فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

فتح مکه

فتح مکه به سال هشتم هجرت، عنوان سال فتح بخشید.
پیمان حدیبیه بر اصول عدم تعرض بسته شده بود.
در آن پیمان قید شده بود که نه از طرف مسلمانان نسبت به قریش و وابستگان قریش تعرضی صورت بگیرد، نه از جانب قریش نسبت به مسلمانان و وابستگان مسلمانان گستاخی شود.
دو قبیله در خاک مکه به سر می بردند که نام یکی خزاعه بود و تحت الحمایه اسلام بود و دیگری کنانه نامیده می شد و از طرف قریش کمک می گرفت.
این دو قبیله وابسته به اسلام و کفر بودند.
یک روز مردی از قبیله کنانه چند شعر در هجو رسول اکرم سروده بود و میان جمعی آن شعرها را انشاد می کرد.
جوانی از خانواده خزاعه که وابسته به مسلمانان بود، پیش رفت و به این شاعر زشت گو اعتراض کرد؛ ولی شاعر نشنید و به انشاد ادامه داد. جوان خزاعی که سخت خشمناک شده بود از جا در رفت و با مشت دهان و بینی شاعر کنانی را در هم شکست.
قبیله کنانه از این جسارت سخت برآشفتند؛ ولی چون در خود آن قدرت را نمی دیدند که به خزاعه حمله ور شوند، محرمانه به مکه آمدند و از اعیان قریش کمک مالی خواستند و اعیان قریش هم با خوشرویی این تقاضا را پذیرفتند.
تا آن جا که سهیل بن عمرو، عکرمة بن ابی جهل، خویطب بن عبدالعزی، صفوان بن امیه، مکرز بن حفص و جمعی دیگر از ماجراجویان قریش با لباس ناشناس و لثامی که به صورت بسته بودند، داوطلبانه به قبیله کنانه رفتند و ناگهان به قبیله خزاعه حمله آوردند و در کنار آبی که وتیره نامیده می شد، بیست تن از بنی خزاعه را به قتل رسانیدند و بعد به مکه برگشتند و امیدوار بودند که این عهدشکنی همچنان پنهان خواهد ماند.
ابوسفیان که از دیگران زیرک تر و عاقبت اندیش تر بود، بسیار ترسید و گفت: محال است محمد خون بنی خزاعه را ناچیز بشمارد و آرام بنشیند مصلحت در این است که به مدینه سفر کنم و به هر زبانی شده مدت مصالحه را تمدید کنم.
ابوسفیان به سمت مدینه عزیمت کرد؛ ولی پیش از آن که این مرد خود را به خاک یثرب برساند، شیوخ قوم خزاعه به مدینه رسیدند و ماجرای اخیر را به عرض رسول اکرم رسانیدند.
پیغمبر فرمود: خدا یاریم نکند اگر از یاری خزاعه دست بکشم. البته ابوسفیان به مدینه آمد. ابتدا به خانه دخترش ام حبیبه که همسر رسول الله بود، رفت. ام حبیبه تحقیرش کرد.
ابوسفیان از آن جا به ابوبکر و عمر و امیرالمؤمنین علی و حضرت فاطمه زهرا پناه برد. هیچ کس پناهش نداد و هیچ کس به حضور پیامبر شفاعت نکرد تا مدت پیمان عدم تعرض تمدید شود. ابوسفیان خواه و ناخواه مدینه را به قصد مکه ترک گفت.
و به دنبال ابوسفیان دوازده هزار مرد مبارز به عنوان تطهیر مکه از بت پرستان در مدینه بسیج شد و این اقدام چنان محرمانه و مرموز صورت گرفت که قریش به هیچ صورت نتوانست خود را آماده مقابله و مبارزه سازند. و باید دانست که اگر قریش از این اقدام اطلاع هم می یافت نیروی برابری را در خود نمی دید.
آن شب، شب بیستم ماه رمضان بود. آن شب، شهر مکه ناراحت بود. بزرگان قریش در خود دغدغه و اضطراب بی جهتی احساس می کردند.
ابوسفیان از همیشه بیشتر نگران بود. زنش در خواب دیده بود که از حجون به سوی مکه سیل خون سرازیر شده و این سیل مخوف و مهیب تا خندمه رسیده و در و دشت را رنگین ساخته است.
خبر از هیچ جا نداشتند، باورشان نمی شد که ناگهان از طرف مدینه هدف حمله قرار گیرند؛ زیرا توقع داشتند دوستانشان به وسیله ای ماجرا را اخبار کنند.
پس چرا این طور ناراحت هستند؟ خودشان هم نمی دانستند جواب این سؤال چیست؟
بالاخره ابوسفیان دست بدیل بن ورقا و حکیم بن حزام را گرفته و با هم از شهر مکه بیرون آمدند و گل چین گل چین چند میل راه طی کردند و بعد به عزم تفریح و ضمناً تفحص از وضع روزگار بر تپه ای که صورت کوه کوچکی داشت بالا رفتند. اوه... چه بساطی است.
این صحرای پهناور غرق در همهمه مردان جنگی و شیهه اسبان سواری است.
در هزاران گوشه، اجاق زده بودند و آتش افروخته بودند. این منظره صحرای مرالظهران را به صورت آسمانی مالامال از ستاره درآورده بود.
تا چشم ابوسفیان به این همه آتش افروخته افتاد، گفت:
وه! شب چه قدر به شب عرفه می ماند که حجاج دسته دسته برای خود آتش روشن می کنند.
بدیل بن ورقا فریاد کشید:
به گمان من قوم خزاعه می خواهند بر مکه شبیخون بزنند.
ابوسفیان دستش را به علامت تحقیر تکانی داده و گفت:
- خزاعه؟ خزاعه بیچاره؟ هرگز این تجهیزات و تشریفات به قوم ذلیل و قلیلی همچون خزاعه زیبنده نیست. خوب است پیش تر برویم، جلوتر برویم.
عباس بن عبدالمطلب عموی پیغمبر که آخرین مهاجر بود و چند روز پیش از مکه به مدینه هجرت کرده بود، در راه، برادرزاده بزرگوار خود را دریافت و دیگر به مدینه نرفت. فقط خانواده اش را به مدینه فرستاد و خود با نیروی اسلام به جانب مکه عزیمت کرد.
وقتی که به مرالظهران رسیدند، پیش خود فکر کرد که اگر سپاه اسلام با این ترتیب به مکه حمله ور شوند، نشانی از خاندان های قریش بر جای نخواهند گذاشت. خوب است که قریش از این جریان با خبر شوند و پیش از وقوع واقعه به علاج واقعه بپردازند.
به این جهت فرصتی گرفت و بر استر مخصوص رسول اکرم سوار شد و چند میل به سمت مکه پیش رفت.
شب بود. عباس گوش می داد، بلکه صدای انسانی از مردم مکه را بشنود و پیامی برای رجال قریش بفرستد. ناگهان صدای ابوسفیان به گوشش رسید. خوشحال شد، اسم ابوسفیان صخر بود اما وی را به کنیه ابوحنظله می خواندند.
عباس فریاد کشید:
یا ابا حنظله!
ابوسفیان هم صدای عباس را شناخت، مثل این که دنیا را به وی داده باشند. او هم بی درنگ فریاد زد:
- یا اباالفضل! بابی انت و امی
پدر و مادرم فدای تو باد ای ابوالفضل! ابوالفضل کنیه عباس بن عبدالمطلب بود.
- چه خبر است پدر و مادرم فدای تو باد.
عباس پیش تر آمد و گفت:
- وای بر شما، این رسول الله است که با دوازده هزار مرد مسلح رسیده است.
- چه باید کرد، تکلیف کار ما چیست؟
- زود بیا در ردیف من سوار شو تا تو را به حضور پیغمبر گرامی ببرم و برای تو امان بگیرم.
ابوسفیان چنان دست پاچه بود که به آن دو دوست همراه خود اعتنایی نکرد. پرید و در ردیف عباس، پشت قاطر نشست و عباس عنان به جانب آن اردوگاه عظیم برگردانید.
کشیک اردو آن شب با عمر بن خطاب بود، میان عمر و ابوسفیان از دیرباز عداوتی نهانی وجود داشت.
تا چشم عمر به ابوسفیان افتاد، شمشیرش را از غلاف کشید؛ اما چون دید که با عموی پیغمبر همراه است، جرأت نکرد به وی تعرض کند.
فریاد زد: هم اکنون به حضور پیغمبر شرفیاب می شوم و فرمان قتل تو را دریافت می کنم.
عباس ترسید که عمر پیشدستی کند و کار ابوسفیان را بسازد. به قاطر رکاب کشید و شتاب کرد.
مع هذا عمر و عباس با هم به در خیمه پیغمبر رسیدند. عمر پیش دوید تا با رسول اکرم نجوایی بگوید و محرمانه اجازه اش را بگیرد؛ ولی عباس نگذاشت. پیش رفت و سر نازنین پیغمبر را به آغوش کشید و گفت:
- امشب نمی گذارم با این سر، کسی به سر گوشی صحبت کند.
عمر همچنان خشمناک به حضور رسول اکرم عرض کرد:
- این ابوسفیان بدنهادترین دشمنان اسلام است. دستور فرمایید که سر از تنش بردارم.
عباس گفت یا رسول الله! من ابوسفیان را امان داده ام. به امان من عنایت کنید. احترام مرا در هم نشکنید.
پیغمبر به ابوسفیان فرمود: اسلم تسلم اسلام را بپذیر تا به سلامت جان بدر ببری.
ابوسفیان گفت: با لات و عزی که دو بت محبوب من هستند، چه کنم؟ عمر بی درنگ جواب داد:
- اسلخ علیهما: کثیفشان کن
ابوسفیان به حال اعتراض به روی عمر اخم کرد و گفت: این حرف ناشایسته چیست بر زبان می رانی، چرا نمی گذاری با پسر عموی گرامیم صحبت کنم؟
بالاخره ابوسفیان، چاره ای جز قبول اسلام و ادای شهادتین ندید.
مسلمان شد و امان گرفت. به علاوه بنا به توصیه عباس بن عبدالمطلب پیغمبر فرمود هر کس به خانه ابوسفیان پناه ببرد در امان خواهد بود.
ابوسفیان مسلمان شد و به سمت مکه برگشت و به دنبال او نیروی اسلام تکبیر زنان پا به ساحت جلال و شکوه قریش گذاشتند.
سعد بن عباده که پیشاپیش قبیله خزرج علم می کشید فریاد می زد:
الیوم یوم الملحمة. الیوم تستحل الحرمة. الیوم اذل الله قریشاً
امروز، روزی است که حرمت موهوم قریش در هم می شکند. امروز، روز حادثه است. امروز روزی است که خدای توانا قریش را ذلیل کرده است.
هدف اسلام، این بود که بینی های پرباد و گردن های شق و رق و مفاخر بی جا و بیهوده طبقاتی را بخاک بمالد.
وقتی رسول اکرم، مکه را از بقایای بت پرستان متعصب تطهیر داد که بت ها را یکی پس از دیگری در هم بشکند. و هبل که بر سقف خانه کعبه آویخته بود با دست علی فرود آمد.
رسول الله خم شد و علی پا بر شانه وی گذاشت و بت هبل را به زیر کشید.
بت ها را در هم شکستند و صورت های اجنه و شیاطین و ملایکه و پیامبرانی را که بر دیوارهای داخلی کعبه ترسیم کرده بودند، محو کردند. در این هنگام رسول اکرم از خانه کعبه به در آمد.
ابتدا کلید خانه را به کلیددارش داد و سپس با دو دست، دو بازوی در کعبه را گرفت و فرمود:
لا اله الا الله وحده لا شریک له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده
مردم قریش گروه گروه در برابر رسول اکرم صف بسته بودند. همه خاموش، همه هراسناک.
علاوه بر جنگ هایی که در بدر و احد و احزاب میانشان گذشته بود و ضرب دست مسلمانان را چشیده بودند، در این هنگام هم با شمشیر خالد بن ولید به حد کفایت ادب شده بودند. خالد بن ولید هفتاد نفر از قریش را در خاک مکه میان کوچه های شهر گردن زده بود.
این حوادث، این پیش آمدهای حیرت انگیز، این که محمد یتیم، مکه گردنکش و قریش متکبر و خودپسند را به این ترتیب از اوج نخوت و کبریا به پایین بکشد و خون قرشی را همچون خون حشرات، بی مضایقه بر خاک بریزد، خوف و هراس عمیقی در دل ها افکنده بود.
بت پرستان متعصب که در چند سال پیش، همین شخصیت غالب و حاکم را راه به بیت الحرام نمی دادند. مهلت ابراز عقیده برایش نمی گذاشتند و حتی نمی گذاشتند، روا نمی داشتند که او برای خود عقایدی داشته باشد، نمی گذاشتند که او در ضمیر خود خدای یگانه را بپرستد؛ امروز در منتهای مذلت و بدبختی در برابرش سر فرو افکنده و خوار و خفیف ایستاده بودند.
امر، امر او بود، حکم آن بود که او براند.
دستوری بفرماید که یک باره این سرهای سودایی را با شمشیر به پای کعبه بیفکند یا منتی بگذارد و مرحمتی بفرماید و از سر خونشان درگذرد.
رسول الله (صلی الله علیه وآله) که تا چندی پیش در شهر مکه آنچنان محدود و محکوم بود، نام خدا را نمی توانست بر زبان بگذراند، امروز ایستاده و با دو دست، دو بازوی در را گرفته و آزادانه بانگ برمی آورد که:
لا اله الا الله وحده لا شریک له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده
نفس در سینه ها خفه شده بود. صدا در گلوها شکسته بود. پس از اندکی مکث به بت پرستان مکه فرمود:
ماذا تقولون؟ ماذا تظنون؟ چه می گویید؟ چه گمان می دارید؟
- سهیل بن عمرو، همان کس که دو سال پیش در حدیبیه روا نمی داشت، نام محمد با عنوان رسول الله قرین باشد با صدای لرزانی گفت:
- نقول خیراً و نظن خیراً. اخ کریم و ابن اخ کریم. قد قدرت
چه بگوییم که جز نیکویی نمی توانیم گفت. چه گمان بداریم که درباره تو جز گمان خیر و مرحمت نمی شود داشت.
تو برادرزاده کریم ما هستی که اکنون بر ما چیره شده ای.
رسول اکرم در برابر عجز قریش به رقت درآمد، اشک در چشمان سیاهش به موج افتاد. مردم مکه موج اشک را در چشمان خدابین محمد دیدند. یک باره به گریه درآمدند و با صدای بلند های های گریه کردند.
فرمود:
- همسایه من بوده اید و همسایه بسیار بدی بوده اید، گفتار مرا دروغ شمرده اید، مرا از شهر و دیارم طرد کرده اید، به بیرونم رانده اید، آزارم داده اید، به این همه وقاحت و قباحت قناعت نکرده اید، با لشکر به سرم تاخته اید و در خانه من با من به جنگ ایستاده اید؛ اما من آن می گویم که برادرم یوسف عزیز به برادرانش گفت و آن می کنم که او کرد لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین(60) بروید، بروید که شما را آزاد کرده ام.
عنوان طلقا از آن روز به قریش اعطا شده و بنا به قانون اسلام مردم مکه در این هنگام کنیزان و بردگان رسول اکرم شمرده می شدند. او می توانست به بردگی و کنیزیشان بگیرد ولی آزادشان ساخت.
اذهبوا فأنتم الطلقاء
هلهله شادی از سینه هزاران زن و مرد برخاست و وقتی سر و صداها خاموش شد، رسول اکرم این خطابه را در برابر مردم ایراد فرمود:
- به درگاه الهی سپاس و ستایش می گزارم که به اقوام خودخواه و خویشتن پرست قریش و همسایگان خانه خدا اعلام می دارم که اینک نظام اسلام بر کرسی قدرت نشسته و مراسم جاهلیت را یک باره از اعتبار برانداخته است.
تعالیم آسمانی اسلام بر کرسی نشسته و قرآن مجید بر اقوام و ملل، حاکم مطلق است.
آنان که اکنون در سایه این دیوارهای مقدس، سخنانم را همی شنوند، وظیفه دارند سخنانم را به دیگران بازگویند و مقررات نوین اجتماع را به گوش غایبین برسانند.
باید در خانه ها و خانواده ها به نسل آینده تلقین شود که مذهب مقدس اسلام نخوت و تفاخر جاهلیت را از اساس منسوخ ساخته و ناموس شوم طبقاتی را به سختی در هم شکسته و از اعتبار و احترام برانداخته است.
همه باید بدانند و باید یقین کنند و باید تسلیم شوند که بنی آدم از آدم آفریده شده و آدم را پروردگار متعال از خاک به وجود آورده است. همه با هم یکسان و برابر هم سیاه و سفید، توان گر و تهی دست، شاه و گدا در برابر قوانین اجتماع، کوچک ترین تفاوت و فاصله نخواهد داشت.
پروردگار بزرگ و پاک، فقط آن کس را محترم می شمارد که پارسا باشد. آن کس که در زندگی پارساتر، در پیشگاه الهی عزیزتر است.
خداوند بزرگ است و قلب ها و مغزها و اخلاق و شیوه های بزرگ را دوست می دارد.
قانون اسلام قانون بشریت است. به هیچ خانه و خانواده، به هیچ نژاد و ملت اختصاص ندارد.
آنان که به عربیت می اندیشند و گمان می دارند که قرآن عربی برای ملت عرب مایه برتری و تفوق است، بسیار به خطا می روند. قرآن کریم قانون بشریت است و به خاطر نجات بشر از آسمان ها به من الهام شده است.
عربیت زبانی گویا از لغت های عادی بنی آدم است.
ان العربیة لیست باب والد و لکنها لسان ناطق فمن طعن بینکم و علم انه یبلغه رضوان الله حسبه
این لغت منبع افتخار و مباهات نیست و نژاد عربی نژادی نیست که بر اساس عربیت بتواند خویشتن را چشم چراغ جهان به شمار آورد.
آن کس که گمان می دارد تنها در سایه عربیت می تواند، رضوان الهی را دریابد بیهوده می اندیشد.
الا ای اقوام عرب! خون ها و مظالم و کینه ها و نقشه هایی که در عهد جاهلیت میان شما برقرار بود از امروز با منتهای حقارت و اهانت در زیر پای من قرار دارد.
من از امروز مفاخر جاهلانه عرب را که از استخوان های پوسیده گورستان ها بار گرانی بربسته و به دوش اجتماع افکنده بود با منتهای تحقیر و توهین در زیر پای خود پایمال می کنم.
خدای من به آن بنده، نصرت و قدرت دهد که سخنان مرا به گوش جان بشنود و به آنان که نشنیده اند، بشنواند.
من می گویم چه بسیار فقیه خودپسند که فقه خود را در برابر از خود فقیه تری به عرضه می گذارد.
الا ای آن که درس فقه آموخته ای و خودپسندانه اندوخته های خود را به این و آن عرضه همی دهی و بر معالم و معارف خویش افتخار همی داری، آهسته باش که از تو دانشمندتر و فقیه تر در مکتب اجتماعی فراوانند.
به هوش باش که خویشتن را با این ستایش و کبریا در چشم دیگران پست و بی مقدار ننمایی. به هوش باش که در بازار اجتماع، کالای تو از رونق نیفتد و رقیب تو پیروز نگردد.
پروردگار دانا آن قلب پاک را دوست همی دارد که کانون محبت و عفاف و کانون خلوص و صمیمیت است.
این خودخواهی منحوس را از جان خود به دور دارید و به جای آن خویشتن را با زینت گذشت و فداکاری بیارایید.
خطابه رسول اکرم به پایان رسید و قریش شکست خورده از پای درآمده، دسته دسته به سمت خانه های ماتم زده خویش بازگشتند.
هنگام نماز فرارسیده بود.
بلال بن رباح به دستور رسول الله بر بام خانه کعبه بالا رفت و بانگ الله اکبر... اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله به در و دشت بطحا در انداخت.
این بانگ، بانگ عجیبی بود. این سخنگوی پیروزمند اسلام بود که بر روی تکه پاره های عزی و هبل بر روی بت های خرد شده ایستاده بود و فریاد به توحید می کشید.
بت پرستان قریش تا آن روز بانگ نماز نشنیده بودند، تا آن روز باور نمی داشتند که می شود نام خدای یگانه را به این آزادی و صراحت در فضای مکه درانداخت.
عکرمة بن ابی جهل، خالد بن اسید، سهیل بن عمرو، ابوسفیان و چند تن از رجال مکه به دور هم نشسته بودند و مات و مبهوت این ندای مقدس را که ندای توحید و اعلان فضیلت و عبادت بود، گوش می دادند.
خشمناک بودند ولی چاره ای نداشتند. عکرمة بن ابی جهل که از شدت غضب می لرزید گفت:
- چقدر بدم می آید که پسر ریاح بر بام کعبه با این لحن نعره بکشد.
خالد بن اسید گفت:
- خیلی خوشحالم که پدرم مرده و مکه را به این روزگار ندیده و صدای پسر ریاح را بر بام کعبه نشنیده است.
سهیل بن عمرو گفت:
- چه می شود کرد. این کار را خدای محمد کرده... اگر نمی خواست که بت پرستی به این روز بیفتد، محمد را بر مکه چیره نمی ساخت.
ابوسفیان گفت:
- من جرأت نمی کنم حرف بزنم. این در و دیوار گوش دارند، سخنان ما را می شنوند. زبان دارند و گفته های ما را به محمد باز می گویند.
رسول اکرم نماز را به جماعت ادا فرمود و بعد از مصلی برخاست و به سمت کوه صفا عزیمت کرد.
از این کوه بالا رفت، بالا رفت، تا آن جا که خانه های مکه را به خوبی می توان دید، بالا رفت و مردم مکه و مدینه، آنان که مسلمان بودند و آنان که هنوز به کفر و شرک خویش وفادار مانده بودند، همه در پای کوه اجتماع و ازدحام کردند.
رسول اکرم فریاد کشید:
- ای بنی هاشم! ای بنی عبدالمطلب! ای بنی اعمام من! ای اعضای دودمان من! من پیش از آن که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم ابن عبد مناف باشم محمد رسول الله هستم، من انسانی هستم که پروردگار متعال مرا از میان انسان ها برانگیخته و به سوی انسان ها فرستاده است. من برای شما و برای قبایل دور افتاده عرب، برای روم و عجم، برای سیاه و سفید، رسول و فرستاده خدایم و همه را به یک صورت و به یک چشم می نگرم.
مبادا چنین پندارید که چون محمد در خاندان ما به وجود آمده و از دامن ما برخاسته به ما ویژگی و اختصاص دارد.
نکند که این انتساب نژادی را برای خویشتن امتیازی بشمارید. و به نام من و قرآن مجید به دیگران افتخار و مباهات بفروشید. به خداوندی که مرا به راستی فرستاده به خداوندی که جان ما در قبضه قدرت و مشیت اوست. به ذات مقدس آن خداوند، قسم یاد می کنم که من جز به کردار و خصایل به هیچ سمت و عنوان دیگر نمی نگرم. خصال حمیده در چشم من محترم است. خواه این خصلت ها در شما و خواه در دیگران باشد.
بدی ها را بد می شمارم و به بدی کیفر می دهم. خواه این بدکار فرزند عبدالمطلب و خواه سیاهی از سیاهان حبشه باشد.
من اگر مردی هاشمی و عبدالمطلبی هستم، در گروی عمل خویشم. عمل من از آن من و عمل شما از آن شماست.
یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم(61)
من و قرآن من از سوی خدا فریاد می کشیم که:
ما شما را از نر و ماده آفریده ایم. عناوین خانوادگی و قومی را تنها به خاطر شناسایی قبایل و خانواده ها برقرار ساخته ایم. آن کس که پرهیزکارتر است، در پیشگاه خدا محترم تر است.
رسول اکرم پس از اعلان این حقایق به روی سنگی قرار گرفت.
عمر بن خطاب، شرف حضور داشت دستور فرمود یکایک حضور یابند و بیعت کنند.
مردم دسته دسته شرفیاب می شدند و دست مقدس رسول الله را به عنوان بیعت لمس می کردند.
ابوبکر دست پدر ابوقحافه را گرفته بود و کشان کشان به حضور پیغمبر می کشید.
ابوقحافه پیری کور بود، ولی در عین حال مردی روشن دل و روشن فکر بود. با رغبت و اشتیاق بیعت کرد و به دین مقدس اسلام تسلیم شد.
در این هنگام این سوره مبارکه بر سینه نورانی محمد الهام شد:
بسم الله الرحمن الرحیم اذا جاء نصر الله والفتح و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجاً فسبح بحمد ربک و استغفره انه کان تواباً
هنگامی نصرت خدا توأم با پیروزی فرا می رسد. و همی بینی که مردم فوج فوج به دین پروردگار می گروند. خدای خویش را تسبیح گوی و از درگاه وی آمرزش جوی. اوست که توبت بندگان خویش را می پذیرد.
مسلمانان از نزول این سوره شادمان و خرسند شده بودند. به یکدیگر پیروزی نهایی خود را تبریک می گفتند؛ ولی عباس بن عبدالمطلب به های های گریه کرد.
عرض کرد: یا رسول الله از این سوره بوی فراق می شنوم.
رسول اکرم از آن روز تا روزی که دنیا را بدرود فرمود دم به دم به تسبیح و استغفار سرگرم بود.
سبحانک اللهم و بحمدک، اللهم اغفر لی انک انت التواب الرحیم
رسول اکرم از صبح تا ظهر با مردان بیعت فرمود و پس از بیعت مردان، نوبت به زنان رسید.
زنان قریش که از بت پرستی به آیین مقدس اسلام گرویده بودند با رسول الله بیعت کردند. البته با این تفاوت که به جای پنجه های مطهر پیغمبر دامن ردای وی را لمس می کردند.
مبنای بیعت زنان بر این پیمان گذاشته شده بود.
یا ایها النبی اذا جائک المؤمنات یبایعنک علی ان لا یشرکن بالله شیئاً و لا یسرقن و لا یزنین و لا یقتلن اولادهن و لا یأتین ببهتان یفترینه ایدیهن و ارجلهن و لا یعصینک فی معروف فبایعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحیم(62)
الف - به خدای یگانه شرک نورزند و از آیین توحید سرباز نزنند.
ب - دست به دزدی در مال شوهر نیالایند. به مال شوهرشان خیانت نکنند.
ج - به گناه و زنا نپردازند.
د - فرزندان خود را زنده به خاک نسپارند.
ه - جنین خود را سقط نکنند.
و - نطفه ای که به حرام پرورده اند به شوهر خویش نبندند.
ز - در تعلیمات سودمندی که از اسلام فرا می گیرند عصیان نورزند.
رسول اکرم به هنگام بیعت، این پیمان را جمله به جمله ادا می فرمود و آن زن که بیعت می کرد، سخنان رسول الله را باز می گفت و عهد می کرد که پیمان بیعت را رعایت کند.
در میان زنان اشراف زنی هم نشسته بود که آماده بیعت بود. نوبت به این زن رسید. این زن مانند زنان دیگر تنها به تکرار گفته های پیامبر قناعت نمی داشت، بلکه روی چند جمله حساس نکته هایی هم چاشنی می کرد.
وقتی که رسول اکرم جمله ب را به زبان آورد:
دست به دزدی در مال شوهر نیالایند.
زن ناشناس گفت:
- شوهرم مردی بخیل است. من برای حفظ آبروی او از مال او می دزدم و در راه مهمانانش خرج می کنم. نمی دانم دزدی بر من حلال است یا حرام؟
رسول اکرم در جمله ج فرمود:
ج به فجور و زنا نپردازند
زن ناشناس با تبسم گفت:
- یعنی چه مگر یک زن آزاده و شریف زنا می کند؟!
رسول اکرم در جمله د فرمود:
- فرزندان خود را زنده به خاک نسپارید
زن ناشناس چهره در هم کشید و با لحن گله آمیزی گفت:
- ما از کودکی بزرگشان می کنیم و شما در بزرگی با ضرب شمشیر به خاک و خونشان می کشید.
پیغمبر لحظه ای مکث کرد و بعد به وی نگاهی خیره انداخت و فرمود:
- تو هند جگرخواری؟ تو دختر عتبة بن ربیعه ای؟
مصیبت احد تجدید شد و داغ قتل حمزه و آن زشتکاری ها که این زن نسبت به جنازه حمزه به کار برد همچون حادثه ای تازه به سوز و گداز افتاد.
هند به خطای خود پی برد و با معذرت بسیار گفت:
یا نبی الله عفا الله عما سلف خداوند از آنچه گذشته اغماض فرموده و خوب است فرستاده او هم گذشته ها را گذشته پندارد و از آن خطایا اغماض کند.
رسول اکرم سکوت فرمود، سکوتی که حکایت از گذشت داشت.
نوبت به جمله ز رسید. در جمله ز زنان را به اطاعت از تعلیمات عالیه و سودمند اسلام دعوت کرده بود.
ام حکیم دختر حارث بن عبدالمطلب گفت:
- یا رسول الله! این تعلیمان سودمند معروف چیست که ما را به اطاعتش دستور می دهی؟
در جوابش فرمود:
- این که اگر مصیبتی بر شما فرود می آید، گونه ها به ناحق نخراشید و بر چهره خود سیلی نزنید. گیسوانتان را نبرید و گریبان پاره نکنید و به واویلا، فریاد و فغان برمیاورید. و در کنار قبر مردگان چادر نزنید.
بدین ترتیب بیعت زنان نیز خاتمه یافت. در خاتمه این بیعت، رسول اکرم خطابه کوتاهی ایراد فرمود و طی آن خطابه از شرف و مقام مکه سخن راند و فرمود که:
این شهر حرم خداوند متعال است و حرم الهی از امروز تا روز رستاخیز باید محترم و محفوظ بماند.
در حریم این حرم، هیچ کس مجاز نیست خون کسی را بریزد.
هیچ کس مجاز نیست دست به متاعی که از آن دیگران بر زمین افتاده است، بزند، مگر آن کس که بخواهد این متاع را به صاحبش بازگرداند. و هیچ کس مجاز نیست که درختان حرم را قطع کند و هیچ کس مجاز نیست که به صید حرم تیر اندازد و حتی مجاز نیست که شکارهای حرم را از لانه ها و آشیانه هایشان برماند.
در آغاز بعثت گروهی از بت پرستان عرب بر ضد اسلام، فعالیت های شدید به کار می بردند. تا آن جا که رسول اکرم خون این گروه را هدر فرموده بود.
پس از فتح مکه فرصت مناسبی به دست مسلمانان افتاده بود که انتقام خویش از این دسته مردم فرومایه بازگیرند.
ولی تا آن جا که از تاریخ استفاده می شود از این مردم مهدورالدم جز عده ای انگشت شمار کسی به قتل نرسید؛ زیرا یکی پس از دیگری به حضور رسول الله شرفیاب شدند و کلمه اسلام بر زبان راندند و از خطر قتل معاف ماندند.

جهاد حنین

جهاد حنین هم به دنبال فتح مکه پیش آمد؛ زیرا قبایل مشرک عرب هنوز امیدوار بودند که بتوانند ریشه اسلام را از جهان براندازند.
هوازن و ثقیف، این دو قبیله که در شهر طایف به سر می بردند خود را از قریش مجهزتر و قوی تر می شمردند. و از ترس این که رسول اکرم پس از فتح مکه غافل گیرشان کند، پیش دستی کردند و به سوی نیروی اسلام حمله آوردند.
مالک بن عوف نصری سید قبیله هوازن با قارب بن اسود ثقفی سید قبیله ثقیف، ائتلاف کرد و این دو زعیم عرب با چهار هزار مرد شمشیرزن به هوای این که اساس اسلام را واژگون کنند، پیش تاختند.
نیروی اسلام در این هنگام دوازده هزار مرد مسلح و مجهز بود و این کثرت عده که سه برابر بر نیروی دشمن برتری داشت، در مسلمانان کبریا و نخوتی پدید آورد و همین کبریا و نخوت موجبات شکست شان را فراهم آورد.
خالد بن ولید که فرمانده طلایه سپاه بود، هنگامی که می خواست از پیچ و خم دره بگذرد با حمله ناگهانی قبیله هوازن روبه رو شد و این حمله چنان بی وقت و رعب انگیز بود که ستون طلایه بی هیچ مقاومت از هم پاشید.
سربازان مسلمان که در جنگ های پیشین، هر صد نفر با هزار نفر مبارزه می کردند و پیروز می شدند، سخت به هول و هراس افتادند.
فرار طلایه سپاه در ستون هایی که به دنبال می آمدند هم اثری ناگوار بخشید. همه دسته جمعی پا به گریز گذاشتند تا آن جا که سلیمان بن عثمان جوانی که پدرش به دست مسلمانان کشته شده بود و خودش راه مسلمانی گرفته بود دوباره به کیش کفر برگشته، به سوی پیامبر عزیز حمله برد تا به قصاص خون پدر، خون پاک پیامبر را بر خاک بریزد؛ ولی آنچه مسلم بود این است که قتل رسول الله برای وی میسر نبود.
به ناچار از نیروی اسلام فرار کرد و به بت پرستان عرب پیوست.
شیرازه لشکر اسلام در این جنگ، چنان از هم گسیخت که بیش از چهار تن در کنار پیغمبر نماندند. این چهار تن: نخستین علی مرتضی، دوم عباس بن عبدالمطلب، سوم ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب و چهارم عبدالله بن مسعود انصاری بودند.
اما خدای اسلام که همه جا دست نصرت خویش را از آسمان ها به یاری رسول خود پیش می آورد، در این جا هم پیش آورد و سپاه هوازن و ثقیف را پراکنده ساخت و راه طایف به روی رسول اکرم گشوده شد.
شهر طایف هم مانند مکه، بتکده ها و بت های بسیار داشت که با دست نیروی اسلام در هم شکست و ویران شد و رسول اکرم پس از فتح طایف به مکه بازگشت.
غزوه تبوک آخرین غزوات رسول اکرم است و این تبوک نام قلعه و چشمه ای است که میان حجر و شام قرار دارد.
پس از جهاد موته و شهادت جعفر بن ابی طالب میان مردم اسلام و اعرابی که تحت حمایت امپراطوری روم به سر می بردند و پیرو دین مسیح بودند تا چندی آرامش برقرار بود.
از آن جایی که جنگ موته به نفع اعراب انصاری خاتمه یافت، قبایل شامات دوباره به فکر جنگ افتادند و برای این که امپراطور هراکلیوس را به فتح حجاز دل گرم سازند، به دروغ برایش گزارش دادند که رسول اکرم از جهان درگذشت و فرصت مناسبی پیش آمده که اساس این دین را در هم بشکنیم.
امپراطور هم به این طمع، دستور داد به حجاز حمله کنند و مردی از اعیان روم را که باگباد نامیده می شد با چهل هزار مرد مسلح از نیروی روم و قبایل لخم و جذام و توخ و غسان و عامله بسیج داد و از این سوی رسول اکرم نیز به فرمان خدای مأمور شد که اراضی مقدسه شام را از چنگ مظالم و مفاسد رومیان نجات بخشد، به تهیه و تجهیز سپاه پرداخت.
مسلمانان در این جهاد، اندکی سستی و کسالت نشان داده بودند؛ اما مع هذا بسیج کردند.
لشکری نزدیک به چهل هزار سواره و پیاده مسلح به رسول اکرم عرضه شد. رسول الله در برابر این سپاه بر پای خاست و این خطابه را ایراد فرمود:
به نام پروردگار متعال زبان می گشایم و نخستین ذات مقدس وی را سپاس و ستایش می گویم و نعمای بی انتهایش را به یاد می آورم. همگان را دهان باشد و در هر دهانی زبانی بجنبد. زبان ها سخن گویند و سخنان با لغات گوناگون ادا شوند. ولی آن سخن که همیشه و همه جا راست و درست است سخن خداست.
ان اصدق الحدیث کتاب الله
پروردگار متعال در فرمان آسمانی خود خویشاوندان را به هم نزدیک شمارد و سازمان اجتماع را بر اساس خانواده ها استوار سازد.
چه بسیار رشته بتابند که دیر یا زود از هم گسیخته شود؛ ولی آن رشته که هرگز نگسلد و برای ابد باقی و برقرار بماند رشته تقواست. مردم پارسا و پرهیزگار به هرجا پای بگذارند راه به مقصود خواهند یافت.
من نپندارم که کس پرهیزگار باشد و در فروغ پرهیزگاری رشد خویش را در نیابد.
سنت ما سنت ابراهیم خلیل باشد. ما به ملت وی گرویده ایم؛ زیرا این ملت را در پیشگاه پروردگار آسمان ها و زمین ها محبوب تر و پسندیده تر یافته ایم.
به یاد پروردگار بزرگ باشید که یاد وی، قلب را روشن و مغز را تابناک بدارد.
در حکمت ها و حکومت های قرآن مجید بیندیشید و از پندهای عبرت انگیزش درس عبرت فراگیرید.
این بلوا که امروز دنیای ما را فروگرفته غوغا و غریو بسیار دارد و رنج و محنت فراوان آورد. اما آنان که هم مرد و هم جوانمردند، از تلاش و تقلا خسته نشوند و در راه حق جویی از پای ننشینند و در حق گویی سکوت روا ندارند.
خیر الامور عوازمها و شر الامور محدثاتها و احسن الهدی هدی الانبیاء و اشرف القتل قتل الشهداء
آن حوادث که از همه دشوارترند، بهترین حوادث باشند و آن امور که از همه فاسد ترند، بدعت ها و محدثات هستند.
روشن ترین راه ها، راهی است که انبیا نشان دهند و شریف ترین مرگ ها، مرگی است که در میدان جهاد با خاک شرف و خون شهادت آمیخته باشد.
اما کسانی که کور از مادر بزادند؛ یعنی دیده عقلشان هرگز گشوده نشده، کورکورانه طومار زندگی را به هم پیچیده و راه رشد و رسم رشادت نشناسند و عمری را در ضلالت و تباهی به سر آورند.
کورترین کورها کسی است که پس از هدایت به گمراهی درافتد و سودمندترین کردارها کرداری است که به دیگران سود بخشد.
در میان هدایت ها آن هدایت از همه پسندیده تر است که بتواند بشر را به دنبال خویش بکشاند و آسان تر به سرمنزل مقصودشان برساند و بدترین کوری ها کوری قلب است.
دست راست همیشه از دست چپ شریف تر است و کم کافی از زیاد نارسا پسندیده تر است.
آن کسان که عمری در لهو و لعب تباه کنند و چون لحظه واپس فرارسد، لب به توبت و انابت گشایند، قومی مسخره باشند و تباهکارانی که به روز قیامت از تباهکاری های خود پشیمان گردند، ندامتی بیهوده برند.
در میان مردم کسانی باشند که به روزهای جمعه از عبادت در جماعت سرباز زنند و خداوند متعال را با کسالت و بطالت یاد کنند.
هیچ خطایی از خطای زبان خطرناک تر نیست و مردم دروغ گو مردمی، مخوف و خایف باشند.
آن نفس که فطرتش توانگر است، همواره با توانگری مقرون است و آن جان سعادتمند که پرهیزگار است. توشه ای پایان ناپذیر با خویش ذخیره دارد.
آغاز حکمت مخافت خداست و گرانبهاترین گوهری که در قلب پرورش می یابد، گوهر یقین است.
تردید و تشویش نتیجه کفر است و در مصیبت ها، نوحه سرودن یادگار منحوسی است که از دوران جاهلیت به جای مانده است.
آتش کینه همچون آتش جهنم سوزان است و جز دوزخ جایی ندارد و مستی هم جز عذاب الهی کیفری نگیرد. شعر(63) از شیطان است و شراب مایه گناه است. زنان (بدکار) دام اهریمنند که به هوای اسارت مردان بر زمین گسترده شده اند و جوانی جلوه ای از جلوه های جنون است.
منحوس ترین پیشه ها پیشه ای است که سودش از ربا تأمین می شود و ناگوارترین خوردنی ها مال یتیم است.
خوشبخت، کسی است که از دیگران پند و عبرت گیرد و بدبخت، آن کس باشد که در رحم مادر رقم شقاوت بر پیشانیش رسم شود.
آنچه خواهد آمد هر چند دور باشد باز هم نزدیک است.
برادر مؤمن خود را سرزنش مدهید و با برادر مؤمن خویش قتال نکنید، دروغ نگویید و به غیبت دیگران لب میالایید.
مال مسلمانان را همچون خونش بر خویش حرام بشمارید و همواره به خداوند متعال توکل بدارید؛ زیرا هر کس به وی توکل جوید پناهی مطمئن یافته است و هر کس با تلخی صبر بسازد از حلاوت ظفر، کام جان شیرین خواهد کرد.
از خطای زیردستان خویش چشم بپوشید تا خدای شما از خطای شما نیز بگذرد.
آنان که بر مصیبت صبر کنند از پروردگار خود عوض مطلوب خواهند یافت و آن کسان که همی کوشند تا خویشتن را در چشم دیگران بزرگ بنمایانند و بانگ عظمت و قدرت خود را به گوش دیگران رسانند، خداوند توانا در چشم مردم، زشتشان جلوه خواهد داد و صدای ننگ و رسواییشان را به گوش مردم خواهد رسانید.
روزه داران از پیشگاه الهی پاداش فراوان برند و گناهکاران از پروردگار خود کیفر ببینند.
اللهم اغفر لامتی. اللهم اغفرلی و لامتی. استغفرالله لی و لکم.
پروردگارا! امت مرا بیامرز. پروردگارا! مرا و امت مرا بیامرز. از درگاه الهی برای خویش و به خاطر شما آمرزش می جویم
رسول اکرم در این جنگ، علی را با خود به میدان نبرد. علی در این واقعه به جای پیامبر گرامی در مدینه به حل و فصل امور مسلمانان برگزیده شده بود.
این سفر آخرین سفری بود که رسول الله به جنگ می رفت. وی علی را در آخرین سفر جنگی خویش به خلافت مدینه گذاشت، باشد که مردم تکلیف خود را در سفر ابدی او بدانند و علی را جانشین بر حق وی بشناسند.
علی دل تنگ بود؛ اما رسول اکرم از وی تسلی فرمود و حکمت الهی را در این کردار به خاطرش آورد.
علی مرتضی در مدینه ماند و رسول اکرم به سوی تبوک عزیمت فرمود؛ اما وقتی به عرض امپراطور هراکلیوس رسید که گزارش اعراب شام با حقیقت مقرون نبود و علاوه شد که اکنون رسول اکرم با نیروی مجهز خود به این سوی عزیمت فرموده، از کرده خویش پشیمان شد.
بی درنگ دستور داد که پای صلح به پیش گذارند و این غایله را بی جنگ و جدال فروبنشانند.
در این سفر فرماندار دومةالجندل که اکیدر نامیده می شد، با دست خالد بن ولید به اسارت درآمد و اراضی دومةالجندل تحت تصرف نیروی اسلام قرار گرفت و رسول اکرم پیشنهاد هراکلیوس را قبول فرمود و از تبوک به مدینه بازگشت.

فصل دوازدهم: حجة الوداع

رسول اکرم پس از هجرت سه بار به زیارت کعبه عزیمت فرمود؛ ولی در این سه بار بیش از دوبار به ادای مناسک حج دست نیافت.
زیرا در نخستین سفر، مشرکان قریش بنا به معاهده حدیبیه نگذاشتند موکب پیامبر به مکه برسد.
البته در فتح مکه رسول الله خانه خدا را طواف فرمود؛ ولی چون آن موسم موسم حج نبود، نمی توان از آن سفر به عنوان سفر حج یاد کرد.
به سال دهم هجرت رسول اکرم تصمیم گرفت که در موسم حج به سوی مکه عزیمت فرماید و در این هنگام شهر مکه، شهری از شهرستان های اسلام بود و عتاب بن اسید از طرف پیامبر بر مکه حکومت می کرد.
کاروانی که به نام ایفای مراسم حج از مدینه حرکت می کرد، کاروان سالاری همچون محمد بن عبدالله رسول الله با خود داشت و مسلم است که یک چنین کاروان بسیار عظیم و بسیار شکوهمند خواهد بود.
گفته می شود که در این سفر صد و بیست و چهار هزار مرد و زن در رکاب پیامبر به سوی مکه روی آورده بودند.
فریاد:
لبیک، اللهم لبیک. لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمة و الملک لک لا شریک لک لبیک. لبیک اله الحق
از گلوی صد و بیست و چهار هزار انسان مسلمان در و دشت را به لرزه در آورده بود.
پروردگارا! تو را اجابت می کنم. به ندای تو جواب می دهم.
دعوت تو را می پذیرم. تو پروردگار بی همتایی. ستایش و انعام آن ذات اقدس تو است. پادشاهی سزاوار تو است. ای خدای بی همتا. ای حقیقت حق. تو را اجابت می کنم. به دعوت تو پاسخ قبول می گویم.
این کاروان از مدینه به سوی مکه روی نهاد و با همین شکوه و حشمت، شهر مکه را از عظمت اسلام لبریز ساخت.
مکه ای که تا چند سال پیش بتکده اعراب بود، در سال دهم هجرت همچون قرص خورشید در فروغ توحید و فضیلت می درخشید.
دیگر از بت ها و بتکده ها نشانی نبود. همه جا سخن از لا اله الا الله و محمد رسول الله بود.
در خانه کعبه، دیگر عزی و هبل تکیه به دیوار نداشتند.
دیگر خانه کعبه، مقدس ترین خانه های جهان با شنیع ترین آلودگی های اجتماعی بشر آلایشی نداشت.
وقتی که رسول الله با این ازدحام عجیب به باب بنی شیبه رسید، خانه کعبه پدیدار شد. رو به آسمان ها کرد و گفت:
اللهم زد هذالبیت تعظیماً و تشریفاً و تکریماً و مهابة و زد من عظمته ممن حجه و اعتمره و تشریفاً و تکریماً.
خداوندا! بر عظمت و کرامت و ابهت این خانه بیفزای
خداوندا! هر چه بر تعداد حج گزاران افزوده می شود، شرافت و احترام این خانه را نیز افزون ساز
ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة و قنا عذاب النار(64)
رسول اکرم به روز یک شنبه سوم ماه ذی الحجه به مکه نزول اجلال فرمود و تا روز پنج شنبه هشتم ذی الحجه در مکه اقامت داشت، در روز پنج شنبه به هنگام زوال خورشید غسل کرد و به منا رفت و نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشا را در منا گزاشت و شب را هم در منا به روز رسانید و روز جمعه که روز عرفه بود با انبوه عظیمی از قریش و قبایل دیگر از منا به عرفات رفت و در صحرای عرفات این خطابه را ایراد فرمود:
همه نعمت از او رسد و همه نیکی ها و نیکویی ها بدو بازگردد. از شر نفس خویش به خدا پناه می بریم؛ زیرا هرچه می اندیشیم دشمنی از خویشتن بی باک تر و بی رحم تر نمی شناسیم.
از گناهان خویش به خدا پناه می آوریم و هم از ذات اقدس وی مغفرت و مرحمت می جوییم.
آن را که خدا هدایت فرماید، هرگز کس نتواند گمراه کند و آن کس که از نعمت هدایت الهی محروم بماند با هیچ راهنمایی به سر منزل مقصود نخواهد رسید.
و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله
به یگانگی پروردگار خود گواهی می دهم و عبودیت و رسالت خویش را هم تصدیق می دارم.
نخستین وصیت من به شما ای بندگان خدای! وصیت به تقوی و پارسایی است.
من شما را به سوی نیکوکاری دعوت می کنم. من شما را به سوی خیرات و فضایل می رانم. از من بشنوید، از من بپذیرید، فرصت امروز را غنیمت شمارید؛ زیرا گمان ندارم که در سال دیگر بتوانید مرا در این مقام بیابید.
ای بنی آدم! من قانون ربا را که در مکاسب جاهلیت برقرار بود منسوخ ساخته ام و من بیش از همه چیز ربایی را که عباس بن عبدالمطلب در معاملات مقرر می داشته ابطال کرده ام.
رباخوار در مذهب من ناستوده و گناهکار است. هر چند عموی من عباس ابن عبدالمطلب باشد.
هر چه خون، که در جاهلیت به خاک ریخت، همه را در زیر پای خود پایمال ساخته ام، هر چند آن خون، خون حارث بن ربیعة بن عبدالمطلب باشد.
نظامات و مقررات جاهلیت یک جا در مذهب من منسوخ است، مگر پرده داری خانه کعبه و سقایت حجاج که همچنان در دین اسلام محترم خواهد ماند.
آن کس که دیگری را به عمد از میان بردارد قصاصش قتل است و اگر عمل قتل عمداً صورت نگیرد، خون بهای مقتول صد شتر نر خواهد بود.
ای بنی آدم! اهریمن ناپاک بسیار آرزومند بود که معبود شما باشد؛ اما به این آرزو دست نیافت، ولی چون خویشتن را در میان آدم مطاع یافت، شادمان شد و به همین عنوان رضا داد و قناعت کرد. این شما هستید که باید از اطاعت وی سرباز زنید و دشمن خویش را مطاع خویش نشمارید.
ای بنی آدم! شمار ماه ها به دوازده ماه در مذهب من قرار یافته و در این دوازده ماه چهار ماه حرام باشد.
از این چهار ماه، سه ماه متوالی ذی القعده و ذی الحجه و محرم است و آن یک ماه که فرد افتاده نامش رجب است. رجبی که میان جمادی و شعبان قرار دارد.
ای بنی آدم! از زنان بر مردان و مردان بر زنان در مذهب من حقی مسلم و معین دارند که باید خواه و ناخواه این حق را رعایت کنند.
تکلیف زنان این است که جز شوهر خویش کس را به خویشتن راه ندهند. جز با رضای شوهر خود در خانه اش را به روی کس نگشاید. دامن به فحشاء و فجور نیالایند. و اگر چنین کنند ابتدا از معاشرت شوهر محروم خواهند ماند و بعد از محبت وی بی بهره خواهند شد و بعد پیمان همسریشان پایمال خواهد بود.
و در برابر این تکلیف، تکلیف شما که مرد هستید و شوهر هستید، انجام وظایف یک مرد زن دار است.
مرد زن دار مکلف است که خوراک و پوشاک همسر خویش را به مقتضای محیط تأمین سازد.
زن موظف است که شخصیت خود را در شخصیت شوهر خویش محو بشمارد و شما که مرد هستید، وظیفه دارید زن خویش را امانت خدا بشمارید و این امانت گرانمایه را عزیز و گرامی بدارید.
ای مردم! من مسلمانان را به نام اسلام با پیوند برادری به هم بسته ام و روا نمی دارم که هیچ برادر جز با رضای برادر خویش دست به مال وی دراز کند.
زنهار پس از مرگ من به خوی جاهلیت بازنگردید و کفر را به جای اسلام ننشانید. به روی هم شمشیر مکشید. من شما را گمراه و سرگردان نخواهم گذاشت. من در میان شما یادگاری نهادم که اگر گوش به فرمانش بدارید هرگز از صراط مستقیم انحراف نخواهید گرفت. آن یادگار مقدس که تا روز رستاخیز بر شما حکومت مطلق دارد کتاب کریم خداست.
ای بنی آدم! خدای شما یگانه و پدر شما یکی است. همه را آفریدگار جهان آفریده و همگان از آدم به وجود آمده اید و گل آدم هم از خاک سرشته شده بود.
همه خاکید و همه به پروردگار پاک باز خواهید گشت.
تنها آن کس در میان شما محترم و مکرم است که پارسا باشد. هر کسی پارساتر در پیشگاه الهی عزیزتر و گرامی تر است.
ای آنان که در این سرزمین سخنان مرا می شنوید، به مردمی که حضور ندارند ابلاغ کنید. باید ملت اسلام بداند که هیچ کس در مال خویش، بیش از یک ثلث نتواند وصیت کند. زیرا آنچه را که بر جای می گذارد به وارث وی خواهد رسید.
هیچ کس به عنوان زنا حق ندارد فرزند دیگران را فرزند خویش بشمارد؛ زیرا فرزند از آن خانواده است و نصیب زناکار سنگ رجم می باشد.
آن فرومایه که دوست می دارد از خانواده خویش بگسلد و با مردی زناکار بپیوندد همواره ملعون و مطرود خواهد بود.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
رسول اکرم به روز چهارشنبه چهاردهم ماه ذی الحجه برای آخرین بار خانه مقدس کعبه را طواف فرمود و با کعبه وداع گفت و سپس دستور داد که از مکه رخت به سوی مدینه کشند.
و به همین جهت این حج را حجة الوداع نامند. رسول الله نیز در خطابه غرای خویش به این نکته غم انگیز اشارت داده است که فرمود:
لعلی لا القاکم بعد عامی هذا
گمان دارم پس از امسال، دیگر شما را دیدار نکنم.
این گمان نبود، این یک پیش گویی عمیقی بود که ریشه از وحی و الهام می گرفت.
رسول اکرم به اعتبار همین اطلاع با خانه کعبه به نام وداع طواف کرد و به روز چهاردهم ماه رو به سوی مدینه نهاد.
ارباب نظر احساس می کردند که رسول اکرم محرمانه نگران است. چنین می نماید که رازی ناراحت کننده در سینه دارد و ناگزیر است این راز را فاش سازد؛ اما از مقتضیات محیط مطمئن نیست.
این سفر، سفر وداع است. باید تکلیف تبلیغ در این سفر به حد کمال رسد. باید گفتنی ها هر چه هست گفته شود. باید ملت مسلمان آنچه را شایسته شنیدن است بشنود. مع هذا محیط مساعد و مناسب نیست.
در منزل کراع عمیم که از اراضی عسفان به شمار می رود. این آیت شریفه به رسول اکرم وحی شد.
فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدرک(65)
شاید از آنچه بر سینه تو وحی می شود، پاره ای را ناگفته می گذاری و همچون راز مگو را در خاطر خویش نگاه می داری و به همین جهت سینه خویش را سنگین می سازی
و در اراضی غدیر جحفه که به غدیر خم معروف است این آیه فرود آمد:
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین(66)
راز ما بازگوی و از گفتار هرزه مردم در اندیشه مباش. پروردگار تو وجود عزیزت را از آلایش تهمت ها و آسیب فرومایگان ایمن خواهد داشت. تبهکاران از فروغ هدایت بی بهره خواهند ماند.
در آن نیمه روز، در آن گرم گاه آتشناک، در فروغ سوزان آفتاب حجاز که مرغ هوا و ماهی دریا را کباب می کرد؛ در کنار آن غدیر بی آب، بر روی آن شن های تفتیده و داغ شده، جهاز شتران را بر بالای هم چیدند و به صورت منبری درآوردند. در این هنگام نیم ساعت به زوال خورشید مانده بود.
رسول اکرم بر یک چنین منبر ایستاد و این خطابه غرا را که غراترین خطبه های اوست، پیش جمعیتی نزدیک به صد و هفتاد هزار نفر ایراد فرمود:
الحمد الله، ستایش ویژه اوست که بلند است، بزرگ است، بی همتا و بی نیاز است. بر عالی ترین درجات وجود مقام گرفته و یکتا مانده و با پست ترین مظاهر وجود نزدیک شده و آشنایی کرده است. این جا و آن جا همه جا را از فروغ جمال خویش روشن ساخته و با دل ها و جان ها همدم و همراز است.
او در لامکان بر مکان ها و ممکنات احاطه کرده و در اعماق دره ها و دریاها و اوج افلاک و آسمان ها فرمان حکومت رانده است. لوح چیست؟ قلم کدام است؟ آنچه او می داند نه بر سینه وسیع لوح نگاشته آمده و نه از زبان بریده قلم شنیده می شود. خیمه لاجوردگون سپهر را بی ستون برافراشت و کره تیره گون زمین را در فضای بی پایان بیاویخت.
نه دستی ببینید که طاق فلک بر هوا بدارد و نه تکیه گاهی یابید که سنگینی در و دشت و کوه و دریا را از خطر سقوط ایمن سازد.
خویشتن به تنهایی برافرازنده سماوات و خویشتن به یگانگی نگهدارنده زمین است.
آنچه را بر سینه خاک و در سایه افلاک تماشا کنید، همه در پیشگاه عالی الوهیت، پیشانی تسلیم و تعظیم بر خاک گذارند.
قهر جمیع الخلق بقدرته و برهانه
همیشه پسندیده و همواره نیکوست؛ زیرا پدید آورنده نیکویی ها و خداوند خیرات و فضایل جز او کس نیست.
هر آن جان پاک که خوشخوی و خوشبخت باشد، بدو باز گردد و آنان که سیاه دل و تباهکارند از نعمت قرب وی بی بهره مانند.
به چشم ها بنگرد و اسرار پنهان را در محرم خانه دل ها ببیند؛
اما نه دیدهای را تاب دیدن او باشد و نه خاطری که بتواند جمال جمیل او را در لوح حساس خویش ترسیم کند.
کریم است، حلیم است، در عین توانایی گذرنده و در برابر معاصی و زلات آمرزنده و بخشاینده است.
دست توانای او به حمایت ناتوانان پیش همی آید و دریای متلاطم رحمت او به خاطر گناهکاران به موج و تلاطم همی افتد.
ناشایست بسیار بیند و ناشایست کار، بسیار بشناسد اما هرگز پرده خطاپوش از اسرار خطاکاران برکنار نکشد.
لم تخف علیه المکنونات و لا اشتبهت علیه الخفیات
نه رقیبی دارد که اساس سلطنت وی به هم بیاشوبد و نه چشمی به هم چشمی وی گشوده باشد تا به دیهیم عظمت و جلالش شوخ چشمانه بنگرد.
لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد
بر همه جا مسلط و در هر کاری توانا و بر جان ها و جسم ها قاهر و غالب است.
پدیدآورنده وجود و خالق کاینات است. همگان با مشیت وی آفریده شده اند و از دم جان بخش ملکوت اعلی روح و روان و توش و توان یافته اند.
می داند، می شناسد، می شنود، می گوید، نفس ها را می شمارد و نفوس را می آزماید.
چنین است ذات مقدس او که نه موجودی چون او تواند بود و نه کاری مانند کار او از دست کس بر تواند آمد و حتی شناختن او بر حکم عقل نیز محال است.
آن دانا کیست که به هویت علیای الوهیت راه یابد و آن گویا کجاست که بتواند وصف جلال و جمالش را بر زبان آورد؟
هم استوار بیافریند و هم به آفرینش خویش زیبایی و دلآرایی بخشد.
دادگرانه حکومت کند و گردن بی دادگران را دیر یا زود در هم بشکند و کله زورآوران را در حوادث زورآوری به هم بکوبد.
این مهر جان افروز که سر از گریبان بر آورد و پرتو لطف لطیف و بدیعش را بر جهان بیفکند، در پیشگاه جلال تو بنده ای خاضع و ذلیل بیش نیست.
آن مهتاب مواج که سیاهی شب را با سپیدی مرموز خود بیامیزد و بر امواج ظلمت پرده پرنیانی در اندازد، سایه کمرنگی از قدرت بی مانند تو است.
روزی سپید و دلکش بوجود آوری و شبی سیاه و ساکن برانگیزی. در میان این سیاهی و آن سپیدی رشته ای بدیع بپیوندی که با رنگ آمیزی شگرفی، نقش مقبول صبح از گریبان سیاه مشرق پدیدار شود و شام دی جور به بامداد روح افزا پایان پذیرد.
گواهی می دهم ای پروردگار متعال! که جهان وسیع از جلوات قدس تو لبریز است و نور تو با مرور دهور درخشان و فرمان تو برای ابد بر ممکنات نافذ و مجرا است.
تویی که زنده می کنی و تویی که می میرانی. تویی که می دهی و تویی که باز پس می گیری. تویی که می خندانی و تویی که می گریانی.
تویی که اگر بخواهی دورها را به خویشتن نزدیک می سازی و تویی که اگر نخواهی نزدیکان را از مشهد اعلای وجود به دور می رانی.
تویی که دعاها را می پذیری و نداها را می شنوی و نیت ها را می دانی و ناگفته ها را در می یابی و نانوشته ها را می خوانی.
با کثرت فریادها به ستوه نمی آیی و از آشفتگی لغات در نمی مانی و شدت الحاح و التماس، تو را به رنج نخواهد افکند.
پارسایان را نگاه همی داری و رستگاران را تو راه توفیق همی نمایی و عالمیان را تو به سایه رحمت و رأفت خویش همی کشانی.
حمد و ستایش، شکر و سپاس، تقدیس و تهلیل و تمجید سزاوار تو است ای پروردگار من! تو را در همه حال، چه خوش باشیم و چه ناخوش باشیم، چه با تهی دستی و چه با توانگری به سر بریم، همیشه ستایش گوییم و همیشه سپاس گزاریم.
به تو و فرشتگان معصوم تو و کتاب های مقدس تو و پیامبر گرامی تو ایمان همی آوریم.
همه گفته های تو را با گوش جان بشنویم و همه فرمان های تو را با جان و دل بپذیریم.
از تو بیم داریم، به تو امیدواریم، برای نفس خویش به عبودیت و برای ذات اجل تو به ربوبیت گواهی می دهیم.
با منتهای خضوع و تسلیم، فرمان پروردگارم را می پذیرم و رسالتش را مو به مو به بندگانش ابلاغ می کنم. زیرا اگر حقایق دین را کتمان و سر از ادای فرمان در پیچم کس نیست که مرا از کیفر کردارم به امان خویش بگیرد.
پروردگار یکتا و یگانه ام با نص این آیت مقدس:
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس...(67)
دستور فرمود که وحی منزل را به گوش شما برسانم و تهدید فرمود که اگر از ادای این تبلیغ سرباز زنم، رسالتم را ناتمام بشمارد و تضمین فرمود که از شر جان های نابکار و زبان های ناهنجار ایمنم بدارد.
جبرائیل امین وحی و الهام سه بار بر من فرود آمد و از سوی پروردگار جلیل پیام آورد که هم اکنون در این بیابان سوزان بر پای خیزم و برادرم علی بن ابی طالب را به نام وصی و خلیفه و پیشوا به ملت اسلام به همه، به همه، به سیاه ها، به سفیدها بشناسانم.
به من فرموده اند که اگر از تبلیغ این رسالت سر باز زنم، وظیفه نبوت خویش را ایفا نکرده ام.
هم اکنون به شما و ملت اسلام اعلام می دارم که علی، وصی و خلیفه من است. مقام او در زندگی من با مقام هارون در زندگی موسی بن عمران به یک پایه است. فقط با این اختلاف که من خاتم انبیا باشم و پس از من پیامبری مبعوث نخواهد شد.
علی ولی خدا، و ولی شماست و این آیت مقدس درباره ولایت علی به من وحی شده است:
انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون(68)
خدای متعال و پیامبر وی و آنان که ایمان آورده اند و نماز می گزارند و در حالت رکوع در راه خدا انفاق می کنند.
تنها علی بود که در حالت رکوع، انگشتر خویش را به درویش بخشید.
و تنها علی است که همیشه خدا را می خواهد و همیشه رضای خدا را می جوید.
من سه بار دستور یافته ام که این فرمان را بگزارم و در هر بار از ادای آن پوزش خواسته ام؛ اما چه کنم که دیگر پوزش من نپذیرند و جز اطاعت سخنی دیگر نشوند.
ایها الناس! خداوند قادر قاهر، مرا از آلایش تهمت ها و زهر زبان ها ایمن خواهد داشت. من از مردم منافق و شیاد که به صورت مسلمانند و در سیرت همچنان کافر و جاهل مانده اند باکی ندارم. من آشکارا علی را به نام اعلم و افضل و اتقی و اقضی و به نام شاخص مسلمانان و به نام خلیفه خود و امام امت خود به شما معرفی می کنم.
این پروردگار آسمان ها و زمین هاست که علی را ولی و امام و پیشوای شما خوانده است.
ایها الناس! از علی روی بر مگردانید تا گمراه نشوید.
از علی مگریزید زیرا تنها راهی که شما را به حق و حقیقت خواهد رسانید، علی است.
فهو الذی یهدی الی الحق یعمل به و یزهق الباطل و ینهی عنه.
علی است که هم خود به حق رفتار کند و هم دیگران را به سوی حق رهنمون است. علی است که هم باطل را در هم می شکند و هم از کردار باطل نهی فرماید.
علی است که خود را در راه رسول الله یعنی در راه خدا و دین خدا فدا کرده است.
آن کس که در ضعیف ترین و تباه ترین دوره های دین اسلام مردانه به اسلام گروید و پیشانی عبودیت در پیشگاه الهی بر خاک گذاشت، علی بود.
علی را خدا مقدم داشته است. شما هم مقدمش بدارید. علی را خدا به عنوان امامت برگزیده است، به فرمان خدا و امانت علی تسلیم شوید.
ایها الناس! علی و عترت اطهارش تا ظهور قائم (عج) تا ظهور آن کس که جهان را از عدل و داد سرشار خواهد ساخت ائمه شما باشند.
ایها الناس! همچون علی هیچ کس از ملت اسلام یاریم نداده و هیچ کس همچون او خود را به خدا و دین خدا تسلیم نداشته است.
علی ناصر دین الله است، علی مجاهد و مبارز در رکاب رسول الله است.
علی تقی است، علی نقی است، علی هادی است، علی مهدی است. پیامبر شما گرامی ترین پیامبران است و وصی او هم از همه اوصیا گرامی تر باشد.
نسل هر پیامبر از نفس اوست ولی نسل من از نسل علی است.
معاشر الناس، اتقوالله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون
چنانچه سزاوار است، پرهیزگار باشید و عمر خود را در دین اسلام به پایان رسانید.
در قرون گذشته پیامبران خدا آمدند و رفتند و من هم پیامبری باشم که دیر یا زود از میان شما بگذرم.
مرگ من مرگ دین من نیست. مپندارید که چون من دیده از جهان فروبندم، قانون من هم منسوخ و معزول باشد.
دین من دین ابدی است، دین جاویدان است، حلال من تا روز قیامت حلال و حرام من تا به روز قیامت حرام است.
و ما محمداً الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم(69)
محمد هم رسولی مانند انبیای گذشته است. اگر بمیرد یا کشته شود آیا شما به ارتجاع خواهید گروید و دوباره عهد جاهلیت را تجدید خواهید کرد؟!
در این هنگام رسول اکرم زیر بازوی علی را گرفت و بر سر دست بلندش کرد، آنچنان که پاهای علی (علیه السلام) به محاذات شانه پیغمبر دیده می شد.
سپس فرمود:
آیا ولایت و حکومت من بر جان ها و دل های شما از نفوس شما قوی تر نیست؟
مردم یک صدا عرض کردند:
البته یا رسول الله!
فرمود:
بنابراین هر آن کس مرا مولای خویش شناسد، علی را مولای خویش شمارد.
من کنت مولاه، فهذا علی مولاه
و سپس با خدای خود چنین گفت:
اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. وانصر من نصره و اخذل من خذله؛ هر آن کس که او را دوست همی دارد ای پروردگار من! دوستش بدار. ای پروردگار من! دشمنانش را دشمن بدار، یارانش را یار باش و آن کسان را که به خذلان و شکست علی رضا دارند پست و مخذول فرمای
سپس به آن ازدحام شگرف که در بیابان غدیر موج می زدند، روی کرد و فرمود:
آن بگویید که با رضای الهی قرین باشد و آن بخواهید که پروردگار شما بخواهد.
فان تکفروا انتم و من فی الارض جمیعاً فلن یضر الله شیئاً و سیجزی الله الشاکرین(70)
اگر شما و هر که بر روی زمین به سر می برد از خدای متعال روی برگرداند و راه کفر و الحاد به پیش گیرد بر دامن کبریای الهی گردی ننشیند و زیانی به ذات اقدس حق نزند. پروردگار بزرگ به بندگان سپاسگزار خود پاداش جزیل عنایت خواهد کرد.
در پایان این خطابه غرا مردم فریاد می کشیدند:
یا رسول الله سمعنا و اطعنا علی امر الله و امر رسوله بقلوبنا و السنتنا و ایدینا؛ با دل و دست و زبان فرمان الهی و پیامبرش را اطاعت کنیم.
و بی درنگ مراسم بیعت آغاز شد. آنچه از تاریخ و اخبار استفاده می شود، عمر را نخستین کس می شناسند که با علی (علیه السلام) بیعت کرده و به عنوان امیرالمومنین بر وی سلام داده است:
السلام علیک یا امیرالمؤمنین. بخ بخ لک، اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة
شاد باش که ولی من و ولی عموم مسلمانان باشی. و پس از عمر، ابوبکر و اعیان قریش و به دنبال آنان آن ازدحام انبوه به بیعت علی افتخار یافتند و پس از نماز عصر رسول اکرم، خیمه از غدیر خم برکند و رو به سمت مدینه گذاشت.(71)
اگر چه علمای امامیه رضوان الله علیهم اجمعین اجماع کرده اند که رسول اکرم علی (علیه السلام) را به سمت خلیفه و جانشین خویش تعیین فرموده و به نام حکومت برای وی بیعت گرفته است؛ ولی نویسنده عقیده دارد که اگر بر حکومت و امامت علی از طرف رسول الله (صلی الله علیه وآله) تسجیل هم نمی شد و اختیار به اجماع امت می افتاد، باز هم علی از عموم مسلمانان به این سمت شایسته تر و سزاوارتر بود.
و اگر فئودال ها و اعیان مدینه که هر کدام با علی (علیه السلام) کینه پنهانی داشتند به کنار می رفتند و موضوع خلافت در میان توده مردم به صورت رفراندم در می آمد، محال بود جز با علی با دیگری بیعت کنند، منتها سران قوم حکومت علی را دوست نمی داشتند و صرفاً از روی عناد، دیگران را بر وی ترجیح دادند.
من به یاری پروردگار متعال در کتاب دومین معصوم روی این حقیقت تا آن جا که حق حقیقت ادا شود، سخن خواهم گفت.
در سفر حجة الوداع. در صحرای منی سوره شریفه اذا جاء نصر الله به رسول اکرم وحی شد، عباس بن عبدالمطلب گریه کرد و عرض کرد از این سوره بوی فراق می شنوم ولی رسول الله (صلی الله علیه وآله) می دانست که آن سفر آخرین سفر او در این دنیاست و سفر دیگرش سفری ابدی است که به جهان دیگر خواهد خرامید و به همین جهت خطابه غرای خود را در غدیر خم ایراد کرد.
از آن تاریخ رسول اکرم دم به دم این کلمات را ادا می فرمود:
سبحانک اللهم اغفر لی، انک انت التواب الرحیم
رسول اکرم در روزهای آخر ماه ذی الحجة الحرام سال دهم هجرت از آخرین سفرش مکه به مدینه بازگشت و در محرم الحرام سال یازدهم هجرت بر منبر مسجد مدینه اعلام فرمود که مرا به جهان دیگر دعوت کرده اند و امروز و فردا دعوت حق را لبیک اجابت خواهم گفت.
رسول اکرم از آغاز سال یازدهم هجرت بسیار به زیارت قبرستان بقیع قدم رنجه می فرمود.
آن شب، شب پانزدهم ماه صفر سال یازدهم هجرت بود سکوت شب و ابهام مهتاب به گورستان بقیع شکوه ابدیت داده بود.
دامن سپید ماه بر روی قبرهایی که هر کدام صندوقی سربسته از آرزوها و امیدها بودند، آهسته کشیده می شد. گل های سپید ستاره بر چمن سبز آسمان همچون نخل ماتم، نمایی غم انگیز داشتند.
در آن شب رسول اکرم با مردی که اسمش مویهبه بود به زیارت خفتگان بقیع رفته بود؛ مثل همه شب، مثل همه شب.
ولی در آن شب که شب پانزدهم ماه صفر بود، پیامبر گرامی اسلام حالتی وداع آمیز به خود گرفته بود. آنگاه احساس می کرد که دیگر مجالی به خاطر زیارت اهل قبور ندارد.
ابو مویهبه می گوید:
در آن شب، رسول الله تا سحر به خاطر خفتگان بقیع دعا می کرد و از برایشان آمرزش و مغفرت می طلبید. به هنگام سحر روی به مزار گذشتگان اسلام آورد و فرمود:
آسوده بخوابید! خواب شیرین مرگ بر شما نوشین باد. خبر از روزگار ما ندارید. چه خوشبختید شما که در ایام امن و امان زندگی را بدرود گفته اید. خبر ندارید که اشباح فتنه و فساد آهسته آهسته به اجتماع ما نزدیک می شود. همچون پاره های سیاه شب می آید که فروغ سعادت را از دنیای ما ببرد.
اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم، یتبع اولها آخرها و الآخرة شر من الاولی؛ فتنه ها به دنبال هم می آیند. و هر چند نزدیک تر می رسند، قوی تر می شوند. انتهایش از ابتدایش خطرناک تر و مخوف تر است.
سپس به جانب من برگشت و فرمود:
- ای ابا مویهبه! مرا میان دنیا و آخرت مختار گذاشته اند؛ اما آخرتم را که وصال دوست است بر دنیا برگزیده ام
ابو مویهبه گفت:
- تا طلیعه فجر در قبرستان بقیع به سر بردیم و از آن جا به مسجد اعظم بازگشتیم تا نماز بامداد را ادا کنیم.
شب دیگر که شب شانزدهم ماه صفر بود پیکر نازنین رسول الله در تب شدیدی می گداخت. و همان تب بود که تا بیست و هشتم ماه صفر دیگر عرق نکرد.
و در همین روز یعنی شانزدهم ماه صفر سال یازدهم هجرت، بنا به تصمیمی که در شورای اصحاب گرفته شده بود اسامة بن زید بن حارثه درصدد تجهیز سپاه برآمد تا به خون خواهی شهدای موته که یک تن از آن ها زید بن حارثه بود با سپاه روم جهاد کند.
رسول اکرم با تن تب دار سپاه اسلام را سان دید و جمعی از اعیان اصحاب مانند ابوبکر و عمر و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و جمعی از رجال قریش مأمور بودند که تحت فرمان اسامه به جهاد بروند.
اسامة بن زید در بیرون شهر مدینه خیمه و خرگاه برپا کرد؛ ولی روز حرکت را به تعویق انداخت؛ زیرا مشایخ قوم به وی گفته بودند که چون رسول اکرم بیمار است و تکلیف اوضاع روشن نیست به مصلحت نیست، مرکز حکومت اسلام را ترک گوییم.
خدا می داند آیا اسامة بن زید از نقشه محرمانه مشایخ قوم خبر داشت یا بی خبر از اندیشه های نهانی آنان به این فکر تسلیم شده بود.
روز به روز رنج بیماری و شدت تب در وجود رسول اکرم رو به فزونی می رفت. بیش و کم اصحاب هم دریافته بودند که این بیمار شفاپذیر نیست.
رسول اکرم با صراحت به این حقیقت تلخ اشارت می فرمود.
عبدالله بن مسعود می گوید:
- در روز بیست و سوم صفر با جمعی از اصحاب به عیادت رسول اکرم رفته بودم تا نگاه چون آتش برافروخته اش به ما افتاد، چشمان سیاهش غرق اشک شد و مع هذا با تبسم فرمود:
از دیدار شما بسیار خشنودم، دوست می دارم که شما را همیشه شاداب و خرسند ببینم.
همیشه زنده باشید، همیشه هم دست و همراه باشید، رحمت و مرحمت و حفاظت و لطف الهی همراه با شما باد.
نصرکم الله، رفعکم الله، وفقکم الله، قبلکم الله، هدیکم الله، آواکم الله، وقیکم الله، سلمکم الله، رزقکم الله
وصیت من این است که هرگز از یاد خدا غافل منشینید. در پیدا و پنهان او را شاهد کردار و گفتار خویش بدانید. من از میان شما خواهم رفت؛ ولی خدای من همواره با شما خواهد ماند. بی خبر نمانید، غافل و جاهل نباشید.
با مردم به گردنکشی و خودخواهی راه نروید. و از کبر و نخوت بر حذر بمانید. خداوند متعال فرموده است:
تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علواً فی الارض و لا فساداً و العاقبة للمتقین(72)
روز به روز به آخرین روز حیاتم نزدیک تر می شویم. و بیش و کم هنگام فراق ما فرا رسیده است.
گفته شد یا رسول الله چه کس افتخار غسل شما را خواهد یافت.
اهل بیت من
شما را در کدام جامه کفن کنیم.
نگاهی به پیراهن تنش انداخت و فرمود:
در همین جامه که به تن دارم.
چه کسی بر جنازه شما نماز خواهد گزارد؟
در این هنگام دیگر بغض ها در هم شکسته و بغمه ها باز شده بود. همه یک باره به های های گریه کردند.
اشک از چشمان رسول خدا بر گونه های گل انداخته اش فروغلتید.
خدا و فرشتگان خدا و مسلمانان گروه گروه بر من نماز خواهند گزارد. شما هم بر من نماز خواهید خواند؛ ولی به این شرط که از نوحه گری آزارم ندهید. و بر جنازه من فریاد و فغان نکشید.
پس از نماز، اهل بیت من مرا به خاک خواهند سپرد. سلام مرا بپذیرید و درود مرا به آنان که از من دورند، به مسلمانانی که نسل پس از نسل به وجود آیند، به مردمی که در ادوار آینده به شرف اسلام افتخار می یابند برسانید.
با تن تب دار به زیارت شهدای احد رفت. هشت سال بود که از ماجرای احد می گذشت و این هشتمین بار بود که از تربت گلگون کفنان کوهساران احد لاله و سنبل می دمید.
با تن تب دار از شهر مدینه تا دامنه کوه احد پیاده راه پیمود و در آن جا بر قبرشان نماز خواند.
رسول اکرم در این هشت سال که شهدای راه اسلام را در سنگستان احد به خاک سپرده بود، سالی یک بار بر قبرشان نماز می خواند. امسال را هم فراموش نکرده بود.
بر قبرشان نماز خواند و در حقشان دعا کرد و آن گاه نگاهی غرق در اعجاب و احترام به این قبرها انداخت.
حمزه، حنظله، عبدالله، مصعب، مالک عبده، خارجه، سعد، عمرو و...
در آن روزگار که دین اسلام سخت ضعیف بود. نیروی شرک با ثروت و قدرت بسیار خود به مدینه تاخته بود. هنوز ابوسفیان بت می پرستید. هنوز عمرو بن عبدود و ضرار بن خطاب زنده بودند، شمشیر داشتند، اسب داشتند، بنیه جنگیدن و حمله کردن و پیش رفتن داشتند. همچون سیل از مکه به سوی مدینه سرازیر شده بودند و در مدینه اینان، همین مردان که اکنون از شربت شهادت مست و مدهوش خفته اند با شکم گرسنه و پای برهنه و دست از حربه و سلاح تهی، به دفاع برخاسته بودند.
یکی پس از دیگری سینه در برابر تیرهای دل دوز و نیزه های جان گزا سپر کردند و یکی پس از دیگری در خون خود و خاک شرف تپیدند.
شهیدان احد، جوانانی معصوم، پیرانی پاک دامن... سربازان رشیدی که در آن حادثه مهیب به راه ایمان و عقیده خود فدا شدند، همه با جامه های خون آلود، دو تن و سه تن در یک جا به خاک رفتند.
بر این نعش های به خون تپیده کس نماز نگزاشته بود؛ ولی از آن سال تا امسال سالی یک بار رسول اکرم بر قبرشان نماز می کرد و این بار هشتم است که با تن تب دار در کنار مزارشان ایستاده نماز می کند. اما این بار آخرین بار است زیرا چند روزی بیش نمانده که خود به یاران خویش خواهد رسید.
به شهدای احد فرمود: آرام بخوابید ای عزیزان من! که امروز و فردا به شما خواهم رسید. و در آن جهان نیز پیشوای شما خواهم بود و به فداکاری و جانفشانی شما گواهی خواهم داد.
در آن جا، در کنار حوضی که نامش کوثر است در کنار شما بنشینم و دیگر برای ابد با هم خواهیم ماند. دیگر روی جدایی نخواهیم دید. و بعد به سوی همراهان خود برگشت.
روح من همیشه به جانب شما نگران است. من به خاطر شما نگرانم. نگرانی من همه از این است که دیو شهوت و هوس بر جانتان چیره شود و شما را از راه راست به بیغوله های مهیب منحرف سازد.
من از دنیا بر جان شما می ترسم، می ترسم که دنیاخواهی بنیان دین و تقوای شما را واژگون سازد.
اخشی علیکم الدنیا ان تنافسوا فیها.
در روز دوشنبه بیست و ششم ماه صفر سال یازدهم هجرت، اسامة بن زید خواه ناخواه از اردوگاه خود به سمت شام حرکت کرد. اما تخلف چند تن از آن اردوگاه، نگذاشت که این فرمانده جوان به سمت شام پیش برود.
اسامه خواه و ناخواه بار دیگر به مدینه بازگشت.
بر خلاف دستور رسول اکرم از اردوگاه اسامه این چند تن تخلف کرده بودند:
1- ابوبکر بن ابی قحافه 2- عمر بن خطاب 3- عثمان بن عفان. 4- ابوعبیدة بن جراح 5- سعید بن عاص 6- قتاده...
در آن روز حرارت تب در وجود رسول اکرم به منتهای شدت رسیده بود. برای نخستین بار دستور فرمود:
یک نفر در محراب من بایستد و با مسلمانان نماز بخواند. عایشه از آزادی معنی یک نفر استفاده کرد و کسی به دنبال پدرش فرستاد.
صدای تکبیر از مسجد اعظم برخاست. رسول الله چشمان تب دارش را گشود و فرمود:
چه کسی با مسلمانان نماز می خواند؟
به عرض رسید که ابوبکر است.
فرمود: اقیمونی، اقیمونی مرا برخیزانید، مرا برانگیزانید.
علی بن ابی طالب و فضل بن عباس از دو جانب زیر بازوی او را گرفته بودند. پیغمبر اکرم از شدت بیماری قدرت نداشت بر سر پا بایستد، پاهایش به روی زمین کشیده می شد، فرمود:
اخرجونی الی المسجد، والذی نفسی بیده قد نزلت بالاسلام نازلة و فتنة عظیمة من الفتن مرا به مسجد ببرید. به خدا قسم حادثه مهیبی برای اسلام روی داده و فتنه عظیمی آغاز شده است.
هنوز ابوبکر سوره حمد را در رکعت اول به پایان نرسانیده بود که پیغمبر از راه رسید. ابوبکر به عقب رفت. رسول اکرم به مصلای خود نشست و نشسته نماز را به پایان رسانید و آن وقت فرمود:
ابوبکر کو؟
به دنبالش گشتند، از مسجد رفته بود.
از پسر ابوقحافه تعجب می کنم. بر خلاف فرمان من اردوی اسامه را ترک گفت و به مدینه آمد تا فتنه ای برانگیزاند.
و بعد فرمود:
مرا به منبر ببرید.
این آخرین خطابه ای بود که رسول اکرم با رنجوری و درد در مسجد اعظم مدینه ایراد فرمود. به نخستین پله منبر تکیه کرد و فرمود:
دیگر روز و روزگار من به پایان رسید. آنچه حق تبلیغ بود ادا کرده ام. غمی ندارم زیرا شما را به راه راست واداشته ام. و از راستی و درستی، هرچه آموخته بودم به شما آموخته ام.
من شما را در شاهراهی روشن و آشکار که شبش همچون روز نورانی و فروزان است گذاشته ام. پس از من همچون ملت یهود به اختلاف و تشتت نگرایید.
ملت یهود پس از موسی کلیم الله (علیه السلام) دین خویش را ناچیز انگاشت و تار و پود ملیت خود را از هم بگسلانید. ولی من همی خواهم که همچون برادران اسراییلی خویش به خطا نروید، دین و دنیای خود را تباه مسازید، همیشه به هم نزدیک و با هم همگام باشید.
از حلال و حرام آنچه در قرآن است، حلال من و حرام من است. من حلال و حرامی جز آن قوانین و مقررات که در قرآن مجید یاد شده است ندارم. قرآن مطمئن ترین و راست گوترین جانشین من است.
و خاندان من همیشه با قرآن هماهنگ و همراهند. قرآن و اهل بیت من دو یادگار من در میان شما باشند. من این دو امانت بزرگ را به شما می سپارم و به سوی خدای خویش باز می گردم. به هوش باشید که به روز رستاخیز در برابر من شرمگین و سیاه روی نایستید.
به روز رستاخیز گروهی در برابر من بایستند که در عین آشنایی، بیگانه ای بیش نباشند. از نام و نشان خود یاد کنند و همی گویند من فلان بن فلان باشم ولی من چه گویم که با جان ناپاک و سیمای سیاهشان آشنایی ندارم.
این فرومایگان قومی باشند که پس از من دین مرا به بازیچه گیرند و از مراسم و آیین های من جز دنیا هدف دیگری ندارد. ایها الناس چنین پندارم که دیگر نتوانم بر این جایگاه تکیه زنم و دلم بسیار خواهد که هر کس را بر من حقی باشد برخیزد و حق خویش بستاند.
هرگز از دریافت حقوق خود شرم مدارید و مرا هم یک تن مسلمان همچون خویشتن بشناسید. قرآن کریم در برابر مقررات خود، من و شما را از یکدیگر دور نمی شناسد. با ما همگان به یکسان حکومت می کند.
خداوند بی همتا و بی شریک ما با هیچ کس رشته رحامت و علاقه خویشاوندی ندارد. تنها عمل است که بنده را به خدایش نزدیک می سازد و تنها عمل است که بنده را از خدایش دور می دارد.
قسم به آن کس که مرا به راستی و حقیقت به سوی خلق فرستاده است، هیچ آفریده جز در سایه پندار و کردار نیکوی خویش به درگاه الهی نزدیک نخواهد شد.
همه در گرو کرده خویش باشند و همه در پای میزان عدالت به یکسان سنجیده شوند.
قسم به آن پروردگار جلیل و عظیم که مرا به رسالت برگزیده، لو عصیت لهویت اگر من هم از طریق صلاح و عفاف انحراف گیرم، همچون دیگران به کیفر کردار خویش رسم...
در این هنگام پیشانی دردمندش را به بالا برداشت و خدای خویش را به گواه گرفت:
خدای من! آیا رسالت تو را به پایان رسانیده ام؟ آیا حق تبلیغ را ادا کرده ام؟ آیا پیام تو را آنچنان که بیان فرموده ای به بندگان تو ابلاغ کرده ام؟
خدایا! گواه من باش.
دیگر این دنیای بزرگ و وسیع برای روح بلندپرواز محمد (صلی الله علیه وآله)، سخت تنگ و کوچک شده بود. این روح نازنین بی قراری می کرد، تاب درنگ نمی آورد.
مرغ ملکوتی بود که چندی در این خاکدان مانده بود و دیگر بیش از این نمی توانست از آشیان عرشی خود دور باشد.
به سوی بالا، بال ها برافراشته بود. دم به دم پر می زد و بال می زد و تلاش می کرد که پرواز کند و به آشیان خویش بازگردد.
بیماری بود که بر بستری بوریایی دراز کشیده بود. پیکر دردمندش در شدیدترین و سوزان ترین تب ها می سوخت.
عبدالله بن مسعود می گوید: که داشتم جای پیغمبر را درست می کردم، دستم به پایش خورد... اگر بگویم دستم از حرارت پاهای پیغمبر سوخت سخن به گزاف نگفته ام.
ابوسعید خدری از پشت قطیفه ای که بر روی رسول اکرم انداخته بودند، پیکر نازنیش را لمس کرد. دستش را بی اختیار به عقب کشید و گفت چه تب آتشینی است!
تن مقدسش، تن یک عمر شصت و چند ساله، زحمت کشیده و یک لحظه راحتی ندیده اش در چنین تبی می گداخت. یک لحظه بی هوش می ماند. لحظه ای دیگر به هوش می آمد. احیاناً این اغماء تا چند ساعت به طول می انجامید و دل پرستارانش را از طول این مستی و سستی مالامال خون می کرد.
بانوان آل هاشم پروانه وار به دور بسترش می چرخیدند و آن گونه های در آتش تب، گل انداخته و داغ شده را با ترشح آب نوازش می دادند.
چهره برافروخته رسول الله در تب مرگ به سرخ گل های اردیبهشت ماه، شبیه بود که سرخی خود را با درخشش دانه های شبنم به هم آمیخته و فروغ کم رنگی همچون فروغ امید در پیرامون خود می انداخت.
این بیماری تب ساده ای بیش نبود ولی هرچه بود شفاپذیر نبود.
این بیماری با خطر مرگ توأم بود؛ زیرا این روح دیگر تاب فراق آسمان ها را نمی آورد. سخت دست و پا می زد تا قفس بشکند و بند بگسلاند و خشنود و آزاد به عالم ارواح در اعلی علیین جای بگیرد.
فاطمه بانوی بانوان اسلام، یکتا و بی همتا دختر پیغمبر از همه بی قرارتر بود.
این فاطمه است که می بیند حادثه ای سنگین تر و درشت تر از آسمان و زمین می آید بر شانه های لاغرش بنشیند و پیکر ناتوانش را سخت در هم بفشارد.
مرگ پدری چنین عزیز و عالی مقام را ببیند و غمی به این بزرگی را به دل بپذیرد.
پس چرا نگرید؟ چرا فریاد نکشد؟
در کنار بستر پدر به زانو درآمده بود و قطره های اشکش بی دریغ بر پیشانی سوزان رسول اکرم می ریخت.
گریه گرم و گیرنده فاطمه زنان حرم را به گریه انداخت اما سعی می کردند آرام بگریند زیرا می دیدند که بیمار عزیزشان لحظات احتضار را می گذراند.
آهسته چشمان فرو خفته خود را از هم گشود و بیش از همه چیز به دیدگان خون پالای زهرا نگاه کرد.
چرا می نالی ای عزیز من!
فاطمه چه می توانست بگوید. حرفی نداشت و اگر حرفی هم داشت، گره بغمه نمی گذاشت از گلویش نفسی دربیاید.
رسول الله (صلی الله علیه وآله) آهی کشید و به زهرا اشاره کرد که پیش تر بیاید.
پیش تر آمد و پیش تر آمد و پیغمبر دوباره با اشاره به دخترش دستور داد که سر بر سینه وی بگذارد. فاطمه سر بر سینه پیغمبر گذاشت. گوشش به دهان نازنین محمد نزدیک شده بود.
فاطمه از دهان پدر چند کلمه نجوا شنید و بعد سرش را بلند کرد؛ اما در این هنگام به جای این که گریه کند دهان خوش ترکیبش پر از خنده بود.
عایشه بی صبرانه از فاطمه پرسید چه شنیدی که این همه خوشحال شدی. زهرا جوابش گفت:
پدرم به من مژده بزرگی داد. به من گفت عمر این فراق کوتاه است. به من گفت تو را هرچه زودتر به دنبالم خواهم برد. از بس خوشحال شدم که نتوانستم مسرت خود را پنهان کنم.
پس علی کجاست؟
علی با شتاب سر رسید. اطاق بیمار را خلوت کرد. علی مرتضی به بستر پیغمبر نزدیک شد:
یا رسول الله! پدرم و مادرم به فدای تو باد. گوش به فرمان تو دارم.
بنشین یا علی! تو برادر منی، تو داماد منی، تو نگاه دارنده نسل من و برپای دارنده لوای دین منی، یا علی! قسم به آن خدا که مرا به حق و حقیقت مبعوث فرموده، گفتنی ها را با این قوم در میان گذاشتم. آنچه سزاوار تبلیغ بود به کار بردم و حق رسالت را ادا کردم، لقد تقدمت الیهم بالوعید از همه در سخن راندم و پرده از روی رازها برکشیدم و تو را آنچنان که شایسته شخصیت آسمانی توست به آنان نشان دادم.
اخبرتهم رجلاً رجلاً با یک یک آنان درباره علی حرف زدم و همه در برابر مقام عالی و عظیم تو سرتسلیم فرود آوردند.
اما می دانم که کار به صورت دیگری خواهد درآمد. من می دانم که این قوم به آنچه وعده داده اند وفا نخواهند کرد. مع هذا نمی خواهم که تو نگران بمانی و از شکست خویش شکسته دل بنشینی.
یا علی! پس از مرگ من در کنج خانه خویش گوشه عزلت بگیر. به گردآوری و ترتیبب و تنظیم قرآن همت گمار.
ابتدا مرا در آغوش مزار بگذار و بعد به عزیزترین یادگارهای من که قرآن من است بپرداز.
فالزم بیتک و اجمع القرآن علی تألیفه و الفرائض و الاحکام علی تنزیله(73)
در این هنگام آسوده باش که مسئولیت خویش را به دلخواه من و رضای خدای ایفا کرده ای؛ ولی فراموش مکن که تو همیشه سربازی شجاع و باشهامت بوده ای. من می خواهم که در برابر حوادث و ملاحم همچنان شجاع و بردبار باشی.
علیک بالصبر علی ما تنزل بک. روح من در آسمان ها نگران شما و چشم به راه شماست.
بار دیگر از حرارت تب بی هوش شد و چند لحظه به این خواب سنگین ادامه داد.
کودکان فاطمه از راه رسیدند، سر و صدا کردند، چشمان خسته رسول خدا از خواب ضعف و اغما باز شد. آهسته فرمود:
بچه های من، بچه های مرا به این جا بیاورید
علی سراسیمه به سوی اطاق فاطمه رفت و دست دو پسر و دو دخترش را گرفت و به بالین رسول اکرمشان رسانید.
حسن و حسین که بزرگ تر بودند پیش رفتند. حسن چهره بر چهره جد عالی مقامش گذاشت و حسین رخ بر سینه اش نهاد. این دو پسر با صدای بلند زار زار گریستند. گریه این دو کودک خردسال همه را، حتی علی را هم به گریه انداخت.
آن یک جفت چشمان سیاه که خواب ابدی لحظه به لحظه، پلک هایش را سنگین تر و خستگیش را بیش تر می ساخت غرق اشک شد.
فرمود:
انما بکیت رحمة لامتی من به خاطر امت عزیز خویش گریستم
در روز چهارشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجرت سایه سیاهی نه تنها شهرستان مدینه بلکه عالم اسلام، بلکه عالم توحید را سراسر فراگرفته بود.
در آن روز مردم همه، همه اندوهناک و افسرده بودند. همه گوش به خاندان رسالت داشتند؛ زیرا در آن جا محتضری آخرین لحظه های حیاتش را به پایان می رسانید.
به علی مرتضی که بر بالینش گاهی می ایستاد و گاهی می نشست، خیره نگریست و فرمود:
به خاطر بسیج اسامه از یهودیان مدینه چند بدره زر به وام گرفته ام شما این وام را بی درنگ ادا کنید.
و پس از یک خاموشی کوتاه دوباره لب گشود:
یک پاره پوست بیاورید تا آخرین سفارش خود را بر آن بنویسم که هرگز گمراه نشوید.
اطراف پیامبر را مردانی گرفته بودند که عمر بن خطاب یکی از آن ها بود و مراقب وقایع بیماری پیامبر و نگران آینده...
به همین دلیل از رفتن با سپاه اسامه تخلف ورزیده بود، با شنیدن سخن پیامبر (صلی الله علیه وآله) از جا پرید و با تندی و ترس و دلهره گفت: نیاز نیست، بر رسول خدا بیماری فشار آورده و هذیان می گوید، کتاب خدا ما را بس است...!
جمع به هم ریخت و سر و صدا فراوان شد پیامبر فرمود: از نزد من برخیزید.(74)
باز هم کمی خاموش ماند و آن وقت فرمود:
یا علی! نخست نماز را بر پای بدارید و دیگر آن که از زیردستان خود غفلت مورزید. یا علی! الصلوة و ما ملکت ایمانکم
یا علی! زیردستان را فراموش مکنید. الله الله فیما ملکت ایمانکم
زنهار، زنهار زیردستان خود را میازارید، نگذارید برهنه و گرسنه بمانند، رضا ندهید که دلتنگ و افسرده باشند.
البسوا ظهورکم و اشبعوا بطونهم
به هنگام سخن گفتن چنان مگویید که دل زیردستان شما آزرده شود. النوا لهم القول به نرمی سخن بگویید.
در این جا نفس مقدسش به شماره افتاد.
در آخرین نفس می فرمود: لا اله الا الله ان للموت سکرات مرگ به نوبت خود سکره و مستی هایی دارد. خدایا! مرا در سکرات موت یاری کن.
و همچنان در آغوش علی دیده از دیدار فروبست.
به لطافت و روشنایی و ابدیت فروغ الهی بر بال های فرشتگان نشست و رخت به بهشت اعلای خدا کشید.
در روز چهارشنبه، بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجرت به هنگام غروب که خورشید، زرده شامگاهی خود را به خون شفق فرو می برد، روح نازنین محمد (صلی الله علیه وآله) دنیای ما را ترک گفت. در این هنگام شصت و دو سال و یازده ماه و یازده روز از عمر گرامی وی گذشته بود.
کودکی را بی بهره از مهر مادر و دور از نوازش پدر به جوانی رسانیدن و جوانی را گاهی به شبانی و گاهی به بازرگانی گذرانیدن و در چهل سالگی مسؤولیت هدایت بشر را به عهده گرفتن، سنگ ها خوردن، سنگرها شکستن، از مکه به مدینه رخت کشیدن و در مدینه بر مکه حکومت کردن و پس از بیست و یک سال رنج تبلیغ و زحمت جهاد، پس از شصت و سه سال عبادت و عفت و امانت... بالاخره با دست علی در آغوش خاک آرمید و عالم اسلام را تا به صبح قیامت در غمش عزادار و ماتم زده ساخت.
علی بر سر خاک رسول اکرم چنین گفت:
یا رسول الله! یا صفی الله! یا حبیب الله! ای پدر و مادرم به فدای تو که زندگانی تو شورانگیز و مرگ تو شورافکن بود.
نه همچون دیگران زیستی و نه مانند دیگران رخت از جهان ما به جهان دیگر کشیدی.
از این پس فرشتگان که به خاطر ذات بی مانند تو بر بام خانه ما بال می گشودند، از آسمان به زمین بال نخواهند کشید و آن چرخ مقدس که در پیرامون محور وجود تو گردش می کرد، دور از محور نخواهد چرخید. تو تنها آیینه ای بودی که صورت بدیع ملکوت اعلی را بر صفحه خاک آلود زمین تجلی می دادی و به دنبال وجود عزیز تو این نقش ملکوتی برای همیشه از چشم انداز ما پنهان مانده و ما را در اشک حسرت و آتش اندوه بر جای گذاشته است.
یا رسول الله! ولو لا انک امرت بالصبر و نهیت عن الجزع لانفدنا علیک ماء الشئون و لکان الداء مما طلا و الکمد محالفاً.
یا رسول الله! اگر سفارش تو در میان نبود، اگر تو ما را به شکیبایی و بردباری فرمان نداده بودی، آنچه در قلب داشتم همه را به دیدگان همی آوردم و آنچه در دیدگانم بود همه را به خاک همی افشانم.
ولی اندوه تو هرگز دست از جان من بر نخواهد داشت و این غم بی انتها با هیچ سعی و کوشش پایان نخواهد پذیرفت؛ زیرا اختیارش از کف ما بیرون است.
من ندانم این شکایت به کجا برم که در غم تو جز بردباری چاره ای ندارم. عمر من پس از تو در غصه فراق تو سپری خواهد شد.
یا رسول الله! اذکرنا عند ربک واجعلنا من بالک
تو ای جان عزیز! که با جانان در آمیخته ای. علی را در پیشگاه جلال و جمال خداوندی فراموش مکن و بازماندگان را به یادآر.
بابی انت و امی یا رسول الله