فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

فصل یازدهم: فتح بزرگ

از سال خندق، از آن سال که قریش با قبایل ائتلاف کرده خود به مدینه حمله ور شدند و ابطال و قهرمانان خود را در این حمله از دست دادند و بعد با حالتی فرارمانند به مکه بازگشتند، دیگر در خود قدرت حمله و حتی مقاومت هم در برابر اسلام نیافتند.
از آن سال، این حقیقت بر ایشان مسلم شد که دین مقدس اسلام چه بخواهند و چه نخواهند بر جهان چیره خواهد شد و هر گونه لجاج و عناد در برابر این آیین، بیهوده خواهد ماند.
مشرکان قریش که در آرزوی امحای دین اسلام صف واحد بسته بودند و جان و مال در این راه قربان می کردند، پس از سال خندق دیگر با هم صمیمی نبودند؛ زیرا احساس کرده بودند که این تجهیزات و تشکیلات جز دردسری فراوان ثمر دیگری نخواهد داد. بنابراین دسته دسته به اسم های گوناگون، به بهانه های گوناگون، راه به مدینه می جستند و به شرف دین اسلام مشرف می شدند.
در آغاز سال هشتم هجرت، خالد بن ولید سلحشورترین سواران بت پرست که در جنگ احد آن همه کشش و کوشش نشان می داد و به صفوف مسلمانان حملات سنگین می انداخت، سرافکنده و شرمسار به مدینه آمد و از گذشته ها توبه کرد و به خدا و رسول خدا ایمان آورد و بعد عمرو بن عاص که در ردیف کینه توزترین دشمنان اسلام قرار داشت، سر تسلیم به پیش نهاد.
و بعد عثمان بن طلحه و بعد جمعی دیگر از بت پرستان غیور و مغرور... این گروه که خواه و ناخواه به پناه اسلام خزیده بودند تا آخرین نفس به بت های خود وفاداری نشان داده بودند.
هر چه از دستشان بر می آمد در این راه که دین محمد را در هم بشکنند یا دست کم این دین را نپذیرند به کار بردند؛ اما کارشان عبث و بی ثمر از آب درآمده بود.
این قوم وقتی که دیدند خود و قبایل جاهل سرزمین عرب از عهده محمد و دین محمد بر نمی آیند با هدایا و تحفه های گرانبها رو به کشور حبشه گذاشته بودند. از نجاشی پادشاه حبشه خواسته بودند که کمک کند، هم به خاطر این که از دین مسیح حمایت کند و هم حق اشراف و معاریف مکه را استیفا کند، سپاهی تجهیز کند و مدینه را با دین جدیدش ویران سازد؛ ولی نجاشی به قول معروف آب پاکی به دستشان ریخت و عذرشان را خواست.
دیگر راه های چاره از چهار طرف به رویشان مسدود مانده بود. چاره ای جز تسلیم نمی دیدند.
البته در میان بت پرستان احمق مکه، گروهی را هم مانند ابوسفیان و سهیل بن عمرو می شناسیم که تا دم مرگ نام هبل به زبان می آوردند و مشرک مانده بودند؛ ولی این گروه احمق بودند. چشم پیش بین و حدس صائب نداشتند. این ها نمی دانستند که ندای محمد ندای خداست و ندای خدا با دست های عاجز و ضعیف بشر خاموش نخواهد شد.
سفر رسول اکرم در سال هفتم هجرت به مکه هم بت پرستان سرزمین بطحا را ذلیل ساخته بود. بت پرستان مکه، محمد را با جلال و جبروت آسمانی دیده بودند که آزادانه به مکه آمده و دارد خانه کعبه را زیارت می کند.
همان محمد را که تا چند سال پیش از شهر خود رانده بودند، همان محمد را که تا چند سال پیش هدف فحش و دشنام و سنگ و کلوخشان بود، همان محمد را که سال ها در شعب ابوطالب به حالت توقیف به سر می برد و از گرسنگی و تشنگی رنج می کشید.
حالا او را می بینند که با پیروان قوی و رشید خود از مدینه به مکه آمده و دارد مراسم دین خود را انجام می دهد.
این تجلیات در زندگی مردم مکه، البته در آن تیپ که بهتر و روشن تر می توانستند آینده را ببینند، بی اثر نبود.
پیدا بود که این دین، دست از جان بت ها نخواهد کشید و بالاخره بزرگ ترین جنبش های خود را دیر یا زود بر ضد اصنام و اوثان به وجود خواهد آورد:
اذا جاء نصر الله والفتح و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجاً فسبح بحمد ربک واستغفره انه کان تواباً(59)
مردم فوج فوج به دین اسلام می گرویدند؛ زیرا نصر الهی و فتح الهی از آسمان ها رسیده بود.
به سال هشتم هجرت، یعنی در همین سال که شیرازه پایداری بت پرستان مکه از هم می گسیخت، فرصتی به دست آمد که دین اسلام بر ضد بزرگ ترین امپراطوری های دنیا تکان بخورد و با این تکان خوردن دنیا را هم به سختی تکان بدهد.
بصری شهر زیبایی از شهرهای شام بود که در معبر کاروانیان حجاز قرار داشت.
رسول اکرم نامه ای به فرماندار بصره نگاشته بود و آن نامه را به دست مردی که حارث بن عمیر ازدی نامیده می شد، سپرد تا به مقصد برساند.
در بین راه شرحبیل بن عمر غسانی که از ملوک آل غسان و از اعیان دربار امپراطور روم بود، حارث را دید. از وی پرسید کیست و به کجا می رود؟
مسلمانان که در فجر اسلام هم مردمی صریح و نترس بودند و در این هنگام چون قوی شده بودند با صراحت و شهامت بیشتری سخن می گفتند، اصلاً به شؤون و شخصیت حریف خود نگاه نمی کردند. شاید حارث در برابر شرحبیل که هم خود فرمان فرمای مستبد آل غسان بود و هم در درگاه قیصر روم آبرو و احترام داشت، نتوانست همچون یک اعرابی عاجز و ذلیل صحبت کند. با لحنی حرف زد که پادشاه غسان را به خشم انداخت.
این مرد که خود عرب بود. و در درگاه ملوک تربیت شده بود، از شدت خشم به پست ترین و ننگ آورترین کارها اقدام کرد؛ یعنی دستور داد که حارث را به قتل رسانند.
قتل فرستاده در کیش بزرگان عملی بی نهایت ننگ آور بود رسول پیغمبر در بین راه شام به دست سالاری از سالاران قیصر روم به قتل رسیده بود و این حادثه در دیار مسلمانان حادثه ای عظمی تلقی شده بود.
پیغمبر دستور فرمود که لشکر اسلام بسیج کند و به سوی شامات که در آن هنگام تقریباً مستعمره امپراطوری روم بود، عزیمت نمایند.
پیغمبر اکرم سپاه اسلام را سان دید. سه هزار مرد مسلح آماده جهاد شده بودند.
فرماندهی این سپاه را به جعفر بن ابی طالب برادر بزرگ تر علی بن ابی طالب واگذاشت و توصیه فرمود که اگر جعفر به شهادت رسید، فرماندهی سپاه با زید بن حارثه خواهد بود و پس از زید بن حارثه، عبدالله بن رواحه امیر لشکر است و اگر عبدالله هم به شهدای اسلام ملحق شود، مسلمانان خود برای فرماندهی خویش امیری برگزینند.
و سپس سپاه خود را تا ثنیة الوداع بدرقه کرد و در آن هنگام که می خواست با لشکر خویش وداع گوید، این خطابه را در برابر سه هزار مرد مسلح اسلام ایراد فرمود:
... از پروردگار خود تمنا کرده ام که شما را پیروزمند و تندرست به من بازگرداند و هم اکنون به نام خدای، سفر جهاد را آماده شوید.
با دشمنان خدا و بدخواهان خویش در شام بجنگید.
این مردم که در سرزمین مقدس شام حکومت می کنند، از مردی و مردمی بویی نبرده اند.
اینان همی خواهند که بشریت و عواطف بشری را در زیر پای خودخواهی و خودپسندی خویش، لگدمال سازند.
اینان بنای انسانیت را در کشاکش شهوات و هوس های خود همی لرزانند و در انهدام اصول اخلاق و فضایل همی کوشند.
این قوم، مردمی تیره بخت و ناکس باشند که سعی کنند بر اطلال آبادی ها کاخ ستم بنیان سازند.
نام نامی مسیح مقدس بر زبان آورند؛ ولی به تعلیمات عالیه مسیح گوش شنوا ندارند.
مردانه گام به پیش گذارید و دلیرانه حمله درآورید؛ ولی بسیار احتیاط کنید که چنگ شما به خون و مال مردم بی گناه فرو نرود و دامن شما به ننگ ستمکاری در زندگی آلایش نگیرد.
ستجدون رجالاً فی الصوامع معتزلین عن الناس فلا تتعرضوا لهم.
شما در مسیر خود با قومی که در صومعه ها و دیرها دور از مردم به عبادت سرگرمند، برخورد خواهید کرد. هرگز رضا ندهم که به پارسیان گوشه نشین دست تعرض دراز کنید و پای تهاجم به حریم نمازخانه ها و صوامع گذارید.
ولی آنان که اهریمن ناپاک را در مغزهای خود جای داده اند و با زبان چرب و نرم، سخن از فضایل و اخلاق برانند و فریبکارانه با عصمت و آبروی مردم بازی کنند، نباید از شمشیر شما در امان بمانند.
بی رحمانه شمشیر برکشید و این سرهای سودایی را از پیکرهایشان به دور اندازید.
هرگز ای سپاهیان مسلمان! اجازه ندارید به روی زنان تیغ برآورید و هرگز دست شما محرم نیست که به سوی آنان گستاخانه دراز شود، و نیز دست تخریب و تعدی به سوی درختان بارور دراز نکنید و تیشه ویرانی بر دیوار خانه های آبادان مکوبید.
من شما را به طرف خرابه ها اعزام می دارم تا خرابه ها را معمور ببینم و مسلم است که از شما به جای تعمیر، توقع تخریب ندارم.
این جعفر است که به جای من بر شما فرماندار است و اگر به افتخار شهادت سربلند گردد، مسؤولیت فرماندهی با زید بن حارثه باشد و چنانچه زید هم به دنبال جعفر راه برگیرد، از عبدالله بن رواحه پیروی کنید و پس از عبدالله خویشتن در میان خود فرماندهی که شایسته سالاری باشد، برگزینید.
بروید که شما را به خداوند متعال می سپارم و پیروزی شما را از درگاه وی مسألت دارم.
سپاه اسلام از ثنیة الوداع به سوی شام حرکت کرد. و همچنان پیش می راند تا به اراضی موته رسید.
این موته دهستانی از کشور شام است. از موته تا بیت المقدس دو منزل فاصله است.
در آن سرزمین بود که جنگ موته با گیر و دار عظیم خود، میان امپراطوری روم و سپاه اسلام در گرفت.
شرحبیل بن عمرو که ابتدا غافلگیر شده بود، سخت هراسناک شد. از این طرف و آن طرف به تجهیز سپاه همت گماشت و به قیصر روم گزارشی فرستاد و بعد در برابر سپاه اسلام لشکرآرایی کرد و همان قلعه آن قدر محصور ماند تا امپراطور هراکلیوس لشکری عظیم را به کمکش فرستاد.
می گویند که صد هزار نفر مرد مسلح و مبارز به کمک شرحبیل به موته رسیدند.
در این جنگ جعفر بن ابی طالب که فرمانده سپاه بود، پیشاپیش ستون حمله ور خود علم اسلام را به سوی قلب دشمن پیش می برد. از چپ و راست جهاد می کرد؛ ولی در انبوه دشمن غرق شد، بازوهای توانایش را یکی پس از دیگری با ضرب شمشیر فروافکندند و بعد پیکر مقدسش را با نوک نیزه ها به هوا گرفتند.
پس از جعفر، زید بن حارثه علم دار سپاه بود. مدتی به طول نکشید که زید هم به شهادت رسید. پس از زید، عبدالله بن رواحه هم شربت شهادت نوشید و پس از عبدالله خالد بن ولید که تازه شرف اسلام یافته بود، از طرف سربازان اسلام به فرماندهی سپاه برگزیده شد.
خالد مرد رشیدی بود. حمله های سنگین درانداخت و بیش و کم انتقام شهدای اسلام را از نیروی روم بازگرفت؛ ولی مع هذا فتحی نصیب وی نشد و مجاهدین موته با افتخار به مدینه بازنگشتند.
به همین جهت هنگامی که لشکر اسلام از موته به مدینه رسیدند جز نکوهش و سرزنش سخنی از مردم نشنیده بودند. حتی گفته می شود که خانواده های آنان هم نمی خواستند در خانه را به رویشان باز کنند؛ زیرا بی فتح و افتخار به خانه آمده بودند.
جنگ ذات السلاسل هم در این سال صورت گرفت.
اعراب وادی یابس که از دوازده هزار مرد جنگی تشکیل می شدند، تصمیم گرفته بودند به مدینه حمله کنند و بنیاد اسلام را براندازند.
رسول اکرم علی ابن ابی طالب را به سرکوبی آنان مأمور کرد.
علی مثل همیشه با فتح و پیروزی از آن جا به مدینه بازگشت؛ ولی مهم ترین حوادث سال هشتم، فتح مکه بود.

فتح مکه

فتح مکه به سال هشتم هجرت، عنوان سال فتح بخشید.
پیمان حدیبیه بر اصول عدم تعرض بسته شده بود.
در آن پیمان قید شده بود که نه از طرف مسلمانان نسبت به قریش و وابستگان قریش تعرضی صورت بگیرد، نه از جانب قریش نسبت به مسلمانان و وابستگان مسلمانان گستاخی شود.
دو قبیله در خاک مکه به سر می بردند که نام یکی خزاعه بود و تحت الحمایه اسلام بود و دیگری کنانه نامیده می شد و از طرف قریش کمک می گرفت.
این دو قبیله وابسته به اسلام و کفر بودند.
یک روز مردی از قبیله کنانه چند شعر در هجو رسول اکرم سروده بود و میان جمعی آن شعرها را انشاد می کرد.
جوانی از خانواده خزاعه که وابسته به مسلمانان بود، پیش رفت و به این شاعر زشت گو اعتراض کرد؛ ولی شاعر نشنید و به انشاد ادامه داد. جوان خزاعی که سخت خشمناک شده بود از جا در رفت و با مشت دهان و بینی شاعر کنانی را در هم شکست.
قبیله کنانه از این جسارت سخت برآشفتند؛ ولی چون در خود آن قدرت را نمی دیدند که به خزاعه حمله ور شوند، محرمانه به مکه آمدند و از اعیان قریش کمک مالی خواستند و اعیان قریش هم با خوشرویی این تقاضا را پذیرفتند.
تا آن جا که سهیل بن عمرو، عکرمة بن ابی جهل، خویطب بن عبدالعزی، صفوان بن امیه، مکرز بن حفص و جمعی دیگر از ماجراجویان قریش با لباس ناشناس و لثامی که به صورت بسته بودند، داوطلبانه به قبیله کنانه رفتند و ناگهان به قبیله خزاعه حمله آوردند و در کنار آبی که وتیره نامیده می شد، بیست تن از بنی خزاعه را به قتل رسانیدند و بعد به مکه برگشتند و امیدوار بودند که این عهدشکنی همچنان پنهان خواهد ماند.
ابوسفیان که از دیگران زیرک تر و عاقبت اندیش تر بود، بسیار ترسید و گفت: محال است محمد خون بنی خزاعه را ناچیز بشمارد و آرام بنشیند مصلحت در این است که به مدینه سفر کنم و به هر زبانی شده مدت مصالحه را تمدید کنم.
ابوسفیان به سمت مدینه عزیمت کرد؛ ولی پیش از آن که این مرد خود را به خاک یثرب برساند، شیوخ قوم خزاعه به مدینه رسیدند و ماجرای اخیر را به عرض رسول اکرم رسانیدند.
پیغمبر فرمود: خدا یاریم نکند اگر از یاری خزاعه دست بکشم. البته ابوسفیان به مدینه آمد. ابتدا به خانه دخترش ام حبیبه که همسر رسول الله بود، رفت. ام حبیبه تحقیرش کرد.
ابوسفیان از آن جا به ابوبکر و عمر و امیرالمؤمنین علی و حضرت فاطمه زهرا پناه برد. هیچ کس پناهش نداد و هیچ کس به حضور پیامبر شفاعت نکرد تا مدت پیمان عدم تعرض تمدید شود. ابوسفیان خواه و ناخواه مدینه را به قصد مکه ترک گفت.
و به دنبال ابوسفیان دوازده هزار مرد مبارز به عنوان تطهیر مکه از بت پرستان در مدینه بسیج شد و این اقدام چنان محرمانه و مرموز صورت گرفت که قریش به هیچ صورت نتوانست خود را آماده مقابله و مبارزه سازند. و باید دانست که اگر قریش از این اقدام اطلاع هم می یافت نیروی برابری را در خود نمی دید.
آن شب، شب بیستم ماه رمضان بود. آن شب، شهر مکه ناراحت بود. بزرگان قریش در خود دغدغه و اضطراب بی جهتی احساس می کردند.
ابوسفیان از همیشه بیشتر نگران بود. زنش در خواب دیده بود که از حجون به سوی مکه سیل خون سرازیر شده و این سیل مخوف و مهیب تا خندمه رسیده و در و دشت را رنگین ساخته است.
خبر از هیچ جا نداشتند، باورشان نمی شد که ناگهان از طرف مدینه هدف حمله قرار گیرند؛ زیرا توقع داشتند دوستانشان به وسیله ای ماجرا را اخبار کنند.
پس چرا این طور ناراحت هستند؟ خودشان هم نمی دانستند جواب این سؤال چیست؟
بالاخره ابوسفیان دست بدیل بن ورقا و حکیم بن حزام را گرفته و با هم از شهر مکه بیرون آمدند و گل چین گل چین چند میل راه طی کردند و بعد به عزم تفریح و ضمناً تفحص از وضع روزگار بر تپه ای که صورت کوه کوچکی داشت بالا رفتند. اوه... چه بساطی است.
این صحرای پهناور غرق در همهمه مردان جنگی و شیهه اسبان سواری است.
در هزاران گوشه، اجاق زده بودند و آتش افروخته بودند. این منظره صحرای مرالظهران را به صورت آسمانی مالامال از ستاره درآورده بود.
تا چشم ابوسفیان به این همه آتش افروخته افتاد، گفت:
وه! شب چه قدر به شب عرفه می ماند که حجاج دسته دسته برای خود آتش روشن می کنند.
بدیل بن ورقا فریاد کشید:
به گمان من قوم خزاعه می خواهند بر مکه شبیخون بزنند.
ابوسفیان دستش را به علامت تحقیر تکانی داده و گفت:
- خزاعه؟ خزاعه بیچاره؟ هرگز این تجهیزات و تشریفات به قوم ذلیل و قلیلی همچون خزاعه زیبنده نیست. خوب است پیش تر برویم، جلوتر برویم.
عباس بن عبدالمطلب عموی پیغمبر که آخرین مهاجر بود و چند روز پیش از مکه به مدینه هجرت کرده بود، در راه، برادرزاده بزرگوار خود را دریافت و دیگر به مدینه نرفت. فقط خانواده اش را به مدینه فرستاد و خود با نیروی اسلام به جانب مکه عزیمت کرد.
وقتی که به مرالظهران رسیدند، پیش خود فکر کرد که اگر سپاه اسلام با این ترتیب به مکه حمله ور شوند، نشانی از خاندان های قریش بر جای نخواهند گذاشت. خوب است که قریش از این جریان با خبر شوند و پیش از وقوع واقعه به علاج واقعه بپردازند.
به این جهت فرصتی گرفت و بر استر مخصوص رسول اکرم سوار شد و چند میل به سمت مکه پیش رفت.
شب بود. عباس گوش می داد، بلکه صدای انسانی از مردم مکه را بشنود و پیامی برای رجال قریش بفرستد. ناگهان صدای ابوسفیان به گوشش رسید. خوشحال شد، اسم ابوسفیان صخر بود اما وی را به کنیه ابوحنظله می خواندند.
عباس فریاد کشید:
یا ابا حنظله!
ابوسفیان هم صدای عباس را شناخت، مثل این که دنیا را به وی داده باشند. او هم بی درنگ فریاد زد:
- یا اباالفضل! بابی انت و امی
پدر و مادرم فدای تو باد ای ابوالفضل! ابوالفضل کنیه عباس بن عبدالمطلب بود.
- چه خبر است پدر و مادرم فدای تو باد.
عباس پیش تر آمد و گفت:
- وای بر شما، این رسول الله است که با دوازده هزار مرد مسلح رسیده است.
- چه باید کرد، تکلیف کار ما چیست؟
- زود بیا در ردیف من سوار شو تا تو را به حضور پیغمبر گرامی ببرم و برای تو امان بگیرم.
ابوسفیان چنان دست پاچه بود که به آن دو دوست همراه خود اعتنایی نکرد. پرید و در ردیف عباس، پشت قاطر نشست و عباس عنان به جانب آن اردوگاه عظیم برگردانید.
کشیک اردو آن شب با عمر بن خطاب بود، میان عمر و ابوسفیان از دیرباز عداوتی نهانی وجود داشت.
تا چشم عمر به ابوسفیان افتاد، شمشیرش را از غلاف کشید؛ اما چون دید که با عموی پیغمبر همراه است، جرأت نکرد به وی تعرض کند.
فریاد زد: هم اکنون به حضور پیغمبر شرفیاب می شوم و فرمان قتل تو را دریافت می کنم.
عباس ترسید که عمر پیشدستی کند و کار ابوسفیان را بسازد. به قاطر رکاب کشید و شتاب کرد.
مع هذا عمر و عباس با هم به در خیمه پیغمبر رسیدند. عمر پیش دوید تا با رسول اکرم نجوایی بگوید و محرمانه اجازه اش را بگیرد؛ ولی عباس نگذاشت. پیش رفت و سر نازنین پیغمبر را به آغوش کشید و گفت:
- امشب نمی گذارم با این سر، کسی به سر گوشی صحبت کند.
عمر همچنان خشمناک به حضور رسول اکرم عرض کرد:
- این ابوسفیان بدنهادترین دشمنان اسلام است. دستور فرمایید که سر از تنش بردارم.
عباس گفت یا رسول الله! من ابوسفیان را امان داده ام. به امان من عنایت کنید. احترام مرا در هم نشکنید.
پیغمبر به ابوسفیان فرمود: اسلم تسلم اسلام را بپذیر تا به سلامت جان بدر ببری.
ابوسفیان گفت: با لات و عزی که دو بت محبوب من هستند، چه کنم؟ عمر بی درنگ جواب داد:
- اسلخ علیهما: کثیفشان کن
ابوسفیان به حال اعتراض به روی عمر اخم کرد و گفت: این حرف ناشایسته چیست بر زبان می رانی، چرا نمی گذاری با پسر عموی گرامیم صحبت کنم؟
بالاخره ابوسفیان، چاره ای جز قبول اسلام و ادای شهادتین ندید.
مسلمان شد و امان گرفت. به علاوه بنا به توصیه عباس بن عبدالمطلب پیغمبر فرمود هر کس به خانه ابوسفیان پناه ببرد در امان خواهد بود.
ابوسفیان مسلمان شد و به سمت مکه برگشت و به دنبال او نیروی اسلام تکبیر زنان پا به ساحت جلال و شکوه قریش گذاشتند.
سعد بن عباده که پیشاپیش قبیله خزرج علم می کشید فریاد می زد:
الیوم یوم الملحمة. الیوم تستحل الحرمة. الیوم اذل الله قریشاً
امروز، روزی است که حرمت موهوم قریش در هم می شکند. امروز، روز حادثه است. امروز روزی است که خدای توانا قریش را ذلیل کرده است.
هدف اسلام، این بود که بینی های پرباد و گردن های شق و رق و مفاخر بی جا و بیهوده طبقاتی را بخاک بمالد.
وقتی رسول اکرم، مکه را از بقایای بت پرستان متعصب تطهیر داد که بت ها را یکی پس از دیگری در هم بشکند. و هبل که بر سقف خانه کعبه آویخته بود با دست علی فرود آمد.
رسول الله خم شد و علی پا بر شانه وی گذاشت و بت هبل را به زیر کشید.
بت ها را در هم شکستند و صورت های اجنه و شیاطین و ملایکه و پیامبرانی را که بر دیوارهای داخلی کعبه ترسیم کرده بودند، محو کردند. در این هنگام رسول اکرم از خانه کعبه به در آمد.
ابتدا کلید خانه را به کلیددارش داد و سپس با دو دست، دو بازوی در کعبه را گرفت و فرمود:
لا اله الا الله وحده لا شریک له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده
مردم قریش گروه گروه در برابر رسول اکرم صف بسته بودند. همه خاموش، همه هراسناک.
علاوه بر جنگ هایی که در بدر و احد و احزاب میانشان گذشته بود و ضرب دست مسلمانان را چشیده بودند، در این هنگام هم با شمشیر خالد بن ولید به حد کفایت ادب شده بودند. خالد بن ولید هفتاد نفر از قریش را در خاک مکه میان کوچه های شهر گردن زده بود.
این حوادث، این پیش آمدهای حیرت انگیز، این که محمد یتیم، مکه گردنکش و قریش متکبر و خودپسند را به این ترتیب از اوج نخوت و کبریا به پایین بکشد و خون قرشی را همچون خون حشرات، بی مضایقه بر خاک بریزد، خوف و هراس عمیقی در دل ها افکنده بود.
بت پرستان متعصب که در چند سال پیش، همین شخصیت غالب و حاکم را راه به بیت الحرام نمی دادند. مهلت ابراز عقیده برایش نمی گذاشتند و حتی نمی گذاشتند، روا نمی داشتند که او برای خود عقایدی داشته باشد، نمی گذاشتند که او در ضمیر خود خدای یگانه را بپرستد؛ امروز در منتهای مذلت و بدبختی در برابرش سر فرو افکنده و خوار و خفیف ایستاده بودند.
امر، امر او بود، حکم آن بود که او براند.
دستوری بفرماید که یک باره این سرهای سودایی را با شمشیر به پای کعبه بیفکند یا منتی بگذارد و مرحمتی بفرماید و از سر خونشان درگذرد.
رسول الله (صلی الله علیه وآله) که تا چندی پیش در شهر مکه آنچنان محدود و محکوم بود، نام خدا را نمی توانست بر زبان بگذراند، امروز ایستاده و با دو دست، دو بازوی در را گرفته و آزادانه بانگ برمی آورد که:
لا اله الا الله وحده لا شریک له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده
نفس در سینه ها خفه شده بود. صدا در گلوها شکسته بود. پس از اندکی مکث به بت پرستان مکه فرمود:
ماذا تقولون؟ ماذا تظنون؟ چه می گویید؟ چه گمان می دارید؟
- سهیل بن عمرو، همان کس که دو سال پیش در حدیبیه روا نمی داشت، نام محمد با عنوان رسول الله قرین باشد با صدای لرزانی گفت:
- نقول خیراً و نظن خیراً. اخ کریم و ابن اخ کریم. قد قدرت
چه بگوییم که جز نیکویی نمی توانیم گفت. چه گمان بداریم که درباره تو جز گمان خیر و مرحمت نمی شود داشت.
تو برادرزاده کریم ما هستی که اکنون بر ما چیره شده ای.
رسول اکرم در برابر عجز قریش به رقت درآمد، اشک در چشمان سیاهش به موج افتاد. مردم مکه موج اشک را در چشمان خدابین محمد دیدند. یک باره به گریه درآمدند و با صدای بلند های های گریه کردند.
فرمود:
- همسایه من بوده اید و همسایه بسیار بدی بوده اید، گفتار مرا دروغ شمرده اید، مرا از شهر و دیارم طرد کرده اید، به بیرونم رانده اید، آزارم داده اید، به این همه وقاحت و قباحت قناعت نکرده اید، با لشکر به سرم تاخته اید و در خانه من با من به جنگ ایستاده اید؛ اما من آن می گویم که برادرم یوسف عزیز به برادرانش گفت و آن می کنم که او کرد لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین(60) بروید، بروید که شما را آزاد کرده ام.
عنوان طلقا از آن روز به قریش اعطا شده و بنا به قانون اسلام مردم مکه در این هنگام کنیزان و بردگان رسول اکرم شمرده می شدند. او می توانست به بردگی و کنیزیشان بگیرد ولی آزادشان ساخت.
اذهبوا فأنتم الطلقاء
هلهله شادی از سینه هزاران زن و مرد برخاست و وقتی سر و صداها خاموش شد، رسول اکرم این خطابه را در برابر مردم ایراد فرمود:
- به درگاه الهی سپاس و ستایش می گزارم که به اقوام خودخواه و خویشتن پرست قریش و همسایگان خانه خدا اعلام می دارم که اینک نظام اسلام بر کرسی قدرت نشسته و مراسم جاهلیت را یک باره از اعتبار برانداخته است.
تعالیم آسمانی اسلام بر کرسی نشسته و قرآن مجید بر اقوام و ملل، حاکم مطلق است.
آنان که اکنون در سایه این دیوارهای مقدس، سخنانم را همی شنوند، وظیفه دارند سخنانم را به دیگران بازگویند و مقررات نوین اجتماع را به گوش غایبین برسانند.
باید در خانه ها و خانواده ها به نسل آینده تلقین شود که مذهب مقدس اسلام نخوت و تفاخر جاهلیت را از اساس منسوخ ساخته و ناموس شوم طبقاتی را به سختی در هم شکسته و از اعتبار و احترام برانداخته است.
همه باید بدانند و باید یقین کنند و باید تسلیم شوند که بنی آدم از آدم آفریده شده و آدم را پروردگار متعال از خاک به وجود آورده است. همه با هم یکسان و برابر هم سیاه و سفید، توان گر و تهی دست، شاه و گدا در برابر قوانین اجتماع، کوچک ترین تفاوت و فاصله نخواهد داشت.
پروردگار بزرگ و پاک، فقط آن کس را محترم می شمارد که پارسا باشد. آن کس که در زندگی پارساتر، در پیشگاه الهی عزیزتر است.
خداوند بزرگ است و قلب ها و مغزها و اخلاق و شیوه های بزرگ را دوست می دارد.
قانون اسلام قانون بشریت است. به هیچ خانه و خانواده، به هیچ نژاد و ملت اختصاص ندارد.
آنان که به عربیت می اندیشند و گمان می دارند که قرآن عربی برای ملت عرب مایه برتری و تفوق است، بسیار به خطا می روند. قرآن کریم قانون بشریت است و به خاطر نجات بشر از آسمان ها به من الهام شده است.
عربیت زبانی گویا از لغت های عادی بنی آدم است.
ان العربیة لیست باب والد و لکنها لسان ناطق فمن طعن بینکم و علم انه یبلغه رضوان الله حسبه
این لغت منبع افتخار و مباهات نیست و نژاد عربی نژادی نیست که بر اساس عربیت بتواند خویشتن را چشم چراغ جهان به شمار آورد.
آن کس که گمان می دارد تنها در سایه عربیت می تواند، رضوان الهی را دریابد بیهوده می اندیشد.
الا ای اقوام عرب! خون ها و مظالم و کینه ها و نقشه هایی که در عهد جاهلیت میان شما برقرار بود از امروز با منتهای حقارت و اهانت در زیر پای من قرار دارد.
من از امروز مفاخر جاهلانه عرب را که از استخوان های پوسیده گورستان ها بار گرانی بربسته و به دوش اجتماع افکنده بود با منتهای تحقیر و توهین در زیر پای خود پایمال می کنم.
خدای من به آن بنده، نصرت و قدرت دهد که سخنان مرا به گوش جان بشنود و به آنان که نشنیده اند، بشنواند.
من می گویم چه بسیار فقیه خودپسند که فقه خود را در برابر از خود فقیه تری به عرضه می گذارد.
الا ای آن که درس فقه آموخته ای و خودپسندانه اندوخته های خود را به این و آن عرضه همی دهی و بر معالم و معارف خویش افتخار همی داری، آهسته باش که از تو دانشمندتر و فقیه تر در مکتب اجتماعی فراوانند.
به هوش باش که خویشتن را با این ستایش و کبریا در چشم دیگران پست و بی مقدار ننمایی. به هوش باش که در بازار اجتماع، کالای تو از رونق نیفتد و رقیب تو پیروز نگردد.
پروردگار دانا آن قلب پاک را دوست همی دارد که کانون محبت و عفاف و کانون خلوص و صمیمیت است.
این خودخواهی منحوس را از جان خود به دور دارید و به جای آن خویشتن را با زینت گذشت و فداکاری بیارایید.
خطابه رسول اکرم به پایان رسید و قریش شکست خورده از پای درآمده، دسته دسته به سمت خانه های ماتم زده خویش بازگشتند.
هنگام نماز فرارسیده بود.
بلال بن رباح به دستور رسول الله بر بام خانه کعبه بالا رفت و بانگ الله اکبر... اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله به در و دشت بطحا در انداخت.
این بانگ، بانگ عجیبی بود. این سخنگوی پیروزمند اسلام بود که بر روی تکه پاره های عزی و هبل بر روی بت های خرد شده ایستاده بود و فریاد به توحید می کشید.
بت پرستان قریش تا آن روز بانگ نماز نشنیده بودند، تا آن روز باور نمی داشتند که می شود نام خدای یگانه را به این آزادی و صراحت در فضای مکه درانداخت.
عکرمة بن ابی جهل، خالد بن اسید، سهیل بن عمرو، ابوسفیان و چند تن از رجال مکه به دور هم نشسته بودند و مات و مبهوت این ندای مقدس را که ندای توحید و اعلان فضیلت و عبادت بود، گوش می دادند.
خشمناک بودند ولی چاره ای نداشتند. عکرمة بن ابی جهل که از شدت غضب می لرزید گفت:
- چقدر بدم می آید که پسر ریاح بر بام کعبه با این لحن نعره بکشد.
خالد بن اسید گفت:
- خیلی خوشحالم که پدرم مرده و مکه را به این روزگار ندیده و صدای پسر ریاح را بر بام کعبه نشنیده است.
سهیل بن عمرو گفت:
- چه می شود کرد. این کار را خدای محمد کرده... اگر نمی خواست که بت پرستی به این روز بیفتد، محمد را بر مکه چیره نمی ساخت.
ابوسفیان گفت:
- من جرأت نمی کنم حرف بزنم. این در و دیوار گوش دارند، سخنان ما را می شنوند. زبان دارند و گفته های ما را به محمد باز می گویند.
رسول اکرم نماز را به جماعت ادا فرمود و بعد از مصلی برخاست و به سمت کوه صفا عزیمت کرد.
از این کوه بالا رفت، بالا رفت، تا آن جا که خانه های مکه را به خوبی می توان دید، بالا رفت و مردم مکه و مدینه، آنان که مسلمان بودند و آنان که هنوز به کفر و شرک خویش وفادار مانده بودند، همه در پای کوه اجتماع و ازدحام کردند.
رسول اکرم فریاد کشید:
- ای بنی هاشم! ای بنی عبدالمطلب! ای بنی اعمام من! ای اعضای دودمان من! من پیش از آن که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم ابن عبد مناف باشم محمد رسول الله هستم، من انسانی هستم که پروردگار متعال مرا از میان انسان ها برانگیخته و به سوی انسان ها فرستاده است. من برای شما و برای قبایل دور افتاده عرب، برای روم و عجم، برای سیاه و سفید، رسول و فرستاده خدایم و همه را به یک صورت و به یک چشم می نگرم.
مبادا چنین پندارید که چون محمد در خاندان ما به وجود آمده و از دامن ما برخاسته به ما ویژگی و اختصاص دارد.
نکند که این انتساب نژادی را برای خویشتن امتیازی بشمارید. و به نام من و قرآن مجید به دیگران افتخار و مباهات بفروشید. به خداوندی که مرا به راستی فرستاده به خداوندی که جان ما در قبضه قدرت و مشیت اوست. به ذات مقدس آن خداوند، قسم یاد می کنم که من جز به کردار و خصایل به هیچ سمت و عنوان دیگر نمی نگرم. خصال حمیده در چشم من محترم است. خواه این خصلت ها در شما و خواه در دیگران باشد.
بدی ها را بد می شمارم و به بدی کیفر می دهم. خواه این بدکار فرزند عبدالمطلب و خواه سیاهی از سیاهان حبشه باشد.
من اگر مردی هاشمی و عبدالمطلبی هستم، در گروی عمل خویشم. عمل من از آن من و عمل شما از آن شماست.
یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم(61)
من و قرآن من از سوی خدا فریاد می کشیم که:
ما شما را از نر و ماده آفریده ایم. عناوین خانوادگی و قومی را تنها به خاطر شناسایی قبایل و خانواده ها برقرار ساخته ایم. آن کس که پرهیزکارتر است، در پیشگاه خدا محترم تر است.
رسول اکرم پس از اعلان این حقایق به روی سنگی قرار گرفت.
عمر بن خطاب، شرف حضور داشت دستور فرمود یکایک حضور یابند و بیعت کنند.
مردم دسته دسته شرفیاب می شدند و دست مقدس رسول الله را به عنوان بیعت لمس می کردند.
ابوبکر دست پدر ابوقحافه را گرفته بود و کشان کشان به حضور پیغمبر می کشید.
ابوقحافه پیری کور بود، ولی در عین حال مردی روشن دل و روشن فکر بود. با رغبت و اشتیاق بیعت کرد و به دین مقدس اسلام تسلیم شد.
در این هنگام این سوره مبارکه بر سینه نورانی محمد الهام شد:
بسم الله الرحمن الرحیم اذا جاء نصر الله والفتح و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجاً فسبح بحمد ربک و استغفره انه کان تواباً
هنگامی نصرت خدا توأم با پیروزی فرا می رسد. و همی بینی که مردم فوج فوج به دین پروردگار می گروند. خدای خویش را تسبیح گوی و از درگاه وی آمرزش جوی. اوست که توبت بندگان خویش را می پذیرد.
مسلمانان از نزول این سوره شادمان و خرسند شده بودند. به یکدیگر پیروزی نهایی خود را تبریک می گفتند؛ ولی عباس بن عبدالمطلب به های های گریه کرد.
عرض کرد: یا رسول الله از این سوره بوی فراق می شنوم.
رسول اکرم از آن روز تا روزی که دنیا را بدرود فرمود دم به دم به تسبیح و استغفار سرگرم بود.
سبحانک اللهم و بحمدک، اللهم اغفر لی انک انت التواب الرحیم
رسول اکرم از صبح تا ظهر با مردان بیعت فرمود و پس از بیعت مردان، نوبت به زنان رسید.
زنان قریش که از بت پرستی به آیین مقدس اسلام گرویده بودند با رسول الله بیعت کردند. البته با این تفاوت که به جای پنجه های مطهر پیغمبر دامن ردای وی را لمس می کردند.
مبنای بیعت زنان بر این پیمان گذاشته شده بود.
یا ایها النبی اذا جائک المؤمنات یبایعنک علی ان لا یشرکن بالله شیئاً و لا یسرقن و لا یزنین و لا یقتلن اولادهن و لا یأتین ببهتان یفترینه ایدیهن و ارجلهن و لا یعصینک فی معروف فبایعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحیم(62)
الف - به خدای یگانه شرک نورزند و از آیین توحید سرباز نزنند.
ب - دست به دزدی در مال شوهر نیالایند. به مال شوهرشان خیانت نکنند.
ج - به گناه و زنا نپردازند.
د - فرزندان خود را زنده به خاک نسپارند.
ه - جنین خود را سقط نکنند.
و - نطفه ای که به حرام پرورده اند به شوهر خویش نبندند.
ز - در تعلیمات سودمندی که از اسلام فرا می گیرند عصیان نورزند.
رسول اکرم به هنگام بیعت، این پیمان را جمله به جمله ادا می فرمود و آن زن که بیعت می کرد، سخنان رسول الله را باز می گفت و عهد می کرد که پیمان بیعت را رعایت کند.
در میان زنان اشراف زنی هم نشسته بود که آماده بیعت بود. نوبت به این زن رسید. این زن مانند زنان دیگر تنها به تکرار گفته های پیامبر قناعت نمی داشت، بلکه روی چند جمله حساس نکته هایی هم چاشنی می کرد.
وقتی که رسول اکرم جمله ب را به زبان آورد:
دست به دزدی در مال شوهر نیالایند.
زن ناشناس گفت:
- شوهرم مردی بخیل است. من برای حفظ آبروی او از مال او می دزدم و در راه مهمانانش خرج می کنم. نمی دانم دزدی بر من حلال است یا حرام؟
رسول اکرم در جمله ج فرمود:
ج به فجور و زنا نپردازند
زن ناشناس با تبسم گفت:
- یعنی چه مگر یک زن آزاده و شریف زنا می کند؟!
رسول اکرم در جمله د فرمود:
- فرزندان خود را زنده به خاک نسپارید
زن ناشناس چهره در هم کشید و با لحن گله آمیزی گفت:
- ما از کودکی بزرگشان می کنیم و شما در بزرگی با ضرب شمشیر به خاک و خونشان می کشید.
پیغمبر لحظه ای مکث کرد و بعد به وی نگاهی خیره انداخت و فرمود:
- تو هند جگرخواری؟ تو دختر عتبة بن ربیعه ای؟
مصیبت احد تجدید شد و داغ قتل حمزه و آن زشتکاری ها که این زن نسبت به جنازه حمزه به کار برد همچون حادثه ای تازه به سوز و گداز افتاد.
هند به خطای خود پی برد و با معذرت بسیار گفت:
یا نبی الله عفا الله عما سلف خداوند از آنچه گذشته اغماض فرموده و خوب است فرستاده او هم گذشته ها را گذشته پندارد و از آن خطایا اغماض کند.
رسول اکرم سکوت فرمود، سکوتی که حکایت از گذشت داشت.
نوبت به جمله ز رسید. در جمله ز زنان را به اطاعت از تعلیمات عالیه و سودمند اسلام دعوت کرده بود.
ام حکیم دختر حارث بن عبدالمطلب گفت:
- یا رسول الله! این تعلیمان سودمند معروف چیست که ما را به اطاعتش دستور می دهی؟
در جوابش فرمود:
- این که اگر مصیبتی بر شما فرود می آید، گونه ها به ناحق نخراشید و بر چهره خود سیلی نزنید. گیسوانتان را نبرید و گریبان پاره نکنید و به واویلا، فریاد و فغان برمیاورید. و در کنار قبر مردگان چادر نزنید.
بدین ترتیب بیعت زنان نیز خاتمه یافت. در خاتمه این بیعت، رسول اکرم خطابه کوتاهی ایراد فرمود و طی آن خطابه از شرف و مقام مکه سخن راند و فرمود که:
این شهر حرم خداوند متعال است و حرم الهی از امروز تا روز رستاخیز باید محترم و محفوظ بماند.
در حریم این حرم، هیچ کس مجاز نیست خون کسی را بریزد.
هیچ کس مجاز نیست دست به متاعی که از آن دیگران بر زمین افتاده است، بزند، مگر آن کس که بخواهد این متاع را به صاحبش بازگرداند. و هیچ کس مجاز نیست که درختان حرم را قطع کند و هیچ کس مجاز نیست که به صید حرم تیر اندازد و حتی مجاز نیست که شکارهای حرم را از لانه ها و آشیانه هایشان برماند.
در آغاز بعثت گروهی از بت پرستان عرب بر ضد اسلام، فعالیت های شدید به کار می بردند. تا آن جا که رسول اکرم خون این گروه را هدر فرموده بود.
پس از فتح مکه فرصت مناسبی به دست مسلمانان افتاده بود که انتقام خویش از این دسته مردم فرومایه بازگیرند.
ولی تا آن جا که از تاریخ استفاده می شود از این مردم مهدورالدم جز عده ای انگشت شمار کسی به قتل نرسید؛ زیرا یکی پس از دیگری به حضور رسول الله شرفیاب شدند و کلمه اسلام بر زبان راندند و از خطر قتل معاف ماندند.

جهاد حنین

جهاد حنین هم به دنبال فتح مکه پیش آمد؛ زیرا قبایل مشرک عرب هنوز امیدوار بودند که بتوانند ریشه اسلام را از جهان براندازند.
هوازن و ثقیف، این دو قبیله که در شهر طایف به سر می بردند خود را از قریش مجهزتر و قوی تر می شمردند. و از ترس این که رسول اکرم پس از فتح مکه غافل گیرشان کند، پیش دستی کردند و به سوی نیروی اسلام حمله آوردند.
مالک بن عوف نصری سید قبیله هوازن با قارب بن اسود ثقفی سید قبیله ثقیف، ائتلاف کرد و این دو زعیم عرب با چهار هزار مرد شمشیرزن به هوای این که اساس اسلام را واژگون کنند، پیش تاختند.
نیروی اسلام در این هنگام دوازده هزار مرد مسلح و مجهز بود و این کثرت عده که سه برابر بر نیروی دشمن برتری داشت، در مسلمانان کبریا و نخوتی پدید آورد و همین کبریا و نخوت موجبات شکست شان را فراهم آورد.
خالد بن ولید که فرمانده طلایه سپاه بود، هنگامی که می خواست از پیچ و خم دره بگذرد با حمله ناگهانی قبیله هوازن روبه رو شد و این حمله چنان بی وقت و رعب انگیز بود که ستون طلایه بی هیچ مقاومت از هم پاشید.
سربازان مسلمان که در جنگ های پیشین، هر صد نفر با هزار نفر مبارزه می کردند و پیروز می شدند، سخت به هول و هراس افتادند.
فرار طلایه سپاه در ستون هایی که به دنبال می آمدند هم اثری ناگوار بخشید. همه دسته جمعی پا به گریز گذاشتند تا آن جا که سلیمان بن عثمان جوانی که پدرش به دست مسلمانان کشته شده بود و خودش راه مسلمانی گرفته بود دوباره به کیش کفر برگشته، به سوی پیامبر عزیز حمله برد تا به قصاص خون پدر، خون پاک پیامبر را بر خاک بریزد؛ ولی آنچه مسلم بود این است که قتل رسول الله برای وی میسر نبود.
به ناچار از نیروی اسلام فرار کرد و به بت پرستان عرب پیوست.
شیرازه لشکر اسلام در این جنگ، چنان از هم گسیخت که بیش از چهار تن در کنار پیغمبر نماندند. این چهار تن: نخستین علی مرتضی، دوم عباس بن عبدالمطلب، سوم ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب و چهارم عبدالله بن مسعود انصاری بودند.
اما خدای اسلام که همه جا دست نصرت خویش را از آسمان ها به یاری رسول خود پیش می آورد، در این جا هم پیش آورد و سپاه هوازن و ثقیف را پراکنده ساخت و راه طایف به روی رسول اکرم گشوده شد.
شهر طایف هم مانند مکه، بتکده ها و بت های بسیار داشت که با دست نیروی اسلام در هم شکست و ویران شد و رسول اکرم پس از فتح طایف به مکه بازگشت.
غزوه تبوک آخرین غزوات رسول اکرم است و این تبوک نام قلعه و چشمه ای است که میان حجر و شام قرار دارد.
پس از جهاد موته و شهادت جعفر بن ابی طالب میان مردم اسلام و اعرابی که تحت حمایت امپراطوری روم به سر می بردند و پیرو دین مسیح بودند تا چندی آرامش برقرار بود.
از آن جایی که جنگ موته به نفع اعراب انصاری خاتمه یافت، قبایل شامات دوباره به فکر جنگ افتادند و برای این که امپراطور هراکلیوس را به فتح حجاز دل گرم سازند، به دروغ برایش گزارش دادند که رسول اکرم از جهان درگذشت و فرصت مناسبی پیش آمده که اساس این دین را در هم بشکنیم.
امپراطور هم به این طمع، دستور داد به حجاز حمله کنند و مردی از اعیان روم را که باگباد نامیده می شد با چهل هزار مرد مسلح از نیروی روم و قبایل لخم و جذام و توخ و غسان و عامله بسیج داد و از این سوی رسول اکرم نیز به فرمان خدای مأمور شد که اراضی مقدسه شام را از چنگ مظالم و مفاسد رومیان نجات بخشد، به تهیه و تجهیز سپاه پرداخت.
مسلمانان در این جهاد، اندکی سستی و کسالت نشان داده بودند؛ اما مع هذا بسیج کردند.
لشکری نزدیک به چهل هزار سواره و پیاده مسلح به رسول اکرم عرضه شد. رسول الله در برابر این سپاه بر پای خاست و این خطابه را ایراد فرمود:
به نام پروردگار متعال زبان می گشایم و نخستین ذات مقدس وی را سپاس و ستایش می گویم و نعمای بی انتهایش را به یاد می آورم. همگان را دهان باشد و در هر دهانی زبانی بجنبد. زبان ها سخن گویند و سخنان با لغات گوناگون ادا شوند. ولی آن سخن که همیشه و همه جا راست و درست است سخن خداست.
ان اصدق الحدیث کتاب الله
پروردگار متعال در فرمان آسمانی خود خویشاوندان را به هم نزدیک شمارد و سازمان اجتماع را بر اساس خانواده ها استوار سازد.
چه بسیار رشته بتابند که دیر یا زود از هم گسیخته شود؛ ولی آن رشته که هرگز نگسلد و برای ابد باقی و برقرار بماند رشته تقواست. مردم پارسا و پرهیزگار به هرجا پای بگذارند راه به مقصود خواهند یافت.
من نپندارم که کس پرهیزگار باشد و در فروغ پرهیزگاری رشد خویش را در نیابد.
سنت ما سنت ابراهیم خلیل باشد. ما به ملت وی گرویده ایم؛ زیرا این ملت را در پیشگاه پروردگار آسمان ها و زمین ها محبوب تر و پسندیده تر یافته ایم.
به یاد پروردگار بزرگ باشید که یاد وی، قلب را روشن و مغز را تابناک بدارد.
در حکمت ها و حکومت های قرآن مجید بیندیشید و از پندهای عبرت انگیزش درس عبرت فراگیرید.
این بلوا که امروز دنیای ما را فروگرفته غوغا و غریو بسیار دارد و رنج و محنت فراوان آورد. اما آنان که هم مرد و هم جوانمردند، از تلاش و تقلا خسته نشوند و در راه حق جویی از پای ننشینند و در حق گویی سکوت روا ندارند.
خیر الامور عوازمها و شر الامور محدثاتها و احسن الهدی هدی الانبیاء و اشرف القتل قتل الشهداء
آن حوادث که از همه دشوارترند، بهترین حوادث باشند و آن امور که از همه فاسد ترند، بدعت ها و محدثات هستند.
روشن ترین راه ها، راهی است که انبیا نشان دهند و شریف ترین مرگ ها، مرگی است که در میدان جهاد با خاک شرف و خون شهادت آمیخته باشد.
اما کسانی که کور از مادر بزادند؛ یعنی دیده عقلشان هرگز گشوده نشده، کورکورانه طومار زندگی را به هم پیچیده و راه رشد و رسم رشادت نشناسند و عمری را در ضلالت و تباهی به سر آورند.
کورترین کورها کسی است که پس از هدایت به گمراهی درافتد و سودمندترین کردارها کرداری است که به دیگران سود بخشد.
در میان هدایت ها آن هدایت از همه پسندیده تر است که بتواند بشر را به دنبال خویش بکشاند و آسان تر به سرمنزل مقصودشان برساند و بدترین کوری ها کوری قلب است.
دست راست همیشه از دست چپ شریف تر است و کم کافی از زیاد نارسا پسندیده تر است.
آن کسان که عمری در لهو و لعب تباه کنند و چون لحظه واپس فرارسد، لب به توبت و انابت گشایند، قومی مسخره باشند و تباهکارانی که به روز قیامت از تباهکاری های خود پشیمان گردند، ندامتی بیهوده برند.
در میان مردم کسانی باشند که به روزهای جمعه از عبادت در جماعت سرباز زنند و خداوند متعال را با کسالت و بطالت یاد کنند.
هیچ خطایی از خطای زبان خطرناک تر نیست و مردم دروغ گو مردمی، مخوف و خایف باشند.
آن نفس که فطرتش توانگر است، همواره با توانگری مقرون است و آن جان سعادتمند که پرهیزگار است. توشه ای پایان ناپذیر با خویش ذخیره دارد.
آغاز حکمت مخافت خداست و گرانبهاترین گوهری که در قلب پرورش می یابد، گوهر یقین است.
تردید و تشویش نتیجه کفر است و در مصیبت ها، نوحه سرودن یادگار منحوسی است که از دوران جاهلیت به جای مانده است.
آتش کینه همچون آتش جهنم سوزان است و جز دوزخ جایی ندارد و مستی هم جز عذاب الهی کیفری نگیرد. شعر(63) از شیطان است و شراب مایه گناه است. زنان (بدکار) دام اهریمنند که به هوای اسارت مردان بر زمین گسترده شده اند و جوانی جلوه ای از جلوه های جنون است.
منحوس ترین پیشه ها پیشه ای است که سودش از ربا تأمین می شود و ناگوارترین خوردنی ها مال یتیم است.
خوشبخت، کسی است که از دیگران پند و عبرت گیرد و بدبخت، آن کس باشد که در رحم مادر رقم شقاوت بر پیشانیش رسم شود.
آنچه خواهد آمد هر چند دور باشد باز هم نزدیک است.
برادر مؤمن خود را سرزنش مدهید و با برادر مؤمن خویش قتال نکنید، دروغ نگویید و به غیبت دیگران لب میالایید.
مال مسلمانان را همچون خونش بر خویش حرام بشمارید و همواره به خداوند متعال توکل بدارید؛ زیرا هر کس به وی توکل جوید پناهی مطمئن یافته است و هر کس با تلخی صبر بسازد از حلاوت ظفر، کام جان شیرین خواهد کرد.
از خطای زیردستان خویش چشم بپوشید تا خدای شما از خطای شما نیز بگذرد.
آنان که بر مصیبت صبر کنند از پروردگار خود عوض مطلوب خواهند یافت و آن کسان که همی کوشند تا خویشتن را در چشم دیگران بزرگ بنمایانند و بانگ عظمت و قدرت خود را به گوش دیگران رسانند، خداوند توانا در چشم مردم، زشتشان جلوه خواهد داد و صدای ننگ و رسواییشان را به گوش مردم خواهد رسانید.
روزه داران از پیشگاه الهی پاداش فراوان برند و گناهکاران از پروردگار خود کیفر ببینند.
اللهم اغفر لامتی. اللهم اغفرلی و لامتی. استغفرالله لی و لکم.
پروردگارا! امت مرا بیامرز. پروردگارا! مرا و امت مرا بیامرز. از درگاه الهی برای خویش و به خاطر شما آمرزش می جویم
رسول اکرم در این جنگ، علی را با خود به میدان نبرد. علی در این واقعه به جای پیامبر گرامی در مدینه به حل و فصل امور مسلمانان برگزیده شده بود.
این سفر آخرین سفری بود که رسول الله به جنگ می رفت. وی علی را در آخرین سفر جنگی خویش به خلافت مدینه گذاشت، باشد که مردم تکلیف خود را در سفر ابدی او بدانند و علی را جانشین بر حق وی بشناسند.
علی دل تنگ بود؛ اما رسول اکرم از وی تسلی فرمود و حکمت الهی را در این کردار به خاطرش آورد.
علی مرتضی در مدینه ماند و رسول اکرم به سوی تبوک عزیمت فرمود؛ اما وقتی به عرض امپراطور هراکلیوس رسید که گزارش اعراب شام با حقیقت مقرون نبود و علاوه شد که اکنون رسول اکرم با نیروی مجهز خود به این سوی عزیمت فرموده، از کرده خویش پشیمان شد.
بی درنگ دستور داد که پای صلح به پیش گذارند و این غایله را بی جنگ و جدال فروبنشانند.
در این سفر فرماندار دومةالجندل که اکیدر نامیده می شد، با دست خالد بن ولید به اسارت درآمد و اراضی دومةالجندل تحت تصرف نیروی اسلام قرار گرفت و رسول اکرم پیشنهاد هراکلیوس را قبول فرمود و از تبوک به مدینه بازگشت.