فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

نامه به بزرگ مصر

نامه چهارم رسول اکرم به قاهره فرستاده شد. نامه ای بود که به خدیو مصر نگاشته شده بود:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد عبدالله و رسوله الی عظیم القبط و السلام علی من اتبع الهدی. توکل بالله العظیم فی کل الاحوال فان تولیت فعلیک بالعدل و القسط. یا اهل الکتاب سیروا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا تعبدوا الا الله و لا تعودوا فانی اعودک بداعیة الاسلام. اسلم تسلم یؤتیک الله اجرک مرتین. فان تولیت فعلیک اثم القبط.
رسول اکرم در نامه خود پیشوای مصر را به عدالت و انصاف دعوت می فرماید و فرمان می دهد که: در همه احوال به پروردگار بزرگ توکل و تکیه کند. رسول اکرم به پیشوای قبط می فرماید: اسلام را بپذیرد را در نتیجه سلامت خویش و ملت مصر را دریابد. مقوقس که در آن هنگام بر مصر حکومت می کرد و البته از طرف امپراطور روم حمایت می شد، دعوت رسول اکرم را شخصاً پذیرفت و هدیه هایی به حضور پیامبر تقدیم داشت.
در نامه ای که مقوقس به پیشگاه نبوت می فرستد می گوید:
... و قد علمت ان نبیاً بقی و کنت اظن انه یخرج بالشام
گمان داشتم آن رسول موعود از شام مبعوث خواهد شد؛ ولی اکنون که خورشید دعوتش در سرزمین حجاز طلوع کرده، من در برابر این نور آسمانی سر تعظیم فرود می آورم.
خدیو مصر شخصاً به دین اسلام تسلیم شد؛ ولی از آن جایی که عنوانش بیش از عنوان یک فرماندار دست نشانده امپراطور در میان ملت قدرت و حرمتی نداشت، نمی توانست مردم مصر را به این توفیق که دست یافته، هدایت کند و به همین جهت تا زمان عمر بن خطاب، کشور مصر تحت الحمایه امپراطوری روم شمرده می شد و کیش مصریان هم کیش مسیحی بود.
عمر بن خطاب مصر را اشغال کرد و روزگاری هم پس از آن تاریخ، ملت مصر مسیحی بودند؛ ولی رفته رفته به دین اسلام تشرف یافتند. نه تنها دین عربی بر آن جا تسلط یافت، زبان و ادبیات عرب هم بر مصر غلبه کرد چنانچه امروز کشور مصر در ردیف کشورهای عربی قرار دارد و زبان و آداب و عادات اجتماعیش عموماً عربی است.
پنجمین نامه ای که با مهر نبوت آراسته شد نامه رسول اکرم به حارث بن ابی شمر بود. حارث بن ابی شمر از آل غسان بود. و بر چند قبیله حکومت می کرد و در شامات به سر می برد.
و ششمین نامه پیامبر اکرم به عنوان هوذة بن علی، والی عمان ارسال یافت و آنچه در تاریخ از نامه های پیامبر اکرم در سال هفتم هجرت یاد شده، عین شش نامه است که از پیشرفت دین مقدس اسلام پس از هجرت نشان روشنی است.

پیکار خیبر

و از حوادث تاریخی سال هفتم هجرت، پیکار خیبر است که مسلمانان مدینه را با گام بلندی به سوی مقصود پیش برد. رسول اکرم در این اقدام یهودیان عهدشکن را به کیفر عهدشکنی و حیله ورزیشان رسانید.
لغت خیبر در فرهنگ عبری معنی قلعه را می بخشد و این خیبر از هشت قلعه استوار تشکیل می گرفت بدین تفصیل:
1- قلعه ناعم 2- قلعه قموص 3- قلعه کتیبه 4- قلعه شق 5- قلعه درالصعر 6- قلعه نطاة 7- قلعه وطیح 8- قلعه سلالم.
در قلعه های خیبر بیش از ده هزار مرد مسلح و دلاور آماده جنگ بودند و از آن تاریخ که رسول اکرم به مدینه هجرت فرمود، یهودیان خیبر خود را بسیج کرده بودند؛ زیرا می دانستند که بالاخره کارشان با مسلمانان به جنگ خواهد انجامید.
در این هنگام که پیامبر گرامی از جانب پروردگار دستور جهاد یافت، یهودیان مدینه خشمناک بودند، در صورتی که مذهب اسلام هرگز بر ضد هیچ ملت و مذهبی اقدامی نداشت.
مذهب اسلام، پیمان های خود را محترم می شمرد و دوستان و هواخواهان خود را هر چند هم مسلمان نبودند، در پناه خود حمایت می کرد؛ ولی فرقه یهود، قومی عهدشکن و متقلب و سست پیمان بودند. در غزوه خندق با بت پرستان مکه هم عهد شده بودند و از آن تاریخ رسول اکرم دریافته بود که سرانجام به جهاد بر ضد یهودیان فرمان خواهد یافت.
در این هنگام که تصمیم به فتح خیبر گرفت، سباع بن عرفطه غفاری را از طرف خود در مدینه بگماشت و خود با چهار هزار مسلمان مجاهد راه خیبر را به پیش گرفت.
یهودیان مدینه خاطری آسوده داشتند که برای مسلمانان محال است، قلاع خیبر را تسخیر کنند و روی شرایط ظاهری حق با یهودیان بود؛ اما پروردگار قادر و قاهر رسول خود را به فتح خیبر بشارت داده بود.
وعدکم الله بغنائم کثیرة تأخذونها فعجل لکم هذه و کف ایدی الناس عنکم و لتکون آیة للمؤمنین و یهدیکم صراطاً مستقیماً(57)
این وعده تخلف ناپذیر خداوند است که مسلمانان را به غنیمت های بسیاری نوید می دهد. غنیمت های بسیار، یعنی فتح قلاع خیبر و اشغال اراضی یهود.
خیبری ها که از دیر باز آماده کارزار بودند، قبایل هم پیمان خود را هم تجهیز کرده بودند و جمعاً چهارده هزار مرد مسلح در اختیار داشتند؛ اما آوازه عزیمت مسلمانان، خیبری ها را سخت به هول و هراس انداخته بود.
به همین جهت پیش از آن که حمله ای مبادله شود، یک باره به قلعه های خود فرار کردند. منتها راهی هم برای مبارزه باز نگاشتند تا هر روز از آن راه بیرون بتازند و با مسلمانان بجنگند و شب هنگام به قلعه فرار کنند و درهای قلعه را ببندند و از شبیخون سپاه حریف در امان بمانند.
یهودیان خیبر که سخت از نیروی اسلام ترسیده بودند، قلعه خیبر را یکی پس از دیگری تخلیه می کردند تا یک جا در قلعه قموص متحصن شدند. در آن قلعه پشتشان به یک مرد دلاور که مرحب نامیده می شد، گرم بود. اطمینان داشتند که در پناه مرحب ایمن خواهند زیست و حق این است که مرحب از دلیرترین سلحشوران بنی اسرائیل بود.
مرحب مرکب به میدان تاخت و گفت:
قلاع خیبر می داند که نام من مرحب است آتش - مرحب مسلح، مرحب مبارز، مرحب تجربه کرده
و در آن هنگام که آتش جنگ افروخته می شود - من همچون شعله ای جهان سوز لهیب می کشم
از سپاه اسلام، عامر بن اکوع به مبارزه با مرحب، اسب به میدان تاخت؛ اما مرد این میدان نبود. مجروح و نالان از میدان بازگشت و پس از او چند تن به میدان تاختند و از هیچ کدام کاری ساخته نبود.
لوای اسلام هر روز به دست یکی می افتاد و آن کس که بتواند پیروزمندانه این علم را بر بام قلاع خیبر به اهتزاز درآورد اینان نبودند.
علی (علیه السلام)، تنها کسی که چشم ها به او دوخته بود، خود به درد چشم مبتلا بود.
رسول اکرم رایت اسلام را به ابوبکر سپرد و فرمانش داد که قلعه قموص را فتح کند.
هنوز به پای قلعه نرسیده، در برابر یک حمله که از طرف مرحب صورت گرفت، علم اسلام را از دست انداخته و فرار کرد.
پس از ابوبکر عمر به فرماندهی نیروی اسلام برقرار شد و او هم مانند ابوبکر راه گریز به پیش گرفت.
رسول اکرم که تا آن هنگام از فرمان آسمانی انتظار می کشید، یک باره فرمان یافت که کار خیبر را یک سره سازد و به همین جهت فرمود:
لاعطین الرایة غداً رجلاً کراراً غیر فراراً یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله.(58)
این علم را به مردی خواهم سپرد که حمله های مکرر اندازد و هرگز راه گریز نشناسد. خدا و رسول خدای را دوست همی دارد و خدا و رسول خدا او را دوست همی دارند.
هنوز چشم علی درد می کرد و هیچ کس گمان نمی برد که این کرار غیر فرار علی است. هیچ کس فکر نمی کرد که دوستدار خدا و رسول و کسی که خدا و رسولش دوست می دارند پسر ابوطالب باشد. اما رسول اکرم علی را به حضور طلبید و نفسی حیات بخش به چشمان ورم کرده علی دمید و رایت اسلام را به دستش داد.
مرحب که ابتکار جبهه جنگ را صد در صد به اختیار گرفته بود، همچنان با هیکل هیولامنش خود، راه را بر علی فروبست و گفت:
- اگر دنیا هم بخواهد بر من چیره شود، آرزویی بیهوده کرده است.
زیرا من بر دنیا همیشه پیروز و چیره ام.
حریفی که در برابرم قد علم می کند.
هر چه زودتر با خون خود خضاب خواهد کرد.
علی دست به شمشیر برد و فرمود:
من آن سوار نامورم که مادر مرا حیدره نامید.
من آن شیر بیشه های مخوفم که دیدارم وحشت انگیز است.
من بازوهای همچون پولاد شکست ناپذیر دارم.
من سری افراخته و گردنی کشیده دارم.
من شما را با دم شمشیر به خاک می افکنم.
و می دانم که قومی فاسق و گناهکار از پای درآورده ام. مرحب چنان خود را تجهیز کرده بود که خاطری آسوده داشت. علاوه بر خودی پولادین که به سر داشت، علاوه بر دو عمامه که بر روی خود بسته بود، سنگ دست آسی را هم بر میله کلاه خود گذاشته بود تا شمشیر بر سرش کارگر نباشد.
تنها این تجهیزات بود که نگذاشت مرحب بگریزد وگرنه نام مشهور و عالی علی زهره شیر را هم از هم می شکافت.
مرحب به اطمینان این ساز و برگ، پیش تاخت و شمشیر را کشید تا زخمی به امیرالمؤمنین علی زند ولی علی مهلتش نداد.
شمشیر علی از آن سنگ آسیا و از عمامه ها و از خود پولادین و از سر نترس مرحب و از سینه آهن پوش وی درگذشت و به خاک هلاکش افکند.
سقوط مرحب قلعه قموص را سقوط داد. جهودان خیبر یک باره به قلعه گریختند و در قلعه را از داخل قلعه بستند ولی علی همچنان با خشم شدیدش، انگشت به حلقه در کرد و آن در بزرگ را که باید جمعی باز و بسته کنند، به تنهایی از جا کند و همچون پلی بر روی خندق دور قلعه انداخت.
گفته می شود که چهل تن مرد قوی بنیه می خواستند آن در را تکان بدهند، نمی توانستند. ولی علی با تن تنها، با یک دست، آن در را از جا کند و به صورت معبر بر روی خندق گذاشت تا لشکر اسلام به آسانی بتوانند به قلعه قموص درآیند.
پس از مرحب برادرش حارث و بعد داود بن قابوس و بعد ربیع بن ابی اسحاق و بعد عنتره و بعد مرة بن مروان و بعد یاسه و بعد ضحیج این هفت یهودی از ابطال و قهرمانان قلاع خیبر بودند که یکی پس از دیگری از دم شمشیر علی گذشتند و بدین ترتیب قلاع خیبر به تصرف مسلمانان درآمد و غایله یهود یک باره در خاک یثرب فرونشست.
ما از آن جایی که در کتاب معصوم دوم در شخصیت نظامی امیرالمؤمنین علی به خواست و مشیت پروردگار متعال به طور مبسوط بحث خواهیم کرد و مسلم است از ماجرای خیبر هم سخن به میان خواهیم آورد، در این جا ضرورتی نمی بینیم از روایات پیرامون مذهب تسنن راجع به پیکار خیبر و دلاوری بی نظیر علی بیش از این سخن برانیم و قصایدی را که شعرای عرب درباره قتل مرحب و کندن در قلعه خیبر، انشاد کرده اند ترجمه کنیم. امیدواریم در کتاب معصوم دوم خاطرنشان سازیم که حکایت کشتن مرحب و تسخیر قلعه های خیبر و کندن در از دژ قموص، روایت تنها پیرامون مذهب تشیع نیست. این قولی است که جملگی برآنند.
به دنبال فتح خیبر، اراضی فدک هم به رسول اکرم تسلیم شد. این اراضی مشتمل بر آبادی ها و باغ هایی بود که در ملک یهودیان یثرب قرار داشت.
فتح خیبر برای یهودیان مدینه مجال استقامت و مقاومت نگذاشت. بنابراین با تجهیزات سپاهی که در فدک برقرار بود، آن اراضی به طور بلا شرط تسلیم شد.
یهودیان، فدک قراء و باغ های خود را به شخص پیغمبر تسلیم کردند و رسول اکرم این هدیه را به تنها دخترش فاطمه زهرا بخشید.
ماجرای فدک و تعدی ظالمانه ای که ابوبکر و عمر نسبت به این آبادی ها به کار برده اند در کتاب سومین معصوم انشاء الله نگاشته خواهد آمد و ما در این جا به همین اندازه قناعت می کنیم که محصة بن مسعود از جانب رسول الله به فدک رفت و با زعمای اراضی فدک درباره قبول اسلام یا تأدیه جزیه و یا اقدام به جنگ صحبت کرد.
در ابتدای این صحبت، یهودیان فدک، گردن کشانه جواب دادند؛ ولی به زودی پشیمان شدند و نون بن یوشع را با چند نفر از مردم سرشناس فدک به حضور پیامبر گرامی گسیل داشتند و بلا شرط تسلیم شدند.
از حوادث سال هفتم هجرت، سفر رسول اکرم به مکه و ایفای مناسک حج است... درست هفت سال می گذشت که پیغمبر اکرم مکه را ترک فرموده بود. در سال ششم هجرت، مشرکان قریش نگذاشته بودند که پیغمبر شهر مکه را با مقدم خویش افتخار بخشد.
ولی مطابق صلح نامه حدیبیه بنابراین گذاشته شده بود که رسول اکرم ایفای مناسک حج را به سال آینده وابگذارد و روی این قرار پیغمبر اکرم با گروهی از مسلمانان به مکه عزیمت فرمود.
برای مشرکان قریش بسیار تماشایی و در عین حال هول انگیز بود که محمد طرد شده را با جلال و جمال الهی دوباره به مکه ببینند.
اصحاب رسول الله بنا به قرار داد حدیبیه اسلحه با خود برده بودند؛ اما سلاحشان از سلاح مسافر که فقط شمشیر باشد. تجاوز نکرده بود.
رسول اکرم با حشمت و شکوه آسمانی خود به مکه رفت. خانه کعبه را طواف کرد و شتران هدی را در صحرای منا قربانی ساخت و چون قرار صلح نامه بر این نگاشته شده بود که بیش از سه روز در مکه اقامت نکنند، پس از سه روز رسول اکرم شهر مکه را ترک فرمود و به سوی مدینه بازگشت.

فصل یازدهم: فتح بزرگ

از سال خندق، از آن سال که قریش با قبایل ائتلاف کرده خود به مدینه حمله ور شدند و ابطال و قهرمانان خود را در این حمله از دست دادند و بعد با حالتی فرارمانند به مکه بازگشتند، دیگر در خود قدرت حمله و حتی مقاومت هم در برابر اسلام نیافتند.
از آن سال، این حقیقت بر ایشان مسلم شد که دین مقدس اسلام چه بخواهند و چه نخواهند بر جهان چیره خواهد شد و هر گونه لجاج و عناد در برابر این آیین، بیهوده خواهد ماند.
مشرکان قریش که در آرزوی امحای دین اسلام صف واحد بسته بودند و جان و مال در این راه قربان می کردند، پس از سال خندق دیگر با هم صمیمی نبودند؛ زیرا احساس کرده بودند که این تجهیزات و تشکیلات جز دردسری فراوان ثمر دیگری نخواهد داد. بنابراین دسته دسته به اسم های گوناگون، به بهانه های گوناگون، راه به مدینه می جستند و به شرف دین اسلام مشرف می شدند.
در آغاز سال هشتم هجرت، خالد بن ولید سلحشورترین سواران بت پرست که در جنگ احد آن همه کشش و کوشش نشان می داد و به صفوف مسلمانان حملات سنگین می انداخت، سرافکنده و شرمسار به مدینه آمد و از گذشته ها توبه کرد و به خدا و رسول خدا ایمان آورد و بعد عمرو بن عاص که در ردیف کینه توزترین دشمنان اسلام قرار داشت، سر تسلیم به پیش نهاد.
و بعد عثمان بن طلحه و بعد جمعی دیگر از بت پرستان غیور و مغرور... این گروه که خواه و ناخواه به پناه اسلام خزیده بودند تا آخرین نفس به بت های خود وفاداری نشان داده بودند.
هر چه از دستشان بر می آمد در این راه که دین محمد را در هم بشکنند یا دست کم این دین را نپذیرند به کار بردند؛ اما کارشان عبث و بی ثمر از آب درآمده بود.
این قوم وقتی که دیدند خود و قبایل جاهل سرزمین عرب از عهده محمد و دین محمد بر نمی آیند با هدایا و تحفه های گرانبها رو به کشور حبشه گذاشته بودند. از نجاشی پادشاه حبشه خواسته بودند که کمک کند، هم به خاطر این که از دین مسیح حمایت کند و هم حق اشراف و معاریف مکه را استیفا کند، سپاهی تجهیز کند و مدینه را با دین جدیدش ویران سازد؛ ولی نجاشی به قول معروف آب پاکی به دستشان ریخت و عذرشان را خواست.
دیگر راه های چاره از چهار طرف به رویشان مسدود مانده بود. چاره ای جز تسلیم نمی دیدند.
البته در میان بت پرستان احمق مکه، گروهی را هم مانند ابوسفیان و سهیل بن عمرو می شناسیم که تا دم مرگ نام هبل به زبان می آوردند و مشرک مانده بودند؛ ولی این گروه احمق بودند. چشم پیش بین و حدس صائب نداشتند. این ها نمی دانستند که ندای محمد ندای خداست و ندای خدا با دست های عاجز و ضعیف بشر خاموش نخواهد شد.
سفر رسول اکرم در سال هفتم هجرت به مکه هم بت پرستان سرزمین بطحا را ذلیل ساخته بود. بت پرستان مکه، محمد را با جلال و جبروت آسمانی دیده بودند که آزادانه به مکه آمده و دارد خانه کعبه را زیارت می کند.
همان محمد را که تا چند سال پیش از شهر خود رانده بودند، همان محمد را که تا چند سال پیش هدف فحش و دشنام و سنگ و کلوخشان بود، همان محمد را که سال ها در شعب ابوطالب به حالت توقیف به سر می برد و از گرسنگی و تشنگی رنج می کشید.
حالا او را می بینند که با پیروان قوی و رشید خود از مدینه به مکه آمده و دارد مراسم دین خود را انجام می دهد.
این تجلیات در زندگی مردم مکه، البته در آن تیپ که بهتر و روشن تر می توانستند آینده را ببینند، بی اثر نبود.
پیدا بود که این دین، دست از جان بت ها نخواهد کشید و بالاخره بزرگ ترین جنبش های خود را دیر یا زود بر ضد اصنام و اوثان به وجود خواهد آورد:
اذا جاء نصر الله والفتح و رأیت الناس یدخلون فی دین الله افواجاً فسبح بحمد ربک واستغفره انه کان تواباً(59)
مردم فوج فوج به دین اسلام می گرویدند؛ زیرا نصر الهی و فتح الهی از آسمان ها رسیده بود.
به سال هشتم هجرت، یعنی در همین سال که شیرازه پایداری بت پرستان مکه از هم می گسیخت، فرصتی به دست آمد که دین اسلام بر ضد بزرگ ترین امپراطوری های دنیا تکان بخورد و با این تکان خوردن دنیا را هم به سختی تکان بدهد.
بصری شهر زیبایی از شهرهای شام بود که در معبر کاروانیان حجاز قرار داشت.
رسول اکرم نامه ای به فرماندار بصره نگاشته بود و آن نامه را به دست مردی که حارث بن عمیر ازدی نامیده می شد، سپرد تا به مقصد برساند.
در بین راه شرحبیل بن عمر غسانی که از ملوک آل غسان و از اعیان دربار امپراطور روم بود، حارث را دید. از وی پرسید کیست و به کجا می رود؟
مسلمانان که در فجر اسلام هم مردمی صریح و نترس بودند و در این هنگام چون قوی شده بودند با صراحت و شهامت بیشتری سخن می گفتند، اصلاً به شؤون و شخصیت حریف خود نگاه نمی کردند. شاید حارث در برابر شرحبیل که هم خود فرمان فرمای مستبد آل غسان بود و هم در درگاه قیصر روم آبرو و احترام داشت، نتوانست همچون یک اعرابی عاجز و ذلیل صحبت کند. با لحنی حرف زد که پادشاه غسان را به خشم انداخت.
این مرد که خود عرب بود. و در درگاه ملوک تربیت شده بود، از شدت خشم به پست ترین و ننگ آورترین کارها اقدام کرد؛ یعنی دستور داد که حارث را به قتل رسانند.
قتل فرستاده در کیش بزرگان عملی بی نهایت ننگ آور بود رسول پیغمبر در بین راه شام به دست سالاری از سالاران قیصر روم به قتل رسیده بود و این حادثه در دیار مسلمانان حادثه ای عظمی تلقی شده بود.
پیغمبر دستور فرمود که لشکر اسلام بسیج کند و به سوی شامات که در آن هنگام تقریباً مستعمره امپراطوری روم بود، عزیمت نمایند.
پیغمبر اکرم سپاه اسلام را سان دید. سه هزار مرد مسلح آماده جهاد شده بودند.
فرماندهی این سپاه را به جعفر بن ابی طالب برادر بزرگ تر علی بن ابی طالب واگذاشت و توصیه فرمود که اگر جعفر به شهادت رسید، فرماندهی سپاه با زید بن حارثه خواهد بود و پس از زید بن حارثه، عبدالله بن رواحه امیر لشکر است و اگر عبدالله هم به شهدای اسلام ملحق شود، مسلمانان خود برای فرماندهی خویش امیری برگزینند.
و سپس سپاه خود را تا ثنیة الوداع بدرقه کرد و در آن هنگام که می خواست با لشکر خویش وداع گوید، این خطابه را در برابر سه هزار مرد مسلح اسلام ایراد فرمود:
... از پروردگار خود تمنا کرده ام که شما را پیروزمند و تندرست به من بازگرداند و هم اکنون به نام خدای، سفر جهاد را آماده شوید.
با دشمنان خدا و بدخواهان خویش در شام بجنگید.
این مردم که در سرزمین مقدس شام حکومت می کنند، از مردی و مردمی بویی نبرده اند.
اینان همی خواهند که بشریت و عواطف بشری را در زیر پای خودخواهی و خودپسندی خویش، لگدمال سازند.
اینان بنای انسانیت را در کشاکش شهوات و هوس های خود همی لرزانند و در انهدام اصول اخلاق و فضایل همی کوشند.
این قوم، مردمی تیره بخت و ناکس باشند که سعی کنند بر اطلال آبادی ها کاخ ستم بنیان سازند.
نام نامی مسیح مقدس بر زبان آورند؛ ولی به تعلیمات عالیه مسیح گوش شنوا ندارند.
مردانه گام به پیش گذارید و دلیرانه حمله درآورید؛ ولی بسیار احتیاط کنید که چنگ شما به خون و مال مردم بی گناه فرو نرود و دامن شما به ننگ ستمکاری در زندگی آلایش نگیرد.
ستجدون رجالاً فی الصوامع معتزلین عن الناس فلا تتعرضوا لهم.
شما در مسیر خود با قومی که در صومعه ها و دیرها دور از مردم به عبادت سرگرمند، برخورد خواهید کرد. هرگز رضا ندهم که به پارسیان گوشه نشین دست تعرض دراز کنید و پای تهاجم به حریم نمازخانه ها و صوامع گذارید.
ولی آنان که اهریمن ناپاک را در مغزهای خود جای داده اند و با زبان چرب و نرم، سخن از فضایل و اخلاق برانند و فریبکارانه با عصمت و آبروی مردم بازی کنند، نباید از شمشیر شما در امان بمانند.
بی رحمانه شمشیر برکشید و این سرهای سودایی را از پیکرهایشان به دور اندازید.
هرگز ای سپاهیان مسلمان! اجازه ندارید به روی زنان تیغ برآورید و هرگز دست شما محرم نیست که به سوی آنان گستاخانه دراز شود، و نیز دست تخریب و تعدی به سوی درختان بارور دراز نکنید و تیشه ویرانی بر دیوار خانه های آبادان مکوبید.
من شما را به طرف خرابه ها اعزام می دارم تا خرابه ها را معمور ببینم و مسلم است که از شما به جای تعمیر، توقع تخریب ندارم.
این جعفر است که به جای من بر شما فرماندار است و اگر به افتخار شهادت سربلند گردد، مسؤولیت فرماندهی با زید بن حارثه باشد و چنانچه زید هم به دنبال جعفر راه برگیرد، از عبدالله بن رواحه پیروی کنید و پس از عبدالله خویشتن در میان خود فرماندهی که شایسته سالاری باشد، برگزینید.
بروید که شما را به خداوند متعال می سپارم و پیروزی شما را از درگاه وی مسألت دارم.
سپاه اسلام از ثنیة الوداع به سوی شام حرکت کرد. و همچنان پیش می راند تا به اراضی موته رسید.
این موته دهستانی از کشور شام است. از موته تا بیت المقدس دو منزل فاصله است.
در آن سرزمین بود که جنگ موته با گیر و دار عظیم خود، میان امپراطوری روم و سپاه اسلام در گرفت.
شرحبیل بن عمرو که ابتدا غافلگیر شده بود، سخت هراسناک شد. از این طرف و آن طرف به تجهیز سپاه همت گماشت و به قیصر روم گزارشی فرستاد و بعد در برابر سپاه اسلام لشکرآرایی کرد و همان قلعه آن قدر محصور ماند تا امپراطور هراکلیوس لشکری عظیم را به کمکش فرستاد.
می گویند که صد هزار نفر مرد مسلح و مبارز به کمک شرحبیل به موته رسیدند.
در این جنگ جعفر بن ابی طالب که فرمانده سپاه بود، پیشاپیش ستون حمله ور خود علم اسلام را به سوی قلب دشمن پیش می برد. از چپ و راست جهاد می کرد؛ ولی در انبوه دشمن غرق شد، بازوهای توانایش را یکی پس از دیگری با ضرب شمشیر فروافکندند و بعد پیکر مقدسش را با نوک نیزه ها به هوا گرفتند.
پس از جعفر، زید بن حارثه علم دار سپاه بود. مدتی به طول نکشید که زید هم به شهادت رسید. پس از زید، عبدالله بن رواحه هم شربت شهادت نوشید و پس از عبدالله خالد بن ولید که تازه شرف اسلام یافته بود، از طرف سربازان اسلام به فرماندهی سپاه برگزیده شد.
خالد مرد رشیدی بود. حمله های سنگین درانداخت و بیش و کم انتقام شهدای اسلام را از نیروی روم بازگرفت؛ ولی مع هذا فتحی نصیب وی نشد و مجاهدین موته با افتخار به مدینه بازنگشتند.
به همین جهت هنگامی که لشکر اسلام از موته به مدینه رسیدند جز نکوهش و سرزنش سخنی از مردم نشنیده بودند. حتی گفته می شود که خانواده های آنان هم نمی خواستند در خانه را به رویشان باز کنند؛ زیرا بی فتح و افتخار به خانه آمده بودند.
جنگ ذات السلاسل هم در این سال صورت گرفت.
اعراب وادی یابس که از دوازده هزار مرد جنگی تشکیل می شدند، تصمیم گرفته بودند به مدینه حمله کنند و بنیاد اسلام را براندازند.
رسول اکرم علی ابن ابی طالب را به سرکوبی آنان مأمور کرد.
علی مثل همیشه با فتح و پیروزی از آن جا به مدینه بازگشت؛ ولی مهم ترین حوادث سال هشتم، فتح مکه بود.