فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

نامه به هراکلیوس

سومین نامه ای که به افتخار مهر نبوت رسید نامه رسول اکرم به هراکلیوس امپراطور روم بود.
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی هرقل عظیم الروم، سلام علی من اتبع الهدی. اما بعد، فانی ادعوک بدعایة الاسلام. اسلم تسلیم. یؤتیک الله اجرک مرتین فان تولیت علیک اثم الیریسین. یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا تشرک به شیئاً و لا یتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون.(56)
ای عظیم روم! ای پیشوای غرب! اینک نامه محمد رسول الله است که به دست تو همی رسد... من با آنان که از نور هدایت روشنایی گیرند، درود می فرستم. من تو را به کیش مقدس اسلام همی خوانم... اگر سلامت و سعادت خواهی راه مسلمانی گیر. تا خدای متعال پاداش تو را دو چندان دهد؛ زیرا با اسلام تو ملت روم هم از برکت اسلام بهره مند شوند و اگر از این دعوت حق، سرباز زنی، گناه ملت تو به عهده تو خواهد افتاد و مسؤولیت شکست کشور تو با تو خواهد بود.
ای اهل کتاب! کلمه توحید کلمه ای است که ما و شما متفقاً بدان ایمان داریم. بنابراین اختلافی در میان ما نخواهد بود.
من که جز یکتاپرستی دستور دیگری نمی دانم و برنامه دیگری نمی نگارم.
این تنها خدای بی شبیه و شریک است که شایسته پرستش است. بنابراین شایسته نیست که در جامعه بشریت جمعی به پرستش جمع دیگر برخیزد و ستوده نیست که آدمیزاده ای به آدمیزادگان دیگر کبریای خدایی فروشد و بر جنس خود نخوت خداوندی گذارد.
نابخردانی که از دعوت من روی برگردانند، لاجرم کیفر عناد و لجاج خویش را خواهند یافت و ما را با آنان سر آشتی و آشنایی نباشد؛ زیرا ما مسلمان باشیم...
هرقل به رسول اکرم جوابی ننوشت؛ ولی دستور داد که ببینند اگر از خویشاوندان رسول اکرم کسی را بشناسند به درگاهش احضار کنند تا شخصاً درباره این مرد که پس از مسیح دعوت نبوت می کند و ندای یا اهل الکتاب میان جهانیان در می دهد صحبت کند و سخنانش را بشنود.
اتفاقاً ابوسفیان صخر بن حرب که در آن هنگام به عنوان تجارت در بیت المقدس به سر می برد، دعوت امپراطور روم را پذیرفت و به درگاهش بار یافت.
امپراطور روم با ابوسفیان که بدخواه ترین دشمنان رسول الله بود، خلوت کرد و پیش از همه چیز به مترجم خود گفت: از این مرد قرشی عهد و پیمان بگیر که به دروغ سخن نراند؛ زیرا اگر دروغ بگوید دیگر نخواهد گذاشت، پا به حدود شامات بگذارد. ابوسفیان قول داد که آنچه با حقیقت مقرون است، درباره محمد (صلی الله علیه وآله) تعریف کند.
هرقل پس از عهد و پیمان از ابوسفیان پرسید:
- این مرد که ادعای پیامبری دارد کیست؟ از چه خانواده ای است؟
ابوسفیان گفت:
- وی از قبیله قریش و در قبیله قریش از شریف ترین دودمان ها برخاسته؛ زیرا نسب به هاشم بن عبد مناف می رساند و بنی هاشم شریف ترین خانواده های قریش است.
- جز او کسی در عربستان از این دعوی ها ابراز داشته یا او تنها عربی است که خود را رسول خدا می داند؟
- نه جز محمد هیچ کس از قبایل عرب دعوی نبوت نکرده است.
- از پدرانش کسی در روزگارهای گذشته تاج و تخت داشته و بر خاک عربستان سلطنت می کرده؟
- نه. ما در جزیرة العرب جز خانواده غسان و حمیر و منذر و کنده پادشاهی نمی شناسیم و محمد نه از جانب پدر و نه از جانب مادر با هیچ کدام از این قبایل نسبتی ندارد.
دعوتش در میان مردم به چه صورت تلقی شده؟ کدام طایفه دعوتش را پذیرفته؟ از توانگران و اشراف یا فقرا و تهی دستان؟
ابوسفیان در اینجا فرصت مناسبی بدست آورد و برای این که دین اسلام را تحقیر کند در جواب گفت:
- جز مشتی فقیر بیچاره کسی این دعوت را قبول نکرده اند، اشراف هرگز به چنین دعوت تسلیم نمی شوند.
- مع هذا او چگونه پی می رود. به کندی یا به تندی؟
- فقرا و مستمندان با اشتیاق دینش را می پذیرند و در این قوم دعوتش روز به روز پیش می رود.
- از این مردم که به دینش تسلیم می شوند آیا کسی را هم می شناسید که از کرده خود پشیمان شود و دوباره به عقیدت نخستین خود برگردد؟
ابوسفیان گفت:
- نه، تا کنون هیچ کس از پیروانش دست از کیش جدید خود برنداشته و به آیین گذشته بازنگشته است.
هرقل اندکی مکث کرد و آن وقت نفس بلندی کشید و پرسید:
- پیش از آن که به عنوان نبوت قیام کند چه جور آدمی بود؟ شیاد و حیله باز بود؟ دروغگو بود؟
نه، هرگز. وی در میان ما عنوان امین داشت. مردی باصداقت و امانت بود.
- در معامله های زندگی چه روشی داشت. عهدشکن بود یا بر قول و پیمان خود پایدار می ماند؟
در این جا ابوسفیان بار دیگر فرصتی به دست آورد و با لحن عجولانه ای گفت:
ما تازه با هم صلح کرده ایم. نمی دانم آیا به این پیمان وفادار خواهد ماند یا عهدش را خواهد شکست و به سوی ما حمله خواهد کرد.
سخن از حمله و جنگ به میان آمد. هرقل پرسید:
- با او تا کنون پیکاری هم کرده اید؟
- چرا، چرا، چند بار میان ما کار به جنگ کشیده. در کنار چاه بدر، در دامنه کوه احد.
- پیروزی در این جنگ ها با او بود. یا با شما؟ او چگونه می جنگد؟
- در جنگ ها گاهی غالب و گاهی مغلوب می شود.
هرقل کمی فکر کرد و گفت:
- راستی او چه می گوید، به چه چیز شما را دعوت می کند؟
- می گوید این بت های سیمین و زرین را از قبله عبادت خود بردارید و خدای یگانه و نادیده را پرستش کنید. می گوید از روش پدران خود دست بکشید. نماز بگزارید. صدقه بدهید. عفاف و پارسایی را پیشه کنید. می گوید از صله رحم و زیردست نوازی غفلت مکنید. می گوید با هم دوست باشید و همه را دوست بدارید. خون به ناحق مریزید و زبان به بدگویی و بدسگالی مگشایید. مگویید...
دیگر هرقل سخنان ابوسفیان را نمی شنید زیرا از آنچه پرسیده بود به آنچه می خواست رسیده بود.
به مترجم خود گفت:
- آنچه در وصف محمد از این مرد شنیده ام، تنها در وصف انبیاست پیغمبران این گونه اند از خاندان های نجیب و شریف برمی خیزند؛ ولی در سلسله نسب آن ها سلطنت نیست تا اگر به دعوت آسمانی خود قیام کرده اند، کسی نتواند به این قیام، تهمت سلطنت جویی بگذارد. او تنها مردی از قبایل عرب است که می گوید: پیامبرم. اگر دیگری چنین دعوت را آغاز کرده بود، احتمال می رفت که محمد از او تقلید کند؛ ولی کسی از وی سبقت نجسته تا نسبت تقلید بر وی وارد شود. او را خداوند از دودمان شریف برانگیخته تا پیروانش از پیروی وی ننگ ندارند. و با این ترتیب که روزافزون پیش می رود دینش را به سوی کمال می راند و با این تعلیمات عالیه که در کیش خود برقرار کرده، مسلم است بشر را به سوی فضایل و مکارم سوق می دهد و چنین پندارم که دین وی عالمگیر شود. من خوانده بودم که پس از مسیح، پیامبری مبعوث خواهد شد؛ اما نپنداشتم که این پیامبر از خانواده قریش برخیزد و اگر برای من مقدور بود... ای کاش برای من مقدور بود که به سوی مدینه سفر کنم و دینش را با سر و جان بپذیرم و پاهای مقدسش را با دست بشویم.
ابوسفیان وقتی ترجمه این سخنان را شنید، سخت آشفته شد و گفت: اگر برای امپراطور از گزافه گویی ها و سخنان عجیب و غریبش تعریف کنم، خواهد دریافت که این مرد شایسته پیشوایی نیست.
هرقل سر جایش صاف نشست و گفت:
مثلا؟
مثلا می گوید که من شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی رفتم. به بیت المقدس رفتم و پیش از سپیده فلق به مکه بازگشتم.
هرقل که انگار نکته فراموش شده ای را به یاد آورده باشد فریاد کشید:
- نامه محمد را دوباره بخوانید. دوباره بخوانید.
دوباره آن نامه را گشودند و خواندند:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی هرقل عظیم الروم، سلام علی من اتبع الهدی...
در این نوبت امپراطور روم چنان خود را باخته بود که آشکارا بر تخت سلطنت خود می لرزید. عرق از پیشانیش می چکید.
هراکلیوس. تصمیم گرفته بود که امپراطوری روم را در پناه آیین مقدس اسلام از خطر اضمحلال و انهدام ایمن بدارد و این حقیقت را به عرض اسگوتر پاپ که Enor نامیده می شد رسانید.
اسگوتر هم که مردی روشن فکر و خداپرست بود، صفات رسول اکرم را با آنچه از انجیل خوانده بود تطبیق داد و تصدیق کرد که آن رسول موعود همین محمد است.
اسگوتر فکر می کرد اگر ملت مسیحی را بیدار کند، هدف تمجید و ستایش مردم قرار خواهد گرفت؛ اما برخلاف این فکر، سخت مورد هیجان و خشم عمومی واقع شد تا آن جا که چیزی نمانده بود که دسته جمعی به وی هجوم بیاورند و او را از میان بردارند.
شکست اسگوتر در برابر جهل ملت، هراکلیوس را هم از تصمیمی که گرفته بود بازداشت و نامه پیامبر را بی جواب گذاشت.

نامه به بزرگ مصر

نامه چهارم رسول اکرم به قاهره فرستاده شد. نامه ای بود که به خدیو مصر نگاشته شده بود:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد عبدالله و رسوله الی عظیم القبط و السلام علی من اتبع الهدی. توکل بالله العظیم فی کل الاحوال فان تولیت فعلیک بالعدل و القسط. یا اهل الکتاب سیروا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا تعبدوا الا الله و لا تعودوا فانی اعودک بداعیة الاسلام. اسلم تسلم یؤتیک الله اجرک مرتین. فان تولیت فعلیک اثم القبط.
رسول اکرم در نامه خود پیشوای مصر را به عدالت و انصاف دعوت می فرماید و فرمان می دهد که: در همه احوال به پروردگار بزرگ توکل و تکیه کند. رسول اکرم به پیشوای قبط می فرماید: اسلام را بپذیرد را در نتیجه سلامت خویش و ملت مصر را دریابد. مقوقس که در آن هنگام بر مصر حکومت می کرد و البته از طرف امپراطور روم حمایت می شد، دعوت رسول اکرم را شخصاً پذیرفت و هدیه هایی به حضور پیامبر تقدیم داشت.
در نامه ای که مقوقس به پیشگاه نبوت می فرستد می گوید:
... و قد علمت ان نبیاً بقی و کنت اظن انه یخرج بالشام
گمان داشتم آن رسول موعود از شام مبعوث خواهد شد؛ ولی اکنون که خورشید دعوتش در سرزمین حجاز طلوع کرده، من در برابر این نور آسمانی سر تعظیم فرود می آورم.
خدیو مصر شخصاً به دین اسلام تسلیم شد؛ ولی از آن جایی که عنوانش بیش از عنوان یک فرماندار دست نشانده امپراطور در میان ملت قدرت و حرمتی نداشت، نمی توانست مردم مصر را به این توفیق که دست یافته، هدایت کند و به همین جهت تا زمان عمر بن خطاب، کشور مصر تحت الحمایه امپراطوری روم شمرده می شد و کیش مصریان هم کیش مسیحی بود.
عمر بن خطاب مصر را اشغال کرد و روزگاری هم پس از آن تاریخ، ملت مصر مسیحی بودند؛ ولی رفته رفته به دین اسلام تشرف یافتند. نه تنها دین عربی بر آن جا تسلط یافت، زبان و ادبیات عرب هم بر مصر غلبه کرد چنانچه امروز کشور مصر در ردیف کشورهای عربی قرار دارد و زبان و آداب و عادات اجتماعیش عموماً عربی است.
پنجمین نامه ای که با مهر نبوت آراسته شد نامه رسول اکرم به حارث بن ابی شمر بود. حارث بن ابی شمر از آل غسان بود. و بر چند قبیله حکومت می کرد و در شامات به سر می برد.
و ششمین نامه پیامبر اکرم به عنوان هوذة بن علی، والی عمان ارسال یافت و آنچه در تاریخ از نامه های پیامبر اکرم در سال هفتم هجرت یاد شده، عین شش نامه است که از پیشرفت دین مقدس اسلام پس از هجرت نشان روشنی است.

پیکار خیبر

و از حوادث تاریخی سال هفتم هجرت، پیکار خیبر است که مسلمانان مدینه را با گام بلندی به سوی مقصود پیش برد. رسول اکرم در این اقدام یهودیان عهدشکن را به کیفر عهدشکنی و حیله ورزیشان رسانید.
لغت خیبر در فرهنگ عبری معنی قلعه را می بخشد و این خیبر از هشت قلعه استوار تشکیل می گرفت بدین تفصیل:
1- قلعه ناعم 2- قلعه قموص 3- قلعه کتیبه 4- قلعه شق 5- قلعه درالصعر 6- قلعه نطاة 7- قلعه وطیح 8- قلعه سلالم.
در قلعه های خیبر بیش از ده هزار مرد مسلح و دلاور آماده جنگ بودند و از آن تاریخ که رسول اکرم به مدینه هجرت فرمود، یهودیان خیبر خود را بسیج کرده بودند؛ زیرا می دانستند که بالاخره کارشان با مسلمانان به جنگ خواهد انجامید.
در این هنگام که پیامبر گرامی از جانب پروردگار دستور جهاد یافت، یهودیان مدینه خشمناک بودند، در صورتی که مذهب اسلام هرگز بر ضد هیچ ملت و مذهبی اقدامی نداشت.
مذهب اسلام، پیمان های خود را محترم می شمرد و دوستان و هواخواهان خود را هر چند هم مسلمان نبودند، در پناه خود حمایت می کرد؛ ولی فرقه یهود، قومی عهدشکن و متقلب و سست پیمان بودند. در غزوه خندق با بت پرستان مکه هم عهد شده بودند و از آن تاریخ رسول اکرم دریافته بود که سرانجام به جهاد بر ضد یهودیان فرمان خواهد یافت.
در این هنگام که تصمیم به فتح خیبر گرفت، سباع بن عرفطه غفاری را از طرف خود در مدینه بگماشت و خود با چهار هزار مسلمان مجاهد راه خیبر را به پیش گرفت.
یهودیان مدینه خاطری آسوده داشتند که برای مسلمانان محال است، قلاع خیبر را تسخیر کنند و روی شرایط ظاهری حق با یهودیان بود؛ اما پروردگار قادر و قاهر رسول خود را به فتح خیبر بشارت داده بود.
وعدکم الله بغنائم کثیرة تأخذونها فعجل لکم هذه و کف ایدی الناس عنکم و لتکون آیة للمؤمنین و یهدیکم صراطاً مستقیماً(57)
این وعده تخلف ناپذیر خداوند است که مسلمانان را به غنیمت های بسیاری نوید می دهد. غنیمت های بسیار، یعنی فتح قلاع خیبر و اشغال اراضی یهود.
خیبری ها که از دیر باز آماده کارزار بودند، قبایل هم پیمان خود را هم تجهیز کرده بودند و جمعاً چهارده هزار مرد مسلح در اختیار داشتند؛ اما آوازه عزیمت مسلمانان، خیبری ها را سخت به هول و هراس انداخته بود.
به همین جهت پیش از آن که حمله ای مبادله شود، یک باره به قلعه های خود فرار کردند. منتها راهی هم برای مبارزه باز نگاشتند تا هر روز از آن راه بیرون بتازند و با مسلمانان بجنگند و شب هنگام به قلعه فرار کنند و درهای قلعه را ببندند و از شبیخون سپاه حریف در امان بمانند.
یهودیان خیبر که سخت از نیروی اسلام ترسیده بودند، قلعه خیبر را یکی پس از دیگری تخلیه می کردند تا یک جا در قلعه قموص متحصن شدند. در آن قلعه پشتشان به یک مرد دلاور که مرحب نامیده می شد، گرم بود. اطمینان داشتند که در پناه مرحب ایمن خواهند زیست و حق این است که مرحب از دلیرترین سلحشوران بنی اسرائیل بود.
مرحب مرکب به میدان تاخت و گفت:
قلاع خیبر می داند که نام من مرحب است آتش - مرحب مسلح، مرحب مبارز، مرحب تجربه کرده
و در آن هنگام که آتش جنگ افروخته می شود - من همچون شعله ای جهان سوز لهیب می کشم
از سپاه اسلام، عامر بن اکوع به مبارزه با مرحب، اسب به میدان تاخت؛ اما مرد این میدان نبود. مجروح و نالان از میدان بازگشت و پس از او چند تن به میدان تاختند و از هیچ کدام کاری ساخته نبود.
لوای اسلام هر روز به دست یکی می افتاد و آن کس که بتواند پیروزمندانه این علم را بر بام قلاع خیبر به اهتزاز درآورد اینان نبودند.
علی (علیه السلام)، تنها کسی که چشم ها به او دوخته بود، خود به درد چشم مبتلا بود.
رسول اکرم رایت اسلام را به ابوبکر سپرد و فرمانش داد که قلعه قموص را فتح کند.
هنوز به پای قلعه نرسیده، در برابر یک حمله که از طرف مرحب صورت گرفت، علم اسلام را از دست انداخته و فرار کرد.
پس از ابوبکر عمر به فرماندهی نیروی اسلام برقرار شد و او هم مانند ابوبکر راه گریز به پیش گرفت.
رسول اکرم که تا آن هنگام از فرمان آسمانی انتظار می کشید، یک باره فرمان یافت که کار خیبر را یک سره سازد و به همین جهت فرمود:
لاعطین الرایة غداً رجلاً کراراً غیر فراراً یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله.(58)
این علم را به مردی خواهم سپرد که حمله های مکرر اندازد و هرگز راه گریز نشناسد. خدا و رسول خدای را دوست همی دارد و خدا و رسول خدا او را دوست همی دارند.
هنوز چشم علی درد می کرد و هیچ کس گمان نمی برد که این کرار غیر فرار علی است. هیچ کس فکر نمی کرد که دوستدار خدا و رسول و کسی که خدا و رسولش دوست می دارند پسر ابوطالب باشد. اما رسول اکرم علی را به حضور طلبید و نفسی حیات بخش به چشمان ورم کرده علی دمید و رایت اسلام را به دستش داد.
مرحب که ابتکار جبهه جنگ را صد در صد به اختیار گرفته بود، همچنان با هیکل هیولامنش خود، راه را بر علی فروبست و گفت:
- اگر دنیا هم بخواهد بر من چیره شود، آرزویی بیهوده کرده است.
زیرا من بر دنیا همیشه پیروز و چیره ام.
حریفی که در برابرم قد علم می کند.
هر چه زودتر با خون خود خضاب خواهد کرد.
علی دست به شمشیر برد و فرمود:
من آن سوار نامورم که مادر مرا حیدره نامید.
من آن شیر بیشه های مخوفم که دیدارم وحشت انگیز است.
من بازوهای همچون پولاد شکست ناپذیر دارم.
من سری افراخته و گردنی کشیده دارم.
من شما را با دم شمشیر به خاک می افکنم.
و می دانم که قومی فاسق و گناهکار از پای درآورده ام. مرحب چنان خود را تجهیز کرده بود که خاطری آسوده داشت. علاوه بر خودی پولادین که به سر داشت، علاوه بر دو عمامه که بر روی خود بسته بود، سنگ دست آسی را هم بر میله کلاه خود گذاشته بود تا شمشیر بر سرش کارگر نباشد.
تنها این تجهیزات بود که نگذاشت مرحب بگریزد وگرنه نام مشهور و عالی علی زهره شیر را هم از هم می شکافت.
مرحب به اطمینان این ساز و برگ، پیش تاخت و شمشیر را کشید تا زخمی به امیرالمؤمنین علی زند ولی علی مهلتش نداد.
شمشیر علی از آن سنگ آسیا و از عمامه ها و از خود پولادین و از سر نترس مرحب و از سینه آهن پوش وی درگذشت و به خاک هلاکش افکند.
سقوط مرحب قلعه قموص را سقوط داد. جهودان خیبر یک باره به قلعه گریختند و در قلعه را از داخل قلعه بستند ولی علی همچنان با خشم شدیدش، انگشت به حلقه در کرد و آن در بزرگ را که باید جمعی باز و بسته کنند، به تنهایی از جا کند و همچون پلی بر روی خندق دور قلعه انداخت.
گفته می شود که چهل تن مرد قوی بنیه می خواستند آن در را تکان بدهند، نمی توانستند. ولی علی با تن تنها، با یک دست، آن در را از جا کند و به صورت معبر بر روی خندق گذاشت تا لشکر اسلام به آسانی بتوانند به قلعه قموص درآیند.
پس از مرحب برادرش حارث و بعد داود بن قابوس و بعد ربیع بن ابی اسحاق و بعد عنتره و بعد مرة بن مروان و بعد یاسه و بعد ضحیج این هفت یهودی از ابطال و قهرمانان قلاع خیبر بودند که یکی پس از دیگری از دم شمشیر علی گذشتند و بدین ترتیب قلاع خیبر به تصرف مسلمانان درآمد و غایله یهود یک باره در خاک یثرب فرونشست.
ما از آن جایی که در کتاب معصوم دوم در شخصیت نظامی امیرالمؤمنین علی به خواست و مشیت پروردگار متعال به طور مبسوط بحث خواهیم کرد و مسلم است از ماجرای خیبر هم سخن به میان خواهیم آورد، در این جا ضرورتی نمی بینیم از روایات پیرامون مذهب تسنن راجع به پیکار خیبر و دلاوری بی نظیر علی بیش از این سخن برانیم و قصایدی را که شعرای عرب درباره قتل مرحب و کندن در قلعه خیبر، انشاد کرده اند ترجمه کنیم. امیدواریم در کتاب معصوم دوم خاطرنشان سازیم که حکایت کشتن مرحب و تسخیر قلعه های خیبر و کندن در از دژ قموص، روایت تنها پیرامون مذهب تشیع نیست. این قولی است که جملگی برآنند.
به دنبال فتح خیبر، اراضی فدک هم به رسول اکرم تسلیم شد. این اراضی مشتمل بر آبادی ها و باغ هایی بود که در ملک یهودیان یثرب قرار داشت.
فتح خیبر برای یهودیان مدینه مجال استقامت و مقاومت نگذاشت. بنابراین با تجهیزات سپاهی که در فدک برقرار بود، آن اراضی به طور بلا شرط تسلیم شد.
یهودیان، فدک قراء و باغ های خود را به شخص پیغمبر تسلیم کردند و رسول اکرم این هدیه را به تنها دخترش فاطمه زهرا بخشید.
ماجرای فدک و تعدی ظالمانه ای که ابوبکر و عمر نسبت به این آبادی ها به کار برده اند در کتاب سومین معصوم انشاء الله نگاشته خواهد آمد و ما در این جا به همین اندازه قناعت می کنیم که محصة بن مسعود از جانب رسول الله به فدک رفت و با زعمای اراضی فدک درباره قبول اسلام یا تأدیه جزیه و یا اقدام به جنگ صحبت کرد.
در ابتدای این صحبت، یهودیان فدک، گردن کشانه جواب دادند؛ ولی به زودی پشیمان شدند و نون بن یوشع را با چند نفر از مردم سرشناس فدک به حضور پیامبر گرامی گسیل داشتند و بلا شرط تسلیم شدند.
از حوادث سال هفتم هجرت، سفر رسول اکرم به مکه و ایفای مناسک حج است... درست هفت سال می گذشت که پیغمبر اکرم مکه را ترک فرموده بود. در سال ششم هجرت، مشرکان قریش نگذاشته بودند که پیغمبر شهر مکه را با مقدم خویش افتخار بخشد.
ولی مطابق صلح نامه حدیبیه بنابراین گذاشته شده بود که رسول اکرم ایفای مناسک حج را به سال آینده وابگذارد و روی این قرار پیغمبر اکرم با گروهی از مسلمانان به مکه عزیمت فرمود.
برای مشرکان قریش بسیار تماشایی و در عین حال هول انگیز بود که محمد طرد شده را با جلال و جمال الهی دوباره به مکه ببینند.
اصحاب رسول الله بنا به قرار داد حدیبیه اسلحه با خود برده بودند؛ اما سلاحشان از سلاح مسافر که فقط شمشیر باشد. تجاوز نکرده بود.
رسول اکرم با حشمت و شکوه آسمانی خود به مکه رفت. خانه کعبه را طواف کرد و شتران هدی را در صحرای منا قربانی ساخت و چون قرار صلح نامه بر این نگاشته شده بود که بیش از سه روز در مکه اقامت نکنند، پس از سه روز رسول اکرم شهر مکه را ترک فرمود و به سوی مدینه بازگشت.