فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

نامه به پادشاه حبشه

ولی کشورهای دیگر که بیناتر و شنواتر و با جریان روزگار آشناتر بودند، به ندای حق با لحن دیگری پاسخ گفته اند.
اینک متن نامه ای که رسول الله به نجاشی پادشاه حبشه مرقوم فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی النجاشی ملک الحبشة، اما بعد، فانی الیک احمد الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن. و اشهد ان عیسی بن مریم روح الله و کلمة القیها الی مریم البتول الطیبة الحصینة، فحملت بعیسی فخلقه من روح و نفخة کما خلق آدم بیده و انی ادعوک الی الله وحده لا شریک له و الموالاة علی طاعته، فان تبعتنی و تؤمن بالذی جائنی فانی رسول الله و انی ادعوک و جنودک الی الله تعالی و قد بلغت و نصحت فاقبلوا نصیحتی و قد بعثت الیک ابن عمی جعفراً و معه نفر من المسلمین و السلام علی من اتبع الهدی.(54)
این نامه از محمد رسول الله به دربار نجاشی پادشاه حبشه فرستاده می شود. من در این نامه خداوندی را که یکتا و بی همتاست، پادشاه است، پاک است، منبع ایمان و عظمت است، ستایش می کنم و گواهی می دهم که عیسی بن مریم روح خدا و کلمه مقدس خداست. گواهی می دهم که پروردگار متعال این کلمه مقدس را همچون نفخه ای روحانی در وجود عفیف و پارسای مریم دمید و آنچنان که آدم ابوالبشر را بی حاجت به پدر و مادر خلقت کرد؛ نطفه او را نیز بی حاجت پدر در رحم مادر پرورش داد و به دنیایش آورد.
من تو را ای پادشاه حبشه به سوی آن پروردگار که یگانه و بی شریک است، همی خوانم و از تو همی خواهم که به اطاعت و عبادت وی برخیزی.
به دنبال من راه گیر و از مشعل هدایت من فروغ جوی.
من فرستاده خداوند بی همتایم و تو را و ملت تو را به سوی او همی خوانم.
من به موجب این نامه، رسالت خویش را گذاشته ام و حق نصیحت ادا کرده ام و پسر عم خود جعفر بن ابی طالب را با گروهی از مسلمانان به جانب دربار تو گسیل داشته ام و در پایان نامه به آن کس که هدایت خواه و حقیقت جوست درود می فرستم
نجاشی پادشاه حبشه در پاسخ حضرت رسالت چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم. الی محمد رسول الله من النجاشی الاصحم، سلام علیک یا رسول الله من الله و رحمة الله و برکاته. الذی لا اله الا هو، هو الذی هدانی الی الاسلام. اما بعد، فقد بلغنی کتابک یا رسول الله...(55)
نجاشی علاوه بر آن که به مقام رسالت حرمت گذاشت و نام محمد را بر نام خویش در این نامه مقدم نگاشت؛ به اسلام خویش اعتراف کرد و پسر خود ارها را هم با این پاسخ به مدینه فرستاد.
نجاشی در نامه خود تصریح کرد که اگر رسول اکرم دستور فرماید، خود نیز در مدینه به شرف حضور پیامبر مشرف شود.

نامه به هراکلیوس

سومین نامه ای که به افتخار مهر نبوت رسید نامه رسول اکرم به هراکلیوس امپراطور روم بود.
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی هرقل عظیم الروم، سلام علی من اتبع الهدی. اما بعد، فانی ادعوک بدعایة الاسلام. اسلم تسلیم. یؤتیک الله اجرک مرتین فان تولیت علیک اثم الیریسین. یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا تشرک به شیئاً و لا یتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون.(56)
ای عظیم روم! ای پیشوای غرب! اینک نامه محمد رسول الله است که به دست تو همی رسد... من با آنان که از نور هدایت روشنایی گیرند، درود می فرستم. من تو را به کیش مقدس اسلام همی خوانم... اگر سلامت و سعادت خواهی راه مسلمانی گیر. تا خدای متعال پاداش تو را دو چندان دهد؛ زیرا با اسلام تو ملت روم هم از برکت اسلام بهره مند شوند و اگر از این دعوت حق، سرباز زنی، گناه ملت تو به عهده تو خواهد افتاد و مسؤولیت شکست کشور تو با تو خواهد بود.
ای اهل کتاب! کلمه توحید کلمه ای است که ما و شما متفقاً بدان ایمان داریم. بنابراین اختلافی در میان ما نخواهد بود.
من که جز یکتاپرستی دستور دیگری نمی دانم و برنامه دیگری نمی نگارم.
این تنها خدای بی شبیه و شریک است که شایسته پرستش است. بنابراین شایسته نیست که در جامعه بشریت جمعی به پرستش جمع دیگر برخیزد و ستوده نیست که آدمیزاده ای به آدمیزادگان دیگر کبریای خدایی فروشد و بر جنس خود نخوت خداوندی گذارد.
نابخردانی که از دعوت من روی برگردانند، لاجرم کیفر عناد و لجاج خویش را خواهند یافت و ما را با آنان سر آشتی و آشنایی نباشد؛ زیرا ما مسلمان باشیم...
هرقل به رسول اکرم جوابی ننوشت؛ ولی دستور داد که ببینند اگر از خویشاوندان رسول اکرم کسی را بشناسند به درگاهش احضار کنند تا شخصاً درباره این مرد که پس از مسیح دعوت نبوت می کند و ندای یا اهل الکتاب میان جهانیان در می دهد صحبت کند و سخنانش را بشنود.
اتفاقاً ابوسفیان صخر بن حرب که در آن هنگام به عنوان تجارت در بیت المقدس به سر می برد، دعوت امپراطور روم را پذیرفت و به درگاهش بار یافت.
امپراطور روم با ابوسفیان که بدخواه ترین دشمنان رسول الله بود، خلوت کرد و پیش از همه چیز به مترجم خود گفت: از این مرد قرشی عهد و پیمان بگیر که به دروغ سخن نراند؛ زیرا اگر دروغ بگوید دیگر نخواهد گذاشت، پا به حدود شامات بگذارد. ابوسفیان قول داد که آنچه با حقیقت مقرون است، درباره محمد (صلی الله علیه وآله) تعریف کند.
هرقل پس از عهد و پیمان از ابوسفیان پرسید:
- این مرد که ادعای پیامبری دارد کیست؟ از چه خانواده ای است؟
ابوسفیان گفت:
- وی از قبیله قریش و در قبیله قریش از شریف ترین دودمان ها برخاسته؛ زیرا نسب به هاشم بن عبد مناف می رساند و بنی هاشم شریف ترین خانواده های قریش است.
- جز او کسی در عربستان از این دعوی ها ابراز داشته یا او تنها عربی است که خود را رسول خدا می داند؟
- نه جز محمد هیچ کس از قبایل عرب دعوی نبوت نکرده است.
- از پدرانش کسی در روزگارهای گذشته تاج و تخت داشته و بر خاک عربستان سلطنت می کرده؟
- نه. ما در جزیرة العرب جز خانواده غسان و حمیر و منذر و کنده پادشاهی نمی شناسیم و محمد نه از جانب پدر و نه از جانب مادر با هیچ کدام از این قبایل نسبتی ندارد.
دعوتش در میان مردم به چه صورت تلقی شده؟ کدام طایفه دعوتش را پذیرفته؟ از توانگران و اشراف یا فقرا و تهی دستان؟
ابوسفیان در اینجا فرصت مناسبی بدست آورد و برای این که دین اسلام را تحقیر کند در جواب گفت:
- جز مشتی فقیر بیچاره کسی این دعوت را قبول نکرده اند، اشراف هرگز به چنین دعوت تسلیم نمی شوند.
- مع هذا او چگونه پی می رود. به کندی یا به تندی؟
- فقرا و مستمندان با اشتیاق دینش را می پذیرند و در این قوم دعوتش روز به روز پیش می رود.
- از این مردم که به دینش تسلیم می شوند آیا کسی را هم می شناسید که از کرده خود پشیمان شود و دوباره به عقیدت نخستین خود برگردد؟
ابوسفیان گفت:
- نه، تا کنون هیچ کس از پیروانش دست از کیش جدید خود برنداشته و به آیین گذشته بازنگشته است.
هرقل اندکی مکث کرد و آن وقت نفس بلندی کشید و پرسید:
- پیش از آن که به عنوان نبوت قیام کند چه جور آدمی بود؟ شیاد و حیله باز بود؟ دروغگو بود؟
نه، هرگز. وی در میان ما عنوان امین داشت. مردی باصداقت و امانت بود.
- در معامله های زندگی چه روشی داشت. عهدشکن بود یا بر قول و پیمان خود پایدار می ماند؟
در این جا ابوسفیان بار دیگر فرصتی به دست آورد و با لحن عجولانه ای گفت:
ما تازه با هم صلح کرده ایم. نمی دانم آیا به این پیمان وفادار خواهد ماند یا عهدش را خواهد شکست و به سوی ما حمله خواهد کرد.
سخن از حمله و جنگ به میان آمد. هرقل پرسید:
- با او تا کنون پیکاری هم کرده اید؟
- چرا، چرا، چند بار میان ما کار به جنگ کشیده. در کنار چاه بدر، در دامنه کوه احد.
- پیروزی در این جنگ ها با او بود. یا با شما؟ او چگونه می جنگد؟
- در جنگ ها گاهی غالب و گاهی مغلوب می شود.
هرقل کمی فکر کرد و گفت:
- راستی او چه می گوید، به چه چیز شما را دعوت می کند؟
- می گوید این بت های سیمین و زرین را از قبله عبادت خود بردارید و خدای یگانه و نادیده را پرستش کنید. می گوید از روش پدران خود دست بکشید. نماز بگزارید. صدقه بدهید. عفاف و پارسایی را پیشه کنید. می گوید از صله رحم و زیردست نوازی غفلت مکنید. می گوید با هم دوست باشید و همه را دوست بدارید. خون به ناحق مریزید و زبان به بدگویی و بدسگالی مگشایید. مگویید...
دیگر هرقل سخنان ابوسفیان را نمی شنید زیرا از آنچه پرسیده بود به آنچه می خواست رسیده بود.
به مترجم خود گفت:
- آنچه در وصف محمد از این مرد شنیده ام، تنها در وصف انبیاست پیغمبران این گونه اند از خاندان های نجیب و شریف برمی خیزند؛ ولی در سلسله نسب آن ها سلطنت نیست تا اگر به دعوت آسمانی خود قیام کرده اند، کسی نتواند به این قیام، تهمت سلطنت جویی بگذارد. او تنها مردی از قبایل عرب است که می گوید: پیامبرم. اگر دیگری چنین دعوت را آغاز کرده بود، احتمال می رفت که محمد از او تقلید کند؛ ولی کسی از وی سبقت نجسته تا نسبت تقلید بر وی وارد شود. او را خداوند از دودمان شریف برانگیخته تا پیروانش از پیروی وی ننگ ندارند. و با این ترتیب که روزافزون پیش می رود دینش را به سوی کمال می راند و با این تعلیمات عالیه که در کیش خود برقرار کرده، مسلم است بشر را به سوی فضایل و مکارم سوق می دهد و چنین پندارم که دین وی عالمگیر شود. من خوانده بودم که پس از مسیح، پیامبری مبعوث خواهد شد؛ اما نپنداشتم که این پیامبر از خانواده قریش برخیزد و اگر برای من مقدور بود... ای کاش برای من مقدور بود که به سوی مدینه سفر کنم و دینش را با سر و جان بپذیرم و پاهای مقدسش را با دست بشویم.
ابوسفیان وقتی ترجمه این سخنان را شنید، سخت آشفته شد و گفت: اگر برای امپراطور از گزافه گویی ها و سخنان عجیب و غریبش تعریف کنم، خواهد دریافت که این مرد شایسته پیشوایی نیست.
هرقل سر جایش صاف نشست و گفت:
مثلا؟
مثلا می گوید که من شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی رفتم. به بیت المقدس رفتم و پیش از سپیده فلق به مکه بازگشتم.
هرقل که انگار نکته فراموش شده ای را به یاد آورده باشد فریاد کشید:
- نامه محمد را دوباره بخوانید. دوباره بخوانید.
دوباره آن نامه را گشودند و خواندند:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی هرقل عظیم الروم، سلام علی من اتبع الهدی...
در این نوبت امپراطور روم چنان خود را باخته بود که آشکارا بر تخت سلطنت خود می لرزید. عرق از پیشانیش می چکید.
هراکلیوس. تصمیم گرفته بود که امپراطوری روم را در پناه آیین مقدس اسلام از خطر اضمحلال و انهدام ایمن بدارد و این حقیقت را به عرض اسگوتر پاپ که Enor نامیده می شد رسانید.
اسگوتر هم که مردی روشن فکر و خداپرست بود، صفات رسول اکرم را با آنچه از انجیل خوانده بود تطبیق داد و تصدیق کرد که آن رسول موعود همین محمد است.
اسگوتر فکر می کرد اگر ملت مسیحی را بیدار کند، هدف تمجید و ستایش مردم قرار خواهد گرفت؛ اما برخلاف این فکر، سخت مورد هیجان و خشم عمومی واقع شد تا آن جا که چیزی نمانده بود که دسته جمعی به وی هجوم بیاورند و او را از میان بردارند.
شکست اسگوتر در برابر جهل ملت، هراکلیوس را هم از تصمیمی که گرفته بود بازداشت و نامه پیامبر را بی جواب گذاشت.

نامه به بزرگ مصر

نامه چهارم رسول اکرم به قاهره فرستاده شد. نامه ای بود که به خدیو مصر نگاشته شده بود:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد عبدالله و رسوله الی عظیم القبط و السلام علی من اتبع الهدی. توکل بالله العظیم فی کل الاحوال فان تولیت فعلیک بالعدل و القسط. یا اهل الکتاب سیروا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا تعبدوا الا الله و لا تعودوا فانی اعودک بداعیة الاسلام. اسلم تسلم یؤتیک الله اجرک مرتین. فان تولیت فعلیک اثم القبط.
رسول اکرم در نامه خود پیشوای مصر را به عدالت و انصاف دعوت می فرماید و فرمان می دهد که: در همه احوال به پروردگار بزرگ توکل و تکیه کند. رسول اکرم به پیشوای قبط می فرماید: اسلام را بپذیرد را در نتیجه سلامت خویش و ملت مصر را دریابد. مقوقس که در آن هنگام بر مصر حکومت می کرد و البته از طرف امپراطور روم حمایت می شد، دعوت رسول اکرم را شخصاً پذیرفت و هدیه هایی به حضور پیامبر تقدیم داشت.
در نامه ای که مقوقس به پیشگاه نبوت می فرستد می گوید:
... و قد علمت ان نبیاً بقی و کنت اظن انه یخرج بالشام
گمان داشتم آن رسول موعود از شام مبعوث خواهد شد؛ ولی اکنون که خورشید دعوتش در سرزمین حجاز طلوع کرده، من در برابر این نور آسمانی سر تعظیم فرود می آورم.
خدیو مصر شخصاً به دین اسلام تسلیم شد؛ ولی از آن جایی که عنوانش بیش از عنوان یک فرماندار دست نشانده امپراطور در میان ملت قدرت و حرمتی نداشت، نمی توانست مردم مصر را به این توفیق که دست یافته، هدایت کند و به همین جهت تا زمان عمر بن خطاب، کشور مصر تحت الحمایه امپراطوری روم شمرده می شد و کیش مصریان هم کیش مسیحی بود.
عمر بن خطاب مصر را اشغال کرد و روزگاری هم پس از آن تاریخ، ملت مصر مسیحی بودند؛ ولی رفته رفته به دین اسلام تشرف یافتند. نه تنها دین عربی بر آن جا تسلط یافت، زبان و ادبیات عرب هم بر مصر غلبه کرد چنانچه امروز کشور مصر در ردیف کشورهای عربی قرار دارد و زبان و آداب و عادات اجتماعیش عموماً عربی است.
پنجمین نامه ای که با مهر نبوت آراسته شد نامه رسول اکرم به حارث بن ابی شمر بود. حارث بن ابی شمر از آل غسان بود. و بر چند قبیله حکومت می کرد و در شامات به سر می برد.
و ششمین نامه پیامبر اکرم به عنوان هوذة بن علی، والی عمان ارسال یافت و آنچه در تاریخ از نامه های پیامبر اکرم در سال هفتم هجرت یاد شده، عین شش نامه است که از پیشرفت دین مقدس اسلام پس از هجرت نشان روشنی است.