فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

نامه به شاه ایران

در این موقع ملت ایران آشفته ترین و آلوده ترین دوره های تاریخی خود را می گذرانید.
همچون محتضری که بر بستر مرگ نفس نفس می زند و می آید آخرین رمق خود را از دست بدهد؛ ولی جمعی دورش را گرفته اند و آزارش می دهند و نمی گذارند آسوده بمیرد، کشور ایران هم آخرین روزهای زندگی خود را می گذرانید.
خانواده ساسان، سراسر کشور را به منجلاب شهوت و فساد کشیده بودند.
قدرت و ثروت و نفوذ و علم در طبقه ممتاز به قول انوشیروان عادل در طبقه پیروزبخت متمرکز شده بود و این طبقه پیروزبخت، مملکت ایران را هشت اسبه به سمت بدبختی می دوانیدند و کس یارای سخن گفتن نداشت.
این بحران خانمان برانداز در نخستین بار مزدک را به وجود آورده بود و می رفت که با دست ایرانی، بنای اصلاحات در کشور ایران پی ریزی شود و قباد پدر انوشیروان که انسانی اصلاح طلب و روشن فکر بود، هم به این رفورم اجتماعی و سیاسی تسلیم شد و هم کمکش کرد. بیش و کم کارها رو به راه شده بود و روز به روز از قدرت اشراف و موبدان می کاهید و بر توانایی ملت افزوده می شد تا نوبت به انوشیروان رسید.
انوشیروان بر تخت سلطنت نشست و به قول خاقانی به زرین را به دست گرفت و به حکومت پرداخت.
اشراف و مؤبدان از جوانی و خودخواهی و نادانی انوشیروان استفاده کردند، وی را به انهدام این رفورم اجتماعی واداشتند و مزدک و مزدکیان را یک باره نابود ساختند و خیال کرده بودند که خدای مردم، دیگر به داد مردم نخواهد رسید.
روزگار به همین منوال، یعنی در همین آشفتگی ها و آلودگی ها سپری می شد. تا انوشیروان زندگی را بدرود گفت و پس از وی هرمز و پس از هلاکت هرمز که با دست خسرو پرویز کور شده بود نوبت به خسرو پرویز رسید.
در سلطنت خسرو پرویز که کشور ایران در منتهای فساد و خرابی نفسی محتضرانه می کشید، خورشید نبوت محمد (صلی الله علیه وآله) در خاک حجاز درخشید و نخستین نامه ای که با مهر نبوت زینت یافت از مدینه به مداین به نام پرویز فرستاده شد و اینک متن نامه:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله، الی کسری عظیم فارس. سلام علی من اتبع الهدی و آمن بالله و رسوله و شهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمداً عبده و رسوله و ادعوک بداعیة الله عزوجل. فانی انا رسول الله الی الناس کافة لأنذر من کان حیاً و یحق القول علی الکافرین، اسلم تسلیماً فان ابیت فعلیک اثم المجوس(53)
سلام بر آن جان سعادت جوی که راه حق پوید و در تکاپوی خویش از حقیقت پیروی کند.
سلام بر آن کس باد که به پروردگار یگانه و بی همتا ایمان آورد و بر بی همتایی و یگانگی وی گواهی دهد و محمد را بنده و برگزیده و برانگیخته او داند.
من تو را به سوی خداوند بی شبیه و بی شریک همی خوانم.
مرا خداوند بی مانند به سوی جامعه بشر فرستاده تا زندگان این دنیا را از فساد و فنا نجات بخشم و آنان را که در عین زندگی قلبی مرده و روحی از پرواز فرومانده دارند از ساحت حیات برانم.
تو ای پادشاه ایران! اگر سلامت همی جویی، در برابر آیین مقدس اسلام سر تسلیم و تعظیم فرود آور وگرنه مسئولیت ملک و ملت ایران به عهده تو خواهد بود و گناه مجوس در نامه کردار تو نگاشته خواهد شد.
نامه رسول اکرم از مدینه به مداین رسید. پرویز که در اقیانوسی از شهوت و نهمت غرق بود، پرویز که مست شراب و مغرور قدرت و بی خبر از گذشت روزگار و تحولات تاریخ بود در بزم شاهانه خود جام می در دست داشت و به ترانه های نکیسا و باربد گوش می داد، ناگهان چشمش به پاره پوستی افتاد که از عربستان برایش فرستاده بودند.
شبه جزیره عربستان در آن هنگام تحت الحمایه امپراطوری ایران بود و از طرف فرماندار یمن اداره می شد.
پرویز گمان برد که اعراب یثرب و بطحا از باذان فرماندار خود شکایتی آورده اند. بنابراین چندان اعتنایی به این نامه نامی نشان نداد و می خواست دستوری بدهد که تا دیگر مستقیماً برایش نامه نفرستند.
در همین هنگام چشمان شراب خورده و خمارگرفته اش به صدر نامه افتاد. جمله شگفت انگیزی در صدر آن پاره پوست خواند. برایش تا آن تاریخ سابقه نداشت که رعیت، آن هم اعراب تحت الحمایه نام خود را بر نام وی مقدم بنگارند.
این جا بود که سخت به خشم افتاد. دیگر برایش مقدور نبود که آن چند سطر حکمت آموز را تا به پایان بخواند.
فریاد کشید:
این بنده از بندگان ما کیست که به خود اجازه داده است نام خویش را بر نام ما مقدم بنگارد.
محفل بزم صورت غم انگیزی به خود گرفت. نوای نکیسا و باربد خاموش شد، پرویز با خشم افروخته تری گفت:
به باذان بنویسید این مرد عرب را که از مقررات مکاتبه به درگاه خسروان بی خبر است دست بسته به حضور ما بفرستد تا سزایش را در کنارش بگذاریم.
و بعد نامه رسول الله را از میان پاره کرد و به دور انداخت.
فرماندار یمن هم که همچون پادشاه خود خبر از این نهضت عظیم نداشت، به دستور شهریار خسرو دو نفر از فراش های درگاه خود را به مدینه فرستاد.
به عرض رسول اکرم رسید که خسرو پرویز نامه رسالت را درید فرمود: مزق کتابی؟ مزق الله ملکه
آنچنان که نامه مرا درید، خدای من طغرای سلطنتش را بدراند
تازه دو سه روزی بود که فرستادگان باذان به مدینه رسیده بودند و شاید هنوز جرأت آن را در خود نیافته بودند که بگویند چه فرمان دارند و می خواهند چه کنند.
رسول اکرم به آنان فرمود: خبر از مداین ندارید؟ نمی دانید که شب گذشته در دربار سلطنت ایران چه حادثه ای روی داد؟
نه خبر نداریم.
دیشب شیرویه پسر پرویز با دشنه آبگون پهلوی پدرش را درید
این حادثه نخستین اثری بود که نفرین پیغمبر در تشکیلات ایران بخشید و آنچه مسلم است، این است که رسول اکرم در حق نعش پرویز نفرینی نفرموده بود. نفرین پیغمبر سنگین تر از آن بود که تنها با دریدن پهلوی پرویز خاتمه یابد.
پیغمبر به ملک و سلطنت ساسانیان نفرین کرده بود و به همین جهت از آن تاریخ وضع سلطنت در سلسله ساسانیان به نکبت و نفرت دچار شد تا آن که یزدگرد سوم در آسیا خانه مرو با دست آسیابانی گمنام به ترتیب موهون و پستی به قتل رسید و کشور بدبخت ایران سزای خودخواهی قومی را که نمی خواستند از لذت ها و شهوت های خود چشم بپوشند، دریافت داشت. و به قول تاریخ، عرب بر عجم چیرگی یافت.

نامه به پادشاه حبشه

ولی کشورهای دیگر که بیناتر و شنواتر و با جریان روزگار آشناتر بودند، به ندای حق با لحن دیگری پاسخ گفته اند.
اینک متن نامه ای که رسول الله به نجاشی پادشاه حبشه مرقوم فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی النجاشی ملک الحبشة، اما بعد، فانی الیک احمد الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن. و اشهد ان عیسی بن مریم روح الله و کلمة القیها الی مریم البتول الطیبة الحصینة، فحملت بعیسی فخلقه من روح و نفخة کما خلق آدم بیده و انی ادعوک الی الله وحده لا شریک له و الموالاة علی طاعته، فان تبعتنی و تؤمن بالذی جائنی فانی رسول الله و انی ادعوک و جنودک الی الله تعالی و قد بلغت و نصحت فاقبلوا نصیحتی و قد بعثت الیک ابن عمی جعفراً و معه نفر من المسلمین و السلام علی من اتبع الهدی.(54)
این نامه از محمد رسول الله به دربار نجاشی پادشاه حبشه فرستاده می شود. من در این نامه خداوندی را که یکتا و بی همتاست، پادشاه است، پاک است، منبع ایمان و عظمت است، ستایش می کنم و گواهی می دهم که عیسی بن مریم روح خدا و کلمه مقدس خداست. گواهی می دهم که پروردگار متعال این کلمه مقدس را همچون نفخه ای روحانی در وجود عفیف و پارسای مریم دمید و آنچنان که آدم ابوالبشر را بی حاجت به پدر و مادر خلقت کرد؛ نطفه او را نیز بی حاجت پدر در رحم مادر پرورش داد و به دنیایش آورد.
من تو را ای پادشاه حبشه به سوی آن پروردگار که یگانه و بی شریک است، همی خوانم و از تو همی خواهم که به اطاعت و عبادت وی برخیزی.
به دنبال من راه گیر و از مشعل هدایت من فروغ جوی.
من فرستاده خداوند بی همتایم و تو را و ملت تو را به سوی او همی خوانم.
من به موجب این نامه، رسالت خویش را گذاشته ام و حق نصیحت ادا کرده ام و پسر عم خود جعفر بن ابی طالب را با گروهی از مسلمانان به جانب دربار تو گسیل داشته ام و در پایان نامه به آن کس که هدایت خواه و حقیقت جوست درود می فرستم
نجاشی پادشاه حبشه در پاسخ حضرت رسالت چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم. الی محمد رسول الله من النجاشی الاصحم، سلام علیک یا رسول الله من الله و رحمة الله و برکاته. الذی لا اله الا هو، هو الذی هدانی الی الاسلام. اما بعد، فقد بلغنی کتابک یا رسول الله...(55)
نجاشی علاوه بر آن که به مقام رسالت حرمت گذاشت و نام محمد را بر نام خویش در این نامه مقدم نگاشت؛ به اسلام خویش اعتراف کرد و پسر خود ارها را هم با این پاسخ به مدینه فرستاد.
نجاشی در نامه خود تصریح کرد که اگر رسول اکرم دستور فرماید، خود نیز در مدینه به شرف حضور پیامبر مشرف شود.

نامه به هراکلیوس

سومین نامه ای که به افتخار مهر نبوت رسید نامه رسول اکرم به هراکلیوس امپراطور روم بود.
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی هرقل عظیم الروم، سلام علی من اتبع الهدی. اما بعد، فانی ادعوک بدعایة الاسلام. اسلم تسلیم. یؤتیک الله اجرک مرتین فان تولیت علیک اثم الیریسین. یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا تشرک به شیئاً و لا یتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون.(56)
ای عظیم روم! ای پیشوای غرب! اینک نامه محمد رسول الله است که به دست تو همی رسد... من با آنان که از نور هدایت روشنایی گیرند، درود می فرستم. من تو را به کیش مقدس اسلام همی خوانم... اگر سلامت و سعادت خواهی راه مسلمانی گیر. تا خدای متعال پاداش تو را دو چندان دهد؛ زیرا با اسلام تو ملت روم هم از برکت اسلام بهره مند شوند و اگر از این دعوت حق، سرباز زنی، گناه ملت تو به عهده تو خواهد افتاد و مسؤولیت شکست کشور تو با تو خواهد بود.
ای اهل کتاب! کلمه توحید کلمه ای است که ما و شما متفقاً بدان ایمان داریم. بنابراین اختلافی در میان ما نخواهد بود.
من که جز یکتاپرستی دستور دیگری نمی دانم و برنامه دیگری نمی نگارم.
این تنها خدای بی شبیه و شریک است که شایسته پرستش است. بنابراین شایسته نیست که در جامعه بشریت جمعی به پرستش جمع دیگر برخیزد و ستوده نیست که آدمیزاده ای به آدمیزادگان دیگر کبریای خدایی فروشد و بر جنس خود نخوت خداوندی گذارد.
نابخردانی که از دعوت من روی برگردانند، لاجرم کیفر عناد و لجاج خویش را خواهند یافت و ما را با آنان سر آشتی و آشنایی نباشد؛ زیرا ما مسلمان باشیم...
هرقل به رسول اکرم جوابی ننوشت؛ ولی دستور داد که ببینند اگر از خویشاوندان رسول اکرم کسی را بشناسند به درگاهش احضار کنند تا شخصاً درباره این مرد که پس از مسیح دعوت نبوت می کند و ندای یا اهل الکتاب میان جهانیان در می دهد صحبت کند و سخنانش را بشنود.
اتفاقاً ابوسفیان صخر بن حرب که در آن هنگام به عنوان تجارت در بیت المقدس به سر می برد، دعوت امپراطور روم را پذیرفت و به درگاهش بار یافت.
امپراطور روم با ابوسفیان که بدخواه ترین دشمنان رسول الله بود، خلوت کرد و پیش از همه چیز به مترجم خود گفت: از این مرد قرشی عهد و پیمان بگیر که به دروغ سخن نراند؛ زیرا اگر دروغ بگوید دیگر نخواهد گذاشت، پا به حدود شامات بگذارد. ابوسفیان قول داد که آنچه با حقیقت مقرون است، درباره محمد (صلی الله علیه وآله) تعریف کند.
هرقل پس از عهد و پیمان از ابوسفیان پرسید:
- این مرد که ادعای پیامبری دارد کیست؟ از چه خانواده ای است؟
ابوسفیان گفت:
- وی از قبیله قریش و در قبیله قریش از شریف ترین دودمان ها برخاسته؛ زیرا نسب به هاشم بن عبد مناف می رساند و بنی هاشم شریف ترین خانواده های قریش است.
- جز او کسی در عربستان از این دعوی ها ابراز داشته یا او تنها عربی است که خود را رسول خدا می داند؟
- نه جز محمد هیچ کس از قبایل عرب دعوی نبوت نکرده است.
- از پدرانش کسی در روزگارهای گذشته تاج و تخت داشته و بر خاک عربستان سلطنت می کرده؟
- نه. ما در جزیرة العرب جز خانواده غسان و حمیر و منذر و کنده پادشاهی نمی شناسیم و محمد نه از جانب پدر و نه از جانب مادر با هیچ کدام از این قبایل نسبتی ندارد.
دعوتش در میان مردم به چه صورت تلقی شده؟ کدام طایفه دعوتش را پذیرفته؟ از توانگران و اشراف یا فقرا و تهی دستان؟
ابوسفیان در اینجا فرصت مناسبی بدست آورد و برای این که دین اسلام را تحقیر کند در جواب گفت:
- جز مشتی فقیر بیچاره کسی این دعوت را قبول نکرده اند، اشراف هرگز به چنین دعوت تسلیم نمی شوند.
- مع هذا او چگونه پی می رود. به کندی یا به تندی؟
- فقرا و مستمندان با اشتیاق دینش را می پذیرند و در این قوم دعوتش روز به روز پیش می رود.
- از این مردم که به دینش تسلیم می شوند آیا کسی را هم می شناسید که از کرده خود پشیمان شود و دوباره به عقیدت نخستین خود برگردد؟
ابوسفیان گفت:
- نه، تا کنون هیچ کس از پیروانش دست از کیش جدید خود برنداشته و به آیین گذشته بازنگشته است.
هرقل اندکی مکث کرد و آن وقت نفس بلندی کشید و پرسید:
- پیش از آن که به عنوان نبوت قیام کند چه جور آدمی بود؟ شیاد و حیله باز بود؟ دروغگو بود؟
نه، هرگز. وی در میان ما عنوان امین داشت. مردی باصداقت و امانت بود.
- در معامله های زندگی چه روشی داشت. عهدشکن بود یا بر قول و پیمان خود پایدار می ماند؟
در این جا ابوسفیان بار دیگر فرصتی به دست آورد و با لحن عجولانه ای گفت:
ما تازه با هم صلح کرده ایم. نمی دانم آیا به این پیمان وفادار خواهد ماند یا عهدش را خواهد شکست و به سوی ما حمله خواهد کرد.
سخن از حمله و جنگ به میان آمد. هرقل پرسید:
- با او تا کنون پیکاری هم کرده اید؟
- چرا، چرا، چند بار میان ما کار به جنگ کشیده. در کنار چاه بدر، در دامنه کوه احد.
- پیروزی در این جنگ ها با او بود. یا با شما؟ او چگونه می جنگد؟
- در جنگ ها گاهی غالب و گاهی مغلوب می شود.
هرقل کمی فکر کرد و گفت:
- راستی او چه می گوید، به چه چیز شما را دعوت می کند؟
- می گوید این بت های سیمین و زرین را از قبله عبادت خود بردارید و خدای یگانه و نادیده را پرستش کنید. می گوید از روش پدران خود دست بکشید. نماز بگزارید. صدقه بدهید. عفاف و پارسایی را پیشه کنید. می گوید از صله رحم و زیردست نوازی غفلت مکنید. می گوید با هم دوست باشید و همه را دوست بدارید. خون به ناحق مریزید و زبان به بدگویی و بدسگالی مگشایید. مگویید...
دیگر هرقل سخنان ابوسفیان را نمی شنید زیرا از آنچه پرسیده بود به آنچه می خواست رسیده بود.
به مترجم خود گفت:
- آنچه در وصف محمد از این مرد شنیده ام، تنها در وصف انبیاست پیغمبران این گونه اند از خاندان های نجیب و شریف برمی خیزند؛ ولی در سلسله نسب آن ها سلطنت نیست تا اگر به دعوت آسمانی خود قیام کرده اند، کسی نتواند به این قیام، تهمت سلطنت جویی بگذارد. او تنها مردی از قبایل عرب است که می گوید: پیامبرم. اگر دیگری چنین دعوت را آغاز کرده بود، احتمال می رفت که محمد از او تقلید کند؛ ولی کسی از وی سبقت نجسته تا نسبت تقلید بر وی وارد شود. او را خداوند از دودمان شریف برانگیخته تا پیروانش از پیروی وی ننگ ندارند. و با این ترتیب که روزافزون پیش می رود دینش را به سوی کمال می راند و با این تعلیمات عالیه که در کیش خود برقرار کرده، مسلم است بشر را به سوی فضایل و مکارم سوق می دهد و چنین پندارم که دین وی عالمگیر شود. من خوانده بودم که پس از مسیح، پیامبری مبعوث خواهد شد؛ اما نپنداشتم که این پیامبر از خانواده قریش برخیزد و اگر برای من مقدور بود... ای کاش برای من مقدور بود که به سوی مدینه سفر کنم و دینش را با سر و جان بپذیرم و پاهای مقدسش را با دست بشویم.
ابوسفیان وقتی ترجمه این سخنان را شنید، سخت آشفته شد و گفت: اگر برای امپراطور از گزافه گویی ها و سخنان عجیب و غریبش تعریف کنم، خواهد دریافت که این مرد شایسته پیشوایی نیست.
هرقل سر جایش صاف نشست و گفت:
مثلا؟
مثلا می گوید که من شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی رفتم. به بیت المقدس رفتم و پیش از سپیده فلق به مکه بازگشتم.
هرقل که انگار نکته فراموش شده ای را به یاد آورده باشد فریاد کشید:
- نامه محمد را دوباره بخوانید. دوباره بخوانید.
دوباره آن نامه را گشودند و خواندند:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی هرقل عظیم الروم، سلام علی من اتبع الهدی...
در این نوبت امپراطور روم چنان خود را باخته بود که آشکارا بر تخت سلطنت خود می لرزید. عرق از پیشانیش می چکید.
هراکلیوس. تصمیم گرفته بود که امپراطوری روم را در پناه آیین مقدس اسلام از خطر اضمحلال و انهدام ایمن بدارد و این حقیقت را به عرض اسگوتر پاپ که Enor نامیده می شد رسانید.
اسگوتر هم که مردی روشن فکر و خداپرست بود، صفات رسول اکرم را با آنچه از انجیل خوانده بود تطبیق داد و تصدیق کرد که آن رسول موعود همین محمد است.
اسگوتر فکر می کرد اگر ملت مسیحی را بیدار کند، هدف تمجید و ستایش مردم قرار خواهد گرفت؛ اما برخلاف این فکر، سخت مورد هیجان و خشم عمومی واقع شد تا آن جا که چیزی نمانده بود که دسته جمعی به وی هجوم بیاورند و او را از میان بردارند.
شکست اسگوتر در برابر جهل ملت، هراکلیوس را هم از تصمیمی که گرفته بود بازداشت و نامه پیامبر را بی جواب گذاشت.