فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

فصل دهم: غوغائی در جهان

این آیت به رسول الله نازل شده بود.
قل یا ایها الناس انی رسول الله الیکم جمیعاً الذی له ملک السموات و الارض لا اله الا هو یحیی و یمیت فآمنوا بالله و رسوله النبی الامی الذی یؤمن بالله و کلماته و اتبعوه لعلکم تهتدون(51)
در دنیا ولوله و غوغا درافکند. همه جا خراب است، همه جا رسواست، این آشفتگی های اقتصادی و اخلاقی همه جای دنیا را به لجن کشیده و تو که دست آبادکننده و قدرت زندگی بخش داری به همه جا دست درازی کن تا دنیای وسیع و عظیم را از خطر انحطاط رهایی بخشی تا دنیا را از شر تباهی نجات دهی.
تازه سال هفتم هجرت آغاز شده بود. رسول اکرم به دستور پروردگار جلیل، ناگزیر بود که پادشاهان جهان را به دین اسلام دعوت فرماید.
دنیای امروز در آن روز بیش از دو تاج گوهرآگین و دو تخت مرصع به خود نمی دید.
تاج و تخت اول در مداین قرار داشت. پادشاه تاج دار و تخت نشین ایران خسرو پرویز بود و تخت دوم به هراکلیوس امپراطور روم بزرگ تعلق داشت.
البته نجاشی هم شاه حبشه بود و مقوقس هم در مصر حکومتی نیمه مستقل و خود مختار داشت که از طرف امپراطور روم حمایت می شد؛ ولی هدف رسول اکرم در این اقدام: بگو ای آدمی زادگان! من از سوی خدا به سوی شما رسول آمده ام به سوی بشریت به عنوان رسالت آمده ام، من رسول خدایی هستم که او پادشاه آسمان ها و زمین است، جز او خداوندی نیست، اوست که زنده می کند و اوست که می میراند. شما هم به او ایمان بیاورید؛ و به رسول او که نبی امی است.
به رسول او که به خدا و کلمات مقدسش ایمان دارد، ایمان بیاورید. باشد که هدایت یابید.
این آیت آسمانی به رسول اکرم دستور نوی داده بود.
به او که شب و روزش در خاک حجاز با اعراب بت پرست حجاز به مجادله و مخاصمه می گذشت، دستور رسیده بود که بلندتر حرف بزن. رساتر و روشن تر سخن بگو. اعراب حجاز کوچک تر از آنند که وقت گرانمایه تو را در خصام و جدال خود به سر برسانند. تو نبی بشر، تو رسول بشر، تو نجات دهنده عالم بشریت هستی.
برخیز و بگو: یا ایها الناس انی رسول الله الیکم جمیعاً(52)
در ایران، در روم، در کشورهای آفریقایی، در همه جای، تکان دادن اساس سلطنت در ایران و روم بود.
دستور فرمود که برایش انگشتری بسازند و بر نگین آن انگشتر کلمه محمداً رسول الله نقش کنند.
نخستین نامه ای که رسول اکرم از مرز عربستان به خاک بیگانه فرستاد، نامه وی به کسری پرویز بود.

نامه به شاه ایران

در این موقع ملت ایران آشفته ترین و آلوده ترین دوره های تاریخی خود را می گذرانید.
همچون محتضری که بر بستر مرگ نفس نفس می زند و می آید آخرین رمق خود را از دست بدهد؛ ولی جمعی دورش را گرفته اند و آزارش می دهند و نمی گذارند آسوده بمیرد، کشور ایران هم آخرین روزهای زندگی خود را می گذرانید.
خانواده ساسان، سراسر کشور را به منجلاب شهوت و فساد کشیده بودند.
قدرت و ثروت و نفوذ و علم در طبقه ممتاز به قول انوشیروان عادل در طبقه پیروزبخت متمرکز شده بود و این طبقه پیروزبخت، مملکت ایران را هشت اسبه به سمت بدبختی می دوانیدند و کس یارای سخن گفتن نداشت.
این بحران خانمان برانداز در نخستین بار مزدک را به وجود آورده بود و می رفت که با دست ایرانی، بنای اصلاحات در کشور ایران پی ریزی شود و قباد پدر انوشیروان که انسانی اصلاح طلب و روشن فکر بود، هم به این رفورم اجتماعی و سیاسی تسلیم شد و هم کمکش کرد. بیش و کم کارها رو به راه شده بود و روز به روز از قدرت اشراف و موبدان می کاهید و بر توانایی ملت افزوده می شد تا نوبت به انوشیروان رسید.
انوشیروان بر تخت سلطنت نشست و به قول خاقانی به زرین را به دست گرفت و به حکومت پرداخت.
اشراف و مؤبدان از جوانی و خودخواهی و نادانی انوشیروان استفاده کردند، وی را به انهدام این رفورم اجتماعی واداشتند و مزدک و مزدکیان را یک باره نابود ساختند و خیال کرده بودند که خدای مردم، دیگر به داد مردم نخواهد رسید.
روزگار به همین منوال، یعنی در همین آشفتگی ها و آلودگی ها سپری می شد. تا انوشیروان زندگی را بدرود گفت و پس از وی هرمز و پس از هلاکت هرمز که با دست خسرو پرویز کور شده بود نوبت به خسرو پرویز رسید.
در سلطنت خسرو پرویز که کشور ایران در منتهای فساد و خرابی نفسی محتضرانه می کشید، خورشید نبوت محمد (صلی الله علیه وآله) در خاک حجاز درخشید و نخستین نامه ای که با مهر نبوت زینت یافت از مدینه به مداین به نام پرویز فرستاده شد و اینک متن نامه:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله، الی کسری عظیم فارس. سلام علی من اتبع الهدی و آمن بالله و رسوله و شهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمداً عبده و رسوله و ادعوک بداعیة الله عزوجل. فانی انا رسول الله الی الناس کافة لأنذر من کان حیاً و یحق القول علی الکافرین، اسلم تسلیماً فان ابیت فعلیک اثم المجوس(53)
سلام بر آن جان سعادت جوی که راه حق پوید و در تکاپوی خویش از حقیقت پیروی کند.
سلام بر آن کس باد که به پروردگار یگانه و بی همتا ایمان آورد و بر بی همتایی و یگانگی وی گواهی دهد و محمد را بنده و برگزیده و برانگیخته او داند.
من تو را به سوی خداوند بی شبیه و بی شریک همی خوانم.
مرا خداوند بی مانند به سوی جامعه بشر فرستاده تا زندگان این دنیا را از فساد و فنا نجات بخشم و آنان را که در عین زندگی قلبی مرده و روحی از پرواز فرومانده دارند از ساحت حیات برانم.
تو ای پادشاه ایران! اگر سلامت همی جویی، در برابر آیین مقدس اسلام سر تسلیم و تعظیم فرود آور وگرنه مسئولیت ملک و ملت ایران به عهده تو خواهد بود و گناه مجوس در نامه کردار تو نگاشته خواهد شد.
نامه رسول اکرم از مدینه به مداین رسید. پرویز که در اقیانوسی از شهوت و نهمت غرق بود، پرویز که مست شراب و مغرور قدرت و بی خبر از گذشت روزگار و تحولات تاریخ بود در بزم شاهانه خود جام می در دست داشت و به ترانه های نکیسا و باربد گوش می داد، ناگهان چشمش به پاره پوستی افتاد که از عربستان برایش فرستاده بودند.
شبه جزیره عربستان در آن هنگام تحت الحمایه امپراطوری ایران بود و از طرف فرماندار یمن اداره می شد.
پرویز گمان برد که اعراب یثرب و بطحا از باذان فرماندار خود شکایتی آورده اند. بنابراین چندان اعتنایی به این نامه نامی نشان نداد و می خواست دستوری بدهد که تا دیگر مستقیماً برایش نامه نفرستند.
در همین هنگام چشمان شراب خورده و خمارگرفته اش به صدر نامه افتاد. جمله شگفت انگیزی در صدر آن پاره پوست خواند. برایش تا آن تاریخ سابقه نداشت که رعیت، آن هم اعراب تحت الحمایه نام خود را بر نام وی مقدم بنگارند.
این جا بود که سخت به خشم افتاد. دیگر برایش مقدور نبود که آن چند سطر حکمت آموز را تا به پایان بخواند.
فریاد کشید:
این بنده از بندگان ما کیست که به خود اجازه داده است نام خویش را بر نام ما مقدم بنگارد.
محفل بزم صورت غم انگیزی به خود گرفت. نوای نکیسا و باربد خاموش شد، پرویز با خشم افروخته تری گفت:
به باذان بنویسید این مرد عرب را که از مقررات مکاتبه به درگاه خسروان بی خبر است دست بسته به حضور ما بفرستد تا سزایش را در کنارش بگذاریم.
و بعد نامه رسول الله را از میان پاره کرد و به دور انداخت.
فرماندار یمن هم که همچون پادشاه خود خبر از این نهضت عظیم نداشت، به دستور شهریار خسرو دو نفر از فراش های درگاه خود را به مدینه فرستاد.
به عرض رسول اکرم رسید که خسرو پرویز نامه رسالت را درید فرمود: مزق کتابی؟ مزق الله ملکه
آنچنان که نامه مرا درید، خدای من طغرای سلطنتش را بدراند
تازه دو سه روزی بود که فرستادگان باذان به مدینه رسیده بودند و شاید هنوز جرأت آن را در خود نیافته بودند که بگویند چه فرمان دارند و می خواهند چه کنند.
رسول اکرم به آنان فرمود: خبر از مداین ندارید؟ نمی دانید که شب گذشته در دربار سلطنت ایران چه حادثه ای روی داد؟
نه خبر نداریم.
دیشب شیرویه پسر پرویز با دشنه آبگون پهلوی پدرش را درید
این حادثه نخستین اثری بود که نفرین پیغمبر در تشکیلات ایران بخشید و آنچه مسلم است، این است که رسول اکرم در حق نعش پرویز نفرینی نفرموده بود. نفرین پیغمبر سنگین تر از آن بود که تنها با دریدن پهلوی پرویز خاتمه یابد.
پیغمبر به ملک و سلطنت ساسانیان نفرین کرده بود و به همین جهت از آن تاریخ وضع سلطنت در سلسله ساسانیان به نکبت و نفرت دچار شد تا آن که یزدگرد سوم در آسیا خانه مرو با دست آسیابانی گمنام به ترتیب موهون و پستی به قتل رسید و کشور بدبخت ایران سزای خودخواهی قومی را که نمی خواستند از لذت ها و شهوت های خود چشم بپوشند، دریافت داشت. و به قول تاریخ، عرب بر عجم چیرگی یافت.

نامه به پادشاه حبشه

ولی کشورهای دیگر که بیناتر و شنواتر و با جریان روزگار آشناتر بودند، به ندای حق با لحن دیگری پاسخ گفته اند.
اینک متن نامه ای که رسول الله به نجاشی پادشاه حبشه مرقوم فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله الی النجاشی ملک الحبشة، اما بعد، فانی الیک احمد الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن. و اشهد ان عیسی بن مریم روح الله و کلمة القیها الی مریم البتول الطیبة الحصینة، فحملت بعیسی فخلقه من روح و نفخة کما خلق آدم بیده و انی ادعوک الی الله وحده لا شریک له و الموالاة علی طاعته، فان تبعتنی و تؤمن بالذی جائنی فانی رسول الله و انی ادعوک و جنودک الی الله تعالی و قد بلغت و نصحت فاقبلوا نصیحتی و قد بعثت الیک ابن عمی جعفراً و معه نفر من المسلمین و السلام علی من اتبع الهدی.(54)
این نامه از محمد رسول الله به دربار نجاشی پادشاه حبشه فرستاده می شود. من در این نامه خداوندی را که یکتا و بی همتاست، پادشاه است، پاک است، منبع ایمان و عظمت است، ستایش می کنم و گواهی می دهم که عیسی بن مریم روح خدا و کلمه مقدس خداست. گواهی می دهم که پروردگار متعال این کلمه مقدس را همچون نفخه ای روحانی در وجود عفیف و پارسای مریم دمید و آنچنان که آدم ابوالبشر را بی حاجت به پدر و مادر خلقت کرد؛ نطفه او را نیز بی حاجت پدر در رحم مادر پرورش داد و به دنیایش آورد.
من تو را ای پادشاه حبشه به سوی آن پروردگار که یگانه و بی شریک است، همی خوانم و از تو همی خواهم که به اطاعت و عبادت وی برخیزی.
به دنبال من راه گیر و از مشعل هدایت من فروغ جوی.
من فرستاده خداوند بی همتایم و تو را و ملت تو را به سوی او همی خوانم.
من به موجب این نامه، رسالت خویش را گذاشته ام و حق نصیحت ادا کرده ام و پسر عم خود جعفر بن ابی طالب را با گروهی از مسلمانان به جانب دربار تو گسیل داشته ام و در پایان نامه به آن کس که هدایت خواه و حقیقت جوست درود می فرستم
نجاشی پادشاه حبشه در پاسخ حضرت رسالت چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم. الی محمد رسول الله من النجاشی الاصحم، سلام علیک یا رسول الله من الله و رحمة الله و برکاته. الذی لا اله الا هو، هو الذی هدانی الی الاسلام. اما بعد، فقد بلغنی کتابک یا رسول الله...(55)
نجاشی علاوه بر آن که به مقام رسالت حرمت گذاشت و نام محمد را بر نام خویش در این نامه مقدم نگاشت؛ به اسلام خویش اعتراف کرد و پسر خود ارها را هم با این پاسخ به مدینه فرستاد.
نجاشی در نامه خود تصریح کرد که اگر رسول اکرم دستور فرماید، خود نیز در مدینه به شرف حضور پیامبر مشرف شود.