فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

صلح حدیبیه

از حوادث مهم سال نهم هجرت، صلح اسلام با قریشیان است.
در آن سال رسول اکرم به خواب دیده بود که سفر مکه فرموده و با حجاج فریضه حج را به جای آورده است.
وقتی مسلمانان از این رؤیای امیدبخش خبر یافتند، بسیار خشنود شدند.
مسلمانان آرزومند بودند که در همان سال این پیروزی به دست آید و بنا به این آرزو هلهله و ولوله درانداختند.
رسول اکرم نیز چنین می پنداشت و به همین جهت با قبایل غفار و اسلم و مزینه و جهینه و اشجع ائتلاف کرد و این ائتلاف بیش تر صورت یک مانور نظامی داشت تا قریش بی سر و صدا بگذارند، عمل حج انجام شود؛ ولی اعراب بادیه نشین در طی راه بیعت بشکستند و رسول اکرم را با مسلمانانی که از مدینه ملتزم رکاب شده بودند، تنها گذاشتند.
مع هذا پیغمبر گرامی در مسجد شجره احرام بست و پیروانش احرام بستند و روی به سوی مکه آوردند.
تا منزل حدیبیه این کاروان بزرگ لبیک گویان پیش رفت؛ ولی در آن جا بدیل بن ورقای خزاعی از طرف قریش پیامی تهدیدآمیز آورد که یا جنگ و یا ورود مسلمانان به مکه.
این خبر نگران شدیدی در مسلمانان به وجود آورد. رسول اکرم به عمر دستور داد که به عنوان سفارت از حدیبیه به مکه عزیمت کند و در آن جا رجال قریش را در جریان این مسافرت بگذارد تا بدانند که نیروی اسلام جز به خاطر انجام مناسک حج روی به مکه نیاورده است؛ ولی عمر به نام این که مردی ضعیف است و قبیله عدی قبیله ای گمنام و ذلیل است، از ایفای این مأموریت وحشت داشت. به جای عمر، عثمان بن عفان با ده نفر از مهاجران روی به مکه آورد؛ ولی بزرگان قریش نه تنها از در مذاکرات دوستانه در نیامدند، بلکه وی را توقیف کردند و برای این که روحیه مسلمانان را تضعیف کنند، انتشار دادند که فرستادگان محمد یک جا از دم تیغ گذشتند.
هیجان عجیبی در مردم مسلمان پدید آمد. پیغمبر فرمود به خدا من از این خون خواهی باز نخواهم نشست. و بعد فرمان داد که از مردم قریش هر چه می توانید به اسارت بگیرید.
محمد بن مسلمه که فرمانده طلایه سپاه مسلمانان بود، در یک شب پنجاه تن قرشی را اسیر ساخت.
این گروگان در مکه گروگان عظیمی تلقی شد. قریش به خاطر این پنجاه نفر رضا داد که مسلمانان توقیف شده را آزاد کنند.
و بعد سهیل بن عمرو و حفص بن احنف به نام قریش از مکه به حدیبیه عزیمت کردند تا عهدنامه صلحی میان اسلام و کفر برقرار سازند.
سهیل بن عمرو که از بت پرستان احمق مکه بود و در احساسات جاهلانه خود تعصب احمقانه ای به کار می برد، وقتی از راه رسید به پیغمبر به قانون جاهلیت سلام داد و گفت که من از جانب قریش مأموریت دارم با شما بر روی این اصول، پیمان صلح برقرار سازم.
و ما اکنون متن آن عهدنامه را که در سال نهم هجرت انعقاد یافته، در ایجا ترجمه می کنیم تا رئوس مطالب به جای خود گفته آید.
امیرالمؤمنین علی منشی رسول اکرم قلم برداشت و بر روی صحیفه چنین نگاشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
تا چشم سهیل بن عمرو به این جمله مقدس افتاد گفت:
ما رحمن و رحیم نمی شناسیم. باید سرآغاز این پیمان به سنت جاهلیت نوشته شود. بنویسید بسمک اللهم.
با پیشنهاد سماجت آمیز این پیر بت پرست موافقت شد و به جای جمله بسم الله الرحمن الرحیم، جمله بسمک اللهم یا قاضی نگاشته شد. و علی (علیه السلام) عهدنامه را بدین ترتیب آغاز کرد:
هذا ما اصطلح محمد رسول الله و الملأ من قریش
سهیل بن عمرو فریاد کشید:
نه، نه، با کلمه رسول الله مخالفم. اگر ما محمد را رسول الله می شمردیم که دیگر اختلافی در میان نبود. این کلمه را حذف کنید.
رسول اکرم خونسردانه فرمود:
یا علی! کلمه رسول الله را از اسم من بردار.
علی گفت:
معاذ الله! هرگز دست من این عنوان را از اسم تو حذف نخواهد کرد.
پیغمبر شخصاً ورقه صلح نامه را به دست گرفت و کلمه رسول الله را از پیش اسم مقدسش پاک فرمود.
به جای این کلمه بنویس محمد بن عبدالله.
و بعد پیمان صلح بدین ترتیب تنظیم شد:
به موجب این عهدنامه، محمد بن عبدالله از یک طرف و سهیل بن عمرو به نمایندگی قبایل قریش از طرف دیگر قراردادی چنین میان خود منعقد ساختند.
1- برای مدت ده سال این پیمان بسته می شود و طی این ده سال هیچ گونه تعرضی از طرفین نسبت به هم و نسبت به قبایلی که با طرفین پیمان مودت دارند به عمل نخواهد آمد. در این ده سال مسلمانان و قریش نسبت به جان و مال و حیثیت خود از تعرض همدیگر در امان خواهند بود.
2- مسلمانانی که در مکه به سر می برند و مشرکینی که به بلاد اسلام سفر می کنند به موجب این عهدنامه از توقیف و تبعید و آزارهای دیگر مصون خواهند بود.
3- هرکس از ملت اسلام که بخواهد دوباره به دین اجداد خود بازگردد و بت پرستی به پیش گیرد هر کس از بت پرستان قریش که بخواهد مذهب توحید را بپذیرد آزادانه می توانند تصمیم خود را صورت دهند و کسی حق تعرض و منع نسبت به آنان نخواهد داشت و همچنین از قبایل عرب هر قبیله ای آزاد است که به مقتضای نظر سیاسی خود با قریش یا با اسلام عهد مودت برقرار کند، به موجب این قرارداد آن قبیله ها مصونیت خواهند داشت و از هر گونه ایذاء و آزار معاف خواهند ماند.
4- به موجب این قرارداد، هر جوانی از خانواده های قریش که بی اجازه ولی خود مسلمان شود و به مدینه فرار کند، حکومت اسلام ملزم است این فراری را به خانواده اش بازگرداند و نیز هر مسلمانی که از بلاد اسلام بی اجازه خانواده خود به مکه بگریزد و به بت ها پناه ببرد قریش و بت های قریش این پناهنده را قبول نخواهند کرد و به اولیای مسلمان وی بازش خواهند گردانید.
5- به موجب این پیمان، پیروان مذهب اسلام در شهر مکه آزادانه مراسم و مقررات خود را انجام خواهد داد و مسلمانان بی آن که تحقیر یا توهین شوند و یا هدف آزارهای بدنی قرار گیرند، می توانند در مکه نماز بخوانند و آشکار با آیین اسلام زندگی کنند.
6-به موجب این پیمان محمد بن عبدالله و پیروانش از انجام مراسم حج در ذی حجه امسال محروم خواهند ماند؛ ولی برای سال آینده می توانند بی طرد و تعرض در موسم حج به مکه سفر کنند و مطابق این شرایط مناسک حج را انجام دهند.
الف - بیش از سه روز در مکه اقامت نکنند و این سه روز هم روزهای ترویه و عرفه و اضحی (عید قربان) خواهد بود.
ب - مسلمانان بی تجهیزات سپاهی به مکه خواهند آمد و از هر گونه اسلحه مخلوع خواهند بود.
ج - فقط می توانند هر کدام با خود شمشیری داشته باشند اما مشروط به این که آن شمشیر در غلاف باشد.
پیمان صلح به امضاء رسید و رسول اکرم دستور فرمود که از حدیبیه به مدینه بازگردند، قبول این دستور برای مسلمانان بسیار گران آمده بود.
مسلمانان چنین پنداشته بودند که این صلح نامه مطلقاً به سود قریش و زیان ملت اسلام انعقاد یافته و این عدم تعرض را برای خود نوعی شکست می شمردند و به همین جهت به آسانی رضا نمی دادند احرام خود را باز کنند؛ ولی وقتی دیدند که رسول اکرم دارد سر می تراشد و نیز فرمان داده که شتران هدی را قربانی کنند به ناچار سر اطاعت به پیش آوردند.
کراهت مسلمانان از صلح حدیبیه تا به آن جا رسیده بود که به روایت حنبلی در جمع بین الصحیحین می نویسد:
قال عمر بن خطاب: ما شککت فی نبوة محمد قط الا یوم الحدیبیة(50)
عمر گفت من هرگز در نبوت محمد مثل روز حدیبیه صلح میان اسلام و قریش شک نیاورده ام.
عمر به شک و تردید خود در حقیقت گفتار رسول اکرم اعتراف می کند؛ ولی مسلمانان دیگر فقط از این پیش آمد رنج می بردند.
مسلمانان فکر می کردند که می توانند با همان تجهیزات و تسلیحات، مکه را به زانو درآورند؛ ولی پروردگار اسلام هنوز جواز سقوط مکه را در برابر تهاجم اسلام امضاء نکرده بود. هنوز مشیتش تعلق نگرفته بود که رسول اکرم به شهر خویش بازگردد و قریش جاهل را ادب کند و بت های خانه کعبه را به زیر پای خود خرد سازد.
باری رسول اکرم با پیروان خشمناک و ناراضی خود از حدیبیه به مدینه بازگشت تا از آسمان ها چه دستوری فرا رسد.

فصل دهم: غوغائی در جهان

این آیت به رسول الله نازل شده بود.
قل یا ایها الناس انی رسول الله الیکم جمیعاً الذی له ملک السموات و الارض لا اله الا هو یحیی و یمیت فآمنوا بالله و رسوله النبی الامی الذی یؤمن بالله و کلماته و اتبعوه لعلکم تهتدون(51)
در دنیا ولوله و غوغا درافکند. همه جا خراب است، همه جا رسواست، این آشفتگی های اقتصادی و اخلاقی همه جای دنیا را به لجن کشیده و تو که دست آبادکننده و قدرت زندگی بخش داری به همه جا دست درازی کن تا دنیای وسیع و عظیم را از خطر انحطاط رهایی بخشی تا دنیا را از شر تباهی نجات دهی.
تازه سال هفتم هجرت آغاز شده بود. رسول اکرم به دستور پروردگار جلیل، ناگزیر بود که پادشاهان جهان را به دین اسلام دعوت فرماید.
دنیای امروز در آن روز بیش از دو تاج گوهرآگین و دو تخت مرصع به خود نمی دید.
تاج و تخت اول در مداین قرار داشت. پادشاه تاج دار و تخت نشین ایران خسرو پرویز بود و تخت دوم به هراکلیوس امپراطور روم بزرگ تعلق داشت.
البته نجاشی هم شاه حبشه بود و مقوقس هم در مصر حکومتی نیمه مستقل و خود مختار داشت که از طرف امپراطور روم حمایت می شد؛ ولی هدف رسول اکرم در این اقدام: بگو ای آدمی زادگان! من از سوی خدا به سوی شما رسول آمده ام به سوی بشریت به عنوان رسالت آمده ام، من رسول خدایی هستم که او پادشاه آسمان ها و زمین است، جز او خداوندی نیست، اوست که زنده می کند و اوست که می میراند. شما هم به او ایمان بیاورید؛ و به رسول او که نبی امی است.
به رسول او که به خدا و کلمات مقدسش ایمان دارد، ایمان بیاورید. باشد که هدایت یابید.
این آیت آسمانی به رسول اکرم دستور نوی داده بود.
به او که شب و روزش در خاک حجاز با اعراب بت پرست حجاز به مجادله و مخاصمه می گذشت، دستور رسیده بود که بلندتر حرف بزن. رساتر و روشن تر سخن بگو. اعراب حجاز کوچک تر از آنند که وقت گرانمایه تو را در خصام و جدال خود به سر برسانند. تو نبی بشر، تو رسول بشر، تو نجات دهنده عالم بشریت هستی.
برخیز و بگو: یا ایها الناس انی رسول الله الیکم جمیعاً(52)
در ایران، در روم، در کشورهای آفریقایی، در همه جای، تکان دادن اساس سلطنت در ایران و روم بود.
دستور فرمود که برایش انگشتری بسازند و بر نگین آن انگشتر کلمه محمداً رسول الله نقش کنند.
نخستین نامه ای که رسول اکرم از مرز عربستان به خاک بیگانه فرستاد، نامه وی به کسری پرویز بود.

نامه به شاه ایران

در این موقع ملت ایران آشفته ترین و آلوده ترین دوره های تاریخی خود را می گذرانید.
همچون محتضری که بر بستر مرگ نفس نفس می زند و می آید آخرین رمق خود را از دست بدهد؛ ولی جمعی دورش را گرفته اند و آزارش می دهند و نمی گذارند آسوده بمیرد، کشور ایران هم آخرین روزهای زندگی خود را می گذرانید.
خانواده ساسان، سراسر کشور را به منجلاب شهوت و فساد کشیده بودند.
قدرت و ثروت و نفوذ و علم در طبقه ممتاز به قول انوشیروان عادل در طبقه پیروزبخت متمرکز شده بود و این طبقه پیروزبخت، مملکت ایران را هشت اسبه به سمت بدبختی می دوانیدند و کس یارای سخن گفتن نداشت.
این بحران خانمان برانداز در نخستین بار مزدک را به وجود آورده بود و می رفت که با دست ایرانی، بنای اصلاحات در کشور ایران پی ریزی شود و قباد پدر انوشیروان که انسانی اصلاح طلب و روشن فکر بود، هم به این رفورم اجتماعی و سیاسی تسلیم شد و هم کمکش کرد. بیش و کم کارها رو به راه شده بود و روز به روز از قدرت اشراف و موبدان می کاهید و بر توانایی ملت افزوده می شد تا نوبت به انوشیروان رسید.
انوشیروان بر تخت سلطنت نشست و به قول خاقانی به زرین را به دست گرفت و به حکومت پرداخت.
اشراف و مؤبدان از جوانی و خودخواهی و نادانی انوشیروان استفاده کردند، وی را به انهدام این رفورم اجتماعی واداشتند و مزدک و مزدکیان را یک باره نابود ساختند و خیال کرده بودند که خدای مردم، دیگر به داد مردم نخواهد رسید.
روزگار به همین منوال، یعنی در همین آشفتگی ها و آلودگی ها سپری می شد. تا انوشیروان زندگی را بدرود گفت و پس از وی هرمز و پس از هلاکت هرمز که با دست خسرو پرویز کور شده بود نوبت به خسرو پرویز رسید.
در سلطنت خسرو پرویز که کشور ایران در منتهای فساد و خرابی نفسی محتضرانه می کشید، خورشید نبوت محمد (صلی الله علیه وآله) در خاک حجاز درخشید و نخستین نامه ای که با مهر نبوت زینت یافت از مدینه به مداین به نام پرویز فرستاده شد و اینک متن نامه:
بسم الله الرحمن الرحیم. من محمد رسول الله، الی کسری عظیم فارس. سلام علی من اتبع الهدی و آمن بالله و رسوله و شهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمداً عبده و رسوله و ادعوک بداعیة الله عزوجل. فانی انا رسول الله الی الناس کافة لأنذر من کان حیاً و یحق القول علی الکافرین، اسلم تسلیماً فان ابیت فعلیک اثم المجوس(53)
سلام بر آن جان سعادت جوی که راه حق پوید و در تکاپوی خویش از حقیقت پیروی کند.
سلام بر آن کس باد که به پروردگار یگانه و بی همتا ایمان آورد و بر بی همتایی و یگانگی وی گواهی دهد و محمد را بنده و برگزیده و برانگیخته او داند.
من تو را به سوی خداوند بی شبیه و بی شریک همی خوانم.
مرا خداوند بی مانند به سوی جامعه بشر فرستاده تا زندگان این دنیا را از فساد و فنا نجات بخشم و آنان را که در عین زندگی قلبی مرده و روحی از پرواز فرومانده دارند از ساحت حیات برانم.
تو ای پادشاه ایران! اگر سلامت همی جویی، در برابر آیین مقدس اسلام سر تسلیم و تعظیم فرود آور وگرنه مسئولیت ملک و ملت ایران به عهده تو خواهد بود و گناه مجوس در نامه کردار تو نگاشته خواهد شد.
نامه رسول اکرم از مدینه به مداین رسید. پرویز که در اقیانوسی از شهوت و نهمت غرق بود، پرویز که مست شراب و مغرور قدرت و بی خبر از گذشت روزگار و تحولات تاریخ بود در بزم شاهانه خود جام می در دست داشت و به ترانه های نکیسا و باربد گوش می داد، ناگهان چشمش به پاره پوستی افتاد که از عربستان برایش فرستاده بودند.
شبه جزیره عربستان در آن هنگام تحت الحمایه امپراطوری ایران بود و از طرف فرماندار یمن اداره می شد.
پرویز گمان برد که اعراب یثرب و بطحا از باذان فرماندار خود شکایتی آورده اند. بنابراین چندان اعتنایی به این نامه نامی نشان نداد و می خواست دستوری بدهد که تا دیگر مستقیماً برایش نامه نفرستند.
در همین هنگام چشمان شراب خورده و خمارگرفته اش به صدر نامه افتاد. جمله شگفت انگیزی در صدر آن پاره پوست خواند. برایش تا آن تاریخ سابقه نداشت که رعیت، آن هم اعراب تحت الحمایه نام خود را بر نام وی مقدم بنگارند.
این جا بود که سخت به خشم افتاد. دیگر برایش مقدور نبود که آن چند سطر حکمت آموز را تا به پایان بخواند.
فریاد کشید:
این بنده از بندگان ما کیست که به خود اجازه داده است نام خویش را بر نام ما مقدم بنگارد.
محفل بزم صورت غم انگیزی به خود گرفت. نوای نکیسا و باربد خاموش شد، پرویز با خشم افروخته تری گفت:
به باذان بنویسید این مرد عرب را که از مقررات مکاتبه به درگاه خسروان بی خبر است دست بسته به حضور ما بفرستد تا سزایش را در کنارش بگذاریم.
و بعد نامه رسول الله را از میان پاره کرد و به دور انداخت.
فرماندار یمن هم که همچون پادشاه خود خبر از این نهضت عظیم نداشت، به دستور شهریار خسرو دو نفر از فراش های درگاه خود را به مدینه فرستاد.
به عرض رسول اکرم رسید که خسرو پرویز نامه رسالت را درید فرمود: مزق کتابی؟ مزق الله ملکه
آنچنان که نامه مرا درید، خدای من طغرای سلطنتش را بدراند
تازه دو سه روزی بود که فرستادگان باذان به مدینه رسیده بودند و شاید هنوز جرأت آن را در خود نیافته بودند که بگویند چه فرمان دارند و می خواهند چه کنند.
رسول اکرم به آنان فرمود: خبر از مداین ندارید؟ نمی دانید که شب گذشته در دربار سلطنت ایران چه حادثه ای روی داد؟
نه خبر نداریم.
دیشب شیرویه پسر پرویز با دشنه آبگون پهلوی پدرش را درید
این حادثه نخستین اثری بود که نفرین پیغمبر در تشکیلات ایران بخشید و آنچه مسلم است، این است که رسول اکرم در حق نعش پرویز نفرینی نفرموده بود. نفرین پیغمبر سنگین تر از آن بود که تنها با دریدن پهلوی پرویز خاتمه یابد.
پیغمبر به ملک و سلطنت ساسانیان نفرین کرده بود و به همین جهت از آن تاریخ وضع سلطنت در سلسله ساسانیان به نکبت و نفرت دچار شد تا آن که یزدگرد سوم در آسیا خانه مرو با دست آسیابانی گمنام به ترتیب موهون و پستی به قتل رسید و کشور بدبخت ایران سزای خودخواهی قومی را که نمی خواستند از لذت ها و شهوت های خود چشم بپوشند، دریافت داشت. و به قول تاریخ، عرب بر عجم چیرگی یافت.