فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

حنظله تازه داماد

حمزه سرشناس ترین و محترم ترین شهدای احد بود و پس از حمزه شهید دیگر که اسم جاویدانش حنظله است.
در قبیله اوس از قبایل انصار، جوانی به نام حنظله زندگی می کرد که خیلی جوان بود. بیش از بیست و چهار سال عمر نداشت.
این حنظله یگانه فرزند ابو عامر راهب بود.
درست در همان شب که فردایش حادثه احد به پیش آمد این جوان داماد شده بود.
عروس، دختر عبدالله بن سلول بود. حنظله اجازه داشت که مراسم عروسی را در مدینه بگذراند و هر وقت دلش خواست به مجاهدین احد بپیوندد.
در شب عروسی حنظله، مجاهدین اسلام با این که عزم نبرد داشتند به ولیمه اش حضور یافتند.
ولیمه خوردند و عروس و داماد را دست به دست دادند و رفتند.
حنظله با همسر جوانش به حجله رفت. زنش انتظار داشت که دوران کامرانیشان دست کم یک هفته به طول خواهد انجامید؛ ولی به هنگام سحر حنظله را دید که سراسیمه از جا بر خاسته و دارد زره به تن می پوشد و شمشیر به کمر می بندد.
این حکایت برای عروس جوان، حکایت عجیبی بود، باورشدنی نبود.
- مگر نه این است که پیغمبر تو را از جنگ معاف فرموده است.
حنظله بی آن که به سمت عروس برگردد آهسته گفت:
- چرا.
- پس این زره و شمشیر چیست که پوشیده و حمایل کرده ای؟
- می خواهم به همراه مجاهدین اسلام بروم.
- آخر مرا به چه کسی می سپاری؟
حنظله لبخندی زد و گفت:
- پیداست که تو را به خدا می سپارم.
عروس گریه کرد، دست به دامن داماد زد، التماس کرد، تمنا کرد، هیچ یک از این حرف ها به گوش حنظله فرو نرفت. چکمه اش را پیش کشید که بپوشد.
در این هنگام عروس پیش رفت و گفت چند لحظه صبر کن.
و بعد به سراغ همسایه ها رفت. چهار نفر از همسایگان را با خود به دم حجله آورد و آن وقت به شوهرش گفت:
- اقرار کن که دیشب با من زفاف کرده ای. حنظله گفت: اقرار می کنم. ولی هدف تو از این استشهاد چیست؟
عروس، هر چه سعی کرد نتوانست خود را نگاه دارد. بغمه گلویش شکست و گریه را سر داد. های های گریه کرد و گفت:
- دیشب در خواب دیده ام که دستی نورانی از آسمان به زمین دراز شد و حنظله را از کنارم ربود و به آسمان برد. من می دانم که شوهرم از این جنگ بر نخواهد گشت. خواستم شما را به گواه بگیرم که اگر فرزندی از من بوجود آمد به حنظله تعلق خواهد داشت.
حنظله به خاطر میدان جنگ نمی توانست بیشتر آرام بگیرد پیش رفت و برای آخرین بار پیشانی همسر عزیزش را بوسید و یک باره دل از عیش و نوش جهان کشید و به جهاد رفت.
حنظله در آن روز، شیر صفت بر گله های دشمن حمله می کرد. اسود بن شعوب یک بت پرست از بت پرستان مکه فرصتی گرفت و نیزه خود را به شکم حنظله فرو برد.
حنظله به جای آن که عقب برود تا از فشار نیزه در امان بماند پیش رفت که نوک نیزه از پشتش بدر آمد. حنظله پیش رفت و بیشتر رفت تا در آخرین رمق با یک ضربه شمشیر سر از تن قاتل خود به خاک انداخت. و بدین ترتیب رؤیای عروس ناکامش تعبیر شد.
حنظله تازه داماد بی آن که بتواند غسل جنابت به جای بیاورد، در میدان شهدای احد به خاک و خون تپید.
گفته می شود که حنظله را ملایکه آسمان غسل داده اند و به همین جهت وی را غسیل الملائکه نام داده اند. پس از حمزه و ابو دجانه انصاری، این جوان برجسته ترین شهید از شهدای جنگ احد است.

فصل هشتم: نوبت انتقام

جنگ احد به پایان رسید. از دو طرف کشته بسیار به روی خاک ماند.
به دستور ابوسفیان کشتگان اسلام را مطلقاً مثله کردند. شهدای احد همه به جز حنظله که غسیل الملائکه لقب گرفت، از دم با گوش و بینی بریده به روی ریگ ها و صخره های دامنه احد افتاده بودند.
هر چه بود این جنگ به نفع قریش پایان گرفت.
البته قریش هم در این جنگ تا حد خسته کننده ای زجر و زحمت دید. تلفات بسیار داد تا آن جا که نتوانست بیشتر بتازد و مدینه را تسخیر کند و معالم اسلام را از میان بردارد؛ ولی آنچه مسلم است این است که مشرکان قریش با پیروزی مدینه را ترک گفتند و رو به سوی مکه آوردند.
بیش و کم چند فرسنگ از مدینه دور شده بودند که سران قبایل به مشورت نشستند:
- آیا بهتر نیست دوباره به مدینه حمله کنیم و اصول این دین جدید را که مایه این همه درد سر و عذاب شده در هم بشکنیم.
این پیشنهاد را عکرمة بن ابوجهل داده بود؛ ولی ابوسفیان گفت:
- نه. این فکر عاقلانه ای نیست زیرا علاوه بر آن که در این جنگ تلفات سنگین داده ایم و علاوه بر آن که سربازان ما جمعی مجروح و جمع دیگر خسته و فرسوده و از جنگ بیزارند. علاوه بر این موانع کسی چه می داند که در این نوبت شاهد پیروزی نصیب کیست؟ از کجا می دانید که در این حمله یک باره قبایل اوس و خزرج دست به دست هم ندهند و با یک بسیج عمومی دمار از روزگارمان برنیاورند.
اکنون که بر مدینه تاخته ایم و گروهی از مبارزین زورمند اسلام را از پای درآورده ایم خوب است به قسمت خویش قناعت کنیم و سلامت را غنیمت بشماریم و به مکه برگردیم. برای آینده باز هم فکر دیگری خواهیم کرد.
سخنان منطقی ابوسفیان اعیان مکه را آرام ساخت. عکرمة بن ابوجهل هم به فکر ابوسفیان آفرین گفت و دستور داده شد که همچنان سپاه مکه به سوی مکه بازگردند.
ولی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در میان مسلمانان مدینه که غالباً مجروح بودند و جراحت های سنگین داشتند، برخاست و فرمود: به من وحی شده که نیروی اسلام فقط آن ها که در احد حضور داشتند به دنبال مشرکان بتازند و نخستین گام را در راه انتقام بردارند.
مسلمانان با همه خستگی و فرسودگی و رنجوری پیکر و پریشانی از جا جنبیدند.
پیغمبر به عیادت علی رفت. علی نود زخم کاری در بدن داشت، پاک افتاده بود و فاطمه زهرا از وی پرستاری می کرد. اشک در چشمان رسول خدا حلقه زد و فرمود:
یا علی! احوال تو چون است.
علی با نشاط و نیروی حیرت آوری در پیش پای پیغمبر نیم خیز شد و عرض کرد:
- اگر چه خیلی خسته ام ولی مع هذا خوشحالم که توانستم تا آخرین لحظه در کنار تو بایستم و سینه خود را سپر بلا سازم. ولی دلم تنگ است که چرا افتخار شهادت را نیافته ام.
- بالاخره خواهی یافت.
علی خوشحال تر شد. پیغمبر فرمود: اگر چه زخم های تو زخم های کارگر و از پا درآورنده است؛ ولی دستور آسمانی چنین ایجاب می کند که از دنبال مشرکان بتازیم.
علی بی درنگ از جا برخاست و گفت:
- یا رسول الله! حاضرم.
دیگر نگذاشتند روزشان به شب برسد، جوانمردانه از مدینه، خیمه به بیرون زدند و با سرعت از دنبال مشرکان به راه افتادند تا بالاخره به حمراء الاسد رسیدند.
در این هنگام مردی به نام معبد با سرعت خود را به سپاه قریش رسانید و گفت:
- هم اکنون محمد با لشکری انبوه به تعقیب شما می تازد.
بزرگان قریش از این خبر سخت به اضطراب و وحشت افتادند و سر از پا نشناخته راه مکه به پیش گرفتند.
اما زحمت مسلمانان به هدر نرفت؛ زیرا توانستند در این تعقیب جمعی از کفار قریش مانند معاویة بن مغیره و ابو غره و سوید بن صامت را به قتل رسانند و علاوه بر آن که انتقام کشتگان خود را از این چند تن بازستانیدند؛ پیروزی قریش را در جنگ احد لکه دار ساختند و از خویشتن ترس و هراس تازه ای به قلب کفر انداختند.
مسلمانان بی آن که سربازی از دست بدهند با خاطری خرسند به مدینه بازگشتند.
در تعقیب این واقعه چند حمله دیگر همه به نام رجیع و بریسیع بر قریش وارد آمد که هر کدام به نوبت خود مکه را تکان داد تا نوبت به سال پنجم هجرت و جنگ احزاب کشید.

جنگ احزاب

به این جنگ عنوان خندق هم اطلاق می شود؛ زیرا مسلمانان مدینه که از حادثه احد تجربه تلخی داشتند در این بار بنا به دستور رسول اکرم تصمیم گرفتند همچنان در شهر خود بمانند و از شهر خود دفاع کنند.
گفته می شود که این واقعه در ماه شوال روی داده و می گویند که مسلمانان به هنگام حفر خندق روزه دار بودند. بنا به این روایت باید در ماه رمضان قریش به مدینه حمله آورده باشند، اگر چه میان این دو روایت می شود تطبیق کرد؛ زیرا بعید نیست که در ماه رمضان حفر آن خندق به پایان رسیده و در ماه شوال آتش جنگ از ورای خندق، شعله کشیده باشد.
بت پرستان قریش به هیچ قیمت نمی خواستند، دست از ایذا و آزار مسلمانان بردارند.
این یک تصمیم جدی بود که مکه گرفته بود. مکه یعنی قریش بت پرست و خودخواه جداً تصمیم گرفته بود که ریشه توحید را از جای دربیاورد.
بنابراین پیامی به قبایل بت پرست عرب داده و اعلام کرد که دسته جمعی باید به مدینه حمله ور شوند و متحداً از جاهلیت و بت ها که ملاک اتحاد اعراب بود دفاع کنند.
در این پیکار علاوه بر قبایل غصفان و بنی اسد و بنی مره و هوازن و بنی اشجع و بنی سلیم، یهودی های بنی نضیر هم با قریش ائتلاف کردند و جمعاً به جنگ بر ضد اسلام بسیج دادند.
به همین مناسبت این جنگ را جنگ احزاب می نامند؛ زیرا احزاب عرب به جنگ با مذهب مقدس اسلام برخاسته بودند. فرماندهی نیروی کفر در این بار هم با ابوسفیان، صخر بن حرب بود.
ابوسفیان تجهیز سپاه کرد.
چهار هزار مرد مسلح را سان دید و پرچم کفر را به دست عثمان بن ابی طلحه سپرد و از مکه روی به مدینه آورد.
نیروی اسلام که روزافزون قوت و وسعت می گرفت، در این جنگ نیروی کوچکی نبود. پیامبر اکرم که در جنگ بدر بیش از سیصد و سیزده تن سرباز به پشت سر نداشت، در جنگ احزاب به سه هزار سرباز مبارز فرمان می داد.
مع هذا تصمیم گرفتند که از لحاظ سوق الجیشی به دور میدان نبرد، خندقی حفر کنند تا حمله غافلگیر کفار که در احد صورت گرفته بود، در این جا تکرار نشود.
حفر خندق را سلمان فارسی به مسلمانان یاد داده بود. البته این فکر، فکر ابتکاری نبود؛ زیرا در ایران این کارها سابقه داشت؛ ولی در میان مسلمانان تنها سلمان بود که با حفر خندق آشنایی داشت. سلمان به عرض رسول الله رسانید که خندقی حفر کنند تا نیروی اسلام غافلگیر نشود.
این فکر بدیع، سخت هدف تمجید و تحسین مسلمانان قرار گرفت به حدی که مهاجران شعار می دادند و می گفتند سلمان از ماست انصار هم همین را می گفتند.
انصار هم سلمان را از خود می دانستند و به وجودش مباهات می کردند، این جا بود که پیغمبر به خاطر حل اختلاف و برای تجلیل مقام سلمان فرمود:
سلمان منا اهل البیت
سلمان نه مهاجر است و نه انصار. و یا هم از مهاجران است و هم از انصار؛ زیرا این مرد از اهل بیت رسالت شمرده می شود.
مسلمانان با نشاط حیرت انگیزی زمین را می کندند و هر کدام رجزخوانان سنگ و خاک از خندق می کشیدند.
رسول اکرم که پیشاپیش امت خود، سنگ های گران را از دل زمین در می آورد و یک تنه از روی زمین بر می داشت، مایه دلگرمی و تشویق مسلمانان بود.
می فرمود:
اللهم ان العیش عیش الآخرة؛ خداوندا! زندگی زندگی اخروی است.
در آن هوای گرم، مسلمانان روزه دار با شکم گرسنه و جگر تشنه کار می کردند، زحمت می کشیدند تا با دشمنان دین خود جهاد کنند.
از آن طرف، ابوسفیان با نیروی احزاب همچون سیل بنیان کن به سمت مدینه پیش می آمد و در طی راه از قبایل عرب استمداد می کرد و از هر قبیله جمعی به نیروی وی می پیوستند و حتی یهودیانی را که با پیغمبر اکرم معاهده عدم تعرض داشتند به پیمان شکنی و نقض عهد وامی داشت.
حی ابن اخطب را به قدری اغوا و وسوسه کرد که رضا داد، عهد خود را با پیغمبر به زیر پا بیندازد و بر روی مسلمانان شمشیر بکشد.
مسلمانان که تا آن روز نیروی قریش را ندیده بودند، خاطری جمع و دلی زنده داشتند. در آن روز که خبر عهدشکنی یهودیان به گوششان رسید و به علاوه شنیدند که عرب بسیج عمومی داده و یک باره به مدینه حمله ور شده، سخت به هراس افتادند.
البته در میان امت اسلام مردانی جوانمرد همچون علی بن ابی طالب و زبیر بن عوام و عمار بن یاسر و دیگران بوده اند که همچون کوه کلان استوار بر جای ایستاده بودند؛ ولی دیگران که قلبی ضعیف و ترسو داشتند، سخت ترسیدند.
اذ جاءوکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا هنالک ابتلی المؤمنون و زلزلوا زلزالاً شدیداً(42)
خبر وحشت انگیزی بود. از چهار طرف بت پرستان و یهودیان، حمله ور شده بودند.
قلب ها از شدت ترس به گلوها رسیده بود و مسلمانان به زلزله و لرزشی شدید در افتاده بودند.
سعی می کردند از زیر بار جنگ شانه خالی کنند.
سعی می کردند به نام این که خانه ما عورت ماست، از اردوگاه به خانه هایشان برگردند.
ولی روحیه امت اسلام قوی بود.
با همان چند تن مؤمن ثابت قدم، سد استواری میان کفر و حریم اسلام، بنیان یافته بود.
بالاخره ابوسفیان با نیروی خویش از راه رسید و برای خویش خیمه و خرگاه برافراخت.
نیروی قریش در این جنگ از هر جنگی مجهزتر و مطمئن تر بود؛ ولی چشم امیدش بیشتر به بر و بالای عمرو بن عبدود که به فارس یلیل شهرت داشت دوخته شده بود.
این فارس یلیل در جنگ بدر هم همراه کفار با ملت اسلام نبرد کرده بود؛ ولی در آن نبرد زخم بزرگی برداشت. تا آن جا که نتوانست در جنگ احد آماده پیکار باشد.
عمرو بن عبدود فارس یلیل از این که نتوانست در جنگ احد با مسلمانان مبارزه کند، سخت دلتنگ بود و پی فرصتی گشت که دین خود را نسبت به بت های خانه کعبه ادا کند.
علاوه بر این که این مرد دلاوری بود و آوازه شجاعتش به همه جا رسیده بود، همه می دانستند که عمرو بن عبدود این مرد در یلیل وقتی خواست با حریف خود بجنگد با دست راست خود شمشیرش را برداشت و چون سپرش حاضر نبود با دست چپش شتر بچه ای را از روی زمین بلند کرد و به صورت سپر پیش رویش گرفت.
علاوه بر یک چنین قوت قلب و قدرت بازو، ابوسفیان به عناد و لجاج وی خیلی اتکا داشت، می دانست که عمرو چقدر از محمد و اسلام محمد بدش می آمد.
روی این حساب صد در صدر که عمرو به تنهایی کار مسلمانان را خواهد ساخت.
بنابراین فرمان داده بود که عمرو بن عبدود، پیش سربازان اسلام خودنمایی کند و مایه وحشت و هراسشان را فراهم سازد.
در آن روز که جداً تصمیم گرفت کار این جنگ را یکسره کند، زرهی تنگ حلقه به تن کرد و خود فولادی به سر گذاشت و بر اسب خود که اسمش ملهوب بود، سوار شد و چنان هی به اسب زد که اسبش از ده ذراع، یعنی از پهنای خندق پرید و بدین ترتیب عمرو را به اردوگاه مسلمانان راه داد و مست از باده غرور فریاد کشید: آن کیست که می خواهد با من دست و پنجه ای به مبارزه نرم کند.
مسلمانان چنان ترسیدند که نفس ها در سینه هایشان بند آمد.
صدای همه برید.
عمر بن خطاب به نام این که از سکوت مسلمانان دفاع کند و عذرشان را در حضور رسالت آشکار سازد، عرض کرد یا رسول الله! اصحاب تو گناهی ندارند زیرا این مرد را می شناسند. این عمرو بن عبدود است، این فارس یلیل است، این کسی است که یک تنه شمشیر به دست گرفته و در یلیل با هزار دزد مسلح مبارزه کرد و همه را تار و مار ساخت، در صورتی که به جای سپر بچه شتری را به دست چپ گرفته بود.
این مردی است که یک تنه قوم بنی بکر را از پای درآورد. مگر کسی می تواند در پیش چنین درنده خون خواری عرض وجود کند.
دوباره فریاد عمرو بن عبدود از صحنه میدان در فضا طنین انداخت:
ای مدنی ها! ای پیروان محمد! مگر شما نیستید که عقیده دارید هر کس را بکشید، مقتول شما در جهنم جای خواهد گرفت و اگر شما کشته شوید به بهشت خواهید رفت. دل من اکنون هوای جهنم کرده، آیا دل شما هوس ندارد برای بهشت بال و پر بگشاید؟
مسلمانان که سخت از عمرو می ترسیدند وقتی سخنان عمر بن خطاب را شنیدند، بیش تر ترسیدند.
پیغمبر بی آن که به سخنان عمر بن خطاب پاسخی بدهد، فرمود: کیست که به مبارزه با این بت پرست قدم به میدان بگذارد؟
در این جا یک صدا، فقط یک صدا از یک گلو درآمد. که: یا رسول الله انا ابارزه
من با عمرو می جنگم.
همه با وحشت و حیرت به سوی این صدا برگشتند تا ببینند این آدم که از جان خود سیر شده است کیست!
دیدند که علی بن ابی طالب است که با بی صبری چشم به دهان پیغمبر دوخته و اجازه می خواهد.
اما رسول اکرم هنوز اجازه نداده بود. می خواست ببیند جز علی چه کسی جرأت جنگ دارد.
عمرو بن عبدود بیشتر تاخت و نعره ای لرزش انگیز کشید و به عادت عرب این رجز را انشاد کرد:
آن قدر به هل من مبارز نعره کشیدم که صدای من خراش برداشت
در این جا که من ایستاده ام موی بر اندام شیرمردان از ترس، راست می ایستد
من همیشه چنین بوده ام، همیشه به سوی حوادث مخوف پیش می تاخته ام
شجاعت و سخاوت در جوانمردان شریف ترین غریزه است و من این دو خصلت را در خود جمع کرده ام.
علی از جایش برخاست عرض کرد یا رسول الله! جز من کسی مرد میدان عمرو نیست.
پیغمبر هم خواه و ناخواه به خواهش علی پاسخ مثبت داد. عمامه سنجاب خود را بر فرق علی بست و زره ذات الفصول خود را بر پیکر علی پوشانید و سر به سوی آسمان برداشت و عرض کرد:
خداوندا! ابو عبیده در جنگ بدر از دستم رفت و حمزه در پای کوه احد به خاک و خون خفت. خداوندا! جز علی کسی برای من باقی نمانده است.
فلا تذرنی فرداً و انت خیر الوارثین(43)
خداوندا تنهایم مگذار!
و آن وقت به نام این که علی را بیازماید فرمود:
یا علی! این مرد را می شناسی؟ این عمرو بن عبدود است.
علی گفت یا رسول الله! من هم علی بن ابی طالب هستم.
اصحاب دریافتند که این جوان شایسته یک چنین پیکار ترسناک است. منتها آشکارا می دیدند که علی در این میدان کشته خواهد شد.
علی همچنان با پای پیاده به سوی میدان دوید و رسیده و نرسیده، فریاد کشید و رجز عمرو را با رجز پاسخ گفت:
آرام باش که پاسخ دهنده تو با قدرت و قوت به سراغ تو آمده است
پاسخ دهنده تو که مسلمانی مؤمن و ثابت قدم است؛ پاداش خود را از خدای خود می خواهد.
با یک ضربت شمشیر که به روزگاران، داستانش ورد زبان ها باشد.
تو در این میدان، جوانی جنگجو و جوانمرد را به مبارزه خواستی
هم اکنون آمده ام تا با دم شمشیر خود، هیکل عظیم تو را همچون نمک آب کنم.
پیغمبر که از دور به علی و عمرو نگاه می کرد فرمود:
هر چه ایمان است به صورت علی با هر چه کفر است به صورت عمرو در برابر هم قرار گرفته اند.
علی با پای پیاده در برابر عمرو بن عبدود که بر اسب ملهوب سوار بود، قرار گرفت.
عمرو که هرگز انتظار نداشت در میان مردم عرب با جوانی به سن و سال علی درافتد، خیره خیره نگاهش کرد و گفت: کیستی تو ای جوان قوی دل؟!
من علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب بن هاشم هستم.
عمرو آهی کشید و گفت:
اوه... برادر زاده ام! راستی حیف نیست که با دست فارس یلیل در این میدان به خاک و خون فروافتی.
علی تبسمی کرد و گفت:
ولی من عقیده دارم که این قضیه معکوس باشد؛ اما حیف ندارم که فارس یلیل با ضربت شمشیر من به خاک و خون فروافتد.
شنیده ام که وقتی به پرده های خانه کعبه آویخته بودی و با خدای خود عهد کرده بودی که اگر حریف تو در میدان نبرد از تو سه خواهش کند، اگر هر سه را به اجابت نرسانی یکی از آن سه خواهش را خواهی پذیرفت.
همین طور است یا علی بن ابی طالب!
من اکنون به تو سه پیشنهاد می دهم و مسلم است که از این سه پیشنهاد من به یک پیشنهاد صورت عمل خواهی بخشید.
بگو ببینم ای برادرزاده رشید من! از من چه می خواهی؟
علی فرمود: که نخستین پیشنهاد من ادای کلمه توحید است.
به یکتایی پروردگار بی همتا اقرار کن و محمد بن عبدالله را پیامبر بر حق خدا بشمار و در میان ما با سیادت و سعادت برقرار باش.
عمرو بن عبدود به قهقهه خندید.
این سخن را به کناری بگذار. هرگز به این کلمات دهان من گشوده نخواهد شد.
پیشنهاد دوم:
دست از سر ما بر دار و ما را با گرگ های بیابان عربستان بگذار؛ زیرا اگر محمد به حق نباشد، اعراب این صحرا دیر یا زود روزگارش را به سر خواهند کرد و مسؤولیت پیکارش را از عهده شما برخواهند داشت و بی درد سر و جنگ و جدال خلاص خواهید شد.
عمرو اندکی فکر کرد و گفت: این حرف، بد حرفی نیست. منتها خیلی دیر شده است؛ زیرا از آن روز که در جنگ بدر زخم دیده ام با خدای خود عهد کرده ام که انتقام و کینه خود را از محمد بازستانم و در آن روز که مکه را به قصد حمله بر مدینه ترک می گفتم، زنان قریش مرا به یکدیگر نشان می دادند:
این فارس یلیل است که به منظور کینه توزی و انتقام جویی به سوی مدینه می رود.
اکنون تو ای برادرزاده! فکر کن، اگر من بی جنگ و جدال به سوی مکه باز گردم زنان قریش در حق من چه خواهند گفت؟ نه، نه، تا انتقام خود را از محمد نجویم، این میدان را ترک نخواهم کرد. زود باش ای پسر ابوطالب! ببینم پیشنهاد سوم تو چیست.
علی گفت پیشنهاد سوم این است که از مرکب خود فرود آیی تا پیاده با هم نبرد کنیم. می بینی من پیاده ام.
عمرو بن عبدود که دوست نمی داشت با علی بجنگد؛ زیرا ضرب دستش را در جهاد بدر دیده بود، سعی می کرد حیله ای به کار ببرد، باشد که علی را از میدان به در کند.
خنده کنان گفت: هرگز، گمان نداشتم که در جزیرة العرب کسی خود را حریف میدان من بشمارد.
هوس جنگیدن با فارس یلیل هوس خطرناکی است. خیلی جرأت می خواهد که آدم به پنجه شیر در اندازد. من از این دلم می سوزد که تو هنوز روزگار ندیده ای و با مردان نبرد، سر پیکار نگرفته ای. دهان تو هنوز بوی شیر می دهد. از پسر عموی تو محمد عجب دارم که چگونه تو را به دم نیزه من فرستاد تا از جایت برکنم و به هوا بلندت کنم و نه زنده و نه مرده میان آسمان و زمین نگاهت بدارم. مصلحت تو یا علی! ایجاب می کند که سلامت خود را غنیمت بشماری و زنده از میدان من برگردی و این گذشت را تا زنده ای از من فراموش مکنی.
علی قبضه شمشیرش را در مشت خود فشرد و گفت:
ولی من... من بسیار دوست می دارم که تو را از مرکب غرور به خاک و خون فروکشم و سر خونین تو را به قدوم مبارک محمد فرواندازم.
عمرو بن عبدود از این صراحت و اهانت چنان خشمناک شد که به یک جستن از اسب فرود آمد و شمشیر از کمرش کشید و به یک ضربت دست و پای اسب خود را قطع به قول اعراب عقر کرد.
اعراب آن هم فوارس و دلاوران عرب، بسیار به اسب خود علاقه دارند. اسب و شمشیر را علامت مردانگی و شعار شهامت و حباب می شمارند. حتی به اسب و شمشیر قسم می خورند.
عقر این اسب گرانبها برای فارس یلیل حادثه عظمایی بود. باید خیلی عصبی و غضبناک می شد تا اسب سواری خود را عقر کند.
بدین ترتیب عمرو بن عبدود پیشنهاد سوم علی را پذیرفت و خود را پیاده کرد و با پای پیاده و شمشیر آخته به سوی علی مرتضی دوید و با خشم و خطر، شمشیر بر سر همایون علی فرود آورد.
ضربت این شمشیر آنچنان سنگین بود که از سپر گذشت و به عمق چند بند انگشت، سر علی را شکافت.
علی با همان سرعت که سربازان جنگ دیده و کارآموخته در میدان جنگ به کار می برند، بی درنگ زخم سرش را بست و به نوبت شمشیر از غلاف کشید و تا فارس یلیل خود را جمع و جور کند، شمشیر علی دو پایش را از زانو بریده بود.
این تاکتیک دقیق نظامی هیکل تناور عمرو را نقش بر زمین ساخت. دیگر عملیات جنگی بی امان و برق آسا صورت می گرفت. دیگر مهلت و مجالی برای عمرو باقی نگذاشته بود.
عمرو بن عبدود، بزرگ ترین سرداران خاک حجاز با پای از زانو بریده در خاک و خون تپیده و علی بر سینه اش نشسته بود.
مسلمانان از یک سو و از سوی دیگر بت پرستان مکه به میدان معرکه چشم دوخته بودند.
کوهی از گرد و غبار برخاسته بود. هیچ کس نمی توانست این دو مبارز قوی پنجه را ببیند مع هذا همه، تقریباً همه عمرو بن عبدود را غالب و علی را مغلوب می شمردند؛ ولی پس از سکوت کوتاهی ناگهان فریاد الله اکبر در و دشت را لرزانید.
پرده غبار چاک خورد و علی از آن پرده با شمشیر خون چکان و سر بریده عمرو بن عبدود به در آمد. و آن سر را همان طور که به حریف خود وعده داده بود به قدوم مبارک محمد فروانداخت.
رسول الله فرمود:
ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة امتی الی یوم القیامة(44)
و این سخن مجامله و مبالغه نیست. زیرا اگر علی در آن روز عمرو را از پای در نیاورده بود، محال بود اسلام بتواند از چنگ کفر خلاص شود. بنابراین دیگر امتی در میان نبود تا به عبادت پروردگار قیام کند.
پس راست است که جنگ علی در روز خندق از عبادت امت اسلام تا قیام قیامت گرانبهاتر است.
همین یک ضربت به ماجرای احزاب خاتمه داد.
همین یک ضربت پشت نیروی قریش را در هم شکست. هیبرة بن ابی وهب و ضرار بن خطاب که به دنبال عمرو بن عبدود به این سوی خندق مرکب جهانیده بودند، وقتی چشمانشان به نعش خونین فارس یلیل افتاد بی درنگ به جنگ پشت دادند. نوفل بن عبدالله وقتی که خواست فرار کند به خندق افتاد. آن قدر سنگ بر وی باریدند که زیر سنگ ها زنده زنده دفن شد.
و کفی الله المؤمنین القتال و کان الله قویاً عزیزاً(45)
مسلمانان پیروز شدند و خدای قوی و عزیز به جنگ احزاب پایان بخشید.
بت پرستان قریش که در خاک یثرب با جهودان بنی قریظه پیمان نظامی داشتند، از هم پیمانان خود در خواست کردند که به یک بسیج عمومی دست زنند ولی بنی قریظه که قریش را در معرض شکست یافتند، عهد خود را نقض کردند.
چنان وحشت و هراسی در ابوسفیان پدید آمد که نیمه شب فرمان عقب نشینی داد و خودش از ترس بر پشت یک شتر عقال کرده سوار شد، این مرد که فرماندهی بت پرستان عرب را به عهده گرفته بود؛ چنان ترسیده بود که از یادش رفت، ابتدا عقال را از دست و پای شتر باز کند و آن وقت سوارش شود.
نیروی قریش در هم شکست و احزاب پراکنده و پریشان به خاک بطحا بازگشتند.
لا اله الا الله وحده وحده نصره عبده و انجز وعده و هزم الاحزاب وحده.
او خدای یگانه است که بنده اش محمد را بر کفار پیروز ساخت، به وعده خود وفا کرد و با قدرت بی منتهای خویش به تنهایی نیروی احزاب را در هم شکست.
به دنبال شکست قریش، نیروی اسلام به قبیله بنی قریظه که در گذشته با پیغمبر اسلام پیمان عدم تعرض داشتند و پیمانشان را در هم شکستند، حمله ور شدند.
حی بن اخطب که قائد قبیله قریظه بود با افراد قبیله خود در قلعه محصور ماند و بالاخره به قضاوت سعد بن معاذ رضا داد و درهای قلعه را گشود.
سعد بن معاذ که وظیفه قضاوت به عهده داشت، مطابق قوانین اسلام گفت:
این قوم اگر مسلمانی بپذیرند معاف خواهند ماند ولی اگر همچنان عناد و لجاج به کار ببرند و از اسلام بپرهیزند، جز شمشیر مجازات دیگری نخواهند داشت.
از حوادث سال پنجم هجرت، شکست بنی قریظه و اسارت خانواده های آن هاست.
صفیه دختر همین حی بن اخطب به عقد رسول اکرم درآمد و در ردیف زوجات پیامبر بزرگوار قرار گرفت و حادثه دیگری که از حوادث مهم سال پنجم هجرت شمرده می شود حادثه تهمت عایشه است.
در سفرها عادت بر این قرار گرفته بود که هر بار، یک زن از زنان رسول اکرم در التزام مفتخر باشد. و هنگامی که سفر مریسیع پیش آمد، قرعه این فال به عایشه اصابت کرد و عایشه ملازم خدمت رسول الله شده بود.
داشتند بر می گشتند، در منزلی از منزل ها فرود آمده بودند. آن جا شب منزل این کاروان مقدس بود. صبحدم از آن منزل عزیمت کردند. جلودار محمل عایشه بنا به وظیفه خود پیش آمد و عقال شتر را باز کرد و شتر را از جا برانگیخت.
پرده های محمل فرو افتاده بود. جلودار بی خبر از این که محمل خالی است و همسر رسول اکرم گردن بند خود را در کنار چشمه جا گذاشته و به پای چشمه رفته بود که گردن بندش را پیدا کند بی درنگ با شتر به راه افتاده همراه کاروان رو به سوی مدینه آورد. وقتی عایشه از آن خلوت گاه به منزل گاه آمد که در محمل خود بنشیند به قول شاعر از کاروان جز چند اجاق آتش نیم خاموش چیزی به جای ندید. چند بار به چپ و راست دوید. چند نفس به این سمت و آن سمت فریاد کشید، نه از قافله نشانی یافت و نه فریادرسی به فریادش رسید. مات و مبهوت نشست تا خدا خود چاره ای بسازد.
صفوان بن معطل سلمی همه جا همیشه از دنبال قافله می آمد تا اگر قافله در منزل ها چیزی به جا گذاشته بر دارد و به صاحبش برساند.
بیش و کم چند ساعت از حیرت و بیچارگی عایشه گذشته بود که صفوان از راه رسید.
چون چشمش در جایگاه قافله گردش می کرد ناگهان عایشه همسر رسول اکرم را دید که دست به زیر چانه گذاشته و مات و مبهوت نشسته است.
در آن هنگام هنوز آیه حجاب نازل نشده بود.
عایشه را شناخت. پیش آمد و سلام کرد و از ماجرا باخبر شد. بی درنگ شتر خود را خوابانید و عایشه را سوار کرد.
رسول اکرم با ملازمین رکابش که تقریباً هزار نفر بودند در گرم گاه روز به سایه نخلستان ها پناه بردند و فرود آمدند. شاید تازه فرود آمده بودند که هنوز کسی از سرگذشت عایشه خبردار نبود.
ناگهان چشمشان به صفوان افتاد که زنی را بر شتر خود نشانیده و دارد می آید.
حیرت زده به سمت صفوان دویدند. وقتی نگاهشان به عایشه افتاد از فرط تعجب سر جا خشک شدند.
پس عایشه در محمل خود نبود؟ پس عایشه عقب مانده بود؟ آیا عمداً خود از قافله وامانده یا... نخستین کسی که در حق عایشه سخن به ناسزا گفت عبدالله بن ابی بود.
و بعد حسان بن ثابت شاعر معروف و بعد مسطح بن اثاثه و بعد حمنه دختر جحش و بعد زید بن رفاعه سر و صدایی به راه انداختند.
می دانید موضوع چیست، عایشه با صفوان قرار ملاقات گذاشته و عمداً عقب مانده بود تا صفوان از دنبال قافله برسد و دور از اغیار با هم به راز و نیاز بنشینند. جوانی و زیبایی عایشه هم به این حرف ها کمک می داد.
ولی صفوان و عایشه هیچ کدام از این زمزمه ها خبر نداشتند. هر دو در حضور پیامبر اکرم خونسردانه جریان را تعریف کردند.
آن قافله شب هنگام به مدینه رسید.