فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

حمزه سیدالشهداء

رسول اکرم بر قله کوه از عمویش حمزه انتظار می کشید. این انتظار بیش از حد انتظار به طول انجامید.
علی را فرستاد از عمویش خبر بیاورد. وقتی چشم علی به حمزه مثله شده افتاد، سراسیمه به طرف پیغمبر برگشت و ماجرا را به عرض رسانید.
گفته می شود که هیچ روز در عمر پیغمبر اکرم ناگوارتر از روز قتل حمزه نگذشت.
رسول اکرم ردای خود را بر نعش حمزه انداخت و بر بالینش اشک ریخت و وی را به لقب سیدالشهداء مفتخر ساخت.
پیغمبر در نمازی که بر جنازه حمزه گذاشت، هفتاد بار الله اکبر گفت در صورتی که نماز میت بیش از پنج تکبیر ندارد.
وحشی دیگر روی خوشبختی ندید. از ترس انتقام مسلمانان، شهر به شهر و دیار به دیار می گشت. بالاخره پس از فتح مکه و فتح طائف ناچار شد که تسلیم شود.
او می دانست که پناهی جز اسلام ندارد. اما می ترسید پیش از آن که خود را به پیغمبر برساند و کلمه شهادت بر زبان بیاورد، مسلمانان دمار از روزگارش دربیاورند.
به همین ملاحظه سر و گوش خود را طوری پیچید که شناخته نشود و با همین سر و گوش پیچیده به حضور پیغمبر شرفیاب شد و عرض کرد:
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انک رسول الله
و بعد نقاب از روی خود برداشت.
رسول اطهر نگاهی به قیافه این مرد انداخت و فرمود:
- تو وحشی هستی؟
- آری یا رسول الله؟ از گذشته ها بگذر، مرا ببخش که اکنون به پناه اسلام راه یافته ام.
فرمود: خون تو همچون خون مسلمانان دیگر محترم است. تو را کسی نخواهد کشت؛ ولی همچنان که تا کنون دور از من می زیسته ای، از این پس از من دوری بگیر، از من دور باش. زیرا من نمی توانم رویت را ببینم.
وحشی دیگر اجازه نداشت به حضور رسول الله شرفیاب شود. آن قدر پنهان و سرگردان به سر برد تا پیامبر اکرم دار دنیا را بدرود گفت.
وحشی پس از رحلت رسول الله به مدینه آمد و در صف سربازان اسلام که در خلافت ابوبکر با مرتدین عرب جنگ می کردند، قرار گرفت.
وحشی در جنگ با مسیلمه کذاب، مسیلمه را هم با همان زوبین به قتل رسانید. خودش می گفت که من با زوبین بهترین و بدترین خلق خدا را به خاک انداخته ام.
وحشی تا زمان خلافت معاویه زنده بود.

حنظله تازه داماد

حمزه سرشناس ترین و محترم ترین شهدای احد بود و پس از حمزه شهید دیگر که اسم جاویدانش حنظله است.
در قبیله اوس از قبایل انصار، جوانی به نام حنظله زندگی می کرد که خیلی جوان بود. بیش از بیست و چهار سال عمر نداشت.
این حنظله یگانه فرزند ابو عامر راهب بود.
درست در همان شب که فردایش حادثه احد به پیش آمد این جوان داماد شده بود.
عروس، دختر عبدالله بن سلول بود. حنظله اجازه داشت که مراسم عروسی را در مدینه بگذراند و هر وقت دلش خواست به مجاهدین احد بپیوندد.
در شب عروسی حنظله، مجاهدین اسلام با این که عزم نبرد داشتند به ولیمه اش حضور یافتند.
ولیمه خوردند و عروس و داماد را دست به دست دادند و رفتند.
حنظله با همسر جوانش به حجله رفت. زنش انتظار داشت که دوران کامرانیشان دست کم یک هفته به طول خواهد انجامید؛ ولی به هنگام سحر حنظله را دید که سراسیمه از جا بر خاسته و دارد زره به تن می پوشد و شمشیر به کمر می بندد.
این حکایت برای عروس جوان، حکایت عجیبی بود، باورشدنی نبود.
- مگر نه این است که پیغمبر تو را از جنگ معاف فرموده است.
حنظله بی آن که به سمت عروس برگردد آهسته گفت:
- چرا.
- پس این زره و شمشیر چیست که پوشیده و حمایل کرده ای؟
- می خواهم به همراه مجاهدین اسلام بروم.
- آخر مرا به چه کسی می سپاری؟
حنظله لبخندی زد و گفت:
- پیداست که تو را به خدا می سپارم.
عروس گریه کرد، دست به دامن داماد زد، التماس کرد، تمنا کرد، هیچ یک از این حرف ها به گوش حنظله فرو نرفت. چکمه اش را پیش کشید که بپوشد.
در این هنگام عروس پیش رفت و گفت چند لحظه صبر کن.
و بعد به سراغ همسایه ها رفت. چهار نفر از همسایگان را با خود به دم حجله آورد و آن وقت به شوهرش گفت:
- اقرار کن که دیشب با من زفاف کرده ای. حنظله گفت: اقرار می کنم. ولی هدف تو از این استشهاد چیست؟
عروس، هر چه سعی کرد نتوانست خود را نگاه دارد. بغمه گلویش شکست و گریه را سر داد. های های گریه کرد و گفت:
- دیشب در خواب دیده ام که دستی نورانی از آسمان به زمین دراز شد و حنظله را از کنارم ربود و به آسمان برد. من می دانم که شوهرم از این جنگ بر نخواهد گشت. خواستم شما را به گواه بگیرم که اگر فرزندی از من بوجود آمد به حنظله تعلق خواهد داشت.
حنظله به خاطر میدان جنگ نمی توانست بیشتر آرام بگیرد پیش رفت و برای آخرین بار پیشانی همسر عزیزش را بوسید و یک باره دل از عیش و نوش جهان کشید و به جهاد رفت.
حنظله در آن روز، شیر صفت بر گله های دشمن حمله می کرد. اسود بن شعوب یک بت پرست از بت پرستان مکه فرصتی گرفت و نیزه خود را به شکم حنظله فرو برد.
حنظله به جای آن که عقب برود تا از فشار نیزه در امان بماند پیش رفت که نوک نیزه از پشتش بدر آمد. حنظله پیش رفت و بیشتر رفت تا در آخرین رمق با یک ضربه شمشیر سر از تن قاتل خود به خاک انداخت. و بدین ترتیب رؤیای عروس ناکامش تعبیر شد.
حنظله تازه داماد بی آن که بتواند غسل جنابت به جای بیاورد، در میدان شهدای احد به خاک و خون تپید.
گفته می شود که حنظله را ملایکه آسمان غسل داده اند و به همین جهت وی را غسیل الملائکه نام داده اند. پس از حمزه و ابو دجانه انصاری، این جوان برجسته ترین شهید از شهدای جنگ احد است.

فصل هشتم: نوبت انتقام

جنگ احد به پایان رسید. از دو طرف کشته بسیار به روی خاک ماند.
به دستور ابوسفیان کشتگان اسلام را مطلقاً مثله کردند. شهدای احد همه به جز حنظله که غسیل الملائکه لقب گرفت، از دم با گوش و بینی بریده به روی ریگ ها و صخره های دامنه احد افتاده بودند.
هر چه بود این جنگ به نفع قریش پایان گرفت.
البته قریش هم در این جنگ تا حد خسته کننده ای زجر و زحمت دید. تلفات بسیار داد تا آن جا که نتوانست بیشتر بتازد و مدینه را تسخیر کند و معالم اسلام را از میان بردارد؛ ولی آنچه مسلم است این است که مشرکان قریش با پیروزی مدینه را ترک گفتند و رو به سوی مکه آوردند.
بیش و کم چند فرسنگ از مدینه دور شده بودند که سران قبایل به مشورت نشستند:
- آیا بهتر نیست دوباره به مدینه حمله کنیم و اصول این دین جدید را که مایه این همه درد سر و عذاب شده در هم بشکنیم.
این پیشنهاد را عکرمة بن ابوجهل داده بود؛ ولی ابوسفیان گفت:
- نه. این فکر عاقلانه ای نیست زیرا علاوه بر آن که در این جنگ تلفات سنگین داده ایم و علاوه بر آن که سربازان ما جمعی مجروح و جمع دیگر خسته و فرسوده و از جنگ بیزارند. علاوه بر این موانع کسی چه می داند که در این نوبت شاهد پیروزی نصیب کیست؟ از کجا می دانید که در این حمله یک باره قبایل اوس و خزرج دست به دست هم ندهند و با یک بسیج عمومی دمار از روزگارمان برنیاورند.
اکنون که بر مدینه تاخته ایم و گروهی از مبارزین زورمند اسلام را از پای درآورده ایم خوب است به قسمت خویش قناعت کنیم و سلامت را غنیمت بشماریم و به مکه برگردیم. برای آینده باز هم فکر دیگری خواهیم کرد.
سخنان منطقی ابوسفیان اعیان مکه را آرام ساخت. عکرمة بن ابوجهل هم به فکر ابوسفیان آفرین گفت و دستور داده شد که همچنان سپاه مکه به سوی مکه بازگردند.
ولی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در میان مسلمانان مدینه که غالباً مجروح بودند و جراحت های سنگین داشتند، برخاست و فرمود: به من وحی شده که نیروی اسلام فقط آن ها که در احد حضور داشتند به دنبال مشرکان بتازند و نخستین گام را در راه انتقام بردارند.
مسلمانان با همه خستگی و فرسودگی و رنجوری پیکر و پریشانی از جا جنبیدند.
پیغمبر به عیادت علی رفت. علی نود زخم کاری در بدن داشت، پاک افتاده بود و فاطمه زهرا از وی پرستاری می کرد. اشک در چشمان رسول خدا حلقه زد و فرمود:
یا علی! احوال تو چون است.
علی با نشاط و نیروی حیرت آوری در پیش پای پیغمبر نیم خیز شد و عرض کرد:
- اگر چه خیلی خسته ام ولی مع هذا خوشحالم که توانستم تا آخرین لحظه در کنار تو بایستم و سینه خود را سپر بلا سازم. ولی دلم تنگ است که چرا افتخار شهادت را نیافته ام.
- بالاخره خواهی یافت.
علی خوشحال تر شد. پیغمبر فرمود: اگر چه زخم های تو زخم های کارگر و از پا درآورنده است؛ ولی دستور آسمانی چنین ایجاب می کند که از دنبال مشرکان بتازیم.
علی بی درنگ از جا برخاست و گفت:
- یا رسول الله! حاضرم.
دیگر نگذاشتند روزشان به شب برسد، جوانمردانه از مدینه، خیمه به بیرون زدند و با سرعت از دنبال مشرکان به راه افتادند تا بالاخره به حمراء الاسد رسیدند.
در این هنگام مردی به نام معبد با سرعت خود را به سپاه قریش رسانید و گفت:
- هم اکنون محمد با لشکری انبوه به تعقیب شما می تازد.
بزرگان قریش از این خبر سخت به اضطراب و وحشت افتادند و سر از پا نشناخته راه مکه به پیش گرفتند.
اما زحمت مسلمانان به هدر نرفت؛ زیرا توانستند در این تعقیب جمعی از کفار قریش مانند معاویة بن مغیره و ابو غره و سوید بن صامت را به قتل رسانند و علاوه بر آن که انتقام کشتگان خود را از این چند تن بازستانیدند؛ پیروزی قریش را در جنگ احد لکه دار ساختند و از خویشتن ترس و هراس تازه ای به قلب کفر انداختند.
مسلمانان بی آن که سربازی از دست بدهند با خاطری خرسند به مدینه بازگشتند.
در تعقیب این واقعه چند حمله دیگر همه به نام رجیع و بریسیع بر قریش وارد آمد که هر کدام به نوبت خود مکه را تکان داد تا نوبت به سال پنجم هجرت و جنگ احزاب کشید.