فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

فصل هفتم: جهاد احد

در سال سوم هجرت، در ابتدای سال، سر و صدای اندکی از گوشه های یثرب بر ضد اسلام برخاست و مسلمانان آن سر و صدا را فرو نشانیدند؛ اما این قضیه بزرگ تر از آن بود که بتوان به آسانی حلش کرد.
غزوه احد در ظاهر صورت خود به نفع مردم مسلمان خاتمه یافت.
اشراف مکه، یک گروه که نزدیک به هفتاد تن مرد نامور و سرشناس بطحا بودند؛ در بدر، جمعی در میدان جنگ و جمع دیگر دست بسته با دست مسلمانان مجاهد به خاک و خون غلتیدند.
شکست خوردگان هم به مکه بازگشتند، اما نگذاشتند ماجرا خاتمه بگیرد.
قرشی های کینه ورز از یک طرف خود را برای انتقام بزرگ آماده می کردند و از طرف دیگر یهودیان مدینه مانند کعب بن اشرف و ابو رافع در عین این که با رسول اکرم پیمان عدم تعرض بسته بودند با مکه محرمانه تماس می گرفتند و بت پرستان قریش را بر ضد یکتاپرستان مهاجر و انصار برمی انگیختند.
قریش که خود در آتش عداوت و کینه و لجاج می سوختند، بیش تر به جنب و جوش افتادند.
ابوسفیان که پس از عتبه و شیبه و عمروبن هشام و امیة بن خلف، قیادت مکه را احراز کرده بود به قریش اعلام داد که مطلقاً گریه و ماتم گرفتن بر کشته شدگان بدر حرام است. هیچ داغ دیده به خاطر غمی که در دل دارد حق ندارد اشک بریزد. هیچ زن حق ندارد بر پسر یا شوهر و یا برادرش گریه کند.
بگذارید این نغمه ها همچنان گره کرده و این اشک ها همچنان فشرده شده بمانند و آن قدر این کینه را پرورش دهید تا روز انتقام فرارسد.
ابوسفیان گفته بود که اگر اشک ها فرو بریزند و عقده ها باز شوند، قریش نمی تواند خون بهای خود را از مردم مدینه باز ستاند و انتقام خود را از محمد بازکشد.
این اعلامیه را چنان با ایمان و حسن قبول تلقی کردند که دیگر از هیچ خانه عزازده بانگ شیون بر نمی خاست و هیچ کس بر مقتول خود اشک نمی ریخت.
ابوسفیان که در غایله بدر کاروان سالار قافله قریش بود، اموال قریش را در دارالندوه نگاه داشته بود تا پس از جنگ حقوق تجار را به آنان بپردازد.
جنگ بدر به آن صورت پایان گرفت و تجار ذی حق نیز به دست مسلمانان هلاکت یافته بودند.
ابوسفیان آن ثروت هنگفت را که به چندین خانواده قرشی تعلق داشت در اختیار گرفته بود و فکر می کرد با این ثروت چه کند.
در این موقع که برای خون خواهی نقشه حمله به یثرب را می کشید؛ ناگهان به یاد مال التجاره و سرمایه های قریش افتاد. به یادش آمد که پول فراوانی که نزدیک به صد هزار مثقال طلای ناب است در دارالندوه ذخیره دارد. فکر کرد که خوب است با همین سرمایه برای حمله به مدینه سپاه تجهیز کند.
ابوسفیان جمعی از مردم فصیح و سخنور قرشی را به قبایل عرب فرستاد که در آن جا ماجرای بدر را با آب و تاب بسیار تعریف کنند و از مردم کمک بگیرند؛ زیرا محمد تقریباً دشمن مشترک قبایل عرب معرفی شده بود و همین معرفی کافی بود مردم جاهل را بر ضدش بجنباند.
وقتی که عرض سپاه دادند و سپاهشان از قبایل و احیای اطراف مکه و قریش و ثقیف و هوازن به پنج هزار مرد مسلح رسید و میان این عده سه هزار و دویست نفر شتر سوار و اسب سوار بودند و هشتصد نفر پیاده نظام بودند. و از لحاظ تجهیزات نظامی و آذوقه با بهترین وجهی آراسته شده بودند.
فرماندهی این سپاه با ابوسفیان صخر بن حرب بن امیه پدر معاویة بن ابی سفیان بود.
وقتی این خبر به مدینه رسید هیجان عظیمی در مسلمانان پدیدار شد زیرا واقعه ای به پیش آمده بود که نسبت با وقایع گذشته طرف مقایسه نبود.
عبدالله بن ابی سلول و جمعی از مهاجر و انصار عقیده داشتند که خوب است در شهر مدینه بمانند و در خود شهر از شهر دفاع کند اما جمعی از سلحشوران شمشمیر زن و نامجو مانند حمزة بن عبدالمطلب و سعد بن عباده و نعمان بن مالک به ملاحظه این که مبادا مشرکین قریش به مسلمانان ترس نسبت بدهند جداً مقاومت به کار بردند تا بالاخره رسول اکرم از مدینه به دامنه های کوه احد بسیج لشکر کرد.
در ابتدای عزیمت، نیروی اسلام به هزار نفر بالغ بود؛ ولی با مخالفت عبدالله بن ابی و سیصد نفر از طرفدارانش سپاه رسول الله به هفتصد نفر تنزل کرد.
ولی ابوسفیان همچنان با پنج هزار سوار مسلح خود به احد رسید و دو لشکر، لشکر شرک و جهل و بت پرستی از مکه و لشکر توحید و تقوا از مدینه در برابر هم قرار گرفتند.
رسول اکرم روی به سپاه اسلام آورد و این خطابه را ایراد فرمود:
به شما آن گویم که خداوند بی همتا به من گفت و آن وصیت کنم که از آسمان ها به من رسیده است.
پروردگار بزرگ مرا به بندگی خویش و نیکویی با بندگان فرمان داده و چنین دستور فرموده که همیشه پرهیزگار و پاکدامن باشم و هرگز حلال را با حرام در نیامیزم.
ثم انکم الیوم بمنزل اجر و ذکر لمن ذکر الذی علیه ثم وطن نفسه علی الصبر و الیقین و الجد و النشاط.
شما اکنون در مقام پاداش نیکو قرار گرفته اید.
شما در این مبارزات، سرمشق آیندگان باشید.
شما باید نفس خویش را بر صبر و یقین و کوشش و جنبش بنشانید.
این شما هستید که در برابر حوادث تاریخ قرار گرفته اید. باید آنچنان باشید که خویشتن را به بردباری و ایمان و فعالیت و نشاط درافکنید و دست به دست هم داده بر سبیل حوادث و بلایا سد آهنین بربندید.
مبارزه با دشمن کاری دشوار است. بسی مردی و مردانگی باید تا در نبردها به افتخار پیروزی توفیق افتد.
آفریدگار شما تا آن جا با شماست که فرمانش بپذیرید و اگر نعوذ بالله سر از فرمانش باز پیچید دیگر رحمت ها و مرحمت های آسمانیش با شما قرین نخواهد بود.
پیش روید و جهاد را با بردباری و استقامت آغاز کنید و از درگاه ایزد متعال مسألت بدارید که شرف و افتخار، بهره شما گردد. من همی تشنه رشد و رشادت شما باشم و بسیار از پریشانی و آشفتگی شما بیمناکم.
هرگز پسندیده ندارم که جوانمردان جنگجو در فعالیت های اصلاحی خود به هول دل و وسوسه نفس خود گوش دهند و به دلخواه ناهنجار خویش رشته وحدت و اتفاق را از هم بگسلانند. خداوند، یک چنین جمعیت پراکنده فکر را دوست نمی دارد و مسلم است که از نعمت پیروزی و برکات و توفیقات محرومشان خواهد داشت.
به قلب من از ملت اسلام چنین الهام شده که هر کس به خاطر رضای الهی از حرام روی برگرداند و ثواب خدا را بر لذت گناه رجحان دهد، به پاداش، از کیفر گناهان گذشته ایمن خواهد ماند و آنان که احسان کنند خواه کافر و خواه مسلمان باشند اجر خویش را از درگاه خدا بازخواهند یافت.
نیکوکار هر چند که از محفل توحید به دور باشد به مزد نیکوکاری خویش خواهد رسید، منتها نصیبش را در همین دنیا دریافت خواهد داشت.
آنان که به خداوند متعال ایمان آورده اند و روز بازپرسی را باور داشته اند، باید به روزهای جمعه در نماز جمعه شرکت جویند و در این مراسم مقدس، زنان و کودکان و بیماران و بردگان معاف باشند.
ای مردم مسلمان! آن کس که از خدای خویش بی نیاز باشد خداوند متعال هم از او بی نیاز خواهد بود. والله غنی حمید
الا ای ملت اسلام! از آنچه شما را به سوی فضایل و مکارم هدایت می کند، سخنی نمانده مگر آن که باز گفته ام و از آنچه مکروه و منهی است کلمه ای فرونگذاشته ام.
اوامر من شما را به خدای متعال و بهشت برین نزدیک می سازد و نواهی من شما را از بدبختی ها و شکست ها به دور می دارد.
روح الامین به ضمیر من القا کرده است که نفس زنده تا منتهای روزی خود را در این جهان به دست نیاورد تا پیمانه اش از زلال عمر لبریز نشود ترک زندگی نخواهد گفت و روزیش کاستن نخواهد گرفت. چنان افتد که اندکی دیرتر رزق مکتوب خود را به دست آورد؛ ولی محال است از رزق محروم بماند. بنابراین در طلب رزق حرص مورزید و دهان به حرام میالایید.
در طلب روزی به معصیت پروردگار متعال اقدام نکنید؛ زیرا خواه و ناخواه آنچه قسمت و نصیب شماست به شما خواهد رسید. و حرص شما، شتاب شما، بی باکی و بی پروایی شما، جز گناه برای شما حاصلی نخواهد آورد.
پروردگار متعال در کتاب کریم خود حلال را از حرام ممتاز فرمود و از مشتبهات که حلیت و حرمتش آشکار نیست نیز نهی کرد. آنان که دست به مشتبهات دراز کنند، خویشتن را به پرتگاه نزدیک ساخته اند، باشد که سقوط کنند و باشد که از سقوط در امان بمانند.
الا ای ملت اسلام! دربار پادشاهان را دیده اید که برای خویشتن حریمی محترم دارد؟
پادشاهان چنین باشند، در حریمی که میان رعیت محترم است به سر برند و آن پادشاه که سلطان سلاطین و ملک الملوک است، حریمش محرمات اوست.
پروردگار متعال ما آنچه را که در کتاب عزیز حرام شمرده، حدود خویش نامیده و مسلم است که هرگز وا نمی دارد کس به حدودش تجاوز و تعدی روا دارد.
ای ملت اسلام! منزلت یک مؤمن نسبت به اهل ایمان منزلت سر نسبت به پیکر است.
دیده اید در آن هنگام که سر درد گیرد و رنج صداع به جمجمه افتد پیکر آدمیزاد سراسر رنجور و بیمار شود؟
پس اگر مؤمنی به مشقت و عذاب افتد، اهل ایمان باید از مشقت و عذاب وی رنجور و آزرده شوند. والسلام علیکم
رسول الله خطابه خویش را با سلام به پایان رسانید و به سپاه اسلام فرمان دفاع داد.
پرچم کفر در کف جوانان عبدالدار دست به دست می گشت.
هر یک از پرچم داران که با شمشیر سلحشوران اسلام از پای در می آمد، دیگری پیش می تاخت و پرچم را از زمین بر می داشت.
خالد بن ولید مخزومی، از چپ و راست به نیروی اسلام حمله می آورد و در برابرش زبیر بن عوام همچون سد سکندر دفاع می کرد.
طلحه و زبیر در آن روز از خویشتن فداکاری ها نشان دادند ولی علی بن ابی طالب، علی که همچون سپری متحرک به دور سر پیغمبر اکرم می چرخید. علی در این جنگ نود زخم کاری برداشت و مع هذا از پای در نیامد؛ زیرا می دید که سپاه کفر قوی و نیروی اسلام ضعیف است.
زنان قریش که با پانزده هودج به احد آمده بودند، دور هند دختر عقبه و همسر ابوسفیان را گرفته بودند.
هند این شعرها را به آهنگ می خواند و زنان قریش دست می زدند و بت پرستان مکه را بر ضد مسلمانان تحریک می کردند.
هند می گفت:
ما دختران ستاره هستیم.
بر روی مسند می غلتیم.
همچون کبوتر به این جا و آن جا می جهیم.
همچون مروارید به بند گلوبند می لغزیم.
همچون بوی مشک به زلف ها می دویم.
اگر به سوی ما بیایید جای شما در آغوش ماست.
و اگر از ما روی بگردانید.
ما هم از شما روی بر می گردانیم.
و دیگر بر روی شما نمی نگریم.
زمزمه زن ها بر جسارت و جرأت کفار می افزود، تحریکشان می کرد؛ ولی سپاه اسلام از دفاع باز نمی ماند. دفاع می کرد، تا آخرین حد تحمل و شاید تا حدودی که از تحمل بشری گذشته است، ایستادگی و استقامت به کار می برد و اگر به آن اشتباه نظامی دچار نمی شد، تقریباً جنگ را می برد؛ ولی افسوس که فریب خورده بود.
ابو دجانه انصاری پس از علی سلحشورترین سربازان اسلام بود.
این مرد با عصابه سرخی که به سر بسته بود همچون شعله آتش بر دامنه های کوه احد زبانه می زد و به هر صف از صفوف کفار هر چند هم فشرده شده و سنگین بود که حمله می آورد، آن صف را در هم می شکست.
در یک حمله از حملات سنگین خود سپاه مکه را قهراً به عقب نشینی واداشت.
این عقب نشینی آنچنان وحشت انگیز بود که زنان قریش به عادت زنان عرب در مشکلات دامن های خود را بالا زدند و فریاد به وا ویلا درانداختند.
ابو دجانه همچنان نیروی مکه را به سمت قله های احد عقب می راند و زنان هم سر و پا برهنه ضجه می زدند و به دنبال سربازان خود می دویدند و هر چه به بازگشت و مبارزه دعوتشان می کردند. هر چه شماتت و ملامت می کردند سودی نداشت.
سپاه کفر تقریباً داشت در هم می شکست. ناگهان سربازان که تحت فرماندهی ابودجانه جهاد می کردند دست از تعقیب دشمن کشیدند و به غارت سربازان مکه پرداختند. این وقت غارت نبود. هر چه ابو دجانه به سربازانش فرمان پیشروی می داد اطاعتش نمی کردند.
در این هنگام یک دسته از نیروی مشرکین که تحت فرماندهی خالد بن ولید کمین گرفته بودند، فرصت را غنیمت شمردند. از کمین گاه در آمدند و به سربازان اسلام حمله آوردند.
در این حمله عبدالله بن جبیر تیرانداز چیره دست اسلام به شهادت رسید و پشت لشکر اسلام در هم شکست.
شهادت عبدالله بن جبیر و شکست تیراندازان سپاه اسلام، فراری های کفار را از قله احد بار دیگر به دامنه های کوه فرود آورد. این جا بود که دیگر مقاومت از نیروی اسلام رفت و فرار آغاز شد.
همه فرار کردند. همه رفتند. از آن هفتصد مرد مبارز که با پیغمبر در پای احد جهاد می کردند، بیش از چهارده نفر نماندند. از این چهارده نفر هفت نفر مهاجر بودند.
1- علی (علیه السلام) 2- ابوبکر 3- عبدالرحمن بن عوف 4- سعد بن ابی وقاص 5- طلحة بن عبیدالله 6- زبیر بن عوام 7- ابو عبیده جراح.
و از انصار هم هفت نفر پایدار مانده بودند:
1- حباب بن منذر 2- ابودجانه انصاری 3- عاصم بن ثابت 4- سهل بن حنیف 5- اسید بن حضیر 6- سعد بن معاذ 7- سعد بن عباده.
ولی این عده نیز تاب مقاومت نیاورده، گریختند چنان که در کنار پیغمبر جز علی و ابودجانه انصاری کسی بر جای نماند.
علی بود و ابو دجانه که از چپ و راست رسول الله می چرخیدند و حمله های مشرکان را که هدف مستقیم شان پیغمبر بود، در هم می شکستند.
ابو دجانه انصاری تا آخرین رمق جنگید و سرانجام در پیش پای پیغمبر به خاک و خون غلتید و علی تک و تنها ماند.
این جاست که عنوان:
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
در حق علی (علیه السلام) اعطا گردید.
این جاست که تاریخ اسلام به شهادت دوست و دشمن، علی را در احد تنها یار پیغمبر شناخته و به ایمان و شجاعت و شهامت و استقامت این جوان سر به احترام و تعظیم فرود آورده است.
از چپ و راست، سنگ به سوی پیغمبر پرانده می شد.
بت پرستان مکه که از ترس علی جرأت نداشتند پا به پیش بگذارند از دور سنگ می انداختند. یک سنگ به پیشانی پیغمبر رسید، خون از پیشانی رسول الله به گونه های آفتاب خورده و داغ شده اش جاری شد.
پیغمبر با دست، خون از سر و صورت خود پاک می کرد. سنگ دیگر به دهان پیغمبر خورد و چند دندان از دندان های ثنایای رسول اکرم را از قسمت پایین شکست. دهانش لبریز خون شد.
در این کر و فر که گاهی جنگجویان پیش می آمدند و گاهی به عقب می رفتند، ناگهان پای رسول خدا از لب گودالی لغزید و در آن گودال افتاد دشمنان اسلام هلهله و ولوله انداختند که:
الا ان محمداً قتل. الا ان محمداً قتل.
پیداست که این ندای مشئوم با روحیه سربازان اسلام چه می کند.
مصعب بن عمیر که تحت فرماندهی حمزة بن عبدالمطلب عموی پیغمبر با مشرکان می جنگید فریاد کشید:
و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئاً(41)
محمد هم پیامبری از پیامبران خداست.
پیامبران خدا در روزگارهای گذشته به جهان آمدند و از جهان رفتند، اگر محمد کشته شود یا بمیرد شما به جاهلیت بر خواهید گشت؟ آن کس که به کفر گذشتگان خود بازگردد، خدای متعال را زیانی نخواهد رسانید.
این سخن موجبات دلگرمی سربازان اسلام را که در رکاب حمزه می جنگیدند فراهم آورد؛ اما ترسوهایی که از پیرامون رسول الله اطهر فرار کرده بودند با خبر کشته شدن پیغمبر یک باره خود را باختند. دیگر به هیچ قیمتی راضی نبودند به جبهه جنگ برگردند.
سربازان اسلام یکی پس از دیگری به شهادت می رسیدند.
اما حمزه همچون شیری جنگ جوی به چپ و راست حمله می آورد و صفوف کفر را از هم می درید تا...
جبیر بن مطعم که از اشراف مکه بود غلامی داشت و این غلام وحشی نامیده می شد.
وحشی از فنون جنگ فقط فن زوبین بازی را خوب می دانست.
همه خبر داشتند که وحشی قهرمان زوبین بازی است.
هنگامی که سپاه مکه به سوی مدینه عزیمت کرد، هند دختر عتبة بن ربیعه همسر ابوسفیان، وحشی را به حضورش طلبید و گفت: من در حادثه بدر عزیزترین کسانم را از دست داده ام.
پدرم عتبة بن ربیعه، عمویم شبیة بن ربیعه. برادرم ولید بن عتبه، پسرم حنظلة بن ابی سفیان...
این چهار خون عزیز در کنار چاه بدر بر خاک ریخت. قاتل این چهار تن سه تن بیش نیست. یکی محمد است که اساس این بساط است و دیگری عمویش حمزه و بعد علی بن ابیطالب که برادرم ولید و پسرم حنظله را به قتل رسانیده است.
اگر تو از این سه تن یک تن را هم به خاک و خون بغلتانی علاوه بر این که تو را از جبیر خواهم خرید، آزادت خواهم ساخت.
علاوه بر این که از مال دنیا بی نیازت خواهم کرد. علاوه بر این همه پاداش هر چه بخواهی به تو خواهم داد.
برای وحشی این وعده، وعده گرانبهایی بود.
آزادی از قید بردگی، استغنا از مال دنیا، و عزیزتر از همه تمتع از زنی زیبا مثل هند.
وحشی زوبین خود را برداشت و به همراه نیروی کفر که به سمت مدینه عزیمت داشتند به راه افتاد و مطلقاً در کمین این سه نفر بود.
کمینگاه وحشی، پشت سنگی در سینه کش کوه بود که راه تقریباً باریکی از کنارش کشیده می شد و سپاه اسلام خواه و ناخواه باید از این راه باریک عبور می کردند.
این وقت، وقتی بود که سپاه اسلام عقب نشینی می کرد تا خود را به قله کوه برساند و از قتل عام دشمن در امان بماند.
ابتدا رسول اکرم را دید که از راه می رسد.
اما اصحابش چنان به دورش پره زده بودند و از چهار جانب در برابرش سینه سپر کرده بودند که باریک ترین راه برای عبور زوبین هم دیده نمی شد. از پیغمبر اکرم طمع برید. دوباره به انتظار نشست.
علی پیدا شد. علی تنها بود. وحشی در دل خندید، خوب شکاری است. باید علی را اغفال کند تا کارش را انجام بدهد؛ اما هرچه دقت کرد در علی غفلتی ندید.
خودش می گوید که خیال کردم پسر ابوطالب از پای تا سر چشم است. همه جا را می بیند به همه جا مراقبت و مواظبت دارد.
تا تکان بخورم نه تنها خودش را خواهد دزدید و از زخم زوبین من نجات خواهد یافت مرا هم زنده نخواهد گذاشت.
دندان بر جگر گذاشتم و علی را هم نادیده گرفتم.
در این هنگام چشمم به حمزه افتاد.
حمزه با آن قامت بلند و با آن هیمنه پهلوانی همچون شیر مست از راه رسید.
به وضع حمزه دقت کردم. دیدم این مرد آن قدر از خود مطمئن و آن قدر مغرور است که اصلاً اطراف خود را نمی بیند همچون شیر یال می جنباند و راه می رود. خونسرد ماندم تا به هدف رسید. زوبین را از لای پیراهنم در آوردم و پهلوی چپش را نشان گرفتم.
زوبین من پهلوی چپش را درید و از پهلوی راستش به در رفت.
این ضربه آن قدر گرم و سریع بود که گمان کردم زوبینم به خطا رفته است؛ زیرا حمزه را دیدم که غرش کنان به سوی من حمله ور شده است.
به سبکی باد از پیش او گریختم. چند قدم دیگر هم به دنبال من دوید ولی دیگر تاب و استقامت نیاورد و پشت یک تخته سنگ به خاک غلتید.
از دور نگاه می کردم. هنوز باور نمی داشتم که من حمزه را کشته باشم؛ ولی دیدم که سربازانش این جا و آن جا صدایش می کنند.
- یا ابا عماره! یا ابا عماره!
صدای سربازانش را می شنودم اما خود حمزه به این صداها جواب نمی داد.
خاطرم جمع شد که حمزه چشم از زندگی پوشیده است.
بی درنگ این مژده را به هند دادم. هند شادی کنان به همراهم راه افتاد تا نعش حمزه را نشانش بدهم.
وقتی چشم این زن به هیکل غرقه به خون حمزة بن عبدالمطلب افتاد، از شدت مسرت گردن بند مرواریدش را درآورد و به سوی من انداخت و آن وقت پهلوی جنازه حمزه نشست و کارد کوچکی را از غلاف کشید و سینه پهن و پهلوان حمزه را درید و جگرش را از جگرگاه کشید به علاوه مثلهاش کرد؛ یعنی گوش ها و دماغش را برید.
جگر حمزه را به نیش کشید. اگر چه جگر پاک حمزه از گلوی زن ابوسفیان فرو نرفت؛ اما هند به جگرخوار آکلة الاکباد معروف شد.
معاویه و فرزندان معاویه را مردم بنی آکلة الاکباد می نامیدند.

حمزه سیدالشهداء

رسول اکرم بر قله کوه از عمویش حمزه انتظار می کشید. این انتظار بیش از حد انتظار به طول انجامید.
علی را فرستاد از عمویش خبر بیاورد. وقتی چشم علی به حمزه مثله شده افتاد، سراسیمه به طرف پیغمبر برگشت و ماجرا را به عرض رسانید.
گفته می شود که هیچ روز در عمر پیغمبر اکرم ناگوارتر از روز قتل حمزه نگذشت.
رسول اکرم ردای خود را بر نعش حمزه انداخت و بر بالینش اشک ریخت و وی را به لقب سیدالشهداء مفتخر ساخت.
پیغمبر در نمازی که بر جنازه حمزه گذاشت، هفتاد بار الله اکبر گفت در صورتی که نماز میت بیش از پنج تکبیر ندارد.
وحشی دیگر روی خوشبختی ندید. از ترس انتقام مسلمانان، شهر به شهر و دیار به دیار می گشت. بالاخره پس از فتح مکه و فتح طائف ناچار شد که تسلیم شود.
او می دانست که پناهی جز اسلام ندارد. اما می ترسید پیش از آن که خود را به پیغمبر برساند و کلمه شهادت بر زبان بیاورد، مسلمانان دمار از روزگارش دربیاورند.
به همین ملاحظه سر و گوش خود را طوری پیچید که شناخته نشود و با همین سر و گوش پیچیده به حضور پیغمبر شرفیاب شد و عرض کرد:
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انک رسول الله
و بعد نقاب از روی خود برداشت.
رسول اطهر نگاهی به قیافه این مرد انداخت و فرمود:
- تو وحشی هستی؟
- آری یا رسول الله؟ از گذشته ها بگذر، مرا ببخش که اکنون به پناه اسلام راه یافته ام.
فرمود: خون تو همچون خون مسلمانان دیگر محترم است. تو را کسی نخواهد کشت؛ ولی همچنان که تا کنون دور از من می زیسته ای، از این پس از من دوری بگیر، از من دور باش. زیرا من نمی توانم رویت را ببینم.
وحشی دیگر اجازه نداشت به حضور رسول الله شرفیاب شود. آن قدر پنهان و سرگردان به سر برد تا پیامبر اکرم دار دنیا را بدرود گفت.
وحشی پس از رحلت رسول الله به مدینه آمد و در صف سربازان اسلام که در خلافت ابوبکر با مرتدین عرب جنگ می کردند، قرار گرفت.
وحشی در جنگ با مسیلمه کذاب، مسیلمه را هم با همان زوبین به قتل رسانید. خودش می گفت که من با زوبین بهترین و بدترین خلق خدا را به خاک انداخته ام.
وحشی تا زمان خلافت معاویه زنده بود.

حنظله تازه داماد

حمزه سرشناس ترین و محترم ترین شهدای احد بود و پس از حمزه شهید دیگر که اسم جاویدانش حنظله است.
در قبیله اوس از قبایل انصار، جوانی به نام حنظله زندگی می کرد که خیلی جوان بود. بیش از بیست و چهار سال عمر نداشت.
این حنظله یگانه فرزند ابو عامر راهب بود.
درست در همان شب که فردایش حادثه احد به پیش آمد این جوان داماد شده بود.
عروس، دختر عبدالله بن سلول بود. حنظله اجازه داشت که مراسم عروسی را در مدینه بگذراند و هر وقت دلش خواست به مجاهدین احد بپیوندد.
در شب عروسی حنظله، مجاهدین اسلام با این که عزم نبرد داشتند به ولیمه اش حضور یافتند.
ولیمه خوردند و عروس و داماد را دست به دست دادند و رفتند.
حنظله با همسر جوانش به حجله رفت. زنش انتظار داشت که دوران کامرانیشان دست کم یک هفته به طول خواهد انجامید؛ ولی به هنگام سحر حنظله را دید که سراسیمه از جا بر خاسته و دارد زره به تن می پوشد و شمشیر به کمر می بندد.
این حکایت برای عروس جوان، حکایت عجیبی بود، باورشدنی نبود.
- مگر نه این است که پیغمبر تو را از جنگ معاف فرموده است.
حنظله بی آن که به سمت عروس برگردد آهسته گفت:
- چرا.
- پس این زره و شمشیر چیست که پوشیده و حمایل کرده ای؟
- می خواهم به همراه مجاهدین اسلام بروم.
- آخر مرا به چه کسی می سپاری؟
حنظله لبخندی زد و گفت:
- پیداست که تو را به خدا می سپارم.
عروس گریه کرد، دست به دامن داماد زد، التماس کرد، تمنا کرد، هیچ یک از این حرف ها به گوش حنظله فرو نرفت. چکمه اش را پیش کشید که بپوشد.
در این هنگام عروس پیش رفت و گفت چند لحظه صبر کن.
و بعد به سراغ همسایه ها رفت. چهار نفر از همسایگان را با خود به دم حجله آورد و آن وقت به شوهرش گفت:
- اقرار کن که دیشب با من زفاف کرده ای. حنظله گفت: اقرار می کنم. ولی هدف تو از این استشهاد چیست؟
عروس، هر چه سعی کرد نتوانست خود را نگاه دارد. بغمه گلویش شکست و گریه را سر داد. های های گریه کرد و گفت:
- دیشب در خواب دیده ام که دستی نورانی از آسمان به زمین دراز شد و حنظله را از کنارم ربود و به آسمان برد. من می دانم که شوهرم از این جنگ بر نخواهد گشت. خواستم شما را به گواه بگیرم که اگر فرزندی از من بوجود آمد به حنظله تعلق خواهد داشت.
حنظله به خاطر میدان جنگ نمی توانست بیشتر آرام بگیرد پیش رفت و برای آخرین بار پیشانی همسر عزیزش را بوسید و یک باره دل از عیش و نوش جهان کشید و به جهاد رفت.
حنظله در آن روز، شیر صفت بر گله های دشمن حمله می کرد. اسود بن شعوب یک بت پرست از بت پرستان مکه فرصتی گرفت و نیزه خود را به شکم حنظله فرو برد.
حنظله به جای آن که عقب برود تا از فشار نیزه در امان بماند پیش رفت که نوک نیزه از پشتش بدر آمد. حنظله پیش رفت و بیشتر رفت تا در آخرین رمق با یک ضربه شمشیر سر از تن قاتل خود به خاک انداخت. و بدین ترتیب رؤیای عروس ناکامش تعبیر شد.
حنظله تازه داماد بی آن که بتواند غسل جنابت به جای بیاورد، در میدان شهدای احد به خاک و خون تپید.
گفته می شود که حنظله را ملایکه آسمان غسل داده اند و به همین جهت وی را غسیل الملائکه نام داده اند. پس از حمزه و ابو دجانه انصاری، این جوان برجسته ترین شهید از شهدای جنگ احد است.