فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

سال دوم هجرت

در دومین سال هجرت، یهودیان بنی قینقاع را که بر خلاف معاهده عدم تعرض رفتار کرده بودند، از مدینه اخراج فرمود و دوبار هم بر ضد مشرکین مکه که به دنبال واقعه بدر جنبش هایی از خود نشان می دادند، بسیج جنگ داد، اما چون قریشی ها هنوز از خستگی شکست بدر در نیامده بودند، پشت به جنگ دادند و فرار کردند.
ولی مهم ترین واقعه ای که در سال دوم هجرت به وجود آمد، تزویج فاطمه زهرا (علیها السلام) با علی مرتضی (علیه السلام) است.
فاطمه زهرا (علیها السلام) در این هنگام دختری بود که پانزده سال و ده روز از عمر مبارکش می گذشت و بنا به تقاضای محیط عربستان و عادت اجتماعی اعراب، این دختر به حد رشد رسیده بود و مسلم است که بزرگان عرب به خواستگاریش پا به پیش می گذاشتند و سعی می داشتند که شرافت دامادی رسول الله را به دست آورند.
ولی رسول اکرم در پاسخ مردمی که لب به تقاضا می گشودند می فرمود:
- من از فرمان خدا انتظار می کشم. تا دستور آسمانی به من نرسد، درباره فاطمه سخنی نخواهم گفت.
یک روز ابوبکر بن ابی قحافه با عمر بن خطاب و سعد بن معاذ و جمعی از بزرگان مهاجر و انصار در مسجد اعظم مدینه سخن از فاطمه زهرا به میان آوردند و در میان این عده کسانی هم بودند که به خواستگاری رفته بودند و جواب منفی دریافت داشته بودند.
ابوبکر گفت: دیگر کسی جز علی نمانده که از فاطمه خواستگاری کند. به گمان شما چرا علی پا به پیش نمی گذارد.
سعد بن معاذ جواب داد:
وقتی بزرگان مهاجر و انصار و اشراف قریش از این وصلت پرافتخار محروم بمانند، چه جا برای علی خواهد ماند.
ابوبکر گفت: این طور نیست. علی از شخصیت و شرف خود نومید نیست، تنها چیزی که این جوان را از عرض تمنا بازمی دارد تهی دستی اوست.
- اگر علی بتواند مقدمات ازدواج را فراهم کند، بعید نیست که رسول اکرم وی را به دامادی خود برگزیند.
مگر نمی دانید که علی در پیشگاه خدا و رسول تا چه اندازه محبوب است.
- می دانم.
ابوبکر فکری کرد و به دنبال حرف های خود گفت:
- من عقیده دارم با خودش صحبت کنیم. علی را ببینیم، از وی بپرسیم چرا دختر عموی خود را از رسول الله نمی خواهد. اگر به راستی مانعی جز فقر ندارد، ما به وی کمک خواهیم کرد. ما این عروسی را برایش به راه خواهیم انداخت.
عمر و سعد بن معاذ این فکر را پسندیدند و با ابوبکر سه نفری به عزم دیدار علی رو به سمت نخلستان های مدینه نهادند.
می دانستند که علی کجاست. می دانستند که علی اکنون با شتر آب کش خود در نخلستان یک نفر از انصار کار می کند و به نخل هایش آب می دهد. رو به آن سمت گذاشتند، از راه رسیدند و به علی سلام کردند. علی دست از آبیاری کشید و پرسید:
- آیا با من کاری داشتید که رنج راه را برای دیدار من پذیرفتید؟
ابوبکر که خود این مبحث را در مسجد عنوان کرده بود، در این جا هم به سخن درآمد و گفت:
یا علی! آنچه مسلم است این است که مفاخر و مناقب تو در اسلام بی رقیب است. تو نخستین کسی باشی که به پیغمبر ایمان آورده ای، تو تنها فرزندی از آل هاشم هستی که بر دامن رسول الله تربیت شده ای، تو تنها به سر می بری و این تنهایی تو ما را که برادران دینی تو هستیم نگران می دارد، دل ما می خواهد تو هم خانه و خانواده ای به وجود بیاوری. دل ما می خواهد که دل تو نیز خرسند و خوشحال باشد.
در این جا ابوبکر مکث کرد و علی هم خاموش مانده بود تا دنباله سخنان وی را بشنود.
یا علی! فاطمه زهرا دختر رسول اکرم اکنون دختری رسیده و رشیده است. اشراف عرب به خواستگاریش اقدام کرده اند اما کلمه رد یافتند. پیغمبر در پاسخ همه فرمود که من از فرمان خدا انتظار می کشم، کسی چه می داند؛ از کجا که رسول اکرم دختر عزیزش را به خاطر تو نگاه داشته است، از کجا که فرمان خدا به نام تو فرود نیاید.
قلب من گواهی می دهد که حضرت رسالت این افتخار را برای تو ذخیره فرموده و اگر تو پای تمنا به پیش بگذاری، دست رد بر سینه تو نخواهد گذاشت.
علی که همچنان خاموش و آرام به سخنان ابوبکر گوش می داد، در پاسخش فرمود:
ای ابوبکر! آرزوی خفته ای را در قلب من بیدار کرده ای، این مسلم است که من فاطمه را دوست می دارم و شرف دامادی رسول الله را به جان و دل می پذیرم، ولی می بینی با این ترتیب که من به سر می برم، مقدورم نیست از دختر پیغمبر اکرم خواستگاری کنم.
ابوبکر خنده کنان گفت:
از جوانی مثل تو، با این همه فضل و فضیلت، انتظار نداشتیم خود را تهی دست بنامد و به بهانه تهی دستی از دختر پیغمبر دست بکشد. دنیا و آنچه در دنیاست در برابر رسول الله مشتی خاک ناچیز بیش نیست. مترس، اقدام کن و از پیروزی برخوردار باش.
امیرالمؤمنین علی در همان نخلستان، شتر آب کش خود را عقال کرد و یک راست به مدینه برگشت و یک سر به خانه رسول اکرم رفت. گفته شد که حضرت رسول در خانه ام سلمه تشریف فرماست.
حلقه بر در کوفت. این طور می نویسند که پیغمبر فرمود:
ای ام سلمه! برخیز در را به روی این مرد که خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسول هم دوستش می دارند باز کن.
ام سلمه حیرت کرد. خدایا این کیست که تا این درجه مقدس و بزرگ است؟ این کیست که رسول خدا در فضیلت و مقامش چنین سخن می گوید؟
در را گشود و چشمش به علی افتاد، مثل این که دیگر حیرتی نداشت؛ زیرا این زن گرامی علی را می شناخت. او هم می دانست که علی دوست خدا و رسول است و خدا و رسول هم علی را محبوب می شمارند.
داخل شو با برکت خدا یا علی!
علی سلام کرد و در حضور رسالت، زانو بر زمین گذاشت.
ام سلمه هم نشست. پیغمبر و ام سلمه به علی نگاه می کنند. آماده اند که این جوان حرف بزند و بگوید چه می خواهد. بگوید برای چه آمده و چه کار دارد، ولی علی به پیش روی خود خیره شده و نمی داند سخن خود را از کجا آغاز کند؟
بالاخره پیغمبر فرمود:
چه حاجتی داری یا علی؟! بگو که هر چه از من بخواهی به تو خواهم داد. هر حاجتی که از من داری ابراز کن که حاجت تو به دل خواه تو برآورده است.
این مهربانی قفل خموشی را از لب های علی گشود:
یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد! کودکی بودم که از دامن پدر و مادرم به دامن تو افتادم. به دامن تو که از پدر و مادر در حق من مهربان تر و برای من گرامی تر و عزیزتر بوده ای. یا رسول الله! در دامن تو تربیت یافته ام. با اخلاق تو خو گرفته ام. به ندای مقدس تو پاسخ داده ام. از وجود گرانمایه تو هدایت شده ام. خدا را تو به من نشان داده ای. از بت پرستی و شرک و فسق و فجور و رذالت و دنائت به وجود تو ایمن مانده ام. یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد، اینک دنیا و آخرت من تو باشی، من خانه ای جز خانه تو و پناهی جز وجود تو که فرستاده پروردگار من هستی، نمی شناسم. دلم می خواهد آنچنان که تا کنون سایه مرحمت بر سر من افکنده ای، همچنان این سایه را بر سر من نگاه بداری و انعام و اکرام خود را در حق من تکمیل فرمایی.
پیغمبر با لبخند شیرینی فرمود:
راست می گویی یا علی! باز هم حرف بزن، بگو ببینم به چه ترتیب می توانم این مرحمت را در حق تو تکمیل کنم؟ پرهیز نکن و حرف بزن.
یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد، جوانی تنها هستم، اشتیاق دارم که خانواده ای تشکیل بدهم و بسیار مشتاقم که دختر تو فاطمه زهرا همسر من و شریک زندگانی من باشد.
چهره روشن پیغمبر از این سخنان روشن تر شد. فروغ فرح و مسرت از چشمانش درخشید.
خوب یا علی! حالا بگو ببینم که از مال دنیا چه در دست داری؟
این کلمه کلمه قبول بود. علی وقتی حاجت خود را مقبول یافت، خوشحال شد و جرأت بیشتری در خود احساس کرد. عرض کرد: یا رسول الله! تو از همه بهتر می دانی که من چه دارم. آنچه من از مال دنیا در دست دارم یک قبضه شمشیر و یک قواره زره و یک شتر آب کش است، همین و دیگر هیچ.
رسول اکرم پس از اندکی مکث فرمود:
حاجت تو به شمشیر روشن است. شمشیر تو شمشیر اسلام است و شتر را هم نگاه بدار؛ زیرا وسیله کار تو است؛ و اما آن زره، یاعلی! در برابر همان زره، فاطمه را برای تو عروس خواهم کرد. خوشحال باش یا علی! شاد باش یا علی! پروردگار من فرمان داده است که فاطمه را به عقد تو درآورم.
علی که از خوشحالی و مسرت می خواست پرواز کند، عرض کرد: یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد، تو همیشه مایه خوشحالی من بوده ای، تو همیشه به خیر و برکت بشارت می فرمایی: فانک لم تزل میمون النقبة، مبارک الطعمة، رشید الامر، صلی الله علیک
از طلعت مبارک تو، از مقام رشید تو، از نفس مقدس تو، جز خیر و بشارت و برکت به یاد ندارم.
رفقا بر سر راه انتظار می کشیدند تا علی به کدام هیأت از خدمت رسول الله باز گردد. آیا مسرور؟ آیا اندوهناک؟ آیا به آرزوی خود پیروز شده؟ یا سرشکسته و دل شکسته از در رانده؟
همین که چشمشان به چهره روشن و سیمای راضی علی افتاد، دریافتند که قضیه از چه قرار است.
با خرسندی به علی تبریک گفتند و وی را به آغوش کشیدند. علی هم با خاطری خشنود دوباره به سمت نخلستان رفت تا کاری که به عهده گرفته بود انجام دهد.
رسول اکرم با این که پیامبر خدا بود و فرمانش از جهت نبوت برای مسلمانان، مطاع مسلم بود، با این که پدر بود و مقام پدر نسبت به فرزند آن هم دختر، آن هم در صحرای عربستان با مقام مالک نسبت به مملوک مساوی بود، مع هذا به خاطر این که حقوق زن را در مذهب مقدس اسلام احیا کند و بر اعراب آن دوره که تا چند سال پیش دخترانشان را با دست خود زنده به خاک می سپردند، شخصیت اجتماعی زن را تحمیل فرماید، دستور داد که فاطمه زهرا را به حضورش بخوانند و عقیده دخترش را نسبت به این مرد که خواستگار اوست و می خواهد یک عمر همسر و همدم وی باشد، بشناسد.
آیا رضای می دهد که با علی ازدواج کند؟ یعنی اگر رضامند نیست، این ازدواج صورت نگیرد.
ام سلمه فاطمه را به خدمت پدر برد، پس از نوازشی که در هر دیدار از دختر می کرد فرمود:
دختر عزیزم! علی پسر عموی تو، علی چشم و چراغ خاندان هاشم، علی شهسوار اسلام، از تو خواستگاری کرده، آیا رضا داری با وی ازدواج کنی؟ آیا پسر عم خود را به شوهری خویش می پذیری؟
فاطمه در پاسخ پدر به خاطر شرم و احترامی که داشت سکوت کرد؛ زیرا نمی توانست از اشتیاق خود سخنی بر زبان بیاورد.
رسول اکرم این سکوت را ملاک رضا قرار داده و فرمود:
الله اکبر، سکوت دلیل رضاست.
و بعد به بلال بن ریاح فرمان داد که مهاجران و انصار را به مسجد دعوت کند تا خبر ازدواج فاطمه زهرا اعلام شود و خطبه عقد ایراد گردد.
علی هم آن روز دست از آبیاری کشید و به مسجد آمد. رسول اکرم که هنوز به هنگام ایراد خطابه بر ساقه نیمه بریده نخله خرما تکیه می فرمود، همچنان از جای برخاست و بر آن ساقه تکیه کرد و این خطابه را ایراد کرد:
پروردگار بزرگ را می ستایم. پروردگاری که نعمایش شایسته سپاس و قدرتش سزاوار اطاعت است.
پروردگاری که از عذابش بیمناکیم و در عین بیم، به رحمت و مرحمتش رغبت داریم.
پروردگاری که فرمانش بر آسمان و زمین نافذ است و آسمان و زمین هم در ملک مسلم اوست.
پروردگاری توانا که جهان بیافرید و با حکمت خویش به جهانیان امتیاز بخشید. به عزت خویش بنیان خلقت را استوار فرمود و با عزت دین خویش، بشر را عزیز داشت و بشریت را با بعثت محمد (صلی الله علیه وآله) تکریم کرد.
همی بکوشیم تا وی را خشنود بداریم و همی برخیزیم تا اوامر مطاعش را انجام دهیم.
خداوند متعال امر کند و نهی فرماید و این اوامر و نواهی بر آسمان و زمین مجرا باشد.
نقش بدیع انسان را بر قطره ای غبارآلود ترسیم کرد و آیت جمال را در ظلمتکده رحم به ودیعت نهاد.
آن آفریدگار حکیم با نقشه حکیمانه خود در میان آفریدگان، امتیاز بر قرار ساخت و بنای اجتماع را بر طبقات پست و بلند فروگذاشت. این یک بی نیاز شد و آن یک نیازمند گردید. آن را دستی گشاده و پنجه ای توانا بخشید و این را پایی شکسته و پیکری بیمار داد، تا بی نیاز از نیاز نیازمندان بپرسد و حاجت مردم محتاج برآورد، تا توانگران به ناتوانی بینوایان بپردازند و شکرانه بازوان توانا را در دستگیری از ناتوانان ادا کنند.
قد جعل المصاهرة نسباً لاحقاً و امراً مفترضاً
رشته ازدواج در اجتماع فروکشید تا بدین رشته، خانواده ها به هم پیوند گیرند و خانه ها آباد گردند.
پروردگار متعال بنای انساب و نژادها را بر اساس دیگری که ازدواج نام دارد، طرح فرمود و این سنت مقدس را در ردیف فرایض و واجبات قرار داد.
از برکت ازدواج ریشه فحشا و فجور بخشکد و بر جای آن نهال طهارت و عفت سبز گردد. بساط جرایم و آثام به هم ریزد و در عوض کانون سعادت و حیات گرم شود و افق زندگانی در فروغ تقوا بدرخشد.
در قرآن کریم فرمود: هو الذی خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهراً و کان ربک قدیراً(39)
اوست که از آب، بشر پدید آورده و این پیوند را اساس خویشاوندی و نسب خوانده و او خداوند توانای تو است.
فرمان ایزد پاک، قلم قضا را بجنباند و قلم قضا، پیمان قدر را به امضا رساند و مقدرات با جریان زندگی تا منتهای مسیر خود پیش رود و سپس به اجل مختوم و پایان سیر خویش رسد.
برای هر قضا قدری مقدر است و برای هر قدر اجلی است و اجل ها هم کتابی که دور از دسترس کاینات گذاشته شده، با حکمت کامل تدوین گردیده، گاهی محو و گاهی ثابت باشد:
یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(40)
آن کتاب که مایه کتاب هاست در دست اوست و اوست که با اراده مستبد خویش به محو و اثبات فرمان فرماید.
اینک پروردگار متعال به من فرمان داده که در میان دخترم فاطمه و پسر عمم علی بن ابی طالب پیوند همسری برقرار سازم و خانواده ای نو به وجود آورم. کابین این عروس به چهارصد مثقال نقره بسته شده است.
در این هنگام چشمان سیاه و جذاب خود را به چهره علی که از شرم، رنگ گل گرفته بود دوخت و فرمود:
ارضیت یا علی؟!
پیدا بود که علی راضی است. رسول اکرم در پایان این خطابه مبارک دست به سوی آسمان برافراشت و در حق این عروس دعا کرد:
الهی این پیوند مقدس را با نیروی عشق و تقوا استوار فرمای و عروس و داماد را سرور دودمان یک نسل بزرگ و آبرومند گردان. حجله آنان را با نور سعادت و شرافت برافروز و زندگی را بر آنان مبارک گردان، آنچنان که جز تو کسی را نپرستند و جز خیر خلق و سعادت محیط به چیزی نیندیشند.
خطابه رسول اکرم با این دعا به پایان رسید. هنگامی که خواست بر جای خویش بنشیند فرمود:
یا علی! برخیز و خطبه خویش را ادا کن.
علی برخاست و گفت:
الحمدلله... سپاس و ستایش به نعما و آلای وی سزاوار است و من گواهی می دهم که خدایی جز او نیست و آرزو دارم که این گواهی به ذات اقدس وی رسد و خشنود سازد.
صلوات و سلام بی منتهای الهی نثار محمد باد. صلوات و سلامی که بر احترام وی بیفزاید.
آنچنان که رسول الله در خطابه خویش تقریر فرموده، پروردگار متعال ما را به سنت سنیه ازدواج فرمان داده و محفل امروز ما هم در این مسجد به فرمان او انعقاد یافته است.
رسول اکرم پروردگار، دختر خویش فاطمه زهرا را به عقد من خطبه کرده و این زره را که اکنون می بینید کابین دختر خود قرار داده و من به این ازدواج راضی هستم و شما مسلمانان را به رضایت خویش گواه می گیرم.
جریان عقد پایان یافت. علی زره را به دست گرفت و روی به بازار گذاشت. عثمان بن عفان آن زره را به چهارصد و هشتاد درهم خرید. علی این چهارصد و هشتاد سکه نقره را در گوشه عبای خویش بست و یک سر به حضور رسول اکرم آمد و عبا را با آنچه در وی بسته بود، در خدمتش گذاشت.
نه علی از مقدار سکه ها سخنی گفت و نه پیغمبر پرسید که آنچه در گوشه این ردا بسته شده چند است؟
مشتی از این پول ها برداشت و به بلال داد و فرمود: برای فاطمه عطر بخرید و آنچه بر جای مانده بود در اختیار ابوبکر گذاشت تا مایحتاج عروسی را تهیه ببیند و به عمار یاسر دستور داد در حمل و نقل متاع های خریداری شده، به ابوبکر کمک کند.
ابوبکر با سکه هایی که در اختیار داشت، به بازار رفت و یک پیراهن به هفت درهم و یک مقنعه (روسری) به چهار درهم و یک قطیفه خیبری که سیاه رنگ بود و بیش از نیم قامت عرض و طول نداشت و دو تشک از کتان مصری که به جای پنبه، یکی از لیف خرما و دیگری از پشم گوسفند تهیه شده بود و چهار بالش پوستی که باز هم عوض پنبه از لیف خرما و پشم گوسفند درست کرده بودند و یک پرده پشمی و یک تخته حصیر و یک دستاس - آسیاب - سنگی و یک بادیه مسی و یک کاسه چوبین برای دوشیدن شیر و یک مشک کوچک برای آب و دو سبو و یک غربال و دو بازوبند از نقره و یک قدح از گل که لعاب سبز داشت خریده و با این اسباب و اثاث که جهیز دختر خاتم النبیین را تشکیل می داد به خدمت رسول اکرم برگشت و به حضور وی عرضه کرد.
وقتی نگاه پیغمبر به این اثاث درویشانه افتاد، چشمان سیاهش غرق اشک شد و فرمود:
- خدا این زندگی را بر اهل بیت من مبارک کند.
و بدین ترتیب مقدمات عروسی علی و فاطمه تکمیل شد.
یک ماه گذشت و علی همچنان خاموش نشسته بود. به خاطر عروسی اقدامی نمی کرد.
زنان پیغمبر با علی مرتضی در این باره صحبت کردند، فرمود:
- من بسیار مشتاقم که همسرم را به خانه ام ببرم، منتها شرم دارم از این راز پرده بردارم.
ام سلمه گفت: من این خدمت را به عهده می گیرم.
روز دیگر که زوجات مطهرات رسول الله در پیشگاه وی حضور داشتند، ام سلمه عرض کرد: یا رسول الله! اگر خدیجه زنده بود، آیا دوست نمی داشت که فاطمه را عروس ببیند.
ناگهان سایه غم انگیزی بر سیمای روشن پیغمبر لغزید. زنان از سر و صدا افتادند. سکوتی همچون سکوت ارواح بر آن انجمن افتاد. زنان همه دیدند که قطره های اشک از چشمان خدابین پیغمبر بر چهره اش می دود.
- خدیجه، چه کسی مثل خدیجه خواهد بود. خدیجه ای که در سخت ترین شرایط زندگی زیر بازوی مرا گرفت، خدیجه ای که وقتی هیچ کس مرا به پیغمبری باور نمی داشت، به نبوت من تصدیق کرد و مسلمان شد. خدیجه ای که هر چه از مال دنیا داشت، همه را در راه اعتلای کلمه حق و تحکیم مبانی اسلام فدا کرد، خدای من به من دستور فرمود که خدیجه را به درجات اعلای بهشت بشارت دهم.
ام سلمه دوباره عرض کرد:
- یا رسول الله! همیشه درباره خدیجه چنین فرمودی و حقیقت این است که او هم شایسته این همه تمجید و تحسین است. از خدا می خواهم که با او باشیم... ولی اکنون تکلیف علی چیست؟
- فروغی از تبسم بر لبان پیغمبر درخشید و فرمود:
- خودش کجاست؟ چرا شخصاً از من تقاضا نمی کند؟ چرا پیش نمی آید تا همسرش را به خانه خود ببرد.
- او مشتاق است یا رسول الله! منتها خجالت می کشد.
پیغمبر اندکی مکث کرد و بعد فرمود:
- به خاطر دختر و پسر عموی من حجله ای بیارایید.
ام سلمه از زن های دیگر پیش دستی کرد و پیشنهاد کرد که اتاق او را به خاطر این زفاف مقدس آرایش کنند و پیغمبر هم قبول کرد.
ام سلمه به سراغ فاطمه زهرا رفت تا بنا به مراسم، اتاق عروسی را آرایش کند و رسول اکرم به علی فرمود:
- تا آن جا که کفاف ولیمه ای را بدهد نان و گوشت در خانه ما آماده است، ولی تهیه کشک و روغن به عهده تو است.
علی هم کشک و روغن را تهیه دید و ولیمه عروسی رو به راه شد.
رسول الله آستین هایش را بالا زد و برای مهاجر و انصار، برای مهمانانی که در آن محفل دعوت داشتند، از آن غذا که شخصاً ترتیب داده بود، با دست خود می کشید.
این دعوت یک دعوت عمومی بود. علی با آن فطرت اعلی، با آن همت بلند، شرم می داشت عده ای را بخواند و عده دیگر را ناخوانده بگذارد.
به مسجد رفت و فریاد کشید: ای مسلمانان مدینه! به ولیمه عروسی دختر پیغمبر قدم رنجه کنید.
مسلمانان از مهاجر و انصار و از کسانی که مهاجر و انصار نبودند ولی مسلمان بودند، ده، ده و صد، صد رو به خانه پیغمبر آوردند و رسول اکرم به همه غذا می داد، همه را سیر می کرد.
علی نگران بود که مبادا هریسه کفاف نکند و موجبات شرمساری به وجود بیاید، ولی پیغمبر فرمود: یا علی! من دعا می کنم که پروردگار بزرگ من به این هریسه برکت عنایت کند.
برکت، برکت همین بود که همه خوردند و سیر شدند و بردند و باز هم چند کاسه مانده بود که زنان حرم رسول الله گرسنه نمانند.
این جریان از صبح تا به هنگام غروب آفتاب ادامه داشت. در این هنگام پیغمبر اکرم به ام سلمه فرمود: عروس را بیاورید تا ببینم.
عرق از چهره فاطمه زهرا به گریبانش می غلتید. آن قدر شرمنده بود که نزدیک بود دامن پیراهن به پاهایش بپیچد و به روی زمین بلغزد.
پیغمبر فرمود:
- خدا تو را از هر لغزشی در دنیا و آخرت ایمن بدارد دختر من!
و بعد پرده از چهره عروس به کنار زد تا علی همسر خود را ببیند و آن وقت دستش را در دست علی گذاشت و فرمود:
- یا علی! دختر پیغمبر خدا بر تو مبارک باشد. یا علی! زهرا برای تو همسر خوبی است.
و بعد رو به فاطمه برگردانید و فرمود:
- دخترم! علی برای تو شوهر خوبی است.
و بعد این عروس نازنین را بر قاطری که اسمش شهبا بود، یا رنگ اشهب داشت، سوار کردند و رو به حجله زفاف گذاشتند.
پیغمبر اکرم شخصاً از پیشاپیش فاطمه می رفت و مهاجر و انصار در پیرامون عروس گرد آمده بودند.
زمام قاطر شهبا به دست سلمان فارسی بود و بنی هاشم، حمزه و عقیل و جعفر بنا به آیین قومی عرب، با شمشیرهای برهنه به دور عروس می چرخیدند و زن های پیغمبر هر کدام به آهنگ برای عروس شعر می سرودند و کف می زدند.
ام سلمه می گفت:
همسایه های من! به نام خدا حرکت کنید
و در همه حال به درگاه خدا سپاس بگزارید.
نعمت های خدا را به یاد بیاورید.
که ما را از بلاها و آفت ها ایمن داشته است.
ما را از ظلمت کفر به نور اسلام هدایت کرده
و از پستی به بلندی اوج داده است
همسایه های من! با بهترین زنان جهان حرکت کنید
با عروسی که همه دوست می داریم به خاطرش فدا شویم.
ای دختر آن کس که خدایش برگزیده
ای دختر انسانی که وحی آسمان ها به قلبش نزول می کند
عایشه این شعرها را سروده بود:
زنان! خود را با معجرها بپوشانید
و از آنچه یادآوریش پسندیده است، یادآوری کنید.
به یاد بیاورید که پروردگار جهان به ما
درس فضیلت و کلمه شکر آموخته است.
سپاس بگذارید به درگاه او که سپاس او را سزاست.
با عروسی حرکت کنید که پروردگار بزرگ،
او را به عظمت رسانید و شوهری همچون علی نصیبش کرد.
از حفصه دختر عمر بن خطاب:
فاطمه سیده زنان است.
فاطمه دختری است که چهره اش همچون ماه می درخشد.
فاطمه! پدر تو بر جهانیان برتری دارد.
آیات آسمانی از فضایل پدر تو سخن می گوید.
فاطمه! شوهر تو جوانمردی بزرگوار است.
شوهر تو علی است که از هر کس که دیده ایم گرامی تر است.
همسایه های من با این عروسی راه بروید.
عروسی هم که خود کریم و هم دختر کریم است.
مادر سعد بن معاذ که نامش معاذه بود و زنی پیر و فرسوده بود، مانند زنان جوان نشاط می کرد و دست می زد و می گفت:
سخنی از صمیم قلب می گویم.
از خیر به یاد می آورم و خیر را آشکار می سازم.
محمد اشرف بنی آدم است.
از خودپسندی و جهل به دور است.
او ما را به سوی رشد و صلاح هدایت کرد.
خدای او هم وی را به خیر پاداش خواهد داد.
و ما اکنون به همراه دختر پیشوای هدایت می رویم.
پیشوای ما که خداوند فضیلت و شرف است.
عروس عزیز ما در نژاد ریشه دارد،
که من برای نژاد شامخ وی نظیری نمی بینم.
زنان پیغمبر، زنان مهاجر، زنان انصار، دختران مسلمان، همه دست می زدند، همه سرود می خواندند و دم به دم یک صدا الله اکبر می گفتند.
کلمه الله اکبر شعار زنان مسلمان بود و بدین ترتیب عروس را به حجله زفاف رسانیدند.
بدین ترتیب، واقعه عروسی علی و فاطمه که از مهم ترین وقایع سال دوم هجرت بود، صورت گرفت.
این عروسی در اول ماه رجب سال دوم هجرت انجام یافت.

فصل هفتم: جهاد احد

در سال سوم هجرت، در ابتدای سال، سر و صدای اندکی از گوشه های یثرب بر ضد اسلام برخاست و مسلمانان آن سر و صدا را فرو نشانیدند؛ اما این قضیه بزرگ تر از آن بود که بتوان به آسانی حلش کرد.
غزوه احد در ظاهر صورت خود به نفع مردم مسلمان خاتمه یافت.
اشراف مکه، یک گروه که نزدیک به هفتاد تن مرد نامور و سرشناس بطحا بودند؛ در بدر، جمعی در میدان جنگ و جمع دیگر دست بسته با دست مسلمانان مجاهد به خاک و خون غلتیدند.
شکست خوردگان هم به مکه بازگشتند، اما نگذاشتند ماجرا خاتمه بگیرد.
قرشی های کینه ورز از یک طرف خود را برای انتقام بزرگ آماده می کردند و از طرف دیگر یهودیان مدینه مانند کعب بن اشرف و ابو رافع در عین این که با رسول اکرم پیمان عدم تعرض بسته بودند با مکه محرمانه تماس می گرفتند و بت پرستان قریش را بر ضد یکتاپرستان مهاجر و انصار برمی انگیختند.
قریش که خود در آتش عداوت و کینه و لجاج می سوختند، بیش تر به جنب و جوش افتادند.
ابوسفیان که پس از عتبه و شیبه و عمروبن هشام و امیة بن خلف، قیادت مکه را احراز کرده بود به قریش اعلام داد که مطلقاً گریه و ماتم گرفتن بر کشته شدگان بدر حرام است. هیچ داغ دیده به خاطر غمی که در دل دارد حق ندارد اشک بریزد. هیچ زن حق ندارد بر پسر یا شوهر و یا برادرش گریه کند.
بگذارید این نغمه ها همچنان گره کرده و این اشک ها همچنان فشرده شده بمانند و آن قدر این کینه را پرورش دهید تا روز انتقام فرارسد.
ابوسفیان گفته بود که اگر اشک ها فرو بریزند و عقده ها باز شوند، قریش نمی تواند خون بهای خود را از مردم مدینه باز ستاند و انتقام خود را از محمد بازکشد.
این اعلامیه را چنان با ایمان و حسن قبول تلقی کردند که دیگر از هیچ خانه عزازده بانگ شیون بر نمی خاست و هیچ کس بر مقتول خود اشک نمی ریخت.
ابوسفیان که در غایله بدر کاروان سالار قافله قریش بود، اموال قریش را در دارالندوه نگاه داشته بود تا پس از جنگ حقوق تجار را به آنان بپردازد.
جنگ بدر به آن صورت پایان گرفت و تجار ذی حق نیز به دست مسلمانان هلاکت یافته بودند.
ابوسفیان آن ثروت هنگفت را که به چندین خانواده قرشی تعلق داشت در اختیار گرفته بود و فکر می کرد با این ثروت چه کند.
در این موقع که برای خون خواهی نقشه حمله به یثرب را می کشید؛ ناگهان به یاد مال التجاره و سرمایه های قریش افتاد. به یادش آمد که پول فراوانی که نزدیک به صد هزار مثقال طلای ناب است در دارالندوه ذخیره دارد. فکر کرد که خوب است با همین سرمایه برای حمله به مدینه سپاه تجهیز کند.
ابوسفیان جمعی از مردم فصیح و سخنور قرشی را به قبایل عرب فرستاد که در آن جا ماجرای بدر را با آب و تاب بسیار تعریف کنند و از مردم کمک بگیرند؛ زیرا محمد تقریباً دشمن مشترک قبایل عرب معرفی شده بود و همین معرفی کافی بود مردم جاهل را بر ضدش بجنباند.
وقتی که عرض سپاه دادند و سپاهشان از قبایل و احیای اطراف مکه و قریش و ثقیف و هوازن به پنج هزار مرد مسلح رسید و میان این عده سه هزار و دویست نفر شتر سوار و اسب سوار بودند و هشتصد نفر پیاده نظام بودند. و از لحاظ تجهیزات نظامی و آذوقه با بهترین وجهی آراسته شده بودند.
فرماندهی این سپاه با ابوسفیان صخر بن حرب بن امیه پدر معاویة بن ابی سفیان بود.
وقتی این خبر به مدینه رسید هیجان عظیمی در مسلمانان پدیدار شد زیرا واقعه ای به پیش آمده بود که نسبت با وقایع گذشته طرف مقایسه نبود.
عبدالله بن ابی سلول و جمعی از مهاجر و انصار عقیده داشتند که خوب است در شهر مدینه بمانند و در خود شهر از شهر دفاع کند اما جمعی از سلحشوران شمشمیر زن و نامجو مانند حمزة بن عبدالمطلب و سعد بن عباده و نعمان بن مالک به ملاحظه این که مبادا مشرکین قریش به مسلمانان ترس نسبت بدهند جداً مقاومت به کار بردند تا بالاخره رسول اکرم از مدینه به دامنه های کوه احد بسیج لشکر کرد.
در ابتدای عزیمت، نیروی اسلام به هزار نفر بالغ بود؛ ولی با مخالفت عبدالله بن ابی و سیصد نفر از طرفدارانش سپاه رسول الله به هفتصد نفر تنزل کرد.
ولی ابوسفیان همچنان با پنج هزار سوار مسلح خود به احد رسید و دو لشکر، لشکر شرک و جهل و بت پرستی از مکه و لشکر توحید و تقوا از مدینه در برابر هم قرار گرفتند.
رسول اکرم روی به سپاه اسلام آورد و این خطابه را ایراد فرمود:
به شما آن گویم که خداوند بی همتا به من گفت و آن وصیت کنم که از آسمان ها به من رسیده است.
پروردگار بزرگ مرا به بندگی خویش و نیکویی با بندگان فرمان داده و چنین دستور فرموده که همیشه پرهیزگار و پاکدامن باشم و هرگز حلال را با حرام در نیامیزم.
ثم انکم الیوم بمنزل اجر و ذکر لمن ذکر الذی علیه ثم وطن نفسه علی الصبر و الیقین و الجد و النشاط.
شما اکنون در مقام پاداش نیکو قرار گرفته اید.
شما در این مبارزات، سرمشق آیندگان باشید.
شما باید نفس خویش را بر صبر و یقین و کوشش و جنبش بنشانید.
این شما هستید که در برابر حوادث تاریخ قرار گرفته اید. باید آنچنان باشید که خویشتن را به بردباری و ایمان و فعالیت و نشاط درافکنید و دست به دست هم داده بر سبیل حوادث و بلایا سد آهنین بربندید.
مبارزه با دشمن کاری دشوار است. بسی مردی و مردانگی باید تا در نبردها به افتخار پیروزی توفیق افتد.
آفریدگار شما تا آن جا با شماست که فرمانش بپذیرید و اگر نعوذ بالله سر از فرمانش باز پیچید دیگر رحمت ها و مرحمت های آسمانیش با شما قرین نخواهد بود.
پیش روید و جهاد را با بردباری و استقامت آغاز کنید و از درگاه ایزد متعال مسألت بدارید که شرف و افتخار، بهره شما گردد. من همی تشنه رشد و رشادت شما باشم و بسیار از پریشانی و آشفتگی شما بیمناکم.
هرگز پسندیده ندارم که جوانمردان جنگجو در فعالیت های اصلاحی خود به هول دل و وسوسه نفس خود گوش دهند و به دلخواه ناهنجار خویش رشته وحدت و اتفاق را از هم بگسلانند. خداوند، یک چنین جمعیت پراکنده فکر را دوست نمی دارد و مسلم است که از نعمت پیروزی و برکات و توفیقات محرومشان خواهد داشت.
به قلب من از ملت اسلام چنین الهام شده که هر کس به خاطر رضای الهی از حرام روی برگرداند و ثواب خدا را بر لذت گناه رجحان دهد، به پاداش، از کیفر گناهان گذشته ایمن خواهد ماند و آنان که احسان کنند خواه کافر و خواه مسلمان باشند اجر خویش را از درگاه خدا بازخواهند یافت.
نیکوکار هر چند که از محفل توحید به دور باشد به مزد نیکوکاری خویش خواهد رسید، منتها نصیبش را در همین دنیا دریافت خواهد داشت.
آنان که به خداوند متعال ایمان آورده اند و روز بازپرسی را باور داشته اند، باید به روزهای جمعه در نماز جمعه شرکت جویند و در این مراسم مقدس، زنان و کودکان و بیماران و بردگان معاف باشند.
ای مردم مسلمان! آن کس که از خدای خویش بی نیاز باشد خداوند متعال هم از او بی نیاز خواهد بود. والله غنی حمید
الا ای ملت اسلام! از آنچه شما را به سوی فضایل و مکارم هدایت می کند، سخنی نمانده مگر آن که باز گفته ام و از آنچه مکروه و منهی است کلمه ای فرونگذاشته ام.
اوامر من شما را به خدای متعال و بهشت برین نزدیک می سازد و نواهی من شما را از بدبختی ها و شکست ها به دور می دارد.
روح الامین به ضمیر من القا کرده است که نفس زنده تا منتهای روزی خود را در این جهان به دست نیاورد تا پیمانه اش از زلال عمر لبریز نشود ترک زندگی نخواهد گفت و روزیش کاستن نخواهد گرفت. چنان افتد که اندکی دیرتر رزق مکتوب خود را به دست آورد؛ ولی محال است از رزق محروم بماند. بنابراین در طلب رزق حرص مورزید و دهان به حرام میالایید.
در طلب روزی به معصیت پروردگار متعال اقدام نکنید؛ زیرا خواه و ناخواه آنچه قسمت و نصیب شماست به شما خواهد رسید. و حرص شما، شتاب شما، بی باکی و بی پروایی شما، جز گناه برای شما حاصلی نخواهد آورد.
پروردگار متعال در کتاب کریم خود حلال را از حرام ممتاز فرمود و از مشتبهات که حلیت و حرمتش آشکار نیست نیز نهی کرد. آنان که دست به مشتبهات دراز کنند، خویشتن را به پرتگاه نزدیک ساخته اند، باشد که سقوط کنند و باشد که از سقوط در امان بمانند.
الا ای ملت اسلام! دربار پادشاهان را دیده اید که برای خویشتن حریمی محترم دارد؟
پادشاهان چنین باشند، در حریمی که میان رعیت محترم است به سر برند و آن پادشاه که سلطان سلاطین و ملک الملوک است، حریمش محرمات اوست.
پروردگار متعال ما آنچه را که در کتاب عزیز حرام شمرده، حدود خویش نامیده و مسلم است که هرگز وا نمی دارد کس به حدودش تجاوز و تعدی روا دارد.
ای ملت اسلام! منزلت یک مؤمن نسبت به اهل ایمان منزلت سر نسبت به پیکر است.
دیده اید در آن هنگام که سر درد گیرد و رنج صداع به جمجمه افتد پیکر آدمیزاد سراسر رنجور و بیمار شود؟
پس اگر مؤمنی به مشقت و عذاب افتد، اهل ایمان باید از مشقت و عذاب وی رنجور و آزرده شوند. والسلام علیکم
رسول الله خطابه خویش را با سلام به پایان رسانید و به سپاه اسلام فرمان دفاع داد.
پرچم کفر در کف جوانان عبدالدار دست به دست می گشت.
هر یک از پرچم داران که با شمشیر سلحشوران اسلام از پای در می آمد، دیگری پیش می تاخت و پرچم را از زمین بر می داشت.
خالد بن ولید مخزومی، از چپ و راست به نیروی اسلام حمله می آورد و در برابرش زبیر بن عوام همچون سد سکندر دفاع می کرد.
طلحه و زبیر در آن روز از خویشتن فداکاری ها نشان دادند ولی علی بن ابی طالب، علی که همچون سپری متحرک به دور سر پیغمبر اکرم می چرخید. علی در این جنگ نود زخم کاری برداشت و مع هذا از پای در نیامد؛ زیرا می دید که سپاه کفر قوی و نیروی اسلام ضعیف است.
زنان قریش که با پانزده هودج به احد آمده بودند، دور هند دختر عقبه و همسر ابوسفیان را گرفته بودند.
هند این شعرها را به آهنگ می خواند و زنان قریش دست می زدند و بت پرستان مکه را بر ضد مسلمانان تحریک می کردند.
هند می گفت:
ما دختران ستاره هستیم.
بر روی مسند می غلتیم.
همچون کبوتر به این جا و آن جا می جهیم.
همچون مروارید به بند گلوبند می لغزیم.
همچون بوی مشک به زلف ها می دویم.
اگر به سوی ما بیایید جای شما در آغوش ماست.
و اگر از ما روی بگردانید.
ما هم از شما روی بر می گردانیم.
و دیگر بر روی شما نمی نگریم.
زمزمه زن ها بر جسارت و جرأت کفار می افزود، تحریکشان می کرد؛ ولی سپاه اسلام از دفاع باز نمی ماند. دفاع می کرد، تا آخرین حد تحمل و شاید تا حدودی که از تحمل بشری گذشته است، ایستادگی و استقامت به کار می برد و اگر به آن اشتباه نظامی دچار نمی شد، تقریباً جنگ را می برد؛ ولی افسوس که فریب خورده بود.
ابو دجانه انصاری پس از علی سلحشورترین سربازان اسلام بود.
این مرد با عصابه سرخی که به سر بسته بود همچون شعله آتش بر دامنه های کوه احد زبانه می زد و به هر صف از صفوف کفار هر چند هم فشرده شده و سنگین بود که حمله می آورد، آن صف را در هم می شکست.
در یک حمله از حملات سنگین خود سپاه مکه را قهراً به عقب نشینی واداشت.
این عقب نشینی آنچنان وحشت انگیز بود که زنان قریش به عادت زنان عرب در مشکلات دامن های خود را بالا زدند و فریاد به وا ویلا درانداختند.
ابو دجانه همچنان نیروی مکه را به سمت قله های احد عقب می راند و زنان هم سر و پا برهنه ضجه می زدند و به دنبال سربازان خود می دویدند و هر چه به بازگشت و مبارزه دعوتشان می کردند. هر چه شماتت و ملامت می کردند سودی نداشت.
سپاه کفر تقریباً داشت در هم می شکست. ناگهان سربازان که تحت فرماندهی ابودجانه جهاد می کردند دست از تعقیب دشمن کشیدند و به غارت سربازان مکه پرداختند. این وقت غارت نبود. هر چه ابو دجانه به سربازانش فرمان پیشروی می داد اطاعتش نمی کردند.
در این هنگام یک دسته از نیروی مشرکین که تحت فرماندهی خالد بن ولید کمین گرفته بودند، فرصت را غنیمت شمردند. از کمین گاه در آمدند و به سربازان اسلام حمله آوردند.
در این حمله عبدالله بن جبیر تیرانداز چیره دست اسلام به شهادت رسید و پشت لشکر اسلام در هم شکست.
شهادت عبدالله بن جبیر و شکست تیراندازان سپاه اسلام، فراری های کفار را از قله احد بار دیگر به دامنه های کوه فرود آورد. این جا بود که دیگر مقاومت از نیروی اسلام رفت و فرار آغاز شد.
همه فرار کردند. همه رفتند. از آن هفتصد مرد مبارز که با پیغمبر در پای احد جهاد می کردند، بیش از چهارده نفر نماندند. از این چهارده نفر هفت نفر مهاجر بودند.
1- علی (علیه السلام) 2- ابوبکر 3- عبدالرحمن بن عوف 4- سعد بن ابی وقاص 5- طلحة بن عبیدالله 6- زبیر بن عوام 7- ابو عبیده جراح.
و از انصار هم هفت نفر پایدار مانده بودند:
1- حباب بن منذر 2- ابودجانه انصاری 3- عاصم بن ثابت 4- سهل بن حنیف 5- اسید بن حضیر 6- سعد بن معاذ 7- سعد بن عباده.
ولی این عده نیز تاب مقاومت نیاورده، گریختند چنان که در کنار پیغمبر جز علی و ابودجانه انصاری کسی بر جای نماند.
علی بود و ابو دجانه که از چپ و راست رسول الله می چرخیدند و حمله های مشرکان را که هدف مستقیم شان پیغمبر بود، در هم می شکستند.
ابو دجانه انصاری تا آخرین رمق جنگید و سرانجام در پیش پای پیغمبر به خاک و خون غلتید و علی تک و تنها ماند.
این جاست که عنوان:
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
در حق علی (علیه السلام) اعطا گردید.
این جاست که تاریخ اسلام به شهادت دوست و دشمن، علی را در احد تنها یار پیغمبر شناخته و به ایمان و شجاعت و شهامت و استقامت این جوان سر به احترام و تعظیم فرود آورده است.
از چپ و راست، سنگ به سوی پیغمبر پرانده می شد.
بت پرستان مکه که از ترس علی جرأت نداشتند پا به پیش بگذارند از دور سنگ می انداختند. یک سنگ به پیشانی پیغمبر رسید، خون از پیشانی رسول الله به گونه های آفتاب خورده و داغ شده اش جاری شد.
پیغمبر با دست، خون از سر و صورت خود پاک می کرد. سنگ دیگر به دهان پیغمبر خورد و چند دندان از دندان های ثنایای رسول اکرم را از قسمت پایین شکست. دهانش لبریز خون شد.
در این کر و فر که گاهی جنگجویان پیش می آمدند و گاهی به عقب می رفتند، ناگهان پای رسول خدا از لب گودالی لغزید و در آن گودال افتاد دشمنان اسلام هلهله و ولوله انداختند که:
الا ان محمداً قتل. الا ان محمداً قتل.
پیداست که این ندای مشئوم با روحیه سربازان اسلام چه می کند.
مصعب بن عمیر که تحت فرماندهی حمزة بن عبدالمطلب عموی پیغمبر با مشرکان می جنگید فریاد کشید:
و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئاً(41)
محمد هم پیامبری از پیامبران خداست.
پیامبران خدا در روزگارهای گذشته به جهان آمدند و از جهان رفتند، اگر محمد کشته شود یا بمیرد شما به جاهلیت بر خواهید گشت؟ آن کس که به کفر گذشتگان خود بازگردد، خدای متعال را زیانی نخواهد رسانید.
این سخن موجبات دلگرمی سربازان اسلام را که در رکاب حمزه می جنگیدند فراهم آورد؛ اما ترسوهایی که از پیرامون رسول الله اطهر فرار کرده بودند با خبر کشته شدن پیغمبر یک باره خود را باختند. دیگر به هیچ قیمتی راضی نبودند به جبهه جنگ برگردند.
سربازان اسلام یکی پس از دیگری به شهادت می رسیدند.
اما حمزه همچون شیری جنگ جوی به چپ و راست حمله می آورد و صفوف کفر را از هم می درید تا...
جبیر بن مطعم که از اشراف مکه بود غلامی داشت و این غلام وحشی نامیده می شد.
وحشی از فنون جنگ فقط فن زوبین بازی را خوب می دانست.
همه خبر داشتند که وحشی قهرمان زوبین بازی است.
هنگامی که سپاه مکه به سوی مدینه عزیمت کرد، هند دختر عتبة بن ربیعه همسر ابوسفیان، وحشی را به حضورش طلبید و گفت: من در حادثه بدر عزیزترین کسانم را از دست داده ام.
پدرم عتبة بن ربیعه، عمویم شبیة بن ربیعه. برادرم ولید بن عتبه، پسرم حنظلة بن ابی سفیان...
این چهار خون عزیز در کنار چاه بدر بر خاک ریخت. قاتل این چهار تن سه تن بیش نیست. یکی محمد است که اساس این بساط است و دیگری عمویش حمزه و بعد علی بن ابیطالب که برادرم ولید و پسرم حنظله را به قتل رسانیده است.
اگر تو از این سه تن یک تن را هم به خاک و خون بغلتانی علاوه بر این که تو را از جبیر خواهم خرید، آزادت خواهم ساخت.
علاوه بر این که از مال دنیا بی نیازت خواهم کرد. علاوه بر این همه پاداش هر چه بخواهی به تو خواهم داد.
برای وحشی این وعده، وعده گرانبهایی بود.
آزادی از قید بردگی، استغنا از مال دنیا، و عزیزتر از همه تمتع از زنی زیبا مثل هند.
وحشی زوبین خود را برداشت و به همراه نیروی کفر که به سمت مدینه عزیمت داشتند به راه افتاد و مطلقاً در کمین این سه نفر بود.
کمینگاه وحشی، پشت سنگی در سینه کش کوه بود که راه تقریباً باریکی از کنارش کشیده می شد و سپاه اسلام خواه و ناخواه باید از این راه باریک عبور می کردند.
این وقت، وقتی بود که سپاه اسلام عقب نشینی می کرد تا خود را به قله کوه برساند و از قتل عام دشمن در امان بماند.
ابتدا رسول اکرم را دید که از راه می رسد.
اما اصحابش چنان به دورش پره زده بودند و از چهار جانب در برابرش سینه سپر کرده بودند که باریک ترین راه برای عبور زوبین هم دیده نمی شد. از پیغمبر اکرم طمع برید. دوباره به انتظار نشست.
علی پیدا شد. علی تنها بود. وحشی در دل خندید، خوب شکاری است. باید علی را اغفال کند تا کارش را انجام بدهد؛ اما هرچه دقت کرد در علی غفلتی ندید.
خودش می گوید که خیال کردم پسر ابوطالب از پای تا سر چشم است. همه جا را می بیند به همه جا مراقبت و مواظبت دارد.
تا تکان بخورم نه تنها خودش را خواهد دزدید و از زخم زوبین من نجات خواهد یافت مرا هم زنده نخواهد گذاشت.
دندان بر جگر گذاشتم و علی را هم نادیده گرفتم.
در این هنگام چشمم به حمزه افتاد.
حمزه با آن قامت بلند و با آن هیمنه پهلوانی همچون شیر مست از راه رسید.
به وضع حمزه دقت کردم. دیدم این مرد آن قدر از خود مطمئن و آن قدر مغرور است که اصلاً اطراف خود را نمی بیند همچون شیر یال می جنباند و راه می رود. خونسرد ماندم تا به هدف رسید. زوبین را از لای پیراهنم در آوردم و پهلوی چپش را نشان گرفتم.
زوبین من پهلوی چپش را درید و از پهلوی راستش به در رفت.
این ضربه آن قدر گرم و سریع بود که گمان کردم زوبینم به خطا رفته است؛ زیرا حمزه را دیدم که غرش کنان به سوی من حمله ور شده است.
به سبکی باد از پیش او گریختم. چند قدم دیگر هم به دنبال من دوید ولی دیگر تاب و استقامت نیاورد و پشت یک تخته سنگ به خاک غلتید.
از دور نگاه می کردم. هنوز باور نمی داشتم که من حمزه را کشته باشم؛ ولی دیدم که سربازانش این جا و آن جا صدایش می کنند.
- یا ابا عماره! یا ابا عماره!
صدای سربازانش را می شنودم اما خود حمزه به این صداها جواب نمی داد.
خاطرم جمع شد که حمزه چشم از زندگی پوشیده است.
بی درنگ این مژده را به هند دادم. هند شادی کنان به همراهم راه افتاد تا نعش حمزه را نشانش بدهم.
وقتی چشم این زن به هیکل غرقه به خون حمزة بن عبدالمطلب افتاد، از شدت مسرت گردن بند مرواریدش را درآورد و به سوی من انداخت و آن وقت پهلوی جنازه حمزه نشست و کارد کوچکی را از غلاف کشید و سینه پهن و پهلوان حمزه را درید و جگرش را از جگرگاه کشید به علاوه مثلهاش کرد؛ یعنی گوش ها و دماغش را برید.
جگر حمزه را به نیش کشید. اگر چه جگر پاک حمزه از گلوی زن ابوسفیان فرو نرفت؛ اما هند به جگرخوار آکلة الاکباد معروف شد.
معاویه و فرزندان معاویه را مردم بنی آکلة الاکباد می نامیدند.

حمزه سیدالشهداء

رسول اکرم بر قله کوه از عمویش حمزه انتظار می کشید. این انتظار بیش از حد انتظار به طول انجامید.
علی را فرستاد از عمویش خبر بیاورد. وقتی چشم علی به حمزه مثله شده افتاد، سراسیمه به طرف پیغمبر برگشت و ماجرا را به عرض رسانید.
گفته می شود که هیچ روز در عمر پیغمبر اکرم ناگوارتر از روز قتل حمزه نگذشت.
رسول اکرم ردای خود را بر نعش حمزه انداخت و بر بالینش اشک ریخت و وی را به لقب سیدالشهداء مفتخر ساخت.
پیغمبر در نمازی که بر جنازه حمزه گذاشت، هفتاد بار الله اکبر گفت در صورتی که نماز میت بیش از پنج تکبیر ندارد.
وحشی دیگر روی خوشبختی ندید. از ترس انتقام مسلمانان، شهر به شهر و دیار به دیار می گشت. بالاخره پس از فتح مکه و فتح طائف ناچار شد که تسلیم شود.
او می دانست که پناهی جز اسلام ندارد. اما می ترسید پیش از آن که خود را به پیغمبر برساند و کلمه شهادت بر زبان بیاورد، مسلمانان دمار از روزگارش دربیاورند.
به همین ملاحظه سر و گوش خود را طوری پیچید که شناخته نشود و با همین سر و گوش پیچیده به حضور پیغمبر شرفیاب شد و عرض کرد:
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انک رسول الله
و بعد نقاب از روی خود برداشت.
رسول اطهر نگاهی به قیافه این مرد انداخت و فرمود:
- تو وحشی هستی؟
- آری یا رسول الله؟ از گذشته ها بگذر، مرا ببخش که اکنون به پناه اسلام راه یافته ام.
فرمود: خون تو همچون خون مسلمانان دیگر محترم است. تو را کسی نخواهد کشت؛ ولی همچنان که تا کنون دور از من می زیسته ای، از این پس از من دوری بگیر، از من دور باش. زیرا من نمی توانم رویت را ببینم.
وحشی دیگر اجازه نداشت به حضور رسول الله شرفیاب شود. آن قدر پنهان و سرگردان به سر برد تا پیامبر اکرم دار دنیا را بدرود گفت.
وحشی پس از رحلت رسول الله به مدینه آمد و در صف سربازان اسلام که در خلافت ابوبکر با مرتدین عرب جنگ می کردند، قرار گرفت.
وحشی در جنگ با مسیلمه کذاب، مسیلمه را هم با همان زوبین به قتل رسانید. خودش می گفت که من با زوبین بهترین و بدترین خلق خدا را به خاک انداخته ام.
وحشی تا زمان خلافت معاویه زنده بود.