فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

سیف البحر

بازرگانان قریش از ساحل دریای سرخ به سمت مکه بازمی گشتند، این گزارش به عرض رسول الله رسیده بود.
حمزه عموی دلاور خود را با سی تن از مهاجران مأمور فرمود که راه را بر بازرگانان قریش ببندند.
ابوحکم هشام بن حکم، معروف به ابوجهل، قافله سالار قریش بود، قریشی ها سیصد نفر بودند.
حمزه به سوی سیف البحر عزیمت کرد و در همان جا با بازرگانان قریش رو به رو شد.
بیش و کم مقدمات مبارزه آماده شده بود، اما با وساطت مجد بن عمرو جهنی، این برخورد هم با مصالحه انجام یافت و این دومین مانور بود که اسلام در برابر کفر به عمل می آورد. باید گفت در این مانور هم پیروزی با اسلام بود؛ زیرا مبارزه سی تن مهاجر با سیصد تن قرشی مسلح کار چندان مناسبی نبود.
و بعد: ابوجهل وقتی به مکه رسیده به مکه کافر، اعلام خطر کرد.
ابوجهل معنی این مانور را دریافت و گفت: دیر یا زود مدینه خواهد جنبید و دیگر جنبش خود را با صلح و صفا آرام نخواهد ساخت، تا کار مسلمانان سر و صورت نیافته و تا مبانی اسلام تحکیم نشده، باید این ریشه را از جا کند و به قول معروف تا مدینه روزگار مکه را به شام نرسانیده، مکه باید بر مدینه چاشت بخورد.
پسر عکرمه را با دویست تن، مرد مسلح به سوی مدینه فرستاد.
پیغمبر اکرم نیز ابوعبیدة بن حارث بن عبدالمطلب، عموزاده خود را با شصت نفر از مهاجرین در برابرشان تجهیز فرمود.
نیروی عکرمه هم مجهزتر و هم نزدیک به چهار برابر بیش تر بود. بنابراین قریش به موفقیت خود اطمینان زیادتری داشت، ولی حادثه ای پیش آمد که لشکر قریش روحیه اش را از دست داد.
هنگامی که طرفین در برابر هم صف کشیدند، مقداد و عتبه پسران عمرو که از مکه با سپاه قریش به سمت مدینه آمده بودند، اسب برجهانیدند و به سپاه اسلام ملحق شدند. این دو نفر مسلمان بودند و اسلام خود را مخفی می داشتند و چون نمی توانستند آشکارا مهاجرت کنند، بدین وسیله خود را از شر مکه کافر نجات دادند. فرار این دو مرد نامی از سپاه قریش، پشت لشکر عکرمه را شکست.
سعد بن ابی وقاص سردار معروف عرب، تیری از ترکش به در کشید و به سمت لشکر عکرمه نشانه گرفت و گفت:
- یا رسول الله گواه باش که هیچ کس پیش از من به سوی لشکر کفر تیر نینداخته است. دلیل من در این فداکاری این است که دین تو بر حق است و تو به راستی و عدالت مبعوث شده ای.
- کار مشرکین به همین یک تیر که به کسی هم آسیبی نرسانیده و هدفی نگرفته بود، ساخته شد.
عکرمه به این گمان که مسلمانان در گوشه و کنار کمینی گرفته اند و احتمال می رود که به هنگام فرصت از جای بجنبند و آرزوی بازگشت به مکه را برای همیشه در دل مشرکین بگذارند به عقب نشینی فرمان داد.
عکرمه با دویست تن لشکر مسلح و مجهز خود فرار کرد و مسلمانان از فرار دشمن بسیار خشنود شدند و باز هم با پیروزی به مدینه بازگشتند و به دنبال این مانور، چند مانور دیگر هم که تحت رهبری سعد بن ابی وقاص و چند تن دیگر از دلاوران مهاجر و انصار صورت گرفته بود، ترتیب داد تا بنیان جنگ بدر پی ریزی شد و مسلمانان ستم کشیده و زجر دیده و از دست مشرکین مکه به مدینه فرار کرده، آماده شدند که ضربه کمرشکنی بر قریش بت پرست فرود آرند.

جهاد بدر

لغت بدر در زبان عرب به معنی ماه شب چهارده است. وقتی که هلال در چهاردهمین شب طلوع خود به کمال درخشش و روشنایی رسد، نامش بدر باشد و از این کلمه در میان عرب به خاطر نام گذاری ها هم استفاده می شود.
عرب ها بر خلاف ایرانیان نام مرد را بدر گذارند و بدر بن مخلد بن نضر بن کنانه در میان مکه و مدینه، چاهی حفر کرده بود که از دو لحاظ نام آن چاه را بدر گذارده بودند.
بدر به مناسبت نام کسی که چاه را احداث کرده و بدر به مناسبت هندسه ای که در کندن این چاه به کار رفته بود. دایره این چاه چنان مستدیر بریده شده بود و آب چاه، آن قدر روشن و درخشان بود که آن چاه را هم به ماه چهارده تشبیه کرده بودند و اسمش را بدر گذارده بودند.
کاروانی که از مکه به شام می رفت و از شام به مکه برمی گشت بر لب این چاه بارانداز می کرد و رسول اکرم برای این که مشرکین قریش را آهسته، آهسته به قدرت اسلام آشنا سازد، نقشه یک حمله وحشت انگیز را بر کاروان قریش طرح فرموده بود.
این مسلم است که تطهیر مکه از بت ها و بت پرست ها نخستین هدف رسول اکرم بود و پیغمبر گرامی اسلام شب و روز با این فکر به سر می برد که هر چه زودتر خانه خدا را از چنگ مشرکین قریش به در بیاورد، ولی حمله به کاروان قریش نتیجه تهدید کودکانه ای بود که از ابوجهل طی یک پیام به گوش پیامبر اسلام رسیده بود.
ابوجهل در آن پیام جاهلانه رسول خدا را تهدید کرده بود که بالاخره قریش بت پرست از مکه به مدینه حمله خواهد آورد و اساس این دین جدید را که در سایه نخلستان های یثرب دارد رشد و کمال می گیرد، از جای خواهد در آورد. رسول اکرم فرمود:
ان ابا جهل بالمکاره و العطب یهددنی و برب العالمین بالنصرة و الظفر یعدنی، وعد الله اصدق و القبول من الله احق
ابوجهل مرا به رنج ها و ناگواری ها تهدید می دهد، ولی پروردگار دو جهان به من وعده پیروزی عطا فرماید و مسلم است که وعده پروردگار، راست تر و صادق تر است و سزاوار است که من وعده خدای خود را قبول کنم.
پیغمبر فرمود: که ابوجهل سرانجام در راه جهل و ضلالت خود به خاک و خون خواهد غلتید و مشرکین قریش جبراً در برابر قرآن مجید به زانو خواهند افتاد و این حقیقت، خواه و ناخواه، صورت خواهد پذیرفت.
رسول اکرم، مثل همیشه بار دیگر، مشرکین قریش را به کلمه توحید دعوت فرمود، شاید ابوجهل را از این لجاج و عناد که به پیش گرفته بازگرداند، ولی ابوجهل مردی نبود که بتواند از گمراهی گذشتگان خود دست بردارد و به سوی صراط مستقیم راه برگیرد.
ابوسفیان صخر بن حرب کاروان سالار قریش با مال التجاره از شام به مکه بازمی گشت و این خبر به مدینه گزارش شده بود.
رسول اکرم دستور فرمود که مسلمانان مبارز بسیج کنند و قافله قریش را در طی راه در هم بشکنند و بدین ترتیب بنیاد شرک را در سرزمین بطحا به لرزه درآورند.
تا آن وقت، در این یک سال و چند ماه که مسلمانان به مدینه هجرت کرده بودند، بارها به عزم ارعاب قریش تجهیز سپاه شده بود، ولی هیچ کدامش تا این درجه جدی و اساسی نبود.
آن تجهیزات بیش تر به یک مانور نظامی شبیه بود، ولی این تجهیز، یک جنگ بزرگ، آن هم نخستین جنگ میان نور و ظلمت و توحید و شرک و هدایت و ضلالت بود.
مسلمانان با شور و حرارتی بی مانند این ندا را اجابت کردند. در این جهاد مسلمانان، آن قدر علاقه نشان می دادند که جوانان خردسال همچون عبدالله ابن عمر و اسامة بن زید و رافع بن خدیج و براء بن عازب و زید بن ارقم و زید بن ثابت هم شمشیر و سپر برداشته و در صف سپاه اسلام قرار گرفته بودند، منتها پیامبر اکرم از قبول آنان خودداری فرمود.
باری رسول اکرم تجهیز سپاه کرد. عده ای که سپاه اسلام را در نخستین جهاد تشکیل می دادند سیصد و سیزده تن بودند که اگر پیغمبر اکرم، یعنی فرمانده این سپاه را هم یک سرباز بشماریم، عده مجاهدین بدر به سیصد و چهارده تن می رسد.
از این سیصد و چهارده تن، هشتاد و چهار تن از مهاجران و دویست و سی و یک تن از انصار بوده اند.
جهت حرکت، مسیر کاروان قریش بود که از شام به سوی مکه می رفت و محیط بدر جای مناسبی برای ایجاد اردو و میدان مبارزه بود.
ابوسفیان با قافله قریش از شام به سمت مکه می آمد و بی آن که سخنی بر زبان بیاورد از حمله ناگهانی مسلمانان بیمناک بود.
نگرانیش این بود که نکند حمله به صورت مانور صورت بگیرد و کاروان قریش بی خبر از همه جا در محاصره مردم مدینه درافتند.
این جا و آن جا گوش به زنگ بود. از اعراب بیابان، از راهگذرهای آشنا و بیگانه جستجوها می کرد تا وقتی که به بدر رسید.
در این جا از مجد بن عمرو جهنی پرسید که آیا طی این چند روز از مسلمانان یثرب کسی به این سرزمین پای گذاشتند؟
مجد بن عمرو گفت: از مسلمانان یثرب کسی را نمی شناسم، ولی در سه روز پیش دو شتر سوار بر لب این چاه فرود آمدند و قمقمه خود را پر آب کردند و رفتند.
ابوسفیان بی درنگ به لب چاه رفت و از سرگین شتران دریافت که این دو نفر از مردم مدینه بودند؛ زیرا تنها مردم مدینه به شتران خود خرما می دادند و ابوسفیان در سرگین شترها، استخوان خرما یافته بود.
- برگردیم، تا زود است برگردیم وگرنه محمدی ها روزگار را بر ما سیاه خواهند کرد.
قافله قریش از سرزمین بدر به سمت شام بازگشت و برای این که مشرکین قریش را در جریان کار بگذارد، ضمضم بن عمرو خزاعی را در برابر ده سکه از طلای سرخ و یک شتر بیابان نورد اجیر کرد که طی سه روز خود را به مکه برساند و اشراف قریش را از ماجرای راه خبردار سازد و بعد خود را از راه ساحل دریای سرخ، به جده رسانید تا از آن جا به مکه راه یابد. ضمضم ابن عمرو وقتی که به مکه رسید، گوش شتر خود را برید و خود نیز وارونه بر پشت شتر نشست و فریاد کشید:
- ای پسران بطحا و مکه! ای اشراف قریش، اگر به مال التجاره خود علاقه مند هستید، اگر مال و جان و شرف خود را می خواهید، هر چه زودتر بسیج جنگ کنید، هر چه زودتر بر محمد و پیروانش بتازید، وگرنه هستی خویش را وداع گویید.
قریش از این خبر ناگهانی سخت به وحشت افتادند و بی درنگ به تجهیز سپاه پرداختند و می شود گفت که بسیج عمومی دادند؛ زیرا عده زیادی از قریش با کراهت تمام به سوی این جبهه عزیمت کردند و جمعی را مانند امیه بن خلف و عقبه و شیبه و عباس بن عبدالمطلب و عقیل بن ابی طالب، جبراً به همراه خود برداشتند. هیچ کس مانند ابوجهل به این جنگ اصرار نمی ورزید.
قریش با جمعی که به قول رسول اکرم جگرگوشگان مکه بودند، مانند عقبه و شیبه، پسران ربیعه، و ابو البختری و حکم بن حزام و حارث بن عام و طعنة بن عدی و نضر بن حارث و زمعة بن اسود و ابوالحکم هشام بن حکم ابوجهل امیة بن خلف و پنجاه مرد مسلح، خیمه به سوی یثرب زدند.
اگر چه در منزل هدة قیس بن امرء القیس از جانب ابوسفیان گزارش داد که قافله از خطر رهایی یافته و با سلامت به مکه خواهد رسید، ولی ابوجهل که سخت شیفته جنگ بود گفت:
- این محال است که ما از نیمه راه به مکه بازگردیم.
ما تا به بدر نرویم و بر سر چاه بدر شراب ننوشیم و بساط عیش و نوش برپا نسازیم، محال است بازگردیم.
ما باید این مانور عظیم را پیروزمندانه به پایان رسانیم تا محمد و پیروانش بدانند که در برابر خود با چه نیروی عظیمی رو به رو هستند. این رعب دهشت آور تشکیلات دین جدید را به هم خواهم ریخت.
بزرگان قریش می دانستند که سخن ابوجهل فقط از سرچشمه لجاج و عناد مایه می گیرد، مع هذا چاره ای جز اطاعت نداشتند؛ زیرا عمر بن حضرمی به دست مسلمانان کشته شده بود و برادرش عامر بن حضرمی از اشراف قریش تقاضا می داشت که به خون خواهی برخیزند و چون طرد پناهنده در مراسم قومی عرب، بسیار ناپسند و حتی ننگ شمرده می شد، خواه و ناخواه، نیروی قریش به سمت بدر حرکت کرد و رسول اکرم نیز با سیصد و سیزده تن از مهاجرین و انصار به این سوی پیش می آمد و سرانجام این دو نیرو در برابر هم قرار گرفتند.
آن روز، روز جمعه، روز جمعه هفدهم ماه مبارک رمضان بود که این دو نیرو در برابر هم قرار گرفتند.
سپاه اسلام که سیصد و سیزده تن بیش نبودند و نیروی قریش که نهصد و پنجاه نفر مرد سوار و مسلح بودند و روزی از نه تا ده نفر شتر نحر می کردند.
رسول اکرم در این نبرد شخصاً فرماندهی نیروی اسلام را به عهده داشت.
دستور فرمود که سه پرچم برافراشتند:
نخستین، پرچم مهاجران بود که به دست مصعب بن عمیر بن هشام سپرده شد.
دوم، پرچم قبیله خزرج بود که دارنده اش حباب بن منذر بود.
سومین پرچم را سعد بن معاذ که سید قبیله اوس بود، به دست گرفت.
نیروی اسلام که اساساً به قصد حمله به کاروان قریش مدینه را ترک گفته بودند، در ابتدای کار روحیه چندان توانایی نداشت؛ زیرا عده اش کم و سلاحش نامنظم و تجهیزاتش ضعیف بود، ولی با وعده ای که رسول صادق الوعد به آنان داده بود، روحیه اش تقویت یافت و همچون سدی پولادین در برابر دشمن بر پای ایستاد.
رسول اکرم با چوب کوتاهی که در دست داشت صفوف خویش را نظام می داد.
سواد بن غزیه که یک تن از انصار بود، کمی جلوتر آمده بود. پیغمبر آهسته به سینه اش زد و فرمود:
- استو یا سواد! راست بایست.
سواد فرصت را غنیمت شمرد و عرض کرد: یا رسول الله! گناهی از من سرنزده بود تا به وسیله چوب تنبیه شوم. من از دست حق گزار تو به ناحق چوب خورده ام.
- حالا تکلیف چیست؟
سواد بی پروا گفت: یا رسول الله! تکلیف این است که بر وفق دین مبین تو حکم قصاص اجرا شود.
رسول اکرم بی درنگ آمد و چوبی را که در دست داشت به دست سواد داد و بعد سینه خود را برهنه کرد تا عمل قصاص انجام پذیرد.
مردم که سواد را با چوب کشیده دیده بودند، خیال می کردند این مرد مدنی بر سینه رسول، یعنی مخزن وحی و صندوق قرآن، چوب خواهد زد.
سواد پیش آمد، سیصد و دوازده جفت چشم به این مرد نگران مانده بود.
همه از خود می پرسیدند:
- آیا سواد آن قدر دل سیاه و روسیاه است که بر سینه رسول الله چوب بکوبد؛ هر چند هم که به حق باشد؟!
ولی دیدند که سواد چوب را از کف انداخته و پیغمبر را به آغوش کشیده، سینه اش را غرق بوسه ساخت و عرض کرد: یا رسول الله! این سعادتی بی مانند بود که در آستان مرگ سینه برهنه تو را ببوسم.
در این هنگام پیغمبر گرامی اسلام در برابر نیروی خویش، این خطابه را ایراد فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم
بدانچه پروردگار بزرگ فرمان می دهد من نیز فرمان می دهم و از آنچه وی را ناپسند آید بازتان می دارم.
خداوند بی همتای ما راستی و درستی را دوست می دارد و مردم جوانمرد و فداکار را در ملکوت مقدس خویش جای می بخشد. مدار برتری و بزرگی در مرام مقدس اسلام پرهیزکاری است، آنان که از همه پرهیزکارترند از همه کریم تر و شریف ترند، ولی قرآن مجید ما در پیشگاه عدالت خویش همه را برابر و یکسان می نگرد. قرآن کریم بر همه به یک روش حکومت فرماید.
چنین مقدر بود که در این سرزمین، کسان ما برخی برهنه پای و برخی تهی دست گرد آیند و بر مردمی که از مردی و مردمی بویی نبرده اند؛ حمله آورند و به عقیده استوار خویش با ضرب شمشیر و صفیر تیر، چیرگی و پیروزی بخشند.
ما همی بکوشیم و پیش رویم، اما این کوشش ها و در نتیجه پیشروی ها هنگامی در پیشگاه پروردگار، پسندیده آید که کوشش ها فقط به خاطر حق به کار رود و پیشرفت به سوی حق صورت پذیرد، وگرنه بیهوده به این زمین رخت کشیده ایم و بیهوده زحمت سفر بر خویش آسان گرفته ایم.
لا یفعل الله فیه من احد الا ما سعی به وجهه
پروردگار متعال جز خلوص نیت از کس نپذیرد و عبادت مقبوله در درگاه وی آن عبادت باشد که صمیمانه ادا گردد، در همه جا باید بردبار و پایدار بود.
مردان مبارز اگر در مبارزه خویش ثبات و شهامت به کار نبرند، در هم شکنند و از پای درآیند.
از کوه های شعله ور بالا روید و بر دریاهای خون و آتش شنا کنید. هدف شما حق است و آن کس که حق را هدف خویش قرار دهد هر چند در راه این هدف سر و جان ببازد، زیان کار نخواهد بود.
بنده بردبار، محبوب پروردگار است و جان خستگی ناپذیر، خواه دیر و خواه زود، شاهد ظفر را به آغوش خواهد کشید. خصلت صبر در حوادث عظیم، مایه نجات و وسیله رستگاری است. پروردگار توانا از برکت صبر، اندوه ها و غموم را از قلب مردم صابر بزداید و در آن جهان نیز به سعادت و فلاحشان رساند.
نبی الله در میان شماست، به شما امر می دهد، شما را نهی می کند، امر وی امر به معروف و صالحات و خیرات است و نهی او از منکرات و ملاهی و مناهی است.
حیا کنید، از کرداری که خدای شما را به خشم آورد، پرهیز جویید؛ زیرا خدای شما در کتاب کریم خود فرماید: لمقت الله اکبر من مقتکم انفسکم(37)؛ خشم الهی خشمی عظیم و هولناک است.
نیکو بنگرید تا در این کتاب عزیز به کدام کردار فرمانتان داده و از کدام کردار نهیتان فرموده است.
نیکو بنگرید که پروردگار متعال از آیات بینات خویش چه جلوه ها به چشم اندازتان افکنده و شما را از انحطاط و مذلت چگونه به عزت و علا رسانیده است.
پس به این دین مبین، به این قرآن کریم که مایه عزت و شرف و سعادت شماست، تمسک جویید تا پروردگار خویش را از خود خشنود سازید.
چنان باشید که خداوند متعال از شما راضی باشد و چنان کنید که به پاداش آن شایسته رحمت و مغفرت وی گردید.
پروردگار متعال به مجاهدین اسلام حیات جاویدان وعده فرموده و وعده وی همیشه حق و گفتار وی همه جا عین صدق است.
به آنچه وعده داده، وفا خواهد کرد و آنچه گفته همه را به حقیقت و راستی خواهد آراست.
و همچنان کیفری که به بدکاران و مردم منافق خواهد داد، کیفری بسیار دشوار و شدید باشد.
و انما انا و انتم با لله الحی القیوم، الیه الجأنا ظهورنا و به اعتصمنا و علیه توکلنا و الیه المصیر.
من و شما آفریده خداوند حی و قیوم باشیم و بدو تعلق داریم و به سوی او باز خواهیم گشت.
پشتیبان ما او باشد و جز او پناه و ملجأ و ملاذی برای ما نیست، من مغفرت و مرحمت الهی را از برای خویش و شما مسألت می دارم.
در این هنگام نیروی اسلام که حالت حمله به خود گرفته بود، پیغمبر فرمود:
- تا اجازه ندهم حمله میاورید و اگر به سوی شما جنبیدند، دشمن را به تیرباران بگیرد. خونسردانه به هدف تیر بیندازید و احتیاط کنید که ترکش هایتان از تیر تهی نماند.
من اصراری به جنگ ندارم. اگر دشمن به صلح گراید نیز دوست می دارم که با دشمن سر صلح گیرم.
از نیروی قریش، عمیر بن وهب دستور یافته بود که لشکر اسلام را بازبین کند تا اگر کمینی گرفته اند، کمینگاه شناخته شود.
عمیر بن وهب پس از یک بازدید دقیق، به سوی لشکرگاه قریش بازگشت و به فرماندهان مکه گفت:
کمینگاهی ندیده ام تا موجب تشویش و هراس باشد. همین هستند که هستند، ولی قومی مخوف و مرموز به چشم می آیند. بر پشت این شتران آب کش که از مدینه به این سرزمین آمده اند، هر چه دیدم مرگ دیدم، فداکاری دیدم، زهر قاتل دیدم. این قوم در این خاموشی هول انگیز که به خود گرفته اند، همچون افعی، نیش مسموم خویش را در کام می گردانند و انتظار می برند که ناگهانی به سوی ما جنبش کنند.
من چنان احساس می کنم که این قوم تا به تمامی کشته نشوند، راه را به روی ما باز نکنند و مسلم است که تا هر کدام حریف خود را از پای در نیاورند، خود از پای درنیایند.
عمیر بن وهب در انتهای گزارش خود گفت:
من عقیده دارم که اگر با این قوم از در صلح درآییم به صلاح ما باشد.
عبتة بن ربیعه و جمعی دیگر نیز چنین عقیده داشتند، ولی ابوجهل و گروهی از جهال قریش جنگ می خواستند؛ زیرا فکر می کردند که در این پیکار، ریشه اسلام را از جای خواهند درآورد.
بالاخره ابوجهل کار خود را صورت داد و ندای صلح خواهی رسول اکرم بی جواب ماند.
معرکه کارزار گرم شد. عتبة بن ربیعه با برادرش شیبة بن ربیعه و پسرش ولید، نخستین کسانی بودند که پا به میدان کارزار نهادند.
از لشکر اسلام، عوف و معود، پسران حارث و عبدالله بن رواحه، به نام مبارزه اسب به میدان جهانیدند، اما عتبه که از متشخص ترین خاندان های قریش و سلاله عبد مناف بود، گفت: ما شما را شایسته مبارزه نمی شناسیم. ما جز بنی اعمام خود کسی را حریف خویش نمی بینیم.
این سه تن که از انصار بودند به جای خود بازگشتند و در عوض، علی بن ابی طالب (علیه السلام) و حمزة بن عبدالمطلب و عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب پا به میدان جهاد گذاشتند و وقتی خود را به نام و نسب یاد کردند، عتبة بن ربیعه گفت: این سه تن کفو کریم ما هستند. ابتدا امیرالمؤمنین علی با ولید بن ربیعه درآویخت و در نخستین ضربه، با شمشیر خویش بازوی بریده ولید را از منکب فروانداخت، ولید با دست سالم خود آن بازوی بریده را به سوی علی انداخت. علی (علیه السلام) می گوید: آن بازوی بریده بر سر من فرود آمد و چنان سنگین فرود آمد که گمان کردم کوه پاره ای بر سر من کوبیده اند.
ولید که یک دست خود را از دست داده بود به سمت پدر گریخت، ولی علی (علیه السلام) در طی راه با ضربه دیگر کارش را ساخت و بعد به کمک عموی خود حمزه به سراغ شیبه رفت و با یک ضربه شمشیر شیبه را هم از پای درآورد.
عبیدة بن حارث با عتبة بن ربیعه همچنان گرم مبارزه بودند.
عبیده و عتبه به دست یکدیگر کشته شدند. عتبه در همان میدان جا به جا به هلاکت رسید، ولی عبیده پس از پایان جنگ با همان زخم که از دست حریف خود خورده بود، شهادت یافت.
قتل عتبه و شیبه و ولید که ستون فقرات مشرکین را تشکیل می دادند، پشت سپاه مکه را شکست.
البته در جنگ تن به تن، نیروی قریش دیوانه وار از خود دفاع می کردند، ولی روحیه خود را به سختی باخته بودند و از این طرف مسلمانان، جانانه جهاد می کردند و سر از پا نمی شناختند. ایمان لشکر اسلام، تجهیز سنگین و عظیمی بود که لشکر قریش با همه قدرت و جلادت خود نمی توانست بر آن چیره گردد.
سالقی فی قلوب الذین کفروا الرعب فاضربوا فوق الاعناق و اضربوا منهم کل بنان(38)
آن ترس که پروردگار متعال در قلب کفر افکنده بود، حربه کارگری بود که بر پیکر قریش فرود آمد و دیگر قدرت حمله و حتی دفاع را نیز از دست داده بودند.
در این جنگ، علاوه بر عتبه و شیبه و ولید، ابوجهل نیز به هلاکت رسید، به علاوه هفتاد تن از رجال قریش دستگیر و اسیر شدند و از نهصد و پنجاه نفر مرد مسلح که مکه را به عزم حمله بر مدینه ترک گفته بودند، جز عده ای انگشت شمار به مکه بازنگشتند و این عده هم سخت از نیروی اسلام ترسناک و هراسان بودند.
جنگ بدر که نخستین جهاد نیروی اسلام بود، صد در صد به نفع مسلمانان پایان یافت.
این نخستین حمله مسلحانه اسلام بر شرک و بت پرستی بود. این نخستین حمله با پیروزی صورت گرفت.
مدنی ها، باغبان های یثرب، آن ها که زندگی خود را از نخلبانی و خرمافروشی تأمین می کردند، در برابر قرشی های مکه که همه بازرگان و ثروتمند و همه به قول راهب بحیرا از سادات عرب شمرده می شدند و گمان داشتند که زمین و آسمان به خاطر آنان آفریده شده و گل وجودشان از نور و نار گرفته شده و نسب به نژادی آسمانی می برند، نه تنها قیام کرده اند، نه تنها دست به شمشیر و پنجه به سوی کمان دراز کردند، بلکه در کنار چاه بدر پیروزمندانه سرهایشان را همچون برگ خزان با دم شمشیر به خاک ریختند.
قرشی های مکه از دست باغبانان مدینه شکست خوردند. به دست مردمی که با شتران آب کش به جنگ آمده بودند، قربانی شدند.
این نخستین جلوه اسلام، در حقیقت معنی اسلام بود. اسلام در حقیقت معنای خود بت شکنی، نژادشکنی، عنوان شکنی، پست کردن عزیزان بی جهت، به خاک ریختن آبروهای بیهوده، بر زمین مالیدن بینی های پرباد است.
وقتی قریش در لب چاه بدر به زانو دربیاید، خونش با خاک بیامیزد، طناب اسارت به گردنش درافتد، در پیش پای نخلبانان یثرب تحقیر و توهین شود، اسلام در حقیقت معنای خود جلوه می کند.
محمد بن عبدالله، رسول الله (صلی الله علیه وآله) با انصار پیروزمندانه خود در کنار گودالی که کشتگان قریش را بلعیده بود ایستاد و یک، یک را به نام خواند:
عتبة بن ربیعة! شیبة بن ربیعه! ولید بن عتبه! عمرو بن هشام! امیة بن خلف! حنظلة بن خنجر! ای اشراف عرب! ای سادات مکه! خود را چگونه می یابید، هل وجدتم ما وعد ربکم حقاً؟ آنچه را خدای متعال به شما وعده داده یافتید؟
فأنی وجدت ما وعدنی ربی حقاً اگر از من همی پرسید، آنچه را که خدای مهربان و توانای من به من وعده فرموده یافته ام، وعده های خدای خویش را حق یافته ام.
شما خویشاوند من بوده اید، ولی خویشی از بیگانه بیگانه تر، بیگانه ای آزاردهنده، بیگانه ای خون خوار، دشمنی ناجوانمرد و فرومایه.
پیامبر پروردگار را به دروغ نسبت داده اید، تکذیبش کرده اید، تحقیرش کرده اید، سنگ بر سر و رویش باریده اید، به قصد جانش شمشیر کشیده اید، و سرانجام از خانه و خانواده اش وی را طرد کرده اید تا بطحا را ترک گفت و به یثرب رخت کشید و اینک مردم یثرب، آنان که از خون و نژاد من نیستند، به دین خدا تسلیم شده اند و تصدیقم کرده اند و در رکاب من شمشیر بر کمر بسته اند و شما را از اوج نخوت و خویشتن پرستی، قهراً فروکشیده اند و آلوده به خاک و خون به این گودال فروریخته اند. چونید ای اشراف مکه! ای عقبة بن ابی معیط! ای زمعة بن اسود! ای عقیل بن اسود! ای عمیر بن عثمان! ای عثمان بن مالک! ای عاص بن میشام! ای بنی عبد شمس عبدالدار! ای بنی اسد بن عبد العزی! ای بنی مخزوم! چونید ای بت پرستان جاهل!
هم اکنون سزای کردار خویش را در کنار خویش می یابید، هم اکنون کیفر نافرمانی خود را درمی یابید: فذوقوا و بال ما کسبت ایدیکم مزه کردار خویش را نیکو بچشید.
عمر عرض کرد:
- یا رسول الله! با این پیکرهای بی جان، با این مرده ها سخن می گویید؟ اینان که گوش شنوا ندارند.
رسول اکرم فرمود:
- به خدا قسم که اینان از شما شنواترند. می شنوند، منتها زبان سخن گو در کامشان خشکیده و فرصت معذرت از کفشان رفته، روزگارشان به سر آمده است.
و سپس به عبدالله بن کعب دستور فرمود: غنایم جنگی را به یک جا گرد آورد و فرمان داد که مجاهدین پیروزمند بدر از میدان جنگ به مدینه بازگردند.
در منزل اثیل اسرای جنگی را به حضور رسول اکرم عرضه دادند.
اسرا میان کلمه اسلام و پرداخت فدیه خون بهای یک انسان مخیر بودند. از اسرای بدر هیچ کس اسلام نپذیرفت، ولی جمعی به وسیله فدیه از مرگ رهایی یافتند و جمع دیگر همچنان در حال اسارت به مدینه رسیدند.
رسول الله (صلی الله علیه وآله) در مدینه از وجود اسرای قریش که غالباً از نوشتن و خواندن سررشته داشتند استفاده فرمود و فرزندان انصار را به آنان سپرد تا خواندن و نوشتن را به کودکان مدینه بیاموزند و این نخستین مؤسسه فرهنگی بود که در سال دوم هجرت در مدینه به وجود آمد.
وقتی با اسرای بدر به مدینه بازگشت فرمود: سوده دختر زمعه که پدرش در جنگ بدر به هلاکت رسید، به خاطر کشته شدن پدر و عموی خود گریه کرد و اندکی هم احساسات عهد جاهلیت را ابراز داشت. این حرکت ایجاب کرد که رسول اکرم وی را طلاق گفت و پس از چند سال با شفاعت عایشه دوباره به افتخار همسری پیامبر بزرگ شرف یافت.

سال دوم هجرت

در دومین سال هجرت، یهودیان بنی قینقاع را که بر خلاف معاهده عدم تعرض رفتار کرده بودند، از مدینه اخراج فرمود و دوبار هم بر ضد مشرکین مکه که به دنبال واقعه بدر جنبش هایی از خود نشان می دادند، بسیج جنگ داد، اما چون قریشی ها هنوز از خستگی شکست بدر در نیامده بودند، پشت به جنگ دادند و فرار کردند.
ولی مهم ترین واقعه ای که در سال دوم هجرت به وجود آمد، تزویج فاطمه زهرا (علیها السلام) با علی مرتضی (علیه السلام) است.
فاطمه زهرا (علیها السلام) در این هنگام دختری بود که پانزده سال و ده روز از عمر مبارکش می گذشت و بنا به تقاضای محیط عربستان و عادت اجتماعی اعراب، این دختر به حد رشد رسیده بود و مسلم است که بزرگان عرب به خواستگاریش پا به پیش می گذاشتند و سعی می داشتند که شرافت دامادی رسول الله را به دست آورند.
ولی رسول اکرم در پاسخ مردمی که لب به تقاضا می گشودند می فرمود:
- من از فرمان خدا انتظار می کشم. تا دستور آسمانی به من نرسد، درباره فاطمه سخنی نخواهم گفت.
یک روز ابوبکر بن ابی قحافه با عمر بن خطاب و سعد بن معاذ و جمعی از بزرگان مهاجر و انصار در مسجد اعظم مدینه سخن از فاطمه زهرا به میان آوردند و در میان این عده کسانی هم بودند که به خواستگاری رفته بودند و جواب منفی دریافت داشته بودند.
ابوبکر گفت: دیگر کسی جز علی نمانده که از فاطمه خواستگاری کند. به گمان شما چرا علی پا به پیش نمی گذارد.
سعد بن معاذ جواب داد:
وقتی بزرگان مهاجر و انصار و اشراف قریش از این وصلت پرافتخار محروم بمانند، چه جا برای علی خواهد ماند.
ابوبکر گفت: این طور نیست. علی از شخصیت و شرف خود نومید نیست، تنها چیزی که این جوان را از عرض تمنا بازمی دارد تهی دستی اوست.
- اگر علی بتواند مقدمات ازدواج را فراهم کند، بعید نیست که رسول اکرم وی را به دامادی خود برگزیند.
مگر نمی دانید که علی در پیشگاه خدا و رسول تا چه اندازه محبوب است.
- می دانم.
ابوبکر فکری کرد و به دنبال حرف های خود گفت:
- من عقیده دارم با خودش صحبت کنیم. علی را ببینیم، از وی بپرسیم چرا دختر عموی خود را از رسول الله نمی خواهد. اگر به راستی مانعی جز فقر ندارد، ما به وی کمک خواهیم کرد. ما این عروسی را برایش به راه خواهیم انداخت.
عمر و سعد بن معاذ این فکر را پسندیدند و با ابوبکر سه نفری به عزم دیدار علی رو به سمت نخلستان های مدینه نهادند.
می دانستند که علی کجاست. می دانستند که علی اکنون با شتر آب کش خود در نخلستان یک نفر از انصار کار می کند و به نخل هایش آب می دهد. رو به آن سمت گذاشتند، از راه رسیدند و به علی سلام کردند. علی دست از آبیاری کشید و پرسید:
- آیا با من کاری داشتید که رنج راه را برای دیدار من پذیرفتید؟
ابوبکر که خود این مبحث را در مسجد عنوان کرده بود، در این جا هم به سخن درآمد و گفت:
یا علی! آنچه مسلم است این است که مفاخر و مناقب تو در اسلام بی رقیب است. تو نخستین کسی باشی که به پیغمبر ایمان آورده ای، تو تنها فرزندی از آل هاشم هستی که بر دامن رسول الله تربیت شده ای، تو تنها به سر می بری و این تنهایی تو ما را که برادران دینی تو هستیم نگران می دارد، دل ما می خواهد تو هم خانه و خانواده ای به وجود بیاوری. دل ما می خواهد که دل تو نیز خرسند و خوشحال باشد.
در این جا ابوبکر مکث کرد و علی هم خاموش مانده بود تا دنباله سخنان وی را بشنود.
یا علی! فاطمه زهرا دختر رسول اکرم اکنون دختری رسیده و رشیده است. اشراف عرب به خواستگاریش اقدام کرده اند اما کلمه رد یافتند. پیغمبر در پاسخ همه فرمود که من از فرمان خدا انتظار می کشم، کسی چه می داند؛ از کجا که رسول اکرم دختر عزیزش را به خاطر تو نگاه داشته است، از کجا که فرمان خدا به نام تو فرود نیاید.
قلب من گواهی می دهد که حضرت رسالت این افتخار را برای تو ذخیره فرموده و اگر تو پای تمنا به پیش بگذاری، دست رد بر سینه تو نخواهد گذاشت.
علی که همچنان خاموش و آرام به سخنان ابوبکر گوش می داد، در پاسخش فرمود:
ای ابوبکر! آرزوی خفته ای را در قلب من بیدار کرده ای، این مسلم است که من فاطمه را دوست می دارم و شرف دامادی رسول الله را به جان و دل می پذیرم، ولی می بینی با این ترتیب که من به سر می برم، مقدورم نیست از دختر پیغمبر اکرم خواستگاری کنم.
ابوبکر خنده کنان گفت:
از جوانی مثل تو، با این همه فضل و فضیلت، انتظار نداشتیم خود را تهی دست بنامد و به بهانه تهی دستی از دختر پیغمبر دست بکشد. دنیا و آنچه در دنیاست در برابر رسول الله مشتی خاک ناچیز بیش نیست. مترس، اقدام کن و از پیروزی برخوردار باش.
امیرالمؤمنین علی در همان نخلستان، شتر آب کش خود را عقال کرد و یک راست به مدینه برگشت و یک سر به خانه رسول اکرم رفت. گفته شد که حضرت رسول در خانه ام سلمه تشریف فرماست.
حلقه بر در کوفت. این طور می نویسند که پیغمبر فرمود:
ای ام سلمه! برخیز در را به روی این مرد که خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسول هم دوستش می دارند باز کن.
ام سلمه حیرت کرد. خدایا این کیست که تا این درجه مقدس و بزرگ است؟ این کیست که رسول خدا در فضیلت و مقامش چنین سخن می گوید؟
در را گشود و چشمش به علی افتاد، مثل این که دیگر حیرتی نداشت؛ زیرا این زن گرامی علی را می شناخت. او هم می دانست که علی دوست خدا و رسول است و خدا و رسول هم علی را محبوب می شمارند.
داخل شو با برکت خدا یا علی!
علی سلام کرد و در حضور رسالت، زانو بر زمین گذاشت.
ام سلمه هم نشست. پیغمبر و ام سلمه به علی نگاه می کنند. آماده اند که این جوان حرف بزند و بگوید چه می خواهد. بگوید برای چه آمده و چه کار دارد، ولی علی به پیش روی خود خیره شده و نمی داند سخن خود را از کجا آغاز کند؟
بالاخره پیغمبر فرمود:
چه حاجتی داری یا علی؟! بگو که هر چه از من بخواهی به تو خواهم داد. هر حاجتی که از من داری ابراز کن که حاجت تو به دل خواه تو برآورده است.
این مهربانی قفل خموشی را از لب های علی گشود:
یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد! کودکی بودم که از دامن پدر و مادرم به دامن تو افتادم. به دامن تو که از پدر و مادر در حق من مهربان تر و برای من گرامی تر و عزیزتر بوده ای. یا رسول الله! در دامن تو تربیت یافته ام. با اخلاق تو خو گرفته ام. به ندای مقدس تو پاسخ داده ام. از وجود گرانمایه تو هدایت شده ام. خدا را تو به من نشان داده ای. از بت پرستی و شرک و فسق و فجور و رذالت و دنائت به وجود تو ایمن مانده ام. یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد، اینک دنیا و آخرت من تو باشی، من خانه ای جز خانه تو و پناهی جز وجود تو که فرستاده پروردگار من هستی، نمی شناسم. دلم می خواهد آنچنان که تا کنون سایه مرحمت بر سر من افکنده ای، همچنان این سایه را بر سر من نگاه بداری و انعام و اکرام خود را در حق من تکمیل فرمایی.
پیغمبر با لبخند شیرینی فرمود:
راست می گویی یا علی! باز هم حرف بزن، بگو ببینم به چه ترتیب می توانم این مرحمت را در حق تو تکمیل کنم؟ پرهیز نکن و حرف بزن.
یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد، جوانی تنها هستم، اشتیاق دارم که خانواده ای تشکیل بدهم و بسیار مشتاقم که دختر تو فاطمه زهرا همسر من و شریک زندگانی من باشد.
چهره روشن پیغمبر از این سخنان روشن تر شد. فروغ فرح و مسرت از چشمانش درخشید.
خوب یا علی! حالا بگو ببینم که از مال دنیا چه در دست داری؟
این کلمه کلمه قبول بود. علی وقتی حاجت خود را مقبول یافت، خوشحال شد و جرأت بیشتری در خود احساس کرد. عرض کرد: یا رسول الله! تو از همه بهتر می دانی که من چه دارم. آنچه من از مال دنیا در دست دارم یک قبضه شمشیر و یک قواره زره و یک شتر آب کش است، همین و دیگر هیچ.
رسول اکرم پس از اندکی مکث فرمود:
حاجت تو به شمشیر روشن است. شمشیر تو شمشیر اسلام است و شتر را هم نگاه بدار؛ زیرا وسیله کار تو است؛ و اما آن زره، یاعلی! در برابر همان زره، فاطمه را برای تو عروس خواهم کرد. خوشحال باش یا علی! شاد باش یا علی! پروردگار من فرمان داده است که فاطمه را به عقد تو درآورم.
علی که از خوشحالی و مسرت می خواست پرواز کند، عرض کرد: یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد، تو همیشه مایه خوشحالی من بوده ای، تو همیشه به خیر و برکت بشارت می فرمایی: فانک لم تزل میمون النقبة، مبارک الطعمة، رشید الامر، صلی الله علیک
از طلعت مبارک تو، از مقام رشید تو، از نفس مقدس تو، جز خیر و بشارت و برکت به یاد ندارم.
رفقا بر سر راه انتظار می کشیدند تا علی به کدام هیأت از خدمت رسول الله باز گردد. آیا مسرور؟ آیا اندوهناک؟ آیا به آرزوی خود پیروز شده؟ یا سرشکسته و دل شکسته از در رانده؟
همین که چشمشان به چهره روشن و سیمای راضی علی افتاد، دریافتند که قضیه از چه قرار است.
با خرسندی به علی تبریک گفتند و وی را به آغوش کشیدند. علی هم با خاطری خشنود دوباره به سمت نخلستان رفت تا کاری که به عهده گرفته بود انجام دهد.
رسول اکرم با این که پیامبر خدا بود و فرمانش از جهت نبوت برای مسلمانان، مطاع مسلم بود، با این که پدر بود و مقام پدر نسبت به فرزند آن هم دختر، آن هم در صحرای عربستان با مقام مالک نسبت به مملوک مساوی بود، مع هذا به خاطر این که حقوق زن را در مذهب مقدس اسلام احیا کند و بر اعراب آن دوره که تا چند سال پیش دخترانشان را با دست خود زنده به خاک می سپردند، شخصیت اجتماعی زن را تحمیل فرماید، دستور داد که فاطمه زهرا را به حضورش بخوانند و عقیده دخترش را نسبت به این مرد که خواستگار اوست و می خواهد یک عمر همسر و همدم وی باشد، بشناسد.
آیا رضای می دهد که با علی ازدواج کند؟ یعنی اگر رضامند نیست، این ازدواج صورت نگیرد.
ام سلمه فاطمه را به خدمت پدر برد، پس از نوازشی که در هر دیدار از دختر می کرد فرمود:
دختر عزیزم! علی پسر عموی تو، علی چشم و چراغ خاندان هاشم، علی شهسوار اسلام، از تو خواستگاری کرده، آیا رضا داری با وی ازدواج کنی؟ آیا پسر عم خود را به شوهری خویش می پذیری؟
فاطمه در پاسخ پدر به خاطر شرم و احترامی که داشت سکوت کرد؛ زیرا نمی توانست از اشتیاق خود سخنی بر زبان بیاورد.
رسول اکرم این سکوت را ملاک رضا قرار داده و فرمود:
الله اکبر، سکوت دلیل رضاست.
و بعد به بلال بن ریاح فرمان داد که مهاجران و انصار را به مسجد دعوت کند تا خبر ازدواج فاطمه زهرا اعلام شود و خطبه عقد ایراد گردد.
علی هم آن روز دست از آبیاری کشید و به مسجد آمد. رسول اکرم که هنوز به هنگام ایراد خطابه بر ساقه نیمه بریده نخله خرما تکیه می فرمود، همچنان از جای برخاست و بر آن ساقه تکیه کرد و این خطابه را ایراد کرد:
پروردگار بزرگ را می ستایم. پروردگاری که نعمایش شایسته سپاس و قدرتش سزاوار اطاعت است.
پروردگاری که از عذابش بیمناکیم و در عین بیم، به رحمت و مرحمتش رغبت داریم.
پروردگاری که فرمانش بر آسمان و زمین نافذ است و آسمان و زمین هم در ملک مسلم اوست.
پروردگاری توانا که جهان بیافرید و با حکمت خویش به جهانیان امتیاز بخشید. به عزت خویش بنیان خلقت را استوار فرمود و با عزت دین خویش، بشر را عزیز داشت و بشریت را با بعثت محمد (صلی الله علیه وآله) تکریم کرد.
همی بکوشیم تا وی را خشنود بداریم و همی برخیزیم تا اوامر مطاعش را انجام دهیم.
خداوند متعال امر کند و نهی فرماید و این اوامر و نواهی بر آسمان و زمین مجرا باشد.
نقش بدیع انسان را بر قطره ای غبارآلود ترسیم کرد و آیت جمال را در ظلمتکده رحم به ودیعت نهاد.
آن آفریدگار حکیم با نقشه حکیمانه خود در میان آفریدگان، امتیاز بر قرار ساخت و بنای اجتماع را بر طبقات پست و بلند فروگذاشت. این یک بی نیاز شد و آن یک نیازمند گردید. آن را دستی گشاده و پنجه ای توانا بخشید و این را پایی شکسته و پیکری بیمار داد، تا بی نیاز از نیاز نیازمندان بپرسد و حاجت مردم محتاج برآورد، تا توانگران به ناتوانی بینوایان بپردازند و شکرانه بازوان توانا را در دستگیری از ناتوانان ادا کنند.
قد جعل المصاهرة نسباً لاحقاً و امراً مفترضاً
رشته ازدواج در اجتماع فروکشید تا بدین رشته، خانواده ها به هم پیوند گیرند و خانه ها آباد گردند.
پروردگار متعال بنای انساب و نژادها را بر اساس دیگری که ازدواج نام دارد، طرح فرمود و این سنت مقدس را در ردیف فرایض و واجبات قرار داد.
از برکت ازدواج ریشه فحشا و فجور بخشکد و بر جای آن نهال طهارت و عفت سبز گردد. بساط جرایم و آثام به هم ریزد و در عوض کانون سعادت و حیات گرم شود و افق زندگانی در فروغ تقوا بدرخشد.
در قرآن کریم فرمود: هو الذی خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهراً و کان ربک قدیراً(39)
اوست که از آب، بشر پدید آورده و این پیوند را اساس خویشاوندی و نسب خوانده و او خداوند توانای تو است.
فرمان ایزد پاک، قلم قضا را بجنباند و قلم قضا، پیمان قدر را به امضا رساند و مقدرات با جریان زندگی تا منتهای مسیر خود پیش رود و سپس به اجل مختوم و پایان سیر خویش رسد.
برای هر قضا قدری مقدر است و برای هر قدر اجلی است و اجل ها هم کتابی که دور از دسترس کاینات گذاشته شده، با حکمت کامل تدوین گردیده، گاهی محو و گاهی ثابت باشد:
یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب(40)
آن کتاب که مایه کتاب هاست در دست اوست و اوست که با اراده مستبد خویش به محو و اثبات فرمان فرماید.
اینک پروردگار متعال به من فرمان داده که در میان دخترم فاطمه و پسر عمم علی بن ابی طالب پیوند همسری برقرار سازم و خانواده ای نو به وجود آورم. کابین این عروس به چهارصد مثقال نقره بسته شده است.
در این هنگام چشمان سیاه و جذاب خود را به چهره علی که از شرم، رنگ گل گرفته بود دوخت و فرمود:
ارضیت یا علی؟!
پیدا بود که علی راضی است. رسول اکرم در پایان این خطابه مبارک دست به سوی آسمان برافراشت و در حق این عروس دعا کرد:
الهی این پیوند مقدس را با نیروی عشق و تقوا استوار فرمای و عروس و داماد را سرور دودمان یک نسل بزرگ و آبرومند گردان. حجله آنان را با نور سعادت و شرافت برافروز و زندگی را بر آنان مبارک گردان، آنچنان که جز تو کسی را نپرستند و جز خیر خلق و سعادت محیط به چیزی نیندیشند.
خطابه رسول اکرم با این دعا به پایان رسید. هنگامی که خواست بر جای خویش بنشیند فرمود:
یا علی! برخیز و خطبه خویش را ادا کن.
علی برخاست و گفت:
الحمدلله... سپاس و ستایش به نعما و آلای وی سزاوار است و من گواهی می دهم که خدایی جز او نیست و آرزو دارم که این گواهی به ذات اقدس وی رسد و خشنود سازد.
صلوات و سلام بی منتهای الهی نثار محمد باد. صلوات و سلامی که بر احترام وی بیفزاید.
آنچنان که رسول الله در خطابه خویش تقریر فرموده، پروردگار متعال ما را به سنت سنیه ازدواج فرمان داده و محفل امروز ما هم در این مسجد به فرمان او انعقاد یافته است.
رسول اکرم پروردگار، دختر خویش فاطمه زهرا را به عقد من خطبه کرده و این زره را که اکنون می بینید کابین دختر خود قرار داده و من به این ازدواج راضی هستم و شما مسلمانان را به رضایت خویش گواه می گیرم.
جریان عقد پایان یافت. علی زره را به دست گرفت و روی به بازار گذاشت. عثمان بن عفان آن زره را به چهارصد و هشتاد درهم خرید. علی این چهارصد و هشتاد سکه نقره را در گوشه عبای خویش بست و یک سر به حضور رسول اکرم آمد و عبا را با آنچه در وی بسته بود، در خدمتش گذاشت.
نه علی از مقدار سکه ها سخنی گفت و نه پیغمبر پرسید که آنچه در گوشه این ردا بسته شده چند است؟
مشتی از این پول ها برداشت و به بلال داد و فرمود: برای فاطمه عطر بخرید و آنچه بر جای مانده بود در اختیار ابوبکر گذاشت تا مایحتاج عروسی را تهیه ببیند و به عمار یاسر دستور داد در حمل و نقل متاع های خریداری شده، به ابوبکر کمک کند.
ابوبکر با سکه هایی که در اختیار داشت، به بازار رفت و یک پیراهن به هفت درهم و یک مقنعه (روسری) به چهار درهم و یک قطیفه خیبری که سیاه رنگ بود و بیش از نیم قامت عرض و طول نداشت و دو تشک از کتان مصری که به جای پنبه، یکی از لیف خرما و دیگری از پشم گوسفند تهیه شده بود و چهار بالش پوستی که باز هم عوض پنبه از لیف خرما و پشم گوسفند درست کرده بودند و یک پرده پشمی و یک تخته حصیر و یک دستاس - آسیاب - سنگی و یک بادیه مسی و یک کاسه چوبین برای دوشیدن شیر و یک مشک کوچک برای آب و دو سبو و یک غربال و دو بازوبند از نقره و یک قدح از گل که لعاب سبز داشت خریده و با این اسباب و اثاث که جهیز دختر خاتم النبیین را تشکیل می داد به خدمت رسول اکرم برگشت و به حضور وی عرضه کرد.
وقتی نگاه پیغمبر به این اثاث درویشانه افتاد، چشمان سیاهش غرق اشک شد و فرمود:
- خدا این زندگی را بر اهل بیت من مبارک کند.
و بدین ترتیب مقدمات عروسی علی و فاطمه تکمیل شد.
یک ماه گذشت و علی همچنان خاموش نشسته بود. به خاطر عروسی اقدامی نمی کرد.
زنان پیغمبر با علی مرتضی در این باره صحبت کردند، فرمود:
- من بسیار مشتاقم که همسرم را به خانه ام ببرم، منتها شرم دارم از این راز پرده بردارم.
ام سلمه گفت: من این خدمت را به عهده می گیرم.
روز دیگر که زوجات مطهرات رسول الله در پیشگاه وی حضور داشتند، ام سلمه عرض کرد: یا رسول الله! اگر خدیجه زنده بود، آیا دوست نمی داشت که فاطمه را عروس ببیند.
ناگهان سایه غم انگیزی بر سیمای روشن پیغمبر لغزید. زنان از سر و صدا افتادند. سکوتی همچون سکوت ارواح بر آن انجمن افتاد. زنان همه دیدند که قطره های اشک از چشمان خدابین پیغمبر بر چهره اش می دود.
- خدیجه، چه کسی مثل خدیجه خواهد بود. خدیجه ای که در سخت ترین شرایط زندگی زیر بازوی مرا گرفت، خدیجه ای که وقتی هیچ کس مرا به پیغمبری باور نمی داشت، به نبوت من تصدیق کرد و مسلمان شد. خدیجه ای که هر چه از مال دنیا داشت، همه را در راه اعتلای کلمه حق و تحکیم مبانی اسلام فدا کرد، خدای من به من دستور فرمود که خدیجه را به درجات اعلای بهشت بشارت دهم.
ام سلمه دوباره عرض کرد:
- یا رسول الله! همیشه درباره خدیجه چنین فرمودی و حقیقت این است که او هم شایسته این همه تمجید و تحسین است. از خدا می خواهم که با او باشیم... ولی اکنون تکلیف علی چیست؟
- فروغی از تبسم بر لبان پیغمبر درخشید و فرمود:
- خودش کجاست؟ چرا شخصاً از من تقاضا نمی کند؟ چرا پیش نمی آید تا همسرش را به خانه خود ببرد.
- او مشتاق است یا رسول الله! منتها خجالت می کشد.
پیغمبر اندکی مکث کرد و بعد فرمود:
- به خاطر دختر و پسر عموی من حجله ای بیارایید.
ام سلمه از زن های دیگر پیش دستی کرد و پیشنهاد کرد که اتاق او را به خاطر این زفاف مقدس آرایش کنند و پیغمبر هم قبول کرد.
ام سلمه به سراغ فاطمه زهرا رفت تا بنا به مراسم، اتاق عروسی را آرایش کند و رسول اکرم به علی فرمود:
- تا آن جا که کفاف ولیمه ای را بدهد نان و گوشت در خانه ما آماده است، ولی تهیه کشک و روغن به عهده تو است.
علی هم کشک و روغن را تهیه دید و ولیمه عروسی رو به راه شد.
رسول الله آستین هایش را بالا زد و برای مهاجر و انصار، برای مهمانانی که در آن محفل دعوت داشتند، از آن غذا که شخصاً ترتیب داده بود، با دست خود می کشید.
این دعوت یک دعوت عمومی بود. علی با آن فطرت اعلی، با آن همت بلند، شرم می داشت عده ای را بخواند و عده دیگر را ناخوانده بگذارد.
به مسجد رفت و فریاد کشید: ای مسلمانان مدینه! به ولیمه عروسی دختر پیغمبر قدم رنجه کنید.
مسلمانان از مهاجر و انصار و از کسانی که مهاجر و انصار نبودند ولی مسلمان بودند، ده، ده و صد، صد رو به خانه پیغمبر آوردند و رسول اکرم به همه غذا می داد، همه را سیر می کرد.
علی نگران بود که مبادا هریسه کفاف نکند و موجبات شرمساری به وجود بیاید، ولی پیغمبر فرمود: یا علی! من دعا می کنم که پروردگار بزرگ من به این هریسه برکت عنایت کند.
برکت، برکت همین بود که همه خوردند و سیر شدند و بردند و باز هم چند کاسه مانده بود که زنان حرم رسول الله گرسنه نمانند.
این جریان از صبح تا به هنگام غروب آفتاب ادامه داشت. در این هنگام پیغمبر اکرم به ام سلمه فرمود: عروس را بیاورید تا ببینم.
عرق از چهره فاطمه زهرا به گریبانش می غلتید. آن قدر شرمنده بود که نزدیک بود دامن پیراهن به پاهایش بپیچد و به روی زمین بلغزد.
پیغمبر فرمود:
- خدا تو را از هر لغزشی در دنیا و آخرت ایمن بدارد دختر من!
و بعد پرده از چهره عروس به کنار زد تا علی همسر خود را ببیند و آن وقت دستش را در دست علی گذاشت و فرمود:
- یا علی! دختر پیغمبر خدا بر تو مبارک باشد. یا علی! زهرا برای تو همسر خوبی است.
و بعد رو به فاطمه برگردانید و فرمود:
- دخترم! علی برای تو شوهر خوبی است.
و بعد این عروس نازنین را بر قاطری که اسمش شهبا بود، یا رنگ اشهب داشت، سوار کردند و رو به حجله زفاف گذاشتند.
پیغمبر اکرم شخصاً از پیشاپیش فاطمه می رفت و مهاجر و انصار در پیرامون عروس گرد آمده بودند.
زمام قاطر شهبا به دست سلمان فارسی بود و بنی هاشم، حمزه و عقیل و جعفر بنا به آیین قومی عرب، با شمشیرهای برهنه به دور عروس می چرخیدند و زن های پیغمبر هر کدام به آهنگ برای عروس شعر می سرودند و کف می زدند.
ام سلمه می گفت:
همسایه های من! به نام خدا حرکت کنید
و در همه حال به درگاه خدا سپاس بگزارید.
نعمت های خدا را به یاد بیاورید.
که ما را از بلاها و آفت ها ایمن داشته است.
ما را از ظلمت کفر به نور اسلام هدایت کرده
و از پستی به بلندی اوج داده است
همسایه های من! با بهترین زنان جهان حرکت کنید
با عروسی که همه دوست می داریم به خاطرش فدا شویم.
ای دختر آن کس که خدایش برگزیده
ای دختر انسانی که وحی آسمان ها به قلبش نزول می کند
عایشه این شعرها را سروده بود:
زنان! خود را با معجرها بپوشانید
و از آنچه یادآوریش پسندیده است، یادآوری کنید.
به یاد بیاورید که پروردگار جهان به ما
درس فضیلت و کلمه شکر آموخته است.
سپاس بگذارید به درگاه او که سپاس او را سزاست.
با عروسی حرکت کنید که پروردگار بزرگ،
او را به عظمت رسانید و شوهری همچون علی نصیبش کرد.
از حفصه دختر عمر بن خطاب:
فاطمه سیده زنان است.
فاطمه دختری است که چهره اش همچون ماه می درخشد.
فاطمه! پدر تو بر جهانیان برتری دارد.
آیات آسمانی از فضایل پدر تو سخن می گوید.
فاطمه! شوهر تو جوانمردی بزرگوار است.
شوهر تو علی است که از هر کس که دیده ایم گرامی تر است.
همسایه های من با این عروسی راه بروید.
عروسی هم که خود کریم و هم دختر کریم است.
مادر سعد بن معاذ که نامش معاذه بود و زنی پیر و فرسوده بود، مانند زنان جوان نشاط می کرد و دست می زد و می گفت:
سخنی از صمیم قلب می گویم.
از خیر به یاد می آورم و خیر را آشکار می سازم.
محمد اشرف بنی آدم است.
از خودپسندی و جهل به دور است.
او ما را به سوی رشد و صلاح هدایت کرد.
خدای او هم وی را به خیر پاداش خواهد داد.
و ما اکنون به همراه دختر پیشوای هدایت می رویم.
پیشوای ما که خداوند فضیلت و شرف است.
عروس عزیز ما در نژاد ریشه دارد،
که من برای نژاد شامخ وی نظیری نمی بینم.
زنان پیغمبر، زنان مهاجر، زنان انصار، دختران مسلمان، همه دست می زدند، همه سرود می خواندند و دم به دم یک صدا الله اکبر می گفتند.
کلمه الله اکبر شعار زنان مسلمان بود و بدین ترتیب عروس را به حجله زفاف رسانیدند.
بدین ترتیب، واقعه عروسی علی و فاطمه که از مهم ترین وقایع سال دوم هجرت بود، صورت گرفت.
این عروسی در اول ماه رجب سال دوم هجرت انجام یافت.