فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

دعوت به اسلام

تا این آیه از درگاه متعال به رسول اکرم نزول کرد: و انذر عشیرتک الاقربین(19)
این نخستین دعوت آشکار بود که رسول اکرم الهی محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله) بر ضد کفر و شرک ابراز فرمود.
در قصر مجلل خدیجه که همواره برای پذیرایی مهمانان خوانده و ناخوانده، آماده بود، بنی هاشم انجمن آراستند. بنی هاشم عشیره اقربین خویشاوندان نزدیک پیغمبر بودند و مقرر بود که برای نخستین بار، این قوم به توحید فراخوانده شوند.
پسران عبدالمطلب و نبیرگان وی در آن تالار وسیع هر یک بر جای خود آرام گرفتند و پذیرایی انجام یافت. در این هنگام نوبت به این رسید که علت این دعوت آشکار شود.
پیامبر اکرم در جای خود بر پای خاست و لب به سپاس و ستایش پروردگار گشود و سپس فرمود که: من در میان شما عمری به امانت و عفاف سپری ساخته ام. مرا محمد امین نامیده اند. همه در همه جا و همیشه به امانت و عفاف من اعتماد همی کردند، آیا چنین نیست؟
همه یک صدا به گفتار وی تصدیق دادند.
در این هنگام فرمود که: شما نزدیک ترین کسان من، قوم من، عشیره اقربین من، عمو و عموزاده ها و برادران من به شمار می آیید. مرا خداوند بی شریک و بی همتا به نبوت برانگیخت. به من وحی فرمود که مردم را به سوی توحید و اخلاق و فضیلت دعوت کنم چنین خواستم که ابتدا شما را به این نعمت گرانبها بخوانم. ابتدا شما را به تصدیق و توحید سرافراز بدارم. هم اکنون به من پاسخ گویید. به یگانگی ذات اقدس الهی و نبوت من گواهی دهید.
سکوت مطلق بر بنی هاشم سایه افکند. چنان که گویی بر سر این قوم خاک مرگ افشانده بودند. هیچ کس لب به سخن باز نکرد. از تکذیب و تصدیق، از مثبت و منفی کسی حرفی نگفت. رسول اکرم سخنان عمیق و قوی و مستدل خود را دو سه بار تکرار فرمود.
در میان این قوم که ساکت و صامت نشسته بودند و همچون مجذوبین، یارای نفس زدن نداشتند، تنها یک نفر پیش خود آهسته جوش و خروشی می کرد و این یک نفر عنصری پلید و فرومایه بود که به غلط در دودمان هاشم ابن عبد مناف افتاده بود. این مرد عبدالعزی بن عبدالمطلب بود. کنیه اش ابولهب(20) بود. زنش ام جمیل دختر حرب بن امیه و خواهر صخر بن امیه، یعنی ابوسفیان بود.
ابولهب، البته پسر عبدالمطلب بود، ولی همچون وصله ناجوری، این دودمان را همیشه به ننگ می کشید. همیشه بر شرف خانواده خود لکه می انداخت.
این عبدالعزی به اعتبار این که پسر عبدالمطلب و عموی محمد است، در این انجمن حضور داشت، اما از ابتدا بنایش به پستی و فرومایگی بود.
در همان نخستین بار آهسته گفت:
- محمد می خواهد بچه های خانواده ما را جادو کند.
این قرقر بی جواب مانده بود، ولی در این هنگام سخن رسمی تر و جدی تر به میان آمده بود. ابولهب از جای برخاست و به نام خانواده عبدالمطلب در پاسخ برادرزاده اش چنین گفت:
- هرگز، هرگز بنی هاشم تو را تصدیق نخواهند کرد. ای پسر عبدالله! خیال کردی با این ادعاها می توانی بر قوم خود سیادت و ریاست به دست بیاوری؟
قوم تو هرگز به سیادت و ریاست تو تسلیم نخواهند شد. تو گمان داری که قریش خدایان خود را به خاطر خدای نادیده تو از قبله خویش بر خواهد داشت؟ هرگز این گمان به حقیقت نخواهد پیوست. بی جهت خود را به مشقت مینداز، بی جهت آزار خویش و قوم خویش را مخواه، این است پاسخ تو.
ولی رسول الله آنچنان که پاسخ ابولهب را پاسخ خود نشمرده و اساساً سخنانش را نشنیده باشد، فرمود: ای بنی عبدالمطلب! گمان ندارم هیچ انسان برای خانواده خود شرفی عظیم تر از آنچه من آورده ام آورده باشد. این شرف عظیم را دریابید.
ابولهب دوباره نعره کشید:
- با این خدای تنها که تو آورده ای کاری از پیش نخواهد رفت. ما را با خدایان ما آسوده بگذار و خود با خدای تنهایت از قوم برکنار باش.
رسول اکرم با همان مناعت و بی اعتنایی فرمود:
من پیش شما ای بنی عبدالمطلب با خیر دنیا و آخرت آمده ام. خیر دنیا و آخرت را از پیش خود مرانید.
باز هم ابولهب جواب داد:
- این خیر دنیا و آخرت بر تو ارزانی باشد. ما را به خیر تو امیدی نیست.
یاوه گویی های ابولهب آهسته، آهسته پرده شرم را از پیش چشم بنی هاشم درید. نیش به نیشخندها چاک خورد. و استهزا و مسخره از دهان هایی که آلوده به شراب و ربا بود بیرون پرید. حتی عباس حتی حمزه، این دو عموی پیامبر که از دیگران به صلاح و سداد نزدیک تر بودند، حتی این دو نفر هم نتوانستند رشد خویش را بشناسند. تنها ابوطالب بود که مطلقاً خاموش نشسته بود.
علی (علیه السلام) که به عنوان خدمتکار پیغمبر در برابرش ایستاده بود و از مهمانانش پذیرایی می کرد، چنان خشمناک بود که اگر از پیشوای گرامیش اجازه مبهمی هم داشت بی دریغ به جان عموها و بنی اعمامش، حتی به جان پدرش ابوطالب حمله ور می شد و سزای این خودسری ها و هرزه درایی ها را در کنارشان می گذاشت، اما افسوس که رسول اکرم را همچنان آرام و خون سرد می دید.
می دید که در برابر این همه اهانت و جسارت ها، باز هم لبخند بر لب دارد و باز هم می فرماید:
ای بنی عبدالمطلب! به خیر خویش پشت پا مزنید، کفران نعمت روا مدارید، من شما را به راه راست هدایت می کنم. من به شما شرف و افتخار می بخشم.
ابولهب همچون درنده ای زنجیر گسسته از جا پرید و عربده کشید:
- ای محمد! ما از سحر تو بی خبر نیستیم. ما می دانیم که جادوگری توانایی، ولی اطمینانت می دهم که سحر تو هرگز در جان ما اثر نخواهد بخشید. این محال است که سخنان دلربای تو ما را از خدایان ما باز بدارد.
و بعد رو به جانب قوم کرد و گفت:
- برخیزید، برخیزید این خانه نامبارک را ترک گویید. از این پسر جادوگر برحذر باشید.
نعره ابولهب بنی عبدالمطلب را چنان به هول و هراس انداخت که همه یک باره از جا جنبیدند. چنان که در برابر خطری عظیم قرار گرفته باشند، حالت گریز به خود گرفته بودند، ولی رسول اکرم در آستانه در، بازوهای مقدس خود را گشود و جلوشان را گرفت:
- فقط یک سخن دارم و می خواهم این سخن را هم بشنوید. من در این تکلیف دشوار که به عهده دارم، به یک برادر حاجتمندم. آن کس که در میان آل عبدالمطلب می تواند برادر من باشد، کیست؟
آن کیست که به من در انجام این مسؤولیت عظمی برادرانه کمک کند و به پاداش این برادری برای همیشه برادر من و یار من و وصی من و خلیفه و جانشین من گردد.
در سکوت مطلق اتاق، تنها یک صدا به فضا طنین انداخت:
- من این افتخار را استقبال می کنم یا رسول الله!
این صدای لطیف از گلوی کودکی درآمد که اسم همایونش علی بود.
پیغمبر اکرم پاسخ علی را ناشنیده گرفت و دوباره و سه باره پیشنهادش را تکرار فرمود و در هر بار علی، تنها علی جواب داد:
- یا رسول الله من برادر تو، من کمک تو، این من هستم که در راه دعوت تو از هر چه دارم حتی از جان شیرینم می گذرم.
این جا بود که محمد پسر عمش علی را همچون جان شیرین به آغوش کشید و ابتدا خدای متعال و بعد بنی هاشم را به گواه گرفت:
یا علی! تو در دنیا و آخرت برادر من و وزیر من و خلیفه بر حق من و نماینده امین من خواهی بود.
این سخن هم به پایان رسید و راه به روی قوم گشوده شد و بنی هاشم از خانه رحمت و برکت محرومانه بازگشتند و تنها دلشان به این خوش بود که سحر محمد در دین منحوس و منفورشان اثری نبخشید.
آری، بدین ترتیب عشیره اقربین پیغمبر اکرم انذار شدند، ولی از این انذار نتیجه ای به دست نیامد.
ظلمت وحشت و انحراف چنان جانشان را فروگرفته بود که به این آسانی رضا نمی دادند از تیه ضلالت به شاهراه هدایت بازگردند.
خاندان هاشم نمی توانستند بر خود هموار کنند که یتیم عبدالمطلب به نام یک فرستاده آسمانی قیام کند و آنان را به سوی خدای نادیده بخواند، به علاوه از قریش هم ملاحظه داشتند.
رجال قریش همچون عتبه و شیبه و ابوسفیان و هشام بن حکم و عاص ابن وائل و حکم بن ابی العاص و دیگران که هر یک خویشتن، را سید حجاز و بزرگ عرب می خواندند، محال بود دست از آداب جاهلیت و کبریا و خیلای خانوادگی خود بکشند و در برابر محمد هر چند امین و عفیف باشد زانوی تسلیم بر خاک بگذارند.
نخستین کسی که صدای اعتراض بلند کرد، هشام بن حکم، معروف به ابوجهل بود که در انجمن قریش در فضای کعبه گفته بود:
- بنی هاشم از ریشه قریش روییده شدند. ما هم از آن ریشه سبز شده ایم، بنی هاشم در مکه اقامت گزیدند، ما هم در مکه به سر می بریم، بنی هاشم ثروت و مکنت به دست آورده اند، ما هم توانگر هستیم، بنی هاشم مهمان به خانه پذیرفته اند، ما هم مانند آن ها مهمان به خانه پذیرفته ایم. بنی هاشم هر چه در راه عزت و شرف خود پیش رفته اند ما هم دوش به دوششان پیش رفته ایم.
وقتی که دیدند نمی توانند با قدرت مادی از ما جلو بتازند به یک بدعت عجیب اقدام کرده اند تا بدین وسیله سیادت خود را بر ما تحمیل کنند و آنچه مسلم است این است که ما به زیر این بار نخواهیم رفت و تن به خفت تسلیم نخواهیم داد.
اعتراض ابوجهل هم بنی هاشم را، مخصوصاً ابوطالب سید بنی هاشم را که محرمانه بسیار میل داشت به دین جدید تسلیم شود، از این تسلیم بازداشت.
این بود که از عشیره اقربین جز علی هیچ کس دین اسلام را نپذیرفت و هنوز هم نبی اکرم دستور نیافته بود که در میان مردم دعوت خویش را رسماً ابراز فرماید.
مع هذا قریش در خود ناراحتی مبهمی را احساس می کردند. بر ایشان ناگوار بود که همه روزه صبح و عصر محمد را در کنار چاه زمزم ببینند، ببینند که با آب زمزم چهره و بازوان خود را می شوید و با پنجه های مرطوب خود سر و پای خویش را مسح می کند و آن وقت در مسجدالحرام بر پای می خیزد و خدیجه و علی به دنبالش می ایستند و بی اعتنا به بت های ریز و درشت در برابر معبودی نامریی به رکوع و سجود می پردازند.
برای قریش این مسأله در عین سادگی، مسأله ای بسیار غامض از کار درآمده بود.
ابتدا بنای کارشان را نیشخند و پوزخند و استهزا و متلک گویی گذاشته بودند. باشد که این یاوه سرایی ها محمد را با دین جدیدش از میدان به در کند، ولی بی اعتنایی محمد، مشت درشتی بود که پوزخندها را بر پوزه هایشان در هم می شکست و وقتی دیدند این حربه کارگر نیست، به اقدامات دیگری پرداختند.
پس از یک مشورت عمومی رو به خانه ابوطالب آورند. ابوطالب عموی محمد و به جای پدر جوانمرگش تربیت کننده او بود.
از ابوطالب تمنا کردند که محمد را از این انحراف بازبدارد و این نماز تازه را که در برابر خدای نادیده برگزار می شود و حرمت بت های کعبه را به اهانت می کشد ترک گوید، ولی ابوطالب گفت:
- او را به حال خود بگذارید.
قریش چاره ای جز سکوت نداشتند؛ زیرا هنوز محمد دست به کارشان دراز نکرده بود.
قریش در عین سکوت این جا و آن جا در پی چاره ای می گشت، بلکه این روشنایی ضعیف را همچنان در مطلع خاموش سازند.
عبدالکعبه ابوبکر پسر عثمان ابوقحافه از قبیله تیم بن مرة بن لوی ابن غالب، مردی سی ساله و کوتاه قامت و لاغر اندام بود و روی امتیازات اخلاقی، یعنی سادگی، در اجتماع مکه آبرویی داشت، به علاوه مردی بود که از انساب عرب تاریخ خانواده ها اطلاعاتی کافی داشت.
در آن روزگار که اعراب، از علم، جز شعر و روایات جنگی و انساب چیز دیگری نمی دانستند، بر معلومات عبدالکعبه در انساب عرب، ارزش و احترام می گذاشتند.
چند ماهی گذشته بود که پسر قحافه در سواحل عدن به تجارت می گذرانید و از مکه و تحولات اخیر آن خبری نداشت.
وقتی از این سفر تجارتی به وطن خود برگشت، حکایت هایی شنید که برایش خیلی تازه بود.
- محمد امین با همسرش خدیجه و پسر عمویش علی در مسجدالحرام نماز می خوانند.
- برای کدام بت؟
برای هیچ بت، فقط برای خدای نادیده، برای خدایی که محمد وی را یکتا و بی شریک می داند.
عبدالکعبه با سرانگشتان ظریف و سفید خود کمی پشت گوشش را خاراند و آن وقت گفت:
- هر کس در دین خود آزاد است. محمد دوست می دارد این طور عبادت کند. ولی این کار، کاری خوبی نیست، بدعت است و موجب انحراف جوانان خواهد شد.
- پس چه باید کرد؟
هشام بن حکم ابوجهل که بیش از همه بر ضد اسلام، جوش و جلا می زد گفت:
باید محمد را دیدار کنی و با وی حرف بزنی و با آن حیله که رشته کار را به دست می گیری، فکرش را تسخیر کنی و بالاخره به این نتیجه برسی که محمد دست از دین جدیدش بردارد. با وی حرف بزن، از انساب عرب صحبت کن. او که خبر از تشکیلات خانوادگی اعراب ندارد، وقتی قدرت بیان تو را ببیند سر عجز فرود خواهد آورد.
هشام بن حکم، سید آل مخزوم که از قبال بزرگ قریش است، وقتی از عبدالکعبه پسر عثمان تمیمی ذلیل ترین و کوچک ترین قبایل قریش، با التماس و تمنا مطلبی را درخواست کند، مسلم است که پذیرفته خواهد شد.
عبدالکعبه که از حسن معاشرت و لطف گفتار و اعتبار اجتماعی خود خاطری مطمئن داشت، برخاست و لباسش را عوض کرد و رو به خانه خدیجه نهاد.
جز رسول اکرم کسی در خانه نبود، نه خدیجه و نه علی، خود در خانه را به روی ابوبکر گشود.
به قانون جاهلیت بر پیغمبر، سلام کرد، ولی رسول اکرم وی را به علیک السلام و رحمة الله جواب فرمود:
پسر قحافه از این پاسخ لطیف حیرت کرد.
تا آن وقت کلمه علیک السلام و رحمة الله از کسی نشنیده بود.
این جواب قلب ابوبکر را تکان داد، چنان تکانش داد که حکایت ها و روایت های عرب را پاک از یادش برد. دیگر به آنچه انساب می دانست و گمان می کرد، این دانش محمد را تسخیر خواهد کرد نتوانست لب واکند؛ فقط گوش شنوایی بود که آماده بود آیات قرآنی را از زبان محمد بشنود.
رسول اکرم چند آیت از قرآن مجید بر وی تلاوت کرد. اشک از دیدگان عبدالکعبه سرازیر شد و به جای یک دنیا مباحثه و مناظره که باید به عمل می آورد، مفتونانه عرض کرد: اشهد ان لا اله الا الله
پیغمبر فرمود: از امروز دیگر عبدالکعبه نیستید. من نام شما را عبدالله و لقب شما را عتیق گذاشته ام.
پسر قحافه به هنگام غروب خانه خدیجه را ترک گفت، ولی دیگر بت پرست نبود و نام عبدالکعبه هم با خود نداشت، بلکه عبدالله بود.
وقتی خبر اسلام پسر قحافه پس از اسلام زید بن حارثه به گوش ابوجهل رسید، با آشفتگی و خشم فراوانی گفت:
- این مرد ساده لوح فریب خورده است.
پیشرفت نهانی اسلام روزافزون بود. تیپ جوانان با حرارت و حساسیت شگرفی به سوی اسلام می شتافت و به همین جهت خانواده های مشهور و متشخص، جوانان خود را از دیدار مسلمانان جداً بازمی داشتند و تأکید می کردند که اگر احیاناً محمد را در کنار خانه کعبه ببینند، گوش های خود را با انگشت ببندند تا نکند صدای تلاوت قرآن به گوششان برسد و فریفته شوند.
از یک طرف رجال مکه فرزندان خود را از مصاحبه و مکالمه با محمد بازمی داشتند و از طرف دیگر با قساوت و خشونت وحشیانه ای پیروان محمد را می آزردند. حکایت شکنجه سمیه و یاسر که مادر و پدر عمار بن یاسر بودند و در زیر تازیانه قریش جان سپردند.
حکایت شکنجه بلال و سخت گیری های دیگری که نسبت به مسلمانان صورت می گرفت معروف است و ما را نیازی به تکرارش نیست، ولی باید بگوییم که هر چه بر فشار بت پرست های جاهل عرب نسبت به مسلمانان افزوده می شد، دل ها به سوی کلمه لا اله الا الله مشتاق تر پر می زد تا آن که رسول اکرم دستور به اعلان دعوت یافت.
دستور یافت که صلای قولوا لا اله الا تفلحوا دراندازد و آشکارا بشریت را به توحید دعوت کند.
در آن روز شهر مکه شاهد عظیم ترین و مشهورترین اجتماعات بود.
در هیچ یک از ایام عرب ازدحامی نظیر آن روز دیده نشده بود.
شاید از لحاظ شمارش مردم، جمعیت آن روز چندان شگفت انگیز نبود، ولی شگفتی در این بود که مردم در اضطراب و هیجان عجیبی به سر می بردند، بی آن که بدانند چرا بدین ترتیب آشفته و نگران هستند، در خود بی قراری ناراحت کننده ای احساس می کردند.
امروز محمد می خواهد حرف بزند، محمد می خواهد با قریش صحبت کند.
رجال قریش مجبور نبودند به این انجمن قدم رنجه کنند، حتی کسی هم رسماً از آن ها نخواسته بود به دامنه کوه صفا حضور به هم رسانند، فقط شنیده بودند که محمد بر قله کوه صفا صعود خواهد کرد و با مردم سخن خواهد گفت.
یک نیروی معنوی، دسته های مردم را از زن و مرد به جانب صفا می راند. همه را در آن جا نگاه می داشت تا محمد بیاید و گفتنی های خود را بازگوید.
در این هنگام تعداد مسلمانان، به چهل تن رسیده بود. محمد از دور نمایان شد. علی به همراهش بود. مسلمانان دیگر با فاصله های کم و زیادی از دنبال این دو نفر می آمدند تا بالاخره به کوه صفا رسیدند.
همچون لمعه ای از نور بر تیغه کوه طلوع کرد.
در این هنگام سکوت و انتظار مرگ منشی بر مردم حکومت داشت. هیچ کس نفیر نفس دیگری را هم نمی توانست بشنود.
همه یک پارچه چشم و یک پارچه گوش گشاده به کوه صفا خیره شده بودند تا سخنان محمد را دریابند.
رسول اکرم الهی از بالای کوه فریاد زد:
ای فرزندان بطحا! ای فرزندان زمزم! ای پیران خانه خدا! آیا مرا می شناسید؟ من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد منافم، من محمد امین هستم، من محمد عفیف هستم، من محمد صادق و معصوم هستم، من مردی هستم که به عصمت و عفاف من همه گواهند. گرد منکرات و معاصی نگشته ام، دستم به خون و مال کسی آلوده نشده و کسی از دهان من دروغ و افترا نشنیده است.
آیا به آنچه می گویم گواهی می دهید؟
همه یک صدا فریاد کشیدند:
- گواهی می دهیم.
در این جا رسول اکرم پروردگار فرمود:
- پس می توانید اعتماد کنید که آنچه می گویم راست است و درست است و صلاح و خیر شما در آن است؟
ای فرزندان بطحا! ای فرزندان مروه و صفا! ای فرزندان کعبه و زمزم! قولوا لا اله الا الله تفلحوا.
به یگانگی ذات پروردگار ایمان آورید تا رستگار شوید.
با این که همه می دانستند محمد امین و عفیف از این میتینگ عظیم چه هدفی دارد، همه می دانستند که او چه خواهد گفت و از فرزندان زمزم و صفا چه توقعی خواهد داشت، وقتی کلمه توحید را از دهان مقدسش شنیدند، بی اختیار به خود لرزیدند، بی اختیار تکان خوردند.
بت های خانه کعبه را در حال شکست و در سراشیبی سقوط یافتند. بنابراین به سختی لب به انکار و اعتراض گشودند. مثل این که به یک تشنج عصبی شدید دچار شده باشند، از چپ و راست نعره کشیدند:
- نه، نه، ما این کلمه را نخواهیم گفت. ما خدایان زرین و سیمین خود را ترک نخواهیم کرد.
اما پیدا بود که این جنبش، جنبشی مذبوحانه بیش نیست.
از سر و صدای ناراحت و مرتعش بت پرستان مکه، آوای شکست و لرزش و ترس احساس می شد.
دوباره فرمود:
- من شما را به بهشت زیبای خدا دعوت می کنم. من شما را به دنیای اخلاق و فضیلت می خوانم، من از گرسنگی و بدبختی و ظلم و فسق نجاتتان می دهم.
ابوجهل فریاد کشید:
- به حرف هایش گوش ندهید. جوابش را با سنگ و کلوخ بگویید. این مرد شما را گمراه خواهد کرد. خدایانتان را به زیر پا خواهد افکند. پیرمردان و رجال قوم را اسیر جوانان و جهال خواهد ساخت. به حرف هایش گوش ندهید.
گفته می شود که در آن روز به سوی رسول خدا بسیار سنگ پرتاب کرده اند، ولی آنچه مسلم است این است که سخنان دل پذیر و دل نشین محمد کار خود را صورت داد. آن تحول که پایه گذار دین جدید بود، در قلوب و ضمایر تیپ جوان راه یافته بود.
سر و صدایی هم از گوشه و کنار شنیده می شد:
سنگ نزنید. این محمد راستگوست، امین است، وی نجات دهنده شماست، قدرش را بدانید.
میتینگ اخیر، اشراف قریش را به دشواری عظیمی انداخت. همه روز می شنیدند که گروهی جدیداً به دین جدید گرویده اند.
ابوجهل هشام بن حکم، ابوسفیان، صخر بن حرب، عتبه و شیبه، صنادید مکه به دور هم گرد آمدند تا برای این غایله چاره بیندیشند.
همچنان در این فکر به سر می بردند که آل هاشم به بهانه نبوت می خواهند برتری و چیرگی خود را بر خانواده های دیگر قریش تحمیل کنند.
همین است، فقط همین است.
خیلی صحبت کردند، خیلی کنکاش کردند.
آیا در قبایل دیگر شخصیتی می توانند به چنگ بیاورند که در برابر محمد دکانی بگشاید و کالایی به اسم نبوت در پیش بگذارد.
یک چنین کس با چنین لیاقت و تشخصی شناخته نشد. انسانی که بتواند همچون محمد، امانت و عفت و تقوا و جاذبه و وجهه اجتماعی داشته باشد در قبایل قریش به چنگ نیامد.
ابوجهل گفت:
- پس چاره کار چیست؟ آیا بگذاریم که این یتیم، خدایان ما را هدف مسخره و مضحکه قرار دهد؟ آیا رضا بداریم که محمد گذشتگان ما را مردمی احمق و گمراه بنامد و بگوید اکنون در جهنم عذاب می کشند؟
ابوسفیان به حرف درآمد:
یا اباالحکم! آیا بهتر نیست که با این مرد کنار بیاییم؟
این نخستین بار بود که قریش به شکست خود داشت پی می برد. تا این وقت، همه صحبت از غلبه و فتح و ابطال دعوت محمد و ارغام محمد به سکوت در میان می رفت. این نخستین بار بود که سخن از صلح به میان آمد.
ابوجهل غرشی کرد و گفت:
- چه می دانم. حالا که در چاره کارش درمانده اید، پس دست کم با وی کنار بیایید.
- این هم چاره ای است.
- مثلاً در برابر بنی هاشم گردن به خضوع خم کنیم؟
- برای ما ننگ نیست؛ زیرا بنی هاشم همیشه اشراف قبایل قریش بوده اند.
- نتیجه؟
- نتیجه این که به هر چه محمد از ما بخواهد تسلیم شویم و در عوض دین جدید را از میان برداریم.
سکوت سنگینی به انجمن افتاد. همه به فکر فرورفتند. این پیشنهاد از یک طرف پیشنهاد بسیار خوبی بود و از طرف دیگر بسیار هم بدی با خود به همراه داشت.
خوب بود، برای این که حرمت خدایان محفوظ می ماند، آداب جاهلیت برقرار می ماند، آن تحکم ها و تسلطها و استبدادها و آن خودسری ها که اشراف در زندگی اشرافانه خود به کار می بردند، از آسیب دین اسلام ایمن می ماند و بزرگان می توانستند تا زنده اند برای کوچک ترها خدا باشند، بزرگ باشند و از این طرف بسیار بد بود، زیرا برای اشراف این تسلیم، ننگی ناشستنی به شمار می آمد.
هرگز به خواب هم نمی دیدند که پسری یتیم از ایتام آل عبدالمطلب، یک تنه از جا برخیزد و یک تنه بر مشایخ و اکابر قوم خود، سلطنت خویش را تحمیل کند.
مع هذا چاره چیست، باید خدایان را دریافت، باید سنن جاهلیت را از دستبرد حوادث محفوظ نگاه داشت.
- بنابراین فردا از ابوطالب دیدار می کنیم.
از ابوطالب که شیخ بنی هاشم است می خواهیم که محمد را در برابر ما بنشاند و ما را با هم آشتی بدهد. این اختلاف را از میان مکه بردارد.
ابوطالب در این روزها بیمار بود.
به وی خبر دادند که بزرگان قریش می خواهند در خانه وی با محمد صحبت کنند، باشد که دور از جدال و نزاع، این اختلاف به صلح خاتمه یابد.
ابوطالب با این که بیمار بود، این تقاضا را مشتاقانه پذیرفت؛ زیرا خود بیش از همه دوست می داشت میان برادرزاده از فرزند عزیزترش با رجال قوم صلح و صفا برقرار گردد.
روز دیگر انجمن صلح آراسته شد. همه آمدند. همه نشستند. محمد هم آمد دم در، همان جا که جای خالی بود نشست. عتبة بن ربیعه که از اعضای انجمن شریف تر و در عین حال آرام تر و گرم گوتر بود، به سخن درآمد که ای برادرزاده عزیزم! ای محمد امین! این مرد که اکنون در بستر بیماری خفته، سید آل هاشم و سرور قبایل قریش است. این ابوطالب عموی گرامی من است و ما که در پای بستر وی انجمن ساخته ایم، همه اعمام و بنی اعمام تو هستیم. عزت ما عزت تو و ذلت ما مایه ذلت تو خواهد بود و به همین ترتیب اگر تو عزیز باشی ما هم عزیز خواهیم بود و اگر خدا نکرده موجبات ذلت و سقوط تو فراهم شود قبایل قریش، همه سرشکسته و خفیف می شوند. ما می دانیم که تو هنوز جوانی و هنوز به آرزوهای جوانی خویش نرسیده ای. دوست می داریم تو را کامیاب و کامجو ببینیم. به سخنان من گوش کن، نیکو بیندیش، به ما بگو از این دین که آورده ای چه هدفی داری؟ هر چه می خواهی بی پروا ابراز کن، بنی اعمام تو مردمی ثروتمند و توانگرند، مطلوب تو را هر چه باشد و به هر قیمتی که به چنگ آید، به خاطر تو تأمین خواهند کرد.
اگر هدف تو ثروت است، سخن بگو تا طی چند روز آن قدر درهم و دینار به پای تو نثار کنیم که یک باره بر ثروتمندترین مردان عرب در مال و منال پیشی جویی. اگر فطرت جوان تو جویای نام است، اگر دل تو به هوای سلطنت و حکومت پر می زند، هم اکنون دست بیعت به دست تو خواهیم سپرد و تاج پادشاهی بر تارک تو خواهیم نهاد و هر چه فرمان دهی اطاعت خواهیم کرد و از هر چه نهی فرمایی، دوری خواهیم جست. قبایل مسلح خود را در اختیار تو خواهیم گذاشت و کوس فرمان فرمایی تو را در شبه جزیره عربستان به صدا خواهیم درآورد.
برادرزاده عزیز من! همسر تو برای تو همسر مطلوبی نبود. ما می دانیم خدیجه آن زن نیست که دل خواه تو باشد. زنی است از تو سال خورده تر و فرسوده تر. پس دور نیست که قلب تو به دام عشق دوشیزه زیبایی اسیر باشد.
حرف بزن ای محمد امین! بگو کدام دختر را دوست می داری تا من که سیدی از سادات قریشم با هر چه ثروت و قدرت در اختیار دارم بکوشم و آن دختر دل خواه را هر چند از شاهزادگان روم و ایران باشد به خانه تو بیاورم و دستش را در دست تو بسپارم. حرف بزن برادرزاده!
بی باک و بی پروا هدف خود را به ما نشان بده تا با سر و جان تأمینش کنیم. بگو، زود بگو تا هر چه زودتر به این اختلاف و مشاجره خاتمه بخشیم. این پسندیده نیست که میان قریش اختلاف و مشاجره پدید آید.
محمد همچنان خاموش و آرام نشسته بود و به سخنان این مرد که عتبة بن ربیعه نام داشت و سر سروران عرب بود، گوش می داد. آن قدر شنید تا عتبه حرف های خود را به پایان رسانید و ابوجهل هم در تأیید گفتار عتبه چند کلمه اضافه کرد و از جانب خود هم وعده داد که هر چه محمد بخواهد خواهشش را انجام خواهد داد.
به دنبال ابوجهل، شیبه و صخر بن حرب و چند تن دیگر هم سخن گفتند و همه به انتظار جواب چشم به دهان نازنین محمد دوختند.
در پاسخ این قوم فرمود: آری، شما اعمام و بنی اعمام من هستید، بیش از آنچه مرا دوست می دارید، من شما را دوست می دارم و باید بگویم که من نه حاجت ثروت و مکنت دنیا دارم و نه هرگز قلب من در آرزوی سلطنت و حکومت تکان خورده است. از همسرم خدیجه هر چند از من بزرگ تر و به قول شما فرسوده تر است، بسیار خشنود و راضی هستم. هیچ دختر یا زن دیگری مطلوب من نیستند. این امتیازات و افتخارات را به شما ارزانی می دارم و در برابرش از شما یک توقع می کنم.
یک صدا گفتند: چه توقع؟ بگو پدر و مادر ما به فدای تو باد! بگو چه توقع داری.
- به یک حقیقت اعتراف کنید.
- کدام حقیقت؟
- بگویید: اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله
آنچه رشته بودند پنبه شد. یک باره مثل آن که سطلی از آب سرد بر سرشان ریخته باشند، همه یخ کردند.
از آن جنب و جوش فرونشستند و مات و مبهوت به چشمان سیاه وی خیره شدند و بعد ناگهانی به ولوله و همهمه افتادند.
باز هم این حرف ها، باز هم گواهی به خدای یگانه، به خدای نادیده، باز هم اهانت به بت ها، باز هم تجاوز به آداب و سنن جاهلیت.
محمد به خشم آمد و فریاد کشید:
- این حقیقت است، حقیقت این است که جز خدای یکتا خدایی نیست، حقیقت این است که من مبعوث پروردگار لایزالم، حقیقت این است که باید به این مظالم و مفاسد خاتمه داد، باید این بت ها را فروریخت، باید عدالت اجتماعی برقرار کرد، باید بشریت را از معاصی و مناهی بازداشت. باید مردم را از بدبختی و نکبت نجات داد. این است حقیقت و من اگر در شدیدترین و سخت ترین عذاب ها شکنجه شوم، از دعوت بر حق خود دست نخواهم کشید.حتی یحکم الله بیننا و هو احکم الحاکمین.(21)
- برخیزیم برویم، برخیزیم که این ساحر، دست از سخنان سحر کننده اش نخواهد برداشت، برخیزیم که با محمد سخن گفتن، آهن سرد کوبیدن است.
این سخن را ابولهب گفت و یک باره از جا برخاستند. دیگر امیدی به صلح و صفا نبود.
باید گفت که میان نور و ظلمت و حق و باطل و اسلام و کفر، این آخرین نبرد بود و باید گفت که آخرین نبرد به سود نور و پیروزی حق خاتمه پذیرفت.
مشرکین قریش آنچنان که از شعله های آتش فرار می کنند، از خانه ابوطالب فرار کردند؛ زیرا در آن جا آتش کفرسوز و بت گداز یافته بودند.
مشرکین قریش از خانه ابوطالب به دارالندوه که مجلس شورایشان به حساب می آمد گریختند و در آن جا دور هم نشستند و به تنظیم برنامه های خصمانه ای که از چندی پیش طرحش را ریخته بودند پرداختند، ولی محمد (صلی الله علیه وآله) پس از چند لحظه دیگر که در پای بستر عموی عزیزش ابوطالب به سر برد به خانه خودش برگشت.
مشرکین قریش به این فکر افتادند که تا می توانند بر بنی هاشم سخت بگیرند، باشد که آل هاشم در نتیجه فشار روزگار، خود کار محمد را بسازند، یا دست کم وی را به دشمنانش وابگذارند.
مشرکین قریش جز این دو امید، امید دیگری نداشتند. از محمد یک قلم نومید بودند؛ زیرا اگر تطمیع و تهدید در نفس رسول الله اثری داشت، آن همه گفتگو و وعده و وعید کافی بود.
اکابر قریش پس از چند روز مشورت و کنکاش، به این نتیجه رسیدند که بنی هاشم را در محاصره اقتصادی بفشارند، خرید و فروش را با آنان تحریم کنند، از معاشرت و آمیزش با این طایفه که روزی مایه افتخار عرب بود، بپرهیزند. سخت بگیرند، آن قدر سخت بگیرند که ریشه اسلام را از جا دربیاورند.
بنی هاشم تا چند روز و شاید بیش از یک ماه با این فشار اقتصادی ساختند و وقتی دیدند کار از آنچه گمان می داشتند دشوارتر است، به شعب ابوطالب پناه بردند. اقامت در شعب ابوطالب برای پیغمبر و مسلمانان تهی دست مکه تا مدت سه سال دوام یافت.
سه سال آزگار مسلمانان آل هاشم و ابوطالب و عرب های بادیه نشین که جسته و گریخته به شرف اسلام مشرف شده بودند، در شعب ابوطالب با منتهای سختی به سر بردند و اگر مال فراوان و بی دریغ خدیجه نبود، مقدورشان نبود که سه ماه هم در دامنه آن کوه با فشار معیشت بسازند.
پس از سه سال، دوباره به مکه بازگشتند، ولی کفار قریش و صف های بت پرست مکه فشار و سخت گیری خود را نسبت به مسلمانان تا منتها درجه بالا برده بودند. تفتیش افکار و عقاید به میان آمده بود.
همه جا بازپرس ها و بازرس هایی از کمیته دارالندوه در جستجوی عقیده و ایمان مردم به کمین نشسته بودند. در هر کس که خفیف ترین نشانی از اسلام می یافتند دستور ضرب و جرح و حتی قتل، حتمی بود.
ماجرای تعذیب بلال حبشی و ابوذر غفاری حکایت مشهوری است و همین سخت گیری های طاقت فرسا ایجاب کرده بود که پیامبر اکرم جمعی از مسلمانان را به سفر حبشه تقریباً مهاجرت به حبشه وادار سازد.
جمعی از مسلمانان به حبشه سفر کردند و به دنبالشان جمعی از احمق های قریش هم به سوی حبشه رخت کشیدند، شاید مهاجرین اسلام را از آفریقای شمالی دوباره به مکه بازگردانند و به ایذاء و تعذیبشان اقدام کنند. منتها این تقاضای کودکانه در آستان نجاشی پادشاه حبشه، مقبول نیفتاد.
عده ای از مسلمانان به حبشه مهاجرت کردند و جمعی دیگر رو به سوی یثرب آوردند، اما خورشید جهان افروز اسلام که در جوار خانه کعبه می درخشید و از دور و نزدیک قلب های حساس را به سوی خدا می کشانید و روز به روز بر تعداد مسلمانان می افزود و هر چه بر تعدادشان افزوده می شد، آزار مشرکین هم به آنان شدت می گرفت.
مسلمانان به شرایطی رسیده بودند که می توانستند از خود دفاع کنند و بارها با پیغمبر اکرم در این باب صحبت کردند، ولی رسول الله می فرمود:
- تا به من فرمان جهاد نرسد، دستوری برای جهاد نخواهم داد و احیاناً یادآوری می کرد که روز جهاد دیر یا زود خواهد رسید.

فصل پنجم: دیار هجرت

سال هشتم بعثت برای رسول اکرم سیاه ترین و دردناک ترین سال ها بود.
در این سال دو بازوی توانا و کاری محمد از کار افتاد.
نخست عموی از پدر مهربان تر و فداکارترش، ابوطالب در سن هشتاد و سه سالگی، دیده از جهان فروبست.
در آن سال که ابوطالب بدرود زندگی می گفت؛ پیغمبر خاتم (صلی الله علیه وآله) تا آخرین لحظه زندگی بر بالین عمویش نشسته بود، با هم نجوا می کردند، جز خدای دانا از آن نجوا کسی خبر نگرفت.
آنچه مسلم است این است که عمران بن عبدالمطلب در نخستین روزهای طلوع بعثت پیامبر (صلی الله علیه وآله) به عزت اسلام سربلند شد و جانش با اقرار به توحید پروردگار و نبوت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله) به شاخسار طوبی پرواز کرد.(22)
مرگ ابوطالب بر برادرزاده عزیزش، سخت سنگین و ناگوار افتاد.
ابوطالب حجاب محترمی بود که میان او و کفار مکه فاصله می انداخت.
تا روزی که ابوطالب زنده بود، هیچ کس جرأت جسارت و بی حرمتی نسبت به خاتم انبیا در خود نمی دید.
ابوطالب از جهان رخت بربست و آن حجاب هم فروریخت.
در همان روزها که آل هاشم بر مرگ شیخ قوم خود عزادار بودند، همسر نازنین پیغمبر خدیجه ام المؤمنین در آتش تب می سوخت.
نبی اکرم از یک طرف ماتم زده و از طرف دیگر مریض دار بود. بانویی که روزگاری ملکه قریش و سیده حجاز بود، بانویی که بانوان مکه به معاشرت و دوستیش بر خود می بالیدند، پاک تنها مانده بود.
بانویی که دستگاه بازرگانیش ثروتمندترین و غنی ترین دستگاه های تجاری عرب بود، به روز مرگ، تک و تنها در اتاق کوچک خود بر فرش بوریایی افتاده بود و جز شوهر عالی مقامش محمد و دختر کوچکش فاطمه زهرا (علیها السلام) هیچ کس را در کنار نداشت.
دختران دیگرش زینب و رقیه در مکه حضور نداشتند.
آهسته، آهسته نفس بیمار به شماره افتاده بود. پیغمبر اکرم دستور فرمود که فاطمه زهرا را از اتاق مریض به اتاق دیگری بردند و خود پنجه های لاغر خدیجه را که اندک، اندک حرارت تب با حرارت حیات از زیر پوست های خشکیده اش می گریخت و جای خود را به برودت مرگ می سپرد در دست داشت.
برای آخرین لحظه چشمان خدابین خدیجه از هم گشوده شد و نگاهی به چشمان اشک آلود شوهرش انداخت:
- از من راضی باش یا رسول الله!
- امیدوارم که خدای من هم از تو راضی باشد.
خدیجه آهی کشید و گفت:
- فاطمه کو؟
- به خاطر فاطمه نگران مباش، خدای تو نگهبان اوست.
- خدای من... خدا نگهبان خوبی است، خدا کافی است.
پیغمبر روی صورت خدیجه خم شد و فرمود:
- هم اکنون جبراییل امین بر من نزول کرد و سلام خدا را به تو رسانید.
خدیجه لبخندی از منتهای رضایت و خشنودی به لب آورد و گفت:
ان الله هو السلام، و منه السلام، و الیه یعود السلام، و علی جبرائیل و علیک یا رسول الله السلام.
گفته می شود که هیچ کس، شاید در میان انبیا هم کسی به این لطف و ادب به سلام خدا جواب نگفته بود.
در آخرین نفس به وحدانیت الهی و رسالت محمد شهادت داد و برای همیشه دیده از دیدار فروبست.
این دومین حادثه عظمی بود که برای پیغمبر اکرم پیش آمد.
مرگ ابوطالب، مرگ خدیجه، این دو مرگ یعنی فروریختن دو بال، شکستن دو بازو، انهدام دو رکن، این دو مرگ یعنی دو ضربت سنگین، سنگین ترین ضربات.
پیغمبر سال هشتم هجرت را عام الحزن نام نهاده بود. راستی هم آن سال منحوس، برای محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله) سال اندوه و ماتم بود.
جنازه طیب و طاهر خدیجه ام المؤمنین را در مکه همین جا که قرن ها زیارتگاه مسلمانان دنیاست به خاک سپردند.
خدیجه با بدرود خود، شوهر بی نظیرش را سخت تنها گذاشت. وجود خدیجه، پشتیبانی خدیجه، و محبت ها و نوازش های خدیجه پیغمبر را در این راه دور و رنج بسیاری که به عهده داشت، بسیار کمک می داد و اکنون که جای خدیجه را خالی می بیند و فاطمه را با اندوه بی مادری در برابرش می یابد، تنها خدا می داند که قلب وسیع و بردبارش تا چه حد فشرده و ناراحت می شود؛ ولی این فشارها و ناراحتی ها کجا می توانند به عزم راسخش خللی وارد سازند.
او از سوی خدا آمده و فریاد می کشد:
یا ایها الناس! انی رسول الله الیکم جمیعاً(23)
او را به جانب بشر فرستاده اند و به خاطر نجات بشریت معبوثش ساخته اند.
او کوه بلند و استواری است که از هیچ توفان هراسان نیست.
او را هیچ ضربه ای و حربه ای از پای نخواهد انداخت.
فشار مشرکین روزافزون شدت می گیرد.
اکنون دیگر به این فکر افتاده اند که یک باره به خانه اش حمله آورند و خون پاکش را بر خاک بریزند تا حریم بتکده ها را محفوظ بدارند تا آیین جاهلیت را از دستبرد تحول در امان نگه دارند.
ابوجهل و ابوسفیان و سفهای قریش برایش خنجر تیز می کنند و او رو به سوی طائف(24) گذاشته تا رجال بنی ثقیف را به اسلام دعوت کند.
هیچ سفر بر پیامبر گرامی اسلام دردناک تر و رنج انگیزتر از سفر طائف نبود.
بنی ثقیف، قومی متکبر و فرومایه و خودخواه بوده اند که در آلودگی های اخلاقی و اجتماعی، قریش به گردشان هم نمی رسید.
این زغال فروش های پست، عقیده داشتند که اگر بنا بود پروردگار متعال انسانی را به خاطر نجات انسان های دنیا برانگیزاند، باید در این دو شهر مکه و طایف رباخواری ثروتمند و پلید را انتخاب فرماید.
قالوا هذا سحر و انا به کافرون و قالوا لولا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم(25)
مقصودشان از عظیم مکه ولید بن مغیره و از عظیم طائف عروة بن مسعود ثقفی بود.
این قوم جاهل بنا به آیین جاهلیت، ملاک عظمت را مشتی درهم و دینار شمرده بودند.
اگر بنا بر این است که پیغمبری مبعوث شود، جز ولید بن مغیره در مکه و عروة بن مسعود در طائف هیچ کس شایسته این عنوان نیست.
پیغمبر اکرم در طائف با چنین طوایفی رو به رو شده بود و هنگامی که مطرود و محروم از طائف بازمی گشت، کودکان و جهال شهر همچون سگان هرزه به دنبالش پارس کنان می دویدند و به سوی وی سنگ می انداختند.
این نخستین بار بود که پیغمبر اکرم خون خود را در راه خدا بر خاک ریخته می دید.
این نخستین بار بود که محمد بن عبدالله خستگی را در استخوان های بردبارش احساس می فرمود.
همچون موسای کلیم وقتی که گوسفندان شعیب را سیراب کرد و به سایه درخت پناه برد ثم تولی الی الظل و قال رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر(26) محمد هم وقتی که از طائف به مکه بازمی گشت در سایه درختی نشست و آهسته با خدای خود به راز و نیاز گفت:
- پروردگار من! ضعف مرا می بینی، تنهایی مرا می دانی، تو آگاهی که از قوم خود چه می کشم. ای پروردگار ضعفا! ای پروردگار من! مرا به این مردم فرومایه و ستم پیشه مسپار، تو مرا به نفس خویش بازمگذار، بر من خشم مفرمای تا نیروی من در برابر مشکلات شکست نپذیرد، تو یار من باش تا از کسی نهراسم، تو دوست من باش تا جفای دشمنان از پایم درنیاورد.
پروردگارا! به نور ذات تو پناه همی آورم، به آن نور که تاریکی های به هم پیچیده را از هم می شکافد و ظلمت دنیا و آخرت را روشن می سازد.
از غضب تو به تو پناه می برم. به بلایای دنیا شکیبا می مانم تا در برابر این شکیبایی رضای تو را دریابم.
پروردگار من! قدرت ها و قوت ها همه از ذات قوی و قادر تو مایه می گیرند و من از قوت و قدرت بی منتهای تو توانایی می جویم: انک انت القوی العزیز(27)
بالاخره دعوت توحید کار را بر بت پرستان مکه به جان و کارد را به استخوان رسانید.
بنا به خواهش ابوجهل جلسه نهایی مشرکین قریش در دارالندوه تشکیل یافت و پس از گفتگوها و مشورت های دقیق، قرار کار بر این گذاشتند که هیأتی از قبیله های مکه شبانه بر خوابگاه محمد بتازند و خونش را بر خاک بریزند و چون این جنایت عظمی میان چندین قبیله لوث خواهد شد، بنی هاشم نخواهند توانست قاتل محمد را به مجازات برسانند و یا با قاتلین وی به جدال و جنگ برخیزند و سرانجام این حادثه با پرداخت دیه خاتمه خواهد یافت و قضیه به پایان خواهد رسید.
از این طرف مشرکین مکه به قصد جان محمد به توطئه نشسته بودند و از طرف دیگر هفتاد و پنج نفر از بزرگان اوس و خزرج به مکه آمده بودند تا تبعیت خویش را تکمیل و تحکیم کنند و رسول اکرم الهی را از مکه به مدینه ببرند.
در ماه رجب سال دهم بعثت، دوازده نفر به نمایندگی از طرف مردم مدینه در عقبه جمره با پیغمبر بیعت کرده بودند و اکنون سال یازدهم بعثت فرارسیده، این هفتاد و پنج نفر به مکه آمده اند تا محرمانه مقدمات هجرت رسول را از بطحا به یثرب فراهم آورند.
پیغمبر با بزرگان مدینه مذاکرات لازمه را انجام داد و آماده شد که دستور پروردگار فرارسد و یک باره این شهر آشفته را ترک بگوید.
در آن روز نبی اکرم به مسلمانان مکه اجازت هجرت فرمود، مسلمانان بسیار شادمان و خوشحال بودند.
با این که از وطن خویش به در می رفتند، با این که دست از املاک و اثقال و کس و کار خود می کشیدند و دیدار همدیگر را به یک آینده مجهول، محول می داشتند، باز هم خوش دل بودند؛ زیرا فشار مشرکین دیگر تحمل پذیر نبود.
پیغمبر اکرم دستور فرمود مسلمانان دسته، دسته با خانه کعبه وداع گویند و از مکه به مدینه رخت کشند.
مشرکین قریش که بیش و کم از بیعت عقبه و روابط مسلمانان با مردم مدینه اطلاع یافته بودند، از مسافرت های دسته جمعی مسلمانان پریشان شدند و آن جلسه نهایی را تشکیل داده بودند تا یک باره کار محمد را بسازند و ریشه اسلام را از جای در بیاورند.
عایشه گفت: نیم روزی در بحبوحه گرمای مکه ناگهان در خانه ما گشوده شد و رسول اکرم از در درآمد. عبا بر سر مبارکش سایه انداخته بود. چکه های عرق بر پیشانیش از گونه های آفتاب خورده اش می چکید، هرگز به یاد نداشتم که در چنان هنگام پیغمبر به دیدار ما بیاید.
پدرم حیرت زده پیش دوید و گفت: پدر و مادرم فدای تو یا رسول الله! چه پیش آمدی شده که نابهنگام از ما سراغ گرفته اید.
فرمود: دستور یافته ام که از مکه به مدینه مهاجرت کنم.
پدرم با التماس و عجز تمنا کرد:
- یا رسول الله! مرا هم به همراه ببرید.
- تو را هم به همراه خواهم برد.
پدرم از شدت خرسندی به گریه افتاد و بی درنگ دستور داد، دو شتر پروار تهیه دید و زاد سفر را آماده ساخت تا هر وقت حاجت افتد، زاد و راحله سفر رو به راه باشد.
پدرم به ما سپرد که این راز باید مکتوم بماند.
به هنگام غروب، پیغمبر خانه ما را ترک گفت و ما چشم به راه بودیم تا چه وقت رسول اکرم از در درآید و با پدرم به سوی یثرب سفر کند.
برای آخرین بار کفار مکه در دارالندوه اجتماع کردند، این عده چهل نفر بودند و پیرمردی مرموز که می گفت: از اهل نجد هستم(28) و به خاطر کمک به شما در این انجمن حضور یافته ام نیز در محضر قریش حضور یافته بود.
آن روز، سلخ ماه صفر و سال یازدهم بعثت بود.
هشام بن حکم، ابوجهل مجلس را با سخنان خود افتتاح کرد و در نطق خود چنین گفت:
ما مردم حرم هستیم و حرمت ما بر قبایل عرب مسلم و آشکار است. روزگاری با احترام و شرف زیستیم، ناگهان جوانی که روزگار کودکی خود را با در به دری یتیمانه سپری ساخته، از میان سربرداشت و بر ضد احترام و عزت ما قیام کرد.
محمد ما را که عمری مغز فعال و عقل اندیشگر عرب بوده ایم به سفاهت و جهل نسبت داد، ما را احمق خواند و خدایان ما را مسخره کرد و آشکارا به پدران ما که همه از سادات و صنادید عرب بوده اند، اهانت روا داشت. گفت که پدران شما در جهنم به سر می برند. از این حادثه چه حادثه ای را عظیم تر و مهم تر می شمارید؟ آیا سزاوار است که به این خفت و خواری تن در دهیم؟ آیا رضا می دهید که خدایان شما خوار و خفیف باشند و پدران شما دوزخی و ملعون شمرده شوند و خود شما به حماقت و سفاهت معروف باشید.
تکلیف ما تکلیف روشنی است. محمد باید از میان برود. محمد باید کشته شود. تا محمد زنده است این دین، این بدعت عرب بر باد ده، روزافزون رشد خواهد کرد و کار به جایی خواهد رسید که دیگر به هیچ صورت جبران پذیر نیست.
پیر نجدی سخنان ابوجهل را با تصدیق های پی در پی تأیید می کرد.
پس از ابوجهل، ابوالبختری بن هشام و عاص بن وائل و امیة بن خلف و ابی بن کعب هم سخن گفتند و دوباره درباره کیفیت مجازات محمد با هم مشاجره و مباحثه کردند و سرانجام باز هم به همان قرار که در جلسه نهایی گرفته بودند و شیخ نجدی هم تصدیقش را داده بود، تصمیم گرفتند.
تصمیم گرفتند که شبانه به خوابگاه محمد بتازند و چهل نماینده از چهل قبیله دست به خون وی بیالایند تا بنی هاشم نتوانند با قاتلین محمد جنگ کنند.
آن شب که شب غره ماه ربیع الاول بود و با این ماه، سال 12 بعثت آغاز می شد، مشرکین قریش رو به خانه محمد نهادند و در پیرامون خانه کمین گرفتند تا شب سنگین تر و شهر آرام تر شود و یک باره کمین بگشایند و با تیغ های آخته بر بستر رسول اکرم تهاجم کنند.
این بود تصمیم نهایی قریش درباره اسلام و پیامبر اسلام.
به هنگام غروب، علی را به حضور طلبید و فرمود:
- من امشب از این شهر به در خواهم رفت و تو باید به جای من در رختخواب من بخوابی تا کس نداند که من مکه را ترک گفته ام.
- با جان و دل می پذیرم یا رسول الله! آیا شما به سلامت خواهید ماند؟!
- آری ولی این کار، کار خطرناکی است؛ زیرا قوم می خواهند ناگهانی به اتاق من بتازند و رختخواب مرا به زیر شمشیر درآورند.
- سر و جانم فدای تو باد یا رسول الله!
- آیا از جان خویش در این راه خواهی گذشت؟
علی با صدایی که از مسرت و تصمیم می درخشید عرض کرد:
- من همیشه فدایی تو هستم ای پیامبر گرامی! در راه پروردگار خود از هیچ گذشت، باک ندارم.
چشمان محمد غرق اشک شد و سر به آسمان برداشت و در حق علی دعا کرد:
در این هنگام کفار قریش خانه پیغمبر را محاصره کرده بودند، ولی پیامبر عزیز بی هول و هراس در خانه را گشود و فرمود:
- و جعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً فأغشیناهم فهم لا یبصرون(29)
و آن وقت مشتی خاک از زمین برداشت و بر سر آنان که با شمشیر برهنه به در خانه نشسته بودند افشانید: شاهت الوجوه؛ زشت بمانید دیگر در خانه ابوبکر درنگ نفرمود. دختر بزرگ ابوبکر، اسماء کمربندش را دو پاره کرد و پاره ای را به بسته نان و گوشت و پاره دیگر را به کوزه آب بست و رسول اکرم با ابوبکر از مکه رو به سوی غار ثور نهادند.
مشرکین قریش تا نیمه شب به انتظار فرصت، معطل ماندند و نیمه شب از جا برخاستند تا نقشه ترور را صورت دهند.
از پنجره سری به اتاق کشیدند. علی در رختخواب پیغمبر خوابیده بود.
به هم نجوا کردند که اینک محمد است آسوده سر بر بالین راحت گذاشته و خبر ندارد که امشب آخرین شب زندگانی اوست.
سراقة بن مالک خم شد و سنگ ریزه ای به اتاق انداخت و بدین وسیله با ده ها شمشیر آخته می خواست حمله را افتتاح کند.
ناگهان علی را دیدند که سر از بالین برداشت و گفت: کیست که سنگ ریزه به اتاق انداخت؟
ای عجب، پس کو محمد؟! دیدید که نقشه ما بر آب نقش بست.
این تو هستی یا علی! پس محمد کو؟
علی (علیه السلام) فرمود:
شما که او را به من نسپرده اید تا از من بازش می خواهید، شما او را ترسانیده اید و رنجانیده اید و او هم شما و شهر شما را ترک گفت که دیگر از کسی رنج و ترس نبیند.
سراقة بن مالک پیشنهاد کرد که این شمشیرهای برهنه را به جای محمد به خون علی رنگ کنند، ولی ابوجهل به نام این که علی کودکی فریب خورده است، قوم را از این تصمیم بازداشت.
علی از جا برخاست و فریاد کشید:
- ای ابوجهل من فریب خورده نیستم. خدا به من آن قدر عقل بخشیده که اگر بر بشر تقسیمش کنند در سراسر دنیا یک دیوانه نخواهند یافت و خدا به من آن قدر شهامت و شجاعت داده که اگر از رسول پروردگار، اجازه جهاد داشتم، یک تن از شما را زنده بازنمی گذاشتم.
مشرکین قریش چنان در ابهام این حادثه درمانده بودند که تقریباً حالت دهشت و جنونی به آنان دست داده بود. مثل این که نشنیده اند، علی چه گفت و به همین جهت در جوابش انعکاسی از خود نشان ندادند، فقط به این فکر می کردند که محمد کجاست؟
از یکدیگر می پرسیدند که او به چه وسیله از چنگشان به در رفته است.
با شتاب رو به سوی خانه ابوبکر نهادند. در آن جا با همه سخت گیری و ناسزاگویی و با سیلی که به صورت اسماء ذات النطاقین نواخته شد، راز هجرت محمد کشف نشد، اما ابوکراز خزاعی که مردی کاهن منش بود و جای پا را خوب می شناخت، قریش را از در خانه ابوبکر تا در غار ثور راهنمایی کرد و گفت: محمد و ابوبکر به در این غار رسیده اند و در این جا یا به آسمان پرواز کرده اند و یا به اعماق زمین فرورفته اند، اما به غار قدم نگذاشته اند؛ زیرا همه می دیدند که بر در غار عنکبوت ها تار تنیده اند و کبوتران وحشی بر آشیانی که در کنار غار قرار داشت، تخم گذاشته بودند.
ابوبکر که مردی ضعیف بود، سخت می ترسید، آه و ناله می کرد، جزع می کرد و پیغمبر تسلایش می داد:
- لا تحزن ان الله معنا(30)
و پس از سه شب و سه روز که مردم مکه از جستجوی محمد بازنشسته بودند، عبدالله بن اریقط دئلی شترها را به در غار رسانید و رسول اکرم با ابوبکر(31) و یک مرد که به نام دلیل راه به همراه برداشته بودند، از غار ثور رو به خاک یثرب نهادند.
البته سراقة بن مالک به هوای صد شتر جایزه یافتن محمد از راه ساحل بحر احمر به تعقیب پیغمبر خدا پرداخت و سر راه را بر نبی اکرم گرفت، اما در آن حال که رسول خدا قرآن تلاوت می فرمود، چنان مجذوب شد که نه تنها به آنچه تصمیم داشت اقدامی به عمل نیاورد، بلکه تیری از ترکش خود بیرون کشید و به پیغمبر تقدیم کرد و تقاضا کرد که چون از میان قبیله اش می گذرند به نشانی این تیر هر چه حاجت دارند از قبیله وی دریافت بدارند.
پیغمبر در این راه به خیمه مردی که ابو معبد نامیده می شد، نزول اجلال فرمود و زن این مرد ام معبد حکایتی شنیدنی از مقدم مقدس محمد و برکت وجودش تعریف می کند که شنیدنی است.
با این که قرار ما در این کتاب ذکر معجزات و کرامات رسول اکرم آن طور که دیگران روایت می کنند نیست، باز هم سزاوار می دانیم این حکایت را از ام معبد تقریر کنیم.
این زن در خیمه خود نشسته بود، صدای رقاع شتر وادارش کرد به در خیمه بیاید تا اگر گم کرده راهی، راه می خواهد، نشانش بدهد.
تا چشم پیغمبر به ام معبد افتاد، آنچنان که تقدم به سلام از خصایص رسول اکرم بود ابتدا سلامش کرد و بعد فرمود:
- آیا می توانید مهمانی بپذیرد؟
این زن با شرم و رنج بسیار عرض کرد:
- البته قومی مهمان پذیریم، ولی چه کنیم که قحط و غلا به جان ما افتاد و حوادث روزگار افتخار مهمان داری را از ما گرفت.
پیغمبر به گوسفند لاغری که در گوشه خیمه به طنابی بسته بود، اشاره کرد و فرمود:
- اجازه می دهید این میش را بدوشم.
ام معبد نگاهی به این میش مردنی که خون در رگ نداشت تا شیر به پستان داشته باشد انداخت و با لحن عذاب کشیده ای گفت:
- حرفی ندارم، اما این گوسفند ماه هاست شیرش را از گرسنگی خشک کرده است.
پیغمبر از شتر فرود آمد و یک راست به سمت گوسفند رفت و با یک بسم الله الرحمن الرحیم، پستان های خشکیده و چروکیده گوسفند را با مشت گرفت.
ام معبد ناگهان سیل شیر را دید که از زیر انگشتان این عرب ناشناس سرازیر شده است.
دوید و چند ظرف دم دست پیغمبر گذاشت و اما خودش مات و مبهوت بود. خیال می کرد آنچه را در این جا می بیند رؤیای بی تعبیری بیش نیست.
رسول اکرم از شیر آن میش بی شیر، ام معبد و ابوبکر و عبدالله بن اریقط را سیر و سیراب ساخت، به علاوه خود نیز از آن شیر نوشید. به علاوه برای ابو معبد هم قدحی سرشار از شیر آن گوسفند به جا گذاشت.
ابو معبد وقتی به خیمه برگشت، خودش را در دنیای دیگر یافت. پیش از همه چیز چشمش به یک درخت عوسجه افتاد که شاخ های بلندی برافراشته و برگ و باری آورده و در آن محیط نیمه ویران، سایه آبادی گسترانیده بود.
ماتش برد. صبح که از خیمه به صحرا می رفت، این درخت شاخه خشکیده و بی بار و بری بیش نبود. چه شده که ناگهانی رشد و رونق یافته و به این ترکیب دل پذیر در آمده است.
در همین حال که خیره به درخت عوسجه نگاه می کرد، از زنش پرسید:
- آیا من بیدارم؟
ام معبد که حواسش یک جا به میش فربه و پرشیرشان تمرکز یافته بود گفت:
- بیدار هستی، ولی حقیقت این است که آنچه اکنون می بینم خیلی عجیب است. به یک رؤیا شبیه تر است تا به یک رؤیت.
- می بینی چه باری دارد، چه برگی دارد، چه شاخه های وسیعی بازکرده، چه سایه روح افزایی گسترده است.
ام معبد در جوابش گفت:
- حیوانک مردنی بود، اصلاً به زندگانیش امیدی نبود تا چه رسد به این که سه تا قدح بزرگ شیر بدهد و باز هم پستانش از شیر گران بار باشد.
ابو معبد با لحن خشم آلودی رو به زنش کرد و گفت:
- من چه می گویم، تو چه می گویی؟! صحبت از شیر نبود. درخت عوسجه را ببین به چه صورتی درآمده، ببین چه عالمی به وجود آورده است.
- آه... راستی من اصلاً در فکر این درخت نبودم. عجب بار و برگی داده، یا رب دارم دیوانه می شوم.
ابو معبد جلوتر آمد و دست زنش را به دست گرفت.
- پس تو چه می گفتی، میش چیست؟
ام معبد شوهرش را به گوشه خیمه برد و آن گوسفند ضعیف صبح را که حالا پستانش از شیر لبریز بود، نشانش داد و بعد قدح شیر را تعارف شوهرش کرد.
ابو معبد چنان واله و شیدا مانده بود که گرسنگی و تشنگی در خود احساس نمی کرد.
- به این گوسفند نیمه مرده که جان بخشید؟ که جوانیش داد؟ چه کسی پستان های چروکیده و خشکیده اش را مثل مشک از شیر لبریز ساخت.
ام معبد گفت که نمی شناسمش، مرد بزرگی بود. دو نفر آدم هم با او بودند، ولی هر چه بود خودش بود. سیمای جذابی داشت. بر پیشانیش نور می درخشید. با همه آقایی و سؤدد و سروری، بسیار فروتن و مهربان بود. قامتش نه بلند بلند و نه کوتاه کوتاه، بالایی میانه داشت. موهای سیاه سیاه و گردنش سفید سفید بود. چشمانش آن قدر گیرنده بود که آدم جرأت نمی کرد خیره نگاهش کند و نگاهش بی نهایت گرم و صمیمی بود.
وقتی که به سوی این میش مردنی ما می رفت از پشت سر آشکار راه رفتنش را تماشا می کردم. راستی انسان می تواند به این لطف و زیبایی راه برود؟
به من گفت: اجازه بده گوسفندت را بدوشم.
گفتم: اطاعت می کنم.
گفت: قدحی بیاور که شیر گوسفند را تقسیم کنم.
گفتم: اطاعت می کنم.
گفت: از این قدح بنوش؛ زیرا شیری پربرکت است.
گفتم: اطاعت می کنم.
در کنار آن شاخه عوسجه نشست و گفت: آب بیاور تا وضو بگیرم.
گفتم: اطاعت می کنم.
تو نمی دانی یا ابامعبد که در لحن صدای این مرد چه قدرت عظیمی نهفته بود. شاید چند بار برای امتحان تصمیم گرفتم که اطاعت نکنم، ولی سحر بیان این مرد ناشناس نیروی تصمیم را از من می گرفت. یارای این که بگویم نه، یارای این که از اطاعتش سربپیچم نداشتم. می گفتم اطاعت می کنم و کنیزوار اطاعت می کردم.
خیلی کم حرف می زد، ولی همین حرف های کمش هزاران بار بر پرگویی همراهانش برتری داشت.
وقتی دهان وامی کرد، انگار که گوهر می افشاند. عقل آدمیزاده را خیره می کرد.
ابومعبد همین طور که حرف های زنش را گوش می داد، یک چشمش به سوی میش پرشیر و چشم دیگرش به سوی عوسجه پر شاخ و برگ کنار خیمه دوخته شده بود. هنوز هم نمی توانست باور کند که بیدار است.
بالاخره گفت: ای زن! خیلی افسوس دارم، خیلی افسوس می خورم که سعادت دیدارش نصیب من نشده است.
ام معبد با حیرت پرسید:
- چطور؟ مگر او را می شناسی؟
نه من نمی شناسم، ولی می دانم این مرد تا کنون در مکه چه می کرده و حالا از مکه به مدینه به خاطر چه هدفی می رود.
ام معبد با بهت و وحشت به شوهرش می نگریست و ابو معبد چنان که گویی با خودش دارد حرف می زند، می گفت:
- او فرستاده خداست، او را از آسمان ها به زمین روانه ساخته اند تا مایه برکت در جان و مال و مایه خیر در زندگی مردم باشد. مکه را به هم ریخته بود، اهل مکه نمی توانستند از خود بگذرند و دین خدا را بپذیرند، بالاخره بیرونش کردند...، یا وی از ترس جان خود مکه و اهل مکه را ترک گفت.
ابو معبد ناگهان به خود آمد و دید زنش سراسیمه به وی خیره شده و دور نیست اگر به این تعریف و توصیف عجیب ادامه بدهد زنش دیوانه شود.
- راستی ام معبد، بهتر نبود که در این جا می ماندم و بالاخره او را می دیدم؟
شب و روز راه می پیمودند. اراذل عرب به طمع جایزه ای که قریش در راه دستگیری رسول اکرم مقرر داشته بودند، سعی می کردند شاید دستگیرش کنند و آن جایزه هنگفت را بربایند. آن جایزه، دویست نفر شتر سرخ موی و گرانبها بود.
بریدة بن الحصیب اسلمی از بزرگان مدینه بود. وقتی این سخت گیری های لجوجانه را از قریش دریافت، با هفتاد سوار از قبیله خود عزیمت کرد تا اگر در راه آسیبی پدید آید، آن آسیب را از پیش روی پیغمبر برکنار سازد.
بریده در طی راه دو نفر را دید که به ردیف همدیگر بر شتری سوارند و از سمت مکه می آیند.
بریده ابوبکر را می شناخت، از وی پرسید:
- این کیست که با تو بر شتر نشسته است.
ابوبکر گفت:
- این راهنمای ماست.
بریده گمان کرد این مرد یک راهنمای استخدام شده است که راه میان مکه و مدینه را می شناسد.
- پس محمد کو؟
رسول اکرم فرمود:
- اسم تو چیست؟
در لحن این صدا جاذبه ای بود که بریده با همه نخوت و تکبرش نتوانست بی جوابش بگذارد.
- با ادب تمام عرض کرد:
- بریده.
- از کدام قبیله؟
- از قبیله اسم.
در این هنگام بریده به نوبت خود پرسید:
- نام تو چیست؟
فرمود:
- انا محمد بن عبدالله، رسول الله
بریده خود را از مرکب فروانداخت و در برابر رسول اکرم سر تسلیم فرود آورد و عرض کرد:
- اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله.
آن هفتاد نفر هم که با وی آمده بودند، بی درنگ کلمه توحید بر زبان راندند و مسلمان شدند.
شب را در آن صحرا به روز آوردند. بریده به حضرت رسول پیشنهاد کرد که لوایی ترتیب دهد؛ زیرا می خواست که پیغمبر با جلال و شکوه بر خاک یثرب پای گذارد.
پیغمبر پذیرفت.
- تمنای دیگرم این است یا رسول الله! که در خانه من نزول اجلال فرمایی.
ولی پیغمبر این تقاضا را نپذیرفت و در پاسخش فرمود:
- به هر جا که شتر من زانو بر زمین گذارد، در همان جا مقام خواهم کرد.
مردم مدینه همه روز از بامداد تا شامگاه چشم به راه دوخته بودند، دم به دم انتظار می کشیدند که چه وقت موکب رسول اکرم پدیدار خواهد شد. چه روزها که به عنوان استقبال در بلندی های جره از مقدم این میهمان گرامی انتظار می کشیدند و شب هنگام نومیدانه به خانه خود بازمی گشتند و رسول اکرم منزل های میان مکه و مدینه را بدین ترتیب می پیمود.
نام منزل هایی را که در مسیر رسول اکرم قرار گرفته بود، از این قرار است:
1- غار ثور 2- عنفان 3- أمج 4- قدید 5- الخرار 6- ثنیة المره 7- القف 8- مدلجه لقف 9- مدلجه مجاج 10- مرجح مجاج 11- مرجح ذی الغضوین 12- بطن ذی کشر 13- جداجد 14- اجرد 15- ذی سلم 16- بطن اعدا 17- عبابید 18- فاجه 19- عرج 20- ثنیة العائر 21- بطن ریم 22- قبا.
و رسول اکرم این 22 منزل را طی چهارده روز طی فرمود. قبا آخرین منزل این راه بود.
یهودی بر بالای بام خانه خود از دور، مرد سپید جامه ای را دید که بر شتری راهوار نشسته و به سمت مدینه می آید.
یهودی دانشمند، این سپید جامه گرانبها را شناخت و فریاد کشید: هذا جدکم الذی تنتظرونه.
ای مردم یثرب کوکب اقبال شما این مرد سپیدپوش است که همچون خورشید سعادت طلوع کرده است.
هلهله شوق از سینه هزاران زن و مرد مدنی برخاست.
یک جا به سوی قبا روی آوردند.
رسول اکرم در محله قبا به سایه درختی فرود آمد و ابوبکر بر سر پیغمبر سایبانی برافراشت.
مردم فریاد می کشیدند:
- پیغمبر خدا آمده، برگزیده خدا آمده و زن های مدینه با آهنگ دف، این شعرها را زمزمه می کردند:
ماه شب چهارده به روی ما
از ثنیات الوداع طلوع کرد.
سپاس پروردگار بر ما واجب است.
برای همیشه، برای همیشه
ای کسی که از جانب خدا به سوی ما آمده ای.
فرمان تو را با دل و جان اطاعت خواهیم کرد.
دسته، دسته از راه می رسیدند و بر نبی اکرم به رسالت سلام می دادند:
- السلام علیک یا رسول الله، السلام علیک یا نبی الله
به عرض می رسد که یا رسول الله به شهر مدینه قدم رنجه فرمایید، ولی پیغمبر چنین پاسخ فرمود:
- تا علی از راه نرسد، من به مدینه عزیمت نخواهم کرد.
بدین ترتیب پیامبر اسلام پنج روز در محله قبا اقامت فرمود تا علی (علیه السلام) که فرمان داشت، امانت های مردم را از طرف رسول اکرم به صاحبان امانت بازگرداند و بعد به سوی مدینه عزیمت کند از راه رسید.
گفته می شود که پای علی از رنج راه غرق آبله بود.
رسول اکرم نخستین مسجد را در محله قبا تأسیس فرمود و این همان مسجد است که در قرآن مجید در سوره برائت از آن یاد شده است:
لمسجد اسس علی التقوی من اول یوم احق فیه ان تقوم فیه فیه رجال یحبون ان یتطهروا و الله یحب المطهرین(32)
آن مسجد که در نخستین روز بر اساس تقوا استوار شده سزاوارتر است که تو در آن بر پای خیزی، در آن مسجد مردانی باشند که طهارت را دوست همی دارند و خداوند مردم پاکیزه و طهارت پیشه را دوست همی دارد.
نخستین خطابه ای که رسول اکرم پس از بعثت و هجرت ایراد فرمود، در روز جمعه در قبیله سالم بن عوف میان مردم ایراد شده است و نیز این نخستین نماز جمعه بود که با جماعت ادا گردید.
پس از نماز، رسول اکرم در میان مردم بر پای خاست و چنین فرمود:
الحمد لله الذی أحمده و استعینه و استغفره و استهدیه و اومن به و لا اکفره و اعادی من یکفره.
او را پرستش می کنم و از او کمک همی خواهم و به درگاه وی پوزش همی آورم و از ذات اقدس وی صراط مستقیم همی جویم.
بدو ایمان می آورم و به عداوت آنان که کفر همی ورزند برمی خیزم. گواهی می دهم که ذات اقدس و اعلای وی یکتا و یگانه و بی همتاست و گواهی می دهم که محمد بنده و برگزیده اوست.
رسول اوست که به هدایت و نور و موعظه بعثت یافته و در فترتی که مردم از پیامبران آسمانی به دور مانده بودند و با دانش اندک در ظلمت جهل و ضلالت به سر می بردند، به سوی بشریت ارسال و مبعوث شده است.
آن کس که خدا و رسول خدای را اطاعت کند، رشد خویش را دریافته باشد و آنان که به عصیان و نافرمانی گردن برافرازند، به گمراهی بعیدی فروافتاده باشند.
شما را نخستین به پرهیزگاری وصیت همی کنم و این وصیت بهترین سفارشی است که مسلمانی در حق مسلمان دیگر به عمل آورد.
از آنچه خداوند متعالی می ترساند بپرهیزند؛ زیرا این خصلت پسندیده، خصلت تقوا در هر دو جهان برای مردم پرهیزکار بهترین پشتیبان است.
آنان که با خدای خویش، خواه در پنهان و خواه در پیدا، راه مودت برقرار می دارند، هم در دو جهان، خدا یار آنان خواهد بود.
پروردگار ما راست گفته و به راستی وعده داده و هرگز وعده خویش را فراموش نخواهد فرمود.
فانه یقول: ما یبدل القول لدی و ما انا بظلام للعبید(33)
همواره پرهیزکار باشید و در پنهان و آشکار از خدای خویش بترسید. آن کسان که از خدای همی ترسند به فوز عظیم و سعادت جاویدان دست خواهند یافت.
خصلت تقوا، مردم پرهیزکار را از خشم پروردگار ایمن خواهد داشت و از عقوبت الهی به دور خواهد ساخت. خصلت تقوا مایه سپیدرویی و وسیله رضای حق و موجب اعتلای درجات است. این سعادت شماست، سعادت خویش را دریابید. قرآن مجید، راه راست را در پیش پای شما روشن داشته و درس سعادت را به شما آموخته است. آنچنان که خدای شما در باره شما نیکویی کرده، شما نیز در باره دیگران نیکویی به کار بندید و در راه اعلای کلمه حق، حق جهاد را ادا کنید. اوست که شما را برگزیده و اوست که نام شما را مسلمان نهاده و افتخار اسلام را به شما عطا فرموده است.
لیهلک من هلک عن بینة و لیحیی من حی عن بینة ولا حول و لا قوة الا بالله
همواره به یاد خدا باشید و فراموش نکنید که در یاد خدا خیر و صلاح شما نهفته است.
یاد خدا، برای شما از دنیا و هرچه در دنیاست سودمندتر است.
آنان که با خدای خویش راه سازگاری به پیش می گیرند، خداوند مهربان، مردم را با آنان سازگار خواهد ساخت.
زمام امور در قبضه قدرست اوست. اوست که سرنوشت بندگان خویش را با قلم تقدیر همی نگارد و اوست که بر دل ها و جان ها سلطنت فرماید.
الله اکبر و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم
پس از ادای این خطابه، بر ناقه قصوا سوار شد و با همراهان خویش به سوی مدینه روی نهاد.
موکب عظیمی بود. موکبی الهی بود که از راه می رسید. مرد و زن بر سر راه شلوغ کرده بودند، ازدحام مردم جاده را تقریباً به روی پیغمبر اکرم بسته بود. از چپ و راست فریاد می کشیدند که یا رسول الله به خانه ما فرود آیید، ولی پیغمبر در جواب می فرمود: در آن جا که ناقه من زانو به زمین گذارد همان جا پیاده خواهم شد.
ناقه قصوا بالاخره به این جا، به همین جا که اکنون مرقد مقدس رسول اکرم است، به همین جا که مسجد النبی (صلی الله علیه وآله) است، فروخوابید و پیامبر اعظم اسلام پیاده شد.
ناقه قصوا در زمینی زانو زد که ملکش به دو طفل یتیم، سهل و سهیل، پسران رافع بن عمرو تعلق داشت.
این دو کودک از قبیله خزرج بودند و سعد بن زراره کفالتشان را به عهده گرفته بود.
ابوایوب خالد بن زید انصاری پیش دوید و گفت: یا رسول الله! خانه من از همه جا به این جا نزدیک تر است، اگر اجازتی باشد رحل شما را به خانه خود ببرم.
پیغمبر اجازه داد و ابوایوب خرسند و خوشحال، رحل پیغمبر را که باری سبک و مختصر بود، به خانه خود برد و به دنبالش رسول اکرم نیز به سوی خانه ابوایوب روانه شد.
دیگران که امیدوار بودند شرف پذیرایی پیامبر اکرم را دریابند پیش وی صف کشیدند.
یا رسول الله! به خانه ما قدم رنجه فرمای.
پیغمبر با همان تبسم دل ربایی که هرگز لب های خوش ترکیبش را ترک نمی گفت فرمود:
الرجل مع رحله: مرد همیشه با رحل خویش است. چون رحل مرا به خانه ابوایوب برده اند خودم نیز به آن جا خواهم رفت.
پیغمبر اکرم هفت ماه در خانه ابوایوب انصاری اقامت داشت و طی این مدت مسجدالنبی ساخته شد و حجره ای هم در کنار مسجد به نام رسول اکرم بنیان گرفت.
حضرت رسول پس از هفت ماه، خانه ابوایوب را ترک فرمود و به خانه خود انتقال یافت.
بدین ترتیب رسول اکرم از مکه به مدینه هجرت فرمود و از حوادث نخستین سال هجرت، اول بنیان مسجدالنبی و دوم اسلام سلمان فارسی و سوم عقد برادری میان اصحاب است.
رسول الله (صلی الله علیه وآله) در این سال میان اصحاب خود از مهاجران و انصار رابطه برادری ایجاد فرمود و وقتی نوبت به علی رسید، فرمود: علی برادر من است.
این برادری، با تمام شرایط برادری، یعنی با آن امتیازات که یک برادر در زندگی دارد، برقرار شد، ولی پس از نزول این آیه آسمانی: و اولوا الارحام بعضهم اولی ببعض(34)، این قرار، قرار برادری، لغو گردید، اما بنا به نص آیه شریفه انما المؤمنون اخوة(35) مسلمانان عموماً برادر هم نامیده شدند، منتها در میراث و مزایای دیگری که برادران نسبی دارند، مستثنی مانده اند.
و هم در این سال، که نخستین سال هجرت است، رسول اکرم با عایشه زفاف فرمود و هم در این سال، دستور داده شد که برای اوقات نماز، اذان بگویند و بلال بن رباح به سمت مؤذن افتخار یافت.
و هم در این سال، یهودان مدینه از قبایل بنی قریة و بنی قینقاع و بنی نضیر که از حشمت روزافزون اسلام اندیشناک شده بودند، با رسول اکرم قراری به نام عدم تعرض به امضا رسانیدند، به این عنوان که نه از یهودان نسبت به مسلمانان جسارتی صورت گیرد و نه مسلمانان به یهودان آزاری رسانند.

فصل ششم: آغاز نهضت

دومین ماه رجب فرا رسید و دومین سال هجرت آغاز شد. تا این وقت، مسلمانان به سوی بیت المقدس نماز می گزاشتند. قبله اسلام، بیت المقدس بود، ولی در این سال دستور رسید که قبله مسلمانان از بیت المقدس به کعبه معظمه تبدیل شد: فول وجهک شطر المسجد الحرام(36)
روی خود را به سوی مسجد الحرام که حریم محترم کعبه است برگردان.
این توجه، توجه به سوی کعبه، توجه به سوی مکه، علاوه بر جنبه عبادت، صورت دیگری هم به خود گرفته بود. مسلمانان شب و روزی پنج بار روی به سوی خانه کعبه می نهادند و نماز می گزاردند.
شب و روزی پنج بار با رسول اکرم با مهاجر و انصار کعبه را به یاد می آوردند و به یاد می آوردند که مکه معظمه اکنون خانه کفر و شرک و پستی ها و رذایل است و خانه کعبه که خانه خداست، بتکده ای شرم انگیز و آلوده، بیش نیست.
این توجه، مسلمانان مدینه را بر این وامی داشت که باید ترتیبی به کار رود که مکه و کعبه از وجود بت پرستان تطهیر گردد، اما تا کنون کارها همه به دست خدا بود، همه گوش به فرمان خدا داشتند، همه انتظار می کشیدند که بر سینه مقدس محمد، وحی الهی نزول کند و پروردگار متعال امر فرماید تا آن امر به اجرا و امتثال درآید.