فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

فصل چهارم: نخستین جهاد

ثروت خدیجه، شخصیت خدیجه، وجود خدیجه که همسرش بود و قیدی بود که به دست و پایش بسته شده بود، فرزندان پشت سر هم، سه پسر و چهار دختر، هیچ کدام از این ها نتوانستند محمد را از عالمی که در روزگار ماقبل ازدواج داشت، به در بیاورند.
انگار در زندگی این مرد تحول و تنوعی پدید نیامده بود. باز هم او بود و تنهایی بود و کوه حرا بود و شب ها تا سپیده دم سیر در آفاق و روزها تا شبانگاه سیر در انفس.
اما هر چه به طرف چهل سالگی که مرحله کمال عمر است نزدیک تر می شد، در جان خود جوانی و نشاط وجودش و خروش دیگری را ادراک می کرد که نمی توانست آن ادراک را تعبیر کند.
او که افصح العرب و العجم بود، لغتی نداشت بگوید چه حالتی دارد و چه کیفیتی دارد. احیاناً می فرمود:
احساس می کنم تنم می میرد و جانم زنده می شود.
و حقیقت این بود که با مرگ تن او جان جهان، زندگی جاویدی آغاز می کرد و به قیمت جهاد مقدس او ریشه رذایل و فساد از جای به در می آمد.
این کمال انسانیت یک انسان کامل است که با مرگ خویش، یعنی با کشتن شهوت ها و هوس ها و آسایش های نفس خویش، جهان انسانیت را زنده سازد و به انسان ها زندگانی و کامرانی عطا کند.
محمد امین پا به چهل سالگی گذاشته بود و از این تاریخ آشفتگی محسوسی در جان عزیز خویش می دید. تا چشمان سیاهش به خواب می رفت، شبحی سپیدپوش را بر بالین خود می یافت.
- تو کیستی؟
- من جبراییل هستم.
- جبراییل؟
- آری، فرشته ای از فرشتگان خدا هستم. از پیش پروردگار متعال به سوی تو آمده ام.
- چرا؟
- تو پیامبر پروردگاری. تو باید به هدایت بشر از جای برخیزی. این سخن چنان تکان دهنده و وحشت انگیز بود که محمد را ناگهان از خواب برمی انگیخت. محمد با ترس و هراس از خواب بیدار می شد. میان رختخوابش می نشست، فکر می کرد، آیا چه خواهد شد؟ آیا این سخن که در خواب شنیده، تا کجا با حقیقت قرین خواهد بود؟ یک ساعت، دو ساعت، غرق دریای فکر بود و بعد دوباره به خواب می رفت، دوباره همان سپیدپوش را در کنار خود می یافت.
این خواب محمد بود و اما بیداری او... همیشه تنها به بلندی های کوه حرا می رفت و همیشه تقریباً همیشه ندای مرموزی به گوشش می رسید:
- یا محمد! یا محمد!
و او هر چه به چپ و راست خود برمی گشت؛ ندا کننده را نمی دید تا یک روز. آن روز، روز بیست و دوم ماه رجب بود.
مثل همه روز در غار حرا به خواب رفته بود. صدای هیبت انگیزی به گوشش آمد. چشمان خواب آلودش را گشود.
حالا دیگر بیدار است. نور سفیدی همچون هاله ماه به دورش حلقه زده بود.
- یا محمد! یا محمد!
طاقت نداشت بیش تر مقاومت کند. حالت اغمایی به وی دست داد و از هوش رفت.
این جریان در روزهای بیست و سوم و بیست و چهارم و بالاخره تا بیست و ششم ادامه داشت.
همه روزه نور الهی احاطه اش می کرد و ندایی آسمانی به یا محمد، یا محمد، در دل غار طنین می انداخت تا روز بیست و هفتم ماه رجب که به روز دوشنبه افتاده بود، فرا رسید.
تا دیده از خواب گشود، نگاهش به آن فرشته سپیدپوش که یار عالم رؤیایش بود افتاد.
بیش و کم با وی الفت گرفته بود. دیگر نمی ترسید، فرشته سپیدپوش که می گفت: اسمم جبراییل است و از پیش خدا به پیش تو آمده ام، آغوش گشود و محمد را به آغوش کشید.
حالت اطمینانی که نمی شود وصفش را گفت، به جان نازنین محمد دست داد. خودش را آسوده و راضی یافت.
فرشته مقدس خدا، پیکر لاغر محمد را در آغوش خود آهسته فشرد و آهسته گفت:
- اقرأ: بخوان.
- چه بخوانم. من که به مکتب نرفته ام، من که درسی نخوانده ام.
دوباره فشاری به وی داد و گفت:
- اقرأ.
- نمی توانم بخوانم. من امی هستم.
در سومین بار جبراییل، حبیب خدا محمد را در میان بال های سپیدش فشرد و گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم اقرأ باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقرأ و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم(16)
بخوان، بخوان به نام آن پروردگار که آفرید، انسان را از پاره ای خون آفرید. بخوان که پروردگار اکرم تو علم به قلم آموخت و انسان را از آنچه نمی دانست آگاه ساخت.
این نخستین درس از قرآن مجید بود که به سینه روشن و وسیع محمد فرود آمد.
این نخستین بار نبوت بود که بر شانه بردبارش گذاشته شد و پیداست که بسیار سنگین بود.
خسته و کوفته و عرق ریزان از غار حرا به خانه بازگشت و وقتی به حجره خدیجه رسید، بی آن که از ماجرا سخنی به لب آورد فرمود:
زملونی، دثرونی مرا بپوشانید. مرا بپیچید. حالت کسی را داشت که به تب و لرز افتاده باشد، سراپا می لرزید.
خدیجه شتابزده گلیمی را از گوشه اتاق برداشت و به روی پیغمبر انداخت و وی را در آن گلیم پیچید، همچنان در همان گلیم پیچیده بود که جبراییل امین فرود آمد و گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها المدثر قم فأنذر و ربک فکبر و ثیابک فطهر و الرجز فاهجر و لا تمنن تستکثر و لربک فاصبر(17)
ای جان پیچیده به گلیم! از جای برخیز. برخیز و این بشر جاهل را که سال هاست در تیه ضلالت سرگردان است از وخامت سرگردانی و عاقبت ضلالت بترسان.
بار دیگر فرشته خدا بر وی نزول کرد و گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها المزمل قم اللیل الا قلیلاً نصفه او انقص منه قلیلاً او زد علیه و رتل القرآن ترتیلاً انا سنلقی علیک قولاً ثقیلاً ...(18)
این قرآن بود. این قول ثقیل - سنگین - قرآن بود، وحی الهی بود، تکلیف دشوار نبوت بود، فرمان پروردگار به هدایت بشر بود.
این قول ثقیل، این وظیفه سنگین دعوت میلیون ها مردم بت پرست، به خداپرستی بود. واداشتن ملت هایی که هزاران خدا می پرستیدند، به پرستش پروردگار بی همتا و بی شریک بود.
این قول ثقیل، ایجاد عدالت اجتماعی و حفظ حقوق بشری و تحکیم مبانی اخلاق و فضایل بود. آن هم در دنیایی که نشان از مکارم و فضایل دیده نمی شد. در دنیایی که برادر، برادرش را به خاطر پشیزی به خاک و خون می کشید. در دنیایی که پدر با دست خود دختر خوبش را به خاک گور پنهان می کرد. در دنیای فسق و فجور و بی داد و ستم، در دنیای مظلم گناه و انحراف، بر پای خاستن و مردم را به فضایل و محامد دعوت کردن و سرگشتگان بیدای کفر و شرک را به شاه راه توحید برگردانیدن قول ثقیل بود.
خدیجه با شوهر گرامی خود آشنا بود. اخلاقش را می دانست، از خلوت خانه وی در غار حرا خبر داشت.
این زن در مقام مشاورت محمد قرار داشت. امین، راز پنهانی را که از چشم خدیجه هم پنهان بماند در زندگی نداشت.
رسول اکرم پروردگار، در آن روزها که هنوز به مقام رسالت افتخار نیافته بود، هر وقت که از گردش های خصوصی خود به خانه بازمی گشت خسته و رنجیده به چشم می آمد. احیاناً به خدیجه می فرمود که مرا از نقطه مرموزی به اسم می خوانند، صدایم می کنند: یا محمد، یا محمد، ولی من صدا کننده ای را نمی بینم و می ترسم این انقلاب ها مقدمه حوادثی برای من باشد.
خدیجه می گفت: عزیزم. خدا هرگز تو را وانخواهد گذاشت. طبع کریم تو، قلب مهربان تو، خصلت ایثار و گذشت تو، عواقب وخیم را از جان تو به دور خواهند داشت.
در آن شب، یعنی شب بیست و هفتم ماه رجب که محمد از غار حرا برگشت، خدیجه در قیافه وی روشنایی دیگری دید. این روشنایی تا کنون بر سیمای شوهرش نمی درخشید. از گردش امشب ماجرای تازه با خود آورده است.
به همین جهت تصمیم گرفته بود از پیغمبر اکرم پرس و جویی به عمل بیاورد، ولی حالت درهم و برهم محمد و لرزش تب خیزی که بر اندام او افتاده بود و تکرار دثرونی، زملونی به خدیجه مجال نداد با شوهرش سخن گوید.
آن شب گذشت و روز دیگر، نخستین سخنی که از زبان مقدس پیغمبر در برابر خدیجه ادا شد، این سخن بود:
- من به رسالت مبعوث شده ام، من اکنون پیامبر خدا هستم. تصدیق می داری؟
خدیجه که عمری بود از یک چنین دعوتی انتظار می کشید، با شادمانی و خرسندی گفت:
- تصدیق می دارم. شهادت می دهم.
- بگو: اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله.
خدیجه با ایمانی استوار از صمیم قلب گفت:
اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله
خدیجه به دین مقدس اسلام تشرف یافت. وی نخستین زنی بود که در برابر شوهر عالی مقامش کلمه شهادت بر زبان آورد و به نبوت خاتم النبیین تصدیق داد.

نخستین مسلمان

و نوبت به نخستین مردی رسید که باید به افتخار اسلام سربلند و سرافراز گردد.
در سال سی ام عام الفیل پیش از هجرت حضرت رسول اکرم مبدأ تاریخی عرب سالی بود که پادشاه یمن ابرهه حبشی با پیل های جنگی خود به قصد تصرف مکه و انهدام خانه کعبه رو به سوی حجاز آورده بود. عام الفیل که مبدأ تاریخ عرب است، آن سال است.
آخرین فرزند عمران بن عبدالمطلب، یعنی ابوطالب، در خانه کعبه از فاطمه بنت اسد، بنی هاشم بن عبد مناف به دنیا آمد و نام این پسر در زبان پدرش علی و در زبان مادرش حیدره بود، ولی در آن سال ها وضع زندگانی ابوطالب رضایت بخش نبود تا آن جا که از عهده معیشت خانواده خود نمی توانست برآید.
انجمنی از فامیل تشکیل یافت و به خاطر این که بار زندگی را بر شانه های ضعیف ابوطالب سبک تر سازند افراد خانواده اش را میان خود تقسیم کردند. ابوطالب چهار پسر داشت:
1- طالب 2- جعفر 3- عقیل 4- علی و یک دختر که فاضة نام داشت و کنیه اش ام هانی بود.
فرزندان ابوطالب به استثنای عقیل که عزیزترین فرزند پدر بود، میان بنی اعمام تقسیم شدند و قرعه نگاهداری علی به نام محمد افتاد.
علی هنوز کودک بود، خیلی کودک بود، تازه از شیر جدا شده نشده که به خانه خدیجه رفت و بر دامان خدیجه تربیت یافت.
البته پس از چند سال که گشایشی در زندگانی ابوطالب افتاد، فرزندانش به وی بازگشتند، ولی علی در عین این که خانه اش خانه پدر بود، همیشه با پسر عموی از پدر نازنین ترش به سر می برد.
علی در خانه محمد (صلی الله علیه وآله) و در دامان او پرورده شد.
و خود در این باره چنین فرمود:
در پی او بودم چنان که شتر بچه در پی مادر، هر روز برای من از اخلاق خود نشانه ای برپا می داشت و مرا به پیروی می گماشت.
و می فرمود:
آنگاه که کودک بودم، مرا در کنار خود نهاد و بر سینه خویشم جا داد. و مرا در بستر خود خوابانید. چنان که تنم را به تن خویش می سود و بوی خوش خود را به من می بویانید.
پیامبر (صلی الله علیه وآله) رسالت خود را بیش از آن که به دیگران بگوید به این سه تن گفت و هر سه به او گرویدند. بی هیچ چون و چرا، باور داشتنی که علی (علیه السلام) نخستین مرد در پذیرفتن دین اسلام باشد.
علی در این باره می گوید:
هر سال در حرا خلوت می گزید. من او را می دیدم و جز من کسی وی را نمی دید. آن هنگام جز خانه ای که رسول خدا و خدیجه در آن بود، در هیچ خانه ای مسلمانی راه نیافته بود. من سومین آنان بودم، روشنایی وحی و پیامبری را می دیدم و بوی نبوت را می شنودم.
و علی در پذیرفتن حق فرمود:
هیچ کس بیش از من به پذیرفتن دعوت حق نشتافت، و چون من صله رحم و افزودن در بخشش و کرم نیافت.
و پیامبر (صلی الله علیه وآله) در همان ساعات نخستین به علی فرمود:
انک تسمع ما أسمع وتری ما أری، الا انک لست بنبی و لکنک لوزیر.
آنچه را که من می شنوم تو نیز می شنوی و می بینم می شنوی و می بینی، جز این که تو پیامبر نیستی، بلکه وزیر و یاور من هستی.
از این رو پیامبر در نخستین لحظه آغوش به رویش گشود و فرمود:
مرحبا بر تو یا علی! حالا بگو: اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله
علی خودش را از آغوش محمد به در کشید و گفت: اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله
و بعد به دستوری که از پیامبر اکرم گرفته بود وضو گرفت و در پشت سر پیغمبر به نماز ایستاد و سال ها گذشت که محمد فقط بر این دو نفر امامت می کرد. سال ها گذشت که جز این سه نفر، محمد و علی و خدیجه هیچ کس بر روزی زمین خداوند بی همتا را به وحدانیت نمی شناخت و به وحدانیت باورش نمی داشت.

دعوت به اسلام

تا این آیه از درگاه متعال به رسول اکرم نزول کرد: و انذر عشیرتک الاقربین(19)
این نخستین دعوت آشکار بود که رسول اکرم الهی محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله) بر ضد کفر و شرک ابراز فرمود.
در قصر مجلل خدیجه که همواره برای پذیرایی مهمانان خوانده و ناخوانده، آماده بود، بنی هاشم انجمن آراستند. بنی هاشم عشیره اقربین خویشاوندان نزدیک پیغمبر بودند و مقرر بود که برای نخستین بار، این قوم به توحید فراخوانده شوند.
پسران عبدالمطلب و نبیرگان وی در آن تالار وسیع هر یک بر جای خود آرام گرفتند و پذیرایی انجام یافت. در این هنگام نوبت به این رسید که علت این دعوت آشکار شود.
پیامبر اکرم در جای خود بر پای خاست و لب به سپاس و ستایش پروردگار گشود و سپس فرمود که: من در میان شما عمری به امانت و عفاف سپری ساخته ام. مرا محمد امین نامیده اند. همه در همه جا و همیشه به امانت و عفاف من اعتماد همی کردند، آیا چنین نیست؟
همه یک صدا به گفتار وی تصدیق دادند.
در این هنگام فرمود که: شما نزدیک ترین کسان من، قوم من، عشیره اقربین من، عمو و عموزاده ها و برادران من به شمار می آیید. مرا خداوند بی شریک و بی همتا به نبوت برانگیخت. به من وحی فرمود که مردم را به سوی توحید و اخلاق و فضیلت دعوت کنم چنین خواستم که ابتدا شما را به این نعمت گرانبها بخوانم. ابتدا شما را به تصدیق و توحید سرافراز بدارم. هم اکنون به من پاسخ گویید. به یگانگی ذات اقدس الهی و نبوت من گواهی دهید.
سکوت مطلق بر بنی هاشم سایه افکند. چنان که گویی بر سر این قوم خاک مرگ افشانده بودند. هیچ کس لب به سخن باز نکرد. از تکذیب و تصدیق، از مثبت و منفی کسی حرفی نگفت. رسول اکرم سخنان عمیق و قوی و مستدل خود را دو سه بار تکرار فرمود.
در میان این قوم که ساکت و صامت نشسته بودند و همچون مجذوبین، یارای نفس زدن نداشتند، تنها یک نفر پیش خود آهسته جوش و خروشی می کرد و این یک نفر عنصری پلید و فرومایه بود که به غلط در دودمان هاشم ابن عبد مناف افتاده بود. این مرد عبدالعزی بن عبدالمطلب بود. کنیه اش ابولهب(20) بود. زنش ام جمیل دختر حرب بن امیه و خواهر صخر بن امیه، یعنی ابوسفیان بود.
ابولهب، البته پسر عبدالمطلب بود، ولی همچون وصله ناجوری، این دودمان را همیشه به ننگ می کشید. همیشه بر شرف خانواده خود لکه می انداخت.
این عبدالعزی به اعتبار این که پسر عبدالمطلب و عموی محمد است، در این انجمن حضور داشت، اما از ابتدا بنایش به پستی و فرومایگی بود.
در همان نخستین بار آهسته گفت:
- محمد می خواهد بچه های خانواده ما را جادو کند.
این قرقر بی جواب مانده بود، ولی در این هنگام سخن رسمی تر و جدی تر به میان آمده بود. ابولهب از جای برخاست و به نام خانواده عبدالمطلب در پاسخ برادرزاده اش چنین گفت:
- هرگز، هرگز بنی هاشم تو را تصدیق نخواهند کرد. ای پسر عبدالله! خیال کردی با این ادعاها می توانی بر قوم خود سیادت و ریاست به دست بیاوری؟
قوم تو هرگز به سیادت و ریاست تو تسلیم نخواهند شد. تو گمان داری که قریش خدایان خود را به خاطر خدای نادیده تو از قبله خویش بر خواهد داشت؟ هرگز این گمان به حقیقت نخواهد پیوست. بی جهت خود را به مشقت مینداز، بی جهت آزار خویش و قوم خویش را مخواه، این است پاسخ تو.
ولی رسول الله آنچنان که پاسخ ابولهب را پاسخ خود نشمرده و اساساً سخنانش را نشنیده باشد، فرمود: ای بنی عبدالمطلب! گمان ندارم هیچ انسان برای خانواده خود شرفی عظیم تر از آنچه من آورده ام آورده باشد. این شرف عظیم را دریابید.
ابولهب دوباره نعره کشید:
- با این خدای تنها که تو آورده ای کاری از پیش نخواهد رفت. ما را با خدایان ما آسوده بگذار و خود با خدای تنهایت از قوم برکنار باش.
رسول اکرم با همان مناعت و بی اعتنایی فرمود:
من پیش شما ای بنی عبدالمطلب با خیر دنیا و آخرت آمده ام. خیر دنیا و آخرت را از پیش خود مرانید.
باز هم ابولهب جواب داد:
- این خیر دنیا و آخرت بر تو ارزانی باشد. ما را به خیر تو امیدی نیست.
یاوه گویی های ابولهب آهسته، آهسته پرده شرم را از پیش چشم بنی هاشم درید. نیش به نیشخندها چاک خورد. و استهزا و مسخره از دهان هایی که آلوده به شراب و ربا بود بیرون پرید. حتی عباس حتی حمزه، این دو عموی پیامبر که از دیگران به صلاح و سداد نزدیک تر بودند، حتی این دو نفر هم نتوانستند رشد خویش را بشناسند. تنها ابوطالب بود که مطلقاً خاموش نشسته بود.
علی (علیه السلام) که به عنوان خدمتکار پیغمبر در برابرش ایستاده بود و از مهمانانش پذیرایی می کرد، چنان خشمناک بود که اگر از پیشوای گرامیش اجازه مبهمی هم داشت بی دریغ به جان عموها و بنی اعمامش، حتی به جان پدرش ابوطالب حمله ور می شد و سزای این خودسری ها و هرزه درایی ها را در کنارشان می گذاشت، اما افسوس که رسول اکرم را همچنان آرام و خون سرد می دید.
می دید که در برابر این همه اهانت و جسارت ها، باز هم لبخند بر لب دارد و باز هم می فرماید:
ای بنی عبدالمطلب! به خیر خویش پشت پا مزنید، کفران نعمت روا مدارید، من شما را به راه راست هدایت می کنم. من به شما شرف و افتخار می بخشم.
ابولهب همچون درنده ای زنجیر گسسته از جا پرید و عربده کشید:
- ای محمد! ما از سحر تو بی خبر نیستیم. ما می دانیم که جادوگری توانایی، ولی اطمینانت می دهم که سحر تو هرگز در جان ما اثر نخواهد بخشید. این محال است که سخنان دلربای تو ما را از خدایان ما باز بدارد.
و بعد رو به جانب قوم کرد و گفت:
- برخیزید، برخیزید این خانه نامبارک را ترک گویید. از این پسر جادوگر برحذر باشید.
نعره ابولهب بنی عبدالمطلب را چنان به هول و هراس انداخت که همه یک باره از جا جنبیدند. چنان که در برابر خطری عظیم قرار گرفته باشند، حالت گریز به خود گرفته بودند، ولی رسول اکرم در آستانه در، بازوهای مقدس خود را گشود و جلوشان را گرفت:
- فقط یک سخن دارم و می خواهم این سخن را هم بشنوید. من در این تکلیف دشوار که به عهده دارم، به یک برادر حاجتمندم. آن کس که در میان آل عبدالمطلب می تواند برادر من باشد، کیست؟
آن کیست که به من در انجام این مسؤولیت عظمی برادرانه کمک کند و به پاداش این برادری برای همیشه برادر من و یار من و وصی من و خلیفه و جانشین من گردد.
در سکوت مطلق اتاق، تنها یک صدا به فضا طنین انداخت:
- من این افتخار را استقبال می کنم یا رسول الله!
این صدای لطیف از گلوی کودکی درآمد که اسم همایونش علی بود.
پیغمبر اکرم پاسخ علی را ناشنیده گرفت و دوباره و سه باره پیشنهادش را تکرار فرمود و در هر بار علی، تنها علی جواب داد:
- یا رسول الله من برادر تو، من کمک تو، این من هستم که در راه دعوت تو از هر چه دارم حتی از جان شیرینم می گذرم.
این جا بود که محمد پسر عمش علی را همچون جان شیرین به آغوش کشید و ابتدا خدای متعال و بعد بنی هاشم را به گواه گرفت:
یا علی! تو در دنیا و آخرت برادر من و وزیر من و خلیفه بر حق من و نماینده امین من خواهی بود.
این سخن هم به پایان رسید و راه به روی قوم گشوده شد و بنی هاشم از خانه رحمت و برکت محرومانه بازگشتند و تنها دلشان به این خوش بود که سحر محمد در دین منحوس و منفورشان اثری نبخشید.
آری، بدین ترتیب عشیره اقربین پیغمبر اکرم انذار شدند، ولی از این انذار نتیجه ای به دست نیامد.
ظلمت وحشت و انحراف چنان جانشان را فروگرفته بود که به این آسانی رضا نمی دادند از تیه ضلالت به شاهراه هدایت بازگردند.
خاندان هاشم نمی توانستند بر خود هموار کنند که یتیم عبدالمطلب به نام یک فرستاده آسمانی قیام کند و آنان را به سوی خدای نادیده بخواند، به علاوه از قریش هم ملاحظه داشتند.
رجال قریش همچون عتبه و شیبه و ابوسفیان و هشام بن حکم و عاص ابن وائل و حکم بن ابی العاص و دیگران که هر یک خویشتن، را سید حجاز و بزرگ عرب می خواندند، محال بود دست از آداب جاهلیت و کبریا و خیلای خانوادگی خود بکشند و در برابر محمد هر چند امین و عفیف باشد زانوی تسلیم بر خاک بگذارند.
نخستین کسی که صدای اعتراض بلند کرد، هشام بن حکم، معروف به ابوجهل بود که در انجمن قریش در فضای کعبه گفته بود:
- بنی هاشم از ریشه قریش روییده شدند. ما هم از آن ریشه سبز شده ایم، بنی هاشم در مکه اقامت گزیدند، ما هم در مکه به سر می بریم، بنی هاشم ثروت و مکنت به دست آورده اند، ما هم توانگر هستیم، بنی هاشم مهمان به خانه پذیرفته اند، ما هم مانند آن ها مهمان به خانه پذیرفته ایم. بنی هاشم هر چه در راه عزت و شرف خود پیش رفته اند ما هم دوش به دوششان پیش رفته ایم.
وقتی که دیدند نمی توانند با قدرت مادی از ما جلو بتازند به یک بدعت عجیب اقدام کرده اند تا بدین وسیله سیادت خود را بر ما تحمیل کنند و آنچه مسلم است این است که ما به زیر این بار نخواهیم رفت و تن به خفت تسلیم نخواهیم داد.
اعتراض ابوجهل هم بنی هاشم را، مخصوصاً ابوطالب سید بنی هاشم را که محرمانه بسیار میل داشت به دین جدید تسلیم شود، از این تسلیم بازداشت.
این بود که از عشیره اقربین جز علی هیچ کس دین اسلام را نپذیرفت و هنوز هم نبی اکرم دستور نیافته بود که در میان مردم دعوت خویش را رسماً ابراز فرماید.
مع هذا قریش در خود ناراحتی مبهمی را احساس می کردند. بر ایشان ناگوار بود که همه روزه صبح و عصر محمد را در کنار چاه زمزم ببینند، ببینند که با آب زمزم چهره و بازوان خود را می شوید و با پنجه های مرطوب خود سر و پای خویش را مسح می کند و آن وقت در مسجدالحرام بر پای می خیزد و خدیجه و علی به دنبالش می ایستند و بی اعتنا به بت های ریز و درشت در برابر معبودی نامریی به رکوع و سجود می پردازند.
برای قریش این مسأله در عین سادگی، مسأله ای بسیار غامض از کار درآمده بود.
ابتدا بنای کارشان را نیشخند و پوزخند و استهزا و متلک گویی گذاشته بودند. باشد که این یاوه سرایی ها محمد را با دین جدیدش از میدان به در کند، ولی بی اعتنایی محمد، مشت درشتی بود که پوزخندها را بر پوزه هایشان در هم می شکست و وقتی دیدند این حربه کارگر نیست، به اقدامات دیگری پرداختند.
پس از یک مشورت عمومی رو به خانه ابوطالب آورند. ابوطالب عموی محمد و به جای پدر جوانمرگش تربیت کننده او بود.
از ابوطالب تمنا کردند که محمد را از این انحراف بازبدارد و این نماز تازه را که در برابر خدای نادیده برگزار می شود و حرمت بت های کعبه را به اهانت می کشد ترک گوید، ولی ابوطالب گفت:
- او را به حال خود بگذارید.
قریش چاره ای جز سکوت نداشتند؛ زیرا هنوز محمد دست به کارشان دراز نکرده بود.
قریش در عین سکوت این جا و آن جا در پی چاره ای می گشت، بلکه این روشنایی ضعیف را همچنان در مطلع خاموش سازند.
عبدالکعبه ابوبکر پسر عثمان ابوقحافه از قبیله تیم بن مرة بن لوی ابن غالب، مردی سی ساله و کوتاه قامت و لاغر اندام بود و روی امتیازات اخلاقی، یعنی سادگی، در اجتماع مکه آبرویی داشت، به علاوه مردی بود که از انساب عرب تاریخ خانواده ها اطلاعاتی کافی داشت.
در آن روزگار که اعراب، از علم، جز شعر و روایات جنگی و انساب چیز دیگری نمی دانستند، بر معلومات عبدالکعبه در انساب عرب، ارزش و احترام می گذاشتند.
چند ماهی گذشته بود که پسر قحافه در سواحل عدن به تجارت می گذرانید و از مکه و تحولات اخیر آن خبری نداشت.
وقتی از این سفر تجارتی به وطن خود برگشت، حکایت هایی شنید که برایش خیلی تازه بود.
- محمد امین با همسرش خدیجه و پسر عمویش علی در مسجدالحرام نماز می خوانند.
- برای کدام بت؟
برای هیچ بت، فقط برای خدای نادیده، برای خدایی که محمد وی را یکتا و بی شریک می داند.
عبدالکعبه با سرانگشتان ظریف و سفید خود کمی پشت گوشش را خاراند و آن وقت گفت:
- هر کس در دین خود آزاد است. محمد دوست می دارد این طور عبادت کند. ولی این کار، کاری خوبی نیست، بدعت است و موجب انحراف جوانان خواهد شد.
- پس چه باید کرد؟
هشام بن حکم ابوجهل که بیش از همه بر ضد اسلام، جوش و جلا می زد گفت:
باید محمد را دیدار کنی و با وی حرف بزنی و با آن حیله که رشته کار را به دست می گیری، فکرش را تسخیر کنی و بالاخره به این نتیجه برسی که محمد دست از دین جدیدش بردارد. با وی حرف بزن، از انساب عرب صحبت کن. او که خبر از تشکیلات خانوادگی اعراب ندارد، وقتی قدرت بیان تو را ببیند سر عجز فرود خواهد آورد.
هشام بن حکم، سید آل مخزوم که از قبال بزرگ قریش است، وقتی از عبدالکعبه پسر عثمان تمیمی ذلیل ترین و کوچک ترین قبایل قریش، با التماس و تمنا مطلبی را درخواست کند، مسلم است که پذیرفته خواهد شد.
عبدالکعبه که از حسن معاشرت و لطف گفتار و اعتبار اجتماعی خود خاطری مطمئن داشت، برخاست و لباسش را عوض کرد و رو به خانه خدیجه نهاد.
جز رسول اکرم کسی در خانه نبود، نه خدیجه و نه علی، خود در خانه را به روی ابوبکر گشود.
به قانون جاهلیت بر پیغمبر، سلام کرد، ولی رسول اکرم وی را به علیک السلام و رحمة الله جواب فرمود:
پسر قحافه از این پاسخ لطیف حیرت کرد.
تا آن وقت کلمه علیک السلام و رحمة الله از کسی نشنیده بود.
این جواب قلب ابوبکر را تکان داد، چنان تکانش داد که حکایت ها و روایت های عرب را پاک از یادش برد. دیگر به آنچه انساب می دانست و گمان می کرد، این دانش محمد را تسخیر خواهد کرد نتوانست لب واکند؛ فقط گوش شنوایی بود که آماده بود آیات قرآنی را از زبان محمد بشنود.
رسول اکرم چند آیت از قرآن مجید بر وی تلاوت کرد. اشک از دیدگان عبدالکعبه سرازیر شد و به جای یک دنیا مباحثه و مناظره که باید به عمل می آورد، مفتونانه عرض کرد: اشهد ان لا اله الا الله
پیغمبر فرمود: از امروز دیگر عبدالکعبه نیستید. من نام شما را عبدالله و لقب شما را عتیق گذاشته ام.
پسر قحافه به هنگام غروب خانه خدیجه را ترک گفت، ولی دیگر بت پرست نبود و نام عبدالکعبه هم با خود نداشت، بلکه عبدالله بود.
وقتی خبر اسلام پسر قحافه پس از اسلام زید بن حارثه به گوش ابوجهل رسید، با آشفتگی و خشم فراوانی گفت:
- این مرد ساده لوح فریب خورده است.
پیشرفت نهانی اسلام روزافزون بود. تیپ جوانان با حرارت و حساسیت شگرفی به سوی اسلام می شتافت و به همین جهت خانواده های مشهور و متشخص، جوانان خود را از دیدار مسلمانان جداً بازمی داشتند و تأکید می کردند که اگر احیاناً محمد را در کنار خانه کعبه ببینند، گوش های خود را با انگشت ببندند تا نکند صدای تلاوت قرآن به گوششان برسد و فریفته شوند.
از یک طرف رجال مکه فرزندان خود را از مصاحبه و مکالمه با محمد بازمی داشتند و از طرف دیگر با قساوت و خشونت وحشیانه ای پیروان محمد را می آزردند. حکایت شکنجه سمیه و یاسر که مادر و پدر عمار بن یاسر بودند و در زیر تازیانه قریش جان سپردند.
حکایت شکنجه بلال و سخت گیری های دیگری که نسبت به مسلمانان صورت می گرفت معروف است و ما را نیازی به تکرارش نیست، ولی باید بگوییم که هر چه بر فشار بت پرست های جاهل عرب نسبت به مسلمانان افزوده می شد، دل ها به سوی کلمه لا اله الا الله مشتاق تر پر می زد تا آن که رسول اکرم دستور به اعلان دعوت یافت.
دستور یافت که صلای قولوا لا اله الا تفلحوا دراندازد و آشکارا بشریت را به توحید دعوت کند.
در آن روز شهر مکه شاهد عظیم ترین و مشهورترین اجتماعات بود.
در هیچ یک از ایام عرب ازدحامی نظیر آن روز دیده نشده بود.
شاید از لحاظ شمارش مردم، جمعیت آن روز چندان شگفت انگیز نبود، ولی شگفتی در این بود که مردم در اضطراب و هیجان عجیبی به سر می بردند، بی آن که بدانند چرا بدین ترتیب آشفته و نگران هستند، در خود بی قراری ناراحت کننده ای احساس می کردند.
امروز محمد می خواهد حرف بزند، محمد می خواهد با قریش صحبت کند.
رجال قریش مجبور نبودند به این انجمن قدم رنجه کنند، حتی کسی هم رسماً از آن ها نخواسته بود به دامنه کوه صفا حضور به هم رسانند، فقط شنیده بودند که محمد بر قله کوه صفا صعود خواهد کرد و با مردم سخن خواهد گفت.
یک نیروی معنوی، دسته های مردم را از زن و مرد به جانب صفا می راند. همه را در آن جا نگاه می داشت تا محمد بیاید و گفتنی های خود را بازگوید.
در این هنگام تعداد مسلمانان، به چهل تن رسیده بود. محمد از دور نمایان شد. علی به همراهش بود. مسلمانان دیگر با فاصله های کم و زیادی از دنبال این دو نفر می آمدند تا بالاخره به کوه صفا رسیدند.
همچون لمعه ای از نور بر تیغه کوه طلوع کرد.
در این هنگام سکوت و انتظار مرگ منشی بر مردم حکومت داشت. هیچ کس نفیر نفس دیگری را هم نمی توانست بشنود.
همه یک پارچه چشم و یک پارچه گوش گشاده به کوه صفا خیره شده بودند تا سخنان محمد را دریابند.
رسول اکرم الهی از بالای کوه فریاد زد:
ای فرزندان بطحا! ای فرزندان زمزم! ای پیران خانه خدا! آیا مرا می شناسید؟ من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد منافم، من محمد امین هستم، من محمد عفیف هستم، من محمد صادق و معصوم هستم، من مردی هستم که به عصمت و عفاف من همه گواهند. گرد منکرات و معاصی نگشته ام، دستم به خون و مال کسی آلوده نشده و کسی از دهان من دروغ و افترا نشنیده است.
آیا به آنچه می گویم گواهی می دهید؟
همه یک صدا فریاد کشیدند:
- گواهی می دهیم.
در این جا رسول اکرم پروردگار فرمود:
- پس می توانید اعتماد کنید که آنچه می گویم راست است و درست است و صلاح و خیر شما در آن است؟
ای فرزندان بطحا! ای فرزندان مروه و صفا! ای فرزندان کعبه و زمزم! قولوا لا اله الا الله تفلحوا.
به یگانگی ذات پروردگار ایمان آورید تا رستگار شوید.
با این که همه می دانستند محمد امین و عفیف از این میتینگ عظیم چه هدفی دارد، همه می دانستند که او چه خواهد گفت و از فرزندان زمزم و صفا چه توقعی خواهد داشت، وقتی کلمه توحید را از دهان مقدسش شنیدند، بی اختیار به خود لرزیدند، بی اختیار تکان خوردند.
بت های خانه کعبه را در حال شکست و در سراشیبی سقوط یافتند. بنابراین به سختی لب به انکار و اعتراض گشودند. مثل این که به یک تشنج عصبی شدید دچار شده باشند، از چپ و راست نعره کشیدند:
- نه، نه، ما این کلمه را نخواهیم گفت. ما خدایان زرین و سیمین خود را ترک نخواهیم کرد.
اما پیدا بود که این جنبش، جنبشی مذبوحانه بیش نیست.
از سر و صدای ناراحت و مرتعش بت پرستان مکه، آوای شکست و لرزش و ترس احساس می شد.
دوباره فرمود:
- من شما را به بهشت زیبای خدا دعوت می کنم. من شما را به دنیای اخلاق و فضیلت می خوانم، من از گرسنگی و بدبختی و ظلم و فسق نجاتتان می دهم.
ابوجهل فریاد کشید:
- به حرف هایش گوش ندهید. جوابش را با سنگ و کلوخ بگویید. این مرد شما را گمراه خواهد کرد. خدایانتان را به زیر پا خواهد افکند. پیرمردان و رجال قوم را اسیر جوانان و جهال خواهد ساخت. به حرف هایش گوش ندهید.
گفته می شود که در آن روز به سوی رسول خدا بسیار سنگ پرتاب کرده اند، ولی آنچه مسلم است این است که سخنان دل پذیر و دل نشین محمد کار خود را صورت داد. آن تحول که پایه گذار دین جدید بود، در قلوب و ضمایر تیپ جوان راه یافته بود.
سر و صدایی هم از گوشه و کنار شنیده می شد:
سنگ نزنید. این محمد راستگوست، امین است، وی نجات دهنده شماست، قدرش را بدانید.
میتینگ اخیر، اشراف قریش را به دشواری عظیمی انداخت. همه روز می شنیدند که گروهی جدیداً به دین جدید گرویده اند.
ابوجهل هشام بن حکم، ابوسفیان، صخر بن حرب، عتبه و شیبه، صنادید مکه به دور هم گرد آمدند تا برای این غایله چاره بیندیشند.
همچنان در این فکر به سر می بردند که آل هاشم به بهانه نبوت می خواهند برتری و چیرگی خود را بر خانواده های دیگر قریش تحمیل کنند.
همین است، فقط همین است.
خیلی صحبت کردند، خیلی کنکاش کردند.
آیا در قبایل دیگر شخصیتی می توانند به چنگ بیاورند که در برابر محمد دکانی بگشاید و کالایی به اسم نبوت در پیش بگذارد.
یک چنین کس با چنین لیاقت و تشخصی شناخته نشد. انسانی که بتواند همچون محمد، امانت و عفت و تقوا و جاذبه و وجهه اجتماعی داشته باشد در قبایل قریش به چنگ نیامد.
ابوجهل گفت:
- پس چاره کار چیست؟ آیا بگذاریم که این یتیم، خدایان ما را هدف مسخره و مضحکه قرار دهد؟ آیا رضا بداریم که محمد گذشتگان ما را مردمی احمق و گمراه بنامد و بگوید اکنون در جهنم عذاب می کشند؟
ابوسفیان به حرف درآمد:
یا اباالحکم! آیا بهتر نیست که با این مرد کنار بیاییم؟
این نخستین بار بود که قریش به شکست خود داشت پی می برد. تا این وقت، همه صحبت از غلبه و فتح و ابطال دعوت محمد و ارغام محمد به سکوت در میان می رفت. این نخستین بار بود که سخن از صلح به میان آمد.
ابوجهل غرشی کرد و گفت:
- چه می دانم. حالا که در چاره کارش درمانده اید، پس دست کم با وی کنار بیایید.
- این هم چاره ای است.
- مثلاً در برابر بنی هاشم گردن به خضوع خم کنیم؟
- برای ما ننگ نیست؛ زیرا بنی هاشم همیشه اشراف قبایل قریش بوده اند.
- نتیجه؟
- نتیجه این که به هر چه محمد از ما بخواهد تسلیم شویم و در عوض دین جدید را از میان برداریم.
سکوت سنگینی به انجمن افتاد. همه به فکر فرورفتند. این پیشنهاد از یک طرف پیشنهاد بسیار خوبی بود و از طرف دیگر بسیار هم بدی با خود به همراه داشت.
خوب بود، برای این که حرمت خدایان محفوظ می ماند، آداب جاهلیت برقرار می ماند، آن تحکم ها و تسلطها و استبدادها و آن خودسری ها که اشراف در زندگی اشرافانه خود به کار می بردند، از آسیب دین اسلام ایمن می ماند و بزرگان می توانستند تا زنده اند برای کوچک ترها خدا باشند، بزرگ باشند و از این طرف بسیار بد بود، زیرا برای اشراف این تسلیم، ننگی ناشستنی به شمار می آمد.
هرگز به خواب هم نمی دیدند که پسری یتیم از ایتام آل عبدالمطلب، یک تنه از جا برخیزد و یک تنه بر مشایخ و اکابر قوم خود، سلطنت خویش را تحمیل کند.
مع هذا چاره چیست، باید خدایان را دریافت، باید سنن جاهلیت را از دستبرد حوادث محفوظ نگاه داشت.
- بنابراین فردا از ابوطالب دیدار می کنیم.
از ابوطالب که شیخ بنی هاشم است می خواهیم که محمد را در برابر ما بنشاند و ما را با هم آشتی بدهد. این اختلاف را از میان مکه بردارد.
ابوطالب در این روزها بیمار بود.
به وی خبر دادند که بزرگان قریش می خواهند در خانه وی با محمد صحبت کنند، باشد که دور از جدال و نزاع، این اختلاف به صلح خاتمه یابد.
ابوطالب با این که بیمار بود، این تقاضا را مشتاقانه پذیرفت؛ زیرا خود بیش از همه دوست می داشت میان برادرزاده از فرزند عزیزترش با رجال قوم صلح و صفا برقرار گردد.
روز دیگر انجمن صلح آراسته شد. همه آمدند. همه نشستند. محمد هم آمد دم در، همان جا که جای خالی بود نشست. عتبة بن ربیعه که از اعضای انجمن شریف تر و در عین حال آرام تر و گرم گوتر بود، به سخن درآمد که ای برادرزاده عزیزم! ای محمد امین! این مرد که اکنون در بستر بیماری خفته، سید آل هاشم و سرور قبایل قریش است. این ابوطالب عموی گرامی من است و ما که در پای بستر وی انجمن ساخته ایم، همه اعمام و بنی اعمام تو هستیم. عزت ما عزت تو و ذلت ما مایه ذلت تو خواهد بود و به همین ترتیب اگر تو عزیز باشی ما هم عزیز خواهیم بود و اگر خدا نکرده موجبات ذلت و سقوط تو فراهم شود قبایل قریش، همه سرشکسته و خفیف می شوند. ما می دانیم که تو هنوز جوانی و هنوز به آرزوهای جوانی خویش نرسیده ای. دوست می داریم تو را کامیاب و کامجو ببینیم. به سخنان من گوش کن، نیکو بیندیش، به ما بگو از این دین که آورده ای چه هدفی داری؟ هر چه می خواهی بی پروا ابراز کن، بنی اعمام تو مردمی ثروتمند و توانگرند، مطلوب تو را هر چه باشد و به هر قیمتی که به چنگ آید، به خاطر تو تأمین خواهند کرد.
اگر هدف تو ثروت است، سخن بگو تا طی چند روز آن قدر درهم و دینار به پای تو نثار کنیم که یک باره بر ثروتمندترین مردان عرب در مال و منال پیشی جویی. اگر فطرت جوان تو جویای نام است، اگر دل تو به هوای سلطنت و حکومت پر می زند، هم اکنون دست بیعت به دست تو خواهیم سپرد و تاج پادشاهی بر تارک تو خواهیم نهاد و هر چه فرمان دهی اطاعت خواهیم کرد و از هر چه نهی فرمایی، دوری خواهیم جست. قبایل مسلح خود را در اختیار تو خواهیم گذاشت و کوس فرمان فرمایی تو را در شبه جزیره عربستان به صدا خواهیم درآورد.
برادرزاده عزیز من! همسر تو برای تو همسر مطلوبی نبود. ما می دانیم خدیجه آن زن نیست که دل خواه تو باشد. زنی است از تو سال خورده تر و فرسوده تر. پس دور نیست که قلب تو به دام عشق دوشیزه زیبایی اسیر باشد.
حرف بزن ای محمد امین! بگو کدام دختر را دوست می داری تا من که سیدی از سادات قریشم با هر چه ثروت و قدرت در اختیار دارم بکوشم و آن دختر دل خواه را هر چند از شاهزادگان روم و ایران باشد به خانه تو بیاورم و دستش را در دست تو بسپارم. حرف بزن برادرزاده!
بی باک و بی پروا هدف خود را به ما نشان بده تا با سر و جان تأمینش کنیم. بگو، زود بگو تا هر چه زودتر به این اختلاف و مشاجره خاتمه بخشیم. این پسندیده نیست که میان قریش اختلاف و مشاجره پدید آید.
محمد همچنان خاموش و آرام نشسته بود و به سخنان این مرد که عتبة بن ربیعه نام داشت و سر سروران عرب بود، گوش می داد. آن قدر شنید تا عتبه حرف های خود را به پایان رسانید و ابوجهل هم در تأیید گفتار عتبه چند کلمه اضافه کرد و از جانب خود هم وعده داد که هر چه محمد بخواهد خواهشش را انجام خواهد داد.
به دنبال ابوجهل، شیبه و صخر بن حرب و چند تن دیگر هم سخن گفتند و همه به انتظار جواب چشم به دهان نازنین محمد دوختند.
در پاسخ این قوم فرمود: آری، شما اعمام و بنی اعمام من هستید، بیش از آنچه مرا دوست می دارید، من شما را دوست می دارم و باید بگویم که من نه حاجت ثروت و مکنت دنیا دارم و نه هرگز قلب من در آرزوی سلطنت و حکومت تکان خورده است. از همسرم خدیجه هر چند از من بزرگ تر و به قول شما فرسوده تر است، بسیار خشنود و راضی هستم. هیچ دختر یا زن دیگری مطلوب من نیستند. این امتیازات و افتخارات را به شما ارزانی می دارم و در برابرش از شما یک توقع می کنم.
یک صدا گفتند: چه توقع؟ بگو پدر و مادر ما به فدای تو باد! بگو چه توقع داری.
- به یک حقیقت اعتراف کنید.
- کدام حقیقت؟
- بگویید: اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله
آنچه رشته بودند پنبه شد. یک باره مثل آن که سطلی از آب سرد بر سرشان ریخته باشند، همه یخ کردند.
از آن جنب و جوش فرونشستند و مات و مبهوت به چشمان سیاه وی خیره شدند و بعد ناگهانی به ولوله و همهمه افتادند.
باز هم این حرف ها، باز هم گواهی به خدای یگانه، به خدای نادیده، باز هم اهانت به بت ها، باز هم تجاوز به آداب و سنن جاهلیت.
محمد به خشم آمد و فریاد کشید:
- این حقیقت است، حقیقت این است که جز خدای یکتا خدایی نیست، حقیقت این است که من مبعوث پروردگار لایزالم، حقیقت این است که باید به این مظالم و مفاسد خاتمه داد، باید این بت ها را فروریخت، باید عدالت اجتماعی برقرار کرد، باید بشریت را از معاصی و مناهی بازداشت. باید مردم را از بدبختی و نکبت نجات داد. این است حقیقت و من اگر در شدیدترین و سخت ترین عذاب ها شکنجه شوم، از دعوت بر حق خود دست نخواهم کشید.حتی یحکم الله بیننا و هو احکم الحاکمین.(21)
- برخیزیم برویم، برخیزیم که این ساحر، دست از سخنان سحر کننده اش نخواهد برداشت، برخیزیم که با محمد سخن گفتن، آهن سرد کوبیدن است.
این سخن را ابولهب گفت و یک باره از جا برخاستند. دیگر امیدی به صلح و صفا نبود.
باید گفت که میان نور و ظلمت و حق و باطل و اسلام و کفر، این آخرین نبرد بود و باید گفت که آخرین نبرد به سود نور و پیروزی حق خاتمه پذیرفت.
مشرکین قریش آنچنان که از شعله های آتش فرار می کنند، از خانه ابوطالب فرار کردند؛ زیرا در آن جا آتش کفرسوز و بت گداز یافته بودند.
مشرکین قریش از خانه ابوطالب به دارالندوه که مجلس شورایشان به حساب می آمد گریختند و در آن جا دور هم نشستند و به تنظیم برنامه های خصمانه ای که از چندی پیش طرحش را ریخته بودند پرداختند، ولی محمد (صلی الله علیه وآله) پس از چند لحظه دیگر که در پای بستر عموی عزیزش ابوطالب به سر برد به خانه خودش برگشت.
مشرکین قریش به این فکر افتادند که تا می توانند بر بنی هاشم سخت بگیرند، باشد که آل هاشم در نتیجه فشار روزگار، خود کار محمد را بسازند، یا دست کم وی را به دشمنانش وابگذارند.
مشرکین قریش جز این دو امید، امید دیگری نداشتند. از محمد یک قلم نومید بودند؛ زیرا اگر تطمیع و تهدید در نفس رسول الله اثری داشت، آن همه گفتگو و وعده و وعید کافی بود.
اکابر قریش پس از چند روز مشورت و کنکاش، به این نتیجه رسیدند که بنی هاشم را در محاصره اقتصادی بفشارند، خرید و فروش را با آنان تحریم کنند، از معاشرت و آمیزش با این طایفه که روزی مایه افتخار عرب بود، بپرهیزند. سخت بگیرند، آن قدر سخت بگیرند که ریشه اسلام را از جا دربیاورند.
بنی هاشم تا چند روز و شاید بیش از یک ماه با این فشار اقتصادی ساختند و وقتی دیدند کار از آنچه گمان می داشتند دشوارتر است، به شعب ابوطالب پناه بردند. اقامت در شعب ابوطالب برای پیغمبر و مسلمانان تهی دست مکه تا مدت سه سال دوام یافت.
سه سال آزگار مسلمانان آل هاشم و ابوطالب و عرب های بادیه نشین که جسته و گریخته به شرف اسلام مشرف شده بودند، در شعب ابوطالب با منتهای سختی به سر بردند و اگر مال فراوان و بی دریغ خدیجه نبود، مقدورشان نبود که سه ماه هم در دامنه آن کوه با فشار معیشت بسازند.
پس از سه سال، دوباره به مکه بازگشتند، ولی کفار قریش و صف های بت پرست مکه فشار و سخت گیری خود را نسبت به مسلمانان تا منتها درجه بالا برده بودند. تفتیش افکار و عقاید به میان آمده بود.
همه جا بازپرس ها و بازرس هایی از کمیته دارالندوه در جستجوی عقیده و ایمان مردم به کمین نشسته بودند. در هر کس که خفیف ترین نشانی از اسلام می یافتند دستور ضرب و جرح و حتی قتل، حتمی بود.
ماجرای تعذیب بلال حبشی و ابوذر غفاری حکایت مشهوری است و همین سخت گیری های طاقت فرسا ایجاب کرده بود که پیامبر اکرم جمعی از مسلمانان را به سفر حبشه تقریباً مهاجرت به حبشه وادار سازد.
جمعی از مسلمانان به حبشه سفر کردند و به دنبالشان جمعی از احمق های قریش هم به سوی حبشه رخت کشیدند، شاید مهاجرین اسلام را از آفریقای شمالی دوباره به مکه بازگردانند و به ایذاء و تعذیبشان اقدام کنند. منتها این تقاضای کودکانه در آستان نجاشی پادشاه حبشه، مقبول نیفتاد.
عده ای از مسلمانان به حبشه مهاجرت کردند و جمعی دیگر رو به سوی یثرب آوردند، اما خورشید جهان افروز اسلام که در جوار خانه کعبه می درخشید و از دور و نزدیک قلب های حساس را به سوی خدا می کشانید و روز به روز بر تعداد مسلمانان می افزود و هر چه بر تعدادشان افزوده می شد، آزار مشرکین هم به آنان شدت می گرفت.
مسلمانان به شرایطی رسیده بودند که می توانستند از خود دفاع کنند و بارها با پیغمبر اکرم در این باب صحبت کردند، ولی رسول الله می فرمود:
- تا به من فرمان جهاد نرسد، دستوری برای جهاد نخواهم داد و احیاناً یادآوری می کرد که روز جهاد دیر یا زود خواهد رسید.