فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

صدای وحی

از این تاریخ، یعنی تاریخی که محمد امین با ملکه حجاز، خدیجه دختر خویلد ازدواج کرد، کیفیت زندگانیش نیز به نسبت گذشته عوض شد. مسأله زندگی تقریباً حل شده بود.
دیگر حاجتی به سفر شام و یمن نداشت. دیگر برای مردم، آب کشی و گوسفندچرانی نمی کرد.
وی در قبله عبادت زنی نشسته بود که ثروت بی قیاس داشت، آزاد بود، آزادگی وقتی با آزادی مقرون شود، حقیقت سعادت جلوه گر خواهد شد.
این جوانمرد آزاده در خانه خدیجه از قید و رنج زندگی آزاد بود. به آزادی می توانست فکر کند و گردش کند و دست بخشش از آستین دربیاورد و به داد تهی دستان جزیرةالعرب برسد و از مردم بی دست و پا دستگیری و حمایت کند.
ولی این موجود مرموز که خود نیز آهسته، آهسته به رمزی در وجود خود پی برده بود، در عین آزادی آسوده نبود.
هر چه بر عمر شریفش افزوده می شد، این رمز را در ذات خود زنده تر و قوی تر احساس می کرد.
هر چه بزرگ تر می شد، به بزرگی این بدبختی که گریبان بشر را به چنگ گرفته بود، روشن تر پی می برد و به همین نسبت بیش تر غصه می خورد.
از یک طرف برای مردم غصه می خورد و از طرف دیگر به یک جنبش قوی معنوی در نهاد خود گرفتار بود که دم به دم وی را تکان می داد تا برخیزد، تا قیام کند و با یک تحول عمیق و عالی اجتماعی بنیان این مظالم و مفاسد را از گیتی براندازد.
راه می رفت، به گردش می رفت، باز هم به سوی کوه حرا قدم می زد، جاده خلوت بود، تک و تنها از پیچ و خم دره به طرف دامنه کوه بالا می رفت.
در یک چنین محیط آرام، ناگهان صدایی به گوشش می رسد. یک صدای روشن و آشکار:
یا محمد! یا محمد!
به عقب برمی گشت، از چپ و راست نگاهی می کرد، جز خود کسی را در آن جا نمی یافت.
باز هم جلوتر می رفت، دوباره همان صدای جذاب، وی را به نام می خواند:
یا محمد! یا محمد!
بر قله حرا هم مطلقاً این صدا را می شنید، اما صاحب صدا را نمی دید.
نمی دانست این کیست که نامش را به این لطف و سلامت ادا می کند.
در نخستین بار که این صدای مجهول را شنید کمی ترسید، شاید قدری هم زیادتر ترسید.
وقتی به خانه برگشت برای خدیجه تعریف کرد. مگر نه این بود که خدیجه همسر و همفکر و همگامش بود. به خدیجه گفت:
صدایی مرا می خواند و می لرزاند!
پیشانی عرق کرده و گل داده اش را بوسید و گفت:
نه عزیزم! مترس، دیو به تو که آیت رحمت و منبع احسان و الطاف هستی، هرگز نزدیک نخواهد شد. تو پیش خدای، عزیز هستی ای عزیز من! خدا هرگز تو را وانخواهد گذاشت. تو از مردم بدبخت و بیچاره دستگیری می کنی، تو محبت داری، تو صفا داری، انسانی مثل تو هرگز گرفتار دیو نخواهد شد.
سخنان خدیجه از دل برمی خاست، لاجرم بر دل می نشست.
شاید این دلجویی و شاید یک دلجویی معنوی که از آسمان ها نسبت به محمد صورت می گرفت آن وحشت مبهم را از خاطرش برداشت.
محمد دیگر نمی ترسید. همچنان صدای یا محمد یا محمد را از چپ و راست می شنید و به چپ و راست هم نگاه می کرد، اما نمی ترسید؛ زیرا باور کرده بود که این صدا از دیو نیست. بلکه باور کرده بود که این صدا او را در یک ارتباط آسمانی و معنوی قرار می دهد. شاید احساس کرده بود که به خاطر یک قیام عظیم تربیت می شود و خدا یک چنین بنده را از طریق مستقیم و از خرد و اندیشه منحرف نخواهد ساخت.
اما روز به روز به لاغری و نزاری می گرایید؛ زیرا غوغای ضمیر نمی گذاشت از خورد و خوراک بهره ای کافی گیرد.
خوراکش همچون خوراک مرتاضان بسیار ناچیز شده بود و خواب، شاید در یک بیست و چهار ساعت چند لحظه نمی توانست بر بستر آرامش بیارامد.
محمد روز به روز لاغرتر می شد، ولی به همین نسبت شعله درونیش روشن تر می درخشید و مغزش قوی تر فکر می کرد و روح نازنینش چالاک تر بال و پر می گشود.
خدیجه که خبر از آینده نداشت، به خاطر این ضعف روزافزون غصه دار بود. سعی می کرد به شوهر عزیزش، به نخستین و آخرین عشقش خوردنی های چرب و شیرین بخوراند. سعی می کرد موجباتی به وجود بیاورد که این تن خسته بیش تر آرام گیرد. این چشمان سیاه بیش تر بخوابد، اما این مساعی بیهوده می ماند.
لبی به آب و نان می زد و بعد به جامه خواب می رفت. پس از ساعت ها فکر، فقط فکر، تازه همین که پلک زیبایش به هم می آمد و خوابش می برد، لحظه ای چند نمی گذشت که از خواب می پرید.
چه شده عزیزم، چه کسی بیدارت کرده؟
هیچ، خواب دیدم.
چه دیده ای؟
نگاهش به گوشه ای خیره می ماند. آهسته آن طور که گویی با خودش حرف می زند می گفت:
لمعه کوچکی از نور، دور، در دورترین زوایای افق درخشید و بعد بزرگ شد، بزرگ تر شد، هر چه بیش تر نگاهش می کردم بزرگ تر می شد. هم از وی می ترسیدم، هم خوشم می آمد تماشایش کنم. کم کم بر وسعتش افزود و سطح وسیع آسمان را فراگرفت و بعد با همان وسعت و عظمتش فرود آمد، به سمت زمین فرود آمد، آمد و آمد و مرا سراپا فروگرفت.
این نور مرا به آغوش کشید. در خود غرقم کرد، در خود محوم کرد.
الله نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجة الزجاجة کأنها کوکب دری یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة(10)
هنوز خیلی مانده بود که این توضیح آسمانی به صورت قرآن بر سینه تابناک محمد وحی شود.
هنوز سال ها رنج و زحمت باید می کشید تا از ملکوت اعلی بشنود:
و من لم یجعل الله له نوراً فما له من نور(11)
تا بشنود که:
یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس...(12)
آنان را که اراده کند در فروغ نور خویش به سر منزل مقصود هدایت فرماید. مثلاً نوح را که می گوید:
یا قوم انی لکم نذیر مبین ان اعبدوا الله و اتقوه و اطیعون(13)
مثلاً ابراهیم را که در برابر بت پرستان مصر و بابل نعره می کشد:
ما هذه التماثیل التی انتم لها عاکفون لقد کنتم انتم و آبائکم فی ضلال مبین(14)
مثلاً موسای کلیم و عیسای مسیح که در فروغ همین نور، در سایه همین روشنایی، از برکت همین عنایت آسمانی، یک تنه با عالم ظلم و فساد و فجایع و فظایع برخاسته بودند و بشریت را از انحراف به صراط مستقیم هدایت کرده بودند.
محمد آن نور را در رؤیای خود دیده بود. برای خدیجه تعریف می کرد که چه می بیند و چه احساس می کند.
خدیجه از پسر عموی خود نوفل حرف ها شنیده بود. از آنچه در آینده روی خواهد داد.
از آن دست آسمانی که به خاطر نجات بشر پیش خواهد آمد و از آن نور که ظلمات متراکم این جهان را خواهد شکافت.
خدیجه که زنی روشنفکر و بیدار بود، از این حرف ها حیرت نمی کرد، هراس هم نداشت. بیش و کم خود را به آن آرزوی بزرگ که سال ها در دل می پرورانید نزدیک می دید. به یاد داشت که شبی خورشید عالم افروز را در عالم خواب به آغوش خود دیده است.
از کجا آن دست خدا که هنوز در آستین است، همین محمد نباشد؟ از کجا که بالاخره خورشید عالم افروز را در بیداری به آغوش خود نبیند؟ از کجا که عظیم ترین تحولات دینی و اخلاقی و اجتماعی جهان با دست همین محمد صورت نگیرد؟
ولی محمد همچنان در تشویش و اضطراب به سر می برد، نمی دانست چه خواهد شد، نمی دانست چه خواهد کرد؟
پس از چند ماه، خدیجه از حمل نخستین فرزند محمد که اسمش را قاسم گذاشته بودند، فراغت یافت.
محمد امین به کنیت ابوالقاسم مکنی شد و پس از قاسم خداوند به خدیجه دو پسر دیگر هم که طیب و طاهر نامیده شدند عطا فرمود، اما از این سه پسر هیچ کدام برایشان نماندند.
در این هنگام سن مبارکش به سی سالگی رسید و در سی سالگی بزرگ ترین دخترانش زینب به دنیا آمد و سه سال دیگر، دختر دیگر که رقیه نامیده شد و به دنبال رقیه، ام کلثوم و بعد، فاطمه زهرا (علیها السلام) به دنیا آمد و هنوز پنج سال مانده بود(15) که فریاد توحید از کوه صفا برخیزد و پروردگار بزرگ، بزرگ ترین و عزیزترین و گرانمایه ترین پیامبران خود را به جهانیان معرفی فرماید.

فصل چهارم: نخستین جهاد

ثروت خدیجه، شخصیت خدیجه، وجود خدیجه که همسرش بود و قیدی بود که به دست و پایش بسته شده بود، فرزندان پشت سر هم، سه پسر و چهار دختر، هیچ کدام از این ها نتوانستند محمد را از عالمی که در روزگار ماقبل ازدواج داشت، به در بیاورند.
انگار در زندگی این مرد تحول و تنوعی پدید نیامده بود. باز هم او بود و تنهایی بود و کوه حرا بود و شب ها تا سپیده دم سیر در آفاق و روزها تا شبانگاه سیر در انفس.
اما هر چه به طرف چهل سالگی که مرحله کمال عمر است نزدیک تر می شد، در جان خود جوانی و نشاط وجودش و خروش دیگری را ادراک می کرد که نمی توانست آن ادراک را تعبیر کند.
او که افصح العرب و العجم بود، لغتی نداشت بگوید چه حالتی دارد و چه کیفیتی دارد. احیاناً می فرمود:
احساس می کنم تنم می میرد و جانم زنده می شود.
و حقیقت این بود که با مرگ تن او جان جهان، زندگی جاویدی آغاز می کرد و به قیمت جهاد مقدس او ریشه رذایل و فساد از جای به در می آمد.
این کمال انسانیت یک انسان کامل است که با مرگ خویش، یعنی با کشتن شهوت ها و هوس ها و آسایش های نفس خویش، جهان انسانیت را زنده سازد و به انسان ها زندگانی و کامرانی عطا کند.
محمد امین پا به چهل سالگی گذاشته بود و از این تاریخ آشفتگی محسوسی در جان عزیز خویش می دید. تا چشمان سیاهش به خواب می رفت، شبحی سپیدپوش را بر بالین خود می یافت.
- تو کیستی؟
- من جبراییل هستم.
- جبراییل؟
- آری، فرشته ای از فرشتگان خدا هستم. از پیش پروردگار متعال به سوی تو آمده ام.
- چرا؟
- تو پیامبر پروردگاری. تو باید به هدایت بشر از جای برخیزی. این سخن چنان تکان دهنده و وحشت انگیز بود که محمد را ناگهان از خواب برمی انگیخت. محمد با ترس و هراس از خواب بیدار می شد. میان رختخوابش می نشست، فکر می کرد، آیا چه خواهد شد؟ آیا این سخن که در خواب شنیده، تا کجا با حقیقت قرین خواهد بود؟ یک ساعت، دو ساعت، غرق دریای فکر بود و بعد دوباره به خواب می رفت، دوباره همان سپیدپوش را در کنار خود می یافت.
این خواب محمد بود و اما بیداری او... همیشه تنها به بلندی های کوه حرا می رفت و همیشه تقریباً همیشه ندای مرموزی به گوشش می رسید:
- یا محمد! یا محمد!
و او هر چه به چپ و راست خود برمی گشت؛ ندا کننده را نمی دید تا یک روز. آن روز، روز بیست و دوم ماه رجب بود.
مثل همه روز در غار حرا به خواب رفته بود. صدای هیبت انگیزی به گوشش آمد. چشمان خواب آلودش را گشود.
حالا دیگر بیدار است. نور سفیدی همچون هاله ماه به دورش حلقه زده بود.
- یا محمد! یا محمد!
طاقت نداشت بیش تر مقاومت کند. حالت اغمایی به وی دست داد و از هوش رفت.
این جریان در روزهای بیست و سوم و بیست و چهارم و بالاخره تا بیست و ششم ادامه داشت.
همه روزه نور الهی احاطه اش می کرد و ندایی آسمانی به یا محمد، یا محمد، در دل غار طنین می انداخت تا روز بیست و هفتم ماه رجب که به روز دوشنبه افتاده بود، فرا رسید.
تا دیده از خواب گشود، نگاهش به آن فرشته سپیدپوش که یار عالم رؤیایش بود افتاد.
بیش و کم با وی الفت گرفته بود. دیگر نمی ترسید، فرشته سپیدپوش که می گفت: اسمم جبراییل است و از پیش خدا به پیش تو آمده ام، آغوش گشود و محمد را به آغوش کشید.
حالت اطمینانی که نمی شود وصفش را گفت، به جان نازنین محمد دست داد. خودش را آسوده و راضی یافت.
فرشته مقدس خدا، پیکر لاغر محمد را در آغوش خود آهسته فشرد و آهسته گفت:
- اقرأ: بخوان.
- چه بخوانم. من که به مکتب نرفته ام، من که درسی نخوانده ام.
دوباره فشاری به وی داد و گفت:
- اقرأ.
- نمی توانم بخوانم. من امی هستم.
در سومین بار جبراییل، حبیب خدا محمد را در میان بال های سپیدش فشرد و گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم اقرأ باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقرأ و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم(16)
بخوان، بخوان به نام آن پروردگار که آفرید، انسان را از پاره ای خون آفرید. بخوان که پروردگار اکرم تو علم به قلم آموخت و انسان را از آنچه نمی دانست آگاه ساخت.
این نخستین درس از قرآن مجید بود که به سینه روشن و وسیع محمد فرود آمد.
این نخستین بار نبوت بود که بر شانه بردبارش گذاشته شد و پیداست که بسیار سنگین بود.
خسته و کوفته و عرق ریزان از غار حرا به خانه بازگشت و وقتی به حجره خدیجه رسید، بی آن که از ماجرا سخنی به لب آورد فرمود:
زملونی، دثرونی مرا بپوشانید. مرا بپیچید. حالت کسی را داشت که به تب و لرز افتاده باشد، سراپا می لرزید.
خدیجه شتابزده گلیمی را از گوشه اتاق برداشت و به روی پیغمبر انداخت و وی را در آن گلیم پیچید، همچنان در همان گلیم پیچیده بود که جبراییل امین فرود آمد و گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها المدثر قم فأنذر و ربک فکبر و ثیابک فطهر و الرجز فاهجر و لا تمنن تستکثر و لربک فاصبر(17)
ای جان پیچیده به گلیم! از جای برخیز. برخیز و این بشر جاهل را که سال هاست در تیه ضلالت سرگردان است از وخامت سرگردانی و عاقبت ضلالت بترسان.
بار دیگر فرشته خدا بر وی نزول کرد و گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها المزمل قم اللیل الا قلیلاً نصفه او انقص منه قلیلاً او زد علیه و رتل القرآن ترتیلاً انا سنلقی علیک قولاً ثقیلاً ...(18)
این قرآن بود. این قول ثقیل - سنگین - قرآن بود، وحی الهی بود، تکلیف دشوار نبوت بود، فرمان پروردگار به هدایت بشر بود.
این قول ثقیل، این وظیفه سنگین دعوت میلیون ها مردم بت پرست، به خداپرستی بود. واداشتن ملت هایی که هزاران خدا می پرستیدند، به پرستش پروردگار بی همتا و بی شریک بود.
این قول ثقیل، ایجاد عدالت اجتماعی و حفظ حقوق بشری و تحکیم مبانی اخلاق و فضایل بود. آن هم در دنیایی که نشان از مکارم و فضایل دیده نمی شد. در دنیایی که برادر، برادرش را به خاطر پشیزی به خاک و خون می کشید. در دنیایی که پدر با دست خود دختر خوبش را به خاک گور پنهان می کرد. در دنیای فسق و فجور و بی داد و ستم، در دنیای مظلم گناه و انحراف، بر پای خاستن و مردم را به فضایل و محامد دعوت کردن و سرگشتگان بیدای کفر و شرک را به شاه راه توحید برگردانیدن قول ثقیل بود.
خدیجه با شوهر گرامی خود آشنا بود. اخلاقش را می دانست، از خلوت خانه وی در غار حرا خبر داشت.
این زن در مقام مشاورت محمد قرار داشت. امین، راز پنهانی را که از چشم خدیجه هم پنهان بماند در زندگی نداشت.
رسول اکرم پروردگار، در آن روزها که هنوز به مقام رسالت افتخار نیافته بود، هر وقت که از گردش های خصوصی خود به خانه بازمی گشت خسته و رنجیده به چشم می آمد. احیاناً به خدیجه می فرمود که مرا از نقطه مرموزی به اسم می خوانند، صدایم می کنند: یا محمد، یا محمد، ولی من صدا کننده ای را نمی بینم و می ترسم این انقلاب ها مقدمه حوادثی برای من باشد.
خدیجه می گفت: عزیزم. خدا هرگز تو را وانخواهد گذاشت. طبع کریم تو، قلب مهربان تو، خصلت ایثار و گذشت تو، عواقب وخیم را از جان تو به دور خواهند داشت.
در آن شب، یعنی شب بیست و هفتم ماه رجب که محمد از غار حرا برگشت، خدیجه در قیافه وی روشنایی دیگری دید. این روشنایی تا کنون بر سیمای شوهرش نمی درخشید. از گردش امشب ماجرای تازه با خود آورده است.
به همین جهت تصمیم گرفته بود از پیغمبر اکرم پرس و جویی به عمل بیاورد، ولی حالت درهم و برهم محمد و لرزش تب خیزی که بر اندام او افتاده بود و تکرار دثرونی، زملونی به خدیجه مجال نداد با شوهرش سخن گوید.
آن شب گذشت و روز دیگر، نخستین سخنی که از زبان مقدس پیغمبر در برابر خدیجه ادا شد، این سخن بود:
- من به رسالت مبعوث شده ام، من اکنون پیامبر خدا هستم. تصدیق می داری؟
خدیجه که عمری بود از یک چنین دعوتی انتظار می کشید، با شادمانی و خرسندی گفت:
- تصدیق می دارم. شهادت می دهم.
- بگو: اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله.
خدیجه با ایمانی استوار از صمیم قلب گفت:
اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله
خدیجه به دین مقدس اسلام تشرف یافت. وی نخستین زنی بود که در برابر شوهر عالی مقامش کلمه شهادت بر زبان آورد و به نبوت خاتم النبیین تصدیق داد.

نخستین مسلمان

و نوبت به نخستین مردی رسید که باید به افتخار اسلام سربلند و سرافراز گردد.
در سال سی ام عام الفیل پیش از هجرت حضرت رسول اکرم مبدأ تاریخی عرب سالی بود که پادشاه یمن ابرهه حبشی با پیل های جنگی خود به قصد تصرف مکه و انهدام خانه کعبه رو به سوی حجاز آورده بود. عام الفیل که مبدأ تاریخ عرب است، آن سال است.
آخرین فرزند عمران بن عبدالمطلب، یعنی ابوطالب، در خانه کعبه از فاطمه بنت اسد، بنی هاشم بن عبد مناف به دنیا آمد و نام این پسر در زبان پدرش علی و در زبان مادرش حیدره بود، ولی در آن سال ها وضع زندگانی ابوطالب رضایت بخش نبود تا آن جا که از عهده معیشت خانواده خود نمی توانست برآید.
انجمنی از فامیل تشکیل یافت و به خاطر این که بار زندگی را بر شانه های ضعیف ابوطالب سبک تر سازند افراد خانواده اش را میان خود تقسیم کردند. ابوطالب چهار پسر داشت:
1- طالب 2- جعفر 3- عقیل 4- علی و یک دختر که فاضة نام داشت و کنیه اش ام هانی بود.
فرزندان ابوطالب به استثنای عقیل که عزیزترین فرزند پدر بود، میان بنی اعمام تقسیم شدند و قرعه نگاهداری علی به نام محمد افتاد.
علی هنوز کودک بود، خیلی کودک بود، تازه از شیر جدا شده نشده که به خانه خدیجه رفت و بر دامان خدیجه تربیت یافت.
البته پس از چند سال که گشایشی در زندگانی ابوطالب افتاد، فرزندانش به وی بازگشتند، ولی علی در عین این که خانه اش خانه پدر بود، همیشه با پسر عموی از پدر نازنین ترش به سر می برد.
علی در خانه محمد (صلی الله علیه وآله) و در دامان او پرورده شد.
و خود در این باره چنین فرمود:
در پی او بودم چنان که شتر بچه در پی مادر، هر روز برای من از اخلاق خود نشانه ای برپا می داشت و مرا به پیروی می گماشت.
و می فرمود:
آنگاه که کودک بودم، مرا در کنار خود نهاد و بر سینه خویشم جا داد. و مرا در بستر خود خوابانید. چنان که تنم را به تن خویش می سود و بوی خوش خود را به من می بویانید.
پیامبر (صلی الله علیه وآله) رسالت خود را بیش از آن که به دیگران بگوید به این سه تن گفت و هر سه به او گرویدند. بی هیچ چون و چرا، باور داشتنی که علی (علیه السلام) نخستین مرد در پذیرفتن دین اسلام باشد.
علی در این باره می گوید:
هر سال در حرا خلوت می گزید. من او را می دیدم و جز من کسی وی را نمی دید. آن هنگام جز خانه ای که رسول خدا و خدیجه در آن بود، در هیچ خانه ای مسلمانی راه نیافته بود. من سومین آنان بودم، روشنایی وحی و پیامبری را می دیدم و بوی نبوت را می شنودم.
و علی در پذیرفتن حق فرمود:
هیچ کس بیش از من به پذیرفتن دعوت حق نشتافت، و چون من صله رحم و افزودن در بخشش و کرم نیافت.
و پیامبر (صلی الله علیه وآله) در همان ساعات نخستین به علی فرمود:
انک تسمع ما أسمع وتری ما أری، الا انک لست بنبی و لکنک لوزیر.
آنچه را که من می شنوم تو نیز می شنوی و می بینم می شنوی و می بینی، جز این که تو پیامبر نیستی، بلکه وزیر و یاور من هستی.
از این رو پیامبر در نخستین لحظه آغوش به رویش گشود و فرمود:
مرحبا بر تو یا علی! حالا بگو: اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله
علی خودش را از آغوش محمد به در کشید و گفت: اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله
و بعد به دستوری که از پیامبر اکرم گرفته بود وضو گرفت و در پشت سر پیغمبر به نماز ایستاد و سال ها گذشت که محمد فقط بر این دو نفر امامت می کرد. سال ها گذشت که جز این سه نفر، محمد و علی و خدیجه هیچ کس بر روزی زمین خداوند بی همتا را به وحدانیت نمی شناخت و به وحدانیت باورش نمی داشت.