فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

فصل سوم: در آستانه نبوت

خدیجه نگران بود و نمی دانست چرا نگران است. در وصف امین خیلی تعریف ها شنیده بود. خودش را هم چند بار در کنار خانه کعبه دیده بود، اما هرگز این طور به او فکر نمی کرد، این طور نگران نبود.
آن شب را تا نیمه های شب به بیداری گذرانیده بود. وقتی چشمان پاک بین و بلندنظرش به خواب رفت، یک باره فضای تیره و تار مکه را روشن دید.
دید که این محیط تاریک سراسر در نور غرق شده است. نگاه کرد ببیند این نور از کدام کانون به در و دشت حجاز می تابد. خورشید را دید، خورشید را دید که از ناف آسمان همچون گویی از سیماب به سمت زمین می غلتد. آهسته، آهسته به پایین می گراید. خدیجه هنوز نگاه می کرد و تعجب می کرد که چطور می تواند بدین خیرگی، چشم به سرچشمه نور بدوزد.
خورشید آهسته، آهسته به زمین می گرایید. کمی که نزدیک تر شد، خدیجه احساس کرد که این فلک نورانی به شهر مکه میل نزول کرده و پیش بینی او درست نبود؛ زیرا دید که خورشید به محاذات خانه او رسیده و دارد از یک چنین خط عمودی که درست به خانه وی انتها می گیرد، پایین می آید.
هنوز نگاهش می کرد. همچنان نگاهش می کرد که دید آفتاب عالم تاب یک سر به خانه وی فرود آمده و در آغوش وی فرورفته است.
از ترسش، از شوقش، از حیرتش فریادی کشید و بیدار شد.
ورقة بن نوفل، پسر عموی حکمت اندوزش که در اتاق نزدیک تری خوابیده بود، از این فریاد بیدار شد. بیدار شده و سراسیمه به در اتاق خدیجه آمد.
ورقة نابینا بود. اگر چشم بینا داشت می دید که خدیجه نشسته و فکر می کند.
- چه شده دختر عمو؟!
- آه ورقة! چه خوب آمدی، چه خوب آمدی، کارت داشتم.
- چه کارم داشتی؟ چرا فریاد کشیدی؟
- خواب دیده بودم. چه خواب وحشتناکی. چه خواب لذت بخشی!
- چطور هم وحشتناک و هم لذت بخش؟
خدیجه خوابش را برای ورقه تعریف کرد. ورقه که با دقت به حرف های دختر عمویش گوش می داد دست آخر گفت:
- مژده باد تو را ای ملکه قریش! با مردی که همچون آفتاب، بلند مقام و نورانی و عالم افروز است ازدواج خواهی کرد.
خدیجه از شرم سرخ شد، ولی قلبش از شوق تپید.
حالا دیگر از یاد امین به در رفته بود. فقط به آن خورشید فکر می کرد. آیا این مرد چه کسی خواهد بود؟
در عربستان چند خانواده به نام پادشاه زندگی می کرد. بیش و کم سلطنت هم داشتند، منتها حدود سلطنتشان خیلی محدود بود.
مثلاً آل منذر در عراق و ملوک کنده در نجد و پادشاهان حمید در یمن و غسان در شام.
آیا یکی از این پادشاهان به خواستگاریش پیش خواهد آمد.
فکری کرد و دید این ها که آدم نیستند. حکومت بر چند وجب خاک و بر چند قبیله گدا و گرسنه که عنوانی نیست تا حکمرانش همچون خورشید جهانگیر بر آسمان وسیع بدرخشد.
خیالش پیش ملک زادگان ساسانی و پسران قیصر روم رفت. نه آن ها هم نه. آن ها هم آفتاب نیستند، تازه اگر آفتاب هم باشند ازدواج یک دختر عرب آن هم از قریش با یک نژاد بیگانه امری محال است. نه هرگز دست خدیجه به دست رومی و ایرانی نخواهد رسید. خدیجه جز با یک مرد عرب که طالعش خورشید درخشان باشد، شوهر نخواهد کرد.
خدیجه یک بند فکر می کرد که باز هم میسره آمد و گفت:
- خاتون من، اینک محمد امین آمده و اجازه دیدار می خواهد.
خواب شبانه فراموش شد. ملوک حمیر و غسان و آل منذر و آل کنده از یادش رفتند. یاد خورشیدی که شب گذشته به دامنش افتاده بود و این طور ناراحتش کرده بود، از خاطرش محو شد.
- بگو فرمایید.
و بعد مشتاقانه به دیدارش شتافت.
هر کدام روی یک کرسی مجلل رو به روی هم قرار گرفتند، اما نگاه محمد مطقاً به زمین بود.
فرصت خوبی بود که خدیجه شمایل زیبای امین را از نزدیک به دلخواه خود ببیند.
ابتدا چشمش به موهای مجعد و مشکین امین افتاد. موهای فراوان و بی نهایت سیاه و بی نهایت زنده و شفاف و بعد آن پیشانی بلند و کمی برجسته و بعد آن گونه های گندم گون و در عین حال روشن که آب جوانی از بشره اش می چکید و بعد آن لب و دهان به هم آمده که هیچ لب و دهان در هنگام سکوت به این قشنگی بسته نمی شد و بعد چشمان سیاه و ابروهای ظریف و هلالی و بناگوش سیمین و هیکل رشیدش.
در این هنگام محمد به سخن درآمد.
- بنا به قراری که عمویم با سیده قریش گذاشته است آمده ام تا آماده کار شوم.
خدیجه که در شنیدن این آهنگ دل ربا و در تماشای لب و دهانی که چنین سخن ادا می کند محو بود، چند لحظه مکث کرد تا حواسش را جمع کند و جواب بدهد.
- آری، این طور قرار گذاشته بودیم و من افتخار می کنم که مال التجاره ام را به دست امین می سپارم.
خدیجه بنا به یک قرار عادی به کسی که مال التجاره اش را به فروش می رسانید و تجارتش را به عهده داشت دو نفر شتر می داد. بنابراین حاجتی نبود که درباره قیمت این زحمت گفتگویی صورت بگیرد.
روز دیگر کاروان حجاز رو به شام به راه افتاد و محمد امین قافله سالار این کاروان بود.
آن لکه ابر که چند سال پیش بر سر بازرگانان قریش سایه گسترده بود و دیگر کسی ندیده بود که بر سر کاروانیان سایه بیندازد دوباره برگشت.
همه دیدند که یک قطعه ابر همرنگ شیر از گوشه افق شناکنان به آسمان مکه آمد و بر سر این کاروان که سالارش محمد امین است چتر کشید.
محمد در این سفر فرصت زیادی نداشت که به سیر و سیاحت بپردازد. سرش به کار داد و ستد گرم بود، ولی هیچ وقت بازرگانان مکه در شهر دمشق بازاری به این رونق و روشنایی ندیده بودند.
از روزی که این کاروان از مکه به دمشق عزیمت کرد تا روزی که به مکه برگردد چشمان خدیجه به راه شام دوخته شده بود.
دیگر به جای نشستن با دختران اشراف و گفتن و خندیدن دم پنجره اتاقش، پنجره ای که به روی جاده شام گشوده می شد، می نشست و از بازگشت کاروان حجاز انتظار می کشید.
تا یک روز، عصر هنگام، گرد و خاک کاروان از دور به چشمش رسید و بعد شترهای مست و رهوار خود را شناخت و در این وقت، نگاهش بالا رفت و به آن ابر وفادار که از چند ماه پیش چتردار این قافله بود، افتاد که همچنان بر سر مقدس محمد سایه افکنده بود.
بالاخره رسیدند، آمدند. میسره پیش از همه خود را به خاتون مکه رسانید. خدیجه دیگر نمی توانست خودداری کند، بی آن که از مال التجاره خویش و سود و زیان این معامله بپرسد، سراسیمه گفت:
- میسره احوال امین چطور است، به او خوش گذشت؟ این سفر ناراحتش نکرده؟
میسره که گویی سال هاست از این سؤال انتظار می کشید، نشست و به تعریف و توضیح پرداخت:
- نمی دانی خاتون من که این امین چه جوان نازنینی است، چه بزرگوار است، چه مهربان است، چه جوانمرد است، جمالش، خصالش، سخن گفتنش، راه رفتنش، نوازش و مهربانیش، هر کدام صد کتاب تعریف دارند. او آقای من بود. البته نماینده شما بود و به جای آقای من ایستاده بود، ولی با من همچون یک برادر حرف می زد. کمکم می کرد، همراه من به پرستاری شتران می آمد، من از این موجود مرموز حکایت ها در این سفر دارم. از وی عجایبی دیده ام که به شرح و بیان نمی آید. در میان راه دو نفر از شترهای ما رنجور شدند. من دلتنگ شدم، گفتم: چه کار کنیم؟
لبخندی زد و دلداریم داد و بعد به پیش شتران از راه وامانده و از کار افتاده ما آمد و دست های بزرگ و پنجه های بلندش را پیش برد و سر و گوش شترها را نوازش داد. زبان بسته ها تا حرارت دست این مرد را احساس کردند مثل این که جان تازه و جوانی تازه ای یافته باشند، از جا برجستند و به رقص و طرف درآمدند.
میسره می گفت و خدیجه می شنید. در این حال دیگر صدای میسره به گوش خدیجه نمی رسید؛ زیرا فکرش مستقلاً با امین صحبت می کرد و از امین صحبت می شنید. او بی فاصله به دوست راه یافته بود. دیگر چه حاجت به این که میسره حرف بزند.
- خودش کجاست؟
- هم اکنون از راه خواهد رسید.
دهان خدیجه لبریز از نوازش و سؤال بود، ولی چه می توانست بگوید؟ فقط این را بگوید که من اگر به نمایندگان خودم در سفرهای گذشته دو نفر شتر اجرت می دادم، به تو که محمد امین هستی چهار نفر شتر اجرت خواهم داد. این چهار نفر شتر به زندگی آشفته ابوطالب کمک شایانی داد.
از نو سیر در آفاق و انفس و سیاحت در کوه حرا تجدید شد.
تا کار به دست می آمد، محمد از کار رو بر نمی گردانید. چوپانی، باغبانی، کشیدن آب از چاه، نوشانیدن آب به شترها و گوسفندها، نگهبانی از نخلستان ها و کار و کار... هر چه به وی پیشنهاد می دادند انجام می داد و اجرتش را به عموی خود می پرداخت و وقتی بی کار می ماند، سر به کوه حرا می گذاشت.
عمو از این برادرزاده عزیز که هم یادگار برادر جوان مرگش بود و هم یادبود محبت ها و مهربانی های پدر بزرگوارش عبدالمطلب را با خود می داشت، خیلی راضی بود، ولی یک نگرانی مبهم دم به دم قلبش را می فشرد. آهسته از خود می پرسید:
- بالاخره چه باید کرد؟ اشکال در چیست؟ چه را چه باید کرد؟ مسأله ازدواج این جوان را که اکنون پا به بیست و پنج سالگی گذاشته است چه باید کرد؟
از این طرف ابوطالب از خود می پرسید: چه کنم؟ و از طریق دیگر خدیجه شب ها تا سپیده دم بیدار و بی قرار می ماند و فکر می کرد که اگر امین از دستش برود، محال است سر بر بالین مرد دیگری بگذارد. خدیجه هم در این فکر بود چه کند که محمد را از دست دختران سیه چشم حجاز برباید، تا سرانجام چاره ای جز ابراز راز ندید. کاری که هیچ زن تا آن روز نکرده بود.
تا میسره برگردد یک لحظه آرام نداشت. چنان بود که بر سر آتش نشسته باشد؛ میسره برگشت. بی آن که مجال سخن گفتنش بدهد پرسید:
- چه گفت؟
- گفت اطاعت می کنم.
خدیجه همچنان بی تاب بود. اتاق را خلوت کرده بود تا دور از نامحرمان با محرم اسرار خود سخن بگوید.
حلقه بر در کوفته شد و محمد از در درآمد.
خدیجه از جا برخاست و در پیش پای این نازنین مهمان احترام گذاشت. دوباره رو به روی هم بر کرسی قرار گرفتند.
محمد سر به زیر افکنده انتظار داشت از نو خدمتی به عهده وی گذاشته شود، ولی خدیجه از این جا و آن جا صحبت می کرد و بالاخره گفت:
- شما اکنون بیست و پنج سال دارید؟
- این طور است.
- چرا عروسی نمی کنید؟
آن رگ مبهم که در میان دو ابروی نازنینش به خط عمود کشیده شده بود و هنگام هیجان، ضمیر درشت می شد و برجسته می گردید درشت شد و برجسته گردید و به گونه های ملیحش گل افتاد و گفت:
شرایط زندگی...
- مثلاً
- تهی دستی عمویم ابوطالب و بی کاری خودم.
خدیجه کمی مکث کرد و گفت:
- زنی را که برای امین انتخاب کرده ام از تهی دستی ابوطالب و بی کاری شوهر عزیزش باک ندارد.
دوباره مکث کرد و پس از مکث:
- زنی ثروتمند است، اگر خیلی زیبا نباشد زشت هم نیست، در عوض شریف است، از دودمان خود شماست، فقط دو تا عیب دارد.
باز هم مکث کرد تا غوغای درونی اش را بنشاند و پس از اندکی آرامش گفت:
- آری دو تا عیب دارد. یکی آن که پانزده سال از شما بزرگتر است و دیگر آن که دو شوهر دیده... ولی یک خوبی دارد که این خوبیش بی نظیر است.
این خوبیش جمال نیست که با مرور ایام زوال بپذیرد، این خوبیش مال نیست که به تدریج از دستش برود، خوبیش، خوبی بی نظیر و جاویدانش این است که تو را دوست می دارد. آن طور دوستت می دارد که تا کنون هیچ کس، هیچ کس را با این شدت و صفا و صمیمیت دوست نداشته است. آیا این امتیاز کافی نیست؟

ازدواج با خدیجه

فردای آن روز ابوطالب به خانه خدیجه آمد تا تشریفات خواستگاری را مطابق مراسم برگزار کند و هنوز آن ماه به سر نرسیده جشن مجللی به عنوان این ازدواج همایون برقرار شد.
ابوطالب عمران بن عبدالمطلب از جای خود برخاست و این خطابه را ایراد فرمود:
پروردگارم را سپاس می گزارم که گوهر وجود ما را در وجود گرامی ابراهیم خلیل به ودیعت گذارده و سلسله نسب ما را به شرف و افتخار اسماعیل ذبیح ارتباط بخشیده است.
ما زادگان سعد و مضر باشیم و به نگهبانی خانه خدا و اداره حرم محترمش مباهات کنیم.
به حریم خانه ما احترام بخشیده و دیهیم حکومت و فرمانروایی مردم را بر پیشانی ما گذاشته است؛ و بعد:
این پسر برادرم محمد بن عبدالله است که اگر در مقام مردانگی و جوانمردی با هر مرد سنجیده شود از وی برتر آید. اگر چه برادرزاده ام جوانی تهی دست است، ولی این تهی دستی از شخصیت معنوی وی ذره ای نکاهد؛ زیرا مال دنیا همچون سایه ای گذران است. یک روز بر این خانه افتد و روز دیگر دامن به خانه دیگر کشد، پس بر یک چنین سرمایه بی اعتبار، دریغی نیست. شما برادرزاده ام محمد را نیکو می شناسید. فضل اعلی و نسب شامخ و صفای ضمیر و صدق لهجه و امانت استوارش از خورشید تابان فروزان تر و مشهورتر است.
محمد در این جشن فاخر و فخیم با خدیجه دختر خویلد، پیمان زناشویی می بندد و صداق این عروس آنچه باید اکنون ادا شود و آنچه مقرر است در آینده بپردازد، عبارت از بیست شتر ماده و بیست اوقیه(9) طلا و یک برده و یک کنیز است و من این صداق مبارک را از مال خویش خواهم پرداخت.
آری محمد شخصیتی شریف و عنوانی عظیم و شوهری جلیل است که با سیده خدیجه همسر خواهد شد.
بدین ترتیب این ازدواج منعقد شد و خدیجه بنت خویلد به آرزوی دیرین خود رسید.
خدیجه بانویی عفیف و مهربان و صمیمی بود. زنی هوشیار و دانا بود. به محمد گفته بود دوستت می دارم و راست گفته بود.
این زن در این ازدواج مقام اجتماعی خود را تا همسری با یک جوان که به محمد یتیم مشهور بود به پایین کشید، ولی خودش می دانست که مقام معنویش را در سایه محمد تا عرش برین بالا برده است.
زن های متشخص و متفرعن قریش دیگر با وی معاشرت نمی کردند. دختران که شب و روز دور و برش همچون منظومه عالم شمسی می چرخیدند، نظام خود را گسسته و پریشان و پراکنده شده بودند، اما از این لحاظ یک ذره هم دلتنگ و مکدر هم نبود:
بخت گو دوست شو و جمله جهان دشمن باش - دوست گو روی کن و روی زمین لشکر گیر
این زن آن قدر روشنفکر و کارآزموده بود که همچون وزیری مدبر و با تدبیر، طرف مشورت محمد قرار می گرفت. وی تنها زنی بود که توانست در زندگی محمد چنین مقامی را دریابد.
وی نزدیک به چهل میلیون سکه طلا از ثروت خود را در راه محمد و عقیده محمد خرج کرد.
اگر چه عشق خدیجه نسبت به شوهر پانزده سال از خود جوان ترش، عشقی یک جانبه بود، وی معشوق محمد نبود، ولی برای شوهرش بسیار محترم و گرامی بود. تا زنده بود تنها همسر پیغمبر بود و مقدر بود که نسل محمد از وجود گرانمایه اش ریشه بگیرد.
خدیجه تا زنده بود همسر محترم و شریف پیغمبر بود و پس از مرگش این احترام و شرف به یک عشق آسمانی عوض شده بود. پیغمبر خدیجه را پس از مرگش عاشقانه دوست می داشت و عاشقانه از وی یاد می کرد تا آن جا که چند بار عایشه را به سخنان نیش دار وادار کرد.
عایشه می گوید: گوسفندی سر بریده بودیم. رسول اکرم برای دوستان کهن سال خدیجه از این گوسفند چند سهم مقرر فرمود و چنان صمیمانه از خدیجه یاد کرد که حس حسادت من سخت به هیجان درآمد:
یا رسول الله! فکر می کنم که تو در این دنیا جز خدیجه هیچ زنی را زن نمی شماری؟
پیغمبر در جوابم سکوت کرد و این سکوت تصدیق منش، آتش به جانم زد. یا رسول الله! بس نیست که این همه از یک پیرزن سپیدمو یاد می کنی؟ خدا را سپاس بگزار که پس از مرگش دختران زیبا و جوان بهره ات ساخته است.
احساس کردم که پیغمبر خشمناک شده است. آن ورید آبی گون که میان دو ابرویش قرار داشت پر شد و برجسته گردید و فرمود:
خوب است بس کنی عایشه! در آن روزگار که خدیجه دوستم می داشت هیچ کس دوستم نمی داشت.
در آن روزگار که او نبوت مرا تصدیق کرد، همه تکذیبم می کردند. در آن روزگار که سخت بینوا و تهی دست بودم ثروت گزافش به اختیارم افتاد و بالاتر از همه فاطمه از وی به یادگار مانده است.
و فرمود:
زرقت حبها.
و از این سخن پیداست که پیامبر گرامی ما تنها در آغوش خدیجه لذت محبوبیت را چشیده بود و این لذت بود که تا دم واپسین هم از خاطر رسول اکرم به در نرفته بود. یاد خدیجه را همیشه زنده می داشت.
البته زنان پیامبر، این نه زن که در اسلام به شرف همسری رسول اکرم افتخار یافته بودند، همه شوهر بزرگوار خود را دوست می داشتند، ولی عشق، تنها خدیجه بود که عشق محمد بود.
عایشه و حفصه و ربیب و ام سلمه و ام حبیبه و ماریه و میمونه، همه به روزگار اسلام به عقد پیامبر درآمدند. همه با شهادت و اعتراف به رسالت وی و به هوای عنوان ام المؤمنین و در آرزوی رستگاری و سعادت اخروی آغوش به روی محمد گشودند، ولی خدیجه در آن عصر که به یاد محمد روزش را به شب و شبش را به روز می کشاند، محمد جوانی یتیم و تهی دست، بیش نبود.

صدای وحی

از این تاریخ، یعنی تاریخی که محمد امین با ملکه حجاز، خدیجه دختر خویلد ازدواج کرد، کیفیت زندگانیش نیز به نسبت گذشته عوض شد. مسأله زندگی تقریباً حل شده بود.
دیگر حاجتی به سفر شام و یمن نداشت. دیگر برای مردم، آب کشی و گوسفندچرانی نمی کرد.
وی در قبله عبادت زنی نشسته بود که ثروت بی قیاس داشت، آزاد بود، آزادگی وقتی با آزادی مقرون شود، حقیقت سعادت جلوه گر خواهد شد.
این جوانمرد آزاده در خانه خدیجه از قید و رنج زندگی آزاد بود. به آزادی می توانست فکر کند و گردش کند و دست بخشش از آستین دربیاورد و به داد تهی دستان جزیرةالعرب برسد و از مردم بی دست و پا دستگیری و حمایت کند.
ولی این موجود مرموز که خود نیز آهسته، آهسته به رمزی در وجود خود پی برده بود، در عین آزادی آسوده نبود.
هر چه بر عمر شریفش افزوده می شد، این رمز را در ذات خود زنده تر و قوی تر احساس می کرد.
هر چه بزرگ تر می شد، به بزرگی این بدبختی که گریبان بشر را به چنگ گرفته بود، روشن تر پی می برد و به همین نسبت بیش تر غصه می خورد.
از یک طرف برای مردم غصه می خورد و از طرف دیگر به یک جنبش قوی معنوی در نهاد خود گرفتار بود که دم به دم وی را تکان می داد تا برخیزد، تا قیام کند و با یک تحول عمیق و عالی اجتماعی بنیان این مظالم و مفاسد را از گیتی براندازد.
راه می رفت، به گردش می رفت، باز هم به سوی کوه حرا قدم می زد، جاده خلوت بود، تک و تنها از پیچ و خم دره به طرف دامنه کوه بالا می رفت.
در یک چنین محیط آرام، ناگهان صدایی به گوشش می رسد. یک صدای روشن و آشکار:
یا محمد! یا محمد!
به عقب برمی گشت، از چپ و راست نگاهی می کرد، جز خود کسی را در آن جا نمی یافت.
باز هم جلوتر می رفت، دوباره همان صدای جذاب، وی را به نام می خواند:
یا محمد! یا محمد!
بر قله حرا هم مطلقاً این صدا را می شنید، اما صاحب صدا را نمی دید.
نمی دانست این کیست که نامش را به این لطف و سلامت ادا می کند.
در نخستین بار که این صدای مجهول را شنید کمی ترسید، شاید قدری هم زیادتر ترسید.
وقتی به خانه برگشت برای خدیجه تعریف کرد. مگر نه این بود که خدیجه همسر و همفکر و همگامش بود. به خدیجه گفت:
صدایی مرا می خواند و می لرزاند!
پیشانی عرق کرده و گل داده اش را بوسید و گفت:
نه عزیزم! مترس، دیو به تو که آیت رحمت و منبع احسان و الطاف هستی، هرگز نزدیک نخواهد شد. تو پیش خدای، عزیز هستی ای عزیز من! خدا هرگز تو را وانخواهد گذاشت. تو از مردم بدبخت و بیچاره دستگیری می کنی، تو محبت داری، تو صفا داری، انسانی مثل تو هرگز گرفتار دیو نخواهد شد.
سخنان خدیجه از دل برمی خاست، لاجرم بر دل می نشست.
شاید این دلجویی و شاید یک دلجویی معنوی که از آسمان ها نسبت به محمد صورت می گرفت آن وحشت مبهم را از خاطرش برداشت.
محمد دیگر نمی ترسید. همچنان صدای یا محمد یا محمد را از چپ و راست می شنید و به چپ و راست هم نگاه می کرد، اما نمی ترسید؛ زیرا باور کرده بود که این صدا از دیو نیست. بلکه باور کرده بود که این صدا او را در یک ارتباط آسمانی و معنوی قرار می دهد. شاید احساس کرده بود که به خاطر یک قیام عظیم تربیت می شود و خدا یک چنین بنده را از طریق مستقیم و از خرد و اندیشه منحرف نخواهد ساخت.
اما روز به روز به لاغری و نزاری می گرایید؛ زیرا غوغای ضمیر نمی گذاشت از خورد و خوراک بهره ای کافی گیرد.
خوراکش همچون خوراک مرتاضان بسیار ناچیز شده بود و خواب، شاید در یک بیست و چهار ساعت چند لحظه نمی توانست بر بستر آرامش بیارامد.
محمد روز به روز لاغرتر می شد، ولی به همین نسبت شعله درونیش روشن تر می درخشید و مغزش قوی تر فکر می کرد و روح نازنینش چالاک تر بال و پر می گشود.
خدیجه که خبر از آینده نداشت، به خاطر این ضعف روزافزون غصه دار بود. سعی می کرد به شوهر عزیزش، به نخستین و آخرین عشقش خوردنی های چرب و شیرین بخوراند. سعی می کرد موجباتی به وجود بیاورد که این تن خسته بیش تر آرام گیرد. این چشمان سیاه بیش تر بخوابد، اما این مساعی بیهوده می ماند.
لبی به آب و نان می زد و بعد به جامه خواب می رفت. پس از ساعت ها فکر، فقط فکر، تازه همین که پلک زیبایش به هم می آمد و خوابش می برد، لحظه ای چند نمی گذشت که از خواب می پرید.
چه شده عزیزم، چه کسی بیدارت کرده؟
هیچ، خواب دیدم.
چه دیده ای؟
نگاهش به گوشه ای خیره می ماند. آهسته آن طور که گویی با خودش حرف می زند می گفت:
لمعه کوچکی از نور، دور، در دورترین زوایای افق درخشید و بعد بزرگ شد، بزرگ تر شد، هر چه بیش تر نگاهش می کردم بزرگ تر می شد. هم از وی می ترسیدم، هم خوشم می آمد تماشایش کنم. کم کم بر وسعتش افزود و سطح وسیع آسمان را فراگرفت و بعد با همان وسعت و عظمتش فرود آمد، به سمت زمین فرود آمد، آمد و آمد و مرا سراپا فروگرفت.
این نور مرا به آغوش کشید. در خود غرقم کرد، در خود محوم کرد.
الله نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجة الزجاجة کأنها کوکب دری یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة(10)
هنوز خیلی مانده بود که این توضیح آسمانی به صورت قرآن بر سینه تابناک محمد وحی شود.
هنوز سال ها رنج و زحمت باید می کشید تا از ملکوت اعلی بشنود:
و من لم یجعل الله له نوراً فما له من نور(11)
تا بشنود که:
یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس...(12)
آنان را که اراده کند در فروغ نور خویش به سر منزل مقصود هدایت فرماید. مثلاً نوح را که می گوید:
یا قوم انی لکم نذیر مبین ان اعبدوا الله و اتقوه و اطیعون(13)
مثلاً ابراهیم را که در برابر بت پرستان مصر و بابل نعره می کشد:
ما هذه التماثیل التی انتم لها عاکفون لقد کنتم انتم و آبائکم فی ضلال مبین(14)
مثلاً موسای کلیم و عیسای مسیح که در فروغ همین نور، در سایه همین روشنایی، از برکت همین عنایت آسمانی، یک تنه با عالم ظلم و فساد و فجایع و فظایع برخاسته بودند و بشریت را از انحراف به صراط مستقیم هدایت کرده بودند.
محمد آن نور را در رؤیای خود دیده بود. برای خدیجه تعریف می کرد که چه می بیند و چه احساس می کند.
خدیجه از پسر عموی خود نوفل حرف ها شنیده بود. از آنچه در آینده روی خواهد داد.
از آن دست آسمانی که به خاطر نجات بشر پیش خواهد آمد و از آن نور که ظلمات متراکم این جهان را خواهد شکافت.
خدیجه که زنی روشنفکر و بیدار بود، از این حرف ها حیرت نمی کرد، هراس هم نداشت. بیش و کم خود را به آن آرزوی بزرگ که سال ها در دل می پرورانید نزدیک می دید. به یاد داشت که شبی خورشید عالم افروز را در عالم خواب به آغوش خود دیده است.
از کجا آن دست خدا که هنوز در آستین است، همین محمد نباشد؟ از کجا که بالاخره خورشید عالم افروز را در بیداری به آغوش خود نبیند؟ از کجا که عظیم ترین تحولات دینی و اخلاقی و اجتماعی جهان با دست همین محمد صورت نگیرد؟
ولی محمد همچنان در تشویش و اضطراب به سر می برد، نمی دانست چه خواهد شد، نمی دانست چه خواهد کرد؟
پس از چند ماه، خدیجه از حمل نخستین فرزند محمد که اسمش را قاسم گذاشته بودند، فراغت یافت.
محمد امین به کنیت ابوالقاسم مکنی شد و پس از قاسم خداوند به خدیجه دو پسر دیگر هم که طیب و طاهر نامیده شدند عطا فرمود، اما از این سه پسر هیچ کدام برایشان نماندند.
در این هنگام سن مبارکش به سی سالگی رسید و در سی سالگی بزرگ ترین دخترانش زینب به دنیا آمد و سه سال دیگر، دختر دیگر که رقیه نامیده شد و به دنبال رقیه، ام کلثوم و بعد، فاطمه زهرا (علیها السلام) به دنیا آمد و هنوز پنج سال مانده بود(15) که فریاد توحید از کوه صفا برخیزد و پروردگار بزرگ، بزرگ ترین و عزیزترین و گرانمایه ترین پیامبران خود را به جهانیان معرفی فرماید.