فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

ایران ساسانیان

گفته می شود که رسول اکرم فرمود:
ولدت فی زمن الملک العادل؛ در روزگار پادشاه عادل - یعنی انوشیروان کسری - به دنیا آمده ام.
علاوه بر این که سند حدیث معلوم نیست تا به صحت و سقم روایت پرداخته شود و علاوه بر این که سیاق این عبارت:
ولدت فی زمن الملک العادل
از نظر ادبیات عرب، از نظر فصاحت و بلاغت، از نظر لطف و سلامت کلام، به منتها درجه ضعیف است و بسیار بسیار حیف است که چنین جمله به گوینده انا افصح العرب و العجم و به القاکننده آن همه خطابه ها و حکم نسبت داده شود، باید دانست که مذهب اسلام مفاخره و مباهات را تحریم فرموده و بر ضد خودستایی ها و خودنمایی ها جهاد کرده و تشخیص افراد را به شخصیت معنوی و به تقوا و زهد و پرهیزکاری انحصار داده و بازار من آنم که پدرم فلان و جدم بهمان بود همه را مطلقاً تخته کرده است.
بنابراین، انتساب یک چنین سخن ضعیف، ضعیف هم از نظر ترکیب لفظ و هم از نظر ترتیب معنی به پیشوای عظیم الشأن اسلام جایز نیست.
نگارنده ان شاء الله در همین کتاب به مقتضای مبحث، روی این بحث بیش تر سخن خواهد گفت و موقعیت انوشیروان کسری را در نظر پیامبر اکرم و مذهب اسلام تا حد کفاف تجزیه و تحلیل خواهد کرد.
فقط عبدالمطلب و شخصیت گرانمایه و کریم و عزیز عبدالمطلب بود که لایق بود رسول اعظم الهی از وی یاد فرماید.
احیاناً به هنگام ارجوزه در جنگ ها می فرمود:
انا نبی لا کذب - انا بن عبدالمطلب
مع هذا پیداست که این یادآوری جنبه مفاخره و مباهات ندارد. تنها یادی است که رسول پروردگار از جد اکرم خود می فرماید.
این عبدالمطلب بود. این مرد بزرگ خاندان هاشم و سید طایفه قریش و محترم ترین مرد عرب در شبه جزیره عربستان بود.
مقام سیادت و پیشوایی قریش به این مرد پایان یافت. با مرگ وی که در هشتاد سالگی صورت گرفت به حرف برتری خانوادگی و عنوان های ارثی یک باره خاتمه داده شد؛ زیرا آهسته، آهسته خورشید اسلام از افق تیره و تاریک جامعه بشریت طلوع کرد و همه چیز را، در زندگی آدمیزادگان عوض کرد.
در دل زمین زلزله افتاد، سینه خوش رنگ دریا به جوشش در آمد، دشت ها تکان خوردند، کوه ها به خود لرزیدند. طاق مداین شکاف برداشت و تخت کسری در هم شکست. آتشکده فارس خاموش شد و بت هایی که در خانه کعبه از سقف و دیوارها آویخته بودند، از آویزه های خود فروریختند.
یک انقلاب عظیم، یک تحول محسوس، یک سر و صدای شورانگیز در جهان پدیدار گشت که مقدمه مهم ترین و جاویدان ترین حوادث تاریخی بود. یک حادثه تاریخی.
در سرزمین بطحا از بانویی که تازه شوهر جوانش را از دست داده بود، کودکی به دنیا آمد. کودکی سیه چشم و سیه گیسو، روشن چهره و گشاده پیشانی، زیبا لب و زیبا دهن. موهای فراوانش سیه و درشت و مجعد بود و این موها تا بناگوش سپیدش فروریخته بود.
دو طاق ابروی وی به باریکی دو نقش هلال بر پلک های قشنگش سایه می افکند و این دو خط کمانی در میان پیشانی به هم پیوسته می شدند.
در ملتقای ابروهای زیبایش یک رشته رگ که هنگام عادی نامحسوس بود و در حالت خشم محسوس می شد به خط عمودی کشیده شده بود. بینی وی اندکی برآمدگی داشت، اما این برآمدگی سیمای جذابش را از اعتدال فرونمی انداخت.
این کودک پسر بود. پسر عبدالله بن عبدالمطلب بود. اسم مقدسش محمد بود. آری این پسر پر سر و صدا که هنوز به دنیا نیامده و به گهواره نخوابیده، دنیا را گهواره صفت جنبانیده بود، محمد (صلی الله علیه وآله) بود. این همان نور بود که مقدر بود در ظلمت زندگی بشر دیدار بنماید و دنیای خراب و فاسد و آشفته و پریشان عصر خود را به سوی آبادی راهبری کند.
گفته ایم که طاق مداین، یعنی بزرگ ترین و مجلل ترین بارگاه های سلطنتی جهان، در شب میلاد رسول اکرم در هم شکست و در آن لحظه که این چراغ آسمانی بر دامن آمنه بنت وهب روشن می شد، شعله های جاویدان آذرگشسب ناگهانی فرومرد.
این گفته که روایتی مشهور است، از لحاظ یک حادثه تاریخی، چندان مهم نیست و شاید اساساً شایسته آن نباشد که بر صفحه تاریخ جای بگیرد.
طاق شکاف برداشته، خواه در مداین و خواه در روم، با چند پاره سنگ و چند دامن گچ مرمت خواهد شد و آتشکده فارس را هم از نو شعله ور خواهند ساخت، ولی آنچه مهم است، تعبیر تاریخی اوست.
این حادثه اگرچه خودش تاریخی نیست، ولی تعبیرش تاریخی است.
طاق مداین تنها سقف مقرنس و مذهبی نیست که بر کاخ سلطنتی ساسانیان سایه بیفکند و با نقش و نگارهای مرصع خود شب ها به انوشیروان کسری، ماه و ستاره نشان بدهد.
این طاق، طاق حکومت ساسانیان بود که در هم شکست و آن آتش هم آتش قدرت مؤبدان و پیشوایان دین زرتشت بود که برای ابد خاموش شد.
نور محمد (صلی الله علیه وآله) نوری بود که با دست خدا روشن شد و در برابر این نور، نار آتشکده ها دیگر نمی توانستند فر و فروزی از خود نشان بدهند.
مرام محمد مرام عدل و داد بود و مسلم است که کارش ظلم شکنی و ستم سوزی است و مسلم است که کانون ستم باید به هم بریزد و آتش ستم خاموش شود.
اوضاع کشور ایران در زمان ساسانیان دم به دم به آشفتگی و انحطاط می گرایید. طاق کسری همچون بام فرسوده ای که تیرهای موریانه خورده اش، آهسته، آهسته ناله می کنند و با ناله های خود خبر از یک شکست قطعی می دهند، در حقیقت، داشت از هم می شکافت و در هم می شکست، منتها رجال و امرا و شاهزادگان و مؤبدان چنان تاج و تخت را محاصره کرده بودند، چنان چشم و گوش پادشاهان را بسته بودند که نمی گذاشتند این مردهای تاج بر سر و ایران خواه به درد دل ایران برسند.
انوشیروان کسری به عدالت مشهور است، ولی اگر نگاهی بی طرفانه به اوضاع اجتماعی ایران در زمان سلطنت وی بیفکنیم، خواه و ناخواه، ناچاریم این عدالت را یک غلط مشهور بنامیم؛ زیرا در زمان سلطنت انوشیروان، عدالت اجتماعی بر مردم حکومت نمی کرد. در اجتماع از مساوات و برابری خبری نبود. ملت ایران در آن تاریخ با یک اجتماع چهار طبقه ای به سر می بردند که محال بود بتواند از عدالت و انصاف حکومت بهره ور باشد.
درست مثل آن بود که ملت ایران را در چهار اتاق مجزا و مستقل جا بدهند و هر یک از این چهار اتاق را با دیواری محکم تر از آهن و روی، از اتاق دیگر سوا و جدا بسازند.
گذشته از شاه و خاندان سلطنتی که در رأس کشور قرار داشتند، نخستین صف، صف ویسپهران بود که از صفوف دیگر ملت به دربار نزدیک تر و از قدرت دربار بهره ورتر بود. طبقه ویسپهران از امیرزادگان و گاه پورها تشکیل می یافت.
و بعد طبقه اسواران که باید از نجبا و اشراف ملت تشکیل بگیرد. امرای نظام و سوارکاران کشور از این طبقه برمی خاسته اند.
طبقه سوم، طبقه دهگانان بود که کار کتابت و دبیری و بازرگانی و رسیدگی به امور کشاورزی و املاک را به عهده داشت.
طبقه چهارم، که از اکثریت مردم ایران تشکیل می شد، پیشه وران و روستاییان بودند. سنگینی این سه طبقه زورمند و از خودراضی بر دوش طبقه چهارم، یعنی پیشه وران و روستاییان، فشار می آورد.
مالیات را این طبقه ادا می کرد. کشت و کار به عهده این طبقه بود. رنج ها و زحمت های زندگی را این طبقه می کشید و آن سه طبقه دیگر که از دهگانان و اسواران و ویسپهران تشکیل می یافت، به ترتیب از کیف ها و لذت های زندگی، یعنی دسترنج طبقه چهارم، استفاده می کرد.
میان این چهار طبقه، دیواری از آهن و پولاد برپا بود که مقدور نبود، بتوانند با هم بیامیزند، اصلاً زبان یکدیگر را نمی فهمیدند.
اگر از طبقه ویسپهران پسری دل به یک دختر دهگانی یا دختری از دختران اسواران می بست، ازدواجشان صورت پذیر نبود.
انگار این چهار طبقه، چهار ملت از چهار نژاد جداگانه بود که در یک حکومت زندگی می کردند.
تازه، طبقه ممتاز دیگری هم وجود داشت که دوش با دوش حکومت بر مردم فرمان می راند. این طبقه خود را مطلقاً فوق طبقات می شمرد؛ زیرا بر مسند روحانیت تکیه زده بود و اسمش مؤبد بود. فکر کنید، آن کدام عدالت است که می تواند بر این ملت چهار اشکوبه به یکسان حکومت کند.
این طبقه بندی در نفس خود بزرگ ترین ظلم است. این خود نخستین سد در برابر جریان عدالت است. تا این سد شکسته نشود و تا عموم طبقات به یک روش و یک ترتیب به شمار نیایند، تا ویسپهران و پیشه وران دست برادری به هم نسپارند و پنجه دوستی همدیگر را فشار ندهند، محال است از عدالت اجتماعی و برابری در حقوق عمومی به یک میزان استفاده کنند.
در حکومت ساسانیان حیات اجتماعی بر پایه مالکیت و فامیل قرار داشت. ملاک امتیاز در خانواده ها لباس شیک و قصر مجلل و زن های متعدد و خدمتکاران کمر بسته بود.
خسروانی کلاه و زرینه کفش علامت بزرگی بود طبقات ممتاز، یعنی مؤبدان و ویسپهران در زمان ساسانیان از پرداخت مالیات و خدمت در نظام مطلقاً معاف بودند.
پیشه وران زحمت می کشیدند. پیشه وران به جنگ می رفتند. پیشه وران کشته می شدند و در عین حال نه از این همه رنج و فداکاری تقدیر می شدند و نه در زندگی خود روی آسایش و آرامش می دیدند.
تحصیل علم و معارف، ویژه مؤبدان و نجبا بوده، بر طبقه چهارم حرام بود که دانش بیاموزد و خود را جهت مشاغل عالیه مملکت آماده بدارد.
حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه خود حکایتی از کفش گر و انوشیروان روایت می کند که خیلی شنیدنی است و ما اکنون عین روایت را از شاهنامه، در این جا به عنوان شاهد صادق نقل می کنیم:
به شاه جهان گفت بوذرجمهر - که ای شاه باداد و بارأی و مهر
سوی گنج ایران دراز است راه - تهی دست و بی کار مانده سپاه
بدین شهرها گرد ما، در کس است - که صد یک زمالش سپه را بس است
ز بازارگانان و دهقان درم - اگر وام خواهی نگردد دژم
بدان کار شد شاه همداستان - که دانای ایران بزد داستان
فرستاده ای جست بوذرجمهر - خردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت از ایدر دو اسبه برو - گزین کن یکی نام برادر گو
ز بازرگانان و دهقان شهر - کسی را کجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه این درم وام خواه - به زودی بفرماید از گنج شاه
فرستاده بزرگمهر در میان دهقانان و بازرگانان شهر، مرد کفشگری را پیدا کرد که پول فراوان داشت:
یک کفشگر بود موزه فروش - به گفتار او پهن بگشاد گوش
درم چند باید؟ بدو گفت مرد - دلاور شمار درم یاد کرد
چنین گفت: کی پر خرد مایه دار - چهل مر درم، هر مری صد هزار
بدو کفشگر گفت: کاین من دهم - سپاسی ز گنجور بر سر نهم
بیاورد قپان و سنگ و درم - نبد هیچ دفتر به کار و قلم
کفشگر با خوش رویی و رغبت، ثروت خود را در اختیار فرستاده بزرگمهر گذاشت:
بدو کفشگر گفت: کی خوب چهر - نرنجی بگویی به بوذرجمهر
که اندر زمانه مرا کودکی است - که آزار او بر دلم خوار نیست
بگویی مگر شهریان جهان - مرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارم به فرهنگیان - که دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنج - که کوتاه کردی مرا راه گنج
فرستاده به کفشگر وعده داد که استدعای او به وسیله بزرگمهر به عرض انوشیروان برسد و بزرگمهر هم با آب و تاب بسیار تقاضای کفشگر را که این همه درهم و دینار به دولت تقدیم داشته بود در پیشگاه شاه معروض داشت و حتی خودش هم خواهش کرد:
اگر شاه باشد بدین دستگیر - که این پاک فرزند گردد دبیر
ز یزدان بخواهد همی جان شاه - که جاوید باد و سزاوار گاه
اما انوشیروان بی رحمانه این تقاضا را رد کرد و حتی پول کفشگر را هم برایش پس فرستاد و در پاسخ چنین گفت:
بدو شاه گفت: ای خردمند مرد - چرا دیو، چشم تو را خیره کرد
برو همچنان بازگردان شتر - مبادا کزو سیم خواهیم و در
چو بازرگان بچه، گردد دبیر - هنرمند و با دانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند به تخت - دبیری ببایدش پیروزبخت
هنر باید از مرد موزه فروش - سپارد بدو چشم بینا و گوش
به دست خردمند مرد نژاد - نماند به جز حسرت و سرد باد
شود پیش او خوار مردم شناس - چو پاسخ دهد زو نیاید سپاس
و دست آخر گفت: که دولت ما نه از این کفشگر وام می خواهد و نه اجازه می دهد که پسرش به مدرسه برود و تحصیل کند؛ زیرا این پسر، پسر موزه فروش است، یعنی در طبقه چهارم اجتماع قرار دارد و پیروزبخت نیست، در صورتی که برای ولی عهد ما دبیری پیروزبخت لازم است.
آری بدین ترتیب پسر این کفشگر و کفشگران دیگر و طبقاتی که در صف نجبا و روحانیون قرار نداشتند، حق تحصیل علم و کسب فرهنگ هم نداشتند.
البته انوشیروان به نسبت پادشاهان دیگر از دودمان های ساسانی و غیر ساسانی که مردم را با شکنجه و عذاب های گوناگون می کشتند، عادل است.
آنچه مسلم است این است که کسری انوشیروان، دیوان عدالتی به وجود آورده بود و تا حدودی که مقتضیات اجتماعی اجازه می داد به داد مردم می رسید، ولی این هم مسلم است که در یک چنین اجتماع... در اجتماعی که به پسر کفشگر، حق تحصیل علم ندهند و وی را از عادی ترین و طبیعی ترین حقوق اجتماعی و انسانی محروم سازند، عدالت اجتماعی برقرار نیست.
گناه کفشگر به عقیده شاهنشاه ساسانی این بود که پیروزبخت نبود.
در این جا باید به عرض خسرو انوشیروان رسانید که آیا این کفشگرزاده ناپیروزبخت ایرانی هم نبود؟
این آشفتگی ها، همین آشفتگی ها، همین محرومیت مردم ناپیروزبخت که اکثر ملت ایران را تشکیل می داده، از تحصیل علم و کسب کمال و رشد معنوی، مزدک را در زمان قباد برانگیخت. مزدک که یک ایرانی رفورمیست و اصلاح خواه بود، از استخر فارس به خاطر نجات وطن خود در زمان قباد قیام کرد و به پادشاه وقت گفت که دین زرتشت به یک رفورم اساسی نیازمند است.
مزدک آشکارا گفت: که این روش اجتماعی، ملک و ملت ایران را به سوی یک فنای حتمی با شتاب می راند.
مزدک از حقوق پایمال شده زنان ایران، از حرم سراهای اشراف، از کودکان خاتون زاده که صاحب میراث پدرند و از کودکان چاکرزاده همچون بردگان باید به خاتون زادگان، یعنی برادران پدری خود، خدمت کنند و ذره ای از مال پدر به ارث نبرند. پیش قباد صحبت کرد و کاری کرد که قباد به نام نجات ایران از خطر انحطاط و انقراض به مزدک ایمان آورد، ولی مؤبدان و اشراف که قیام مزدک را دشمن بی رحم خودخواهی و تشخص خویش می شناختند، دور انوشیروان حلقه زدند و دیوار بلندی میان او و اجتماع برافراشتند و تا توانستند بی جاترین و ناسزاوارترین تهمت ها را به آن ایرانی پشمینه پوش که مزدک نامیده می شد، نسبت دادند و بالاخره همین انوشیروان عادل فرمان داد که مزدک و مزدکیان را از میان برداشتند. طاق کسری در همان وقت ها می لرزید، تق تق می کرد، صدای شکست و شکاف می داد. منتها بزرگان ایران یا آن قدر جاهل بودند که نمی توانستند بوی خطر را احساس کنند و یا احساس می کردند؛ اما نمی توانستند از غرقاب شهوت پرستی و هوس رانی به درآیند و دست حمایت و نجات به سوی ایران پیش بیاورند.
تا آن شب که نور محمد (صلی الله علیه وآله) در جهان طلوع کرد و طاق کسری، یعنی اصول تبعیض و خودخواهی، یعنی اصول فلاکت و بدبختی ایرانیان، را در هم شکست. شکست سلطنت ساسانیان با بانگ مهیبی در سراسر ایران طنین انداخت. محمد (صلی الله علیه وآله) به دنیا آمد و به روی دنیای غرق ظلمت و شقاوت، دریچه ای از نور گشوده شد.
این بود آن نور الهی که در امواج ظلمت تیغه کشیده بود.

فصل دوم: عهد کودکی

آمنه بنت وهب، آن بزرگوار زن که صدف یک گوهری بود می گوید:
چند روزی بر من گذشت که ناراحت بودم. می دانستم که پا به ماه هستم. نگران نبودم. در آن شب از غروب هنگام، درد من افزون شد و من تک و تنها در اتاق خود به پشت افتاده بودم. به شوهر جوان مرگم عبدالله و به تنهایی و غربت خودم که دور از سرزمین یثرب در بطحا افتاده ام فکر می کردم. شاید آهسته، آهسته اشک هم می ریختم و مع هذا خیال داشتم برخیزم و دختران عبدالمطلب را به کنار بسترم بخوانم، اما هنوز این خیال به صورت تصمیمی درنیامده بود؛ از کجا که این درد، درد حیاض باشد؟
ناگهان به گوشم آوایی رسید که بسیار به دلم خوش آمد. صدای چند زن را شنیدم که بر بالینم نشسته اند و با هم صحبت می کنند، درباره من صحبت می کردند. از صدای آرام و دلپذیرشان آن قدر خوشم آمد که تقریباً درد خود را فراموش کردم.
سرم را از روی زمین برداشتم که ببینم زنانی که در کنارم نشسته اند کجایی هستند، از کجا آمده اند، با من چه آشنایی دارند.
به! چقدر زیبا! چقدر خوش پوش و خوش بو و پاکیزه، مثل این که به دور سیمایشان لمعان نور می چرخد.
گمان کردم از سیدات قریش و خواتین مکه هستند. حیرتم این بود که چگونه بی خبر به اتاق من آمده اند و آن کس که از حال من خبرشان کرده، کیست؟ به رسم عرب ها که در برابر عزیزترین دوستانشان قربان و صدقه می روند، با لحنی گرم و گیرنده گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد! از کجا آمده اید و چه کسانی هستید؟
آن زن که سمت راست من نشسته بود گفت:
- من مریم، مادر مسیح و دختر عمرانم.
دومی خودش را این طور معرفی کرد:
- من آسیه همسر خداپرست فرعون هستم.
دو زن دیگر هم دو فرشته بهشتی بودند که به خانه من آمده بودند.
دستی که از بال پرستو نرم تر بود به پهلویم کشیده شد، دردم آرام گرفت، اما ابهامی همچون هوای مه گرفته صبحگاهان بهاری به فضای اتاق افتاد که دیگر نه چیزی می دیدم و نه آوایی می شنیدم.
این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت که آهسته، آهسته آن ابهام محو شد و جای خود را به نوری روحانی بخشید.
در روشنایی این نور ملکوتی، پسرم را بر دامنم یافتم که پیشانی عبودیت بر زمین گذاشته بود و نجوایی نامفهوم گوشم را نوازش می داد، با این که نه گوینده را می دیدم و نه از نجوایش مطلبی درمی یافتم، باز هم خوشحال بودم.
سه موجود سپیدپوش، پسرم را از دامانم برداشته بودند. نمی دانستم این سه نفر کیستند. از خاندان هاشم نبودند، عرب هم نبودند، شاید آدمیزاده هم نبودند، اما من نمی ترسیدم و در عین حال قدرتی که دستم را پیش ببرد و کودک تازه به دنیا آمده ام را از دستشان بگیرد در وجود من نبود.
این سه نفر با خودشان طشت و آفتابه آورده بودند. طاقه حریری هم که از ابر سفیدتر و لطیف تر بود در کنارشان دیدم.
پسرم را با آبی که در آفتابه می درخشید، توی آن طشت شست وشو دادند و بعد در میان دو شانه اش مهر زدند و بعد لای آن حریر سفیدش پیچیدند و برداشتند و با خود به آسمان ها بردند.
تا چند لحظه زبانم بند آمده بود، ناگهان زبانم باز شد و گلویم باز شد و فریاد کشیدم:
- ام عثمان! ام عثمان!
خواستم بگویم که نگذارند فرزندم را ببرند، ولی در همین هنگام چشمم به آغوش خودم افتاد. ای خدا این پسر من است که در آغوشم آرمیده است.
در هفتمین روز این میلاد، عبدالمطلب، بزرگان قریش را به ولیمه این ولادت دعوت کرد.
بنا به سنت جد کریم و عالی مقامش هاشم، شتری هم به خاطر پرندگان و وحوش نحر کردند و بر سر کوه گذاشتند تا جانوران نیز از این ولیمه بهره ور شوند.
عبدالمطلب در انجمن اعیان و سادات قریش نواده گرامیش را محمد نامید.
حیرت زده از وی پرسیدند:
- این چه اسمی است؟ تا کنون عربی محمد نام نشناخته بودیم.
عبدالمطلب فرمود:
- پسرم را محمد نامیده ام؛ زیرا می دانم که این پسر در آسمان ها و زمین، ستایش شده است. من امیدوارم که محمدت و مکرمت دو جهان نصیب فرزندم باشد.
آمنه بنت وهب (علیها السلام) زنده بود و می توانست شخصاً به فرزندش شیر بدهد، اما اشراف عرب اصراری داشتند که شیرخواران خود را با شیر دایه پرورش دهند و باز هم اصراری بود که این دایه از میان زنان چادرنشین انتخاب شود. زنی که نجیب و فصیح و شریف و پاک دامن باشد. به خاطر این مولود عزیز چندین دایه آورده بودند، ولی او پستان هیچ کدام را نپذیرفت تا بالاخره حلیمه از قبیله بنی سعد که به نیت دایگی از صحرا به مکه آمده بود، به خاندان عبدالمطلب راه یافت. مثل این که محمد یتیم، از این زن مقدس انتظار می کشید. تا چشمش به حلیمه افتاد بازوهای خود را گشود و به آغوش وی رفت و پستانش را به دهان معجزبیان خود گرفت.
نگارنده در این کتاب، تصمیم ندارد از معجزات رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) آنچه را که به صورت معجزه در کتاب ها یاد کرده اند، عنوانی به میان بیاورد؛ زیرا علاوه برا ین که این مختصر، گنجایش حکایات و روایاتی بدان طول و تفصیل را نمی دهد، پیامبر اعظم اسلام را از ذکر معجزات و کراماتش بی نیاز می دانم.
در همین لحظه که در نگارش این مطالب، قلم من به روی کاغذ می چرخد بر روی گلدسته های تهران، مؤذنین به اشهد ان محمداً رسول الله ندا در داده اند. این ندای مقدس، ندایی است که در هر شبانه روز پنج بار از گلوی چهارصد میلیون نفر مسلمان(6) دنیا در فضا طنین می اندازد.
آیا معجزه ای از این روشن تر و استوارتر و باور شدنی تر و پایدارتر، سراغ دارید؟ تسخیر چهارصد میلیون نفر انسان که در طول چهارده قرن شب و روزی پنج بار به کلمه اشهد ان محمداً رسول الله دهان باز می کنند و بر نبوت وی صمیمانه گواهی بدهند، معجزه ای است که هزار بار از سخن گفتن ریگ و گرگ و شکافتن ماه و لرزیدن زمین، نبوت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله) را روشن تر و رساتر جلوه می دهد.
دیگر چه حاجت که فصلی بگشاییم و از احادیث و روایات معجزنما سخن بگوییم تا خوانندگان، آنان که بیش تر روی مادیات و محسوسات فکر می کنند بر ما خرده بگیرند و با ما باب احتجاج و جدال باز کنند.
معجزه محمد، زندگانی محمد و ظهور محمد و قیام محمد و قرآن محمد و دین جاویدان محمد است که کس را در برابرش یارای لجاج و انکار نیست.
ولی مع هذا آنچه را که در روایات عرب یاد کرده اند و ما هم از یادش چاره ای نداریم، تحولات آشکاری که از وجود حضرت محمد در قبیله بنی سعد پدید آمده و حقایقی است که اعراب بادیه نشین با چشم سر دیده اند.
اعراب بادیه نشین و قبیله بنی سعد به خاطر دارند که دو سال آزگار برکت آسمان ها از اراضی شان برداشته شده بود و چیزی نمانده بود، یک باره گوسفندان و شترانشان از گرسنگی و تشنگی جان بدهند. بر قبیله بنی سعد خیلی سخت می گذشت، نه در زمین گیاه سبزی دیده می شد که چهارپایانشان دندان به آن گیاه بزنند و نه از آسمان بارانی فرومی ریخت که در غدیرهایشان برای روزهای تشنگی ذخیره ای بماند.
اما در آن روز که حلیمه سعدیه قنداقه محمد را در آغوش کشید و پا به قبیله گذاشت، ناگهان روز و روزگار عوض شد. ابرها نابهنگام به هم پیوستند و باران بی دریغ خود را بر سر آل سعد فروریختند. زمین ها با وضع حیرت انگیزی سبز شدند. پستان گوسفندان از شیر لبریز شد. نه تنها بنی سعد از آن قحط و غلا نجات یافتند، بلکه از برکت وجود این کودک شیرخوار، عشایر آن سرزمین عموماً به رفاه و آسایش رسیدند. فقیرترین قبایل عرب در ردیف غنی ترین قبایل قرار گرفت.
و نیز آنچه از اظهارش ناگزیریم، رشد خارق العاده ای بود که در وجود مقدس محمد دیده می شد. درست آن طفل یک شبه می گویند ره صد ساله می رود این نازنین طفل بود.
وقتی به سن چهار سالگی رسید، توانست با برادر رضاعی خود ضمره همراه گوسفندان به صحرا برود، وی از کار چوپانی لذت بسیاری می برد.
پیامبران پیشین هم، چنین بودند. هر کدام چندی به چوپانی و رعایت گوسفندان می گذرانیدند. مثل این که رعایت و نگاهداری و هدایت حیوان ناطق را باید در کنار حیوان صامت تمرین کرد.
در میان انبیاء، آنان را که ما می شناسیم، ابراهیم خلیل، پسرانش اسحاق و اسماعیل، موسای کلیم و عیسای مسیح (علیهم السلام)، هر کدام مدتی در رخت شبانی به سر بردند تا جامه نبوت به بر کردند و مسئولیت ارشاد و هدایت بشر را به عهده گرفتند.
قبیله بنی سعد عموماً و حلیمه سعدیه خصوصاً در زندگی این کودک هاشمی عجایبی می دیدند که برایشان شگفت انگیز و احیاناً ناراحت کننده بود.
مثلاً این رشد غیرعادیش، سخنان چندین بار بزرگ تر و درشت تر از سن و سالش، سکونش، سکوت های آسمانی و معنی دارش.
در نخستین روزی که می خواست با برادرش ضمره به صحرا برود، حلیمه دستش را گرفت و به خیمه اش برد و موهای سیاه و مجعدش را شانه کرد و به چشمان جذابش سرمه کشید و بعد یک گردن بند که از چند مهره منقوش تشکیل می یافت به گردنش انداخت.
محمد نگاهی به این مهره ها انداخت و با لحن شیرینی پرسید:
این چیست؟
این حرز است، این طلسم است.
فایده اش چیست؟
فایده اش این است که به گردن هر کس باشد از شر جن و انس در امان است.
خنده کنان با تکان دست گردن بند را پاره کرد و با همان شیرینی گفتارش گفت:
من کسی را دارم که از تمام شرها و بدی ها حفظم می کند. من حاجتی به این گردن بند ندارم.
باز هم حلیمه می گوید:
شوهرم حارث داشت مادیانش را تیمار می کرد، محمد و ضمره به صحرا رفته بودند، با شوهرم داشتم صحبت می کردم، داشتم از همین کودک مبارک صحبت می کردم، داشتم می گفتم: از وقتی که قنداقه اش به این صحرا آمد درهای نعمت و برکت از آسمان و زمین به روی ما گشوده شد. ناگهان ضمره نفس زنان از صحرا برگشت و همچنان رسیده و نرسیده فریاد کشید:
مادر این کودک هاشمی را کشتند.
که را؟
محمد را، برادر مرا کشتند.
شوهرم با هراس و ترس فراوان پیش دوید و نعره زد:
چه می گویی ضمره؟ چه کسی او را کشت؟
چه می دانم. دو مرد سپیدپوش بغلش کردند و به روی دامن سپیدشان خواباندند و آن وقت سینه اش را با خنجر شکافتند و...
دیگر نایستادم تا حرف های پسرم تمام شود. شیون کنان به سمت صحرا دویدم. ضمره و حارث هم از دنبالم می دویدند، داشتم دیوانه می شدم، خیال می کردم هم اکنون با جنازه غرقه به خونش رو به رو خواهم شد. اما ناگهان خودش را دیدم که مثل قرص ماه بر روی تپه می درخشد.
فریادی زدم و آغوشم را به رویش گشودم. او مثل همیشه لبخندی به لب داشت.
در من یارای پرس و جو نبود، ولی شوهرم از او پرسید:
این جا که آمده؟ چه کسی با تو کار داشت؟
جوابش فقط سکوت بود.
شوهرم عقیده داشت که جن ها سر به سر این پسر نازنین می گذارند و تأکید کرد که هر چه زودتر بردارم و در مکه به عبدالمطلب پس بدهم.
من به این پیشنهاد رضا نمی دادم، تا آن شب که زنی کاهنه پسرم محمد را دید و از روی کتابی که در دست داشت اسرار خطرناکی را بروز داد.
این پیرزن پس از مطالعه های کاهنانه خود، سرش را بلند کرد و چند لحظه خیره، خیره به چشمان محمد نگریست و آن وقت فریاد کشید:
ای فرزندان عرب! این کودک را بکشید. این کودک شکننده بتکده های شماست. نگذارید بزرگ شود وگرنه سرزمین عربستان را در برابر قدرت خود به زانو خواهد درآورد.
از آن شب بر جان کودکم ترسیدم و با سرعت وی را بردم و در مکه به دست مادرش سپردم.
رسول اکرم اسلام تا شش سالگی در آغوش مادر جای داشت. شش ساله بود که آمنه بنت وهب به یثرب رفت و در آن جا آن نازنین مادر را از دست داد و به همراه ام ایمن، بی مادر به مکه برگشت، اما محبت و نوازش های عمیق عبدالمطلب مجالی نمی داد که نواده یتیمش به یاد پدر و مادر خود غصه دار بماند.
افسوس که این دوران هم چندان دوام نیافت. به هشت سالگی که پا گذاشت، عبدالمطلب هم از این جهان دیده فروبست و سرپرستی محمد به عهده عموی گرامیش ابوطالب افتاد.
این ابوطالب که پدر امیرالمؤمنین بود، برای پیامبر ما هم پدری مهربان به شمار می آمد.
رنجی که ابوطالب به خاطر این برادرزاده عزیز کشید، بی نظیر بود.
اگر چه عبدالمطلب هم برای محمد امین پدری کرد، ولی شرایط محیط در زمان عبدالمطلب صورتی و در زمان ابوطالب صورت دیگری داشت.
عبدالمطلب از نظر مقام سیاسی و اجتماعی خود که همچون پادشاهی بی تاج و تخت بر سرزمین بطحا سلطنت می کرد، خیلی آسان می توانست محمد را از دست دشمنان وی حفظ کند، ولی ابوطالب آن قدرها حشمت و جلال نداشت که بی درد سر از این امانت گرانمایه نگاهداری کند.
از طرفی محمد روز به روز بزرگ تر می شد و به همین نسبت دشمنانش بیش تر به قصد جانش فکر می کردند.
رسول اکرم ما با این که هنوز خیلی بچه بود، در مجامع و محافل بزرگ عرب حضور می یافت. خواه تنها و خواه با عمویش ابوطالب، به بازار عکاظ و مجنه و ذی المجاز، پهلوی عرب های بیابانی می نشست، حرف هایشان را می شنید، در عادات و مراسم اجتماعیشان فرومی رفت و از این لحاظ هم همیشه با خطر مقرون بود.
فکر این که مبادا این نازنین کودک از دست برود ابوطالب را سخت ناراحت می داشت تا آن جا که وقتی به قصد تجارت رو به شام می آورد، چاره ای ندید جز آن که برادرزاده عزیزش محمد را هم با خود به شام ببرد.
این سفر، نخستین تکانی بود که قدرت توحید به بت ها و بت پرستان مکه می داد. در این سفر اسراری که تا آن روز بر مردم مکه حتی بر ابوطالب، یعنی نزدیک ترین و محرم ترین کسان محمد هم پوشیده بود، بیش و کم آشکار شد و باید بگوییم که مسئولیت نگاهداری محمد (صلی الله علیه وآله) را بیش از پیش سنگین ساخت و ابوطالب را به عظمت این مسئولیت آشنایی بیش تری بخشید.
قافله ای که از پوست و پشم و فلفل و محصولات یمنی گران بار بود، از خاک حجاز به سوی شام می رفت و در فصل یکم توضیح داده ایم که قریش در چهار فصل سال، دو فصل به تجارت عزیمت می کرد؛ رحلة الشتاء و الصیف
در زمستان محصولات شام را به یمن می رسانید و در تابستان محصولات یمن را به شام می برد و این فصل، فصل تابستان، آن هم تابستان حجاز بود که کاروان مکه در ریگزارهای بطحا راه پیمایی می کرد، اما از این راه پیمایی تابستانی رنج و عذابی نمی دید؛ زیرا پاره ابری همیشه بر بالای سرش سایبانی داشت.
این چتر شیرگون را دست رحمت و مرحمت الهی به خاطر یک نفر فقط، نفری که با آن کاروان همسفر بود، بر سر کاروانیان افراشته بود. کسی نمی دانست این هوای آتش فشان چرا دیگر گرم نیست؟ چرا لطف بهاری و نسیم بهشتی دارد؟ سفر کردن در فصل تابستان، آن هم تابستان حجاز کار بسیار دشواری است و احیاناً خطرناک است.
در این فصل، سفر کردن بیماری دارد، آفتاب زدگی دارد، مسمومیت دارد و با هزاران رنج و بلای دیگر هم توأم است.
البته هوای شامات و سوریه در فصل تابستان نه تنها زننده نیست، بلکه همچون هوای ییلاقات بسیار روح افزاست، ولی کاروان قریش تا خودش را از مکه به مرز شام و بالاخره به دومة الجندل برساند، جانش به لب رسیده بود. کاروان قریش در این سفر خیال می کرد که یک باره از سرزمین شام رو به دمشق آورده؛ زیرا از مشقت ها و عذاب های گذشته در میان نمی دید.
هیچ کس مریض نشد، هیچ کس از شدت گرما نمی نالید، از همه شگفت انگیزتر شترانی که بار گران به پشت داشتند همه جا مستانه راه می رفتند، چنان که گویی تازه از چراگاه برگشته اند.
یک بازرگان از بنی ثقیف که اسمش جندب بود، چند بار این سخن را تکرار کرد:
چه سفر مبارکی است.
محمد (صلی الله علیه وآله) را در قبیله بنی سعد مبارک می نامیدند؛ زیرا آشکارا احساس کرده بودند که برکت وجودش آل سعد را از روی خاکستر بلند کرده و بر توده های زر نشانیده است.
محرمانه چند جفت چشم به روی محمد خیره شد، ولی او مثل همیشه خاموش و غرق در فکرها و اندیشه ها بود. بالاخره به شام رسیدند. آن جا دیگر خاک شامات و سرزمین درخت و گل و سبزه و صفا بود.
همه خوشحال بودند. همه خندان بودند. شب و روز راه می پیمودند، پیش می رفتند، از شهرهای آباد و دهکده های زیبا و مزرعه های خرم و شاداب می گذشتند.
از دور سایه شهر بصره با جلال و عظمتش آشکار شد، اما برای کاروان مکه این دورنما و حتی خود بصره چیزی دیدنی نبود.
مصلحت دیدند که در کنار دهکده بحیرا یک فرسنگ دور از شهر، در همان جا بارانداز کنند.
سال ها بود که در کنار دهکده بحیرا، در پناه صومعه ای دورافتاده، پیری روشن ضمیر به عبادت خدا سرگرم بود.
این مرد، یک روحانی مسیحی بود که نه تنها مردی زاهد و وارسته و از دنیا گریخته بود، بلکه مردی دانشمند و عمیق و هنرمند هم بود.
این مرد از ادیان مختلف، از ملل و نحل، از تحولات اجتماعی، تقریباً از همه جا خبر داشت، حتی می گفتند که این راهب نصرانی در سایه ریاضت ها و زحمت هایی که کشیده از گذشته و آینده مردم خبر می داد.
آن ها که اهل گزاف و مبالغه بودند عقیده داشتند که راهب بحیرا مسیح دوم جهان است. کورها را بینا می کند، به مبروص ها شفا می بخشد، شاید بعید نباشد که مرده ها را هم از نو زنده سازد.
کوتاهی سخن، در پیرامون این آدم خیلی حرف می زدند، اما آنچه محقق است این است که سرجیوس، یعنی همین راهب، که در کنار دهکده بحیرا صومعه نشین و گوشه گیر است، هم بسیار پارسا و هم بسیار دانشمند بود.
خدا می داند که در شب گذشته به کجا فکر می کرد و در رؤیای شبانه چه دیده بود و چه شنیده بود؛ زیرا وقتی که به هنگام سحر سر از بالین برداشت، آدمی سوای آدم دیروز بود.
مطلقاً فکر می کرد و گاه و بی گاه به در صومعه می آمد و چشم به چشم اندازهای دور می انداخت. مثل این که از مسافری انتظار می کشید. نگاهش به روی جاده پهن شده بود.
تقریباً روز از نیمه گذشته بود که از انتهای جنوبی جاده، گرد ضعیفی به هوا برخاست، پیدا بود که قافله ای از حجاز به شام می آید.
اما سرجیوس راهب روشنفکر بحیرا به جای این که زمین را نگاه کند آسمان را نگاه می کرد. چشمش به تماشای یک اعجوبه آسمانی محو شده بود.
قافله دم به دم نزدیک تر می شد و گرد راهش غلیظتر و تیره تر به هوا برمی خاست تا کم کم نزدیک شد و به سمت بارانداز خود که در سبزه زاری دور از جاده قرار داشت پیچید.
نگاه راهب بحیرا هم از بالای سر آن کاروان به دنبال آن یک لکه ابر که همه جا سایبان کاروان بود به سمت راست جاده، به همان جا که بارانداز قافله قریش بود چرخ زد.
سرجیوس چنان در این تماشا مست بود که نمی دانست خدمتکارش هم ساعت هاست پهلوی وی دم پنجره ایستاده است. در این هنگام چشمش به وی افتاد:
- اوه... تو هستی؟
- آری ای عالی جناب!
- قافله قریش را تماشا کرده ای!
- قافله بزرگی است!
لب سرجیوس به سبکی لرزید و گفت:
- آری خیلی بزرگ است، بزرگ تر از همیشه.
و پس از لحظه ای مکث گفت:
- از قول من به سادات عرب بگو که امشب مهمان ما خواهند بود.
خدمتکار صومعه به قافله نزدیک شد و در برابر بازرگانان قریش احترام گذاشت و آن وقت پیام سرجیوس را با این بیان به تجار مکه رسانید:
امشب سادات عرب در صومعه مهمان ما هستند.
تا کنون چنین مهمانی سابقه نداشت. سادات عرب!
این بازرگان که هر کدام بیش از بیست بار از مکه به شام و از شام به مکه رفته بودند، هرگز از دهان کسی به یک چنین عنوان افتخار نیافته بودند.
یعنی چه؟ سادات عرب عنوان کیست؟
آن کبریا و خودپرستی که با خون این نژاد آمیخته است، در این هنگام به جوش و جنبش درآمد. هر کدام پیش خود به اعتبار خویش آفرین گفتند و بعد از راهب تشکر کردند و دعوتش را پذیرفتند.
باید دسته جمعی به مهمانی بروند. همه، همه، زیرا هیچ کس رضا نمی دهد که سید عرب نباشد.
راهب بحیرا از سادات عرب دعوت کرد و آن کس که به این مهمانی پا نگذارد سید عرب نیست. پس در این جا صحبت از این نیست که شبی را باید در سر سفره یک مسیحی دست و دل باز و کریم، خوردنی های مطبوع خورد و نوشیدنی های گوارا نوشید، بلکه صحبت از کلمه سیادت است، آن هم سیادت بر عرب.
همه باید به مهمانی بروند، ولی باید این بارهای گران قیمت و این کالاهای هندی و یمنی را در این صحرا به دست یک عده غلام سیاه و ساربان بیابانی بسپارند. آیا این کار، کاری خردمندانه است؟
پس چه باید کرد؟ آن کس که گذشت دارد و می تواند از لقب سیادت عرب بگذرد و چشم از این مهمانی بپوشد و پهلوی بارها بماند کیست؟
ابتدا به یکدیگر نگاه کردند، اما هیچ کس جرأت نکرد از دیگری تمنا کند که دعوت راهب را ندیده بگیرد و پهلوی مال التجاره بماند. نگاه ها چند لحظه به هم افتاد و سرانجام نومیدانه از هم گذشتند و بعد یک باره نگاهشان به چهره گل افکنده محمد خیره شد:
- امین! امین!
این نخستین بار بود که به محمد لقب امین داده شد.
- امین پهلوی مال التجاره خواهد ماند.
ابوطالب با صدای نعره مانندی گفت:
- برادرزاده من سیدالسادات است. او باید در مهمانی سرجیوس حضور داشته باشد.
اما محمد خودش گفت: نه عمو جان! من ترجیح می دهم که پهلوی بارها بمانم. چشم ها و دهان ها از فرط حیرت چاک خوردند.
آیا باور شدنی است که یک جوان قریشی، آن هم هاشمی، آن هم پرورش یافته بر دامان عبدالمطلب سیدالعرب، تا این اندازه بتواند گذشت نشان بدهد.
سرجیوس از سادات عرب مهمانی کرده و برای یک پسر جوان که تازه پا به اجتماع گذاشته این فرصت بی نظیر است. اگر اکنون برای خود این افتخار را دست و پا نکند دیگر چنین فرصتی به چنگش نخواهد آمد. دیگر چه وقت می تواند مقام سیادت را برای خود به دست بیاورد.
- چرا ای عزیز من نمی خواهی به مهمانی این راهب مسیحی قدم رنجه فرمایی؟!
- بگذارید تنها بمانم تا مال التجاره شما را نگه بدارم و هم کمی فکر کنم.
اعیان عرب از این که دیدند مسأله نگهبانی از مال التجاره حل شده، سخت خندان و خوشحال شدند، برخاستند و جامه های فاخر پوشیدند و از پیش و دنبال به سمت صومعه راهب به راه افتادند.
هنوز آفتاب آن روز از سراشیبی افق به آب های مدیترانه فرو نغلتیده بود، هنوز سرجیوس دم دریچه صومعه ایستاده بود، شاید از مهمانان تازه رسیده اش انتظار می کشید.
چشمش به بازرگانان قریش افتاد. بی اختیار نگاهش به بالای سرشان توی هوا غلتید. یک برودت مرموز که جز نومیدی مایه ای ندارد به خونش افتاد. آهسته از خود پرسید؟
- پس کو آن یک قطعه ابر؟
همچنان ایستاده بود. مثل این که سراپا خشکش زده بود.
مهمانان از راه رسیدند و به رسم جاهلیت سلامش دادند:
عم مسائاً
به سلامشان جواب داد و به مقدمشان تهنیت گفت و آن وقت پرسید:
- مگر خدمتکار من تقاضای مرا به عرض سادات عظام نرسانیده؟
- چرا از ما دعوت کرده که از نعمت شما بهره مند شویم.
- مگر از قول من تقاضا نکرده که بزرگان عرب همگان مهمان من هستند؟
- البته این طور گفته بود.
سرجیوس در این جا با لحن اسفناکی گفت:
- مثل این که همگان قدم رنجه نفرموده اند.
یک عرب بی تربیت که حتماً از قریش بود قرقر کرد:
- فقط یک پسر یتیم... که او هم نگهبان مال التجاره است، فقط او نیامده.
دست ابوطالب بی اختیار به سمت قبضه شمشیرش چسبید:
- فرومایه! من این یاوه گویی ها را تحمل نخواهم کرد. محمد یتیم نیست، بلکه امین است.
راهب بحیرا دست و پاچه شد، دیگران پا به میان گذاشتند و میان ابوطالب با آن یاوه گوی بی ادب فاصله گرفتند و برای راهب بحیرا توضیح دادند که یک جوان نو سال با ما همراه است و چون این جوان به صفت امانت و نجابت مشهور است، به جا مانده تا کالای ما را از دستبرد ساربانان و حوادث دیگر ایمن بدارد.
سرجیوس خوشحال شد و گفت:
- آیا به ضمانت من اعتماد دارید؟
- البته.
- من به عهده می گیرم که اگر نقیصه ای به اموال شما راه یابد، هر چه باشد جبران کنم. بنابراین او را هم به همراه بیاورید.
تازه به پای سفره نشسته بودند که ناگهان چشم سرجیوس به آن پاره ابر افتاد. دید آن چتر آسمانی در فضا به حرکت درآمده و دارد به سوی صومعه می آید و پس از چند لحظه، محمد از راه رسید.
- جلوتر بیا. جلوتر تا تو را بهتر ببینم.
عرب ها با اشتهای شعله کشیده ای نان و گوشت می خوردند. فقط ابوطالب سراپا گوش شده بود تا حرف های راهب را بشنود.
البته دیگران هم می توانستند به این گفتگو گوش کنند.
- اسم تو چیست؟
- محمد!
روی این اسم مکث کوتاهی افتاد.
سرجیوس زیر لب چند بار این اسم را تکرار کرد. محمد، محمد و بعد پرسید:
- از کدام قبیله؟
- از قریش.
- از کدام دودمان؟
- از آل هاشم بن عبد مناف.
- چرا به مهمانی من نیامده ای؟
- قبول کرده بودم که از مال التجاره نگهبانی کنم، به علاوه...
- به علاوه؟
- دوست می داشتم تنها بمانم.
- در تنهایی چه کنی؟
- فکر کنم، آسمان ها را، ستاره ها را، دنیا را تماشا کنم.
- در این تماشا به چه فکر کنی؟
محمد خاموش ماند.
راهب بحیرا دوباره گفت:
- دلم می خواهد تو را ببینم.
- در برابرت ایستاده ام، مرا ببین.
- می خواهم میان دو شانه ات را ببینم.
- اجازه می دهم.
راهب بحیرا به پشت سر محمد پیچید.
بازرگانان قافله لقمه ها را از دست گذاشتند و با حیرت به کارهای این ترسای پیر نگاه می کردند. می خواهد چه چیز را ببیند؟
سرجیوس پیراهن پیغمبر را از پشت سر پایین کشید و تا چند دقیقه آن طور که گویی کتاب مقدسی را تلاوت می کند، در میان شانه های محمد به مطالعه پرداخت و بعد به خودش گفت: اوست، اوست.
ابوطالب که تا این لحظه خاموش ایستاده بود پرسید:
- این او کیست؟
راهب بحیرا آهی کشید و گفت:
- آن کس که مسیح از وی یاد کرده و به مقدمش بشارت داده است.(7)
این سخن را گفته و نگفته به سمت ابوطالب برگشت و گفت:
- با این جوان نسبتی دارید؟
- آری، پسر من است.
- هرگز چنین چیزی نیست، نه، این طور نیست.
ابوطالب با تبسم گفت:
- چطور این طور نیست؟
- این جوان باید یتیم باشد.
خنده بر لب های ابوطالب خشکید.
- از کجا دریافته ای که او یتیم است. آری یتیم است و برادرزاده من است.
- بنابراین احتیاط کن که او را نشناسند. می فهمی ای سید عرب، احتیاط کن که یهودی ها به این اسرار پی نبرند، مبادا نابودش کنند.
- چرا مگر چه گناهی کرده که می ترسید نابودش کنند؟
راهب بحیرا به ابوطالب جواب داد، اما مثل این که با خودش حرف می زند، آوای مرموزی داشت:
- آتیه او، آینده او، آنچه او خواهد کرد، آنچه با دست او به وجود خواهد آمد. آن حوادث و ملاحم که در انتظار اوست و آن حوادث و ملاحم که به انتظار ظهور وی در ابهام آینده غنوده اند.
ابوطالب از این حرف ها چیزی سر در نیاورد. مع هذا پرسید:
- شما چه می دانید که در آینده اش حوادث و ملاحم پنهان است؟
- در این خط مقدس که میان شانه هایش نوشته شده، آنچه خواندنی بود خوانده ام و از آن ابر سفید که بر بالای سرش چتر زده، آنچه شنیدنی است شنیده ام، دیگر چه بگویم؟
پس از چند لحظه سکوت:
- بنشینیم و نان و گوشت بخوریم.
محمد و ابوطالب هم در کنار راهب بحیرا پای سفره نشستند.
گفته می شود که در آن شب، سرجیوس قلم نقاشی برداشت و پرده ای از صورت محمد ترسیم کرد و آن پرده اکنون در موزه واتیکان هنوز موجود است.
در بیوگرافی سرجیوس، راهب بحیرا، گفته اند که وی نقاش زبردستی بود.
کاروان قریش رو به دمشق گذاشت. بازرگانان عرب در طی راه چندی از راهب بحیرا و محمد سخن می گفتند، ولی اندک اندک این خاطره از خاطرشان محو شد؛ زیرا مردمی تاجرپیشه بودند و جز به کالای خود به چیز دیگر نمی توانستند فکر کنند.
وقتی به دمشق که روزگاری عروس قاره آسیا بود رسیدند، فعالیت های تجارتی یک باره هوش و حواسشان را به خود مشغول ساخت، حتی ابوطالب هم شب و روز به داد و ستد سرگرم بود، اما محمد... تنها کسی که فکر دیگر و کار دیگر داشت، این امین یتیم بود. او کاری به کار بازار نداشت. او از جنس و قیمت جنس و میزان بازار نمی پرسید. کارش این بود که مردم شام را تماشا کند. در کلیساها و معابد به مطالعه بپردازد. کارش این بود که بی گفت و شنود، بی دوستی و آشنایی با مردم تماس بگیرد و مردم را بشناسد.
او هنوز نمی دانست که روزگاری با این مردم کار خواهد داشت. او نمی دانست که میان او و مردم ماجراهایی برپا خواهد شد.
بی آن که بداند چرا در اجتماعات این طور فرومی رود و روی آداب اخلاق اجتماعی بشر مطالعه می کند، این کار را می کرد.
حتی با مردم در عالم خیال حرف می زد. از آن ها پرس و جو می کرد.
از آرمان ها و آرزوهایشان می پرسید. همچون طبیب حاذقی نبض و قلبشان را می جست و به فکر دوا بود. دوایی که دنیایی مریض را از بستر بیماری به دربیاورد. دوایی که این قلب های مرده و ارواح آلوده و پنجه های آغشته به خون و دهان های مالامال کف را به صورتی زنده و پاکیزه برگرداند.
محمد به چشم خود می دید که دو برادر بر سر چند درهم دعوا می کنند و در نخستین جنبشی که می خواهند از خود نشان بدهند به روی هم خنجر می کشند و آن کس که زودتر خنجرش را از غلاف به در آورده زودتر به سینه حریفش فرومی برد.
محمد بارها این حوادث را دیده بود. به خاطر همین چند درهم، انسانی که مغز دارد، قلب دارد، گوش دارد، اگر تربیت شود، می تواند فایده ها به مردم برساند، می تواند منشأ خیرات و صالحات باشد، ناگهانی از دست می رود. از سینه اش خون همچون فواره به بالا می پرد و پس از ده تا پانزده دقیقه برای همیشه از تلاش و تقلا فرومی ماند و نابود می شود، انگار چنین موجودی از مادر به دنیا نیامده بوده است.
محمد می دید که دو امپراطوری بزرگ دنیا، از این طرف ایران و از آن طرف روم، بر سر یک پارچه آبادی به هم می پرند. مردم بدبخت دنیا را به جان یکدیگر می اندازند، شش برابر منافع آن آبادی خرج می کنند و شش برابر جمعیت آن آبادی را به خاک و خون می کشند و تازه که آن آبادی را به تصرف درآوردند؛ جز یک تکه خرابه چیز دیگری به چنگشان نمی ماند؛ زیرا میدان جنگشان همان خراب آباد بوده است.
محمد می دید که دنیا خیلی بدبخت است. محمد می دید که دنیا خیلی رسواست. بی آن که به فکر چاره اش بیفتد، فقط تماشا می کرد، فقط غصه دار بود و هر وقت از دیدار این چشم اندازهای زننده و غصه دهنده خسته می شد، سر به کوه و بیابان می گذاشت و در سیر آفاق فرومی رفت.
آسمان را تماشا می کرد. ستاره ها را تماشا می کرد. این دستگاه عجیب را که مایه حیرت فکرها و مغزهاست تماشا می کرد. او نمی دانست که روزگاری جدش ابراهیم هم در تماشای این منظره های عجیب محو و واله بود.
وکذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین(8)
آری، بدین ترتیب ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان می دهیم تا در صف اصحاب یقین درآید.
از سفر شام به مکه برگشتند، اما آن محمد که چند ماه پیش به سفر شام رفته بود، با این محمد که اکنون از سفر شام به مکه برمی گردد خیلی تفاوت داشت.
دیگر به خانه بند نمی شد. راه کوهساران را یاد گرفته بود. لذت تماشای آفاق و انفس، کامش را لبریز کرده بود. همیشه گمش می کردند، اما همیشه می دانستند او در کجاست و چه کار می کند.
او در کوه های حرا به پناه صخره ای می خزید و با طبیعت ساکت و صامت، خلوت می کرد.
در آن تاریخ که تحصیل علم، ویژه معدودی از اشراف و نجبای ایران و روم بود، در ریگزارهای حجاز مدرسه ای نبود تا محمد به مدرسه برود. عربستان کتابی نداشت تا این جوان یتیم دنبال مطالعه را بگیرد، وی جوانی امی بود.
وی نگاری بود که به مکتب نرفته و خط ننوشته، می خواست از سیر آفاق و انفس مسأله آموز صد مدرس باشد.
حالا دیگر بزرگ شده بود. بیست و چهار سالش بود. برای خود و برای دودمان عبدالمطلب مردی بود. درست و حسابی چوپانی می کرد، گله ای از گوسفندان را همچون موسای کلیم به پیش می انداخت و خود به دنبالشان راه به کوهساران و صحرا می برد.
چوپانی گوسفندان را پیشه خود ساخته بود تا روزی هم چوپانی این گله گم کرده راه و بدبخت را که از شش طرف در چنگ گرگ های شهوت و غضب و ظلم و دروغ و مناهی و ملاهی گرفتارند از خطرها برکنار بدارد و به صراط مستقیم هدایت کند.
محمد در خانه عمویش ابوطالب به سر می برد و برای مردم چوپانی می کرد تا یک روز...
- دیگر در این کار هم سودی نیست چه باید کرد؟
محمد چشمان قشنگش را به روی عموی نازنینش دوخت و گفت:
- آیا چه کاری می توانم انجام بدهم؟
- آن کار که اجداد تو داشتند.
- تجارت؟!
- آری تجارت ای عزیز دل من!
با تبسم گفت: عمو جان پیداست که تجارت کار سودمندی است، ولی سرمایه هم می خواهد.
بوسه ای بر پیشانیش گذاشت و گفت:
- اگر تو آماده این کار باشی، من سرمایه را تأمین خواهم کرد.
و پس از چند لحظه مکث گفت:
- آری ای یادگار برادرم! اگر تو کار بازرگانی به پیش گیری معیشت مرا هم از این آشفتگی به در خواهی آورد، می بینی که دستم تهی و عیالم زیادند، می بینی که عموی تو مردی ثروتمند نیست.
- آماده هستم عمو جان.
ابوطالب با چشمانی که در آن نور خشنودی و رضایت می درخشید از جا برخاست و پیراهن و ردایش را پوشید و به عزم تأمین سرمایه از خانه به در رفت.
جز خدا هیچ کس نمی دانست سید قریش به کجا می رود و در کجا می خواهد برای برادرزاده خود سرمایه تجارت تهیه و تأمین کند، اما از سرور و نشاطش پیدا بود که خاطرش جمع است. می داند حتماً به مقصود خواهد رسید.
ابوطالب به دنبال سرمایه رفت و محمد دوباره با آن سرمایه معنوی که در قلب و مغز خود داشت به سودای سودمند خود پرداخت.
دوباره راه کوه حرا به پیش گرفت و در تماشای آفاق و انفس فرورفت.
دوباره به خاطرات سفر شام خود برگشت و روش اقتصادی و رژیم حکومت و اوضاع اجتماعی جهان را به خاطر آورد. فقط احساس می کرد که این رژیم منحط است، پست است، زیان آور است.
فقط به جنبه های منفی اوضاع فکر می کرد، فقط می توانست به این جنبه فکر کند و رنج بکشد.
دیگر هیچ...
خدیجه دختر خویلد بن اسد بن عبدالعزی بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لؤی بن غالب، از بنی عدنان بود و نسب به اسماعیل بن ابراهیم (علیه السلام) می رسانید.
مادر خدیجه فاطمه دختر زایده از قبیله فهر بن مالک که یک تیره قرشی است بود، ولی مادر فاطمه هاله بود و این هاله دختر عبد مناف، یعنی خواهر هاشم بن عبد مناف بود.
خدیجه در آن روزگار که دختری خردسال بود رسماً نامزد پسر عمویش ورقة بن نوفل حکیم معروف عرب بود، ولی این نامزدی به ازدواج نرسید.
خدیجه دختری هیجده ساله بود که با ابوهاله هند بن بناس تمیمی عروسی کرد و از وی فرزندی به نام هاله به دنیا آورد. پنج سال که از تاریخ این عروسی گذشت، هند بن بناس بدرود زندگی گفت و پس از سه سال، خدیجه به عقد عتیق بن عابد مخزومی درآمد و حاصل ازدواج دومش دخترش هند بود و به خاطر همین هند، خدیجه را ام هند می نامند.
عتیق هم پس از چندی چشم از دنیا فروبست و خدیجه تنها ماند، اما هرگز تنها نبود.
خدیجه را در تاریخ عرب بانویی ثروتمند می شناسند و وی را در صف ثروتمندترین بازرگانان حجاز می نشانند. شاید این طور بود و شاید هم در نتیجه بخشش و جود و مناعت و همت اعلای خود به این شهرت عظیم مالی رسیده باشد.
چه بسیار مردمی که از وی بیش تر مال و منال داشتند، اما به قدر یک دهم از شهرت و عظمت تاریخی وی را نتوانستند به دست بیاورند.
مال خدیجه مال سر و صدادار و خانه خدیجه خانه فاخر و شامخ بود که درهایش به روی تمام اقوام عرب گشوده بود.
از دورترین زوایای شبه جزیره عربستان، اگر خانواده ای به قحطی و تهی دستی دچار می شد یا سرپرستش را از دست می داد، یک راست راه مکه به پیش می گرفت و سر بر آستانه خانه خدیجه می نهاد. در حقیقت از شهر مکه و اعیان مکه، تنها هدفش خدیجه و خانه وی بود.
و به همین جهت خدیجه را ام الصعالیک و ام الایتام می نامیدند.
به راستی این زن، مادر بینوایان و یتیمان بود و ابوطالب هم به خاطر تأمین مقصود خود راه خانه خدیجه را پیش گرفته بود.
زنان عرب، به ویژه زن های حجاز، هم زود جوان و هم دیر به پیری می رسند.
این که در شریعت مطهره اسلام دختر نه ساله بالغ شناخته شده، بیش تر دختران عرب ملاک قاعده شمرده شده بود.
این دختر در نه سالگی جوان می شود، ولی پیریش، یعنی رگل زنانگیش، تا پنجاه و پنج و در پاره ای از قبایل تا به شصت سالگی دوام می گیرد. یعنی تا آن روزگار می تواند مادر شود.
خدیجه در این هنگام زنی چهل ساله و دو شوهر دیده و به قول ما پا به سن بود. مع هذا دختران خیلی جوان عرب نسبت به وی انس و الفت عجیبی داشتند. زنی با نشاط و روشنفکر و با ذوق بود، فصیح بود، جمیل بود، مهمان نواز و بزرگ منش بود، خوب می پوشید، خوب پذیرایی می کرد، شرف خانواده و تشخص قومی داشت.
پسران اشراف با این که خیلی از وی کم سال تر بودند همه از وی خواستگاری می کردند. او هم می خواست شوهر کند، اما دلش به هیچ یک از این خواستگارها بند نمی شد.
انتظار می کشید، از که؟ از یک مرد مجهول، از یک نفر که باید با دست خدا به دستش برسد.
تنهایی خود را گاهی با ورقة بن نوفل، پسر عمویش که روزگاری نامزدش بود و حالا دیگر پیرمردی نابینا شده بود و گاهی با دختران جوان مکه که همه با دل و جان مشتاق دیدار وی بودند، می گذرانید.
آن روز هم روزی از روزهای دنیا بود که با دختران قریش نشسته بود و می گفت و می خندید که ناگهان میسره غلام و پیشکار امور زندگانیش، از در درآمد و گفت:
- سید بنی هاشم عمران بن عبدالمطلب از راه رسیده و تقاضای دیدار دارد.
خدیجه یک باره خنده اش را در هم شکست و با چهره شگفت گرفته ای گفت:
- عجب، ابوطالب سید بنی هاشم؟
- آری خاتون من، ابوطالب می خواهد از شما دیدار کند.
با دست پاچگی دستور داد که ابوطالب را به اتاق پذیرایی ببرند و خود هم از دوستان جوانش معذرت خواست و به سراغ این مهمان گرامی رفت. تشریفات ابتدایی برگزار شد. ابوطالب طی مقدمه ای گفت که ملکه قریش یعنی خدیجه همه ساله مردی از مردم مکه را با مال التجاره خود به شامات و یمن می فرستد.
خدیجه هم از بازرگانان قریش بود که رحلة الشتاء و الصیف داشت. در زمستان مال التجاره به یمن و در تابستان به شام می فرستاد.
آیا این طور است؟
خدیجه در جواب گفت:
- این طور است ای سید عرب.
- آیا امسال به خاطر سفر شام کسی را انتخاب کرده اید؟
- نه هنوز، ولی در این فکرم که انتخاب کنم.
ابوطالب لبخندی زد و گفت:
- خوب است زحمت نکشید؛ زیرا من برای مال التجاره شما جوان رشید و شریفی را انتخاب کرده ام.
بی اختیار قلب خدیجه فشرده شد، خون به گونه هایش دوید.
- این جوان کیست؟
- برادرزاده ام.
ابوطالب نه برادر داشت و بچه های این نه برادر همه برادرزاده اش شمرده می شدند، ولی خدیجه بی اختیار گفت:
- امین را می گویید؟
- آری، محمد امین برادرزاده ام در این سفر مسئولیت مال التجاره شما را به عهده خواهد داشت، یعنی این طور تقاضا می کنم.
تا چند لحظه زبان خدیجه بند آمده بود. بی آن که دلیلش را ادراک کند، احساس می کرد که سخت آشفته شده است.
مع هذا سعی کرد و بر اعصاب خود چیره شد و آن وقت گفت:
- با منتهای اشتیاق، امین را به خاطر مال التجاره ام قبول دارم.
ابوطالب خوشحال شد.
پس به دیدارتان بیاید؟
- حتماً... تا با هم صحبت کنیم و قرار این سفر را بگذاریم.
ابوطالب خندان و خرسند به خانه برگشت.

فصل سوم: در آستانه نبوت

خدیجه نگران بود و نمی دانست چرا نگران است. در وصف امین خیلی تعریف ها شنیده بود. خودش را هم چند بار در کنار خانه کعبه دیده بود، اما هرگز این طور به او فکر نمی کرد، این طور نگران نبود.
آن شب را تا نیمه های شب به بیداری گذرانیده بود. وقتی چشمان پاک بین و بلندنظرش به خواب رفت، یک باره فضای تیره و تار مکه را روشن دید.
دید که این محیط تاریک سراسر در نور غرق شده است. نگاه کرد ببیند این نور از کدام کانون به در و دشت حجاز می تابد. خورشید را دید، خورشید را دید که از ناف آسمان همچون گویی از سیماب به سمت زمین می غلتد. آهسته، آهسته به پایین می گراید. خدیجه هنوز نگاه می کرد و تعجب می کرد که چطور می تواند بدین خیرگی، چشم به سرچشمه نور بدوزد.
خورشید آهسته، آهسته به زمین می گرایید. کمی که نزدیک تر شد، خدیجه احساس کرد که این فلک نورانی به شهر مکه میل نزول کرده و پیش بینی او درست نبود؛ زیرا دید که خورشید به محاذات خانه او رسیده و دارد از یک چنین خط عمودی که درست به خانه وی انتها می گیرد، پایین می آید.
هنوز نگاهش می کرد. همچنان نگاهش می کرد که دید آفتاب عالم تاب یک سر به خانه وی فرود آمده و در آغوش وی فرورفته است.
از ترسش، از شوقش، از حیرتش فریادی کشید و بیدار شد.
ورقة بن نوفل، پسر عموی حکمت اندوزش که در اتاق نزدیک تری خوابیده بود، از این فریاد بیدار شد. بیدار شده و سراسیمه به در اتاق خدیجه آمد.
ورقة نابینا بود. اگر چشم بینا داشت می دید که خدیجه نشسته و فکر می کند.
- چه شده دختر عمو؟!
- آه ورقة! چه خوب آمدی، چه خوب آمدی، کارت داشتم.
- چه کارم داشتی؟ چرا فریاد کشیدی؟
- خواب دیده بودم. چه خواب وحشتناکی. چه خواب لذت بخشی!
- چطور هم وحشتناک و هم لذت بخش؟
خدیجه خوابش را برای ورقه تعریف کرد. ورقه که با دقت به حرف های دختر عمویش گوش می داد دست آخر گفت:
- مژده باد تو را ای ملکه قریش! با مردی که همچون آفتاب، بلند مقام و نورانی و عالم افروز است ازدواج خواهی کرد.
خدیجه از شرم سرخ شد، ولی قلبش از شوق تپید.
حالا دیگر از یاد امین به در رفته بود. فقط به آن خورشید فکر می کرد. آیا این مرد چه کسی خواهد بود؟
در عربستان چند خانواده به نام پادشاه زندگی می کرد. بیش و کم سلطنت هم داشتند، منتها حدود سلطنتشان خیلی محدود بود.
مثلاً آل منذر در عراق و ملوک کنده در نجد و پادشاهان حمید در یمن و غسان در شام.
آیا یکی از این پادشاهان به خواستگاریش پیش خواهد آمد.
فکری کرد و دید این ها که آدم نیستند. حکومت بر چند وجب خاک و بر چند قبیله گدا و گرسنه که عنوانی نیست تا حکمرانش همچون خورشید جهانگیر بر آسمان وسیع بدرخشد.
خیالش پیش ملک زادگان ساسانی و پسران قیصر روم رفت. نه آن ها هم نه. آن ها هم آفتاب نیستند، تازه اگر آفتاب هم باشند ازدواج یک دختر عرب آن هم از قریش با یک نژاد بیگانه امری محال است. نه هرگز دست خدیجه به دست رومی و ایرانی نخواهد رسید. خدیجه جز با یک مرد عرب که طالعش خورشید درخشان باشد، شوهر نخواهد کرد.
خدیجه یک بند فکر می کرد که باز هم میسره آمد و گفت:
- خاتون من، اینک محمد امین آمده و اجازه دیدار می خواهد.
خواب شبانه فراموش شد. ملوک حمیر و غسان و آل منذر و آل کنده از یادش رفتند. یاد خورشیدی که شب گذشته به دامنش افتاده بود و این طور ناراحتش کرده بود، از خاطرش محو شد.
- بگو فرمایید.
و بعد مشتاقانه به دیدارش شتافت.
هر کدام روی یک کرسی مجلل رو به روی هم قرار گرفتند، اما نگاه محمد مطقاً به زمین بود.
فرصت خوبی بود که خدیجه شمایل زیبای امین را از نزدیک به دلخواه خود ببیند.
ابتدا چشمش به موهای مجعد و مشکین امین افتاد. موهای فراوان و بی نهایت سیاه و بی نهایت زنده و شفاف و بعد آن پیشانی بلند و کمی برجسته و بعد آن گونه های گندم گون و در عین حال روشن که آب جوانی از بشره اش می چکید و بعد آن لب و دهان به هم آمده که هیچ لب و دهان در هنگام سکوت به این قشنگی بسته نمی شد و بعد چشمان سیاه و ابروهای ظریف و هلالی و بناگوش سیمین و هیکل رشیدش.
در این هنگام محمد به سخن درآمد.
- بنا به قراری که عمویم با سیده قریش گذاشته است آمده ام تا آماده کار شوم.
خدیجه که در شنیدن این آهنگ دل ربا و در تماشای لب و دهانی که چنین سخن ادا می کند محو بود، چند لحظه مکث کرد تا حواسش را جمع کند و جواب بدهد.
- آری، این طور قرار گذاشته بودیم و من افتخار می کنم که مال التجاره ام را به دست امین می سپارم.
خدیجه بنا به یک قرار عادی به کسی که مال التجاره اش را به فروش می رسانید و تجارتش را به عهده داشت دو نفر شتر می داد. بنابراین حاجتی نبود که درباره قیمت این زحمت گفتگویی صورت بگیرد.
روز دیگر کاروان حجاز رو به شام به راه افتاد و محمد امین قافله سالار این کاروان بود.
آن لکه ابر که چند سال پیش بر سر بازرگانان قریش سایه گسترده بود و دیگر کسی ندیده بود که بر سر کاروانیان سایه بیندازد دوباره برگشت.
همه دیدند که یک قطعه ابر همرنگ شیر از گوشه افق شناکنان به آسمان مکه آمد و بر سر این کاروان که سالارش محمد امین است چتر کشید.
محمد در این سفر فرصت زیادی نداشت که به سیر و سیاحت بپردازد. سرش به کار داد و ستد گرم بود، ولی هیچ وقت بازرگانان مکه در شهر دمشق بازاری به این رونق و روشنایی ندیده بودند.
از روزی که این کاروان از مکه به دمشق عزیمت کرد تا روزی که به مکه برگردد چشمان خدیجه به راه شام دوخته شده بود.
دیگر به جای نشستن با دختران اشراف و گفتن و خندیدن دم پنجره اتاقش، پنجره ای که به روی جاده شام گشوده می شد، می نشست و از بازگشت کاروان حجاز انتظار می کشید.
تا یک روز، عصر هنگام، گرد و خاک کاروان از دور به چشمش رسید و بعد شترهای مست و رهوار خود را شناخت و در این وقت، نگاهش بالا رفت و به آن ابر وفادار که از چند ماه پیش چتردار این قافله بود، افتاد که همچنان بر سر مقدس محمد سایه افکنده بود.
بالاخره رسیدند، آمدند. میسره پیش از همه خود را به خاتون مکه رسانید. خدیجه دیگر نمی توانست خودداری کند، بی آن که از مال التجاره خویش و سود و زیان این معامله بپرسد، سراسیمه گفت:
- میسره احوال امین چطور است، به او خوش گذشت؟ این سفر ناراحتش نکرده؟
میسره که گویی سال هاست از این سؤال انتظار می کشید، نشست و به تعریف و توضیح پرداخت:
- نمی دانی خاتون من که این امین چه جوان نازنینی است، چه بزرگوار است، چه مهربان است، چه جوانمرد است، جمالش، خصالش، سخن گفتنش، راه رفتنش، نوازش و مهربانیش، هر کدام صد کتاب تعریف دارند. او آقای من بود. البته نماینده شما بود و به جای آقای من ایستاده بود، ولی با من همچون یک برادر حرف می زد. کمکم می کرد، همراه من به پرستاری شتران می آمد، من از این موجود مرموز حکایت ها در این سفر دارم. از وی عجایبی دیده ام که به شرح و بیان نمی آید. در میان راه دو نفر از شترهای ما رنجور شدند. من دلتنگ شدم، گفتم: چه کار کنیم؟
لبخندی زد و دلداریم داد و بعد به پیش شتران از راه وامانده و از کار افتاده ما آمد و دست های بزرگ و پنجه های بلندش را پیش برد و سر و گوش شترها را نوازش داد. زبان بسته ها تا حرارت دست این مرد را احساس کردند مثل این که جان تازه و جوانی تازه ای یافته باشند، از جا برجستند و به رقص و طرف درآمدند.
میسره می گفت و خدیجه می شنید. در این حال دیگر صدای میسره به گوش خدیجه نمی رسید؛ زیرا فکرش مستقلاً با امین صحبت می کرد و از امین صحبت می شنید. او بی فاصله به دوست راه یافته بود. دیگر چه حاجت به این که میسره حرف بزند.
- خودش کجاست؟
- هم اکنون از راه خواهد رسید.
دهان خدیجه لبریز از نوازش و سؤال بود، ولی چه می توانست بگوید؟ فقط این را بگوید که من اگر به نمایندگان خودم در سفرهای گذشته دو نفر شتر اجرت می دادم، به تو که محمد امین هستی چهار نفر شتر اجرت خواهم داد. این چهار نفر شتر به زندگی آشفته ابوطالب کمک شایانی داد.
از نو سیر در آفاق و انفس و سیاحت در کوه حرا تجدید شد.
تا کار به دست می آمد، محمد از کار رو بر نمی گردانید. چوپانی، باغبانی، کشیدن آب از چاه، نوشانیدن آب به شترها و گوسفندها، نگهبانی از نخلستان ها و کار و کار... هر چه به وی پیشنهاد می دادند انجام می داد و اجرتش را به عموی خود می پرداخت و وقتی بی کار می ماند، سر به کوه حرا می گذاشت.
عمو از این برادرزاده عزیز که هم یادگار برادر جوان مرگش بود و هم یادبود محبت ها و مهربانی های پدر بزرگوارش عبدالمطلب را با خود می داشت، خیلی راضی بود، ولی یک نگرانی مبهم دم به دم قلبش را می فشرد. آهسته از خود می پرسید:
- بالاخره چه باید کرد؟ اشکال در چیست؟ چه را چه باید کرد؟ مسأله ازدواج این جوان را که اکنون پا به بیست و پنج سالگی گذاشته است چه باید کرد؟
از این طرف ابوطالب از خود می پرسید: چه کنم؟ و از طریق دیگر خدیجه شب ها تا سپیده دم بیدار و بی قرار می ماند و فکر می کرد که اگر امین از دستش برود، محال است سر بر بالین مرد دیگری بگذارد. خدیجه هم در این فکر بود چه کند که محمد را از دست دختران سیه چشم حجاز برباید، تا سرانجام چاره ای جز ابراز راز ندید. کاری که هیچ زن تا آن روز نکرده بود.
تا میسره برگردد یک لحظه آرام نداشت. چنان بود که بر سر آتش نشسته باشد؛ میسره برگشت. بی آن که مجال سخن گفتنش بدهد پرسید:
- چه گفت؟
- گفت اطاعت می کنم.
خدیجه همچنان بی تاب بود. اتاق را خلوت کرده بود تا دور از نامحرمان با محرم اسرار خود سخن بگوید.
حلقه بر در کوفته شد و محمد از در درآمد.
خدیجه از جا برخاست و در پیش پای این نازنین مهمان احترام گذاشت. دوباره رو به روی هم بر کرسی قرار گرفتند.
محمد سر به زیر افکنده انتظار داشت از نو خدمتی به عهده وی گذاشته شود، ولی خدیجه از این جا و آن جا صحبت می کرد و بالاخره گفت:
- شما اکنون بیست و پنج سال دارید؟
- این طور است.
- چرا عروسی نمی کنید؟
آن رگ مبهم که در میان دو ابروی نازنینش به خط عمود کشیده شده بود و هنگام هیجان، ضمیر درشت می شد و برجسته می گردید درشت شد و برجسته گردید و به گونه های ملیحش گل افتاد و گفت:
شرایط زندگی...
- مثلاً
- تهی دستی عمویم ابوطالب و بی کاری خودم.
خدیجه کمی مکث کرد و گفت:
- زنی را که برای امین انتخاب کرده ام از تهی دستی ابوطالب و بی کاری شوهر عزیزش باک ندارد.
دوباره مکث کرد و پس از مکث:
- زنی ثروتمند است، اگر خیلی زیبا نباشد زشت هم نیست، در عوض شریف است، از دودمان خود شماست، فقط دو تا عیب دارد.
باز هم مکث کرد تا غوغای درونی اش را بنشاند و پس از اندکی آرامش گفت:
- آری دو تا عیب دارد. یکی آن که پانزده سال از شما بزرگتر است و دیگر آن که دو شوهر دیده... ولی یک خوبی دارد که این خوبیش بی نظیر است.
این خوبیش جمال نیست که با مرور ایام زوال بپذیرد، این خوبیش مال نیست که به تدریج از دستش برود، خوبیش، خوبی بی نظیر و جاویدانش این است که تو را دوست می دارد. آن طور دوستت می دارد که تا کنون هیچ کس، هیچ کس را با این شدت و صفا و صمیمیت دوست نداشته است. آیا این امتیاز کافی نیست؟