فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

1- طایفه بنی قحطان

این طایفه به جدشان قحطان منسوب هستند. سر دودمان بنی قحطان، در یمن زندگی می کرد و موطن اساسی قحطانیون یمن است.
بنی قحطان که از یمن به مناطق مختلف جزیرةالعرب مهاجرت کردند، به چند خانواده تقسیم می شوند:
الف - آل منذر که در عراق سکونت گزیدند و در آن جا از طرف شاهنشاهان ایران به عنوان نایب السلطنه حکومت می کردند.
ب - بنی غسان رو به شام آوردند و در شامات از طرف امپراطوران روم به سلطنت و فرمان فرمایی پرداختند.
ج - بنوکنده در نجد اقامت گزیدند؛ تاریخ عرب، کندیون را هم از ملوک و امرا به حساب می آورد.

2- طایفه بنی عدنان

نسب این طایفه به عدنان بن اسماعیل ذبیح (علیه السلام) منتهی می شود.
اسماعیل ذبیح، پسر ابراهیم خلیل (علیه السلام)، که در صحرای مکه وادی غیر ذی ذرع به دنیا آمد، با دختری از قبیله جرهم ازدواج کرد و از این عروسی، پسری به دنیا آمد که اسمش را عدنان گذاشتند.
بنی عدنان بدین طریق، نسب به عدنان بن اسماعیل می رسانند.
قبیله معروف قریش از طایفه بنی عدنان است و بنی هاشم که شاخه ثمربخش و مسلماً ثمربخش ترین شاخه های ریشه عرب است از قریش روییده شده است.
در دواوینی که اعراب امروز از گذشته های خود به نام تاریخ گرد آورده اند، بنی قحطان و بنی عدنان را از قبایل متمدن به شمار می آورند.
تاریخ عرب معتقد است که قحطانیون قومی شهرنشین و هنرمند و فرمانروا بوده اند و آل عدنان هم تجارت می کردند. اما حقیقت این است که اقوام عرب اگر از وحشی ترین و جاهل ترین ملل دنیا نبوده اند، حتماً در ردیف ملل نیم وحشی دنیا قرار داشتند.
مغیرة بن شعبه والی کوفه در عهد عمر وقتی به عنوان سفارت از جانب سعد بن ابی وقاص در کاخ مداین به حضور یزدگرد سوم شاهنشاه ایران باریافت، صریحاً به این انحطاط و بربریت در نژاد عرب اعتراف کرد.
مغیره بیانات پادشاه ایران را تصدیق کرد و گفت:
- این طور است که شاهنشاه می گوید، ما طایفه ای هستیم که تا چندی پیش ملخ و سوسمار می خوردیم، شتربانی می کردیم، میان بیابان و دره ها ویلان و سرگردان به سر می بردیم و تنها مذهب مقدس اسلام بود که توانست پراکندگی های ما را را به اتفاق و اتحاد تبدیل دهد و رذایل اخلاقی ما را به فضایل عوض کند و عرب ضعیف و بدبخت و گرسنه و خانه به دوش دیروز را امروز در برابر بزرگ ترین امپراطوری های دنیا برانگیزد.
علاوه بر اعترافات مغیرة بن شعبه، در مداین صدها دلیل دیگر بر بربریت اعراب در دست است، تا آنجا که هنوز هم یعنی پس از چهارده قرن از طلوع اسلام آثار وحشت و سبعیت در چادرنشینان این قوم آشکارا مشاهده می شود.
نگارنده را از تعریف و تشریح دوران جاهلیت اعراب دریغی نیست، ولی در این تاریخ مختصر که تنها به وصف زندگانی رسول اکرم و اعظم اسلام حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله) اختصاص دارد، مجالی نیست تا از گذشته های اعراب سخن به میان بیاورد و از مقصود اساسی خود بازبماند.
بالاخره اسماعیل ذبیح با دختری از دختران آل جرهم ازدواج کرد و پسری به نام عدنان به وجود آورد و قبیله بنی عدنان در صحرای مکه که میراث جد گرانمایه شان اسماعیل بود، سکونت گزیدند و در میان بنی عدنان طایفه قریش، گوی سیادت را از بنی اعمام خود ربودند.
راز برتری قریش بر طوایف دیگری که همه از نسل عدنان بن اسماعیل بودند، بدین ترتیب روشن می شود.
الف - کعبه: اگرچه این خانه را اسماعیل بن ابراهیم در آن وادی غیر ذی ذرع بنا کرده بود چنان که در قرآن مجید اشاره شده است: و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسماعیل ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم(3)
در آن هنگام ابراهیم و اسماعیل اساس کعبه را استوار می ساختند و به بنایش همت گماشته بودند، پروردگارا! تو که شنوا و دانایی، این اقدام نیکو را از ما بپذیر...
و اسماعیل هم جد اعلای بنی عدنان بود، ولی تنها خانواده ای که به حفظ این خانه مقدس برخاسته بود و به خاطرش زحمت می کشید، خانواده قریش بود.
قبیله قریش نه تنها از خانه کعبه پاسداری و مراقبت می کرد، بلکه مسؤولیت آسایش اعرابی را که از دور و نزدیک به زیارت این بنای مقدس رو به مکه می آوردند به عهده داشت.
ب - بازار مکه: در جاهلیت میان ماه های دوازده گانه سال، فقط سه ماه دست از جنگ های مستمر و مستدام خود برمی داشتند و این سه ماه را ماه های حرام می دانستند.
اول ذی القعدة الحرام، دوم ذی الحجة الحرام، سوم محرم الحرام و بعد در اسلام ماه های حرام به اضافه ماه رجب الفرد چهار ماه تعیین گردید.
ان عدة الشهور عند الله اثنی عشر شهراً... یوم خلق السموات و الارض منها اربعة حرم...(4)
باری در این سه ماه، اعراب جاهلیت دست از خون ریزی و حمله و هجوم می کشیدند و در بازار مکه به تجارت و داد و ستد می پرداختند. طایفه قریش، هم از لحاظ نگهبانی بیت الله و هم از نظر اطلاعات اقتصادی، قهرمان این بازار بود. به علاوه به سمت یک حکومت افتخاری هم در بازار مکه شناختند شده بود.
اگر به هنگام بیع و شری میان بایع و مشتری اختلافی پدید می آمد، حل این اختلاف به عهده قریش بود.
اعراب به ملاحظه معلومات اقتصادی قریش و هم به ملاحظه سیادت این قوم در مکه به فتوای وی تسلیم می شدند و به قضاوت رضایت می دادند.
ج - سوق عکاظ: این هم از بازارهای حجاز بود. سوق در لغت عرب به معنی بازار است، ولی عکظ معنی افتخار و مباهات می دهد.
سوق عکاظ، بازار خودنمایی و تظاهر و افتخار بود. این بازار سالی یک بار در نزدیکی شهر طایف تشکیل می شد و فحول شعرا و خطبای عرب از شمال تا جنوب شبه جزیره عربستان در آن جا جمع می شدند و خواه به نظم و خواه به نثر، لب به مفاخره و خودنمایی می گشودند.
سوق عکاظ محیط خطرناکی بود؛ زیرا محیط خودنمایی و مفاخره بود. هر لحظه بیم آن می رفت که حین انشاد اشعار و انشاء خطابه از قبیله ای به قبیله دیگر اهانتی وارد آید و در نتیجه جنگ و جدالی عظیم برپا شود و این تنها قریش محترم و مقتدر بود که می توانست نظام بازار را نگاه بدارد و از تعدی و توهین قبایل نسبت به یکدیگر جلو بگیرد.
د - سوق مجنه: وقتی سوق عکاظ برچیده می شد، این سوق در نزدیکی مکه تشکیل می یافت. در سوق مجنه دیگر از حماسه سرایی و رجزخوانی خبری نبود. در این بازار فقط به بیع و شری اکتفا می شد و باید دانست که این بیع و شری صورت تهاتر و پایاپای داشت. متاع در مقابل متاع فروخته می شد و البته این جور معامله بیش تر، دست خوش اختلاف قرار می گیرد؛ زیرا ترجیح یک متاع بر متاع دیگر چندان آسان و چندان قابل تحمل و قبول نیست، اما قریش دوباره از موقعیت خانوادگی خود استفاده می کرد و به حل اختلاف اقدام می کرد.
پیداست که در این دو سه تا بازار آشفته و شلوغ، قریش می توانست به آسانی عظمت و سیادت خود را بر قبایل و عشایر شبه جزیره عربستان تحمیل کند و میان ادبا و شعرا و بزرگان عرب، مقام شامخی برای خود احراز نماید.
ه - موقعیت تجارتی: شهر مکه، یعنی ستاد سیادت و عظمت قریش، در نیم راه موصل که یمن را به شام متصل می کند قرار دارد؛ یعنی از راه دریا با هندوستان بسیار نزدیک بود و کشتی های تجارتی هند که باید به عربستان بار بفروشد، فقط در بندر عدن لنگر می انداخت و این محمولات از راه مکه به موصل و شام فرستاده می شد و صادرات شامات هم باز از راه مکه به هندوستان حمل می گردید.
قبیله قریش در این آمد و رفت ها از موقعیت ترانزیتی خود بهره ای سرشار و شایان می برد، به علاوه تجار یمن و شام از وجود جوانان قریش به خاطر حفظ کاروان های تجارتی خود استفاده می کردند و در برابر پاداش کلانی به نگهبان کاروان می پرداختند.
این موهبت خداداده، قریش را از نظر موقعیت اقتصادی به مقامی رسانید که رفته رفته غنی ترین و ثروتمندترین قبایل عرب شناخته شد. دیگر قریش شخصاً به تجارت می پرداخت و هر ساله دو بار مال التجاره به شام و یمن می فرستاد. یک بار در تابستان که کاروان بازرگانی قریش به شام می رفت و یک بار در زمستان که رو به سوی یمن می آورد. در قرآن مجید می فرماید:
بسم الله الرحمن الرحیم لایلاف قریش ایلافهم رحلة الشتاء و الصیف(5)
در رحلت شتا، یعنی سفر زمستان، منسوجات زیبا و لطیف و کالاهای تجملی شام را به یمن می رسانید و در رحلت صیف، یعنی سفر تابستانی، از یمن، مغز و پوست و فلفل به شام می برد.
تجار قریش در این مسافرت ها از بیم حوادث از حمله راهزنان عرب در امان بود؛ زیرا به نام این که قریش است و نگهبان خانه خدا و کبوتر حرم است، کسی نسبت به وی تعرض و تجاوزی روانمی داشت و علت این که تجار شام و یمن از وجود جوانان قریشی به خاطر حفظ کاروان خود استفاده می کردند هم همین موقعیت روحانی قریش بود، وگرنه این قبیله چندان مرد حرب و ضرب نبود.
آری، بدین ترتیب قریش بر قبایل عرب سیادت و فضیلت خود را هم از لحاظ مادی و هم از نظر معنوی، تحمیل کرد و شاخص اقوام و طوایف عرب گردید.
گفته می شود که وقتی خدا به نصر بن کنانه این پسر را عنایت کرد و اسمش را قریش گذاشت، پیش خود، کودک نوزاد خود را قرش شمرد و قرش - کوسه بزرگ - ماهی خطرناکی است که اگر به کشتی های بزرگ حمله کند درهمش خواهد شکست و جز آتش که در آب میدانی ندارد، هیچ حربه در بدن این ماهی کارگر نیست.
نصر بن کنانه فرزند خود را به نام آن ماهی... البته به نام مصغر آن ماهی نامید و نیت کرد که هیچ مقام و موقعیتی بر وی غلبه نخواهد داشت و او همه را از خود بیمناک خواهد داشت.
به عبد مناف سید قبیله قریش مژده دادند که همسرش از وضع حمل فراغت یافت و دو پسر یک جا به دنیا آورد، منتها این دو پسر از پشت به هم چسبیده بودند و به هیچ تدبیر امکان ندارد این دو کودک را از هم جدا کنند.
بزرگان قریش دور هم نشستند و به خاطر این اشکال عظیم به شور پرداختند و پس از گفتگوی بسیار به این جا رسیدند که به وسیله شمشیر این دو برادر را از هم جدا سازند.
شمشیری برنده را آهسته میان این دو پشت به هم چسبیده گذاشتند و با احتیاط فراوان پوست های مشترک را از میان بریدند. قضیه به خوشی خاتمه یافت و دوقلوی به هم چسبیده، دو کودک زیبا و مستقل و کامل از کار درآمدند که در دو گهواره به آرامی آرمیده بودند.
عبد مناف به دور خانه کعبه طواف کرد و به درگاه پروردگار شکر گزاشت و بعد به خانه برگشت و ضمن ولیمه ای که به اشراف و رجال قریش می داد برای این دو پسر اسم گذاری کرد. یکی را عمروالعلا و دیگری را عبدشمس نامید.
زنی کاهنه که در این جریان شاهد حادثه بود، آهسته گفت:
جز شمشیر هیچ وسیله دیگری نمی توانست عمروالعلا را از عبدشمس جدا کند، ولی باید دانست که میان فرزندان این دو برادر تا به رستاخیز جز شمشیر نیز حکومت دیگری برقرار نخواهد بود.
مثل این که راست گفت؛ زیرا عمروالعلا که پس از پدر به جای پدر نشست، لقب هاشم یافت و اوست که سرسلسله خاندان بنی هاشم است و عبدشمس پدر امیه و سرسلسله دودمان بنی امیه است.
میان بنی هاشم و بنی امیه در تاریخ جز شمشیر خون ریز، رابطه ای نمی شناسیم.
عمروالعلا که مردی بذول و بزرگ و متشخص بود، پس از عبدمناف به سیادت خاندان قریش رسید و چون مهمان بسیار می پذیرفت و شتر بسیار به خاطر پذیرایی از مهمانان نحر می کرد و با این ترتیب قهراً بر سفره مهمانیش استخوان بسیار شکسته می شد، به هاشم لقب یافت و چون از این جهان به جهان دیگر رخت بربست؛ مقام سیادت قریش و حفظ خانه کعبه و سقایت حاج - حاجیان - را به رشیدترین فرزندانش شیبة الحمد که به عبدالمطلب معروف شده بود رسید.
عبدالمطلب برادرزاده مطلب بود، ولی چون بر دامن عمویش مطلب پرورش یافته بود و بنا به ملاحظه ای نمی خواستند هویت این کودک را آشکار کنند، وی را بنده مطلب نامیدند.
عبدالمطلب در میان قریش شخصیت و عنوان بسیار درخشانی به دست آورد تا آن جا که با هیچ یک از گذشتگان خود طرف مقایسه و نسبت نبود. از افتخارات عبدالمطلب تا آن جا که در تاریخ، مختصر می توانیم یاد کنیم:
1- وصی و جانشین پدری همچون هاشم عمروالعلا بود و می توانست مفاخر و مکارم او را در میان عرب حفظ کند. او توانست مهمان خانه عمومی وی را نگاه بدارد و از مهمانان پدرش که به شمار نمی آمدند پذیرایی کند و حتی بر سنت سنیه پدرش، به مرغان هوا و جانوران بیابان از سفره عام خویش بهره ها برساند.
عادت هاشم این بود که همه روزه شتری نحر می کرد و بر روی کوهای مکه می گذاشت تا وحوش و طیور از این نعمت بهره مند شوند. عبدالمطلب هم این روش را تا زنده بود از دست نداده بود.
2- عبدالمطلب در نتیجه کند و کاوی که خود و پسر بزرگش حارث در مکه به عمل آورد، چاه زمزم را از نو بازیافت و آب سرشارش را پس از سال ها پنهانی، آشکار ساخت تا مردم مکه و طوایفی که به خاطر زیارت کعبه از دور و نزدیک به مکه می آیند تشنه نمانند و طلاهایی را که در این کند و کاو به دست آورده بود، همه را یک جا به خانه کعبه هدیه کرد.
3- عبدالمطلب مردی بود که نذر کرده بود اگر خدا ده پسر به وی عنایت کند، زیباترین و عزیزترین پسرانش را همچون گوسفند در صحرای منا قربانی کند و تنها مردی بود که وقتی به آرزویش رسید، عهد خود را با خدای خود فراموش نکرد و کوچک ترین پسرانش عبدالله را در حریم حرم الهی به روی زمین خوابانید. اگر تقدیر خدا صورت دیگری به خود نمی گرفت و قرعه ها به نام شتر اصابت نمی کرد آنچه مسلم است این است که عبدالله پدر بزرگوار رسول اکرم در زیر دست و پای پدر خود به خون غلتیده بود.
تا سه بار قرعه کشیدند و وقتی در هر سه بار قرعه به نام شتر اصابت کرد، دست فرزندش را به دست گرفت و از مال خویش صد شتر در راه پروردگار قربانی کرد.
عبدالمطلب پس از ابراهیم خلیل الله انسانی تاریخی بود که جگرگوشه اش را بر ریگزار مکه خوابانید تا به خاطر رضای حق و وفای به نذر سر ببرد.
4- عبدالمطلب علاوه بر این همه مفاخر و مآثر به خدمت پرافتخاری نایل آمد که نه تنها افتخارات درخشان خویش، شاید هر چه در جهان مباهات و فخریه است، همه را تحت الشعاع قرار داد و آن مقام خدمتگزاری نسبت به سیدالبشر و الشفیع المشفع فی المحشر محمد بن عبدالله رسول الله (صلی الله علیه وآله) است.
فرزندش تازه عروسی کرده بود که به قصد تجارت از مکه رو به یثرب نهاد و در شهر یثرب در جوانی زندگانی را بدرود گفت.
در این هنگام همسر جوانش آمنه بنت وهب حامله بود و این حمل همان امانت مقدس بود و همان نور الهی بود که مقدر بود ظلمتکده جهان را روشن سازد.
آمنه، آن عروس ناکام، دور از شوهر و دور از مزار شوهر فرزندش را به دنیا آورد و مقام پدری و خدمتگزاری رسول اکرم به عهده عبدالمطلب که جد گرانمایه اش بود افتاد.
عبدالمطلب تا زنده بود، نواده نازنینش را همچون جان شیرین به آغوش داشت و به هنگام وفات هم جز نام محمد نامی به زبان نمی آورد و جز سفارش و وصیت در حق محمد وصیتی به فرزندانش نکرده بود.
5- مردم مکه خواه قریش و خواه ثقیف و هوازن و خواه بطون دیگر از اعراب، بیش تر بت پرست بودند. احیاناً در میانشان مسیحی و یهودی هم دیده می شد. تنها خاندان هاشم، به ویژه عبدالمطلب، بود که به دین ابراهیم خلیل می زیست. عقیده اش توحید و عبادتش اطاعت در راه پروردگار یکتا و یگانه بود و این خود افتخار عظیمی است؛ زیرا خدا پرستیدن در میان خداپرستان چیزی و خدا پرستیدن در میان بت پرستان چیزی دیگر است.
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) هرگز مرد مفاخره و مباهات نبود. دین اسلام، دینی که محمد به جهان آورده و آن را خاتم ادیان و پایان مذاهب توحید به جهانیان اعلام داشته است، دین مفاخره و مباهات نیست.

ایران ساسانیان

گفته می شود که رسول اکرم فرمود:
ولدت فی زمن الملک العادل؛ در روزگار پادشاه عادل - یعنی انوشیروان کسری - به دنیا آمده ام.
علاوه بر این که سند حدیث معلوم نیست تا به صحت و سقم روایت پرداخته شود و علاوه بر این که سیاق این عبارت:
ولدت فی زمن الملک العادل
از نظر ادبیات عرب، از نظر فصاحت و بلاغت، از نظر لطف و سلامت کلام، به منتها درجه ضعیف است و بسیار بسیار حیف است که چنین جمله به گوینده انا افصح العرب و العجم و به القاکننده آن همه خطابه ها و حکم نسبت داده شود، باید دانست که مذهب اسلام مفاخره و مباهات را تحریم فرموده و بر ضد خودستایی ها و خودنمایی ها جهاد کرده و تشخیص افراد را به شخصیت معنوی و به تقوا و زهد و پرهیزکاری انحصار داده و بازار من آنم که پدرم فلان و جدم بهمان بود همه را مطلقاً تخته کرده است.
بنابراین، انتساب یک چنین سخن ضعیف، ضعیف هم از نظر ترکیب لفظ و هم از نظر ترتیب معنی به پیشوای عظیم الشأن اسلام جایز نیست.
نگارنده ان شاء الله در همین کتاب به مقتضای مبحث، روی این بحث بیش تر سخن خواهد گفت و موقعیت انوشیروان کسری را در نظر پیامبر اکرم و مذهب اسلام تا حد کفاف تجزیه و تحلیل خواهد کرد.
فقط عبدالمطلب و شخصیت گرانمایه و کریم و عزیز عبدالمطلب بود که لایق بود رسول اعظم الهی از وی یاد فرماید.
احیاناً به هنگام ارجوزه در جنگ ها می فرمود:
انا نبی لا کذب - انا بن عبدالمطلب
مع هذا پیداست که این یادآوری جنبه مفاخره و مباهات ندارد. تنها یادی است که رسول پروردگار از جد اکرم خود می فرماید.
این عبدالمطلب بود. این مرد بزرگ خاندان هاشم و سید طایفه قریش و محترم ترین مرد عرب در شبه جزیره عربستان بود.
مقام سیادت و پیشوایی قریش به این مرد پایان یافت. با مرگ وی که در هشتاد سالگی صورت گرفت به حرف برتری خانوادگی و عنوان های ارثی یک باره خاتمه داده شد؛ زیرا آهسته، آهسته خورشید اسلام از افق تیره و تاریک جامعه بشریت طلوع کرد و همه چیز را، در زندگی آدمیزادگان عوض کرد.
در دل زمین زلزله افتاد، سینه خوش رنگ دریا به جوشش در آمد، دشت ها تکان خوردند، کوه ها به خود لرزیدند. طاق مداین شکاف برداشت و تخت کسری در هم شکست. آتشکده فارس خاموش شد و بت هایی که در خانه کعبه از سقف و دیوارها آویخته بودند، از آویزه های خود فروریختند.
یک انقلاب عظیم، یک تحول محسوس، یک سر و صدای شورانگیز در جهان پدیدار گشت که مقدمه مهم ترین و جاویدان ترین حوادث تاریخی بود. یک حادثه تاریخی.
در سرزمین بطحا از بانویی که تازه شوهر جوانش را از دست داده بود، کودکی به دنیا آمد. کودکی سیه چشم و سیه گیسو، روشن چهره و گشاده پیشانی، زیبا لب و زیبا دهن. موهای فراوانش سیه و درشت و مجعد بود و این موها تا بناگوش سپیدش فروریخته بود.
دو طاق ابروی وی به باریکی دو نقش هلال بر پلک های قشنگش سایه می افکند و این دو خط کمانی در میان پیشانی به هم پیوسته می شدند.
در ملتقای ابروهای زیبایش یک رشته رگ که هنگام عادی نامحسوس بود و در حالت خشم محسوس می شد به خط عمودی کشیده شده بود. بینی وی اندکی برآمدگی داشت، اما این برآمدگی سیمای جذابش را از اعتدال فرونمی انداخت.
این کودک پسر بود. پسر عبدالله بن عبدالمطلب بود. اسم مقدسش محمد بود. آری این پسر پر سر و صدا که هنوز به دنیا نیامده و به گهواره نخوابیده، دنیا را گهواره صفت جنبانیده بود، محمد (صلی الله علیه وآله) بود. این همان نور بود که مقدر بود در ظلمت زندگی بشر دیدار بنماید و دنیای خراب و فاسد و آشفته و پریشان عصر خود را به سوی آبادی راهبری کند.
گفته ایم که طاق مداین، یعنی بزرگ ترین و مجلل ترین بارگاه های سلطنتی جهان، در شب میلاد رسول اکرم در هم شکست و در آن لحظه که این چراغ آسمانی بر دامن آمنه بنت وهب روشن می شد، شعله های جاویدان آذرگشسب ناگهانی فرومرد.
این گفته که روایتی مشهور است، از لحاظ یک حادثه تاریخی، چندان مهم نیست و شاید اساساً شایسته آن نباشد که بر صفحه تاریخ جای بگیرد.
طاق شکاف برداشته، خواه در مداین و خواه در روم، با چند پاره سنگ و چند دامن گچ مرمت خواهد شد و آتشکده فارس را هم از نو شعله ور خواهند ساخت، ولی آنچه مهم است، تعبیر تاریخی اوست.
این حادثه اگرچه خودش تاریخی نیست، ولی تعبیرش تاریخی است.
طاق مداین تنها سقف مقرنس و مذهبی نیست که بر کاخ سلطنتی ساسانیان سایه بیفکند و با نقش و نگارهای مرصع خود شب ها به انوشیروان کسری، ماه و ستاره نشان بدهد.
این طاق، طاق حکومت ساسانیان بود که در هم شکست و آن آتش هم آتش قدرت مؤبدان و پیشوایان دین زرتشت بود که برای ابد خاموش شد.
نور محمد (صلی الله علیه وآله) نوری بود که با دست خدا روشن شد و در برابر این نور، نار آتشکده ها دیگر نمی توانستند فر و فروزی از خود نشان بدهند.
مرام محمد مرام عدل و داد بود و مسلم است که کارش ظلم شکنی و ستم سوزی است و مسلم است که کانون ستم باید به هم بریزد و آتش ستم خاموش شود.
اوضاع کشور ایران در زمان ساسانیان دم به دم به آشفتگی و انحطاط می گرایید. طاق کسری همچون بام فرسوده ای که تیرهای موریانه خورده اش، آهسته، آهسته ناله می کنند و با ناله های خود خبر از یک شکست قطعی می دهند، در حقیقت، داشت از هم می شکافت و در هم می شکست، منتها رجال و امرا و شاهزادگان و مؤبدان چنان تاج و تخت را محاصره کرده بودند، چنان چشم و گوش پادشاهان را بسته بودند که نمی گذاشتند این مردهای تاج بر سر و ایران خواه به درد دل ایران برسند.
انوشیروان کسری به عدالت مشهور است، ولی اگر نگاهی بی طرفانه به اوضاع اجتماعی ایران در زمان سلطنت وی بیفکنیم، خواه و ناخواه، ناچاریم این عدالت را یک غلط مشهور بنامیم؛ زیرا در زمان سلطنت انوشیروان، عدالت اجتماعی بر مردم حکومت نمی کرد. در اجتماع از مساوات و برابری خبری نبود. ملت ایران در آن تاریخ با یک اجتماع چهار طبقه ای به سر می بردند که محال بود بتواند از عدالت و انصاف حکومت بهره ور باشد.
درست مثل آن بود که ملت ایران را در چهار اتاق مجزا و مستقل جا بدهند و هر یک از این چهار اتاق را با دیواری محکم تر از آهن و روی، از اتاق دیگر سوا و جدا بسازند.
گذشته از شاه و خاندان سلطنتی که در رأس کشور قرار داشتند، نخستین صف، صف ویسپهران بود که از صفوف دیگر ملت به دربار نزدیک تر و از قدرت دربار بهره ورتر بود. طبقه ویسپهران از امیرزادگان و گاه پورها تشکیل می یافت.
و بعد طبقه اسواران که باید از نجبا و اشراف ملت تشکیل بگیرد. امرای نظام و سوارکاران کشور از این طبقه برمی خاسته اند.
طبقه سوم، طبقه دهگانان بود که کار کتابت و دبیری و بازرگانی و رسیدگی به امور کشاورزی و املاک را به عهده داشت.
طبقه چهارم، که از اکثریت مردم ایران تشکیل می شد، پیشه وران و روستاییان بودند. سنگینی این سه طبقه زورمند و از خودراضی بر دوش طبقه چهارم، یعنی پیشه وران و روستاییان، فشار می آورد.
مالیات را این طبقه ادا می کرد. کشت و کار به عهده این طبقه بود. رنج ها و زحمت های زندگی را این طبقه می کشید و آن سه طبقه دیگر که از دهگانان و اسواران و ویسپهران تشکیل می یافت، به ترتیب از کیف ها و لذت های زندگی، یعنی دسترنج طبقه چهارم، استفاده می کرد.
میان این چهار طبقه، دیواری از آهن و پولاد برپا بود که مقدور نبود، بتوانند با هم بیامیزند، اصلاً زبان یکدیگر را نمی فهمیدند.
اگر از طبقه ویسپهران پسری دل به یک دختر دهگانی یا دختری از دختران اسواران می بست، ازدواجشان صورت پذیر نبود.
انگار این چهار طبقه، چهار ملت از چهار نژاد جداگانه بود که در یک حکومت زندگی می کردند.
تازه، طبقه ممتاز دیگری هم وجود داشت که دوش با دوش حکومت بر مردم فرمان می راند. این طبقه خود را مطلقاً فوق طبقات می شمرد؛ زیرا بر مسند روحانیت تکیه زده بود و اسمش مؤبد بود. فکر کنید، آن کدام عدالت است که می تواند بر این ملت چهار اشکوبه به یکسان حکومت کند.
این طبقه بندی در نفس خود بزرگ ترین ظلم است. این خود نخستین سد در برابر جریان عدالت است. تا این سد شکسته نشود و تا عموم طبقات به یک روش و یک ترتیب به شمار نیایند، تا ویسپهران و پیشه وران دست برادری به هم نسپارند و پنجه دوستی همدیگر را فشار ندهند، محال است از عدالت اجتماعی و برابری در حقوق عمومی به یک میزان استفاده کنند.
در حکومت ساسانیان حیات اجتماعی بر پایه مالکیت و فامیل قرار داشت. ملاک امتیاز در خانواده ها لباس شیک و قصر مجلل و زن های متعدد و خدمتکاران کمر بسته بود.
خسروانی کلاه و زرینه کفش علامت بزرگی بود طبقات ممتاز، یعنی مؤبدان و ویسپهران در زمان ساسانیان از پرداخت مالیات و خدمت در نظام مطلقاً معاف بودند.
پیشه وران زحمت می کشیدند. پیشه وران به جنگ می رفتند. پیشه وران کشته می شدند و در عین حال نه از این همه رنج و فداکاری تقدیر می شدند و نه در زندگی خود روی آسایش و آرامش می دیدند.
تحصیل علم و معارف، ویژه مؤبدان و نجبا بوده، بر طبقه چهارم حرام بود که دانش بیاموزد و خود را جهت مشاغل عالیه مملکت آماده بدارد.
حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه خود حکایتی از کفش گر و انوشیروان روایت می کند که خیلی شنیدنی است و ما اکنون عین روایت را از شاهنامه، در این جا به عنوان شاهد صادق نقل می کنیم:
به شاه جهان گفت بوذرجمهر - که ای شاه باداد و بارأی و مهر
سوی گنج ایران دراز است راه - تهی دست و بی کار مانده سپاه
بدین شهرها گرد ما، در کس است - که صد یک زمالش سپه را بس است
ز بازارگانان و دهقان درم - اگر وام خواهی نگردد دژم
بدان کار شد شاه همداستان - که دانای ایران بزد داستان
فرستاده ای جست بوذرجمهر - خردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت از ایدر دو اسبه برو - گزین کن یکی نام برادر گو
ز بازرگانان و دهقان شهر - کسی را کجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه این درم وام خواه - به زودی بفرماید از گنج شاه
فرستاده بزرگمهر در میان دهقانان و بازرگانان شهر، مرد کفشگری را پیدا کرد که پول فراوان داشت:
یک کفشگر بود موزه فروش - به گفتار او پهن بگشاد گوش
درم چند باید؟ بدو گفت مرد - دلاور شمار درم یاد کرد
چنین گفت: کی پر خرد مایه دار - چهل مر درم، هر مری صد هزار
بدو کفشگر گفت: کاین من دهم - سپاسی ز گنجور بر سر نهم
بیاورد قپان و سنگ و درم - نبد هیچ دفتر به کار و قلم
کفشگر با خوش رویی و رغبت، ثروت خود را در اختیار فرستاده بزرگمهر گذاشت:
بدو کفشگر گفت: کی خوب چهر - نرنجی بگویی به بوذرجمهر
که اندر زمانه مرا کودکی است - که آزار او بر دلم خوار نیست
بگویی مگر شهریان جهان - مرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارم به فرهنگیان - که دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنج - که کوتاه کردی مرا راه گنج
فرستاده به کفشگر وعده داد که استدعای او به وسیله بزرگمهر به عرض انوشیروان برسد و بزرگمهر هم با آب و تاب بسیار تقاضای کفشگر را که این همه درهم و دینار به دولت تقدیم داشته بود در پیشگاه شاه معروض داشت و حتی خودش هم خواهش کرد:
اگر شاه باشد بدین دستگیر - که این پاک فرزند گردد دبیر
ز یزدان بخواهد همی جان شاه - که جاوید باد و سزاوار گاه
اما انوشیروان بی رحمانه این تقاضا را رد کرد و حتی پول کفشگر را هم برایش پس فرستاد و در پاسخ چنین گفت:
بدو شاه گفت: ای خردمند مرد - چرا دیو، چشم تو را خیره کرد
برو همچنان بازگردان شتر - مبادا کزو سیم خواهیم و در
چو بازرگان بچه، گردد دبیر - هنرمند و با دانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند به تخت - دبیری ببایدش پیروزبخت
هنر باید از مرد موزه فروش - سپارد بدو چشم بینا و گوش
به دست خردمند مرد نژاد - نماند به جز حسرت و سرد باد
شود پیش او خوار مردم شناس - چو پاسخ دهد زو نیاید سپاس
و دست آخر گفت: که دولت ما نه از این کفشگر وام می خواهد و نه اجازه می دهد که پسرش به مدرسه برود و تحصیل کند؛ زیرا این پسر، پسر موزه فروش است، یعنی در طبقه چهارم اجتماع قرار دارد و پیروزبخت نیست، در صورتی که برای ولی عهد ما دبیری پیروزبخت لازم است.
آری بدین ترتیب پسر این کفشگر و کفشگران دیگر و طبقاتی که در صف نجبا و روحانیون قرار نداشتند، حق تحصیل علم و کسب فرهنگ هم نداشتند.
البته انوشیروان به نسبت پادشاهان دیگر از دودمان های ساسانی و غیر ساسانی که مردم را با شکنجه و عذاب های گوناگون می کشتند، عادل است.
آنچه مسلم است این است که کسری انوشیروان، دیوان عدالتی به وجود آورده بود و تا حدودی که مقتضیات اجتماعی اجازه می داد به داد مردم می رسید، ولی این هم مسلم است که در یک چنین اجتماع... در اجتماعی که به پسر کفشگر، حق تحصیل علم ندهند و وی را از عادی ترین و طبیعی ترین حقوق اجتماعی و انسانی محروم سازند، عدالت اجتماعی برقرار نیست.
گناه کفشگر به عقیده شاهنشاه ساسانی این بود که پیروزبخت نبود.
در این جا باید به عرض خسرو انوشیروان رسانید که آیا این کفشگرزاده ناپیروزبخت ایرانی هم نبود؟
این آشفتگی ها، همین آشفتگی ها، همین محرومیت مردم ناپیروزبخت که اکثر ملت ایران را تشکیل می داده، از تحصیل علم و کسب کمال و رشد معنوی، مزدک را در زمان قباد برانگیخت. مزدک که یک ایرانی رفورمیست و اصلاح خواه بود، از استخر فارس به خاطر نجات وطن خود در زمان قباد قیام کرد و به پادشاه وقت گفت که دین زرتشت به یک رفورم اساسی نیازمند است.
مزدک آشکارا گفت: که این روش اجتماعی، ملک و ملت ایران را به سوی یک فنای حتمی با شتاب می راند.
مزدک از حقوق پایمال شده زنان ایران، از حرم سراهای اشراف، از کودکان خاتون زاده که صاحب میراث پدرند و از کودکان چاکرزاده همچون بردگان باید به خاتون زادگان، یعنی برادران پدری خود، خدمت کنند و ذره ای از مال پدر به ارث نبرند. پیش قباد صحبت کرد و کاری کرد که قباد به نام نجات ایران از خطر انحطاط و انقراض به مزدک ایمان آورد، ولی مؤبدان و اشراف که قیام مزدک را دشمن بی رحم خودخواهی و تشخص خویش می شناختند، دور انوشیروان حلقه زدند و دیوار بلندی میان او و اجتماع برافراشتند و تا توانستند بی جاترین و ناسزاوارترین تهمت ها را به آن ایرانی پشمینه پوش که مزدک نامیده می شد، نسبت دادند و بالاخره همین انوشیروان عادل فرمان داد که مزدک و مزدکیان را از میان برداشتند. طاق کسری در همان وقت ها می لرزید، تق تق می کرد، صدای شکست و شکاف می داد. منتها بزرگان ایران یا آن قدر جاهل بودند که نمی توانستند بوی خطر را احساس کنند و یا احساس می کردند؛ اما نمی توانستند از غرقاب شهوت پرستی و هوس رانی به درآیند و دست حمایت و نجات به سوی ایران پیش بیاورند.
تا آن شب که نور محمد (صلی الله علیه وآله) در جهان طلوع کرد و طاق کسری، یعنی اصول تبعیض و خودخواهی، یعنی اصول فلاکت و بدبختی ایرانیان، را در هم شکست. شکست سلطنت ساسانیان با بانگ مهیبی در سراسر ایران طنین انداخت. محمد (صلی الله علیه وآله) به دنیا آمد و به روی دنیای غرق ظلمت و شقاوت، دریچه ای از نور گشوده شد.
این بود آن نور الهی که در امواج ظلمت تیغه کشیده بود.