فهرست کتاب


نخستین معصوم پیامبر أعظم (صلی الله علیه وآله)

جواد فاضل‏

فصل یکم: نور در ظلمت

این قاره کوچک که در جنوب غربی آسیا دامن به سطح دریا گسترده و به صورت شبه جزیره ای به روی آب های دریای سفید و خلیج فارس قرار گرفته، صحرای سوزان عربستان است.
این جا صحرای عربستان است که از سمت شمال به خاک ترکیه محدود است و تنها قسمت شمالی این قاره به خاک ارتباط دارد؛ زیرا منطقه های شرقی و غربی و جنوبیش را دریای سفید و کانال سوئز و دریای سرخ و خلیج فارس احاطه کرده اند.
نام این شبه جزیره که از بس وسیع است به نوبت خود قاره ای به شمار می آید، عربستان است و آن نور که از مشرق انوار الهی درخشید و دنیایی مظلم و بدبخت را روشن و سعادتمند ساخت؛ کانونش در همین عربستان به وجود آمده و رشد کرده بود.
موقعیت جغرافیایی عربستان همیشه عظیم و حساس بوده است؛ زیرا عربستان تقریباً به صورت پلی میان دنیای شرق و غرب قرار گرفته و این دو دنیا را به هم راه می دهد.
عربستان از لحاظ اقتصادی به دو قسمت تقسیم می شود:
اول قسمت شمالیش که دارای خاک حاصلخیز و نهرهای فراوان و این قسمت از مزرعه ها و کان های گرانبها غنی است، اما قسمت جنوبی این شبه جزیره که به صحرای سوزان نجد و حجاز تا سواحل دریای سرخ کشیده می شود، تقریباً ریگزاری بی آب و علف است که اگر آب باران و ذخیره های زمستانی به دادش نرسد، مطلقاً قابل سکونت نیست.
قوم عرب که در یک چنین محیطی طوفان خیز و وحشت انگیز از دیرباز به سر می بردند و همچنان به سر می برند به دو طایفه ریشه دار و اصیل تقسیم می شوند:

1- طایفه بنی قحطان

این طایفه به جدشان قحطان منسوب هستند. سر دودمان بنی قحطان، در یمن زندگی می کرد و موطن اساسی قحطانیون یمن است.
بنی قحطان که از یمن به مناطق مختلف جزیرةالعرب مهاجرت کردند، به چند خانواده تقسیم می شوند:
الف - آل منذر که در عراق سکونت گزیدند و در آن جا از طرف شاهنشاهان ایران به عنوان نایب السلطنه حکومت می کردند.
ب - بنی غسان رو به شام آوردند و در شامات از طرف امپراطوران روم به سلطنت و فرمان فرمایی پرداختند.
ج - بنوکنده در نجد اقامت گزیدند؛ تاریخ عرب، کندیون را هم از ملوک و امرا به حساب می آورد.

2- طایفه بنی عدنان

نسب این طایفه به عدنان بن اسماعیل ذبیح (علیه السلام) منتهی می شود.
اسماعیل ذبیح، پسر ابراهیم خلیل (علیه السلام)، که در صحرای مکه وادی غیر ذی ذرع به دنیا آمد، با دختری از قبیله جرهم ازدواج کرد و از این عروسی، پسری به دنیا آمد که اسمش را عدنان گذاشتند.
بنی عدنان بدین طریق، نسب به عدنان بن اسماعیل می رسانند.
قبیله معروف قریش از طایفه بنی عدنان است و بنی هاشم که شاخه ثمربخش و مسلماً ثمربخش ترین شاخه های ریشه عرب است از قریش روییده شده است.
در دواوینی که اعراب امروز از گذشته های خود به نام تاریخ گرد آورده اند، بنی قحطان و بنی عدنان را از قبایل متمدن به شمار می آورند.
تاریخ عرب معتقد است که قحطانیون قومی شهرنشین و هنرمند و فرمانروا بوده اند و آل عدنان هم تجارت می کردند. اما حقیقت این است که اقوام عرب اگر از وحشی ترین و جاهل ترین ملل دنیا نبوده اند، حتماً در ردیف ملل نیم وحشی دنیا قرار داشتند.
مغیرة بن شعبه والی کوفه در عهد عمر وقتی به عنوان سفارت از جانب سعد بن ابی وقاص در کاخ مداین به حضور یزدگرد سوم شاهنشاه ایران باریافت، صریحاً به این انحطاط و بربریت در نژاد عرب اعتراف کرد.
مغیره بیانات پادشاه ایران را تصدیق کرد و گفت:
- این طور است که شاهنشاه می گوید، ما طایفه ای هستیم که تا چندی پیش ملخ و سوسمار می خوردیم، شتربانی می کردیم، میان بیابان و دره ها ویلان و سرگردان به سر می بردیم و تنها مذهب مقدس اسلام بود که توانست پراکندگی های ما را را به اتفاق و اتحاد تبدیل دهد و رذایل اخلاقی ما را به فضایل عوض کند و عرب ضعیف و بدبخت و گرسنه و خانه به دوش دیروز را امروز در برابر بزرگ ترین امپراطوری های دنیا برانگیزد.
علاوه بر اعترافات مغیرة بن شعبه، در مداین صدها دلیل دیگر بر بربریت اعراب در دست است، تا آنجا که هنوز هم یعنی پس از چهارده قرن از طلوع اسلام آثار وحشت و سبعیت در چادرنشینان این قوم آشکارا مشاهده می شود.
نگارنده را از تعریف و تشریح دوران جاهلیت اعراب دریغی نیست، ولی در این تاریخ مختصر که تنها به وصف زندگانی رسول اکرم و اعظم اسلام حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه وآله) اختصاص دارد، مجالی نیست تا از گذشته های اعراب سخن به میان بیاورد و از مقصود اساسی خود بازبماند.
بالاخره اسماعیل ذبیح با دختری از دختران آل جرهم ازدواج کرد و پسری به نام عدنان به وجود آورد و قبیله بنی عدنان در صحرای مکه که میراث جد گرانمایه شان اسماعیل بود، سکونت گزیدند و در میان بنی عدنان طایفه قریش، گوی سیادت را از بنی اعمام خود ربودند.
راز برتری قریش بر طوایف دیگری که همه از نسل عدنان بن اسماعیل بودند، بدین ترتیب روشن می شود.
الف - کعبه: اگرچه این خانه را اسماعیل بن ابراهیم در آن وادی غیر ذی ذرع بنا کرده بود چنان که در قرآن مجید اشاره شده است: و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسماعیل ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم(3)
در آن هنگام ابراهیم و اسماعیل اساس کعبه را استوار می ساختند و به بنایش همت گماشته بودند، پروردگارا! تو که شنوا و دانایی، این اقدام نیکو را از ما بپذیر...
و اسماعیل هم جد اعلای بنی عدنان بود، ولی تنها خانواده ای که به حفظ این خانه مقدس برخاسته بود و به خاطرش زحمت می کشید، خانواده قریش بود.
قبیله قریش نه تنها از خانه کعبه پاسداری و مراقبت می کرد، بلکه مسؤولیت آسایش اعرابی را که از دور و نزدیک به زیارت این بنای مقدس رو به مکه می آوردند به عهده داشت.
ب - بازار مکه: در جاهلیت میان ماه های دوازده گانه سال، فقط سه ماه دست از جنگ های مستمر و مستدام خود برمی داشتند و این سه ماه را ماه های حرام می دانستند.
اول ذی القعدة الحرام، دوم ذی الحجة الحرام، سوم محرم الحرام و بعد در اسلام ماه های حرام به اضافه ماه رجب الفرد چهار ماه تعیین گردید.
ان عدة الشهور عند الله اثنی عشر شهراً... یوم خلق السموات و الارض منها اربعة حرم...(4)
باری در این سه ماه، اعراب جاهلیت دست از خون ریزی و حمله و هجوم می کشیدند و در بازار مکه به تجارت و داد و ستد می پرداختند. طایفه قریش، هم از لحاظ نگهبانی بیت الله و هم از نظر اطلاعات اقتصادی، قهرمان این بازار بود. به علاوه به سمت یک حکومت افتخاری هم در بازار مکه شناختند شده بود.
اگر به هنگام بیع و شری میان بایع و مشتری اختلافی پدید می آمد، حل این اختلاف به عهده قریش بود.
اعراب به ملاحظه معلومات اقتصادی قریش و هم به ملاحظه سیادت این قوم در مکه به فتوای وی تسلیم می شدند و به قضاوت رضایت می دادند.
ج - سوق عکاظ: این هم از بازارهای حجاز بود. سوق در لغت عرب به معنی بازار است، ولی عکظ معنی افتخار و مباهات می دهد.
سوق عکاظ، بازار خودنمایی و تظاهر و افتخار بود. این بازار سالی یک بار در نزدیکی شهر طایف تشکیل می شد و فحول شعرا و خطبای عرب از شمال تا جنوب شبه جزیره عربستان در آن جا جمع می شدند و خواه به نظم و خواه به نثر، لب به مفاخره و خودنمایی می گشودند.
سوق عکاظ محیط خطرناکی بود؛ زیرا محیط خودنمایی و مفاخره بود. هر لحظه بیم آن می رفت که حین انشاد اشعار و انشاء خطابه از قبیله ای به قبیله دیگر اهانتی وارد آید و در نتیجه جنگ و جدالی عظیم برپا شود و این تنها قریش محترم و مقتدر بود که می توانست نظام بازار را نگاه بدارد و از تعدی و توهین قبایل نسبت به یکدیگر جلو بگیرد.
د - سوق مجنه: وقتی سوق عکاظ برچیده می شد، این سوق در نزدیکی مکه تشکیل می یافت. در سوق مجنه دیگر از حماسه سرایی و رجزخوانی خبری نبود. در این بازار فقط به بیع و شری اکتفا می شد و باید دانست که این بیع و شری صورت تهاتر و پایاپای داشت. متاع در مقابل متاع فروخته می شد و البته این جور معامله بیش تر، دست خوش اختلاف قرار می گیرد؛ زیرا ترجیح یک متاع بر متاع دیگر چندان آسان و چندان قابل تحمل و قبول نیست، اما قریش دوباره از موقعیت خانوادگی خود استفاده می کرد و به حل اختلاف اقدام می کرد.
پیداست که در این دو سه تا بازار آشفته و شلوغ، قریش می توانست به آسانی عظمت و سیادت خود را بر قبایل و عشایر شبه جزیره عربستان تحمیل کند و میان ادبا و شعرا و بزرگان عرب، مقام شامخی برای خود احراز نماید.
ه - موقعیت تجارتی: شهر مکه، یعنی ستاد سیادت و عظمت قریش، در نیم راه موصل که یمن را به شام متصل می کند قرار دارد؛ یعنی از راه دریا با هندوستان بسیار نزدیک بود و کشتی های تجارتی هند که باید به عربستان بار بفروشد، فقط در بندر عدن لنگر می انداخت و این محمولات از راه مکه به موصل و شام فرستاده می شد و صادرات شامات هم باز از راه مکه به هندوستان حمل می گردید.
قبیله قریش در این آمد و رفت ها از موقعیت ترانزیتی خود بهره ای سرشار و شایان می برد، به علاوه تجار یمن و شام از وجود جوانان قریش به خاطر حفظ کاروان های تجارتی خود استفاده می کردند و در برابر پاداش کلانی به نگهبان کاروان می پرداختند.
این موهبت خداداده، قریش را از نظر موقعیت اقتصادی به مقامی رسانید که رفته رفته غنی ترین و ثروتمندترین قبایل عرب شناخته شد. دیگر قریش شخصاً به تجارت می پرداخت و هر ساله دو بار مال التجاره به شام و یمن می فرستاد. یک بار در تابستان که کاروان بازرگانی قریش به شام می رفت و یک بار در زمستان که رو به سوی یمن می آورد. در قرآن مجید می فرماید:
بسم الله الرحمن الرحیم لایلاف قریش ایلافهم رحلة الشتاء و الصیف(5)
در رحلت شتا، یعنی سفر زمستان، منسوجات زیبا و لطیف و کالاهای تجملی شام را به یمن می رسانید و در رحلت صیف، یعنی سفر تابستانی، از یمن، مغز و پوست و فلفل به شام می برد.
تجار قریش در این مسافرت ها از بیم حوادث از حمله راهزنان عرب در امان بود؛ زیرا به نام این که قریش است و نگهبان خانه خدا و کبوتر حرم است، کسی نسبت به وی تعرض و تجاوزی روانمی داشت و علت این که تجار شام و یمن از وجود جوانان قریشی به خاطر حفظ کاروان خود استفاده می کردند هم همین موقعیت روحانی قریش بود، وگرنه این قبیله چندان مرد حرب و ضرب نبود.
آری، بدین ترتیب قریش بر قبایل عرب سیادت و فضیلت خود را هم از لحاظ مادی و هم از نظر معنوی، تحمیل کرد و شاخص اقوام و طوایف عرب گردید.
گفته می شود که وقتی خدا به نصر بن کنانه این پسر را عنایت کرد و اسمش را قریش گذاشت، پیش خود، کودک نوزاد خود را قرش شمرد و قرش - کوسه بزرگ - ماهی خطرناکی است که اگر به کشتی های بزرگ حمله کند درهمش خواهد شکست و جز آتش که در آب میدانی ندارد، هیچ حربه در بدن این ماهی کارگر نیست.
نصر بن کنانه فرزند خود را به نام آن ماهی... البته به نام مصغر آن ماهی نامید و نیت کرد که هیچ مقام و موقعیتی بر وی غلبه نخواهد داشت و او همه را از خود بیمناک خواهد داشت.
به عبد مناف سید قبیله قریش مژده دادند که همسرش از وضع حمل فراغت یافت و دو پسر یک جا به دنیا آورد، منتها این دو پسر از پشت به هم چسبیده بودند و به هیچ تدبیر امکان ندارد این دو کودک را از هم جدا کنند.
بزرگان قریش دور هم نشستند و به خاطر این اشکال عظیم به شور پرداختند و پس از گفتگوی بسیار به این جا رسیدند که به وسیله شمشیر این دو برادر را از هم جدا سازند.
شمشیری برنده را آهسته میان این دو پشت به هم چسبیده گذاشتند و با احتیاط فراوان پوست های مشترک را از میان بریدند. قضیه به خوشی خاتمه یافت و دوقلوی به هم چسبیده، دو کودک زیبا و مستقل و کامل از کار درآمدند که در دو گهواره به آرامی آرمیده بودند.
عبد مناف به دور خانه کعبه طواف کرد و به درگاه پروردگار شکر گزاشت و بعد به خانه برگشت و ضمن ولیمه ای که به اشراف و رجال قریش می داد برای این دو پسر اسم گذاری کرد. یکی را عمروالعلا و دیگری را عبدشمس نامید.
زنی کاهنه که در این جریان شاهد حادثه بود، آهسته گفت:
جز شمشیر هیچ وسیله دیگری نمی توانست عمروالعلا را از عبدشمس جدا کند، ولی باید دانست که میان فرزندان این دو برادر تا به رستاخیز جز شمشیر نیز حکومت دیگری برقرار نخواهد بود.
مثل این که راست گفت؛ زیرا عمروالعلا که پس از پدر به جای پدر نشست، لقب هاشم یافت و اوست که سرسلسله خاندان بنی هاشم است و عبدشمس پدر امیه و سرسلسله دودمان بنی امیه است.
میان بنی هاشم و بنی امیه در تاریخ جز شمشیر خون ریز، رابطه ای نمی شناسیم.
عمروالعلا که مردی بذول و بزرگ و متشخص بود، پس از عبدمناف به سیادت خاندان قریش رسید و چون مهمان بسیار می پذیرفت و شتر بسیار به خاطر پذیرایی از مهمانان نحر می کرد و با این ترتیب قهراً بر سفره مهمانیش استخوان بسیار شکسته می شد، به هاشم لقب یافت و چون از این جهان به جهان دیگر رخت بربست؛ مقام سیادت قریش و حفظ خانه کعبه و سقایت حاج - حاجیان - را به رشیدترین فرزندانش شیبة الحمد که به عبدالمطلب معروف شده بود رسید.
عبدالمطلب برادرزاده مطلب بود، ولی چون بر دامن عمویش مطلب پرورش یافته بود و بنا به ملاحظه ای نمی خواستند هویت این کودک را آشکار کنند، وی را بنده مطلب نامیدند.
عبدالمطلب در میان قریش شخصیت و عنوان بسیار درخشانی به دست آورد تا آن جا که با هیچ یک از گذشتگان خود طرف مقایسه و نسبت نبود. از افتخارات عبدالمطلب تا آن جا که در تاریخ، مختصر می توانیم یاد کنیم:
1- وصی و جانشین پدری همچون هاشم عمروالعلا بود و می توانست مفاخر و مکارم او را در میان عرب حفظ کند. او توانست مهمان خانه عمومی وی را نگاه بدارد و از مهمانان پدرش که به شمار نمی آمدند پذیرایی کند و حتی بر سنت سنیه پدرش، به مرغان هوا و جانوران بیابان از سفره عام خویش بهره ها برساند.
عادت هاشم این بود که همه روزه شتری نحر می کرد و بر روی کوهای مکه می گذاشت تا وحوش و طیور از این نعمت بهره مند شوند. عبدالمطلب هم این روش را تا زنده بود از دست نداده بود.
2- عبدالمطلب در نتیجه کند و کاوی که خود و پسر بزرگش حارث در مکه به عمل آورد، چاه زمزم را از نو بازیافت و آب سرشارش را پس از سال ها پنهانی، آشکار ساخت تا مردم مکه و طوایفی که به خاطر زیارت کعبه از دور و نزدیک به مکه می آیند تشنه نمانند و طلاهایی را که در این کند و کاو به دست آورده بود، همه را یک جا به خانه کعبه هدیه کرد.
3- عبدالمطلب مردی بود که نذر کرده بود اگر خدا ده پسر به وی عنایت کند، زیباترین و عزیزترین پسرانش را همچون گوسفند در صحرای منا قربانی کند و تنها مردی بود که وقتی به آرزویش رسید، عهد خود را با خدای خود فراموش نکرد و کوچک ترین پسرانش عبدالله را در حریم حرم الهی به روی زمین خوابانید. اگر تقدیر خدا صورت دیگری به خود نمی گرفت و قرعه ها به نام شتر اصابت نمی کرد آنچه مسلم است این است که عبدالله پدر بزرگوار رسول اکرم در زیر دست و پای پدر خود به خون غلتیده بود.
تا سه بار قرعه کشیدند و وقتی در هر سه بار قرعه به نام شتر اصابت کرد، دست فرزندش را به دست گرفت و از مال خویش صد شتر در راه پروردگار قربانی کرد.
عبدالمطلب پس از ابراهیم خلیل الله انسانی تاریخی بود که جگرگوشه اش را بر ریگزار مکه خوابانید تا به خاطر رضای حق و وفای به نذر سر ببرد.
4- عبدالمطلب علاوه بر این همه مفاخر و مآثر به خدمت پرافتخاری نایل آمد که نه تنها افتخارات درخشان خویش، شاید هر چه در جهان مباهات و فخریه است، همه را تحت الشعاع قرار داد و آن مقام خدمتگزاری نسبت به سیدالبشر و الشفیع المشفع فی المحشر محمد بن عبدالله رسول الله (صلی الله علیه وآله) است.
فرزندش تازه عروسی کرده بود که به قصد تجارت از مکه رو به یثرب نهاد و در شهر یثرب در جوانی زندگانی را بدرود گفت.
در این هنگام همسر جوانش آمنه بنت وهب حامله بود و این حمل همان امانت مقدس بود و همان نور الهی بود که مقدر بود ظلمتکده جهان را روشن سازد.
آمنه، آن عروس ناکام، دور از شوهر و دور از مزار شوهر فرزندش را به دنیا آورد و مقام پدری و خدمتگزاری رسول اکرم به عهده عبدالمطلب که جد گرانمایه اش بود افتاد.
عبدالمطلب تا زنده بود، نواده نازنینش را همچون جان شیرین به آغوش داشت و به هنگام وفات هم جز نام محمد نامی به زبان نمی آورد و جز سفارش و وصیت در حق محمد وصیتی به فرزندانش نکرده بود.
5- مردم مکه خواه قریش و خواه ثقیف و هوازن و خواه بطون دیگر از اعراب، بیش تر بت پرست بودند. احیاناً در میانشان مسیحی و یهودی هم دیده می شد. تنها خاندان هاشم، به ویژه عبدالمطلب، بود که به دین ابراهیم خلیل می زیست. عقیده اش توحید و عبادتش اطاعت در راه پروردگار یکتا و یگانه بود و این خود افتخار عظیمی است؛ زیرا خدا پرستیدن در میان خداپرستان چیزی و خدا پرستیدن در میان بت پرستان چیزی دیگر است.
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) هرگز مرد مفاخره و مباهات نبود. دین اسلام، دینی که محمد به جهان آورده و آن را خاتم ادیان و پایان مذاهب توحید به جهانیان اعلام داشته است، دین مفاخره و مباهات نیست.