چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

آن رؤیای پرشکوه

چهار شب از آن رؤیای شکوهبار گذشته بود که خواب دیگری دیدم.
گویی دخت گرانمایه پیامبر، سالار بانوان گیتی به همراه مریم و هزار نفر از دوشیزگان بهشتی، به دیدار من آمدند.
مریم پاک، رو به من کرد و گفت: این، سالار بانوان جهان، فاطمه علیهاالسلام دخت گرانمایه پیامبر و مادر همسر آینده توست.
من دامان آن بانوی بزرگوار را سخت گرفتم و گریه کنان از این که حضرت عسکری علیه السلام از دیدار من سر باز می زند و به خوابم نمی آید به مادرش شکایت بردم.
فاطمه علیهاالسلام فرمود: ملیکه! پسرم به دیدار تو نخواهد آمد، چرا که مشرک هستی.
این خواهرم مریم است که از دین شما بیزاری می جوید، اگر به راستی دوست داری خشنودی خدا و مسیح علیه السلام و مریم را به دست آوری و به دیدار حسن من، مفتخر گردی بگو: أشهد أن لا اله الّا الله و أنّ أبی محمّد رسول الله.

اینک در انتظار دیدار پسرم باش!

من به دعوت، دخت گرانقدر پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام آوردم و به یکتایی خدا و رسالت محمد صلی الله علیه و آله گواهی دادم. بانوی بانوان مرا در آغوش کشید و خوش آمد گفت و فرمود: اینک در انتظار دیدار پسرم باش!...
از خواب برخاستم، اما شور و شوق دیدار ابومحمد، حضرت عسکری علیه السلام، کران تا کران وجودم را فراگرفته بود. در انتظار دیدارش قرار و آرام نداشتم که شب فرارسید و او به خواب من آمد.
هنگامی که او را دیدم به او گفتم: سرورم! محبوب قلبم! پس از این که، قلب مرا لبریز از مهر و عشق پاک خود کردی، به من بی مهری نمودی؟
فرمود: تنها دلیل تأخیر دیدارت، شرک تو بود و اینک که به راه توحید و توحیدگرایی گام سپرده ای، همواره به دیدارت خواهم آمد تا خداوند ما را یک جا گرد آورد.
و آن گرانمایه از آن روز تاکنون مرا ترک نکرده و هر شب به خواب من آمده است.

تدبیر برای وصال

بشر، فرستاده امام هادی علیه السلام می گوید: من که از سرگذشت عجیب او غرق در حیرت شده بودم، از او پرسیدم: با این شرایط، شما چگونه به اسارت رفتی و در صف اسیران قرار گرفتی؟
گفت: حضرت عسکری علیه السلام، شبی در عالم رؤیا به من خبر داد که به زودی جدّت، سپاهی گران برای نبرد با مسلمانان گسیل خواهد داشت، شما نیز با گروهی از دوشیزگان در لباس خدمتگزار و بطور ناشناس همراه آنان بیا...
من طبق رهنمود ابومحمد علیه السلام چنین کردم و طلایه داران سپاه مسلمین، ما را به اسارت گرفتند و تا الان که خود سرگذشت خویش را به تو بازگفتم، هیچ کس نمی داند که من دختر پادشاه روم هستم.
پرسیدم: شگفتا! شما که دختر پادشاه روم هستی، چگونه به زبان عربی سخن می گویی؟
پاسخ داد: این بخاطر شدّت محبّت جدّم نسبت به من بود که مرا با همه وجود و امکانات به آموزش، دانش و بینش تشویق کرد و بانوی مترجم و زبان شناسی را همواره در خدمت من قرار داد تا با کوشش و تلاش بسیار، زبان عربی را به طور شایسته و بایسته به من آموخت.
بشر فرستاده امام هادی علیه السلام می افزاید: هنگامی که او را به سامرّا و به محضرت حضرت امام هادی علیه السلام آوردم امام علیه السلام ضمن خوش آمد و احترام به او پرسید:
پیروزی اسلام و مسلمانان و شکست رومیان را چگونه دیده است؟ و در مورد شکوه و عظمت خاندان وحی و رسالت چه فکر می کند؟
نرجس گفت: شما که از من، بر این واقعیّت ها داناترید، من چه گویم؟
حضرت به او فرمود: من در این اندیشه ام که مقدم شما را گرامی دارم. اینک، کدامین یک از این دو راه را برای گرامی داشت خود می پسندی: دریافت سرمایه کلانی از طلا و نقره همچون ده هزار درهم، یا بشارت و نوید به افتخار ابدی و همیشگی، کدامیک؟
پاسخ داد: سرورم! دومی را، مژده به شرافت و نیکبختی جاودانه را.
امام هادی علیه السلام فرمود: پس تو را نوید باد به فرزند گرانمایه ای که حکومت عدل و داد را در جهان، پی خواهد افکند و بر شرق و غرب گیتی حکومت خواهد نمود و زمین را لبریز از عدالت و دادگری خواهد ساخت و همان گونه که از ظلم و بیداد لبریز باشد.
پاسخ داد: سرورم! چه کسی و چگونه؟
فرمود: از همان شخصیّت والایی که پیامبر در آن شب جاودانه تو را از مسیح و شمعون برای او خواستگاری کرد و در حضور مسیح و جانشین او، تو را به عقد او درآورد. اینک آیا او را می شناسی؟
پاسخ داد: آری! از همان شب جاودانه ای که به دست مادر گرانقدرش فاطمه علیهاالسلام اسلام آوردم، تاکنون شبی بدون عشق و ارادت معنوی به وجود مقدس او سحر نکردم و هر شب نیز خواب او را دیده ام.
امام هادی علیه السلام به یکی از خدمتگزاران فرمود: کافور! خواهر گرانقدرم حکیمه را فراخوان.
هنگامی که آن بانوی بزرگوار وارد شد، امام هادی علیه السلام خطاب به او فرمود: حکیمه! این همان دوشیزه است...
و حکیمه او را در آغوش کشید و مورد تکریم و مهر قرار داد و شادمانی خویش را از دیدار او اعلان کرد.
حضرت امام هادی علیه السلام به خواهر گرانقدرش فرمود: دختر پیامبر! اینک او را نزد خویش ببر و مقرّرات و قوانین دین را آن گونه که می باید به او بیاموز که او همسر گرانقدر پسرم حسن و مادر پرافتخار قائم خواهد بود.(121)
این بود آنچه صدوق در اکمال الدین و شیخ طوسی رحمةالله در کتاب الغیبة با اندک تفاوت در برخی واژه ها آورده اند که ما در حدّ توان، بهترین ها را برگزیدیم.