چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

چه کنم؟

از خواب خوش آن شب جاودانه بیدار شدم، اما ترسیدم خواب خود را بر پدر و جدّم بازگویم.
از آن پس قلبم از محبّت حضرت عسکری علیه السلام مالامال شد، به گونه ای که از آب و غذا دست شستم و به همین جهت بسیار ضعیف و ناتوان شدم و به بیماری سختی دچار گشتم.
جدّم، بهترین پزشکان کشور را یکی پس از دیگری برای نجات من فراخواند، اما بیهوده بود و آنان کاری از پیش نبردند و هنگامی که جدّم از نجات من نومید شد به من گفت: نور دیده ام! دخترم! برای نجات جان و شفای بیماریت چه کنم؟ آیا چیزی به نظرت نمی رسد؟
من گفتم: نه! من درهای نجات را به روی خود مسدود می نگرم، شما اگر ممکن است دستور دهید اسیران مسلمان از زندان ها و شکنجه گاه ها آزاد کنند و زنجیر از دست و پای آنان بردارند و بر آنها مهر ورزند و آزادشان سازند، امید که در برابر این مهر به اسیران و غریبان، حضرت مسیح و مادرش مریم مرا شفا بخشند.
جدّم به خواسته من جامه عمل پوشاند و برای شفای من، همه اسیران مسلمان را آزاد ساخت و من نیز خویشتن را اندکی سالم و با نشاط نشان دادم و کمی غذا خوردم و جدّم شادمان گردید و بر محبّت بر اسیران و احترام به آنان تأکید کرد.

آن رؤیای پرشکوه

چهار شب از آن رؤیای شکوهبار گذشته بود که خواب دیگری دیدم.
گویی دخت گرانمایه پیامبر، سالار بانوان گیتی به همراه مریم و هزار نفر از دوشیزگان بهشتی، به دیدار من آمدند.
مریم پاک، رو به من کرد و گفت: این، سالار بانوان جهان، فاطمه علیهاالسلام دخت گرانمایه پیامبر و مادر همسر آینده توست.
من دامان آن بانوی بزرگوار را سخت گرفتم و گریه کنان از این که حضرت عسکری علیه السلام از دیدار من سر باز می زند و به خوابم نمی آید به مادرش شکایت بردم.
فاطمه علیهاالسلام فرمود: ملیکه! پسرم به دیدار تو نخواهد آمد، چرا که مشرک هستی.
این خواهرم مریم است که از دین شما بیزاری می جوید، اگر به راستی دوست داری خشنودی خدا و مسیح علیه السلام و مریم را به دست آوری و به دیدار حسن من، مفتخر گردی بگو: أشهد أن لا اله الّا الله و أنّ أبی محمّد رسول الله.

اینک در انتظار دیدار پسرم باش!

من به دعوت، دخت گرانقدر پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام آوردم و به یکتایی خدا و رسالت محمد صلی الله علیه و آله گواهی دادم. بانوی بانوان مرا در آغوش کشید و خوش آمد گفت و فرمود: اینک در انتظار دیدار پسرم باش!...
از خواب برخاستم، اما شور و شوق دیدار ابومحمد، حضرت عسکری علیه السلام، کران تا کران وجودم را فراگرفته بود. در انتظار دیدارش قرار و آرام نداشتم که شب فرارسید و او به خواب من آمد.
هنگامی که او را دیدم به او گفتم: سرورم! محبوب قلبم! پس از این که، قلب مرا لبریز از مهر و عشق پاک خود کردی، به من بی مهری نمودی؟
فرمود: تنها دلیل تأخیر دیدارت، شرک تو بود و اینک که به راه توحید و توحیدگرایی گام سپرده ای، همواره به دیدارت خواهم آمد تا خداوند ما را یک جا گرد آورد.
و آن گرانمایه از آن روز تاکنون مرا ترک نکرده و هر شب به خواب من آمده است.