چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

پرافتخارترین پیوند

شب فرا رسید و آن روز دهشتناک سپری شد. من همان شب در خواب دیدم که حضرت مسیح علیه السلام، به همراه وصیّ خود شمعون و گروهی از حواریّون وارد کاخ جدّم قیصر روم شدند و منبری پرفراز و شکوهمند در همان نقطه ای که جدّم تخت خود را قرار داده بود برپا ساختند. درست در همین لحظات بود که حضرت محمد صلی الله علیه و آله با گروهی از جوانان و فرزندان خویش وارد شدند. حضرت مسیح علیه السلام به استقبال آن حضرت شتافت و او را در آغوش کشید.
پیامبر اسلام به او فرمود: من آمده ام تا ملیکه، دختر شمعون را برای پسرم خواستگاری کنم.
و در همان حال دیدم که آن حضرت با دست خویش به امام حسن عسکری علیه السلام، اشاره فرمود.
مسیح نگاهی به شمعون کرد و گفت: افتخار بزرگی به سویت آمده است، با خاندان پیامبر پیوند کن و دخترت را به فرزند او بده.
و شمعون هم گفت: پذیرفتم.
پیامبر اسلام بر فراز منبر رفت و مرا به ازدواج پسر خود درآورد و بر این ازدواج مسیح علیه السلام و حواریّون و فرزندان محمد صلی الله علیه و آله گواه بودند.

چه کنم؟

از خواب خوش آن شب جاودانه بیدار شدم، اما ترسیدم خواب خود را بر پدر و جدّم بازگویم.
از آن پس قلبم از محبّت حضرت عسکری علیه السلام مالامال شد، به گونه ای که از آب و غذا دست شستم و به همین جهت بسیار ضعیف و ناتوان شدم و به بیماری سختی دچار گشتم.
جدّم، بهترین پزشکان کشور را یکی پس از دیگری برای نجات من فراخواند، اما بیهوده بود و آنان کاری از پیش نبردند و هنگامی که جدّم از نجات من نومید شد به من گفت: نور دیده ام! دخترم! برای نجات جان و شفای بیماریت چه کنم؟ آیا چیزی به نظرت نمی رسد؟
من گفتم: نه! من درهای نجات را به روی خود مسدود می نگرم، شما اگر ممکن است دستور دهید اسیران مسلمان از زندان ها و شکنجه گاه ها آزاد کنند و زنجیر از دست و پای آنان بردارند و بر آنها مهر ورزند و آزادشان سازند، امید که در برابر این مهر به اسیران و غریبان، حضرت مسیح و مادرش مریم مرا شفا بخشند.
جدّم به خواسته من جامه عمل پوشاند و برای شفای من، همه اسیران مسلمان را آزاد ساخت و من نیز خویشتن را اندکی سالم و با نشاط نشان دادم و کمی غذا خوردم و جدّم شادمان گردید و بر محبّت بر اسیران و احترام به آنان تأکید کرد.

آن رؤیای پرشکوه

چهار شب از آن رؤیای شکوهبار گذشته بود که خواب دیگری دیدم.
گویی دخت گرانمایه پیامبر، سالار بانوان گیتی به همراه مریم و هزار نفر از دوشیزگان بهشتی، به دیدار من آمدند.
مریم پاک، رو به من کرد و گفت: این، سالار بانوان جهان، فاطمه علیهاالسلام دخت گرانمایه پیامبر و مادر همسر آینده توست.
من دامان آن بانوی بزرگوار را سخت گرفتم و گریه کنان از این که حضرت عسکری علیه السلام از دیدار من سر باز می زند و به خوابم نمی آید به مادرش شکایت بردم.
فاطمه علیهاالسلام فرمود: ملیکه! پسرم به دیدار تو نخواهد آمد، چرا که مشرک هستی.
این خواهرم مریم است که از دین شما بیزاری می جوید، اگر به راستی دوست داری خشنودی خدا و مسیح علیه السلام و مریم را به دست آوری و به دیدار حسن من، مفتخر گردی بگو: أشهد أن لا اله الّا الله و أنّ أبی محمّد رسول الله.