چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

سرگذشت شگفت انگیز

آنگاه گفت: من ملیکه هستم، دختر یشوعا و نوه قیصر روم.
مادرم از فرزندان حواریّون است و دختر شمعون، جانشین حضرت مسیح علیه السلام، داستان من شگفت انگیزترین داستان هاست. من سیزده ساله بودم که جدّم قیصر روم، تصمیم گرفت مرا به عقد برادرزاده خویش درآورد، به همین جهت بیش از سیصد نفر کشیش و راهب از نسل حواریّون و هفتصد نفر از اشراف و شخصیت های سرشناس کشور و چهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و افسران و درجه داران لشکر روم و رؤسای عشائر را، در کاخ خود گرد آورد و تخت بسیار بلند و پرشکوهی را که از انواع زر و سیم ساخته شده بود، در سالن بزرگ کاخ قرار داد و برادرزاده اش را بر فراز آن دعوت کرد تا طیّ مراسم ویژه ای، مرا به ازدواج او، درآورد.
اما هنگامی که فرزند برادرش بر فراز تخت قرار گرفت و صلیب ها گرداگرد او، آویخته شد و اسقف ها در برابر او تعظیم کردند و انجیل مقدس گشوده شد، به ناگاه صلیب ها از جایگاه های بلند خود، فروغلطیدند و ستون های تخت درهم شکست و آن جوان نگون بخت از فراز تخت به زمین افتاد و بی هوش گردید.
بر اثر این حادثه ناگوار، رنگ اسقف ها پرید و بندهای وجودشان به لرزه در آمد و بزرگ آنان به نیای من، قیصر روم، گفت: شاها! ما را از کاری که شومی آن از زوال آیین مسیح خبر می دهد، معذور دار!
جدّم آن حادثه تکان دهنده را به فال بد گرفت و به اسقف ها دستور داد تا ستون ها را برافراشته دارند و صلیب ها را بالا برند و به جای آن جوان نگون بخت، برادرش را بیاورند تا مرا به ازدواج او درآورد و بدین وسیله شومی پدید آمده را، با نیکبختی و سعادت فرد دوم، برطرف سازد.
اما هنگامی که اسقف ها به دستور قیصر روم عمل کردند، همان تلخی که برای برادرزاده اول او پیش آمده بود برای دومی نیز رخ داد. وحشت زده پراکنده شدند.
نیای بزرگم، قیصر روم، اندوهگین و ماتم زده برخاست و وارد قصر خویش شد و پرده های کاخ افکنده شد و ماجرا تمام شد و در هاله ای از ابهام و نگرانی قرار گرفت.

پرافتخارترین پیوند

شب فرا رسید و آن روز دهشتناک سپری شد. من همان شب در خواب دیدم که حضرت مسیح علیه السلام، به همراه وصیّ خود شمعون و گروهی از حواریّون وارد کاخ جدّم قیصر روم شدند و منبری پرفراز و شکوهمند در همان نقطه ای که جدّم تخت خود را قرار داده بود برپا ساختند. درست در همین لحظات بود که حضرت محمد صلی الله علیه و آله با گروهی از جوانان و فرزندان خویش وارد شدند. حضرت مسیح علیه السلام به استقبال آن حضرت شتافت و او را در آغوش کشید.
پیامبر اسلام به او فرمود: من آمده ام تا ملیکه، دختر شمعون را برای پسرم خواستگاری کنم.
و در همان حال دیدم که آن حضرت با دست خویش به امام حسن عسکری علیه السلام، اشاره فرمود.
مسیح نگاهی به شمعون کرد و گفت: افتخار بزرگی به سویت آمده است، با خاندان پیامبر پیوند کن و دخترت را به فرزند او بده.
و شمعون هم گفت: پذیرفتم.
پیامبر اسلام بر فراز منبر رفت و مرا به ازدواج پسر خود درآورد و بر این ازدواج مسیح علیه السلام و حواریّون و فرزندان محمد صلی الله علیه و آله گواه بودند.

چه کنم؟

از خواب خوش آن شب جاودانه بیدار شدم، اما ترسیدم خواب خود را بر پدر و جدّم بازگویم.
از آن پس قلبم از محبّت حضرت عسکری علیه السلام مالامال شد، به گونه ای که از آب و غذا دست شستم و به همین جهت بسیار ضعیف و ناتوان شدم و به بیماری سختی دچار گشتم.
جدّم، بهترین پزشکان کشور را یکی پس از دیگری برای نجات من فراخواند، اما بیهوده بود و آنان کاری از پیش نبردند و هنگامی که جدّم از نجات من نومید شد به من گفت: نور دیده ام! دخترم! برای نجات جان و شفای بیماریت چه کنم؟ آیا چیزی به نظرت نمی رسد؟
من گفتم: نه! من درهای نجات را به روی خود مسدود می نگرم، شما اگر ممکن است دستور دهید اسیران مسلمان از زندان ها و شکنجه گاه ها آزاد کنند و زنجیر از دست و پای آنان بردارند و بر آنها مهر ورزند و آزادشان سازند، امید که در برابر این مهر به اسیران و غریبان، حضرت مسیح و مادرش مریم مرا شفا بخشند.
جدّم به خواسته من جامه عمل پوشاند و برای شفای من، همه اسیران مسلمان را آزاد ساخت و من نیز خویشتن را اندکی سالم و با نشاط نشان دادم و کمی غذا خوردم و جدّم شادمان گردید و بر محبّت بر اسیران و احترام به آنان تأکید کرد.