چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

آزاده ای از تبار وارستگان

1 - بشر بن سلیمان نخّاسی که از فرزندان ابوایّوب انصاری و یکی از دوستان دو امام گرانقدر حضرت امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسلام و همسایه آن دو بزرگوار در سامرّا است، گوید:
من احکام و آگاهی های لازم در مورد بردگان و اسیران را از سالارم حضرت امام هادی علیه السلام آموختم. و آن گرانمایه، این حقوق و احکام را به گونه ای به من تعلیم فرمود که من بدون اجازه او نه برده ای می خریدم و نه می فروختم و همواره از موارد نامعلوم و نامشخص، تا روشن شدن حکم آن، دوری می جستم و حلال و حرام را در این مورد به شایستگی درک می کردم.
یکی از شب ها که در منزل بودم و پاسی از شب گذشته بود در خانه به صدا درآمد و یکی از خدمتگزاران حضرت امام هادی علیه السلام که کافور نام داشت، مرا مخاطب ساخت و گفت که حضرت امام هادی علیه السلام مرا فراخوانده است.
لباس خویش را به سرعت پوشیدم و به هنگامی که وارد خانه آن جناب شدم، دیدم امام هادی علیه السلام با فرزندش حضرت امام حسن عسکری علیه السلام و خواهرش حکیمه آن بانوی آگاه و پرواپیشه، در حال گفت و گو هستند.
پس از سلام، نشستم که آن حضرت فرمود:
بشر! تو از فرزندان انصار هستی و دوستی و مهر انصار همچنان نسل به نسل نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندانش به ارث می رسد و شما بر آن صفا و محبت باقی هستید و مورد اعتماد خاندان پیامبر.
اینک! می خواهم تو را به فضیلت و امتیازی مفتخر سازم که هیچ کس از پیروان ما در این فضیلت به تو پیشی نگرفته است و تو را به رازی آگاه سازم که کسی را آگاه نساخته ام و آن این است که تو را مأموریت می دهم تا بانویی بزرگ و آگاه را که به ظاهر در صف کنیزان است، خریداری نمایی و او را به سرمنزل مقصود و محبوبش راه نمایی.
آنگاه نامه ای به خط و لغت رومی مرقوم داشت و با مهر مخصوص خویش آن را مهر زد و بسته ویژه ای که زردرنگ بود و در آن 220 دینار بود به من داد و فرمود:
بشر! این نامه و کیسه زر را برگیر و بسوی بغداد حرکت کن و پس از ورود بدان شهر، فلان روز، در کنار پل بغداد، منتظر کشتیهای اسیران روم باش. هنگامی که قایق حامل اسیران رسید و خریداران که بیشتر آنها فرستادگان مقامات رژیم بنی عباس هستند اطراف آنها حلقه زدند، تو از دور مراقب باش تا مردی به نام عمر بن یزید نخّاس را که در میان صاحبان برده است بیابی.
او کنیزی را با ویژگی های خاص خود در حالی که لباس حریر ضخیم بر تن دارد برای فروش آورده است. اما آن کنیز خود را پوشانده و از دست زدن و نگاه کردن خریداران سخت جلوگیری می کند، چرا که به ظاهر در میان بردگان است و خود در حقیقت از بانوان باشخصیّت و پاک و آزاده می باشد.
فروشنده او را تحت فشار قرار می دهد تا او را بفروشد اما او فریاد آزادی و نجابت سر می دهد و به خریداری که حاضر می شود سیصد دینار به صاحب او بپردازد. می گوید: بنده خدا! پول خودت را از دست مده! اگر تو در لباس سلیمان و پرقدرت و شوکت او هم درآیی، من ذرّه ای به تو علاقه نشان نخواهم داد.
و بدین گونه خریداری را که شیفته شکوه و عظمت و عفت و پاکی اوست، نمی پذیرد و او را می راند.
سرانجام عمر بن یزید به او می گوید: من ناگزیرم تو را بفروشم. پس خودت بگو راه حل چیست؟
او خواهد گفت: در این کار شتاب مکن! من تنها فرد امین و درستکاری و شایسته کرداری که برایم دلپسند باشد می پذیرم.
در این هنگام برخیز و به عمر بگو: من نامه ای به زبان رومی دارم که یکی از شایستگان نوشته و ویژگی های مورد نظر این بانو، در شخصیت نگارنده آن جلوه گر است. شما نامه را به او بده تا بخواند اگر تمایل داشت من وکیل نگارنده نامه هستم و این کنیز را برای او خریدارم.
بشر، فرستاده امام هادی علیه السلام اضافه می کند: من، برنامه را همان گونه که امام دستور داده بود به دقت پیاده کردم تا نامه را به او رساندم، هنگامی که نامه را دریافت داشت و بدان نگریست، سیلاب اشک امانش نداد و به شدت گریست و به عمر بن یزید گفت: اینک! می توانی مرا به صاحب این نامه بفروشی.
و سوگندهای سختی یاد کرد که اگر به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد کشت و هرگز کسی را نخواهد پذیرفت.
من با فروشنده برای خرید وارد گفت و گو شدم و پس از تلاش بسیار کار به آنجا رسید که عمر بن یزید به همان پولی که سالارم امام هادی علیه السلام داده بود، راضی شد و پس از دریافت همه آن 220 دینار، کنیز مورد نظر را تحویل من داد و در حالی که او از شادمانی در پوست نمی گنجید به منزل بازگشتیم تا او را به خانه حضرت امام هادی علیه السلام ببرم، همراه او به خانه رسیدیم، اما او قرار و آرام نداشت، نامه سالارم را گشود و پس از بوسه باران ساختن آن، نامه را به سر و صورت خویش مالید و به روی دیدگانش نهاد.
من که از رفتار او شگفت زده شده بودم، گفتم: آیا شما نامه ای را که هنوز نگارنده آن را نمی شناسی بوسه باران می سازی؟
او گفت: بنده خدا! تو با این که فردی درست اندیش و امانتدار و فرستاده بنده برگزیده و محبوب خدا هستی، در شناخت فرزندان پیامبران ناتوانی. پس گوش به سخنان من بسپار و با دل توجه کن تا خود را معرفی کنم و جریان شگفت خویش را برایت بازگویم.

سرگذشت شگفت انگیز

آنگاه گفت: من ملیکه هستم، دختر یشوعا و نوه قیصر روم.
مادرم از فرزندان حواریّون است و دختر شمعون، جانشین حضرت مسیح علیه السلام، داستان من شگفت انگیزترین داستان هاست. من سیزده ساله بودم که جدّم قیصر روم، تصمیم گرفت مرا به عقد برادرزاده خویش درآورد، به همین جهت بیش از سیصد نفر کشیش و راهب از نسل حواریّون و هفتصد نفر از اشراف و شخصیت های سرشناس کشور و چهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و افسران و درجه داران لشکر روم و رؤسای عشائر را، در کاخ خود گرد آورد و تخت بسیار بلند و پرشکوهی را که از انواع زر و سیم ساخته شده بود، در سالن بزرگ کاخ قرار داد و برادرزاده اش را بر فراز آن دعوت کرد تا طیّ مراسم ویژه ای، مرا به ازدواج او، درآورد.
اما هنگامی که فرزند برادرش بر فراز تخت قرار گرفت و صلیب ها گرداگرد او، آویخته شد و اسقف ها در برابر او تعظیم کردند و انجیل مقدس گشوده شد، به ناگاه صلیب ها از جایگاه های بلند خود، فروغلطیدند و ستون های تخت درهم شکست و آن جوان نگون بخت از فراز تخت به زمین افتاد و بی هوش گردید.
بر اثر این حادثه ناگوار، رنگ اسقف ها پرید و بندهای وجودشان به لرزه در آمد و بزرگ آنان به نیای من، قیصر روم، گفت: شاها! ما را از کاری که شومی آن از زوال آیین مسیح خبر می دهد، معذور دار!
جدّم آن حادثه تکان دهنده را به فال بد گرفت و به اسقف ها دستور داد تا ستون ها را برافراشته دارند و صلیب ها را بالا برند و به جای آن جوان نگون بخت، برادرش را بیاورند تا مرا به ازدواج او درآورد و بدین وسیله شومی پدید آمده را، با نیکبختی و سعادت فرد دوم، برطرف سازد.
اما هنگامی که اسقف ها به دستور قیصر روم عمل کردند، همان تلخی که برای برادرزاده اول او پیش آمده بود برای دومی نیز رخ داد. وحشت زده پراکنده شدند.
نیای بزرگم، قیصر روم، اندوهگین و ماتم زده برخاست و وارد قصر خویش شد و پرده های کاخ افکنده شد و ماجرا تمام شد و در هاله ای از ابهام و نگرانی قرار گرفت.

پرافتخارترین پیوند

شب فرا رسید و آن روز دهشتناک سپری شد. من همان شب در خواب دیدم که حضرت مسیح علیه السلام، به همراه وصیّ خود شمعون و گروهی از حواریّون وارد کاخ جدّم قیصر روم شدند و منبری پرفراز و شکوهمند در همان نقطه ای که جدّم تخت خود را قرار داده بود برپا ساختند. درست در همین لحظات بود که حضرت محمد صلی الله علیه و آله با گروهی از جوانان و فرزندان خویش وارد شدند. حضرت مسیح علیه السلام به استقبال آن حضرت شتافت و او را در آغوش کشید.
پیامبر اسلام به او فرمود: من آمده ام تا ملیکه، دختر شمعون را برای پسرم خواستگاری کنم.
و در همان حال دیدم که آن حضرت با دست خویش به امام حسن عسکری علیه السلام، اشاره فرمود.
مسیح نگاهی به شمعون کرد و گفت: افتخار بزرگی به سویت آمده است، با خاندان پیامبر پیوند کن و دخترت را به فرزند او بده.
و شمعون هم گفت: پذیرفتم.
پیامبر اسلام بر فراز منبر رفت و مرا به ازدواج پسر خود درآورد و بر این ازدواج مسیح علیه السلام و حواریّون و فرزندان محمد صلی الله علیه و آله گواه بودند.