چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

شهادت پیشوای نور به روایت شیخ صدوق رحمةالله

ابن بابویه و دیگران این گونه روایت کرده اند: مردی از اهل قم گفت:
روزی در مجلس عبیدالله بن خاقان - که از جانب خلفا والی اوقاف و صدقات بود - در قم حاضر شدم وی نهایت عداوت نسبت به اهل بیت علیهم السلام داشت. در مجلس او از احوال سادات علوی که در سامرّا بودند و از مذهب آنها، صلاح و فساد و قرب و منزلت آنها نزد خلیفه سخن به میان آمد.
احمد بن عبیدالله گفت: من در سامرّا از سادات علوی کسی را ندیدم مانند حسن بن علی عسکری علیهماالسلام در علم و زهد، ورع و زهادت، وقار و مهابت، عفت و حیا و شرف و قدر و منزلت نزد خلفا، امرا، سادات و سایر بنی هاشم برتر باشد او را بر پیران مقدم می داشتند و صغیر و کبیر ایشان بر او تعظیم می نمودند.
همچنین وزرا و امرا و سایر اهل لشکریان و اصناف خلق در اعزاز و اکرام او دقیقه ای فرونمی گذاشتند.
روزی در بالای سر پدر خود در دفترش ایستاده بودم، ناگاه دربانان و خدمتکاران دویدند و گفتند: ابن الرضا در خانه ایستاده است.
پدرم به صدای بلند گفت: به او رخصت دهید و او را به مجلس در آورید.
ناگاه دیدم مردی گندم گون، گشاده چشم، خوش قامت، نیکوروی و خوش بدن وارد شد. او در اول سن جوانی بود، در او مهابت و جلالتی عظیم مشاهده کردم.
هنگامی که نظر پدرم بر او افتاد از جای بلند شد و به استقبال او شتافت. من هرگز ندیده بودم که پدرم چنین کاری را نسبت به احدی از بنی هاشم یا امرای خلیفه یا فرزندان او بکند.
چون نزدیک او رسید، دست در گردن او افکند و دست های او را بوسید و دست او را گرفت و در جای خود نشانید و به ادب در خدمت او نشست و با او سخن می گفت و از روی تعظیم او را به کنیت خطاب می نمود و جان خود و پدر و مادر خود را فدای او می کرد، من از مشاهده این احوال تعجب می کردم.
ناگاه دربانان گفتند: موفق(100) - که خلیفه آن زمان بود - می آید و قاعده چنان بود که چون خلیفه به نزد پدرم می آمد، پیشتر حاجبان و یساولان و خدمتکاران مخصوص او می آمدند و از نزدیک پدرم تا در درگاه دو صف می ایستادند تا آن که خلیفه می آمد و بیرون می رفت و با وجود استماع آمدن خلیفه باز پدرم رو به او داشت و با او سخن می گفت تا آن که غلامان مخصوص او پیدا شدند.
پدرم گفت: فدای تو شوم! اکنون اگر خواهی برخیز و به غلامان خود دستور داد که او را از پشت صف مردم ببرید که نظر یساولان بر آن حضرت نیفتد، باز پدرم برخاست او را تعظیم کرد و میان پیشانیش را بوسید و او را روانه کرد و به استقبال خلیفه رفت.
از حاجبان و غلامان پدر خود پرسیدم: این مرد که بود که پدرم این قدر مبالغه در اعزاز و اکرام او نمود؟
گفتند: او مردی است از اکابر عرب و حسن بن علی نام دارد و معروف است به ابن الرضا.
پس تعجب من زیاد شد و در تمام آن روز در فکر و تحیر بودم. چون شب پدرم به عادتی که داشت بعد از نماز شام و خفتن نشست و مشغول دیدن کاغذها و عرایض مردم شد که در روز به خلیفه عرض نماید، من نزد او نشستم.
پرسید: حاجتی داری؟
گفتم: بلی، اگر رخصت فرمایی سوال کنم.
چون رخصت داد، گفتم: ای پدر! آن مردی که امروز بامداد در تعظیم و اکرام او مبالغه را از حد گذرانیدی و جان خود و پدر و مادر خود را فدای او می کردی که بود؟
گفت: ای فرزند! این، امام رافضیان است.
پس ساعتی ساکت شد و گفت: ای فرزند! اگر خلافت از بنی عباس به بیرون رود کسی از بنی هاشم به غیر آن مرد مستحق آن نیست. زیرا که او سزاوار خلافت است به سبب اتصاف به زهد و عبادت، فضل و علم، کمال و عفت نفس، شرافت نسب و علو حسب و سایر صفات کمالیه. اگر می دیدی پدر او را، مردی بود در نهایت شرف و جلالت و فضیلت و علم و فضل و کمال.
آن گاه که این سخنان را از پدرم شنیدم، خشم من زیاده گردید و تفکر و تحیر من افزون شد. بعد از آن پیوسته از مردم تفحص احوال او می نمودم. پس وزرا و کتّاب و امرا و سادات و علویان و سایر مردم جز تعریف و توصیف و فضل و جلالت و علم و بزرگواری او نشنیدم، همه او را بر بنی هاشم تفضیل و تقدیم می دادند و می گفتند که او امام شیعیان است.
پس قدر و منزلت او در نظر من عظیم شد و رفعت و شأن او را دانستم، زیرا که دوست و دشمن به غیر نیکی او چیزی نشنیدم.
پس مردی از اهل مجلس از او سوال کرد که حال برادرش جعفر چگونه بود؟
گفت: جعفر کیست؟ کسی از حال او سوال کند یا نام او را با نام امام حسن مقرون گرداند؟ جعفر مردی فاسق و فاجر و شراب خوار و بدکردار بود مانند او کسی در رسوایی و بی عقلی و بدکاری ندیده بودم.
آن گاه جعفر را مذمّت بسیار کرد، باز به ذکر احوال آن حضرت برگشت و گفت: به خدا سوگند! در هنگام وفات حسن بن علی حالتی بر خلیفه و دیگران عارض شد من گمان نداشتم که در وفات هیچ کس چنین شود.
این واقعه چنان بود که روزی برای پدرم خبر آوردند که ابن الرضا رنجور شده، پدرم به سرعت به نزد خلیفه رفت و خبر را او داد. خلیفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد. یکی از ایشان نحریر خادم بود که از محرمان خاص خلیفه بود. امر کرد ایشان را که پیوسته ملازم خانه آن حضرت باشند و بر احوال آن حضرت مطلع گردند و طبیبی را مقرر کرد که هر بامداد و واپسین نزد آن حضرت برود و از احوال او مطلع باشد.
بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده و ضعف بر او مستولی گردیده است.
بامداد پدرم سوار بر مرکب شد و نزد آن حضرت رفت و به اطبّا دستور داد که از خدمت آن حضرت دور نشوید و قاضی القضاة را طلبید و گفت: ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند.
این ملاعین اینها را برای آن می کردند که آن زهری که به حضرتش داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته است.
پیوسته آنان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آن که بعد از گذشت چندروز از ماه ربیع الاول آن امام مظلوم از دار فانی به سرای باقی رحلت نمود و از جور ستمکاران و مخالفان رهایی یافت.
هنگامی که خبر وفات آن حضرت در شهر سامرّا منتشر شد، قیامتی برپا شد، از همه مردم صدای ناله و فغان و شیون بلند گردید. خلیفه لعین در تفحّص فرزند سعادتمند آن حضرت در آمد. جمعی را فرستاد که بر دور خانه آن حضرت حراست نمایند و همه حجره ها را تفحّص نمایند، شاید که آن حضرت را بیابند و زنان قابله را فرستاد که کنیزان آن حضرت را بازجویی کند که مبادا حملی در ایشان باشد.
یکی از زنان گفت: یکی از کنیزان حضرتش را احتمال حملی است.
خلیفه نحریر خادم را بر او موکل گردانید که بر احوال او مطّلع باشد تا صدق و کذب آن سخن ظاهر شود.
بعد از آن متوجه تجهیز حضرتش شد، همه بازارها تعطیل شدند، صغیر و کبیر و ضیع و شریف خلایق در تشییع جنازه آن برگزیده خالق جمع آمدند. پدرم - که وزیر خلیفه بود - با سایر وزرا و نویسندگان و اتباع خلیفه و بنی هاشم و علویان به تجهیز آن امام زمان حاضر شدند. در آن روز سامرّا از کثرت ناله و شیون و گریه مردم مانند صحرای قیامت بود.
چون از غسل و کفن آن جناب فارغ شدند، خلیفه، ابوعیسی را فرستاد که بر آن جناب نماز گزارد. چون جنازه آن جناب را برای نماز بر زمین گذاشتند، ابوعیسی به نزدیک جنازه شریف حضرت آمد و کفن را از روی مبارک آن حضرت دور کرد و برای رفع تهمت خلیفه، علویان، هاشمیان، امرا، وزرا، نویسندگان، قضات، علما و سایر اشراف و اعیان را نزدیک طلبید و گفت: بیایید و ببینید این حسن بن علی فرزندزاده امام رضا علیه السلام است که بر فراش خود به مرگ خود مرده است و کسی آسیبی به او نرسانیده است و در مدت مرض او اطّبا، قضات ، معتمدان و عدول حاضر بوده اند و بر احوال او مطّلع گردیده اند و بر این معنی شهادت می دهند.
آن گاه پیش ایستاد و بر آن حضرت نماز خواند و بعد از نماز، حضرت را در کنار پدر بزرگوار خود دفن کردند و بعد از آن، خلیفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد. زیرا که شنیده بود که فرزند حضرت بر عالم مستولی خواهد شد و اهل باطل را منقرض خواهد کرد، هر چند تفحص کردند چیزی از آن حضرت نیافتند و آن کنیز را که گمان حمل به او برده بودند تا دو سال تفحص احوال او می کردند و اثری ظاهر نشد.
پس موافق مذهب اهل سنت میراث آن حضرت را میان مادر و جعفر - که برادر آن جناب بود - قسمت کردند و مادرش دعوی کرد که من وصی اویم و نزد قاضی به ثبوت رسانید. باز خلیفه در تفحص فرزند آن جناب بود و دست از تجسس برنمی داشت.
پس جعفر به نزد پدر من آمد و گفت: می خواهم منصب برادرم را به من تفویض نمایی، من تقبل می نمایم که هر سال دویست هزار دینار طلا بدهم.
پدرم از استماع این سخن در خشم آمد و گفت: ای احمق! منصب برادر تو منصبی نیست که به مال و تقبل تو آن را گرفت و سال ها است که خلفا شمشیر کشیده اند و مردم را می کشند و زجر می نمایند که از اعتقاد امامت پدر و برادر تو برگردند و نتوانستند. اگر تو نزد شیعیان مرتبه امامت داری همه به سوی تو خواهند آمد و تو را احتیاج به خلیفه و دیگری نیست، و اگر نزد ایشان مرتبه نداری خلیفه و دیگری نمی توانند این مرتبه را برای تو تحصیل کنند.
پدرم با این سخن، خفّت عقل و سفاهت و عدم دیانت او را دانست. دستور داد که او را دیگر به مجلس راه ندهند و بعد از آن به مجلس پدرم راه نیافت تا پدرم از دنیا رفت و هنوز خلیفه در جست و جوی آن جناب است که بر آثار او مطّلع نمی شود و دست بر او نمی یابد.
ابن بابویه به سند معتبر از ابوالادیان روایت کرده است:
ابوالادیان گوید: من خدمتکار حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بودم، نامه های آن جناب را به شهرها می بردم، روزی آن حضرت در دوران همان بیماری که در اثر آن به عالم بقا رحلت فرمود، مرا طلبید و نامه ای به مداین نوشت و فرمود:
بعد از پانزده روز باز داخل سامرّا خواهی شد و صدای شیون از خانه من خواهی شنید و مرا در آن وقت غسل می دهند.
ابوالادیان گوید: ای سید! هرگاه این واقعه هایله رو دهد، امر امامت با کیست؟
فرمود: هر که جواب نامه های مرا از تو طلب کند، او بعد از من امام است.
گفتم: علامتی دیگر بفرما.
فرمود: هر که بر من نماز خواند، او جانشین من خواهد بود.
گفتم: علامتی دیگر بفرما.
فرمود: هر که بگوید که در همیان چه چیز است، او امام شماست.
ابوالادیان گوید: مهابت حضرت مانع شد که بپرسم که کدام همیان.
سپس من بیرون آمدم و نامه ها را به اهل مداین رسانیدم و جواب ها را گرفته، برگشتم. چنانچه حضرتش فرموده بود، بعد از پانزده روز داخل سامرّا شدم و صدای نوحه و شیون از منزل منور آن امام مطهر بلند شده بود. چون به در خانه آمدم، جعفر را دیدم که بر در خانه نشسته و شیعیان بر گرد او حلقه زده اند و او را تعزیت به وفات برادر و تهنیت به امامت خود می گویند.
من با خودم گفتم: اگر این امام است، امامت نوع دیگر شده است. این فاسق کی اهلیّت امامت دارد؟ زیرا که پیشتر او را می شناختم که شراب می خورد، قمار می باخت و طنبور می نواخت.
پیش رفتم و تعزیت و تهنیت گفتم و هیچ سوال از من نکرد، در این حال عقید خادم بیرون آمد و به جعفر خطاب کرد که برادرت را کفن کرده اند بیا و بر او نماز بخوان.
جعفر برخاست و شیعیان با او همراه شدند، چون به صحن خانه رسیدیم، دیدیم که حضرت امام حسن عسکری علیه السلام را کفن کرده بر روی نعش گذاشته اند.
جعفر پیش ایستاد که بر برادر اطهر خود نماز بخواند، چون خواست که تکبیر گوید، کودکی گندم گون، پیچیده موی و گشاده دندانی مانند پاره ماه از اندرون خانه بیرون آمد و ردای جعفر را کشید و گفت:
ای عمو! کنار بایست که من به نماز خواندن بر پدر خود از تو سزاوارترم.
جعفر کنار ایستاد و رنگش متغیر شد. آن کودک پیش ایستاد و بر پدر بزرگوار خود نماز خواند و آن جناب را در کنار امام هادی علیه السلام دفن کرد و متوجه من شد و فرمود:
ای بصری! جواب نامه را بده که با توست.
من پاسخ نامه را تسلیم کردم و با خودم گفتم: دو نشان از آن نشانه که حضرت امام حسن عسکری علیه السلام فرموده بود، ظاهر شد و یک علامت مانده است. بیرون آمد حاجز وشّاء به جعفر گفت: برای آن که حجت بر او تمام کند که او امام نیست، گفت: آن کودک کی بود؟
جعفر گفت: والله! من هرگز او را ندیده بودم و نمی شناختم.
در این حالت جماعتی از اهل قم آمدند و از احوال حضرت امام حسن عسکری علیه السلام پرسیدند.
چون دانستند که وفات یافته است، پرسیدند: امامت با کیست؟
مردم اشاره به سوی جعفر کردند. آنان نزدیک رفتند و تعزیت و تهنیت دادند و گفتند: با ما نامه ها و اموالی است بگو که نامه ها از چه جماعت است و مال ها چه مقدار است تا تسلیم نماییم.
جعفر برخاست و گفت: مردم از ما علم غیب می خواهند.
در آن حال خادم از جانب حضرت صاحب الامر علیه السلام بیرون آمد و گفت: با شما نامه فلان شخص و فلان و فلان هست و همیانی هست که در آن هزار اشرفی است و در آن میان، ده اشرفی است که طلا را روکش کرده اند.
آن ها نامه ها و مال ها را تسلیم کردند و گفتند: هر که تو را فرستاده است که این نامه ها و مال ها را بگیری، او امام زمان است و مراد امام حسن عسکری علیه السلام همین همیان بود.
جعفر نزد معتمد - که خلیفه به ناحق آن زمان بود - رفت و این واقعه را نقل کرد.
معتمد خدمتکاران خود را فرستاد که صیقل کنیز حضرت امام حسن عسکری علیه السلام را گرفتند که آن کودک را به ما نشان بده.
او انکار کرد و برای رفع مظنه آنان گفت: من از آن حضرت حملی دارم به این سبب او را به ابن ابی الشوارب قاضی سپردند که چون فرزند متولد شود بکشند.
ناگاه در همان دوران عبدالله بن یحیی وزیر مرد و صاحب الزنج در بصره خروج کرد و ایشان به حال خود درماندند و کنیز از خانه قاضی به خانه خود آمد.
همچنین به سند معتبر از محمد بن حسین این گونه روایت کرده است:
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال 260 هجری به هنگام نماز بامداد به سرای باقی رحلت فرمود و در همان شب نامه ای بسیار به دست مبارک خود به اهل مدینه نوشته بود.
در آن هنگام نزد حضرت فقط کنیز آن جناب - به نام صیقل و غلام آن جناب به نام عقید - حاضر بودند. آن کسی که مردم بر او مطلع نبودند، حضرت صاحب الامر علیه السلام بود.
عقید گوید: در آن وقت حضرت امام حسن علیه السلام آبی طلبید که با مصطکی جوشانیده بودند و خواست که بیاشامد، چون حاضر کردیم فرمود: اول آبی بیاورید که نماز بخوانم.
چون آب آوردیم، دستمالی در دامن خود گسترد، وضو ساخت و نماز بامداد را ادا کرد. وقتی کاسه آب مصطکی را - که جوشانیده بودند - گرفت بیاشامد، از غایت ضعف و شدت مرض، دست مبارکش می لرزید و کاسه بر دندان های شریف می خورد. چون آب را آشامید و صیقل قدح را گرفت روح مقدسش به عالم قدس پرواز نمود.
شهادت آن حضرت به اتفاق اکثر محدّثان و مورّخان در هشتم ماه ربیع الاول سال دویست و شصتم هجرت بود.
شیخ طوسی رحمةالله در کتاب مصباح ماه مذکور را نیز گفته است و اکثر علما گفته اند که شهادت آن حضرت در روز جمعه بود. بعضی روز چهارشنبه و بعضی روز یک شنبه نیز گفته اند.
از عمر شریف آن حضرت بیست و نه سال گذشته بود، بعضی بیست و هشت نیز گفته اند و مدت امامت آن حضرت نزدیک به شش سال بود.
ابن بابویه و دیگران گفته اند: معتمد، آن حضرت را با زهر شهید کرد.
در کتاب عیون المعجزات آمده است:
احمد بن اسحاق گوید: روزی به خدمت امام حسن عسکری علیه السلام رفتم.
حضرت فرمود: حال شما و شک و ریب مردم در مورد امام بعد از من چگونه است؟
گفتم: ای فرزند رسول الله! چون خبر ولادت سید ما و صاحب ما در قم به ما رسید صغیر و کبیر شیعیان قم به امامت آن جناب معتقد شدند.
حضرت فرمود: مگر نمی دانی که هرگز زمین خالی از حجّت خدا نخواهد بود؟

بخش سوم : نگاهی کوتاه به زندگانی حضرت امام مهدی علیه السلام

نگاهی گذرا به زندگی حضرت مهدی علیه السلام
میلاد نور
آن سپیده دم پرخاطره
پسرم سخن بگو!
نگرشی بر روایت
و...

نگاهی کوتاه به زندگانی حضرت امام مهدی علیه السلام

حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف ملقب به امام عصر و صاحب الزمان، فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است که نام شریفش مطابق نام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است.
حضرتش در سال 256 - یا 255 - هجری در سامرّا متولد شد و تا سال 260 هجری که پدر بزرگوارش شهید شد، تحت کفالت و تربیت پدر می زیست و از مردم پنهان و پوشیده بود و جز عده ای از خواص شیعه کسی به شرف ملاقات وی نایل نمی شد.
پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام که امامت در آن حضرت مستقر شد، به امر خدا غیبت اختیار کرد و جز با نوّاب خاص خود به کسی ظاهر نمی شد، جز در موارد استثنایی.(101)
فضایل بی کران حضرت مهدی علیه السلام هر انسان آگاه و اندیشمند را به خود جلب می نماید، آن گاه که در این دوران تاریک، روزنه ای نورانی می بیند بی اختیار به دنبال آن نور در حرکت است تا به وصال برسد، و از آنجایی که خود آن حضرت، از اسرار الهی است فضایلش نیز اسراری است که از آن افراد رازدار و با معرفت خواهد شد.