چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

توسلات مردم جرجان

قطب راوندی و دیگران از جعفر بن شریف جرجانی این گونه روایت کرده اند، وی گوید:
سالی که حج رفته بودم، در سامرّا خدمت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام رسیدم. مقداری از اموال شیعیان همراهم بود که باید به حضرت تقدیم می کردم، پس قصد کردم که از حضرت بپرسم مال ها را به چه کسی تحویل دهم؟
قبل از آن که بپرسم، حضرت نیت مرا خوانده و فرمود: آنچه نزد تو است به مبارک، خادم من بده.
به دستور حضرت عمل کرده و عرض کردم: شیعیان شما در جرجان به شما سلام رساندند.
فرمود: مگر بعد از اعمال حج به جرجان برنمی گردی؟
گفتم: چرا؟
فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز دیگر به جرجان برمی گردی و در روز جمعه، سوم ماه ربیع الثّانی، اول روز به شهر جرجان می رسی. به مردم اعلان کن که من در آخر همان روز به جرجان خواهم آمد امض راشداً همان خداوند تو را و آنچه همراه توست به سلامت خواهد رسانید. و بر اهل و اولاد خود به سلامت وارد می شوی و برای پسرت شریف، پسری متولد شده، نام او را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذار که به زودی خداوند او را به سرحد کمال می رساند و او از دوستان و اولیای ما می باشد.
عرض کردم: یابن رسول الله! ابراهیم بن اسماعیل جرجانی از شیعیان شما است و به اولیا و دوستانش بسیار احسان می کند و از مال و منال خود در هر سال بیشتر از صد هزار درهم به ایشان می دهد، و او یکی از متنعمین جرجان است.
حضرت دعایش کرده و فرمود: خدا به ابواسحاق ابراهیم بن اسماعیل در عوض احسانی که به شیعیان ما می کند جزای خیر دهد و گناهان او را بیامرزد، و پسری روزی او فرماید که صحیح الأعضا و قائل به حق باشد. به او بگو که حسن بن علی فرمود: نام پسرت را احمد بگذار.
راوی گوید: از خدمت آن حضرت بیرون آمدم و همان گونه که حضرت فرموده بود، اول روز جمعه، سوم ربیع الثانی وارد جرجان شدم، چون دوستان برای دیدن من آمدند به آنها خبر دادم که حضرت عسکری علیه السلام وعده داده اند که آخر روز به اینجا تشریف می آورند.
همه خوشحال شده و سوالات خود را جمع کردند و حوائج را مدّنظر گرفتند تا به واسطه حضرت و توسل به آن بزرگوار مسائل آنها جواب داده و حوائجشان برطرف شود.
هنگامی که نماز ظهر و عصر را خواندیم همه در خانه من جمع شدند. به خدا قسم! بدون این که ما توجه کنیم، ناگاه آن حضرت را دیدیم که بر ما وارد شد و سلام کرد و همه احترام کرده، دست حضرت را بوسیدیم.
حضرت فرمود: من به جعفر بن شریف وعده کرده بودم که در آخر این روز به نزد شما بیایم، نماز ظهر و عصر را در سامرّا به جا آوردم و به جانب شما آمدم تا با شما تجدید عهد کنم. همه سوالات و حاجات خود را جمع کنید.
اولین کسی که شروع به سوال کردن نمود، نضر بن جابر بود که عرض کرد: یابن رسول الله! همانا چند ماهی است که چشم فرزندم فاسد شده، از خدا بخواه و دعا کن تا چشم او را به او برگرداند.
حضرت فرمود: او را بیاور.
وقتی آوردند، دست مبارک خود را به چشمان او کشید و چشمانش سالم شد.
بعد یک به یک حضار آمدند و حاجت خود را خواستند و حضرت حاجات آنان را برآورد، تا این که حاجات همه روا شد و در حق همگی دعا فرمود و در همان روز به سامرّا برگشت.(62)
شاعر چه زیبا سروده:
آن که از سامرّا یک لحظه رود در جرجان - نسزد بهر نثار قدم او جز، جان

امّت جدّت را دریاب!

در خرائج راوندی آمده است:
علی بن حسن بن شاپور گوید:
در سامرّا قحطی شدیدی رخ داد و متوکّل امر نمود که همه مردم آن سامان برای استسقاء و طلب باران بیرون روند. مسلمانان سه روز به صحرا رفتند و دعا کردند و اثری نیافتند.
روز چهارم جاثلیق با جماعتی از نصاری و رهبانان رفتند و در میان آنها راهبی بود، همین که آن راهب دست به سوی آسمان برداشت باران شروع به باریدن کرد.
از این رو مسلمانانی که ایمانشان ضعیف بود به دین خود مشکوک شدند و به کیش نصرانیت متمایل شدند.
سپس متوکّل امر نمود حضرت امام حسن عسکری علیه السلام را از زندان بیرون آوردند( ) و به او عرض کرد: یابن رسول الله! امت جدت را دریاب که هلاک شدند و از دین خارج شدند.
حضرت فرمود: فردا به صحرا می رویم و شک و شبهه را برطرف می کنم.
آنگاه که جاثلیق با رهبانان در روز سوم نیز برای استسقاء به صحرا رفتند و حضرت امام حسن عسکری علیه السلام هم با چند نفر از اصحاب و یاران خود تشریف بردند و همین که راهب دستش را برای دعا بلند کرد، حضرت عسکری علیه السلام به یکی از غلامان خود فرمود: برو دست راهب را بگیر و هرچه بین انگشتانش یافتی بیاور تا مطلب بر همه آشکار شود و اشکال برطرف گردد.
آن غلام رفت و بین انگشتان راهب استخوانی یافت. آن را خدمت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام آورد.
حضرت فرمود: ای راهب! اکنون دعا کن.
آسمان ابری بود، ابر بشکافت و خورشید نمایان شد و دیگر دعای نصاری به جایی نرسید و سودی نبخشید و متوکّل گفت: یابن رسول الله! این استخوان که بین انگشتان راهب بود، چه بود؟
فرمود: این راهب به قبر پیامبری از پیامبران خدا گذشت و این استخوان را به دست آورد و اثر استخوان پیامبر این است که چون مکشوف شود آسمان می بارد.
بنابر نقل دیگری: خود آن حضرت با آداب و شرایط دعا فرمود و باران بارید و رفع قحطی و گرانی گردید و شبهه و شک مردم هم برطرف شد.(63)

فصل چهارم : مسافرت های امام حسن عسکری علیه السلام و اجمالی دیگر از ویژگی های والایش

امام عسکری علیه السلام سفری از مدینه به شام، ری و قم کرده و قرآنی به دست خط حضرت علی بن ابی طالب علیهماالسلام در این سفر حمایل کرده بود. وقتی حضرتش به لواسان نزول اجلال فرمود، در آنجا اعلامیه ای صادر کرد که باید تمام مسلمانان جهان مساجد بسیاری بسازند.
به قدری این فرمان اثر بخشید که در یک روز 70 مسجد بنا کردند، از آنجا به بغداد تشریف برد و چون به شهر سامرّا رسید، معتصم عباسی از نیروی ارتش نیرومند آن حضرت بیمناک شد و قرار شد سان قشون بدهند و ارتش را رژه ببیند - معتصم فرمان داد هر یک از سربازانش از محل حرکت خود کیسه خاکی بردارند و در ایستگاه و محل توقف روی هم بریزند این خاک تپه عظیم شد -.
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام هم فرمود: تو هم از قشون ما سانی ببین و نیروی آسمانی خود را بین آسمان و زمین نشان او داد.
بسیاری با خلیفه این دو عسکر را دیدند و وجه تسمیه عسکریین از او بود.
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در نظر درباریان و رجال دولت خلفای عباسی، اشراف و اعیان حجاز و عراق و ایران و ذراری و فرماندهان بنی عباس همه جا محترم و گرامی بود. او دارای علم و زهد، پارسایی و بزرگ منشی، سخاوت و سطوت، سیادت و هیبت و عظمت خاصی بوده است.
مسافرت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام به ایران و عراق مردم را متوجه خاندان آل علی و سیادت بنی فاطمی کرد.
عبیدالله بن خاقان مکارم اخلاقی او را می ستاید:
اگر خلافت از خاندان عباسی خارج می شد، هیچ کس جز امام حسن عسکری علیه السلام لایق و سزاوار آن مقام و منصب نبوده، او برازنده زعامت و امامت بوده، او در علم متفرد و در تفسیر قرآن متخصص و اهمیتی به سزا در این فن داشت.
تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام اگرچه ناقص مانده، ولی از مهمترین تفاسیر قرآن است. او ملجاء و پناه شیعیان و فرقه امامیه، سازمانی در عراق، ایران، حجاز، مصر و اسپانیا داشته که هسته مرکزی آن ها در سامرّا و چرخ آن بر محور وجود امام یازدهم می چرخد.
مردم مسلمان که از هشتصد میلیون می گذشت از اطراف عالم برای اخذ مسائل دینی خود کتباً و شفاهاً یا به وسیله نمایندگان به حضرت امام حسن عسکری علیه السلام مراجعه می کردند، در حلم و بردباری، گذشت بی مانندی داشت.
با آن همه اذیت و آزار که معتمد خلیفه عباسی به آن حضرت کرد، وقتی خواست که دعایی در حق او بفرماید، امام حسن عسکری علیه السلام مضایقه از این درخواست نکرد.
امام یازدهم از گناه غلامان - که لغزش می کردند و مرتکب خلافی می شدند - به زودی می گذشت و به آنها احسان فراوان می کرد، همیشه سعی داشت از آلام و اسقام آنها بکاهد.
آن گونه که پیشتر بیان شد، آن حضرت زاهدترین و عابدترین مردم عصر بود، مانند اجداد کبارش به عبادت و بندگی می پرداخت، روزها در حال روزه و شب ها در حال نماز می گذرانید.
آن حضرت کم می گفت و بسیار می شنید. گوش به حوائج مردم می داد و بسیار به آنها می بخشید که در رحلتش شهر سامرّا یکپارچه گریه و ضجه گردید. تمام مردم از خوان نعمتش برخوردار شده بودند، هر کسی شرفیاب می شد و حیا می کرد عرض حاجت کند، قبل از عرض تقاضا می فرمود: او را اکرام و انعام نمایند.
تقاضای ارباب حوائج را قبل از اظهار برمی آورد و این کار عادی روزانه او بود.
محمد بن علی عباسی سر راه به او برخورد، اظهار تنگدستی کرد.
امام حسن عسکری علیه السلام به غلام خود فرمود: هرچه داری به او بده، صد دینار طلا به همراه داشت به او بخشید.
ابویوسف قصیر عباسی گفت: خداوند به من اولادی داده که برای مخارج او در عسرت بودم و آنچه به دربار خلفای عباسی می رفتم و به رجال و اشراف آن نامه می نوشتم، همه مرا فراموش می کردند، حق داشتند زیرا همه مست شهوات بودند و اگر منطق شهوتی پیش می آمد، توجه بخصوصی می کردند، چون به طرف خانه امام حسن عسکری علیه السلام رفتم بدون معطلی بسته ای به من داد که چهارصد دینار داشت و کلیه حوائج من برآورده شد.
امام حسن عسکری علیه السلام برای علی به جعفر همیانی دویست هزار دینار در دو دفعه فرستاد تا به اصحاب و یارانش تقسیم کند.
امام حسن عسکری علیه السلام به زبان های زنده ملل اسلامی آن روز سخن می گفت و همه تعجب می کردند، حضرتش در حل مشکلات مسائل با چینی، ژاپنی، افغانی، ترک و هندی به زبان خودشان سخن می گفت.
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام از شش سال امامتش سه سال در زندان بود و در تمام این مدت با خوش صورتی و خوش اخلاقی و دانش و زهد با مردم ملاقات می کرد و از این جهت که همیشه به عبادت و حسن معاشرت می پرداخت، مورد احترام وزرای عباسی - که اکثر ایرانی بودند - قرار گرفت، چنان که هنگامی که پس از شهادت پدر از خانه بیرون آمد، الموفق ولیعهد عباسی حضرتش را در آغوش گرفت و او را بوسید.
هنگامی که زندانی بود، زندانبان او صالح بن وصیف دو غلام شریر بر او موکل ساخت تا شاید زجرش دهند و بکشند.
ولی آن دو غلام در نتیجه معاشرت با آن حضرت مومن و روزه دار شده بودند و ترس عجیبی از وی در دلشان راه یافته بود و می گفتند: این زندانی روزها روزه می گیرد و شب ها تا بامداد عبادت خدا می کند و با کسی سخن نمی گوید.
می نویسند: علم آن حضرت به اندازه ای بود که یعقوب اسحاق کندی عالم شهیر و فیلسوف کبیر عرب - که حکیم ابونصر فارابی شاگرد مکتب وی بوده است - در مباحثه آن حضرت درمانده گشت و کتابی را که در تناقض قرآن نوشته بود سوزانید.
متوکّل عباسی به مردی طبیعی مسلک گفت: برو به نزد امام حسن عسکری علیه السلام و بدان که وی داناترین افراد جهان است و در زیر آسمان یگانه است.
علمای بزرگ مسیحی که معاصرش بودند چنان متوجه دانش و کرامات او شده بودند که او را مسیح می پنداشتند.
آن حضرت گندم گون، گشاده چشم، خوش صورت، بلندقامت و نیکواندام بود.
عبدالله خاقان وزیر متوکّل عباسی با تکبر بسیاری که داشت هر وقت امام را می دید برمی خاست و بر مسند وزارت خود می نشانید و همواره در موقع گفت و گوی با آن حضرت تکیه کلامش جمله (پدر و مادرم فدای تو باد) بود و می گفت: در سامرّا کسی را چون آن حضرت ندیده ام.
آن حضرت عابدترین و داناترین مردم روزگار خود و پیوسته عابد و روزه دار بود.
به پدرش شباهت تامّی داشت و همه کس برای احترامش برپا می خاست، یا اگر سوار بود فرود می آمد، آن حضرت حتی دشمنان خود را دعا می کرد و شب ها را به دعا و مناجات سپری می ساخت. بسیار بخشنده بود و هر گاه سائلی بر او سر راه می گرفت، هرچه داشت به او می داد. دو مرتبه برای مردم نیازمند به نام علی بن جعفر دویست هزار دینار فرستاد، ولی او برای آن که امام را دشمنانش ضرر نرسانند، آن وجه را پس فرستاد.
پسر عبدالله خاقان می گفت: من پیوسته احوال آن حضرت را از مردم می پرسیدم و پیوسته همه مردم را نسبت به او فروتن و معترف به بزرگواریش می یافتم.
آن جمله علاوه بر آن که با مردم کمتر معاشرت می کرد. اغلب اوقات نیز از معاشرت با شیعیان خود ممنوع و زندانی بود.
خلیفه او را به مردی به نام نحریر سپرد تا بر او سخت گیرد و سرانجام با صواب دید خلیفه آن را در مکانی به نام برکة السباع نزد شیران و ددان، انداخت ولی شیران به دور آن حضرت گرد آمدند و حضرت را ضرری نرساندند.
خلیفه چون این بدید بترسید و آن حضرت را آزاد کرد.
در نزدیک سامرّا صومعه ای بود به نام دیر العاقول بود که رئیس آن، عاقول نام داشت و بزرگ مسیحیان بود. روزی عاقول به نزد امام حسن عسکری علیه السلام آمد و اسلام آورد و جامه سفید پوشید.
چون علت مسلمان شدن را از او پرسیدند، پاسخ داد: از امام حسن عسکری علیه السلام کراماتی دیدم و علاماتی مشاهده کردم که در مسیح دیده شده بود. از این رو بدو ایمان آوردم.
آن حضرت بسیار بخشنده بود و نیازمندان را پیش از آن که سوال کنند به قدری که دلخواهشان بود، می بخشید و بی نیازشان می نمود.
از آن حضرت تفسیر قرآن هم باقی است، نکته قابل توجه این است که آن حضرت و پدرش امام هادی علیه السلام کمتر خود را آشکار می کردند و این امر را مقدمه ای برای امام دوازدهم قرار داده بودند تا امر غیبت بعداً در نزد شیعیان امری عجیب به نظر نرسد.
همان گونه که پیشتر اشاره شد از جمله سفرهای امام حسن عسکری علیه السلام در عصر روز جمعه بود که به طی الارض خود را از سامرّا به گرگان نزد شیعیان رسانید و به آنان محبت کرد و سوالات ایشان را پاسخ گفت و چشم کور پسر نصر بن جابر را که یکی از بزرگان بود، بینا ساخت و غروب همان روز نیز به سامرّا برگشت، ولی باید دانست که حضرت قبلاً این طی الارض را با تعیین زمان به شیعیان گرگان، خود خبر داده بود.
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در عمر کوتاه خود خدمت بسیاری به عالم اسلام و مسلمین فرمود و در یک مسافرت طولانی خود جنبشی از علم و دین در مردم به وجود آورد که کمتر نظیر داشت، هنوز در قم، ساوه، شام، و ری صحبت از مآثر حضرت عسکری علیه السلام است.