چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

شکوه از فقر و تنگدستی

محمد بن حمزه طی نامه ای به امام حسن عسکری علیه السلام نوشت و به وسیله ابوهاشم جعفری خدمت آن امام فرستاد و از آن حضرت درخواست کرد که به توجه آن بزرگوار از فقرا و تنگدستی نجات یابد.
حضرت در جواب او مرقوم داشت:
خداوند تعالی فقر تو را رفع کرد و از این به بعد از نظر اقتصادی در رفاه و راحتی هستی، زیرا پسرعمویت به نام یحیی، مرده و وارثی جز تو ندارد، صد هزار درهم از او مانده که همین روزها به تو می رسد، در هزینه زندگی میانه رو و از تبذیر و اسراف برکنار باش که تبذیر از افعال شیطان است که اءنَّ المبذّرین کانوا اءخوان الشیاطین.
راوی گوید: پس از چند روز نوشته حضرت به دستم رسید و از تاریخ آن معلوم شد که در همان روزی که حضرت جواب نامه مرا نوشته، پسرعمویم در حران وفات یافته و همان مبلغ از مال او را آوردند و به من دادند و چنان که حضرت فرموده بود، بی نیاز شدم و من به طریق شایسته خرج نمودم.(61)

توسلات مردم جرجان

قطب راوندی و دیگران از جعفر بن شریف جرجانی این گونه روایت کرده اند، وی گوید:
سالی که حج رفته بودم، در سامرّا خدمت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام رسیدم. مقداری از اموال شیعیان همراهم بود که باید به حضرت تقدیم می کردم، پس قصد کردم که از حضرت بپرسم مال ها را به چه کسی تحویل دهم؟
قبل از آن که بپرسم، حضرت نیت مرا خوانده و فرمود: آنچه نزد تو است به مبارک، خادم من بده.
به دستور حضرت عمل کرده و عرض کردم: شیعیان شما در جرجان به شما سلام رساندند.
فرمود: مگر بعد از اعمال حج به جرجان برنمی گردی؟
گفتم: چرا؟
فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز دیگر به جرجان برمی گردی و در روز جمعه، سوم ماه ربیع الثّانی، اول روز به شهر جرجان می رسی. به مردم اعلان کن که من در آخر همان روز به جرجان خواهم آمد امض راشداً همان خداوند تو را و آنچه همراه توست به سلامت خواهد رسانید. و بر اهل و اولاد خود به سلامت وارد می شوی و برای پسرت شریف، پسری متولد شده، نام او را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذار که به زودی خداوند او را به سرحد کمال می رساند و او از دوستان و اولیای ما می باشد.
عرض کردم: یابن رسول الله! ابراهیم بن اسماعیل جرجانی از شیعیان شما است و به اولیا و دوستانش بسیار احسان می کند و از مال و منال خود در هر سال بیشتر از صد هزار درهم به ایشان می دهد، و او یکی از متنعمین جرجان است.
حضرت دعایش کرده و فرمود: خدا به ابواسحاق ابراهیم بن اسماعیل در عوض احسانی که به شیعیان ما می کند جزای خیر دهد و گناهان او را بیامرزد، و پسری روزی او فرماید که صحیح الأعضا و قائل به حق باشد. به او بگو که حسن بن علی فرمود: نام پسرت را احمد بگذار.
راوی گوید: از خدمت آن حضرت بیرون آمدم و همان گونه که حضرت فرموده بود، اول روز جمعه، سوم ربیع الثانی وارد جرجان شدم، چون دوستان برای دیدن من آمدند به آنها خبر دادم که حضرت عسکری علیه السلام وعده داده اند که آخر روز به اینجا تشریف می آورند.
همه خوشحال شده و سوالات خود را جمع کردند و حوائج را مدّنظر گرفتند تا به واسطه حضرت و توسل به آن بزرگوار مسائل آنها جواب داده و حوائجشان برطرف شود.
هنگامی که نماز ظهر و عصر را خواندیم همه در خانه من جمع شدند. به خدا قسم! بدون این که ما توجه کنیم، ناگاه آن حضرت را دیدیم که بر ما وارد شد و سلام کرد و همه احترام کرده، دست حضرت را بوسیدیم.
حضرت فرمود: من به جعفر بن شریف وعده کرده بودم که در آخر این روز به نزد شما بیایم، نماز ظهر و عصر را در سامرّا به جا آوردم و به جانب شما آمدم تا با شما تجدید عهد کنم. همه سوالات و حاجات خود را جمع کنید.
اولین کسی که شروع به سوال کردن نمود، نضر بن جابر بود که عرض کرد: یابن رسول الله! همانا چند ماهی است که چشم فرزندم فاسد شده، از خدا بخواه و دعا کن تا چشم او را به او برگرداند.
حضرت فرمود: او را بیاور.
وقتی آوردند، دست مبارک خود را به چشمان او کشید و چشمانش سالم شد.
بعد یک به یک حضار آمدند و حاجت خود را خواستند و حضرت حاجات آنان را برآورد، تا این که حاجات همه روا شد و در حق همگی دعا فرمود و در همان روز به سامرّا برگشت.(62)
شاعر چه زیبا سروده:
آن که از سامرّا یک لحظه رود در جرجان - نسزد بهر نثار قدم او جز، جان

امّت جدّت را دریاب!

در خرائج راوندی آمده است:
علی بن حسن بن شاپور گوید:
در سامرّا قحطی شدیدی رخ داد و متوکّل امر نمود که همه مردم آن سامان برای استسقاء و طلب باران بیرون روند. مسلمانان سه روز به صحرا رفتند و دعا کردند و اثری نیافتند.
روز چهارم جاثلیق با جماعتی از نصاری و رهبانان رفتند و در میان آنها راهبی بود، همین که آن راهب دست به سوی آسمان برداشت باران شروع به باریدن کرد.
از این رو مسلمانانی که ایمانشان ضعیف بود به دین خود مشکوک شدند و به کیش نصرانیت متمایل شدند.
سپس متوکّل امر نمود حضرت امام حسن عسکری علیه السلام را از زندان بیرون آوردند( ) و به او عرض کرد: یابن رسول الله! امت جدت را دریاب که هلاک شدند و از دین خارج شدند.
حضرت فرمود: فردا به صحرا می رویم و شک و شبهه را برطرف می کنم.
آنگاه که جاثلیق با رهبانان در روز سوم نیز برای استسقاء به صحرا رفتند و حضرت امام حسن عسکری علیه السلام هم با چند نفر از اصحاب و یاران خود تشریف بردند و همین که راهب دستش را برای دعا بلند کرد، حضرت عسکری علیه السلام به یکی از غلامان خود فرمود: برو دست راهب را بگیر و هرچه بین انگشتانش یافتی بیاور تا مطلب بر همه آشکار شود و اشکال برطرف گردد.
آن غلام رفت و بین انگشتان راهب استخوانی یافت. آن را خدمت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام آورد.
حضرت فرمود: ای راهب! اکنون دعا کن.
آسمان ابری بود، ابر بشکافت و خورشید نمایان شد و دیگر دعای نصاری به جایی نرسید و سودی نبخشید و متوکّل گفت: یابن رسول الله! این استخوان که بین انگشتان راهب بود، چه بود؟
فرمود: این راهب به قبر پیامبری از پیامبران خدا گذشت و این استخوان را به دست آورد و اثر استخوان پیامبر این است که چون مکشوف شود آسمان می بارد.
بنابر نقل دیگری: خود آن حضرت با آداب و شرایط دعا فرمود و باران بارید و رفع قحطی و گرانی گردید و شبهه و شک مردم هم برطرف شد.(63)