چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

رهایی از زندان

ابوهاشم جعفری گوید:
من در زمان امام حسن عسکری علیه السلام در زندان مهدی بن الواثق عباسی در تنگنا بودم. به حضرتش شکوه کردم فرمود:
فی هذه الیلة یتبز الله عمره؛
همین امشب خداوند عمر مهدی را قطع خواهد کرد.
صبح آن روز ترکان ریختند و مهدی را کشتند.
در نقل دیگری آمده است:
ابوهاشم جعفری گوید: به امام حسن عسکری علیه السلام از تنگی زندان و سختی زنجیر شکایت کردم.
حضرتش در جواب مرقوم فرمود:
أنت مصلّی الظهر الیوم فی منزلک.
تو امروز نماز ظهر را در منزل خود خواهی خواند.
من همان روز وقت ظهر از زندان آزاد و نماز ظهر را در منزل خود خواندم.

عنایت به برادر

معتمد امام حسن عسکری علیه السلام را با برادرش جعفر در دست علی بن حزین زندانی کرد و پیوسته از او، حال حضرت را می پرسید.
او می گفت: روزها روزه دار و شب ها در عبادت است.
تا آن که روزی پرسید و علی همان جواب را داد.
معتمد گفت: همین ساعت نزد او برو و به او از جانب من سلام برسان و بگو: برو به منزلت به سلامت.
علی گفت: به سوی زندان رفتم، دیدم بر درب زندان الاغی زین کرده مهیّا است، وارد زندان شدم، دیدم آن حضرت نشسته و کفش و عبای خود را پوشیده و آماده بیرون شدن از زندان و به منزل رفتن است. چون مرا دید برخاست، من رسالت خود را ادا کردم.
حضرت به الاغ سوار شد، ایستاد.
عرض کردم: برای چه ایستاده ای ای آقای من؟
فرمود: تا جعفر بیاید.
عرض کردم: من به رهایی شما مأمورم.
فرمود: برو به خلیفه بگو: ما با هم از یک خانه آمده ایم، این چگونه می شود؟
آن مرد رفت و برگشت و گفت: خلیفه گفت: من جعفر را به خاطر تو آزاد کردم.

چرا از دیدار ما غافلی؟

محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر گوید:
پریشانی ما به نهایت رسید. به پدرم گفتم: کرم و سخاوت ابی محمد امام حسن عسکری علیه السلام مشهور است. خوب است ما هم به سراغ او برویم امید است به ما نیز اکرام و انعام نماید.
رهسپار منزل حضرت شدیم، در راه پدرم گفت: سخت محتاجم و اگر حضرت پانصد درهم به من بدهد و دویست درهم آن را هزینه پوشاک و دویست درهم آن را صرف خوراک و صد درهم را هم جهت مایحتاج اهل و عیالم قرار دهم خوب است.
من هم از خاطرم گذشت که اگر حضرت سیصد درهم به من بدهد تا الاغی بخرم و اسباب معیشت فراهم آورم و بقیه را صرف دامادی کنم خوب است.
به در خانه حضرت رسیدیم، غلامی بیرون آمد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش وارد شوند.
سلام و احوالپرسی کردیم. حضرت به پدرم فرمود: چرا از دیدن ما غافلی؟
عرض کرد: هم تنبلی و هم مشغولیت مانع شده است.
ساعتی نشستیم و چون خواستیم بیرون بیاییم، به دهلیز خانه که رسیدیم غلامی آمد و کیسه ای به دست پدرم داد و گفت: پانصد درهم است، دویست درهم برای هزینه پوشاک و دویست درهم برای خوراک و صد درهم برای مایحتاج زندگی.
و کیسه ای هم به من داد و گفت: سیصد درهم است، و همان گونه که نیت کرده بودیم، یکی یکی را بیان فرمود.
اما من قصد کرده بودم به جبل روم و از آنجا همسر انتخاب کنم، فرمود: به جبل مرو، بلکه به سورا برو که تو را در آنجا گشایش کار است.
من به فرموده حضرتش عمل کردم و به سورا رفتم و مرا در آنجا نفع های بسیاری به دست آمد و امروز از برکت آن، صاحب دوهزار دینارم و همواره در ترقّی هستم.(60)