چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

شرم نکن! حاجت خود را بطلب

ابن شهرآشوب روایت کرده که ابوهاشم گوید:
وقتی در ضیق و تنگی معاش بودم خواستم از امام حسن عسکری علیه السلام معونه طلب کنم. خجالت کشیدم چون به منزل خود رفتم، آن حضرت صد اشرفی به من فرستاد و مرقوم فرموده بود:
اذا کانت لک حاجة فلا تستحیی و لا تحتشم و اطلبها، فاءنک تری ما تحب ان شاء الله.
هرگاه حاجتی داشته باشی خجالت مکش و شرم مکن و آن را از ما طلب کن که آنچه دوست داری خواهی دید ان شاء الله.
در خرایج راوندی آمده است:
عیسی بن صبیح گوید: من در زندان بودم که امام حسن عسکری علیه السلام را نیز آوردند و در بند من زندانی نمودند. من به مقام حضرت عارف بودم. حضرتش به من متوجه شد و فرمود:
لک خمس و ستّون سنة و شهر و یومان.
تو شصت و پنج سال و یک ماه و دو روز عمر کرده ای.
من کتاب دعایی همراه داشتم که تاریخ ولادت من در آن ثبت بود. به آن رجوع کردم، دیدم چنان است که حضرتش خبر داد.
پس به من فرمود:
هل رزقت من ولد؟
آیا فرزندی روزی تو شده است؟
عرض کردم: نه.
فرمود:
اللهم ارزقه ولداً یکون له عضداً.
خدایا! به او فرزندی روزی نما که قوت بازوی او باشد، همانا فرزند خوب قوت و بازویی است.
آن گاه به این شعر متمثل شد:
من کان ذا ولد یدرک ظلامته - اءن الذلیل الّذی لیست له عضدا
هر که صاحب فرزند باشد، داد خود را می گیرد، به راستی که ذلیل کسی است که قوت بازویی ندارد.
عرض کردم: شما هم فرزند دارید؟
فرمود:
ای والله! سیکون لی ولداً یملأ الأرض قسطاً و عدلاً فأما الآن فلا.
آری، به خدا قسم! به زودی خداوند تعالی پسری بر من کرامت فرماید که زمین را از عدل و داد لبریز خواهد کرد. اما اکنون فرزندی ندارم.
آن وقت حضرت متمثّل به این شعر شد:
لعلّک یوماً أن ترانی کأنّما - بنی حوالی الاُسود اللوابد
فاءنّ تمیماً قبل أن تلد الحصی - أقام زماناً و هو فی الناس واحد

رهایی از زندان

ابوهاشم جعفری گوید:
من در زمان امام حسن عسکری علیه السلام در زندان مهدی بن الواثق عباسی در تنگنا بودم. به حضرتش شکوه کردم فرمود:
فی هذه الیلة یتبز الله عمره؛
همین امشب خداوند عمر مهدی را قطع خواهد کرد.
صبح آن روز ترکان ریختند و مهدی را کشتند.
در نقل دیگری آمده است:
ابوهاشم جعفری گوید: به امام حسن عسکری علیه السلام از تنگی زندان و سختی زنجیر شکایت کردم.
حضرتش در جواب مرقوم فرمود:
أنت مصلّی الظهر الیوم فی منزلک.
تو امروز نماز ظهر را در منزل خود خواهی خواند.
من همان روز وقت ظهر از زندان آزاد و نماز ظهر را در منزل خود خواندم.

عنایت به برادر

معتمد امام حسن عسکری علیه السلام را با برادرش جعفر در دست علی بن حزین زندانی کرد و پیوسته از او، حال حضرت را می پرسید.
او می گفت: روزها روزه دار و شب ها در عبادت است.
تا آن که روزی پرسید و علی همان جواب را داد.
معتمد گفت: همین ساعت نزد او برو و به او از جانب من سلام برسان و بگو: برو به منزلت به سلامت.
علی گفت: به سوی زندان رفتم، دیدم بر درب زندان الاغی زین کرده مهیّا است، وارد زندان شدم، دیدم آن حضرت نشسته و کفش و عبای خود را پوشیده و آماده بیرون شدن از زندان و به منزل رفتن است. چون مرا دید برخاست، من رسالت خود را ادا کردم.
حضرت به الاغ سوار شد، ایستاد.
عرض کردم: برای چه ایستاده ای ای آقای من؟
فرمود: تا جعفر بیاید.
عرض کردم: من به رهایی شما مأمورم.
فرمود: برو به خلیفه بگو: ما با هم از یک خانه آمده ایم، این چگونه می شود؟
آن مرد رفت و برگشت و گفت: خلیفه گفت: من جعفر را به خاطر تو آزاد کردم.