چهره های درخشان سامرّاء حضرت امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام

نویسنده : حاج شیخ علی ربانی خلخالی

مردم قم و پناه بردن به پیشوای نور

در زمان امام حسن عسکری علیه السلام شخصی به نام ابن بغا بود. او از طاغوت های زمان بود و یکی از فرماندهان بنی عباس به شمار می رفت، بسیاری از بی گناهان را کشت و هرگز از جنایت و ستمگری دریغ نورزید. متون تاریخی حکایات غریبی از او نقل کرده اند از آن جمله آمده است:
حکام بنی عباس او را به قم فرستادند تا مردم قم را گوش مالی دهد. او پیش از ورود به قم به یکی از شهرها رفته بود و با مردم آن شهر جنگید و بر آنها مسلط گردید و سه روز شهر را برای ارتش خود مباح اعلام کرد( )
نوشته اند: تا زمان مأمون از اهل قم مالیات می گرفتند؛ مالیاتی که گرفتن آن حرام بوده و می باشد، مقدار مالیاتی که از اهل قم می گرفتند دو میلیون دینار (معادل دو میلیون رأس گوسفند) بود و سالیانه از آنان گرفته می شد.
آنان خواسته بودند تا حاکم مرکز درآمدشان را برآورد کند و بر اساس آن مالیات بگیرد، آنان پرداخت این مبلغ را خارج از توان خود اعلام کردند.
روشن است که تعیین چنین مالیاتی از دیگر موارد ستمگری عباسیان بود که به نام اسلام بر مردم روا می داشتند.
مأمون از این که مردم قم این گونه برخورد کردند، سخت برآشفت، لذا طاغوتی را فرستاد و آن ظالم عده ای از مردم را کشت و دستور داد از آن سال به بعد هفت میلیون دینار پرداخت کنند.این ماجرا گذشت تا این که متوکّل عباسی در زمان امام حسن عسکری علیه السلام ابن بغا را به قم فرستاد. تمام این داستان در کتاب های تاریخی از جمله در منتهی الآمال آمده و از حکایات عبرت آموز است که قرآن کریم با اشاره به ماجراهایی همانند آن می فرماید:
لقد کان فی قصصهم عبرة لأولی الألباب(57)
بنا به نقل تاریخ، مردم قم به امام حسن عسکری علیه السلام عرض حال نموده و گفتند:
ای فرزند رسول خدا! اگر ابن بغا به قم برسد هیچ چیزی را سالم نخواهد گذاشت، زیرا با آمدن به شهر قم، مردم را از دم تیغ گذرانده، به نوامیس مردم دست اندازی کرده، دارایی های مردم را غارت کرده و مزارع را به آتش می کشد و جز جنایت کار دیگری صورت نمی دهد.
مردم در عرض حال خود از خدمت امام علیه السلام خواستند که به دادشان برسد.
در روایت دیگری آمده است: حضرت امام حسن عسکری علیه السلام دعایی دارند(58) که آن را به اهل قم تعلیم فرمودند تا بخوانند. اهل قم نیز آن دعا را خواندند.
ابن بغا به قم آمد، ولی پس از توقف مختصری به سرعت از آن عبور کرد، در حالی که قم بهترین شهری بود که در مسیرش واقع شده بود، از جاهای دیگری هم عبور کرد و بسیاری از اهالی آن شهرها را کشت و دست به غارتگری زد و آن مردمان هم افراد بیچاره و مظلومی بودند، اما به سراغ اهل بیت علیهم السلام نرفته بودند.
بنابراین، تنها راه نجات بشر توسل به خدا و پیامبر و حب اهل بیت علیهم السلام است که چنانچه انسان وقتی در این راه گام نهاد، از جمله نجات یافتگان می شود، چرا که خدا برترین و قادرترین یاور و سرپرست است و اهل بیت علیهم السلام بهترین راهنما و منجی هستند.
طالیه مغنیه می نویسد:
منصور دوانقی خودش یک هزار نفر یا بیشتر، از فرزندان علی و فاطمه علیهماالسلام را کشت و دیگر عدد و آمار مقتولین شیعه به دست او به اندازه ای بود که به شمار درنیامد.(59)

بخشش با اعجاز

در خرایج راوندی آمده است: ابوهاشم گوید:
روزی امام حسن عسکری علیه السلام به مرکب سوار شد و به صحرا رفت من هم در خدمت حضرتش رفتم. در راه بدهکاریم از قلبم خطور نمود و منقلب شدم.
آن حضرت توجهی به من کرد و فرمود: خدا بدهکاری تو را ادا خواهد کرد.
آن گاه حضرتش از روی زین خم شد و با تازیانه خود خطی بر روی زمین کشید و فرمود: یا اباهاشم! بردار و کتمان کن.
پیاده شدم، دیدم شمش طلاست. من آن را برداشتم و در کنار کفش خود نهادم و مسرور سوار شدم که بدهکاریم ادا می شود. از قلبم خطور نمود که زمستان در پیش است هزینه زمستان و لباس خانواده فراهم نیست، چه کنم؟
دوباره آن امام رؤوف به من نظری نمود و خم شد با تازیانه خود بر روی زمین خطی کشید و فرمود: بردار.
فرود آمدم، شمش نقره ای بود برداشتم و در کنار کفش دیگر پنهان کردم. پس از بازگشت محاسبه کردم طلا مطابق بدهکاری و نقره مطابق هزینه زمستان شد.

شرم نکن! حاجت خود را بطلب

ابن شهرآشوب روایت کرده که ابوهاشم گوید:
وقتی در ضیق و تنگی معاش بودم خواستم از امام حسن عسکری علیه السلام معونه طلب کنم. خجالت کشیدم چون به منزل خود رفتم، آن حضرت صد اشرفی به من فرستاد و مرقوم فرموده بود:
اذا کانت لک حاجة فلا تستحیی و لا تحتشم و اطلبها، فاءنک تری ما تحب ان شاء الله.
هرگاه حاجتی داشته باشی خجالت مکش و شرم مکن و آن را از ما طلب کن که آنچه دوست داری خواهی دید ان شاء الله.
در خرایج راوندی آمده است:
عیسی بن صبیح گوید: من در زندان بودم که امام حسن عسکری علیه السلام را نیز آوردند و در بند من زندانی نمودند. من به مقام حضرت عارف بودم. حضرتش به من متوجه شد و فرمود:
لک خمس و ستّون سنة و شهر و یومان.
تو شصت و پنج سال و یک ماه و دو روز عمر کرده ای.
من کتاب دعایی همراه داشتم که تاریخ ولادت من در آن ثبت بود. به آن رجوع کردم، دیدم چنان است که حضرتش خبر داد.
پس به من فرمود:
هل رزقت من ولد؟
آیا فرزندی روزی تو شده است؟
عرض کردم: نه.
فرمود:
اللهم ارزقه ولداً یکون له عضداً.
خدایا! به او فرزندی روزی نما که قوت بازوی او باشد، همانا فرزند خوب قوت و بازویی است.
آن گاه به این شعر متمثل شد:
من کان ذا ولد یدرک ظلامته - اءن الذلیل الّذی لیست له عضدا
هر که صاحب فرزند باشد، داد خود را می گیرد، به راستی که ذلیل کسی است که قوت بازویی ندارد.
عرض کردم: شما هم فرزند دارید؟
فرمود:
ای والله! سیکون لی ولداً یملأ الأرض قسطاً و عدلاً فأما الآن فلا.
آری، به خدا قسم! به زودی خداوند تعالی پسری بر من کرامت فرماید که زمین را از عدل و داد لبریز خواهد کرد. اما اکنون فرزندی ندارم.
آن وقت حضرت متمثّل به این شعر شد:
لعلّک یوماً أن ترانی کأنّما - بنی حوالی الاُسود اللوابد
فاءنّ تمیماً قبل أن تلد الحصی - أقام زماناً و هو فی الناس واحد