فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

مناجات اشارات انفاس نور و آن خالص و روشن کننده اسرار پراکنده است

به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد
سالک گفت: آنگاه به من گفت: چه می گویی در: کیستم من در من؟
گفتم: وجود طلب و آرزوها و ناامیدی و رنج.
گفت: چه می گویی در او و آن؟ گفتم: هردو صفت سالک است، غیبت و حضور، تاریکی و نور، پرده سرائیان و پرده ها.
گفت: چه می گویی در پیوستگی جسمانی؟ گفتم: نتیجه پیوستگی روحانی است.
گفت: چه می گویی در توالد و تناسل؟ گفتم: نتیجه پیوستن و جدا شدن.
گفت: چه می گویی در نشأه برزخی؟ گفتم: آن الهی است.
گفت: آیا بازگشت شریف تر از نشأه برزخی نیست؟ گفتم: بازگشت در برزخ صحیح نیست و به برزخ چیزی از نشأه حادث نمی شود، بلکه آن نشأه در برزخ نقد بازگشت و منصوب بودن میان دنیا و آخرت است.
گفت: بازگشت به آغاز صحیح است؟ (چنان که آغاز کردید باز می گردید، اعراف / 9) . گفتم: آن در حکمت عدلیه است.
گفت: آیا بر اوان بیرون آمدن ذریه از پشت آدمیان تعقل می کنی؟
به او گفتم: چگونه نیندیشم در حالی که من نخستین گواه مهر، هستم.
گفت: پیمان دیگری جز آن پیمان می شناسی؟ گفتم: در آغاز وجود تدانی (میثاق انبیاء، آل عمران / 81) .
گفت: دو پیمان می بینم گفتم: جز این دو نیست.
شرح مناجات اشارات انفاس نور و آن خالص و روشن کننده اسرار پراکنده است.
به نام خداوند بخشنده مهربان و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد.
سالک سئوالی را از خود می پرسد که معمولا هر انسان سالک و عارفی با آن روبرو شده و آن را می پرسد.
چنان که اشاره شد انسان موجودی است که دارای سه رکن جسم و نفس و روح می باشد. انسان در ابتدای کودکی، هر سه رکن را به صورت دست نخورده در اختیار دارد، اما بسته به آن که در چه محیطی رشد یابد، ارکان وجودی او هم شکل می گیرد. ممکن است فردی تنها جسم خود را رشد دهد، در نتیجه نفس و روح او ضعیف می ماند، اگر انسان در محیطی ابتدایی و ساده زندگی کند به همان نسبت عقل او هم ساده می شود و به عکس اگر در جامعه ای پیچیده زندگی کند و با مسایل متعدد و پیچیده روبرو شود، در نتیجه آن محیط روی جسم و نفس و روح و عقل او تأثیرات مستقیم خواهد نهاد. به این ترتیب مجموعه ای از اهداف و ارزش ها، مسائل و مشکلات و کمبودها را درک خواهد کرد. اگر فردی در طلب دنیا باشد، رنج ها و ناامیدی های او مربوط به دنیاست، و اگر اهل معنا باشد، آرزوها و نومیدی ها، خواستها و رنج های او هم در این منظر تبیین شده و شکل می گیرد.
گفت چه می گویی در او و آن؟...... این و آن انسان خاکی و انسان معنوی و عالی است. منظور از عینیت یعنی توان جداشدن روح از جسم و از دنیاست و امکان باز شدن چشم لاهوتی برای دیدن عالم معنا و انوار آن و چیزهایی که برای انسان عادی در پرده و حجاب هستند، منظور از حضور این دنیاست.
گفت چه می گویی در پیوستگی جسمانی..... منظور آن است که انسان با شناخت جسم و نفس خویش به شناخت روح برسد و پیوند و ارتباط و تأثیر عمیق آنان را به یکدیگر درک کند، در عین حال که تفاوت و تمایز آنها را دریابد و به آن آگاه شود. رابطه آنها با هم درک و فهم کند.
گفت: چه می گویی در توالد..... پیوستن و جداشدن، یعنی از دنیا جداشده و به خداوند بپیوندد.
گفت: چه می گویی در نشأه...... در مورد چشم لاهوتی می پرسد و توضیح می خواهد، پاسخ می دهد، این نعمت از سوی خدا عطا می شود.
گفت: آیا بازگشت شریف تر از.... سالک می پرسد: آیا رفتن به آن دنیا بهتر از بازشدن چشم برزخی و لاهوتی نیست؟ مشیت الهی چنین بوده است که انسان در جهان ماده زندگی کند و در مشکلات و مسایل آن باقی بماند و از این طریق راه خود را به سوی آخرت بگشاید. حال اگر به سالکی عنایت شد و توانست در عین بودن در جهان از جهان معنا هم مطلع شود و علم و آگاهی به دست آورد، این که بخواهد جهان ماده را رها کند و به یک باره به آن سو رود صحیح نیست و از شرایط اسلام و تسلیم محسوب نخواهد شد. عارف باید راضی به رضای حق باشد و در قدرتی که در تصرف دارد، تنها با توجه به خواست و رضای پروردگار دو عالم استفاده کند. پس باید هم شناخت کافی از این دنیا داشت و هم آن جهان را شناخت، شناخت یک سو (خواه این سو، خواه به تنهایی آن عالم) کافی نیست و بلکه به صلاح سالک هم نمی باشد. پس باید در لب مرز متعادل ایستاد و به هر دو سو نظر داشت.
گفت: بازگشت به آغاز صحیح است؟...... منظور سالک از حکمت عدلیه، همه آن چیزهایی است که خداوند اراده کرده و می خواهد و می پسندد. بازگشت به آغاز یعنی تولد دوباره، اینکه انسان مجددا به سوی دنیا بازگشته و برزخ را رها کرده و فقط به بودن در دنیا راضی باشد. در عین آن که رضای حق را همیشه در نظر دارد.
گفت: آیا بر اوان بیرون..... منظور یکی از حالت هایی است که انسان با تربیت خود می تواند چشم لاهوتی را باز کند و از جهان خلقت از ابتدا تا انتها اطلاعات لازم را به دست آورد. ذریه فرزندی است که انسان به دنیا می آورد. منظور آن است که انسان بتواند از چیزی که دارد چیزهای دیگر بوجود آورد. رسیدن به شناخت واقعی مثل به تولدی دیگر است .
به او گفتم: چگونه...... منظور انسان است که اشرف مخلوقات است و با خداوند پیمان بسته و امانت او را تحویل گرفته است در قرآن کریم آمده آیا به آفرینش خود توجه نمی کنید که شما را از نطفه ناچیز آفریدم. سالک می گوید من به این موضوع فکر می کنم.
گفت: پیمان دیگری جز آن...... این قسمت مأخوذ از قرآن کریم است. خداوند از پیامبران میثاق گرفته است. پیمان نبوده و این نشان عنایت ویژه خداوند در حق پیامبران گرامی بوده است.
گفت: دو پیمان..... دو پیمان، پیمانی است که انسان ابتدا با خدا بسته، سپس با پیامبر می بندد، هر دو در جای خود مهم است. عهد با خداوند برای آن است که به واسطه آفریدن او شکر نعمات را به جای آورد، شاکر و راضی باشد. پیمان با پیامبر برای اجرای دستوراتی است که توسط آن حضرت برای انسان ابلاغ شده و آدمی باید بر اساس پیمان خود، مطیع و مجری اوامر و دستورات الهی باشد.

اشارات آدمیه

سالک گفت: آنگاه مرا به زبان آدم (علیه السلام) مخاطب ساخته و گفت: ای جوان! چرا فرشتگان در حال دیدن آدم خاکی، او را به تباهی متهم کردند؟
گفتم: از خود وجود او بود.
گفت: چرا فرشتگان به اسماء الهی جاهل بودند؟ گفتم: چون آنان در آسمان سختی نکشیده بودند.
گفت: چرا به سجده آدم پرداختند؟ گفتم: برای اینکه بیعت با آدم در امر تعیین خلافت ثابت شود.
گفت: چرا ابلیس از سجده آدم خودداری کرد و کبر ورزید؟ گفتم: چون به سرشت و فطرت از نور درخشان حق در حجاب بود.
گفت: چرا ستاره نبود و درخت بود؟ گفتم: به جهت خلافی که سر زد.
گفت: آیا آن دو را از یک آب ننوشاندیم؟ گفتم: آری، ولی بعضی را در شهود به بعضی دیگر فضیلت است.
گفت: چرا آدم، با وجود عصمت و نهی، به معصیت شتافت؟ گفتم: برای ظهور این حکمت.
گفت: سر آشکار شدن شرمگاه آدم و حوا چه بود؟ گفتم: دیدن آنچه در نهان آن دو پنهان بود.
گفت: چرا آغاز کردند به گردآوردن برگ های بهشت برای پوشاندن خود ؟ (اعراف / 22 ) ، گفتم: تا مانع و سپری باشد برای آنان از نگاه دیگران.
گفت: در وجود مانند آدم و حوا هست؟ گفتم: قلم و لوح مشهود.
گفت: چرا آدم به تنهایی و بی حوا منسوب به گناه شد؟ (آدم به پروردگارش عصیان ورزید و گمراه شد، طه / 121) گفتم: چون حوا جزئی از کل آدم بود.
گفت: چرا نعمت گندم به آدم و حوا حرام شد؟ گفتم: تا عبودیت آن دو ثابت شود.
گفت: چرا خطا به شیطان نسبت داده شد؟ در حالی که می دانست شیطان را بر آدم قدرتی نیست. گفتم: برای اینکه تو را شاهد، صفت نقص و نشانه زیان او قرار دهد.
گفت: چرا در این سرای برخی از آن دو را دشمن دیگری قرار داد؟ گفتم: تا به تأیید تو طلب بی نیازی کنند و نیازمندی آن دو ثابت شود و بزرگی تو را منفردا به عزیز قهار ثابت گردد.
گفت: چرا آدم به دریافت کلمات والا از پروردگارش، به سوی او بازگشت؟ (توبه آدم، بقره / 36) . گفتم: چون او آن کلمات را از حضرت ربوبیت دریافت.
گفت: چرا خدا از پسران آدم قربان شدن یکی را پذیرفت و قربانی شدن برادر او را نپذیرفت؟
گفتم: چون تو آن دو را ریشه فرزندان آدم قرار دادی، و آنان دو دسته شدند، ناگزیر یکی به خرسندی و دیگری به زیان مندی اختصاص یافت.
گفت: چرا کلاغ معلم قابیل شد؟ گفتم: چون تو به او جامه یی از شب تاریک پوشاندی و خدا او را در فعل و حال علم عطا کرد و او هابیل را از تاریکی گور شلواری پوشاند.
گفت: چرا خداوند آفریدن آدم را به دست های خود نسبت داد؟ گفتم: چون مثل آدم بر او مقدم نبود.
گفت: چرا ابلیس از همه جهات به فرزند آدم هجوم می کند مگر از بالا؟ گفتم: تا به نوری که از امر خدا فرود می آید، نسوزد.
گفت: آیا شیطان از فرود آدم نمی آید تا او را گمراه کند؟ گفتم: به او می خواندش و فایده یی در آن نیست.
گفت: چرا ابلیس در بهشت به آدم تمکن و تسلط یافت؟ گفتم: چون در آدمی جزئی از گل خشک هست.
گفت: گل تیره ریخته شده چیست؟ گفتم: اشاره به سر برزخی میان فراز و فرود است.
گفت: شیطان به چه منظوری گفت: من سجده نمی کنم بشری را که تو از گل خشک آفریدی (حجر / 33) ، در حالی که آن گل حقیقت آدم بود؟ گفتم: چون آن گل به بقیه عناصر درآمیخت و راه و روش آدم نزد شیطان مختل شد.
گفت: چرا خداوند بر آدم این معانی را جمع آورد که: گرسنه و برهنه و تشنه نشو و در آفتاب نمان (طه / 118، 119) و ترتیب برخلاف آن است.
ای سالک! چه حکمتی در آن بود؟ گفتم: گرما سبب تشنگی است، لذا آن را با روز قرینه کرد و گرسنگی، برهنگی باطن حیوان است، لذا آن را با برهنگی ظاهر بدن ها قرینه ساخت.
گفت: چرا خداوند آدم را برگزید، پیش از آن که توبه کند؟ گفتم: سابقه قدم حق بر آدمی سبقت گرفت.
گفت: چگونه برای آدمی نیکوترین اندام صحیح آمد؟ گفتم: چون او به صورت قدیم بود.
گفت: چرا او به اسفل السافلین برده می شود؟ گفتم: اشاره یی است به گل.
گفت: چرا ترقی آدمی به صلاح، مستثنی شده است؟ گفتم: به صفت ارواح بخشنده علت گل که قائم به سایه هاست، اشاره دارد.
گفت: آری چه خوب پاسخ گفتی. گفتم: به تو تکلم کردم.
گفت: چرا موسی را در تابوت افکندیم؟ گفتم: آیا حکمت جز به وجود عالم مادی ظاهر می شود؟ گفت: چرا او را در دریا افکندیم؟ گفتم: اشارتی به علم بود.
گفت: چگونه دریا و علم با هم درست در می آیند؟ گفتم: اگر آن نبود، نزد صاحبان فهم درست نمی آمد.
گفت: چرا از برادرش هارون یاری خواست؟ گفتم: تا به مخاطبان خود مهربانی کند که به هنگام مشاهده کلام از دهان او نروند؛ او که بی واسطه با تو سخن گفت، چگونه مرکب وسایط می تواند خطاب او را حمل کند.
گفت: چرا عصا اژدها شد؟ گفتم: پاداش بدی، بدی به مثل آن است (شوری / 40) ، آیا جزای نیکی، جز نیکی است (الرحمن / 60) .
گفت: چرا موسی ترسید در صورتی که در حال تمکین با ما بود؟ گفتم: برای این قول او که: پروردگارم با من است و به زودی مرا هدایت می کند (شعرا / 62)
گفت: چرا دست خود را از گریبانش درخشنده و بی عیب و آزاد بیرون آورد؟ گفتم: هشداری بود برای انسان که در هنگام خروجش از غیب، از علت ها دور بود.
گفت: چرا خداوند گفت: به زودی عصا را به سیرت نخستین آن باز می گردانیم؟ (طه / 21) گفتم: برای موسی، به مقام فنا و صحت دیدار مژده یی بود.
گفت: چرا موسی الواح را انداخت؟ (اعراف / 50) . گفتم: وقتی در باز باشد نیازی به کلید نیست.
گفت: چرا گاو (بقره / 67) جبروتی بود؟ گفتم: چون آن در چمن حضرت برزخی می چرید.
گفت: آیا شرف و بزرگواری در ملکوت اعلی نیست؟ گفتم: جمع دو طرف در انسان محکم تر و گران تر و بهتر است.
گفت: چرا مرده به پاره یی از بقره زنده شد؟ گفتم: به پاره یی از عرض بهشت اشاره دارد.
گفت: چرا زندگی به ضرب بود؟ گفتم: حجابی بر قلب از دیدار قرب بود.
گفت: چگونه موسی به برادرش هارون قصد خشم کرد در حالی که مأمور به هدایت و رحمت بود؟
گفتم: غضب را بعد از رحمت به او بخشیدی تا غضب او به طلب نعمت فرونشست.
توضیح اشارات آدمیه
منظور از زبان آدم آن است که خداوند آدم را آفرید و سپس به دلیل سرکشی و گناهی که انجام داد، از بهشت رانده شد. سالک در اینجا سئوالی را مطرح می کند: چرا هنگامی که خداوند انسان را می آفرید، فرشتگان با دیدن او، وی را به تباهی و فساد متهم کردند؟
سالک پاسخ می دهد: چون وجود انسان به گونه ای بود که احتمال گناه و عصیان را داشت.
در مورد اسماءالهی سئوال می شود، پاسخ می دهد: فرشتگان در آسمان زحمتی نمی کشیدند. آنها حتی چون انسان در زمین، درباره خدا جستجو و تحقیق نمی کنند. انسان با وجود آن که در زمین انواع نعمت ها را در اختیار دارد. اما راهی طولانی را در پیش می گیرد، تا با زهد و پارسایی، چشم پوشی، از هواها و امیال نفسانی و تسلیم شدن در برابر دستورات الهی به شناخت خداوند برسد. در اینجا اسماءالهی به معنای شناخت خدا بکار رفته است. پس با توجه به سختی راه و محدودیت های جهان است که خدا به انسان اسماء خود را آموزش می دهد.
می پرسند چرا فرشتگان به آدم سجده کردند؟ پاسخ می دهد: چون خلافت در زمین بر عهده انسان کامل است. او اشرف مخلوقات است و کامل تر از همه موجودات و مخلوقات الهی است. پس این سجده به دستور خداوند و به جهت صفاتی است که همه از جانب خداوند و خاص انسان کامل در روح او دمیده شده است و اگر فردی خود را تربیت کرده و آن صفات را به تدریج در خود پرورش دهد، به مقامی می رسد که قابل ستایش است. ملائک با وجود آن که مقرب ترند، اما چون در محدودیت ها و کشاکش مسائل زمینی نیستند و برای تکامل خود دچار سختی نمی شوند. لذا آنان، آن مقام را ندارند، خداوند زمین را طوری آفریده که در عین داشتن سختی ها، جاذب و مملو از نعمت هاست و مدام انسان را به سوی خود دعوت می کند و می کوشد در جسم و روح او نفوذ کند. نفس آدمی تمایل به بهره برداری بی انتها از این امیال و خواسته ها را دارد، پس کسی که صراط مستقیم را برمی گزیند، باید شهوات خود را کنترل نماید، غرایز خود را محدود کند و این سخت گیری ها سبب آزرده شدن روح و جسم او می شود، دنیا محل امتحان است. پس اگر فردی این شرایط را درک کرد، خود را شناخت، هدف نیز برای او مشخص بود، باید در هر لحظه و در هر روز در مبارزه ای جدید وارد شود و بکوشد تا با عنایت حق از این میدان سربلند خارج شود. او باید در این راه اراده ای محکم و قوی داشته باشد.
چرا شیطان سجده نکرد؟...... پاسخ می دهد: خداوند در نهاد شیطان پاکی و لطافت روح قرار نداده است. بنابراین چون این موجود شناختی از پاکی و لطافت انسان نداشت، از دستور خدا سرپیچی کرد. به عبارت دیگر برای درک مفاهیم به هر موجودی نیازمند داشتن قوائی خاص در خود می باشد. به عنوان مثال اگر انسان معده نداشته باشد یا در تمام عمر گرسنگی نکشیده باشد، نمی فهمد گرسنگی چه معنایی دارد. اگر دلسوزی نکند معنای دلسوزی را نمی فهمد. پس شیطان آفریده ای از آفریدگان خداوند بود که از درک ماهیت انسان محروم بود. زیرا در وجود او پاکی و لطافت وجود نداشت. پس امکان شناخت همه جانبه آدمی را نداشت.
چرا ستاره نبود و درخت بود؟..... در اینجا منظور وضع آدم و حواست. آنها نتوانستند در اثر اقامت در محل اولیه، با تلاش معنوی و عبادت خود به درخشندگی و نور لازم (ستاره) برسند. آدم و حوا در مرحله اولیه در میان دو کشش قرار داشتند: یکی دنیوی و جسمی و دومی معنوی و روحی بود. با وجود آن که خداوند منان به آنان تعلیمات لازم را در نحوه رفتار و اعمال داده بود، اما آدم و حوا چون در آن محل اولیه (که غیر از بهشت بود) دارای غرایز و ویژگی های انسانی بودند که هنوز از آن استفاده نکرده بودند. پس به اشتباه تصور می کردند که آنها هم شبیه فرشته و بدون امکان خطا و گناه می باشند. خداوند آنان را در مسیر امتحان قرار داد. در این امتحان صحبت از گندم و سیب و غیره است. اما انسان تمایل به جنس مخالف دارد، پس از ارتکاب آن عمل متوجه شد که لخت است و خود را پوشاند، کمی بعد از آنجا رانده شد.
آیا آن دو را از یک آب ننوشاندیم؟...... انسان قادر است هم به سوی تعالی رفته و روح خود را رشد دهد. هم آن که به سمت کژی ها رفته و روح را بیالاید. منظور از آب، اعمال دنیوی و معنوی است که نفس آدمی به صورت بالقوه هر دو را داراست. پس در عموم مردم چنین است که توان رفتن به سوی خیر یا شر را دارند. اما در این زمینه اختیار دارند. در بحث و جبر و اختیار سخن بسیار گفته شده است. در اینجا فقط اشاره می شود که انسان در کلیات اجبار دارد، در این که مجبور است به دنیا بیاید، پدر و مادرش را خود برنمی گزیند، در ابتدا درکی از مسایل ندارد، محیط اجتماعی، حوادث مهم زندگی، شغل، همسرگزینی، کمیت و کیفیت فرزندان و مرگ با او نیست. اما در اینکه در محیط خود، رفتار خوب داشته باشد، نیکوکار گردد، یا به عکس با اوست و در این امور که شکل دهنده اخلاق و دنیا و آخرت اوست، بشر اختیار کافی دارد. لذا در صورتی که مرتکب گناه یا خلافی شود، ارتباطی با جبر ندارد و حتی اگر حوادث ناخوشایندی برای او رخ داد، که خارج از حیط اختیارات او بود، در آن حال نیز باید به خدا رجوع کند.
گفت: چرا آدم با وجود عصمت..... انسان به فطرت خود درمی یابد که باید به سوی پاکی و درستکاری برود و خداوند منان او را از گناه برحذر داشته است. پس آن کس که به فطرت و دستورات دین توجه نکرد، به گناه روی آورد، سرانجام بدی خواهد یافت. حکمت این وضع آن است که باید ثابت شود جنس او متفاوت از دیگران است و او باید این نکته را از نظر دور ندارد تا ویژگی ها و خصوصیات او آشکار شود.
گفت: سر آشکار شدن شرمگاه..... چنان که اشاره شد به لحاظ رعایت مسایل اخلاقی در متون دینی عنوان شده که آنان از نزدیک شدن به چیزی منع شدند. اما هنگامی که شهوات جنسی بر آنها غلبه کرد، باطن آنها آشکار شد و معلوم گردید که آنان نیازهایی دارند که از فرشتگان متفاوت است. البته این غریزه در تمام موجودات هست. حیوانات به طور طبیعی در فصول معین این کار را می کنند. جنیان هم به نوعی دارای غرایز مزبور هستند ولی در ارضاء آن افراط ندارند. فقط انسان است که دچار افراط و تفریط است.
گفت چرا آغاز کردند به گردآوردن..... پس از آن که آنان مرتکب گناه شدند، متوجه وضع جسمی خود شدند و چون با نگاه های دیگران روبرو شدند که آنان را ملامت می کردند. پس به زشتی عمل خود پی برده و کوشیدند تا خود را بپوشانند، تا شاید به این طریق از نگاه دیگران در امان باشند. این کار آنان (پوشاندن محلی که سبب گناه آنان بود) شاید نوعی گول زدن دیگران بود. شاید هم به سبب شرمندگی و احساس خجلت بدن خود را پنهان می کردند.
منظور از قلم..... مشیت و لوح مشهود روح است. روح مانند لوح است که ابتدا سفید و پاک است اما بعد توسط قلم نفس روی آن نوشته می شود و انسان گرایش دنیوی یا معنوی می یابد.
گفت چرا آدم به تنهایی...... در اینجا نوع آفرینش زن را یادآوری می کند. زن در سرشت خود از صفت لطف و لطافت الهی بیشتر از مرد بهره برده است. زن در هر صورت لطیف تر از مرد است، لذا ضعیف تر و بی پناه تر جلوه کرده است. این آدم است که به سوی او هجوم می برد. محرک حوا بوده اما تمایلی به گناه نداشته است. البته این نکته درمورد آدم و حوا بوده و پس از آنها نسل های متعددی بوجود آمده و اختلاط نسل سبب تغییر در وضع کلی اخلاق انسان ها شده است. لذا گاهی دیده می شود که مردها دارای شهوات بیشتر هستند و گاهی هم زن ها چنین وضعی دارند. با این وجود انسان باید به غرایز خود فائق آمده و از آنها بصورت معتدل و مشروع استفاده کند. اگر بیش از حد مانع غریزه شود یا آن را کم کند باعث افسردگی و ناراحتی روحی اوست. اگر افراط کند سبب بهم خوردن تعادل جسم و بروز ناراحتی و بیماری است. در قرآن آیه مشهوری وجود دارد که در آن می فرماید، الرجال قوامون علی النساء که معمولا مفسران قوامون را به معنای مسلطون گرفته و به این دلیل زنان را تحت سلطه و ولایت مردان خوانده اند، به نظر می رسد تعبیر قوام با سلطه مترادف نیست. قوام گرفتن یا قوام آمدن چیزی با چیزی به معنای نوعی ترکیب و استوار شدن و رسیدن به نوعی تعادل است که به مرور کمال می رسد. این درست است که خداوند مردان را سخت تر آفریده و در این مورد آنان دارای نوعی ویژگی هستند. اما لطافت موجود در زنان هم نوعی فضل و عنایت خداوند در آنان است. زن لطیف تر است لذا به سوی پاکیزگی و طهارت گرایش بیشتری دارد. خشونت مرد سبب می شود او به سوی گناه متمایل شود هنگامی که این دو در کنار هم قرار گیرند، لطافت زن در مرد اثر می کند و سبب می شود او به تعادل و قوام لازم برسد. توجه در امور روزمره زندگی هم نشان می دهد که اگر در خانواده یا جامعه ای زن نباشد، مردان در آن جامعه رفتارهای خشن تری داشته و کمتر به ظاهر خود رسیده و خود را به سمت خشونت و سختی سوق می دهند. واقعا اگر زن با ویژگی لطافت و ظرافت خود در میان جوامع انسانی نبود، مردان تبدیل به نوعی غول بیابانی وحشی نمی شدند؟ متن کتاب در اینجا اشاره دارد که در ماجرای آدم و حوا، ابتدا مرد بود که به شهوات توجه کرد و تسلیم آن شد و با زور و فشار خود زن را وادار به تمکین کرد.
گفت چرا نعمت گندم..... اینجا منظور امتحانی است که باید انسان در روی زمین داشته باشد و از آن سربلند بیرون آید. خداوند زمین را برای استفاده آدمی آراسته و به انواع نعمت ها که برخی از آنها از بهشت است کامل ساخته است.گندم و تولید آن کاری پرزحمت و پردردسر است. اگر در آن سرزمین اولیه این نعمت به وفور وجود داشت و انسان بدون رنج و زحمت محصول آن را به دست می آورد قدر نعمت نمی دانست، تا وقتی که به دلیل خطا و گناه از آن سرزمین رانده شد، یعنی دیگر اجازه نداشت که از میوه ها و نعمت های آن مکان استفاده کند. به عبارتی همه آنها بر او حرام شد. ولی بدیهی است که آن مفهوم به معنای حرام بودن گندم نمی باشد. چرا که در زمین گندم وسیله ای برای سیر کردن شکم آدم هاست و دارای خواص شگفت انگیزی است پس حلال و طاهر است. گاهی هم به جای گندم از سیب یاد کرده اند، اما خداوند در هیچ دینی سیب را هم حرام نکرده است. حرمت اگر باشد بعد از آن گناه و بعد از رانده شدن اوست که دیگر حق ورود به سرزمین قبل را نداشته پس میوه آن هم حرام شد. این گفته جنبه کنایه و تمثیلی دارد، سیب هم خواص زیادی دارد. میوه ای است که در واقع یک نوع غذاست. خوردن سیب برای زنده ماندن جسم مفید است. سیب سلول های انسان را زنده نگه می دارد، پوست را جلا می دهد، کل سیستم امعاء و اعشاء و سیستم عصبی را ترمیم می کند. در جریان صحیح گردش خون، تنظیم طپش قلب و ایجاد تعادل در سیستم خون و گوارش مفید است. به همین جهت هر کس روزی یک عدد سیب بخورد، پوست شفافی خواهد یافت. پس چگونه می تواند حرام باشد.
گفت چرا خطا به شیطان...... شیطان برای تکمیل فلسفه وجود انسان در بدی ها و شرورات باید محرک و راهنما و سرمشقی داشته باشد. هر چند امور شر در نهاد انسان هم ریشه دارد، اما در عمل باید از موجودی الهام بگیرد و رفتار زشت خود را با او تنظیم کند. اما اگر انسانی راه راست را پیشه کرد و به راه اسلام رفت، دیگر شیطان با او کاری ندارد و از او دور می شود.
گفت: چرا در این سرای..... برخی از انسان ها که به سوی خدا می روند، در مسیر مقابل و مخالف شیطان قرار دارند. زیرا شیطان مخالف صراط مستقیم است پس هرکه به سوی خدا رفت، از دنیا بی نیاز است و آنچه را که نیاز دارد، از خدا می طلبد و بزرگی و عزت خدا به این طریق اثبات می شود.
گفت چرا آدم به دریافت..... انسان وقتی در دنیا به سوی خدا رفت و کوشید صفات خداوند را آموخته و در خود ملکه نماید، پس با این داشته ها به سوی دارنده اصلی صفات میل خواهد کرد، زیرا می داند، آنچه دارد همه از اوست و برای اوست، پس به سوی او می شتابد.
گفت: چرا خدا از پسران آدم..... اگر چنین نبود هر دو کشته می شدند. یا تقدیر زمین رقم نمی خورد. پس به این دلیل که یکی بر دیگری حسادت کرد، و ظلم و قتل نمود. یکی به خرسندی دیگری به زیان مندی مخصوص گردید.
گفت: چرا کلاغ..... چون کلاغ به او الگو داد که بتواند در شب تاریک جسد برادر را در گوری دفن کند.
گفت: چرا ابلیس از همه جهات..... از آنجا که نقطه اتصال هر انسانی با خداوند، به مثل ریسمان باریکی از نور از ناحیه سر و گردن است. لذا شیطان از این طریق امکان نفوذ ندارد در غیر این صورت با نور خداوند برخورد کرده و خواهد سوخت.
گفت: چرا ابلیس در بهشت..... انسان موجودی است که دو گرایش کلی دنیوی و مادی دارد. گرایش مادی اثر زیادی بر آدم دارد به طوری که روح انسان ها تا مدت ها پس از مرگ که انسان هنوز با دنیا ارتباط دارد در هنگام رؤیت با چشم لاهوتی هنوز شکل دنیایی دارد. حتی روح لباس هایی که در مراحل آخر زندگی انسانی به تن داشته است را دارد. در روز هفتم پس از مرگ، روح کاملا از زمین کنده شده، به طرف مقصد خود می رود، او به تدریج وارد جو زمین شده پس از چهل روز از آن خارج می شود. وقتی از زمین دور شد احساس و حالت جسم را از دست می دهد. پس از آن هرگاه که اجازه یابد به زمین برگردد و به آخرین شکل که بوده است در خواب نزدیکان ظاهر می شود. در عارفانی که دارای قدرت معنوی بالایی هستند، این توان وجود دارد. در هر لحظه (که خداوند هم اجازه دهد) هر روحی را از مکان خود خلع و با آنها دیدار و گفتگو نمایند.
گفت: گل تیره شده ریخته...... اشاره به سر برزخی میان فراز و فرود، عالم ماده و معنا دارد. منظور از گل می تواند، جسم یا نفس باشد که سبب گرایش و تمایل آدمی به عالم ماده و هستی مادی است.
گفت: چرا خداوند آدم را برگزید..... از آنجا که روح توسط خداوند در انسان دمیده شده و این روح از سوی خداوند است و در موجودات دیگر چنین روحی وجود ندارد. پس خداوند آدم را به عنوان اشرف مخلوقات برگزید.
گفت: چگونه برای آدمی...... اگر انسان بتواند با تربیت و آموزش خود مراحل معنوی را طی کند و تبدیل به انسان کامل شود و خود را چون زمانی که از شکم مادر بیرون آمده پاک و طاهر گرداند، به نیکوترین اندام ها دست یافته است.
گفت: چرا ترقی آدمی به صلاح...... منظور صفات الهی است که از عالم بالا آمده است و حالت کلی و عمومی دارد. زیرا که از بالا به پایین می آید. منظور از سایه هم جسم است.

اشارات موسویه

سالک گفت: مرا به لغت موسی (علیه السلام) مخاطب کرد و گفت: بنده تسلیم شده درباره فریفته شدن قوم موسی بعد از او چه می گوید؟ گفتم: مهمان نوازی مولی از عبد خود است.
گفت: چرا از اثر قبضه بانگی در گوساله پیدا شد؟ گفتم: هشداری بود بر اینکه زندگی در پیمودن آثار است.
گفت: چرا برای موسی میقات آورده شده؟ گفتم: تا بداند که او در بندگی اوقات است.
گفت: چرا خداوند عدد شب را در شمار آورد و روز را نیاورد؟ (به موسی سی شب وعده دادیم و آن را به ده کامل کردیم، اعراف / 142) . گفتم: برای اینکه او را از دیدگان پوشیده دارد، تا چهل مقام از غیب اسرار را طی کند و صحت وصل و پیوستن در سحرگاهان را دریابد و به آن در اتحاد امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم که دعوت کننده از مقام ارواح است، نظم گیرد، تخلق صوفیان به چهل بامداد، میقات وارثان نبی است، همسخن پروردگار جهانیان، آن تشریف را داراست، لذا داستان موسی و محمد صلی الله علیه و آله و سلم درباره نماز مشهور است چون او در میان امتش بود و چنان که یاد شد، برای برادرانش طلب رفق و محبت کرد و آن وقتی بود که به گمان او محمد صلی الله علیه و آله و سلم به زودی می گوید: بنده ایمانش را کامل نمی کند مگر اینکه دوست بدارد برای برادرانش، آنچه را که برای خود دوست می دارد نمی بینی که در حق موسی فرمود: اگر زنده بود، گنجایی نداشت جز آن که مرا پیروی کند. آن معنی را برای ما روشن ساخت و این حقیقت را که: او از ماست. برایمان بیان کرد.
گفت: چرا موسی با عصایش به سنگ زد و سنگ شکافت و دریای بسته باز شد؟ گفتم: سر زندگی در عصا بود، لذا سنگ آب را بیرون ریخت و سر قیومیت در آن بود و در دریا خشکی پدید آورد.
گفت: چرا کفش ها از پایش در آمد؟ گفتم: اشاره به زوال زوجیت انسان دارد.
گفت: چرا موسی به سخن گویی با خدا مخصوص شد؟ گفتم: تا در خود مقرر سازد که به حظ خود از میراث محمد صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است، چون بیان هر چیز معلوم در الواح موسی، در مقابل جوامع الکلم بود.
گفت: چرا موسی درخواست رؤیت کرد در حالی که ناتوان از دیدن بود؟ گفتم: تا اثری از میراث برایش باقی نماند.
گفت: چرا به او امر کردیم که از شاکران باشد؟ (کن من الشاکرین، اعراف / 144) . گفتم: تا قرب و تمکین او بیفزاید و تو را با چشم محمد صلی الله علیه و آله و سلم در شب معراج در علیین، ببیند.
شرح اشارات موسویه
سالک گفت: مرا به لغت موسی..... مولی از عبد..... منظور بندگان پس از قوم حضرت موسی (علیه السلام) است که به پیامبری ایشان پی بردند. آنان در یافتند که باید خالصانه عبادت خدا را انجام دهند تا در زمره مسلمانان باشند. قرآن کریم پیروان ادیان ابراهیمی، موسوی، عیسوی و محمدی را مسلمان می داند. در این جهت نباید ملاک ارزش گذاری و قضاوت در باب انسان ها انتساب آنها به یک دین خاص باشد. ممکن است مسلمانی در عمل از یک انسان کافر بدتر باشد، یا یک یهودی به دلیل اعتقاد واقعی به خداوند، از برخی پیروان ادیان دیگر بهتر باشد، آنچه در قرآن در مذمت یهودیان آمده، مربوط به زمانی است که در غفلت بوده و فرستادگان خدا را اذیت می کردند. پس اصل اساسی آن است که فقط به نام دین توجه نشود، بلکه به اعمال و رفتار و نیات افراد عنایت داشت. هر چند قضاوت نهایی با حضرت حق است و انسان ها قادر به درک واقعی از نیات دیگران نیستند.
اشاره و توجه به این نکته ضروری است در مسایل امروز یهودیان اسرائیل، که به هر دلیل انسان های بی گناه را می کشند، مقصر و گناه کارند و هر کس انسان بی گناهی را بکشد در پیشگاه خداوند به سختی مجازات خواهد شد. جنگ در نظر همه ادیان عملی مذموم و ناپسند است. اما انسان باید در شرایطی دست به جهاد بزند که برای حفظ آبرو، یا جلوگیری از هتک حرمت و دفاع از خانه و کشور و یا جان باشد. اما در ابتدا باید از راه های صلح آمیز جلو رفت و کلیه اقدام صلح جویانه را در نظر گرفته و اجرا کرد. پس از آن چنانچه روش های مسالمت آمیز به نتیجه نرسید و دشمن همچنان ترک تازی می کرد آنگاه به اجبار به زور متوسل شد تا از حق خود حفاظت کرد. در این صورت در حین دفاع، قتل معنی دیگری می یابد.
گفت: چرا از اثر قبضه...... گوساله سامری مجسمه ای سنگی بود که سازنده آن از برخی اسرار ارتباط حضرت موسی استفاده کرده و آن را ساخته بود که صدا و حرکت داشت. انسان عادی که قصد سیر و سلوک دارد. باید باور کند که در جهت نیل به هدف، باید به محیط و اطراف خود توجه کرده، آنها را شناخته و دنبال کند. تا به خالق اصلی برسد و معانی متعدد توحید را در عمل یافته و باور کند. میقات محلی بود که موسی در آنجا با خدا رازونیاز می کرد. این محل برای او این معنی را داشت که در عین اشتغال زیاد به امور دنیوی فراموش نکند که بنده خداست و مأمور اجرای رسالتی است. این نکته مهم برای عارفان است که در صورت افتادن در مسایل اجتماعی، همه روزه اوقات خاصی را برای خداوند و رازونیاز با او اختصاص دهند.
گفت: چرا خداوند عدد شب را..... خداوند از طریق جبرائیل (علیه السلام) به موسی فرمان داد که در دل کوه رفته و اذکاری را بگوید که این اذکار برای 30 شب و ده روز بود. پس از آن موظف شد که چهل شب دیگر، عبادات و اذکاری را انجام دهد و ذکر کند. تا آن که بتواند از قدرت هایی بهره مند شود که در اختیار انسان عادی نیست. این که چرا باید معمولا در شب به ذکر و عبادت پرداخت به دلیل آن است که انسان در هنگام شب آرامش داشته و امکان تمرکز بیشتری دارد. در حالی که در طول روز رفت و آمدها مراجعات متعددی وجود دارد که فکر سالک را مشغول خود می نماید. به این دلیل معمولا در طول روز آرامش نیست، به علاوه در هنگام شب هوا تاریک و صاف است. همه مردم در خوابند و فضا دارای آرامش خاصی است. مجموعه این عوامل در هنگام شب سبب می شود انسان به خدا نزدیک تر باشد. در حالی که در طول روز ذهن و چشم انسان به اطراف معطوف می شود.
در طول چهل شب، هر روز به حضرت موسی عنایتی خاص می شد و او به مقامی جدید می رسید. ایشان این حالت را معمولا در نزدیک صبح درک می کرد. به این ترتیب حضرت موسی (علیه السلام) آماده می شد تا مردم را به راه خدا دعوت کرده، نظمی در آنان بوجود آورد. تا آنان دست از جاهلیت خود برداشته به خداوند ایمان بیاورند و برای ظهور حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم آماده شوند.
از آن پس هر کس در سلک عارفان بود و تمایل به کشف و شهود و کسب قدرت معنوی داشت کوشید، با استفاده از 40 شب (چله نشینی) به مقامات معنوی برسد. به تدریج دراویش و صوفیان آداب خاصی برای آن وضع کردند، که برخی از آنها نادرست و بی فایده بوده است. بهترین ساعت برای شب زنده داری، دو ساعت قبل از اذان صبح است و پس از آن دیگر عبادت و ذکر اثر چندانی بر سالک ندارد.
لذا داستان موسی و محمد صلی الله علیه و آله و سلم...... تخفیف یابد، منظور کاستن و کم شدن نیست، به عکس به معنی توسعه و گسترش یافتن آن در بین مردم است. حضرت موسی خواستند که نماز شامل مردم یهود هم بشود. حضرت موسی می دانست که پس از او پیامبری خواهد آمد که حجت را بر مردم تمام خواهد کرد. در این فاصله ایشان از خدا خواستند، که مردم در دوران ایشان از انجام تکالیف خودداری نکرده تا بتوانند خود را برای مراحل بعدی آماده سازند و نماز اولین و بهترین کاری است که انسان را به خدای خود نزدیک می کند. نماز نشانه تقواست. گام نهادن در راه خیر است. سوره حمد که مسلمانان در نماز قرائت می کنند، اگر با خلوص و توجه خوانده شود، اثرات مادی و معنوی زیادی بر آنان دربردارد. مثلا اگر آمار گرفته شود، آنان که نماز می خوانند دچار افسردگی نمی شوند.
منظور از برادر در این متن، تنها برادر خونی نیست، بلکه فردی است که درک متقابل و مناسبی از انسان دیگری داشته باشد. به این دلیل ممکن است دو یا چند برادر خونی دشمن هم باشند. از این رو زمانی می توان به کسی لفظ برادر خطاب کرد، که نسبت به طرف مقابل مهربان و دلسوز و خیرخواه باشد. آن که مدام حیله می کند و برای برادر ایمانی خود خیر نخواهد، در خفا و آشکار دشمنی ورزد، او دشمن است هر چند برادر تنی انسان باشد. به عبارت دیگر هر کس خیر انسان را نمی خواهد و دشمنی و حیله می کند، نباید به او نیکی کرد. امام علی (علیه السلام) فرمودند: با دیگران همانگونه رفتار کنید که با شما می کنند.
اگر موسی (علیه السلام) زنده...... هرپیامبری پیامبران بعد از خود را می شناخت. از آنجا که آنان می دانستند، دین خداوند سرانجام توسط محمد صلی الله علیه و آله و سلم تکمیل و به نهایت می رسد. پس اگر آن بزرگواران هم زنده می ماندند، ناچار از دین کامل خدا پیروی می کردند. دین اسلام حجت را بر مردم تمام کرد و قرآن کتابی دست نخورده است. برخلاف کتاب سایر ادیان که دچار تحرف زیادی شده اند.
گفت چرا موسی..... تعجب سالکان از شگفتی معجزات حضرت موسی (علیه السلام) است. اما دلیل ظهور حضرت موسی برای آن است که انسان های آن دوره با آشنایی با دین به پرستش خدا و دین ادامه دهند تا به پیامبران بعدی اتصال یابند و سرانجام دین در زمان رسول اکرم کامل گردد. دلیل اتصال ادیان آن است که در پایان دوران هر دینی، اطلاعات دینی مردم کامل باشد و همه چیز را فراگرفته باشند و با ظهور پیامبر جدید نگویند که علم ما ناقص است و قادر به درک دین جدید نیستیم و به این ترتیب حجت بر آنها کامل و تمام شده باشد.
گفت: چرا موسی در تابوت..... حضرت موسی همچون پیامبران دیگر از دنیا رفت و مردم او را به خاک سپردند. جسم ایشان هم پس از مرگ از میان رفت تا به مردم جهان ثابت شود که پیامبران با همه ارتباطی که با خدا دارند و معجزات بسیاری هم از خود نشان داده اند، اما مانند تمام انسان ها باید به جهان باقی بروند. پس دنیای دیگر را باور کنند و بفهمند که همه انسان ها باید کره خاکی را ترک کنند. به علاوه جسم انسان فانی است و در همین جهان از بین می رود، آنچه باقی است روح است و باید به آن توجه کرد.
گفت: چرا او را در دریا..... منظور علمی است که به حضرت موسی داده اند.
گفت: چگونه دریا و علم با هم درست درمی آیند؟ منظور جهان مادی است. می گویند دنیا با تمام عظمت خود به شگفتی های دریا شباهت دارد. اعماق آن به سادگی دیده نمی شود دیدن ذات دنیا هم مثل دیدن اعماق دریاست که مشکل است و به سادگی امکان پذیر نیست، پس انسان باید آن را دیده و به آن تفکر و تأمل نماید.
گفت: چرا موسی ترسید..... پیامبران هم انسان بودند و احساسات و عواطف انسانی داشتند، آنان صفات ویژه و خاصی هم داشتند، اما ممکن بود گاهی هم دچار ترس شوند، یا غمگین شده و از کسی ناراحت شوند.
گفت: چرا دست خود را از گریبانش..... یکی از معجزات حضرت موسی آن بود که دست در گریبان خود می کرد و وقتی آن را بیرون می آورد، دست او درخشان بود، گویی که ستاره ای را در دست گرفته است. برای این کار دلیلی هم نداشت، تنها می دانست که این کار از ناحیه حق تعالی است. چنان که خروج روح از بدن هم یک معجزه الهی است. برای خروج روح از بدن چه در موت ارادی یا در حین رسیدن اجل نمی توان استدلال و چند و چون کرد. خواست خداوند است، تحلیل آن از درک فعلی بشر خارج است.
گفت: چرا خداوند گفت:..... به معنای آن است که انسان سرانجام به جایگاه اصلی خود بازگشت داده می شود. وقتی برای قبض روح به موسی خبر دادند برای ایشان نوعی مژده بود که او سرانجام به اصل خود بازمی گردد و از جهان مادی و آزار دهنده رها می شود.
گفت: چرا موسی (علیه السلام) الواح را..... خداوند به ایشان عنایت کرد و بعداز چهل روز ده لوح به ایشان دادند. اما موسی با وجود گرفتن آنها، یک باره آنها را رها کرد و به عالم معنا رفت.
گفت: چرا گاو جبروتی بود؟...... حالت انسان است که مجبور است دنیای مادی را رها کند. به دنیای عقبی برود. چون خداوند از آن روح خود در آن دمیده است.
گفت: آیا شرف و بزرگواری در ملکوت...... منظور جمع کردن میان دو طرف است. نه ماندن کامل در این سو خوب است، نه روح مجرد شدن و چنان که اشاره شد جمع کردن آن دو مرضی خداوند است.
گفت: چرا مرده به پاره ای...... برخی از آیات سوره بقره حالت احیاءکنندگی دارد. حتی روح خارج شده از بدن را دوباره برمی گرداند.
گفت: چرا زندگی به ضرب..... منظور کوتاه بودن زندگی دنیاست، انسان که در دنیا زندگی می کند، به سرعت رو به مرگ می رود. این دنیا چون حجابی است که ما را از آن جهان دور می کند.
گفت: چگونه موسی به برادرش..... حال انسان است که خشم و مهربانی را با هم دارند. اگر نبود انسان ناقص می شد.