فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

مناجات دره بیضاء

بنده ام! مرواریدی است باکره، لطیف و سفید چهره، آن را از ژرفای دریای غیب ذات خود برآوردم، هرگز صفتی از صفت مرا نمی شناخت.
آنگاه در مردمک چشم پنهانش کردم، از غیرت اینکه دست کسی بدو رسد، یا کسی بدو میل کند و یا به کشف یا معمی شناخته شود، پیوند و جدایی نمی شناخت.
وقتی تو را به عنایت قدم پیشین جذب کردم و به جوامع الکلم راستین پیش بردم از نیروهای تو کن را فروکشیدم و تو را در جایگاه خود درآوردم، پذیرایی تو بر من واجب شد تا شواهد تحقیق، به زبان حال آن، از تو تعبیر کند و تو ساکت بودی، هستی، کنش و واکنش از تو بود و تو محتضر بودی.
دریابنده این رتبه بلند و یگانه، با پیوند حیات ازلی به حیات ابدیه، با وجود زندان در قید امروز و فردا بود و این که در برابر توست، مائده های نهایی است از آنها به شمار و بی شمار میل کند، از طعام ذات، به ذات بخور؛ بسیاری از طالبان، ماندن رسوم را برای وجود لذت ها می خواهند. تنها در رود خود شنا کن، آنچه در مهر خود نوشته یی بخوان.
مروارید درخشان و یگانه دوشیزه را به نکاح تو در آوردم، هیچ انسان و جنی با آن درنیامیخته و اذهان و اعیان را درنیافته، هیچ علم و عینی آن را ندیده است، هرگز از سر احسان و از کیف و أین و رسم و عین انتقال نداشته است، نامش در غیب احد است، نعمت جاویدان و رحمت ابدی من است، به نیکوترین عروس در قبه تقدیس درآی، این دوشیزه، شراب و صهبا و موج نابیناست، آن را بی مهر عملی و بی اجر نبوی بگیر.
سالک گفت: آن دره را، در مجلس سر غیب ذات او به سر و هم یثربی شکستم، مهره نبی در آن بود، از شادی سرگشته شدم، از خرسندی دامن کشیدم و خواند که همانا من خدایم و خدایی جز من نیست، مرا بپرستید (طه / 14)، غوامض اسرار سجده کنان به روی در افتادند، صفات صمدیت به شب زنده داری برخاست، در آن بی چیزی مقامی که خدای بزرگ ما را بر آن آگاه ساخت و فرمود: پادشاه مردم (ناس / 2)، برایم ثابت شد.
شرح مناجات دره بیضاء
بنده ام: مرواریدی..... در اینجا انسان کامل و اشرف مخلوقات را به مرواریدی دست نخورده و خالص تشبیه کرده است که حضرت خداوند آن را از اعماق دریای ذات مقدس خود بیرون آورده، در حالی که هنوز علم نداشت و صفات حضرت حق را نمی شناخت.
آنگاه در مردمک..... منظور آن نیست که خداوند دارای چشم است. تشبیه برای اهمیت و جایگاه انسان کامل در نزد حق تعالی است و در اینجا متن کمی دست خورده به نظر می رسد. اما در کل حکایت از حال و وضع اولیاءالهی دارد که همیشه می کوشند پنهان بمانند و مردم آنها را نشناسند.
وقتی تو را عنایت..... تعابیر مجازی است، یعنی خداوند در حق انسان کامل و وارث دین محمدی صلی الله علیه و آله و سلم عنایت دارد، اگر سالک بتواند قرآن را در ظاهر و باطن فرا بگیرد. صفات الهی را در خود ملکه نماید و به مقام و ارزش خود پی ببرد، خداوند به آنچه که در حق او وعده داده عمل خواهد کرد. و مقام خلیفه و جانشین را در زمین به او خواهد داد پس در این مقام انسان کامل با خداوند ارتباط دارد و مورد حمایت خالق است. در اینجا پذیرایی کردن به معنای آن است که انسان با صفات الهی زندگی کرده با بهره برداری از آنها رشد نموده در خدمت خلق خداوند خواهد بود.
تو ساکت بودی..... یعنی اینکه انسان در هیچ مرحله ای نمی تواند، در امور اساسی خلقت دخالت کند. مثل اینکه اراده کند، چه چیزی در زمین باشد و چه چیزی نباشد، مشیت الهی بر همه افراد و جوامع حاکم است. متأسفانه بشر امروزی با توهم خود، تصور می کند که می تواند چیزهای نو ابداع و اختراع نماید، اما درک نمی کند که آدمی قادر نیست حتی عناصر اولیه را خلق کند ،، مثلا نمی تواند به طور مصنوعی آهن بسازد، خاک خلق کند، نمی تواند از باد منطقه ای جلوگیری کرده یا آن را ذخیره نماید. عقل خدادادی آدمی در حدی است که بتواند از مواد استفاده یا آنها را با هم ترکیب نماید. به این جهت این عقل ناقص گاهی در راستای تحریب وارد می شود.
کنش واکنش از..... به معنای فوق است. انسان می تواند با تلاش و کوشش خود به تعالی برسد. محتضر یعنی حاضر بودن برای انجام فعالیت های گوناگون با چنین حضور فعالانه بشر برای رسیدن به تعالی است که انسان از دنیای فانی و خاکی فاصله می گیرد و مقام خود را در دنیا بالا برده و در آخرت به جایگاه خوبی می رسد. منظور از زندان، دنیای جسم و جهان است که آدمی را محدود کرده است. اما انسان به این محدودیت پی برده و تلاش می کند تا پیشرفت نماید و به موائد الهی برسد. موائد الهی چیزهایی است که در آخرت انسان را زنده نگه می دارد. هر چند ارواح فاقد جسم هستند، اما آنان نیز برای خود نیازهایی دارند که خداوند منابع بی پایانی برای ارضاء آنها در اختیارشان قرار می دهد. برای رسیدن به آن جایگاه ابدی، آدمی از طریق انجام تکالیف و عبادات و نیکوکاری جایگاه خویش را در آخرت بوجود می آورد.
از آنها به شمار و..... یعنی اگر سالک حدود را در این جهان رعایت کند و زیاده روی و افراط و تفریط نداشته باشد، می تواند برای آن دنیا بی شمار ذخیره نماید تا به مقام واقعی خود برسد.
منظور از طعام..... اگر انسان از صفات الهی بهره مند شود، به خدا نزدیک می شود. در این مرحله هستند افرادی که به ظاهر دنبال خودسازی و صفات هستند، اما در کار آنها ریا وجود دارد و هنوز برای دنیا ارزش قائلند. پس این افراد در اساس به دنیا توجه دارند و نه به آخرت، پس نباید به آنان توجه کرد و آنان را پیروی کرد.
مروارید درخشان..... منظور از مروارید انسان است. نکاح، یعنی صفات الهی را در اختیار وارث قرار داده است.
هیچ انسان و جنی..... منظور از هیچ آن نفس آدمی است که با اوست و دارای پیچیدگی بسیار است. لذا خود انسان هم قادر نیست به طور کامل خود را بشناسد. فقط خداست که این قدرت را دارد. پس حتی شناخت آدمی از خود نیز همواره محدود است. مثلا پیچیدگی موجود در جسم بشر به سادگی قابل شناخت و کشف نیست. نمی داند روح او چیست، از چه درست شده. لذا برای درک عمیق و دقیق از وحی و دستورات خداوند هم دچار ابهام و اشکال است.
هرگز از سر احسان..... به این ترتیب باید پذیرفت شناخت انسان نسبی و محدود است. او نمی داند، دقیقا از کجا آمده، می داند ابتدا نطفه بوده، روحی در او دمیده شده، تربیتی یافته و انسان شده است. اما واقع مبدأ و معاد او کجاست و چگونه است؟
این مرموز ماندن به دلیل آن است که آدمی با همه دانش تجربی خود دریابد اگر در درک و شناخت کامل خود عاجز است. پس باید به قدرت و عظمت حضرت حق اعتراف و اقرار نماید.
نامش در غیب..... منظور از احد، اشرف مخلوقات بودن انسان است. احد از صفات باری تعالی است که بخشی از آن ممکن است در فهم و ادراک انسان بیاید، اما او احد نمی شود و فقط خداوند احد است. قل هو الله احد هیچ موجود دیگری در پیشگاه الهی مقام انسان را ندارد پس فقط در مقایسه با سایر موجودات احد می شود، نه در رابطه با خداوند. به همین جهت است که انسان می تواند به جهان باقی و ابدی برود. در آنجا از انواع نعمت های الهی برخوردار می شود، در آنجا محدودیت وجود ندارد و رحمت الهی نامتناهی است و ابدی.
سالکی که به درک خوبی از خداوند رسیده است زیبا می شود. صهبا و شراب حالات عرفانی است. شراب سبب مستی و از خود بیخودشدن است. موج نابینا هم به معنای ندیدن امور مادی است. تا چشم لاهوتی بتواند باز شده و امور معنوی را مشاهده نماید. اما برای تحقق این مرحله سالک باید کار کند و زحمت بکشد، نباید بدون کارکردن انتظار پاداش داشته باشد. اگر سالک به این باور برسد که اعمالی که انجام می دهد، تنها به عنوان انجام اندکی از وظیفه بوده است. لذا شرمنده باشد که عمل او کامل نیست و ناقص است و اگر شاکر شده، زیرا خداوند او را آفریده و علم و حیات داده و هم اوست که باز اجازه شکر داده است. در اینجا اگر سالک چیزی می خواهد فقط برای شناختن بیشتر است، نه یافتن مقام و موقعیت مادی و معنوی. پس دچار خوف می شود و در ارائه تقاضا هم احتیاط می کند. زیرا می فهمد که در این مقام حتی حالت تقاضا هم در پاداش مؤثر است. گاهی برخی سالکین تصور می کنند باید خداوند به آنها عنایت کند، گویی از حضرت حق مطالبه دارند. اما روش صحیح آن است که انسان طلب عاجزانه و درخواست سائلانه کند. زیرا که او بدهکار خداوند است و هنوز شکر نعمت های عطا شده را به جای نیاورده و تا ابد هم قادر به آن کار نخواهد بود.
سالک گفت: آن..... آن پرده و پوششی که جسم را پوشانده و اجازه ورود به مرحله بالاتر نمی داد، شکافته شد و سالک بالاتر رفت، یثرب حالت عرفانی است. سر وهم برای انسان حالت وهم و اوهام دارد، به این تعبیر صورت ظاهر مراد است که خود نوعی وهم است. مهره نبی راهی است که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم آن را طی کرده و مقداری هم نصیب سالک شده است. لذا احساس شادی می کند و از حال عادی خارج می شود. به طوری که دیگر کارهایش شبیه انسان عادی نیست و به شب زنده داری و امور عارفانه مشغول می شود.
این مقام جدید که با عنایت حضرت حق بوده، چون حالت پادشاهی یافتن سالک در میان مردم است. زیرا دیگر نیازی به هیچ کس ندارد. نه آن که دارای قدرت سیاسی و یا ثروت مادی باشد.
در اینجا به نظر می رسد، باز سالک به پشت سر نگریسته و متوجه تفاوت خود با مردم شده است. این امر او را ذوق زده کرده است که شاید از عوامل سقوط باشد. سالک نباید در حین سلوک و پیشرفت خود را با مردم عادی مقایسه کند و اگر زمانی هم چنین حالتی ضروری بود، بلافاصله باید به یاد حضرت حق و عنایت خاص او افتاده و شکر خدا را بر جای آورد، و برای جبران این فاصله و تفاوت، به مردم توجه کرده، به آنان مهربانی کند و در حد امکان آنان را به مسئولیت ها و وظایف خود آشنا ساخته، تکالیف آنان را برشمارد تا وظیفه اساسی خود را در میان جامعه و در نزد خداوند انجام داده باشد.
بیان فوق به معنای شکسته نفسی و حقیرشمردن خود هم نیست، سالک عارف باید مرزی میان تکبر و حقارت و شکسته نفسی بیابد که مثبت باشد. طوری نباشد که چنان در خدا غرق شود که محیط اجتماعی و اطراف خود را نادیده گرفته و فراموش نماید و نه آن که چنان در میان مردم غرق شود که آثار وضعی آن سبب تأثیر بر عارف شده و او را از راه اصلی دور نماید. عارف سالک باید در حین آموزش مردم به خود آموزش دهد و در حین تربیت و اصلاح افراد، تربیت و اصلاح خود را هم مد نظر داشته و فراموش نکند.

مناجات اشارات انفاس نور و آن خالص و روشن کننده اسرار پراکنده است

به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد
سالک گفت: آنگاه به من گفت: چه می گویی در: کیستم من در من؟
گفتم: وجود طلب و آرزوها و ناامیدی و رنج.
گفت: چه می گویی در او و آن؟ گفتم: هردو صفت سالک است، غیبت و حضور، تاریکی و نور، پرده سرائیان و پرده ها.
گفت: چه می گویی در پیوستگی جسمانی؟ گفتم: نتیجه پیوستگی روحانی است.
گفت: چه می گویی در توالد و تناسل؟ گفتم: نتیجه پیوستن و جدا شدن.
گفت: چه می گویی در نشأه برزخی؟ گفتم: آن الهی است.
گفت: آیا بازگشت شریف تر از نشأه برزخی نیست؟ گفتم: بازگشت در برزخ صحیح نیست و به برزخ چیزی از نشأه حادث نمی شود، بلکه آن نشأه در برزخ نقد بازگشت و منصوب بودن میان دنیا و آخرت است.
گفت: بازگشت به آغاز صحیح است؟ (چنان که آغاز کردید باز می گردید، اعراف / 9) . گفتم: آن در حکمت عدلیه است.
گفت: آیا بر اوان بیرون آمدن ذریه از پشت آدمیان تعقل می کنی؟
به او گفتم: چگونه نیندیشم در حالی که من نخستین گواه مهر، هستم.
گفت: پیمان دیگری جز آن پیمان می شناسی؟ گفتم: در آغاز وجود تدانی (میثاق انبیاء، آل عمران / 81) .
گفت: دو پیمان می بینم گفتم: جز این دو نیست.
شرح مناجات اشارات انفاس نور و آن خالص و روشن کننده اسرار پراکنده است.
به نام خداوند بخشنده مهربان و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد.
سالک سئوالی را از خود می پرسد که معمولا هر انسان سالک و عارفی با آن روبرو شده و آن را می پرسد.
چنان که اشاره شد انسان موجودی است که دارای سه رکن جسم و نفس و روح می باشد. انسان در ابتدای کودکی، هر سه رکن را به صورت دست نخورده در اختیار دارد، اما بسته به آن که در چه محیطی رشد یابد، ارکان وجودی او هم شکل می گیرد. ممکن است فردی تنها جسم خود را رشد دهد، در نتیجه نفس و روح او ضعیف می ماند، اگر انسان در محیطی ابتدایی و ساده زندگی کند به همان نسبت عقل او هم ساده می شود و به عکس اگر در جامعه ای پیچیده زندگی کند و با مسایل متعدد و پیچیده روبرو شود، در نتیجه آن محیط روی جسم و نفس و روح و عقل او تأثیرات مستقیم خواهد نهاد. به این ترتیب مجموعه ای از اهداف و ارزش ها، مسائل و مشکلات و کمبودها را درک خواهد کرد. اگر فردی در طلب دنیا باشد، رنج ها و ناامیدی های او مربوط به دنیاست، و اگر اهل معنا باشد، آرزوها و نومیدی ها، خواستها و رنج های او هم در این منظر تبیین شده و شکل می گیرد.
گفت چه می گویی در او و آن؟...... این و آن انسان خاکی و انسان معنوی و عالی است. منظور از عینیت یعنی توان جداشدن روح از جسم و از دنیاست و امکان باز شدن چشم لاهوتی برای دیدن عالم معنا و انوار آن و چیزهایی که برای انسان عادی در پرده و حجاب هستند، منظور از حضور این دنیاست.
گفت چه می گویی در پیوستگی جسمانی..... منظور آن است که انسان با شناخت جسم و نفس خویش به شناخت روح برسد و پیوند و ارتباط و تأثیر عمیق آنان را به یکدیگر درک کند، در عین حال که تفاوت و تمایز آنها را دریابد و به آن آگاه شود. رابطه آنها با هم درک و فهم کند.
گفت: چه می گویی در توالد..... پیوستن و جداشدن، یعنی از دنیا جداشده و به خداوند بپیوندد.
گفت: چه می گویی در نشأه...... در مورد چشم لاهوتی می پرسد و توضیح می خواهد، پاسخ می دهد، این نعمت از سوی خدا عطا می شود.
گفت: آیا بازگشت شریف تر از.... سالک می پرسد: آیا رفتن به آن دنیا بهتر از بازشدن چشم برزخی و لاهوتی نیست؟ مشیت الهی چنین بوده است که انسان در جهان ماده زندگی کند و در مشکلات و مسایل آن باقی بماند و از این طریق راه خود را به سوی آخرت بگشاید. حال اگر به سالکی عنایت شد و توانست در عین بودن در جهان از جهان معنا هم مطلع شود و علم و آگاهی به دست آورد، این که بخواهد جهان ماده را رها کند و به یک باره به آن سو رود صحیح نیست و از شرایط اسلام و تسلیم محسوب نخواهد شد. عارف باید راضی به رضای حق باشد و در قدرتی که در تصرف دارد، تنها با توجه به خواست و رضای پروردگار دو عالم استفاده کند. پس باید هم شناخت کافی از این دنیا داشت و هم آن جهان را شناخت، شناخت یک سو (خواه این سو، خواه به تنهایی آن عالم) کافی نیست و بلکه به صلاح سالک هم نمی باشد. پس باید در لب مرز متعادل ایستاد و به هر دو سو نظر داشت.
گفت: بازگشت به آغاز صحیح است؟...... منظور سالک از حکمت عدلیه، همه آن چیزهایی است که خداوند اراده کرده و می خواهد و می پسندد. بازگشت به آغاز یعنی تولد دوباره، اینکه انسان مجددا به سوی دنیا بازگشته و برزخ را رها کرده و فقط به بودن در دنیا راضی باشد. در عین آن که رضای حق را همیشه در نظر دارد.
گفت: آیا بر اوان بیرون..... منظور یکی از حالت هایی است که انسان با تربیت خود می تواند چشم لاهوتی را باز کند و از جهان خلقت از ابتدا تا انتها اطلاعات لازم را به دست آورد. ذریه فرزندی است که انسان به دنیا می آورد. منظور آن است که انسان بتواند از چیزی که دارد چیزهای دیگر بوجود آورد. رسیدن به شناخت واقعی مثل به تولدی دیگر است .
به او گفتم: چگونه...... منظور انسان است که اشرف مخلوقات است و با خداوند پیمان بسته و امانت او را تحویل گرفته است در قرآن کریم آمده آیا به آفرینش خود توجه نمی کنید که شما را از نطفه ناچیز آفریدم. سالک می گوید من به این موضوع فکر می کنم.
گفت: پیمان دیگری جز آن...... این قسمت مأخوذ از قرآن کریم است. خداوند از پیامبران میثاق گرفته است. پیمان نبوده و این نشان عنایت ویژه خداوند در حق پیامبران گرامی بوده است.
گفت: دو پیمان..... دو پیمان، پیمانی است که انسان ابتدا با خدا بسته، سپس با پیامبر می بندد، هر دو در جای خود مهم است. عهد با خداوند برای آن است که به واسطه آفریدن او شکر نعمات را به جای آورد، شاکر و راضی باشد. پیمان با پیامبر برای اجرای دستوراتی است که توسط آن حضرت برای انسان ابلاغ شده و آدمی باید بر اساس پیمان خود، مطیع و مجری اوامر و دستورات الهی باشد.

اشارات آدمیه

سالک گفت: آنگاه مرا به زبان آدم (علیه السلام) مخاطب ساخته و گفت: ای جوان! چرا فرشتگان در حال دیدن آدم خاکی، او را به تباهی متهم کردند؟
گفتم: از خود وجود او بود.
گفت: چرا فرشتگان به اسماء الهی جاهل بودند؟ گفتم: چون آنان در آسمان سختی نکشیده بودند.
گفت: چرا به سجده آدم پرداختند؟ گفتم: برای اینکه بیعت با آدم در امر تعیین خلافت ثابت شود.
گفت: چرا ابلیس از سجده آدم خودداری کرد و کبر ورزید؟ گفتم: چون به سرشت و فطرت از نور درخشان حق در حجاب بود.
گفت: چرا ستاره نبود و درخت بود؟ گفتم: به جهت خلافی که سر زد.
گفت: آیا آن دو را از یک آب ننوشاندیم؟ گفتم: آری، ولی بعضی را در شهود به بعضی دیگر فضیلت است.
گفت: چرا آدم، با وجود عصمت و نهی، به معصیت شتافت؟ گفتم: برای ظهور این حکمت.
گفت: سر آشکار شدن شرمگاه آدم و حوا چه بود؟ گفتم: دیدن آنچه در نهان آن دو پنهان بود.
گفت: چرا آغاز کردند به گردآوردن برگ های بهشت برای پوشاندن خود ؟ (اعراف / 22 ) ، گفتم: تا مانع و سپری باشد برای آنان از نگاه دیگران.
گفت: در وجود مانند آدم و حوا هست؟ گفتم: قلم و لوح مشهود.
گفت: چرا آدم به تنهایی و بی حوا منسوب به گناه شد؟ (آدم به پروردگارش عصیان ورزید و گمراه شد، طه / 121) گفتم: چون حوا جزئی از کل آدم بود.
گفت: چرا نعمت گندم به آدم و حوا حرام شد؟ گفتم: تا عبودیت آن دو ثابت شود.
گفت: چرا خطا به شیطان نسبت داده شد؟ در حالی که می دانست شیطان را بر آدم قدرتی نیست. گفتم: برای اینکه تو را شاهد، صفت نقص و نشانه زیان او قرار دهد.
گفت: چرا در این سرای برخی از آن دو را دشمن دیگری قرار داد؟ گفتم: تا به تأیید تو طلب بی نیازی کنند و نیازمندی آن دو ثابت شود و بزرگی تو را منفردا به عزیز قهار ثابت گردد.
گفت: چرا آدم به دریافت کلمات والا از پروردگارش، به سوی او بازگشت؟ (توبه آدم، بقره / 36) . گفتم: چون او آن کلمات را از حضرت ربوبیت دریافت.
گفت: چرا خدا از پسران آدم قربان شدن یکی را پذیرفت و قربانی شدن برادر او را نپذیرفت؟
گفتم: چون تو آن دو را ریشه فرزندان آدم قرار دادی، و آنان دو دسته شدند، ناگزیر یکی به خرسندی و دیگری به زیان مندی اختصاص یافت.
گفت: چرا کلاغ معلم قابیل شد؟ گفتم: چون تو به او جامه یی از شب تاریک پوشاندی و خدا او را در فعل و حال علم عطا کرد و او هابیل را از تاریکی گور شلواری پوشاند.
گفت: چرا خداوند آفریدن آدم را به دست های خود نسبت داد؟ گفتم: چون مثل آدم بر او مقدم نبود.
گفت: چرا ابلیس از همه جهات به فرزند آدم هجوم می کند مگر از بالا؟ گفتم: تا به نوری که از امر خدا فرود می آید، نسوزد.
گفت: آیا شیطان از فرود آدم نمی آید تا او را گمراه کند؟ گفتم: به او می خواندش و فایده یی در آن نیست.
گفت: چرا ابلیس در بهشت به آدم تمکن و تسلط یافت؟ گفتم: چون در آدمی جزئی از گل خشک هست.
گفت: گل تیره ریخته شده چیست؟ گفتم: اشاره به سر برزخی میان فراز و فرود است.
گفت: شیطان به چه منظوری گفت: من سجده نمی کنم بشری را که تو از گل خشک آفریدی (حجر / 33) ، در حالی که آن گل حقیقت آدم بود؟ گفتم: چون آن گل به بقیه عناصر درآمیخت و راه و روش آدم نزد شیطان مختل شد.
گفت: چرا خداوند بر آدم این معانی را جمع آورد که: گرسنه و برهنه و تشنه نشو و در آفتاب نمان (طه / 118، 119) و ترتیب برخلاف آن است.
ای سالک! چه حکمتی در آن بود؟ گفتم: گرما سبب تشنگی است، لذا آن را با روز قرینه کرد و گرسنگی، برهنگی باطن حیوان است، لذا آن را با برهنگی ظاهر بدن ها قرینه ساخت.
گفت: چرا خداوند آدم را برگزید، پیش از آن که توبه کند؟ گفتم: سابقه قدم حق بر آدمی سبقت گرفت.
گفت: چگونه برای آدمی نیکوترین اندام صحیح آمد؟ گفتم: چون او به صورت قدیم بود.
گفت: چرا او به اسفل السافلین برده می شود؟ گفتم: اشاره یی است به گل.
گفت: چرا ترقی آدمی به صلاح، مستثنی شده است؟ گفتم: به صفت ارواح بخشنده علت گل که قائم به سایه هاست، اشاره دارد.
گفت: آری چه خوب پاسخ گفتی. گفتم: به تو تکلم کردم.
گفت: چرا موسی را در تابوت افکندیم؟ گفتم: آیا حکمت جز به وجود عالم مادی ظاهر می شود؟ گفت: چرا او را در دریا افکندیم؟ گفتم: اشارتی به علم بود.
گفت: چگونه دریا و علم با هم درست در می آیند؟ گفتم: اگر آن نبود، نزد صاحبان فهم درست نمی آمد.
گفت: چرا از برادرش هارون یاری خواست؟ گفتم: تا به مخاطبان خود مهربانی کند که به هنگام مشاهده کلام از دهان او نروند؛ او که بی واسطه با تو سخن گفت، چگونه مرکب وسایط می تواند خطاب او را حمل کند.
گفت: چرا عصا اژدها شد؟ گفتم: پاداش بدی، بدی به مثل آن است (شوری / 40) ، آیا جزای نیکی، جز نیکی است (الرحمن / 60) .
گفت: چرا موسی ترسید در صورتی که در حال تمکین با ما بود؟ گفتم: برای این قول او که: پروردگارم با من است و به زودی مرا هدایت می کند (شعرا / 62)
گفت: چرا دست خود را از گریبانش درخشنده و بی عیب و آزاد بیرون آورد؟ گفتم: هشداری بود برای انسان که در هنگام خروجش از غیب، از علت ها دور بود.
گفت: چرا خداوند گفت: به زودی عصا را به سیرت نخستین آن باز می گردانیم؟ (طه / 21) گفتم: برای موسی، به مقام فنا و صحت دیدار مژده یی بود.
گفت: چرا موسی الواح را انداخت؟ (اعراف / 50) . گفتم: وقتی در باز باشد نیازی به کلید نیست.
گفت: چرا گاو (بقره / 67) جبروتی بود؟ گفتم: چون آن در چمن حضرت برزخی می چرید.
گفت: آیا شرف و بزرگواری در ملکوت اعلی نیست؟ گفتم: جمع دو طرف در انسان محکم تر و گران تر و بهتر است.
گفت: چرا مرده به پاره یی از بقره زنده شد؟ گفتم: به پاره یی از عرض بهشت اشاره دارد.
گفت: چرا زندگی به ضرب بود؟ گفتم: حجابی بر قلب از دیدار قرب بود.
گفت: چگونه موسی به برادرش هارون قصد خشم کرد در حالی که مأمور به هدایت و رحمت بود؟
گفتم: غضب را بعد از رحمت به او بخشیدی تا غضب او به طلب نعمت فرونشست.
توضیح اشارات آدمیه
منظور از زبان آدم آن است که خداوند آدم را آفرید و سپس به دلیل سرکشی و گناهی که انجام داد، از بهشت رانده شد. سالک در اینجا سئوالی را مطرح می کند: چرا هنگامی که خداوند انسان را می آفرید، فرشتگان با دیدن او، وی را به تباهی و فساد متهم کردند؟
سالک پاسخ می دهد: چون وجود انسان به گونه ای بود که احتمال گناه و عصیان را داشت.
در مورد اسماءالهی سئوال می شود، پاسخ می دهد: فرشتگان در آسمان زحمتی نمی کشیدند. آنها حتی چون انسان در زمین، درباره خدا جستجو و تحقیق نمی کنند. انسان با وجود آن که در زمین انواع نعمت ها را در اختیار دارد. اما راهی طولانی را در پیش می گیرد، تا با زهد و پارسایی، چشم پوشی، از هواها و امیال نفسانی و تسلیم شدن در برابر دستورات الهی به شناخت خداوند برسد. در اینجا اسماءالهی به معنای شناخت خدا بکار رفته است. پس با توجه به سختی راه و محدودیت های جهان است که خدا به انسان اسماء خود را آموزش می دهد.
می پرسند چرا فرشتگان به آدم سجده کردند؟ پاسخ می دهد: چون خلافت در زمین بر عهده انسان کامل است. او اشرف مخلوقات است و کامل تر از همه موجودات و مخلوقات الهی است. پس این سجده به دستور خداوند و به جهت صفاتی است که همه از جانب خداوند و خاص انسان کامل در روح او دمیده شده است و اگر فردی خود را تربیت کرده و آن صفات را به تدریج در خود پرورش دهد، به مقامی می رسد که قابل ستایش است. ملائک با وجود آن که مقرب ترند، اما چون در محدودیت ها و کشاکش مسائل زمینی نیستند و برای تکامل خود دچار سختی نمی شوند. لذا آنان، آن مقام را ندارند، خداوند زمین را طوری آفریده که در عین داشتن سختی ها، جاذب و مملو از نعمت هاست و مدام انسان را به سوی خود دعوت می کند و می کوشد در جسم و روح او نفوذ کند. نفس آدمی تمایل به بهره برداری بی انتها از این امیال و خواسته ها را دارد، پس کسی که صراط مستقیم را برمی گزیند، باید شهوات خود را کنترل نماید، غرایز خود را محدود کند و این سخت گیری ها سبب آزرده شدن روح و جسم او می شود، دنیا محل امتحان است. پس اگر فردی این شرایط را درک کرد، خود را شناخت، هدف نیز برای او مشخص بود، باید در هر لحظه و در هر روز در مبارزه ای جدید وارد شود و بکوشد تا با عنایت حق از این میدان سربلند خارج شود. او باید در این راه اراده ای محکم و قوی داشته باشد.
چرا شیطان سجده نکرد؟...... پاسخ می دهد: خداوند در نهاد شیطان پاکی و لطافت روح قرار نداده است. بنابراین چون این موجود شناختی از پاکی و لطافت انسان نداشت، از دستور خدا سرپیچی کرد. به عبارت دیگر برای درک مفاهیم به هر موجودی نیازمند داشتن قوائی خاص در خود می باشد. به عنوان مثال اگر انسان معده نداشته باشد یا در تمام عمر گرسنگی نکشیده باشد، نمی فهمد گرسنگی چه معنایی دارد. اگر دلسوزی نکند معنای دلسوزی را نمی فهمد. پس شیطان آفریده ای از آفریدگان خداوند بود که از درک ماهیت انسان محروم بود. زیرا در وجود او پاکی و لطافت وجود نداشت. پس امکان شناخت همه جانبه آدمی را نداشت.
چرا ستاره نبود و درخت بود؟..... در اینجا منظور وضع آدم و حواست. آنها نتوانستند در اثر اقامت در محل اولیه، با تلاش معنوی و عبادت خود به درخشندگی و نور لازم (ستاره) برسند. آدم و حوا در مرحله اولیه در میان دو کشش قرار داشتند: یکی دنیوی و جسمی و دومی معنوی و روحی بود. با وجود آن که خداوند منان به آنان تعلیمات لازم را در نحوه رفتار و اعمال داده بود، اما آدم و حوا چون در آن محل اولیه (که غیر از بهشت بود) دارای غرایز و ویژگی های انسانی بودند که هنوز از آن استفاده نکرده بودند. پس به اشتباه تصور می کردند که آنها هم شبیه فرشته و بدون امکان خطا و گناه می باشند. خداوند آنان را در مسیر امتحان قرار داد. در این امتحان صحبت از گندم و سیب و غیره است. اما انسان تمایل به جنس مخالف دارد، پس از ارتکاب آن عمل متوجه شد که لخت است و خود را پوشاند، کمی بعد از آنجا رانده شد.
آیا آن دو را از یک آب ننوشاندیم؟...... انسان قادر است هم به سوی تعالی رفته و روح خود را رشد دهد. هم آن که به سمت کژی ها رفته و روح را بیالاید. منظور از آب، اعمال دنیوی و معنوی است که نفس آدمی به صورت بالقوه هر دو را داراست. پس در عموم مردم چنین است که توان رفتن به سوی خیر یا شر را دارند. اما در این زمینه اختیار دارند. در بحث و جبر و اختیار سخن بسیار گفته شده است. در اینجا فقط اشاره می شود که انسان در کلیات اجبار دارد، در این که مجبور است به دنیا بیاید، پدر و مادرش را خود برنمی گزیند، در ابتدا درکی از مسایل ندارد، محیط اجتماعی، حوادث مهم زندگی، شغل، همسرگزینی، کمیت و کیفیت فرزندان و مرگ با او نیست. اما در اینکه در محیط خود، رفتار خوب داشته باشد، نیکوکار گردد، یا به عکس با اوست و در این امور که شکل دهنده اخلاق و دنیا و آخرت اوست، بشر اختیار کافی دارد. لذا در صورتی که مرتکب گناه یا خلافی شود، ارتباطی با جبر ندارد و حتی اگر حوادث ناخوشایندی برای او رخ داد، که خارج از حیط اختیارات او بود، در آن حال نیز باید به خدا رجوع کند.
گفت: چرا آدم با وجود عصمت..... انسان به فطرت خود درمی یابد که باید به سوی پاکی و درستکاری برود و خداوند منان او را از گناه برحذر داشته است. پس آن کس که به فطرت و دستورات دین توجه نکرد، به گناه روی آورد، سرانجام بدی خواهد یافت. حکمت این وضع آن است که باید ثابت شود جنس او متفاوت از دیگران است و او باید این نکته را از نظر دور ندارد تا ویژگی ها و خصوصیات او آشکار شود.
گفت: سر آشکار شدن شرمگاه..... چنان که اشاره شد به لحاظ رعایت مسایل اخلاقی در متون دینی عنوان شده که آنان از نزدیک شدن به چیزی منع شدند. اما هنگامی که شهوات جنسی بر آنها غلبه کرد، باطن آنها آشکار شد و معلوم گردید که آنان نیازهایی دارند که از فرشتگان متفاوت است. البته این غریزه در تمام موجودات هست. حیوانات به طور طبیعی در فصول معین این کار را می کنند. جنیان هم به نوعی دارای غرایز مزبور هستند ولی در ارضاء آن افراط ندارند. فقط انسان است که دچار افراط و تفریط است.
گفت چرا آغاز کردند به گردآوردن..... پس از آن که آنان مرتکب گناه شدند، متوجه وضع جسمی خود شدند و چون با نگاه های دیگران روبرو شدند که آنان را ملامت می کردند. پس به زشتی عمل خود پی برده و کوشیدند تا خود را بپوشانند، تا شاید به این طریق از نگاه دیگران در امان باشند. این کار آنان (پوشاندن محلی که سبب گناه آنان بود) شاید نوعی گول زدن دیگران بود. شاید هم به سبب شرمندگی و احساس خجلت بدن خود را پنهان می کردند.
منظور از قلم..... مشیت و لوح مشهود روح است. روح مانند لوح است که ابتدا سفید و پاک است اما بعد توسط قلم نفس روی آن نوشته می شود و انسان گرایش دنیوی یا معنوی می یابد.
گفت چرا آدم به تنهایی...... در اینجا نوع آفرینش زن را یادآوری می کند. زن در سرشت خود از صفت لطف و لطافت الهی بیشتر از مرد بهره برده است. زن در هر صورت لطیف تر از مرد است، لذا ضعیف تر و بی پناه تر جلوه کرده است. این آدم است که به سوی او هجوم می برد. محرک حوا بوده اما تمایلی به گناه نداشته است. البته این نکته درمورد آدم و حوا بوده و پس از آنها نسل های متعددی بوجود آمده و اختلاط نسل سبب تغییر در وضع کلی اخلاق انسان ها شده است. لذا گاهی دیده می شود که مردها دارای شهوات بیشتر هستند و گاهی هم زن ها چنین وضعی دارند. با این وجود انسان باید به غرایز خود فائق آمده و از آنها بصورت معتدل و مشروع استفاده کند. اگر بیش از حد مانع غریزه شود یا آن را کم کند باعث افسردگی و ناراحتی روحی اوست. اگر افراط کند سبب بهم خوردن تعادل جسم و بروز ناراحتی و بیماری است. در قرآن آیه مشهوری وجود دارد که در آن می فرماید، الرجال قوامون علی النساء که معمولا مفسران قوامون را به معنای مسلطون گرفته و به این دلیل زنان را تحت سلطه و ولایت مردان خوانده اند، به نظر می رسد تعبیر قوام با سلطه مترادف نیست. قوام گرفتن یا قوام آمدن چیزی با چیزی به معنای نوعی ترکیب و استوار شدن و رسیدن به نوعی تعادل است که به مرور کمال می رسد. این درست است که خداوند مردان را سخت تر آفریده و در این مورد آنان دارای نوعی ویژگی هستند. اما لطافت موجود در زنان هم نوعی فضل و عنایت خداوند در آنان است. زن لطیف تر است لذا به سوی پاکیزگی و طهارت گرایش بیشتری دارد. خشونت مرد سبب می شود او به سوی گناه متمایل شود هنگامی که این دو در کنار هم قرار گیرند، لطافت زن در مرد اثر می کند و سبب می شود او به تعادل و قوام لازم برسد. توجه در امور روزمره زندگی هم نشان می دهد که اگر در خانواده یا جامعه ای زن نباشد، مردان در آن جامعه رفتارهای خشن تری داشته و کمتر به ظاهر خود رسیده و خود را به سمت خشونت و سختی سوق می دهند. واقعا اگر زن با ویژگی لطافت و ظرافت خود در میان جوامع انسانی نبود، مردان تبدیل به نوعی غول بیابانی وحشی نمی شدند؟ متن کتاب در اینجا اشاره دارد که در ماجرای آدم و حوا، ابتدا مرد بود که به شهوات توجه کرد و تسلیم آن شد و با زور و فشار خود زن را وادار به تمکین کرد.
گفت چرا نعمت گندم..... اینجا منظور امتحانی است که باید انسان در روی زمین داشته باشد و از آن سربلند بیرون آید. خداوند زمین را برای استفاده آدمی آراسته و به انواع نعمت ها که برخی از آنها از بهشت است کامل ساخته است.گندم و تولید آن کاری پرزحمت و پردردسر است. اگر در آن سرزمین اولیه این نعمت به وفور وجود داشت و انسان بدون رنج و زحمت محصول آن را به دست می آورد قدر نعمت نمی دانست، تا وقتی که به دلیل خطا و گناه از آن سرزمین رانده شد، یعنی دیگر اجازه نداشت که از میوه ها و نعمت های آن مکان استفاده کند. به عبارتی همه آنها بر او حرام شد. ولی بدیهی است که آن مفهوم به معنای حرام بودن گندم نمی باشد. چرا که در زمین گندم وسیله ای برای سیر کردن شکم آدم هاست و دارای خواص شگفت انگیزی است پس حلال و طاهر است. گاهی هم به جای گندم از سیب یاد کرده اند، اما خداوند در هیچ دینی سیب را هم حرام نکرده است. حرمت اگر باشد بعد از آن گناه و بعد از رانده شدن اوست که دیگر حق ورود به سرزمین قبل را نداشته پس میوه آن هم حرام شد. این گفته جنبه کنایه و تمثیلی دارد، سیب هم خواص زیادی دارد. میوه ای است که در واقع یک نوع غذاست. خوردن سیب برای زنده ماندن جسم مفید است. سیب سلول های انسان را زنده نگه می دارد، پوست را جلا می دهد، کل سیستم امعاء و اعشاء و سیستم عصبی را ترمیم می کند. در جریان صحیح گردش خون، تنظیم طپش قلب و ایجاد تعادل در سیستم خون و گوارش مفید است. به همین جهت هر کس روزی یک عدد سیب بخورد، پوست شفافی خواهد یافت. پس چگونه می تواند حرام باشد.
گفت چرا خطا به شیطان...... شیطان برای تکمیل فلسفه وجود انسان در بدی ها و شرورات باید محرک و راهنما و سرمشقی داشته باشد. هر چند امور شر در نهاد انسان هم ریشه دارد، اما در عمل باید از موجودی الهام بگیرد و رفتار زشت خود را با او تنظیم کند. اما اگر انسانی راه راست را پیشه کرد و به راه اسلام رفت، دیگر شیطان با او کاری ندارد و از او دور می شود.
گفت: چرا در این سرای..... برخی از انسان ها که به سوی خدا می روند، در مسیر مقابل و مخالف شیطان قرار دارند. زیرا شیطان مخالف صراط مستقیم است پس هرکه به سوی خدا رفت، از دنیا بی نیاز است و آنچه را که نیاز دارد، از خدا می طلبد و بزرگی و عزت خدا به این طریق اثبات می شود.
گفت چرا آدم به دریافت..... انسان وقتی در دنیا به سوی خدا رفت و کوشید صفات خداوند را آموخته و در خود ملکه نماید، پس با این داشته ها به سوی دارنده اصلی صفات میل خواهد کرد، زیرا می داند، آنچه دارد همه از اوست و برای اوست، پس به سوی او می شتابد.
گفت: چرا خدا از پسران آدم..... اگر چنین نبود هر دو کشته می شدند. یا تقدیر زمین رقم نمی خورد. پس به این دلیل که یکی بر دیگری حسادت کرد، و ظلم و قتل نمود. یکی به خرسندی دیگری به زیان مندی مخصوص گردید.
گفت: چرا کلاغ..... چون کلاغ به او الگو داد که بتواند در شب تاریک جسد برادر را در گوری دفن کند.
گفت: چرا ابلیس از همه جهات..... از آنجا که نقطه اتصال هر انسانی با خداوند، به مثل ریسمان باریکی از نور از ناحیه سر و گردن است. لذا شیطان از این طریق امکان نفوذ ندارد در غیر این صورت با نور خداوند برخورد کرده و خواهد سوخت.
گفت: چرا ابلیس در بهشت..... انسان موجودی است که دو گرایش کلی دنیوی و مادی دارد. گرایش مادی اثر زیادی بر آدم دارد به طوری که روح انسان ها تا مدت ها پس از مرگ که انسان هنوز با دنیا ارتباط دارد در هنگام رؤیت با چشم لاهوتی هنوز شکل دنیایی دارد. حتی روح لباس هایی که در مراحل آخر زندگی انسانی به تن داشته است را دارد. در روز هفتم پس از مرگ، روح کاملا از زمین کنده شده، به طرف مقصد خود می رود، او به تدریج وارد جو زمین شده پس از چهل روز از آن خارج می شود. وقتی از زمین دور شد احساس و حالت جسم را از دست می دهد. پس از آن هرگاه که اجازه یابد به زمین برگردد و به آخرین شکل که بوده است در خواب نزدیکان ظاهر می شود. در عارفانی که دارای قدرت معنوی بالایی هستند، این توان وجود دارد. در هر لحظه (که خداوند هم اجازه دهد) هر روحی را از مکان خود خلع و با آنها دیدار و گفتگو نمایند.
گفت: گل تیره شده ریخته...... اشاره به سر برزخی میان فراز و فرود، عالم ماده و معنا دارد. منظور از گل می تواند، جسم یا نفس باشد که سبب گرایش و تمایل آدمی به عالم ماده و هستی مادی است.
گفت: چرا خداوند آدم را برگزید..... از آنجا که روح توسط خداوند در انسان دمیده شده و این روح از سوی خداوند است و در موجودات دیگر چنین روحی وجود ندارد. پس خداوند آدم را به عنوان اشرف مخلوقات برگزید.
گفت: چگونه برای آدمی...... اگر انسان بتواند با تربیت و آموزش خود مراحل معنوی را طی کند و تبدیل به انسان کامل شود و خود را چون زمانی که از شکم مادر بیرون آمده پاک و طاهر گرداند، به نیکوترین اندام ها دست یافته است.
گفت: چرا ترقی آدمی به صلاح...... منظور صفات الهی است که از عالم بالا آمده است و حالت کلی و عمومی دارد. زیرا که از بالا به پایین می آید. منظور از سایه هم جسم است.