فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

توضیح متن شعر سمسمه:

سالک با درک و فهم حالات خود، همه چیزهای مورد نیاز را درک و فهم کرده (سرور بزرگ) درست است که این حال از بهترین و برترین حال هاست، اما باز سالک دریافته و اعتراف می کند که این پایان کار نیست و هنوز مراحلی وجود دارد که قادر به درک کامل آنها نمی باشد، وقتی متوجه این سر شد، سعی کرد برای خود پاسخی یابد، اما این پاسخ ناکافی بود، چنان که اگر قطعه مرواریدی درخشان بخواهد در مقابله با خورشید برآید و خورشید به او بگوید، تو ناچیز هستی.
نهایت ادراک عارف در اینجا آن است که می فهمد و باور می کند که انسان نمی تواند هیچ گاه به طور کامل خدا را بشناسد و از علم کامل او باخبر شود و همه صفات حق را درک کند. همواره در نیل به این مقصود دچار نقصان است. تداوم این حالت موجب حیرانی بیشتر است مگر آن که به عبادت بیشتر روی آورد تا آن که راز عبودیت را درک کند. راز عبودیت نحوه چگونگی ارتباط با خداست. اگر فردی خود را ساخته باشد و از عمق جان خدا را بخواند، عبادت کند و در رازونیازش با حضرت حق به درجه قابل قبولی از خلوص و ایمان برسد خداوند برای بالا بردن ذکر و صدای او فضای تونل مانندی را ایجاد خواهد کرد که او از آن طریق به خداوند اتصال یابد. این حالت را هر کسی نمی تواند به دست آورد. مگر آن که خداوند بخواهد و اراده فرماید. به علاوه آن کس که خالصانه و از صمیم دل و مدام خدا را می خواند، خداوند او را بی پاسخ نمی گذارد، پس صدای این افراد که معدودند بالا رفته و دوباره بازمی گردد. خدا چنین شخصی را از برخی نعمت های خود بهره مند گردانیده و برخی اسرار را به آن شخص می رساند، تا از عبادت خود لذت ببرد.

مناجات دره بیضاء

بنده ام! مرواریدی است باکره، لطیف و سفید چهره، آن را از ژرفای دریای غیب ذات خود برآوردم، هرگز صفتی از صفت مرا نمی شناخت.
آنگاه در مردمک چشم پنهانش کردم، از غیرت اینکه دست کسی بدو رسد، یا کسی بدو میل کند و یا به کشف یا معمی شناخته شود، پیوند و جدایی نمی شناخت.
وقتی تو را به عنایت قدم پیشین جذب کردم و به جوامع الکلم راستین پیش بردم از نیروهای تو کن را فروکشیدم و تو را در جایگاه خود درآوردم، پذیرایی تو بر من واجب شد تا شواهد تحقیق، به زبان حال آن، از تو تعبیر کند و تو ساکت بودی، هستی، کنش و واکنش از تو بود و تو محتضر بودی.
دریابنده این رتبه بلند و یگانه، با پیوند حیات ازلی به حیات ابدیه، با وجود زندان در قید امروز و فردا بود و این که در برابر توست، مائده های نهایی است از آنها به شمار و بی شمار میل کند، از طعام ذات، به ذات بخور؛ بسیاری از طالبان، ماندن رسوم را برای وجود لذت ها می خواهند. تنها در رود خود شنا کن، آنچه در مهر خود نوشته یی بخوان.
مروارید درخشان و یگانه دوشیزه را به نکاح تو در آوردم، هیچ انسان و جنی با آن درنیامیخته و اذهان و اعیان را درنیافته، هیچ علم و عینی آن را ندیده است، هرگز از سر احسان و از کیف و أین و رسم و عین انتقال نداشته است، نامش در غیب احد است، نعمت جاویدان و رحمت ابدی من است، به نیکوترین عروس در قبه تقدیس درآی، این دوشیزه، شراب و صهبا و موج نابیناست، آن را بی مهر عملی و بی اجر نبوی بگیر.
سالک گفت: آن دره را، در مجلس سر غیب ذات او به سر و هم یثربی شکستم، مهره نبی در آن بود، از شادی سرگشته شدم، از خرسندی دامن کشیدم و خواند که همانا من خدایم و خدایی جز من نیست، مرا بپرستید (طه / 14)، غوامض اسرار سجده کنان به روی در افتادند، صفات صمدیت به شب زنده داری برخاست، در آن بی چیزی مقامی که خدای بزرگ ما را بر آن آگاه ساخت و فرمود: پادشاه مردم (ناس / 2)، برایم ثابت شد.
شرح مناجات دره بیضاء
بنده ام: مرواریدی..... در اینجا انسان کامل و اشرف مخلوقات را به مرواریدی دست نخورده و خالص تشبیه کرده است که حضرت خداوند آن را از اعماق دریای ذات مقدس خود بیرون آورده، در حالی که هنوز علم نداشت و صفات حضرت حق را نمی شناخت.
آنگاه در مردمک..... منظور آن نیست که خداوند دارای چشم است. تشبیه برای اهمیت و جایگاه انسان کامل در نزد حق تعالی است و در اینجا متن کمی دست خورده به نظر می رسد. اما در کل حکایت از حال و وضع اولیاءالهی دارد که همیشه می کوشند پنهان بمانند و مردم آنها را نشناسند.
وقتی تو را عنایت..... تعابیر مجازی است، یعنی خداوند در حق انسان کامل و وارث دین محمدی صلی الله علیه و آله و سلم عنایت دارد، اگر سالک بتواند قرآن را در ظاهر و باطن فرا بگیرد. صفات الهی را در خود ملکه نماید و به مقام و ارزش خود پی ببرد، خداوند به آنچه که در حق او وعده داده عمل خواهد کرد. و مقام خلیفه و جانشین را در زمین به او خواهد داد پس در این مقام انسان کامل با خداوند ارتباط دارد و مورد حمایت خالق است. در اینجا پذیرایی کردن به معنای آن است که انسان با صفات الهی زندگی کرده با بهره برداری از آنها رشد نموده در خدمت خلق خداوند خواهد بود.
تو ساکت بودی..... یعنی اینکه انسان در هیچ مرحله ای نمی تواند، در امور اساسی خلقت دخالت کند. مثل اینکه اراده کند، چه چیزی در زمین باشد و چه چیزی نباشد، مشیت الهی بر همه افراد و جوامع حاکم است. متأسفانه بشر امروزی با توهم خود، تصور می کند که می تواند چیزهای نو ابداع و اختراع نماید، اما درک نمی کند که آدمی قادر نیست حتی عناصر اولیه را خلق کند ،، مثلا نمی تواند به طور مصنوعی آهن بسازد، خاک خلق کند، نمی تواند از باد منطقه ای جلوگیری کرده یا آن را ذخیره نماید. عقل خدادادی آدمی در حدی است که بتواند از مواد استفاده یا آنها را با هم ترکیب نماید. به این جهت این عقل ناقص گاهی در راستای تحریب وارد می شود.
کنش واکنش از..... به معنای فوق است. انسان می تواند با تلاش و کوشش خود به تعالی برسد. محتضر یعنی حاضر بودن برای انجام فعالیت های گوناگون با چنین حضور فعالانه بشر برای رسیدن به تعالی است که انسان از دنیای فانی و خاکی فاصله می گیرد و مقام خود را در دنیا بالا برده و در آخرت به جایگاه خوبی می رسد. منظور از زندان، دنیای جسم و جهان است که آدمی را محدود کرده است. اما انسان به این محدودیت پی برده و تلاش می کند تا پیشرفت نماید و به موائد الهی برسد. موائد الهی چیزهایی است که در آخرت انسان را زنده نگه می دارد. هر چند ارواح فاقد جسم هستند، اما آنان نیز برای خود نیازهایی دارند که خداوند منابع بی پایانی برای ارضاء آنها در اختیارشان قرار می دهد. برای رسیدن به آن جایگاه ابدی، آدمی از طریق انجام تکالیف و عبادات و نیکوکاری جایگاه خویش را در آخرت بوجود می آورد.
از آنها به شمار و..... یعنی اگر سالک حدود را در این جهان رعایت کند و زیاده روی و افراط و تفریط نداشته باشد، می تواند برای آن دنیا بی شمار ذخیره نماید تا به مقام واقعی خود برسد.
منظور از طعام..... اگر انسان از صفات الهی بهره مند شود، به خدا نزدیک می شود. در این مرحله هستند افرادی که به ظاهر دنبال خودسازی و صفات هستند، اما در کار آنها ریا وجود دارد و هنوز برای دنیا ارزش قائلند. پس این افراد در اساس به دنیا توجه دارند و نه به آخرت، پس نباید به آنان توجه کرد و آنان را پیروی کرد.
مروارید درخشان..... منظور از مروارید انسان است. نکاح، یعنی صفات الهی را در اختیار وارث قرار داده است.
هیچ انسان و جنی..... منظور از هیچ آن نفس آدمی است که با اوست و دارای پیچیدگی بسیار است. لذا خود انسان هم قادر نیست به طور کامل خود را بشناسد. فقط خداست که این قدرت را دارد. پس حتی شناخت آدمی از خود نیز همواره محدود است. مثلا پیچیدگی موجود در جسم بشر به سادگی قابل شناخت و کشف نیست. نمی داند روح او چیست، از چه درست شده. لذا برای درک عمیق و دقیق از وحی و دستورات خداوند هم دچار ابهام و اشکال است.
هرگز از سر احسان..... به این ترتیب باید پذیرفت شناخت انسان نسبی و محدود است. او نمی داند، دقیقا از کجا آمده، می داند ابتدا نطفه بوده، روحی در او دمیده شده، تربیتی یافته و انسان شده است. اما واقع مبدأ و معاد او کجاست و چگونه است؟
این مرموز ماندن به دلیل آن است که آدمی با همه دانش تجربی خود دریابد اگر در درک و شناخت کامل خود عاجز است. پس باید به قدرت و عظمت حضرت حق اعتراف و اقرار نماید.
نامش در غیب..... منظور از احد، اشرف مخلوقات بودن انسان است. احد از صفات باری تعالی است که بخشی از آن ممکن است در فهم و ادراک انسان بیاید، اما او احد نمی شود و فقط خداوند احد است. قل هو الله احد هیچ موجود دیگری در پیشگاه الهی مقام انسان را ندارد پس فقط در مقایسه با سایر موجودات احد می شود، نه در رابطه با خداوند. به همین جهت است که انسان می تواند به جهان باقی و ابدی برود. در آنجا از انواع نعمت های الهی برخوردار می شود، در آنجا محدودیت وجود ندارد و رحمت الهی نامتناهی است و ابدی.
سالکی که به درک خوبی از خداوند رسیده است زیبا می شود. صهبا و شراب حالات عرفانی است. شراب سبب مستی و از خود بیخودشدن است. موج نابینا هم به معنای ندیدن امور مادی است. تا چشم لاهوتی بتواند باز شده و امور معنوی را مشاهده نماید. اما برای تحقق این مرحله سالک باید کار کند و زحمت بکشد، نباید بدون کارکردن انتظار پاداش داشته باشد. اگر سالک به این باور برسد که اعمالی که انجام می دهد، تنها به عنوان انجام اندکی از وظیفه بوده است. لذا شرمنده باشد که عمل او کامل نیست و ناقص است و اگر شاکر شده، زیرا خداوند او را آفریده و علم و حیات داده و هم اوست که باز اجازه شکر داده است. در اینجا اگر سالک چیزی می خواهد فقط برای شناختن بیشتر است، نه یافتن مقام و موقعیت مادی و معنوی. پس دچار خوف می شود و در ارائه تقاضا هم احتیاط می کند. زیرا می فهمد که در این مقام حتی حالت تقاضا هم در پاداش مؤثر است. گاهی برخی سالکین تصور می کنند باید خداوند به آنها عنایت کند، گویی از حضرت حق مطالبه دارند. اما روش صحیح آن است که انسان طلب عاجزانه و درخواست سائلانه کند. زیرا که او بدهکار خداوند است و هنوز شکر نعمت های عطا شده را به جای نیاورده و تا ابد هم قادر به آن کار نخواهد بود.
سالک گفت: آن..... آن پرده و پوششی که جسم را پوشانده و اجازه ورود به مرحله بالاتر نمی داد، شکافته شد و سالک بالاتر رفت، یثرب حالت عرفانی است. سر وهم برای انسان حالت وهم و اوهام دارد، به این تعبیر صورت ظاهر مراد است که خود نوعی وهم است. مهره نبی راهی است که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم آن را طی کرده و مقداری هم نصیب سالک شده است. لذا احساس شادی می کند و از حال عادی خارج می شود. به طوری که دیگر کارهایش شبیه انسان عادی نیست و به شب زنده داری و امور عارفانه مشغول می شود.
این مقام جدید که با عنایت حضرت حق بوده، چون حالت پادشاهی یافتن سالک در میان مردم است. زیرا دیگر نیازی به هیچ کس ندارد. نه آن که دارای قدرت سیاسی و یا ثروت مادی باشد.
در اینجا به نظر می رسد، باز سالک به پشت سر نگریسته و متوجه تفاوت خود با مردم شده است. این امر او را ذوق زده کرده است که شاید از عوامل سقوط باشد. سالک نباید در حین سلوک و پیشرفت خود را با مردم عادی مقایسه کند و اگر زمانی هم چنین حالتی ضروری بود، بلافاصله باید به یاد حضرت حق و عنایت خاص او افتاده و شکر خدا را بر جای آورد، و برای جبران این فاصله و تفاوت، به مردم توجه کرده، به آنان مهربانی کند و در حد امکان آنان را به مسئولیت ها و وظایف خود آشنا ساخته، تکالیف آنان را برشمارد تا وظیفه اساسی خود را در میان جامعه و در نزد خداوند انجام داده باشد.
بیان فوق به معنای شکسته نفسی و حقیرشمردن خود هم نیست، سالک عارف باید مرزی میان تکبر و حقارت و شکسته نفسی بیابد که مثبت باشد. طوری نباشد که چنان در خدا غرق شود که محیط اجتماعی و اطراف خود را نادیده گرفته و فراموش نماید و نه آن که چنان در میان مردم غرق شود که آثار وضعی آن سبب تأثیر بر عارف شده و او را از راه اصلی دور نماید. عارف سالک باید در حین آموزش مردم به خود آموزش دهد و در حین تربیت و اصلاح افراد، تربیت و اصلاح خود را هم مد نظر داشته و فراموش نکند.

مناجات اشارات انفاس نور و آن خالص و روشن کننده اسرار پراکنده است

به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد
سالک گفت: آنگاه به من گفت: چه می گویی در: کیستم من در من؟
گفتم: وجود طلب و آرزوها و ناامیدی و رنج.
گفت: چه می گویی در او و آن؟ گفتم: هردو صفت سالک است، غیبت و حضور، تاریکی و نور، پرده سرائیان و پرده ها.
گفت: چه می گویی در پیوستگی جسمانی؟ گفتم: نتیجه پیوستگی روحانی است.
گفت: چه می گویی در توالد و تناسل؟ گفتم: نتیجه پیوستن و جدا شدن.
گفت: چه می گویی در نشأه برزخی؟ گفتم: آن الهی است.
گفت: آیا بازگشت شریف تر از نشأه برزخی نیست؟ گفتم: بازگشت در برزخ صحیح نیست و به برزخ چیزی از نشأه حادث نمی شود، بلکه آن نشأه در برزخ نقد بازگشت و منصوب بودن میان دنیا و آخرت است.
گفت: بازگشت به آغاز صحیح است؟ (چنان که آغاز کردید باز می گردید، اعراف / 9) . گفتم: آن در حکمت عدلیه است.
گفت: آیا بر اوان بیرون آمدن ذریه از پشت آدمیان تعقل می کنی؟
به او گفتم: چگونه نیندیشم در حالی که من نخستین گواه مهر، هستم.
گفت: پیمان دیگری جز آن پیمان می شناسی؟ گفتم: در آغاز وجود تدانی (میثاق انبیاء، آل عمران / 81) .
گفت: دو پیمان می بینم گفتم: جز این دو نیست.
شرح مناجات اشارات انفاس نور و آن خالص و روشن کننده اسرار پراکنده است.
به نام خداوند بخشنده مهربان و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد.
سالک سئوالی را از خود می پرسد که معمولا هر انسان سالک و عارفی با آن روبرو شده و آن را می پرسد.
چنان که اشاره شد انسان موجودی است که دارای سه رکن جسم و نفس و روح می باشد. انسان در ابتدای کودکی، هر سه رکن را به صورت دست نخورده در اختیار دارد، اما بسته به آن که در چه محیطی رشد یابد، ارکان وجودی او هم شکل می گیرد. ممکن است فردی تنها جسم خود را رشد دهد، در نتیجه نفس و روح او ضعیف می ماند، اگر انسان در محیطی ابتدایی و ساده زندگی کند به همان نسبت عقل او هم ساده می شود و به عکس اگر در جامعه ای پیچیده زندگی کند و با مسایل متعدد و پیچیده روبرو شود، در نتیجه آن محیط روی جسم و نفس و روح و عقل او تأثیرات مستقیم خواهد نهاد. به این ترتیب مجموعه ای از اهداف و ارزش ها، مسائل و مشکلات و کمبودها را درک خواهد کرد. اگر فردی در طلب دنیا باشد، رنج ها و ناامیدی های او مربوط به دنیاست، و اگر اهل معنا باشد، آرزوها و نومیدی ها، خواستها و رنج های او هم در این منظر تبیین شده و شکل می گیرد.
گفت چه می گویی در او و آن؟...... این و آن انسان خاکی و انسان معنوی و عالی است. منظور از عینیت یعنی توان جداشدن روح از جسم و از دنیاست و امکان باز شدن چشم لاهوتی برای دیدن عالم معنا و انوار آن و چیزهایی که برای انسان عادی در پرده و حجاب هستند، منظور از حضور این دنیاست.
گفت چه می گویی در پیوستگی جسمانی..... منظور آن است که انسان با شناخت جسم و نفس خویش به شناخت روح برسد و پیوند و ارتباط و تأثیر عمیق آنان را به یکدیگر درک کند، در عین حال که تفاوت و تمایز آنها را دریابد و به آن آگاه شود. رابطه آنها با هم درک و فهم کند.
گفت: چه می گویی در توالد..... پیوستن و جداشدن، یعنی از دنیا جداشده و به خداوند بپیوندد.
گفت: چه می گویی در نشأه...... در مورد چشم لاهوتی می پرسد و توضیح می خواهد، پاسخ می دهد، این نعمت از سوی خدا عطا می شود.
گفت: آیا بازگشت شریف تر از.... سالک می پرسد: آیا رفتن به آن دنیا بهتر از بازشدن چشم برزخی و لاهوتی نیست؟ مشیت الهی چنین بوده است که انسان در جهان ماده زندگی کند و در مشکلات و مسایل آن باقی بماند و از این طریق راه خود را به سوی آخرت بگشاید. حال اگر به سالکی عنایت شد و توانست در عین بودن در جهان از جهان معنا هم مطلع شود و علم و آگاهی به دست آورد، این که بخواهد جهان ماده را رها کند و به یک باره به آن سو رود صحیح نیست و از شرایط اسلام و تسلیم محسوب نخواهد شد. عارف باید راضی به رضای حق باشد و در قدرتی که در تصرف دارد، تنها با توجه به خواست و رضای پروردگار دو عالم استفاده کند. پس باید هم شناخت کافی از این دنیا داشت و هم آن جهان را شناخت، شناخت یک سو (خواه این سو، خواه به تنهایی آن عالم) کافی نیست و بلکه به صلاح سالک هم نمی باشد. پس باید در لب مرز متعادل ایستاد و به هر دو سو نظر داشت.
گفت: بازگشت به آغاز صحیح است؟...... منظور سالک از حکمت عدلیه، همه آن چیزهایی است که خداوند اراده کرده و می خواهد و می پسندد. بازگشت به آغاز یعنی تولد دوباره، اینکه انسان مجددا به سوی دنیا بازگشته و برزخ را رها کرده و فقط به بودن در دنیا راضی باشد. در عین آن که رضای حق را همیشه در نظر دارد.
گفت: آیا بر اوان بیرون..... منظور یکی از حالت هایی است که انسان با تربیت خود می تواند چشم لاهوتی را باز کند و از جهان خلقت از ابتدا تا انتها اطلاعات لازم را به دست آورد. ذریه فرزندی است که انسان به دنیا می آورد. منظور آن است که انسان بتواند از چیزی که دارد چیزهای دیگر بوجود آورد. رسیدن به شناخت واقعی مثل به تولدی دیگر است .
به او گفتم: چگونه...... منظور انسان است که اشرف مخلوقات است و با خداوند پیمان بسته و امانت او را تحویل گرفته است در قرآن کریم آمده آیا به آفرینش خود توجه نمی کنید که شما را از نطفه ناچیز آفریدم. سالک می گوید من به این موضوع فکر می کنم.
گفت: پیمان دیگری جز آن...... این قسمت مأخوذ از قرآن کریم است. خداوند از پیامبران میثاق گرفته است. پیمان نبوده و این نشان عنایت ویژه خداوند در حق پیامبران گرامی بوده است.
گفت: دو پیمان..... دو پیمان، پیمانی است که انسان ابتدا با خدا بسته، سپس با پیامبر می بندد، هر دو در جای خود مهم است. عهد با خداوند برای آن است که به واسطه آفریدن او شکر نعمات را به جای آورد، شاکر و راضی باشد. پیمان با پیامبر برای اجرای دستوراتی است که توسط آن حضرت برای انسان ابلاغ شده و آدمی باید بر اساس پیمان خود، مطیع و مجری اوامر و دستورات الهی باشد.