فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

مناجات جوامع کلم - مناجات سمسمه

بنده ام! سمسمه تو را بالا برد، چون بالابردن اسماء اسباب، بالا بردنی به لطف لطافت ذات خود که چیره بر ذات افلاک ذوات است تو کجا و این نسبت کجا؟، این علامت با برترین درخشش آمده است.
سمسمه از اوهام پوشیده است، نهایی ترین تعبیر از روشنی ظاهر امر آن، این است که آن صاحب وحی یا الهام است، اگر سرگشتگان، مرکب کلمات را در بیابان عجز و حیرت سرگردان سازند و عارفان دریاهای همت را با کشتی غیرت بپیمایند، در ظاهر فعل تو را و آنچه از تو صادر شود را می دانند، سمسمه، جلوه کرد و جولان داد و دانستم که چون سوخته یی سرگردان گفت: از شوق، نه از اشتیاق، بیابان های نهانی غیب را، به گونه یی خاص، در نور دیدم پس از آن به زوجیت منزل تو نرسیدم چگونه می توان به یگانگی معنای تو رسید.
سمسمه، سربرآورد و آشکار شد، آرامش یافت و درخشید، سوزاند و چشم پوشید، لرزید و بهبود یافت، آرام گرفت و تمکن یافت و طولانی شد و به هیبت و صولت رسید.
وقتی به آن گفته شد: این، از کجا به تو رسید؟ گفت: آن به همتی که از اثر فعل صفت ذات تو صادر شد، متخلق گشت؛ به آنچه سائل از اثر آن، از وجود صفات تو دید، جدا شد و از أین و کیف و از مطالعه عدل و ستم غایب گردید.
سمسمه، بانوی امثال است.
برتر است و سمسمه را درک نمی کنی
وقتی دید سر تو بر آن روان است
به او گفت: ای سرورم! سمسمه را وصف کن
چشم به مرواریدی حیران شد که
از تعجب به آفتاب می گفت: خاموش باش
کجا؟ در علم او کجا؟ نیست
و چگونه؟ در حلم او چگونه ؟ نیست
شرح متن مناجات جوامع کلم- مناجات سمسمه
سمسمه نوعی اصوات آهنگین و موجدار است. رقص صداست که برای گوش در نهایت خوشایندی است. انسان سالک به تدریج با تربیت خود و به ویژه گوش به مرحله ای می رسد که صداهایی از عالم غیب را گرفته و بر اثر آن به حالت خلسه می رود.
باید تذکر داد که در ارتباط با ارواح گاهی گفته می شود که صدای روح شنیده شد، یا روح صدایی ایجاد کرد، ارواح فاقد جسم یا دستگاهی هستند که بتواند تولید صدا کند، ارتباط با آنان با روش های خاصی است که توضیح آن شایسته این مقام نیست، اما در باب سمسمه باید گفت، که نوعی از اصوات موزون و خوشایند لاهوتی است که با گوش روح شنیده می شود.
بنده ام سمسمه...... منظور آن اصوات بود که توسط سالک درک شد و او می کوشد آن را بیان و توصیف نماید که چگونه بعد از آن مقام او بالاتر رفت. زیرا قدرت جدیدی در باب درک اصوات لاهوتی یافته، و به این ترتیب از تغییرات شگفت انگیز در خلقت انسان سخن می گوید. چنین تحولی تنها با لطف ذات بی همتای حضرت حق که خود بر ذات افلاک ذرات مسلط است امکان پذیر است.
حرکت دوری ستارگان به دو صورت است، اول حرکت بر دور خویش است و دیگری حرکت در داخل دایره ای که دارای یک مرکز است. حرکت دوری دوم را در علم قدیم نجوم افلاک می نامیدند. خداوند پس از آن که فردی به دنیا آمد و آرام آرام مسیر زندگی خود را شکل داد تا آن که ویژگی های اخلاقی او شکل گرفت جایگاهی برای او در افلاک و ستارگان در نظر می گیرد به این ترتیب هر کسی دارای ستاره است که در فلک معینی حرکت می کند. از آن پس آن فرد و آن ستاره در تبادل با یکدیگر هستند و به نوعی مبادله انرژی و حالت دارند، افرادی که دارای ویژگی های مشترکی هستند (حدود 50 تا 60 ویژگی) در یک فلک قرار می گیرند. افرادی که دارای برخی ویژگی های مشترک هستند در افلاک موازی هستند .پس از آن که فرد به لحاظ اخلاقی شکل گرفت و جایگاه آسمانی او در ستاره ای و فلکی معین واقع شد، تغییر حالات او دیگر سخت خواهد بود، اما اگر حضرت حق بر بنده ای منت نهاده، او را به تغییراتی قابل توجه رهنمون شد، ستاره و حتی فلک او هم تغییر خواهد کرد. البته این مورد بسیار نادر است. در اینجا به دلیل تحولی که در سالک شده فلک او توسط خداوند قادر که مسلط بر تمام انسان ها و افلاک است تغییر می کند و در نقطه ای نورانی تر و بهتر قرار می گیرد.
سمسمه از اوهام..... گاه گاهی ممکن است انسان سالک دچار اوهام و تصوراتی شود که چندان واضح و خوشایند نیست، سالک تذکر می دهد که باید به این نکته توجه کرد، زیرا اوهام از سمسمه جداست. مشخصه مهمی که از این حالت و جایگاه می توان ارائه داد، آن است که سمسمه شبیه نوعی وحی و الهام از ناحیه خداوند است.
برای رسیدن به این مرحله، شرایط پیچیده ای حاکم است، مثلا روزه های متوالی گوش و دقت در انواع کلمات و صداها و سپس رسیدن به محلی که سکوت کامل بر آن حکم فرماست، از شرایط لازم و اولیه برای کسب این توان و قدرت است. پس از این تمرینات است که آرام آرام سالک به آنچه که لازم است دست می یابد (جولان دادن در اینجا معنای روشن شدن و بدست آوردن می دهد) شوق و اشتیاق دو مرحله و حالت انسانی در طلب است. اشتیاق در زمانی است که انسان نشانه یا چیز کوچکی را دیده اما اطلاعات زیادی از مطلوب ندارد، اما علاقه و تمایل بسیار دارد که به سوی آن برود. شوق زمانی است که انسان مطلوب را می شناسد، مراحل سلوک را هم می داند و طی طریق هم کرده و هنگامی که به هدف بسیار نزدیک شد، آن گاه شوق را در خود حس می کند.
اینجا سالک بعد از پیمودن راه و نزدیک شدن به مطلوب، احساس شوق در خود کرده است. این طی طریق به روش خاص او بوده، اما سرانجام دریافته که نمی تواند خود را با او یکی بداند و یکی کند. منظور از زوج بودن یعنی همسرشدن و یکی شدن، لذا سالک احساس می کند که کاملا نزدیک شده، اما چطور انسان می تواند خود را در خدا غرق کند؟
انسان هر چه در این مسیر جلوتر رفته و درجات بالاتری یابد باز می بیند که هنوز مراحل بسیاری در پیش رو دارد هر چند که گاهی گمان و توهم می کند که فنای در راه حق تحقق یافته است. یعنی می تواند او را درک کند. اما درک خداوند چیز دیگری است و فنا نیست، فنای لله، یعنی در جهت رسیدن به او رفتن، بدون دیدن خود. با حذف کامل اختیار از خویش و تسلیم محض شدن. تنها خود را بنده ای کوچک دیدن. به عظمت و بزرگی او ایمان داشتن، باور کردن و این باور را از طریق فکر و رفتار نشان دادن. از مهلکات انسانی در حین سیر به سوی فنا آن است که انسان گاهی به عقب بازگشته و به طور ناخودآگاه خود را با دیگران مقایسه می کند، پس خود را در مقایسه با سایر بندگان بزرگ می بیند و این احساس باعث سقوط سالک است. حجاب دیگر آن است که واقعا توهم کند، به خدا رسیده است.
به عبارت دیگر ممکن است گاهی سالک دچار اشتباه در درک و فهم از مقصد شود. از آنجا که هیچ کس قادر به درک ذات حضرت حق نیست لذا کم صبری و عدم توجه کافی به نشانه ها سبب می شود سالک دچار توهم شده و تصور کند، به خدا رسیده و با خدا یکی شده و فنا را چنین تعبیر می کند، چنان که در احوال برخی عارفان در گذشته بود و گفته شد. اما این حس و باور غلط است.
هیچ کس نمی تواند و نباید خود را با خدا یکی بداند. آیا امکان دارد نعوذبالله فردی خود را با خدا مخلوط و یکی کند؟ و یا مدعی شود که چون قطره ای توانسته در دریایی وارد شده و فنا گردد؟ اگر انسان در شناخت و ادراک به مراحل بالایی می رسد. در آخرین مرحله از برخی مقامات است که خود را فراموش می کند و در عظمت و قدرت و صفات الهی غرق و حیرت زده می شود و هر چه بیشتر ادراک می کند، خود را ضعیف تر و ناچیزتر می داند تا آن که با تمام وجود به بندگی خود معترف می شود. چنان که پیامبر اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم آن یگانه هدف آفرینش، با آن مقام و بزرگواری در نزد خداوند، خود را بنده و عبد خدا می داند و ما در نمازها به آن شهادت می دهیم و این شهادت حاوی مفاهیم عمیقی است و بسیاری از خطرات را از مسلمانان دور می کند. پس اگر سالک به شناخت رسید و بحث وحدت و یکی شدن را مطرح کرد، از قافله عقب مانده و دچار اشتباه شده است.
سمسمه سربرآورد..... مراحلی است که سالک به آن رسیده و باید ادراک و تفکر خود را اصلاح نماید. اصوات آرام بخش را ادراک می کند. درک او بسیار روشن و واضح شده، تا آن که او را دچار سوز و گداز کرده، از شوق لرزانده اما بعد آرام کرده، تا آن که کاملا در وجود سالک نشسته، تا ملکه شده و پس از آن دائم در این حال بوده است.
وقتی از سالک بپرسند که چگونه به این وضعیت رسیده است، می گوید: به جهت تلاشی که در جهت ملکه کردن اسماء و صفات الهی در خود کرده است، به این مقام دست یافته است، سالک کوشیده تا بداند از کجا آمده، به کجا می رود. هدف او در عرصه خلقت چیست؟ پس سئوالات ابدی و همیشگی بشر را پاسخ داده و با ملکه کردن صفات، سرانجام به مرحله خوبی در عرفان دست یافته است.

توضیح متن شعر سمسمه:

سالک با درک و فهم حالات خود، همه چیزهای مورد نیاز را درک و فهم کرده (سرور بزرگ) درست است که این حال از بهترین و برترین حال هاست، اما باز سالک دریافته و اعتراف می کند که این پایان کار نیست و هنوز مراحلی وجود دارد که قادر به درک کامل آنها نمی باشد، وقتی متوجه این سر شد، سعی کرد برای خود پاسخی یابد، اما این پاسخ ناکافی بود، چنان که اگر قطعه مرواریدی درخشان بخواهد در مقابله با خورشید برآید و خورشید به او بگوید، تو ناچیز هستی.
نهایت ادراک عارف در اینجا آن است که می فهمد و باور می کند که انسان نمی تواند هیچ گاه به طور کامل خدا را بشناسد و از علم کامل او باخبر شود و همه صفات حق را درک کند. همواره در نیل به این مقصود دچار نقصان است. تداوم این حالت موجب حیرانی بیشتر است مگر آن که به عبادت بیشتر روی آورد تا آن که راز عبودیت را درک کند. راز عبودیت نحوه چگونگی ارتباط با خداست. اگر فردی خود را ساخته باشد و از عمق جان خدا را بخواند، عبادت کند و در رازونیازش با حضرت حق به درجه قابل قبولی از خلوص و ایمان برسد خداوند برای بالا بردن ذکر و صدای او فضای تونل مانندی را ایجاد خواهد کرد که او از آن طریق به خداوند اتصال یابد. این حالت را هر کسی نمی تواند به دست آورد. مگر آن که خداوند بخواهد و اراده فرماید. به علاوه آن کس که خالصانه و از صمیم دل و مدام خدا را می خواند، خداوند او را بی پاسخ نمی گذارد، پس صدای این افراد که معدودند بالا رفته و دوباره بازمی گردد. خدا چنین شخصی را از برخی نعمت های خود بهره مند گردانیده و برخی اسرار را به آن شخص می رساند، تا از عبادت خود لذت ببرد.

مناجات دره بیضاء

بنده ام! مرواریدی است باکره، لطیف و سفید چهره، آن را از ژرفای دریای غیب ذات خود برآوردم، هرگز صفتی از صفت مرا نمی شناخت.
آنگاه در مردمک چشم پنهانش کردم، از غیرت اینکه دست کسی بدو رسد، یا کسی بدو میل کند و یا به کشف یا معمی شناخته شود، پیوند و جدایی نمی شناخت.
وقتی تو را به عنایت قدم پیشین جذب کردم و به جوامع الکلم راستین پیش بردم از نیروهای تو کن را فروکشیدم و تو را در جایگاه خود درآوردم، پذیرایی تو بر من واجب شد تا شواهد تحقیق، به زبان حال آن، از تو تعبیر کند و تو ساکت بودی، هستی، کنش و واکنش از تو بود و تو محتضر بودی.
دریابنده این رتبه بلند و یگانه، با پیوند حیات ازلی به حیات ابدیه، با وجود زندان در قید امروز و فردا بود و این که در برابر توست، مائده های نهایی است از آنها به شمار و بی شمار میل کند، از طعام ذات، به ذات بخور؛ بسیاری از طالبان، ماندن رسوم را برای وجود لذت ها می خواهند. تنها در رود خود شنا کن، آنچه در مهر خود نوشته یی بخوان.
مروارید درخشان و یگانه دوشیزه را به نکاح تو در آوردم، هیچ انسان و جنی با آن درنیامیخته و اذهان و اعیان را درنیافته، هیچ علم و عینی آن را ندیده است، هرگز از سر احسان و از کیف و أین و رسم و عین انتقال نداشته است، نامش در غیب احد است، نعمت جاویدان و رحمت ابدی من است، به نیکوترین عروس در قبه تقدیس درآی، این دوشیزه، شراب و صهبا و موج نابیناست، آن را بی مهر عملی و بی اجر نبوی بگیر.
سالک گفت: آن دره را، در مجلس سر غیب ذات او به سر و هم یثربی شکستم، مهره نبی در آن بود، از شادی سرگشته شدم، از خرسندی دامن کشیدم و خواند که همانا من خدایم و خدایی جز من نیست، مرا بپرستید (طه / 14)، غوامض اسرار سجده کنان به روی در افتادند، صفات صمدیت به شب زنده داری برخاست، در آن بی چیزی مقامی که خدای بزرگ ما را بر آن آگاه ساخت و فرمود: پادشاه مردم (ناس / 2)، برایم ثابت شد.
شرح مناجات دره بیضاء
بنده ام: مرواریدی..... در اینجا انسان کامل و اشرف مخلوقات را به مرواریدی دست نخورده و خالص تشبیه کرده است که حضرت خداوند آن را از اعماق دریای ذات مقدس خود بیرون آورده، در حالی که هنوز علم نداشت و صفات حضرت حق را نمی شناخت.
آنگاه در مردمک..... منظور آن نیست که خداوند دارای چشم است. تشبیه برای اهمیت و جایگاه انسان کامل در نزد حق تعالی است و در اینجا متن کمی دست خورده به نظر می رسد. اما در کل حکایت از حال و وضع اولیاءالهی دارد که همیشه می کوشند پنهان بمانند و مردم آنها را نشناسند.
وقتی تو را عنایت..... تعابیر مجازی است، یعنی خداوند در حق انسان کامل و وارث دین محمدی صلی الله علیه و آله و سلم عنایت دارد، اگر سالک بتواند قرآن را در ظاهر و باطن فرا بگیرد. صفات الهی را در خود ملکه نماید و به مقام و ارزش خود پی ببرد، خداوند به آنچه که در حق او وعده داده عمل خواهد کرد. و مقام خلیفه و جانشین را در زمین به او خواهد داد پس در این مقام انسان کامل با خداوند ارتباط دارد و مورد حمایت خالق است. در اینجا پذیرایی کردن به معنای آن است که انسان با صفات الهی زندگی کرده با بهره برداری از آنها رشد نموده در خدمت خلق خداوند خواهد بود.
تو ساکت بودی..... یعنی اینکه انسان در هیچ مرحله ای نمی تواند، در امور اساسی خلقت دخالت کند. مثل اینکه اراده کند، چه چیزی در زمین باشد و چه چیزی نباشد، مشیت الهی بر همه افراد و جوامع حاکم است. متأسفانه بشر امروزی با توهم خود، تصور می کند که می تواند چیزهای نو ابداع و اختراع نماید، اما درک نمی کند که آدمی قادر نیست حتی عناصر اولیه را خلق کند ،، مثلا نمی تواند به طور مصنوعی آهن بسازد، خاک خلق کند، نمی تواند از باد منطقه ای جلوگیری کرده یا آن را ذخیره نماید. عقل خدادادی آدمی در حدی است که بتواند از مواد استفاده یا آنها را با هم ترکیب نماید. به این جهت این عقل ناقص گاهی در راستای تحریب وارد می شود.
کنش واکنش از..... به معنای فوق است. انسان می تواند با تلاش و کوشش خود به تعالی برسد. محتضر یعنی حاضر بودن برای انجام فعالیت های گوناگون با چنین حضور فعالانه بشر برای رسیدن به تعالی است که انسان از دنیای فانی و خاکی فاصله می گیرد و مقام خود را در دنیا بالا برده و در آخرت به جایگاه خوبی می رسد. منظور از زندان، دنیای جسم و جهان است که آدمی را محدود کرده است. اما انسان به این محدودیت پی برده و تلاش می کند تا پیشرفت نماید و به موائد الهی برسد. موائد الهی چیزهایی است که در آخرت انسان را زنده نگه می دارد. هر چند ارواح فاقد جسم هستند، اما آنان نیز برای خود نیازهایی دارند که خداوند منابع بی پایانی برای ارضاء آنها در اختیارشان قرار می دهد. برای رسیدن به آن جایگاه ابدی، آدمی از طریق انجام تکالیف و عبادات و نیکوکاری جایگاه خویش را در آخرت بوجود می آورد.
از آنها به شمار و..... یعنی اگر سالک حدود را در این جهان رعایت کند و زیاده روی و افراط و تفریط نداشته باشد، می تواند برای آن دنیا بی شمار ذخیره نماید تا به مقام واقعی خود برسد.
منظور از طعام..... اگر انسان از صفات الهی بهره مند شود، به خدا نزدیک می شود. در این مرحله هستند افرادی که به ظاهر دنبال خودسازی و صفات هستند، اما در کار آنها ریا وجود دارد و هنوز برای دنیا ارزش قائلند. پس این افراد در اساس به دنیا توجه دارند و نه به آخرت، پس نباید به آنان توجه کرد و آنان را پیروی کرد.
مروارید درخشان..... منظور از مروارید انسان است. نکاح، یعنی صفات الهی را در اختیار وارث قرار داده است.
هیچ انسان و جنی..... منظور از هیچ آن نفس آدمی است که با اوست و دارای پیچیدگی بسیار است. لذا خود انسان هم قادر نیست به طور کامل خود را بشناسد. فقط خداست که این قدرت را دارد. پس حتی شناخت آدمی از خود نیز همواره محدود است. مثلا پیچیدگی موجود در جسم بشر به سادگی قابل شناخت و کشف نیست. نمی داند روح او چیست، از چه درست شده. لذا برای درک عمیق و دقیق از وحی و دستورات خداوند هم دچار ابهام و اشکال است.
هرگز از سر احسان..... به این ترتیب باید پذیرفت شناخت انسان نسبی و محدود است. او نمی داند، دقیقا از کجا آمده، می داند ابتدا نطفه بوده، روحی در او دمیده شده، تربیتی یافته و انسان شده است. اما واقع مبدأ و معاد او کجاست و چگونه است؟
این مرموز ماندن به دلیل آن است که آدمی با همه دانش تجربی خود دریابد اگر در درک و شناخت کامل خود عاجز است. پس باید به قدرت و عظمت حضرت حق اعتراف و اقرار نماید.
نامش در غیب..... منظور از احد، اشرف مخلوقات بودن انسان است. احد از صفات باری تعالی است که بخشی از آن ممکن است در فهم و ادراک انسان بیاید، اما او احد نمی شود و فقط خداوند احد است. قل هو الله احد هیچ موجود دیگری در پیشگاه الهی مقام انسان را ندارد پس فقط در مقایسه با سایر موجودات احد می شود، نه در رابطه با خداوند. به همین جهت است که انسان می تواند به جهان باقی و ابدی برود. در آنجا از انواع نعمت های الهی برخوردار می شود، در آنجا محدودیت وجود ندارد و رحمت الهی نامتناهی است و ابدی.
سالکی که به درک خوبی از خداوند رسیده است زیبا می شود. صهبا و شراب حالات عرفانی است. شراب سبب مستی و از خود بیخودشدن است. موج نابینا هم به معنای ندیدن امور مادی است. تا چشم لاهوتی بتواند باز شده و امور معنوی را مشاهده نماید. اما برای تحقق این مرحله سالک باید کار کند و زحمت بکشد، نباید بدون کارکردن انتظار پاداش داشته باشد. اگر سالک به این باور برسد که اعمالی که انجام می دهد، تنها به عنوان انجام اندکی از وظیفه بوده است. لذا شرمنده باشد که عمل او کامل نیست و ناقص است و اگر شاکر شده، زیرا خداوند او را آفریده و علم و حیات داده و هم اوست که باز اجازه شکر داده است. در اینجا اگر سالک چیزی می خواهد فقط برای شناختن بیشتر است، نه یافتن مقام و موقعیت مادی و معنوی. پس دچار خوف می شود و در ارائه تقاضا هم احتیاط می کند. زیرا می فهمد که در این مقام حتی حالت تقاضا هم در پاداش مؤثر است. گاهی برخی سالکین تصور می کنند باید خداوند به آنها عنایت کند، گویی از حضرت حق مطالبه دارند. اما روش صحیح آن است که انسان طلب عاجزانه و درخواست سائلانه کند. زیرا که او بدهکار خداوند است و هنوز شکر نعمت های عطا شده را به جای نیاورده و تا ابد هم قادر به آن کار نخواهد بود.
سالک گفت: آن..... آن پرده و پوششی که جسم را پوشانده و اجازه ورود به مرحله بالاتر نمی داد، شکافته شد و سالک بالاتر رفت، یثرب حالت عرفانی است. سر وهم برای انسان حالت وهم و اوهام دارد، به این تعبیر صورت ظاهر مراد است که خود نوعی وهم است. مهره نبی راهی است که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم آن را طی کرده و مقداری هم نصیب سالک شده است. لذا احساس شادی می کند و از حال عادی خارج می شود. به طوری که دیگر کارهایش شبیه انسان عادی نیست و به شب زنده داری و امور عارفانه مشغول می شود.
این مقام جدید که با عنایت حضرت حق بوده، چون حالت پادشاهی یافتن سالک در میان مردم است. زیرا دیگر نیازی به هیچ کس ندارد. نه آن که دارای قدرت سیاسی و یا ثروت مادی باشد.
در اینجا به نظر می رسد، باز سالک به پشت سر نگریسته و متوجه تفاوت خود با مردم شده است. این امر او را ذوق زده کرده است که شاید از عوامل سقوط باشد. سالک نباید در حین سلوک و پیشرفت خود را با مردم عادی مقایسه کند و اگر زمانی هم چنین حالتی ضروری بود، بلافاصله باید به یاد حضرت حق و عنایت خاص او افتاده و شکر خدا را بر جای آورد، و برای جبران این فاصله و تفاوت، به مردم توجه کرده، به آنان مهربانی کند و در حد امکان آنان را به مسئولیت ها و وظایف خود آشنا ساخته، تکالیف آنان را برشمارد تا وظیفه اساسی خود را در میان جامعه و در نزد خداوند انجام داده باشد.
بیان فوق به معنای شکسته نفسی و حقیرشمردن خود هم نیست، سالک عارف باید مرزی میان تکبر و حقارت و شکسته نفسی بیابد که مثبت باشد. طوری نباشد که چنان در خدا غرق شود که محیط اجتماعی و اطراف خود را نادیده گرفته و فراموش نماید و نه آن که چنان در میان مردم غرق شود که آثار وضعی آن سبب تأثیر بر عارف شده و او را از راه اصلی دور نماید. عارف سالک باید در حین آموزش مردم به خود آموزش دهد و در حین تربیت و اصلاح افراد، تربیت و اصلاح خود را هم مد نظر داشته و فراموش نکند.