فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

مناجات اذن

به نام خداوند بخشنده مهربان
سالک گفت: چون اجازه داد به من که به غیر خود اجازه دهم و در موقف استوی نایستم و در خطاب از آستان کرسی نگذرم، چون آنجا قرارگاه تبلیغ عالی و میراث نبوی است، برای شما خبر دهنده و نهی و امر کننده ظاهر شوم.
بپرهیزید از اینکه گمان برید پیوند من به حضرت أوحی پیوند انیت است، در آن نیست مگر سروشی که وحی می شود (نجم / 4) ، برهان من بر این سخن، شناساندن خویش به شماست در گذشته و حتی اکنون؛ من رونده راهم و تبلیغ عدل را از او نپذیرفتم مگر به شرط و عهدی که گذشت. اتحاد عبد و رب را به من نسبت ندهید چون او مولی و من بنده ام. آنها رموز و اسرار است و خواطر و افکار به او نمی پیوندد، آنها نیست مگر موهبت های جبار که به بنده گنهکار می رسد، بزرگتر از آن است که جز به ذوق بتوان به او رسید و کسی که، چون من از عشق و شوق به آن از خود بی خبر شود، بدان می رسد.
سالک گفت: وقتی حق با من سالک تا این حضرت قدسیه منتهی شد، مرا از بندهای حریری برهنه کرد و برهنه بر در آن ایستانید که به زاری بر او رغبت ورزم و مرا به آنچه در آنجاست آگاه سازد تا نیاز من اثبات شود و کمرم بشکند.
وقتی دانستم چه می خواهد، صورت سرودن در جان من نقش شد، شادی به حرکت در آمد و پویندگی جان گرفت. در حالی که در آن را می کوفتم، همچون گفتار کسی که از وطن و دوستانش جدا مانده است.
شرح متن مناجات اذن
به نام خداوند بخشنده مهربان
در پیشگاه خداوند منان مقام 14 معصوم به قدری بالا و رفیع بوده که هیچ انسان دیگری حتی پیامبران اولوالعزم هم به این درجه نرسیده اند.
پس اگر کسی در مقامات معنایی و عرفانی سیر صعودی کند و هر چه بالاتر رود، باز دارای نواقص و گناهانی است و نمی تواند و نباید بگوید که من به کمال رسیده ام. زیرا به هر حال انسان محدود به کره زمین بوده و نیازها و شهوات همه روی حرکت کمالی انسان اثر منفی دارد فقط در چهارده معصومین است که این محدودیت نیست و با اذن خداوند آن بزرگواران به این مقام رسیدند، تا حجت بر انسان تمام شود.
از حضرت آدم (علیه السلام) تا حضرت رسول خاتم صلی الله علیه و آله و سلم، پیامبران به تدریج در نردبان تکامل بالا می آیند، زیرا بشر به دلایل متعدد قادر نبوده یک باره نردبان تکامل معنوی را طی کند، چرا که ظرفیت انسان محدود است و نمی تواند همه مطالب را در خود جمع کند و به رشد معنوی و عقلی و شخصیتی برسد.
سالک گفت: چون اجازه..... به وارث اجازه دادند (مثل بزرگواران از پیامبران و اولیاء) مردم را راهنمایی کنند که شامل تمام مردم بوده (استوی) در عین آن که خودشان هم در موقعیت زمینی نباشند و در خطاب از آستان کرسی (که مخصوص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است) نگذرند، یعنی خود را در حد شارع ندانند و فقط به عنوان تذکر دهنده به مردم و مبلغ دین قلمداد شوند. در اینجا باید دید که سالک در مقابل چه کسانی قرار دارد. گاهی مخاطب او مردم عادی هستند. در برخی موارد علما و دانشمندان و در جایی عارفان هستند. در رده های بالاتر پیامبران و اولیاء الهی و چهارده معصوم قرار دارند. پس مخاطب کیست؟ زیرا که مسأله و مأموریت تفاوت خواهد کرد.
سپس ادامه می دهد، گمان نکنید، ارتباط او با خداوند صرفا یک پدیده دنیوی و مادی است. این ارتباط فقط از طریق وحی است و از آن طریق قابل درک است.
ارتباط سالکان و عارفان با خداوند به هر درجه ای برسد. باید بیش از پیش در مقابل خداوند خاضع و با مردم مهربان تر باشند. نکته دیگر آن است که وقتی سالک در مراحل معنوی بالا رفت، خداوند مهربان در جهت ایجاد آرامش برای بنده و دادن استقلال به او کمتر تذکر و هشدار می دهد. مگر آن که بنده راه افراط را پیش گیرد و احتمال انحراف او جدی شود. چنان که در داستان همسر گزینی حضرت سلیمان است که تصمیم داشت صد فرزند پسر داشته باشد، لذا ازدواج های متعدد نمود، اما خداوند تبارک به ایشان تذکر دادند و آن حضرت هم از عمل خود پشیمان شد. پروردگار مهربان به قدری با گذشت است، که حتی رسیدن به مراحل ایمانی افراد را با زور و جبر نمی پسندد. در انجام عبادات و ریاضات هم شرط را توان و تمایل شخص قرار داده است و راضی نیست که بندگان او به خاطر انجام عبادات و فرایض خود را به رنج و سختی بیندازند. (منظور کسانی است که علاوه بر وظایف و اعمال عبادی مقرره قصد انجام عبادات مستحبی دارند) مگر آن که سالک خود علاقه مند باشد برای عبادات به بدن خود فشار آورده و سخت گیری کند. بنابراین وقتی سالک رشد یافت، خداوند او را دوست دارد و محترم می داند، پس اجازه می دهد شخص خود را کنترل کرده و در موقع لزوم خود را اصلاح نماید و در این موارد فوری و به سرعت تذکر نداده و برخورد نمی کند و اجازه می دهد که سالک به مرور ایام پی به اشتباه خود برده و خود را اصلاح نماید.
من رونده راهم و تبلیغ..... وارث از خداوند درخواست می کند، به ایشان اجازه داده شود، عدل و داد را گسترش دهند و مانند پیامبر به امور مردم برسند. وقتی که این مقام (که پایین تر از مقام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده) به ایشان تفویض شد. ایشان اعمالی نیکو هم انجام خواهند داد، اما بدیهی است که قادر نبوده، در حد معصوم قرار گرفته، یا از آن رد شود.
اتحاد عبد و رب..... به مردم خطاب می کند که مبادا مرا با خدا و یا در کنار او تصور کنید. زیرا من بنده خدا هستم، در زمان حضرت امیر (علیه السلام) هم این داستان مصداق داشت. عده ای ایشان را تا مقام خدایی بالا بردند. اما حضرت کوشید، آنها را با پند و نصیحت اصلاح کرده و عقیده نادرست را از ذهن آنان دور کند. وارث در اینجا به مردم عادی نصیحت می کند که من بنده خدا هستم، هر چند رموز و اسراری در نزد من هست که در اختیار افرادی عادی نمی باشد. اما این عنایات هم به دلیل موقعیت او نیست، بلکه خواست خداوند جبار است و گویی در این گزینش هم نوعی جبر هست .
منظور این است که بعضی انسان های خاص مورد عنایت حضرت خداوند هستند. زیرا از سوی او گزینش شده اند. پس این نوعی جبر است. مثلا پیامبران که به خواست خداوند انتخاب می شوند.
پس از آن نویسنده وضع وارث را به عاشقی تشبیه می کند که در راه معشوق از همه چیز حتی مردم جدا شده و دنیا را به کناری نهاده و پشت در محبوب رفته و به تنهایی در را کوبیده است. در این لحظه حالتی فروتنانه می یابد و این تذکری برای همه عارفان واصل است که بدانند، حتی مقام عرفانی هم ممکن است انسان را از حق دور کند. پس از خداوند شکایت می کند و در واقع درد دلی است که چرا او به این وضع افتاده است.
حال این سئوال مطرح می شود که فرد در حین گفتگو به حضرت خداوند چگونه برخورد کرده و چه کلماتی را به کار گیرد که مناسب باشد؟
در هر نوع گفتگوی انسان با حضرت خداوند که به شکل نجوا، درخواست، رازونیاز و.....صورت می گیرد. مهم نیت آدمی در ایجاد رابطه و نزدیکی با خداوند است. اینکه انسان خدا را با ضمیر فرد یا جمع، اول شخص یا سوم شخص خطاب کند. شاید چندان مهم نباشد. زیرا خداوند چنان بر بندگانش مهربان است که معمولا این نوع برخورد را ناپسند نمی داند، چنان که در داستان موسی (علیه السلام) و شبان در مثنوی معنوی آمده است اما اگر فرد مهذبی که خود را تربیت کرده و اهل سیر و سلوک است قصد گفتگو و رازونیاز با حضرت حق را دارد. باید به نحوه گفتگو و سخن گفتن خود توجه کند و چنان سخن نگوید که از آن تعبیر به جسارت و بی ادبی شود. برای چنین افرادی کاربرد جملات و کلمات و نحوه تقاضا و سئوال مهم است و در صورت عدم توجه ممکن است موجب ثبت گناه در پرونده آنها گردد. اما برای افراد لاابالی یا افراد عادی، نحوه سخن گفتن شاید گناه تلقی نشود.
متن شعر مناجات اذن
گفتم:
ای که زاری من برای تو است
تا کی بی پناهی مرا می خواهی و ممانعت می کنی؟
تا کی به تجرد و فروتنی
وصال شما را طلب کنم؟
اندوه و حیرت من
و شتاب و راه جویی من
پیوسته بیدار و گریانم
حتی خوابگاهم به حال من می گرید
آه من شاهد من است
و درخشش ستارگان درخشان نیز
به من گفت: راست گفتی و
کدام کس را می طلبی؟ گفتم: شنیده ام را
غروب، مقصود من است و ظاهر من
راه را برای شروع در هم می پیچد
بیابان ها را قصد می کند
تا به سوی عزیز و شریف تر رود
ای هویداتر از هویدا!
تا کی می گویی و ممانعت می کنی
چشم های مرا به درخشش
جایگاه بلند نپوشان
کسی را که می خواهم به من ببخش
ای دارنده بزرگی و بلندپایگی
حجاب کو؟ پیوسته تو
چون مردمک چشم با من هستی
وقتی چهار دست و پا می خزیدم
امر نهان آشکار گردید
دانایی من به علم تو قائم است
همچنین چشم و گوش من
ای دل! تا کی نفس زدن و آه مرا
می شنوی، بشکاف
قلبم ذوب می شود دود آهم بالا می گیرد
به فزونی علاقه یی که به شما دارم
ای چشم! به نگاهی که از او
نصیب تو می شود، شفاعتم کن
علاقه و خواسته و اشکهایم را
به درب خانه او می ریزم
ای جان! از عشق بمیر
و برای معشوق پاره پاره شو
آرزومند اویم، امید است
که به رسم بلقع مرثیه بگوید
وقتی بر در او ایستادم
از ته دل آه کشیدم و زاری کردم
به گریه و مهرجویی و غصه
و گلوگیر شده جرعه غمش
معشوق گفت: کیست بر در خانه
گفتم: جوانی که مدعی عشق است
گفت: مدعی هستی؟ گواهی بر ادعای خود داری؟
گفتم: عشق و ناتوانی من گواه است
به سرور خود دروغ نمی گویم
گواهی اشکم برای من کافی است
بیداری و عقل از دست دادن و دردمندی
و بیماری من و مصیبت من
و نیز زندگی و توانایی من
مدعی هستم که ذات ذات تو است
سخن سخن تو است
و اراده مثل سخن، پس طلوع کن
ای چشم، امروز بر او گریه نکن
از روی آرزومندی، از بیخ برکن
اگر او ترک می کرد غیر او را
من بر او گریستم، پس بهره مند شو
سالک گفت: وقتی شعر مرا شنید که بازگوکننده چیزی بود که به سینه ام می کوفت و بر حقیقت امر من آگاه شد، درب برایم، بازگردید و حجاب برداشته شد و گفته شد: آنچه به تو می گویم بشنو و ای فرستاده! آنچه بر تو فرود آمد به مردم برسان (مائده / 67)
شرح شعر مناجات اذن
متن شعر واضح و روشن است تنها در بیتی که از رسم بلقع یاد شده باید گفت، بلقع فردی بود که در زمان محی الدین به مرثیه خوانی شهرت داشت و در مراسم عرفانی آن عصر به شکل بی نظیری برنامه اجرا می کرد. در بیت غروب منظور از غروب، اتمام عالم دنیا و سیر به سوی عالم معنا و موت است. منظور از بیابان هم عالم معناست. دریا عالم مادی و جهان است.

مناجات تقدیس

من خدای یگانه ام که افکار بر من احاطه ندارد، اسرار به من پایان نمی گیرد و بصیرت ها و چشم ها مرا در نمی یابد من لطیف و آگاهم، حکیم و توانایم، من چنانم که بودم، تو چه نباشی و چه باشی، مشرک شوی یا موحد، هر حالی رخ دهد، معدوم می کنم، چیزی را گم نمی کنم تا بیابم.
علم من به بسیط تو محیط و قدرتم در ترکیب تو پدید است، از پاک داشتن غیر پاکم. چگونه از تشبیه پاک نباشم؟ در شناخت کامل من ناتوانی است و آستان جلال من همان است.
مثل خردپذیری برای من نیست، خردها را راهی به آن نیست، خردها در بزرگی و کبریای من حیرت زده اند و اسرار به عرش ردای من طواف می کنند.
تو و من همچون حرف و معنی هستیم بلکه هردو معنی هستیم تو مثل خفی و منقول لفظی و لغوی و من یگانه جلی.
تو یک و من یگانه ام، یک در یک و به یک، وقتی فرد در فرد ضرب شود، رب می ماند و عبد فنا می گردد. این سر برونی برای تو و برای اهل معراج هاست. مضاعف نمی شود، تا برای آن که چشم بینا دارد، آشکار شود، جسمیت نیست مگر آنجا که فرق و جدایی باشد.
شرح مناجات تقدیس
در اینجا خداوند درباره خود می فرمایند: من خدای یگانه ای هستم که حتی افکار انسان ها نمی تواند به آن احاطه یابد. اگر انسان کاملی قادر به درک اسرار شود، باز توانایی ادراک کامل مرا ندارد. چشم دل و چشم جسم هم قادر به دیدن من نیست، من لطیف و آگاه، حکیم و توانا هستم. در حال چنانم که در گذشته بوده ام و تغییر و گذشت زمان بر من مؤثر نیست. وای وارث، که تو را مورد توجه و محبت خود قرار داده ام. بدان که اگر اراده کنم، در هر حالی که باشی، خواه موحد و خواه مشرک می توانم معدوم کنم. در آن حال هم باز چیزی از من پنهان نیست، تا در جستجوی آن برآیم (عدم برای معدوم معنا دارد نه برای پروردگار) علم من چنان است که وجود تو را در خود احاطه کرده و تنها گوشه ای از قدرت من، در خلقت تو به نمایش درآمده است. هیچ کس نمی تواند در پاکی من خلل وارد کند. پس چگونه انسان می تواند مرا تشبیه به چیزی نماید و جلال و عظمت من چنان است که هیچ کس قادر به شناخت کامل من نیست منظور این است که اگر بشر اسمایی را درباره خداوند به کار می برد، یا صفاتی از او را یاد می کند بداند و مطمئن باشد که مسمی واقعی آن نیست، زیرا این اسماء و صفات برای فهم و درک آدمی است، نه آن که انسان قادر به شناخت حضرت حق شده باشد. عقل و خرد هیچ کس قادر به درک خرد من نیست، تا بخواهد در مورد آن قیاس کند، یا مثال بزند. همه عقل ها در عظمت و بزرگواری من حیرانند و اسرار در آن می گردند عقول انسان ها نوری از جانب خداوند است و بسیار محدود و جزئی است، لذا قابلیت شناخت و احاطه بر عقل خداوند را ندارد. خداوند در اینجا به تحسین وارث می پردازد. می فرماید: تو و من، همچون حرف و معنی هستیم، خداوند معناست و وارث با درک آن کلمه مرا می آفریند و در بین بندگان خدا پخش می کند. در واقع کلام همان معناست. اما او در میان مردم پنهان است، هر چند کلمات خدا را هم در زمین جاری می سازد. تو یک هستی.....به مقام والای وارث دین محمدی صلی الله علیه و آله و سلم اشاره دارد که در بین مردم سرآمد است و خدا برای تمام هستی یگانه می باشد. یک در یک.....منظور آن است که وارث دنیا و آخرت خود را سامان داده است و با ادغام آن دو به خدا می رسد، وقتی هر دو به خوبی در کنار هم قرار گرفت، شناخت بهتر از خداوند میسر است. فرد در فرد.....اگر انسان یا وارث خود را به خوبی بشناسد، بعد به درک و حالی رسد که فقط خدا را دیده و حتی خود را فراموش کند به فنا می رسد، فنا مرحله آغازین در عرفان و آغاز راه است. زیرا تازه به جایی رسیده که علائق دنیوی او را آزار نمی دهد و امکان دیدن آن سو را یافته است. بعد از فنا مراحل زیادی وجود دارد، انتهای آن مقام حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است تا قبل از آن سالک باید حالات گوناگونی را تجربه کند تا به مقام عبد برسد
این سر بیرونی..... منظور اسراری است که در مراحل فوق در اختیار وارث می نهند، تا به فراخور حال از آنها بهره برده یا در اختیار دیگران قرار دهد. این اسرار به میزان معینی است و قابلیت افزایش ندارد. باید آنها را شناخت و سپس آنها را به نوعی تفسیر کرده و تا حد امکان ساده نمود و موارد مورد نیاز را در اختیار مردم قرار داد. نحوه بیان وارث فاقد ابهام و پیچیدگی بوده و تودرتو نمی باشد. با زبان پیچیده و دور از فهم مردم بیان نمی شود. زیرا به کمک آنها مردم می توانند، خود را شناخته، اصلاح کرده به سوی خدا بروند. این کتاب و قرآن از آن جمله است .
جسمیت نیست..... یعنی در آن مرحله که فنا صورت می گیرد، دیگر جسم و دنیا برای سالک اهمیت ندارد. به عبارت دیگر سالکی که به شناخت از خدا می رسد و خود را فراموش می کند. دیگر جسم و مسایل مادی او را آزار نمی دهد و به او فشار و محدودیت وارد نمی نماید تا آن که زمان مرگ فرارسد. آنگاه جسم و نفس نابود شده و او به جهان باقی رفته، با روح پاک خود از نعمت های وعده داده شده الهی بهره مند گردد.

مناجات تشریف و تنزیه و تعریف و تنبیه

متن کتاب :
به نام خداوند بخشنده مهربان
بر اندام کامل و نیکوتر و حق زیبا و استوارتر، محفوظ و مصون در الم تنزیل (سجده- 1) ، و سوگند به انجیر و زیتون (تین- 1) که بر آن آگاهی یافتم به پاره آتش در حضرت قدس، آنجا که گفتم:
نسیم با تاریکی و ظلمت آخر شب از حضرت قدس
به رائحه باغ روشنائی وزید
آنجا برقی به افق انجیر برای من پدید آمد
نشان می داد که چشمه های آب در میوه انجیر است
آیا به کلیم الله نمی نگرید که چگونه
خطاب حق در آتشی از درختان برایش آشکار شد؟
سالک گفت: آنچه در آن تشریف و تنزیه و تعریف و تنبیه برایم گفته شد، این است که گفت: بنده ام! تو حمد و حامل امانت و پیمان منی، تو درازا و پهنای من و جانشین من در زمین منی، به ترازوی حق من قائمی و به همه آفریدگان من برانگیخته شدی، جهان نزدیک تو، به کناره فرودین دنیا و به کناره فرازین آن است. تو، آئینه من و تجلی گاه صفات من و شرح دهنده نامهای من و آفریننده آسمان منی. تو در میان آفریننده های من مورد نظر منی و گرد آمده جمع و فرق منی، تو مظهر من و زمین و آسمان و عرش و کبریای منی. تو دره بیضاء و زبرجد خضراء هستی؛ به تو ظاهر می شوم و به تو استوارم و به سوی تو می آیم و به تو بر آفریده هایم تجلی می کنم. چه پاکی تو و بزرگ است سلطنت تو! سلطنت تو سلطنت من است، چگونه بزرگ نباشد؛ دست تو دست من است، چگونه عطاش افزون نباشد. مثلی که هموزن تو نباشد و همتایی که در حد تو باشد، نیست؛ تو سر آب و سر ستارگان آسمان و زندگی روح حیات و برانگیزنده مردگانی. تو بهشت عارفان و هدف سالکان و ریحان مقربان و سلام اهل یمین و مراد طالبان و انس گوشه گیران و تنهایان و از دنیابریدگان و راحت آرزومندان و آرامش بیم داران و ترس دانایان و میراث وارثان و نور چشم محبان و عاشقان و تحفه و اصلان و پاکی و بی گناهی پناه برندگان و خرمی بینندگان و سیراب کننده دم فروبرندگان و ستایش حمدکنندگانی .
تو مروارید صدف ها و دریای وصف ها و دارنده اتصاف و محل انصاف و مدنظر واصفان و شرف بخش اشراف و سر انعام و اعرافی. خوشا سری که به تو رسد و در برابرت سجده کنان به روی درافتد، آنچه در ورای حد خود پنهان داشته ام از اوست. تو را به آن سر در شهادتگاه مطلع به هنگام بالا رفتنت از محل ارفع فراخواندم لکل آیه ظاهر و باطن و حد و مطلع (حدیث) .
بنده ام! تو سر من و جایگاه فرمان منی، این جایگاه برتری تو بر همه موجودات و محل تشریف تو است.
تو باغ شکوفه ها و شکوفه باغ ها و مغرب اسرار و اسرار مغرب و مشرق انوار و انوار مشرقی.
اگر تو نبودی، مقامات و مشهدها ظاهر نمی شد، شهود و شاهد به وجود نمی آمد، معالم و محامد ستوده نمی شد، میان ملک و ملکوت امتیازی نبود؛ لاهوت، جامه ناسوت به تن نمی کرد؛ موجودات به تو پیدا شدند و مرتب گشتند و به وجود تو زمین آن آراسته و مزین شد.
بنده من! اگر تو نبودی، سلوک و سفر، و عین و اثر، و وصول و انصراف، و کشف و اشراف، و مکان و تمکین، و حال و تلوین، و ذوق و شرف، و قشر و لب، و عبد و رب، و فنای نفس و نفس، و هیبت و انس، و نفس و قبس، و فرس و جرس، و جناح و رفرف، و ریاح و موقف، و معراج و انزعاج، و تجلی و تخلی، وجود و وجود، و حمد و محمود، و تدانی و ترقی، و تدلی و ترقی، و هین و لین، و غین و رین، و فتق و رتق، و جمع و فرق، و ختم و ختام ، و وحی و کلام، و درخشش و برق، و حق و خلق، و فریاد و اسماع، و لذت و استماع، و سلخ و انخلاع، و صدق و یقین، و خفی و مبین، و مشکات و نور، و ورود و صدور نبود، عینی برای صفات ظاهر نمی شد. پیوند و جدایی تحقق نمی یافت، عرش نبود و فرش گسترده و ابر برداشته نمی شد، آتش نمی سوزاند، فنا و بقا گرفتن و عطا و اسرار دیگر نبود، انوار بر بناها نمی تافت و دریاهای آفرینش بر اطوار روان نمی شد .
اگر تو نبودی، من عبادت نمی شدم، یافته و دانسته، دعوت کننده و پاسخگوینده، خوانده و پاسخ گفته شکر و کفرگزارده پنهان و پیدا، مقدم و مؤخر نبودم و نهی و امر نمی کردم، آشکار و پنهان نمی ساختم خبر و توضیح نمی دادم و اشاره نمی کردم.
تو قطب فلک و معلم ملک در گرو محبسی و پادشاه مقام اقدسی. تو کیمیا و سیمای منی، تو اکسیر دل ها و حوض باغ غیب ها هستی. به تو ای بنده ای انسان / دگرگون می شود اعیان.
تو اراده می کنی تو اعتقاد می ورزی پروردگار تو از تو به تو نزدیک، معبود تو در برابر دیدگان تو است، دانسته هایت به تو باز می گردد، جز خود نمی شناسی و جز با خود نجوا نمی کنی.
شرح متن مناجات تشریف و تنزیه و تعریف و تنبیه
به نام خداوند بخشنده مهربان
اندام در اینجا به معنای جسم نیست. آن قدرت معنوی است که وارث کسب کرده و در مقام جدید به اسراری از قرآن دست یافته است و خدا به خاطر آفرینش او خود را تحسین کرده است.
زیرا او موجودی است که دارای ارکان سه گانه مساوی است یعنی انسان کامل است، روح او هم بزرگ و درخشان شده از این رو قابلیت شناختن حق را یافته است.
انجیر و زیتون علاوه آن که در بهشت وجود دارد در جهان مادی هم هست که مصرف آن در مراحلی از سلوک سبب می شود انسان اعمال عرفانی را بهتر درک و جذب می کند. زیرا که در آنها خواصی وجود دارد که فرد را قادر به کسب و درک انوار الهی می کند.
به لحاظ جسمی هم این دو میوه بسیار مفیدند. خوردن انجیر سبب می شود، تمام رسوبات روده ها و معده و امعاء و احشاء جدا شده و پاک شود. خاصیت زیتون آن است که اگر در رگ ها یک جریان چربی باشد و حرکت خون را کند کند، با مصرف زیتون، یا روغن خالص آن چربی اضافی خارج می شود. به علاوه سبب شادابی و ایجاد لطافت، در پوست است. زیتون شور این خاصیت را ندارد.
وارث پس از کشف اسرار فوق، ذوق و شوقی (پاره آتش) می یابد که او را به این مقام سوق می دهد. سپس در شعر خود می گوید که عنایت حق تعالی به شکل نسیمی شامل حال او می شود و خاطرنشان می سازد که او به کمک مصرف انجیر توانسته است از نظر جسمی هم آمادگی لازم را برای درک انوار الهی داشته باشد. در ابیات بعد نشستن در زیر درخت انجیر با شرایط خاص را برای رشد معنوی بیان می کند. شایان ذکر است، برخی درختان دارای اثرات معنوی بر سالکان هستند که فعلا مجال توضیح آن در اینجا نیست و شاید در جایی دیگر در باب آن گفته شود.
باید تذکر داد که هر سالکی برای رسیدن به کمال باید در نوع، کمیت و کیفیت غذای خود دقت کافی داشته باشد. اصل اساسی پاک بودن، حلال بودن، طبیعی بودن ، کهنه نبودن، سرد و یخ زده نبودن غذای پخته، کم خوردن و امتناع از خوردن غذاهای صنعتی، شیمیائی، کنسرو شده است. بسیاری از بیماری های موجود در جهان معاصر به ویژه سرطان ها، اختلالات در اندام ها و بیماری های جدید چون M.S پارکینسون و آلزایمر، علاوه بر آن که ریشه در کمبود مصرف غذاهای طبیعی (اعم از زمینی و دریائی) دارد، به دلیل عدم توجه به فعالیت روح و نفس و به تعبیر امروز افسردگی بروز می کند.
در ادامه از حضرت موسی (علیه السلام) یاد می کند، باید توجه داشت که آن حضرت مستقیم با خداوند ارتباط داشته و اگر در آن روز خاص از شنیدن صدا از خود بیخود شدند، و دچار رعب زیادی گردیدند به دلیل خواست حضرت موسی (علیه السلام) بوده که نتوانسته خود را در ظرف زمان و مکان بگنجاند، در بقیه موارد چون حالت وحی بوده، هیبت و عظمت خدا را درک نمی کرده و در پایان ارتباط حال عادی داشته است.
سالک گفت: آنچه در آن..... مقام جدیدی است که سالک از مقام وارث درک می کند. ایشان حس کرده که چون خداوند به او عنایت کرده، مردم هم باید این موضوع را بدانند که میان او و خدای قادر فاصله ای نیست، پس مردم هم باید او را تمجید کرده و احترام بگذارند.
تشریف و تنزیه از صفات حضرت باری تعالی است. سالک دریافته و تصور کرده که وارث به آن صفات بطور کامل نائل شده است. سالک مراقب، ممکن است صفاتی را در خود ملکه کند و آن را تجلی دهد، اما باید مدام به خود تذکر دهد که مغرور نشده و بیراهه نرود. ملکه شدن اسمی در انسان مجموع آثاری است که از اثر آن اسم در انسان بوجود می آید اما این درک هم، مطابق با اصل نمی باشد. از سوی دیگر بدیهی است که غیر از معصومین (علیه السلام) همه افراد قادر نیستند، بیش از چند صد اسم را در خود ملکه نمایند. فقط معصومین هستند که همه اسماء را در خود ملکه کرده اند. چون ظرف انسان عادی محدود است. لذا وقتی آن ظرف پر شود، اگر اسم دیگری در آن بریزند، باید برخی اسماء حذف شده و از حالت ملکه خارج می شوند. این خواست خداست که همه صفات و اسماء در انسان عادی جمع نشود، چون در این صورت از دنیا بریده و نمی تواند از آن بهره مناسب و معتدل را ببرد و این مرضی خداوند مهربان نیست، زیرا او جهان را برای استفاده و بهره برداری انسان آفریده و دوست دارد که آدمی از نعمت های الهی بهره و لذت برده و خدای را شکر کند. اما اگر چنین نکند، به جسم و نفس خود ظلم کرده و موجب گناه خواهد شد.
گفت بنده ام..... منظور آن است که وارث به دلیل شناخت مقام بندگی و عظمت خداوند، قادر به شکر و سپاس گزاری است. او توانسته است امانت الهی را به خوبی نگهداری کرده، لذا مفاد پیمان اولیه مبنی بر پاک نگهداشتن روح، انجام دستورات و ایفای نقش بندگی را رعایت کرده است. هنگامی که انسان کامل توانست از عهده این امور برآید، خداوند تبارک و تعالی به روح او قدرت می بخشد، آن را توسعه داده و نورانی می کند. روح و نفس انسان های عادی در درون بدن نزدیک به یکدیگر است و گویی فاصله ای میان آنها نیست، اگر کسی دارای چشم لاهوتی باشد یا این چشم توسط عارفی برای لحظاتی گشوده شود و قادر به دیدن نفس گردد. نفس را چون لایه ای جیوه مانند خواهد دید. این لایه در افراد دنیاطلب، سخت و کدر می باشد، در افراد مؤمن و الهی روشن و شفاف و سیال به رنگ جیوه یا خاکستری است. نفس با اعمال بد انسان کدر می شود، هر کار بد کدورتی را روی آن ایجاد می کند، سپس این لایه به درون روح می رود، روح نیز شبیه نفس در تمام بدن کشیده شده است. اما رنگ آن سفید مایل به زرد است. هنگامی که انسان رو به کمال معنوی می گذارد، نفس شفاف تر شده و اثر خود را بر روی روح خواهد نهاد. پس از آن روح شفاف شده و چنان روشن می شود که به تدریج از خود انواری را ساطع می کند. این انوار همان است که از سوی خداوند نازل شده، یا از طریق اعمال عبادی، چون خواندن قرآن، اذکار و نماز، داشتن اعمال نیک، افکار خوب، یا دعای خیر دیگران به روح اضافه می شود. هر چه این اعمال ادامه یابد، روح بزرگ تر و نورانی تر شده و آرام آرام در یک جا متمرکز می شود. در انسان کامل، روح شبیه یک گوی نورانی است که انرژی و نور زیادی دارد. به همین جهت افرادی که دارای روح پاک و قوی هستند، گویی در صورتشان نور معنویت وجود دارد که مردم ناخودآگاه به آن پی برده، آن را حس می کنند. هنگامی که روح فردی چنین حالتی را می یابد او قادر خواهد بود افراد دیگر را سیر داده، یا خود سیر کند. از این نیرو می توان در جهت درمان، اجابت دعا و سایر امور، چون تصرف مادی و معنوی بهره برداری کرد.
در اینجا وقتی به وارث گفته می شود تو درازا و پهنای من در زمین هستی، به معنای آن است که او دارای روحی بزرگ و عظیم شده است که می تواند در کره زمین و حتی هستی امتداد داشته باشد. زیرا انرژی معنوی آن زیاد است. به همین جهت می تواند در یک لحظه به جاهای مختلف در هستی رفته، فعالیت مورد نظر را داشته باشد.
وارث به دلیل آن که انسان کامل است، در میان دو دنیا می ایستد او چون شاهین ترازوست که می تواند به کمک نیروی خدادادی در همه هستی سیر کند و همه انسان ها را از ابتدا تا انتها ببیند بر نفس آنها وارد شود، آنان را به خوبی بشناسد.
تو آئینه،...... منظور آن است که انسان کامل به دلیل ملکه کردن اسماء و صفات الهی، در واقع تجلی دهنده صفات خداوند در زمین است. او برای مردم از دین و خدا می گوید و درباره آن توضیح می دهد و آنان را به سوی اصول و معارف دینی دعوت می کند. برای این کار او قادر است در نفس افراد وارد شده، با تمام ارواح و انسان ها مرتبط باشد. زیرا او خلیفه خداوند در زمین است، لذا زمان و مکان، دایره هستی، عالم معنا، جهنم و بهشت. افلاک و ستارگان را می بیند و به آنها وقوف دارد. پس اغراق نخواهد بود اگر گفته شود، او آیینه خداست. زیرا که تجلی دهنده اسماء و صفات و قدرت الهی است. لذا اشرف مخلوقات تلقی شده و مقصود خداوند از خلقت تمام هستی در او تجلی می کند. او آیت و نشانه ای از خداوند، در زمین و آسمان و عرش و کبریای حضرت حق است.
وارث گردآمده جمع و فرق است. یعنی اشتراکاتی با تمام انسان ها دارد. دارای روح و نفس و جسم و عقل است. اما تفاوت هم دارد، زیرا که اسماء و صفات و قدرت الهی را هم با خود دارد.
تو مظهر..... یعنی وارث می تواند از خداوند و آفریده اش درک درستی داشته باشد و آن را به مردم دیگر هم بیان کند. این درک مربوط به همه چیز از آسمان و زمین است. چون علم او روشن و متکی بر علم خداوند است. پس محل تجلی و مظهر آن قلمداد می شود.
تو دره بیضاء..... وارث دارای نوری است که خداوند به او داده، لذا در میان موجودات می درخشد.
زیر جد خضراء..... وارث به همه امور مادی و آنچه که مربوط به عالم معناست، آگاه است.
به تو ظاهر..... خداوند به وارث عنایت خاص دارد. خود را به او نزدیک تر می کند تا آنچه را که قصد دارد به مردم بنمایاند، از طریق او نشان دهد.
چه پاکی تو..... خداوند فرمانروایی معنوی و اصلی را به او تفویض کرده، تا به وسیله آن بر مردم مسلط شده، حتی در فکر و خواب های آنان دخالت نماید، خداوند به خلق چنین موجودی مباهات کرده و خود و آن بنده اش را ستایش می کند و تبارک الله احسن الخالقین می گوید.
تو سر آب..... هریک از آفریده های حضرت خداوند حامل و حاوی اسرار و عجایب بسیاری است. مثل آب که حیات همه موجودات به آن وابسته است، ستارگان و یا همه عناصر آنها، اما وارث از همه آنها عجیب تر و اسرارآمیزتر است. پس اگر آب حیات بخش همه موجودات است و سر تلقی می شود وارث دین محمدی از آن هم مؤثرتر بوده و خود سر بزرگتری به حساب می آید.
تو بهشت عارفان..... عارفان که دارای چشم لاهوتی هستند و وارث را می بینند، او را دلیل راه خود می یابند و می کوشند خود را به او رسانند. زیرا تمام صفات الهی در او متجلی است پس تبعیت و بهره برداری از انوار دانش او می تواند سبب پیشرفت آنان به سوی هدف باشد.
تو مروارید..... وارث چون گوهری بی نظیر، مجموعه ای از وصف هاست و یا محل تلاقی تمام اوصاف الهی است. بزرگان به او و دوستی اش افتخار می کنند. وارث حامل راز اساسی در بخشایش و رحمت الهی نسبت به بندگان خویش است. او مرکز اصلی ارتباط و شناخت از بندگان است.
خوشا سری..... منظور آن حالات و رازهایی است که خداوند به او بخشیده و به کمک آنها وارث به ستایش خدا می پردازد.
آنچه در ورای حد..... در زمانی که وارث ظهور می کند. هنوز برخی اسرار بر او پوشیده است،، اما حوادث و رویدادها در حال و آینده به نوعی است که به تدریج او را به بالاترین حد و درجه کمال می رساند.
شهادتگاه مطلع..... جایگاهی است که وارث اعتراف می کند که از کجا آمده است، به کجا خواهد رفت و اعتراف می کند که خداوند او را آفریده است و او بنده خداست و باید با جان و دل و در نهایت صدق اطاعت و عبادت خدا کند.
محل ارفع..... جایگاه والایی در جهان باقی است که وارث را بدان نعمت برخوردار می کنند.
بنده ام...... منظور از محل تشریف دنیاست، به عبارت دیگر کل موجودات و آفریده های خداوند، تحت کنترل اوست و او بر نحوه فعالیت و زندگیشان نظارت دارد و با اذن خدا قادر به دخل و تصرف در آنهاست.
تو باغ شکوفه ها..... تمام چیزهایی که خداوند آفریده همه پائین تر از مقام وارث هستند، به عبارت دیگر گل سرسبد موجودات خداوند است.
اگر تو نبودی..... اگر وارثان نبودند، جهان به این صورت خلق نمی شد: البته منظور همه پیامبران و بزرگان دینی است. منظور از مقامات وجود بزرگان، مشهد، حالات و صفاتی است که خدا به آنها عنایت کرده است.
شهود و شاهد به وجود..... شهود انسان معمولی هستند. شاهد وارثان هستند، معالم و محامد آفریده های خداست.
لاهوت و ناسوت..... منظور دنیای مادی و معنوی است. همه به هم وابسته و مرتبط هستند. لاهوت با ناسوت معنا دارد و عکس آن هم صادق است. در اینجا اشاره به خلق زوج در خلقت شده است که هر زوجی در کنار هم معنا یافته و بدون هم بی معنی می شوند.
موجودات..... به خاطر وارثان آفریده می شوند.
اگر وارث نبود: مفاهیم اساسی در زندگی بشر وجود نداشت به عنوان مثال:
سلوک و سفر- رسیدن به سیر معنوی برای بشر امکان نداشت و تلاش برای درک فضایل نمی شد.
عین و اثر..... عین موجودات است که می خواهند درک از خدا (اثر) داشته باشند.
وصول و انصراف- رسیدن به خدا (وصول) دارای لذت معنوی است انصراف کافر شدن و قطع رابطه است.
کشف و اشراف- جستجو کردن برای شناخت خداست، اشراف تسلطیافتن و مشرف بودن بر جزئیات است.
مکان و تمکین- راهی است که سرانجام انسان کامل را به کمال می رساند، تمکین محل استقرار است .
حال و تلوین- آنچه را که انسان در سیر به مقامات معنوی حس می کند، حال می گویند، تلوین احساس تنوع و رنگارنگی برای رسیدن به حال است.
ذوق و شرب- حالات عرفانی است که قبلا به آن اشاره شده است.
فنای نفس و نفس- انسان باید نفس را در حد مرگ کنترل نماید، تا تبدیل به نفس منزه گردد.
هیبت و انس- انسان در طی طریق و دیدن آفریده ها به نوعی تحیر می رسد. بعد از آن آرامش می یابد.
نفس و قبس- نفس جان خداداده به انسان است، تا بتواند جسم را حرکت داده به سوی خدا ببرد. قبس حالتی است که می تواند انسان را به شناخت عالی از خدا برساند، تا به عشق برسد.
فرس و جرس- مرحله پائین تر از سیر فرس است ولی جرس مراحل نهایی است.
جناح و رفرف- در مسیری که انسان طی طریق می کند، گاه برای شناخت همه چیز را تجربه می کند. این جناح است. رفرف- عالی ترین مقام و مرتبه کلی است که در عالم معناست و مخصوص بزرگان از جمله وارث است.
ریاح و موقف- ریاح به معنی تجزیه کردن امور دنیوی به اجزاء آن است که منظور دیدن یا درک ظاهری صورت می گیرد. پس از آن شناخت کلی و بالاتری بدست می آید.
موقف- آگاهی یافتن به منتهی درجه می باشد که حاصل جمع شناخت های ظاهری و عادی است.
معراج و انزعاج- حالتی روحانی است که ابتدا به شکل نماز است بعد روح تا مقداری که خدا بخواهد بالا می رود. سیر و بالا رفتن روح به سمت مقامات بالاتر معراج است. انزعاج کمال معراج است.
تجلی و تخلی- در تجلی انسان به وجود فیزیکی و ظاهری توجه می کند. تخلی آن است که خود را نبیند.
وجود و وجود- موجود، موجودات و ظاهر هر موجودی است. موجود اصل وجود را یافتن و اشتراک در موجودات است.
حمد و محمود- مؤمن با نماز و حمد جلو می رود تا آن که به درک و ستایش محمود (خدا) برسد.
تدانی و ترقی- تدانی چیزی الهی است که انسان برای شناخت بهتر، آن را در مقابل خود آورده و تحلیل می کند. ترقی نهایت درجه تدانی است.
هین و لین- روحی که انسان در خود دارد مانند نوعی انرژی در بدن است و مایه سهولت در حیات و حرکت است. اگر روح نبود، انسان حیوانی خشن یا موجودی بی شعور بود. با درک این موضوع انسان به نوعی لطافت در خدا می رسد که به سادگی قادر به درک می شود.
غین و رین- دنیا دارای بنیادهای بسیار محکم و استوار است. اگر در خلقت حتی یک گل دقت شود، معلوم می شود، بنیاد خلق آن چقدر قوی و محکم است. از اینجا می توان به کمال و قدرت خدا پی برد.
فتق و رتق- انسان به دنبال سؤال خود مسأله را مرتب کرده نظم داده سپس موضوع را دنبال می کند. بعد درمی یابد که همه آنها از سوی خداست.
جمع و فرق- انسان از طی طریق مجموعه عواملی که شناسایی می کند. به ناتوانی و عجز خود واقف شده به فرق خود با خدای واحد پی می برد.
ختم و ختام- انسان ابتدا با پیگیری موضوعات است که قدرت ادراک یافته و کم و کیف موضوع را در پایان بطور کامل می فهمد. مثلا وقتی خورشیدپرست، جریان کار خورشید را پیگیری می کند، متوجه می شود، خورشید خدا نیست، مخلوقی است که خالقی دارد.
وحی و کلام- وحی از سوی خداست. که در کتاب خدا بیان می شود، انسان با دیدن کلمات قرآن پی به خدا می برد، پس کلام به وحی و وحی به کلام منجر می شود.
درخشش و برق- برخی چیزها که دارای درخشش است. انسان را به سوی خود جذب می کند اما در بلافاصله معلوم می شود که او دائمی نیست، پس به سوی نور دائم می رود که برق است.
حق و خلق- آنچه خدا خلق کرده است، انسان از طریق آن به خالق می رسد که حق است.
فریاد و اسماع- انسان از طریق صدا می شنود، حتی صدای خود را می شناسد، از طریق توجه به صدای خود به خدا پی می برد.
لذت و استماع- انسان با گوش خود انواع صداها را می شنود، صداهای خوب برای او لذت بخش است. از آنجا به خالق اصوات خوب پی می برد.
سلخ و انخلاع- تکه تکه کردن جان، آفرینش، تا به جایی رسد که دیگر چیزی را نبیند
صدق و یقین- چیزهایی را دیده و قبول کرده با آن به یقین می رسد.
خفی و مبین- از پنهان به آشکار می رسد.
مشکات و نور- مشکلات چراغ است و فنا شدنی است مثل ستاره، اما نور و منشأ آن باقی است.
خداوند در واقع مجموعه ای از جفت ها را در جهان آفریده است که به اشکال مختلف دارای معنا هستند و اینها برای ایجاد درک صحیح از امور انسان و همه آنها را بخاطر وارثان آفریده است. اما این کتاب در وصف یکی از وارثان دین محمدی صلی الله علیه و آله و سلم است.
اگر تو نبودی..... اگر وارث نبود، امکان عبادت خداوند نبود، یا حداقل خیلی کم بود.
تو قطب فلک..... در افلاک ستاره ای است که محل استقرار بزرگان دینی و وارثان است و سالک به آن تشبیه شده است.
معلم ملک..... انسان کامل با تسلطی که بر هستی دارد. کارهای شایسته ای انجام می دهد، لذا مورد توجه ملائک است و ملائک به دلیل احترامی که برای او قائل هستند، او را معلم خود می دانند.
پادشاه مقام القدس- خداوند او را به جانشینی خود در زمین برگزیده است.
کیمیا- علم تبدیل اجسام به طلاست، یعنی وارثان قادر به تغییر امور برای مردم هستند.
سیمیا- علم تصرف در اذهان و عقول و انفاس است. به طوری که خواست و مشیت الهی است.
دانسته هایت به تو..... خداوند علومی را در اختیار وارث قرار داده است که هر چند او در زمین و برای مردم یا در جهان باقی برای ارواح به کار می گیرد، اما ثواب و سود آن به وارث می رسد و برای او ثبت و محاسبه می گردد.
هر چند وارث مورد نظر (و در کل وارثین دین محمدی صلی الله علیه و آله و سلم) در زمین زندگی کرده و دارای قدرت بسیاری هستند، اما آنان به دلیل ویژگی هایی که دارند، ناچارند زندگی را به تنهایی سپری کنند، به طوری که برخلاف انسان های دیگر، دوستی که یار خاطر آنان باشد و با آنان درد دل کنند را ندارند. آنان خود در طول مأموریت می دانند، تنها خواهند ماند، علاقه ای به زندگی در زمین ندارند. اما از آنجا که آنها تنها واسطه خداوند با مردم در زمین هستند، لذا راضی به رضای حق بوده و به کار خود ادامه خواهند داد.