فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

حضرت أوحی

متن کتاب :
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود به محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد
سالک گفت: از خود ربوده شدم و فنا گشتم، امور و اسراری روی داد که آنها را اقرار و انکار پوشانده بود، بالاتر از عبادت، باریک تر از اشارت؛ آن امور، نعت و وصف نمی شوند و حد و اتصافی ندارند.
نهایی ترین تعبیر از آنها این است که گفته شود: گفتم و گفت، مقام و حال از میان رفت مثل و ضد و مطلع و حدی باقی نمی ماند، بهشت و دوزخ رفت، تاریکی ها و روشنائی ها فانی شد، هر پهنا و بالشی فنا گردید، پر و بال و ملأ اشرفی نماند، پرسش و پاسخ یکی شد، نوشته و نوشتن زوال یافت، جواب دهنده همان جواب شنونده گشت، دریاها و سنگهایشان و باغ ها و شکوفه هایشان رفت، آسمان گذشت و انوار آن به تاریک دل بدل شد. بعد از رفتن عین و فنا، برای بقا به حق بازنگشتم، تا روح معنی قلب نفس را در پنهان فشرده سر اسرار یافتم هم آنچه را که دیروز آرزو می کردم به دست آوردم.
آنگاه حق مرا به تاج روشنایی و افسر درخشش تاجدار کرد و جامه کبریا بر من پوشاند و به من اجازه داد که بر دیگران اجازه دهم، و این امر بنابر شرطی بود که در مناجات آستان ریاح شرط کردم و پیمانی که در حضرت جرس و جناح بستم.
من امروز می خوانم و خوانده می شوم، راه می نمایم و راهنمایی می شوم، سیر می کنم و سیر داده می شوم، توکل می کنم و بر من توکل می شود. حق، هر حضرتی را که تحت علم من بود، به من بخشید، سالکان آنها را به نام من قطعه قطعه می کنند، و از من درنمی یابند جز آنچه را که خود در می یابم، احدی از ایشان مالک وجود من نمی شود مگر آنچه را که من مالکم، اگرچه آنان به من عنایت و در گذشته علم من سبقت و هدایت دارند، والا در دریای معارف شنا می کردند و در بیابان لطایف گام می زدند. خداوند راه را برایشان هموار کناد و اسرار تنزیل به آنان بیاموزاد.
باب اخبار به بعضی از چیزها که پرده ها برایم محدود ساخت تا روشن کنم اسراری که در حضرت أوحی برای من حاصل شد، برای کسانی از نیکان که پرسیده اند.
گفت: در آن چه چیزهایی از اشارات و رموز و درر هست؟
گفتم: یاقوت سرخ و زرد و عنبر سفید و سیاه و عود خوش و سبز گلگون ای ترجمان! ام الکتاب را نسبتی نیست بلکه آن پیشوای آشکار برای جهانیان است گروهی از مردم امام را می شناسند از وی پیروی کرده و او را بالا می برند، و گروهی او را نمی شناسند، پائین آورده رهایش می کنند، فاتحه الکتاب ریشه ثابتی است که شاخه آن در آسمان و میوه اش در هر زمان به اجازه پروردگارش داده می شود (ابراهیم / 24- 25) ، با اینکه از آب بی نیاز است. آن را مثانی گویند با توجه به مبانی و فاتحه گویند با توجه به راه روشن و ام القرآن گویند با توجه به کسی که خوی قرآنی گیرد.
سالک گفت: ترجمان، پیوسته از جواهر و درر قرآن، سوره سوره تا آخر آن از من می پرسید.
سالک گفت: وقتی سئوال ترجمان از جواهر و درر فرقان کامل شد بساط مناظره را برچید و باب محاصره را بست و در خواسته من متجلی شد و گفت: به دلخواه آمدی، تو کیمیایی و دلاور و جوانمرد و زیرکی، بر اسبی سواری که نمی لغزد و با شمشیری می زندی که می برد و کند نمی شود، این لوح در برابر تو است بخوان آنچه بر تو وحی شده است.
شرح متن حضرت أوحی
به نام خداوند بخشنده مهربان و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد
سالک گفت: از خود ربوده..... سالک در مرحله جدیدی به مراتبی دست یافته که در طی آن لازم است به چیزهایی اعتراف کند و برخی امور را انکار نماید، و اینها در واقع نوعی امتحان و آزمایش تلقی می شده است. آزمایش به قدری ظریف و باریک بوده است که در مراحل اولیه هر کسی قادر به فهم آن نبوده و نیازمند دقت بسیار زیاد و ریزبینی مخصوص و استثنایی بوده است. در این مرحله آزمایشاتی که از سالک گرفته اند، اساسابا حواس عادی قابل رؤیت و کشف نبوده و نخواهد بود. اما به هر حال اگر با زبان بشر عادی سخن گفته شود، این است که در این مقام هر چه لازم بوده از درجه ایمانی ایشان پرسیده و پاسخ گرفته اند و ایشان از آزمون خود سربلند بیرون آمده است. اما در خلال آن آزمایش، محدودیت های دنیوی چون ظروف زمان و مکان از بین رفته، حتی ادراکی که از امور معنایی چون بهشت و دوزخ به شکل این جهانی و مادی داشته آنها هم تغییر کرده و حقیقت اصلی آن امور را فهمیده و ادراک می نماید. به عبارت دیگر از آنجا که همه انسان ها در این جهان محدود به دنیا بوده و دارای جسم و شهوات و حواسی هستند که به آنها قدرت شناخت و ادراک می دهد، لذا کمیت و کیفیت آگاهی آنها و میزان آن هم در ابعاد و اشکال این جهانی است. به عبارت دیگر آنان در این جهان عذاب هایی را تجربه کرده و یا دیده اند و بر اساس آن ناچارند که عذاب اخروی را قیاس و فهم کنند. اما واقعیت درک عذاب و پاداش جهان باقی برای انسان زنده قابل درک و فهم نمی باشد. اما به هر صورت مؤمنان می دانند که در آن جهان هم لطف و عذاب خداوندی شامل انسان ها خواهد شد. بدیهی است هر چه از سوی خداوند رحمان رحیم می رسد لطف و مهربانی است و غضب ناشی از اعمال و عملکرد انسان هاست. افراد ستمکار در این دنیا اگر به اندازه سر سوزنی به کسی آسیب رسانده یا موجودی را آزار دهند، نتیجه اعمال خود را با دقت عدالت بی نظیری خواهند دید.
هر پهنا و بالشی فنا گردید..... سالک به مرحله ای وارد شده که همه ویژگی هایی که مربوط به دنیا بوده و از آنها بهره مند می گردید، چون دیدن، شنیدن، حرف زدن، نوشتن، مال اندوزی، شهوات و خلاصه همه امور دنیوی جملگی به یک باره محو شده است. حتی آسمان که در دنیای خاکی بالای سر انسان است هم فانی گشته. این عبارات و تشبیهات در واقع تعریف و تشبیهی از حالت فنا به حساب می آید.
منظور از عین..... نوع شناختی که سالک قبل از این مرحله از خداوند داشته است را هم مثل بقیه چیزها کنار نهاده و شناخت جدیدی می یابد. به این ترتیب موفق می شود حقیقت اصلی نفس را بشناسد و به آرزوی دیرین خود دست یابد که من عرف نفسه فقد عرف ربه ، لذا درک جدیدی از خدا(تاج) می یابد و از جایگاه اصلی خداوند (کبریا) انواری به او می رسد و او را دربرمی گیرد و به او اجازه داده می شود که با انواری که دریافت کرده اند، روی رفتار و گفتار و کردار مردم اثر بگذارند.
و این توفیق که حاصل می شود به دلیل درخواستی بود که سالک در مناجات آستان ریاح کرده و اساس آن پیمانی است که در مرحله جرس و جناح بست. پس سالک می تواند مردم را به سوی خدا بخواند و از سوی خداوند هم فراخوانده شود. افراد را راهنمایی کند و خود نیز در صراط حمید باشد. با توان خود برخی افراد را به عوالم بالا و مصفا سیر دهد، در عین آن که خود نیز سیر کند. بر خداوند توکل کند و افراد بتوانند با کمک او توکل کنند. خداوند نیز نعمت های خود را بر او روز افزون کرده و در هر مرحله ای علم و قدرت بیشتری به او عطا نماید و او نیز بتواند به فراخور حال هر سالکی، بخشی از آن عطایا را به آنان بدهد. به عبارت دیگر سالک این قدرت را داشته که اگر چیزی را در نظر آورد، افراد پایین تر و زیر دست او هم آن را درک نمایند اما نه به اندازه او، بلکه در درجات پایین تر و کمتر از او درک کنند. هر چند که این پیروان از نظر معنوی پرهیزگار بوده و مقام خوبی هم داشته اند اما به هر حال موقعیت آنان به گونه ای نبوده که بتوانند خود را به پایه سالک برسانند، اما سالک از خداوند می خواهد که به آنان نیز توفیق بدهد تا آنان نیز بتوانند به مراتب بالاتر دست یابند.

مناجات اذن

به نام خداوند بخشنده مهربان
سالک گفت: چون اجازه داد به من که به غیر خود اجازه دهم و در موقف استوی نایستم و در خطاب از آستان کرسی نگذرم، چون آنجا قرارگاه تبلیغ عالی و میراث نبوی است، برای شما خبر دهنده و نهی و امر کننده ظاهر شوم.
بپرهیزید از اینکه گمان برید پیوند من به حضرت أوحی پیوند انیت است، در آن نیست مگر سروشی که وحی می شود (نجم / 4) ، برهان من بر این سخن، شناساندن خویش به شماست در گذشته و حتی اکنون؛ من رونده راهم و تبلیغ عدل را از او نپذیرفتم مگر به شرط و عهدی که گذشت. اتحاد عبد و رب را به من نسبت ندهید چون او مولی و من بنده ام. آنها رموز و اسرار است و خواطر و افکار به او نمی پیوندد، آنها نیست مگر موهبت های جبار که به بنده گنهکار می رسد، بزرگتر از آن است که جز به ذوق بتوان به او رسید و کسی که، چون من از عشق و شوق به آن از خود بی خبر شود، بدان می رسد.
سالک گفت: وقتی حق با من سالک تا این حضرت قدسیه منتهی شد، مرا از بندهای حریری برهنه کرد و برهنه بر در آن ایستانید که به زاری بر او رغبت ورزم و مرا به آنچه در آنجاست آگاه سازد تا نیاز من اثبات شود و کمرم بشکند.
وقتی دانستم چه می خواهد، صورت سرودن در جان من نقش شد، شادی به حرکت در آمد و پویندگی جان گرفت. در حالی که در آن را می کوفتم، همچون گفتار کسی که از وطن و دوستانش جدا مانده است.
شرح متن مناجات اذن
به نام خداوند بخشنده مهربان
در پیشگاه خداوند منان مقام 14 معصوم به قدری بالا و رفیع بوده که هیچ انسان دیگری حتی پیامبران اولوالعزم هم به این درجه نرسیده اند.
پس اگر کسی در مقامات معنایی و عرفانی سیر صعودی کند و هر چه بالاتر رود، باز دارای نواقص و گناهانی است و نمی تواند و نباید بگوید که من به کمال رسیده ام. زیرا به هر حال انسان محدود به کره زمین بوده و نیازها و شهوات همه روی حرکت کمالی انسان اثر منفی دارد فقط در چهارده معصومین است که این محدودیت نیست و با اذن خداوند آن بزرگواران به این مقام رسیدند، تا حجت بر انسان تمام شود.
از حضرت آدم (علیه السلام) تا حضرت رسول خاتم صلی الله علیه و آله و سلم، پیامبران به تدریج در نردبان تکامل بالا می آیند، زیرا بشر به دلایل متعدد قادر نبوده یک باره نردبان تکامل معنوی را طی کند، چرا که ظرفیت انسان محدود است و نمی تواند همه مطالب را در خود جمع کند و به رشد معنوی و عقلی و شخصیتی برسد.
سالک گفت: چون اجازه..... به وارث اجازه دادند (مثل بزرگواران از پیامبران و اولیاء) مردم را راهنمایی کنند که شامل تمام مردم بوده (استوی) در عین آن که خودشان هم در موقعیت زمینی نباشند و در خطاب از آستان کرسی (که مخصوص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است) نگذرند، یعنی خود را در حد شارع ندانند و فقط به عنوان تذکر دهنده به مردم و مبلغ دین قلمداد شوند. در اینجا باید دید که سالک در مقابل چه کسانی قرار دارد. گاهی مخاطب او مردم عادی هستند. در برخی موارد علما و دانشمندان و در جایی عارفان هستند. در رده های بالاتر پیامبران و اولیاء الهی و چهارده معصوم قرار دارند. پس مخاطب کیست؟ زیرا که مسأله و مأموریت تفاوت خواهد کرد.
سپس ادامه می دهد، گمان نکنید، ارتباط او با خداوند صرفا یک پدیده دنیوی و مادی است. این ارتباط فقط از طریق وحی است و از آن طریق قابل درک است.
ارتباط سالکان و عارفان با خداوند به هر درجه ای برسد. باید بیش از پیش در مقابل خداوند خاضع و با مردم مهربان تر باشند. نکته دیگر آن است که وقتی سالک در مراحل معنوی بالا رفت، خداوند مهربان در جهت ایجاد آرامش برای بنده و دادن استقلال به او کمتر تذکر و هشدار می دهد. مگر آن که بنده راه افراط را پیش گیرد و احتمال انحراف او جدی شود. چنان که در داستان همسر گزینی حضرت سلیمان است که تصمیم داشت صد فرزند پسر داشته باشد، لذا ازدواج های متعدد نمود، اما خداوند تبارک به ایشان تذکر دادند و آن حضرت هم از عمل خود پشیمان شد. پروردگار مهربان به قدری با گذشت است، که حتی رسیدن به مراحل ایمانی افراد را با زور و جبر نمی پسندد. در انجام عبادات و ریاضات هم شرط را توان و تمایل شخص قرار داده است و راضی نیست که بندگان او به خاطر انجام عبادات و فرایض خود را به رنج و سختی بیندازند. (منظور کسانی است که علاوه بر وظایف و اعمال عبادی مقرره قصد انجام عبادات مستحبی دارند) مگر آن که سالک خود علاقه مند باشد برای عبادات به بدن خود فشار آورده و سخت گیری کند. بنابراین وقتی سالک رشد یافت، خداوند او را دوست دارد و محترم می داند، پس اجازه می دهد شخص خود را کنترل کرده و در موقع لزوم خود را اصلاح نماید و در این موارد فوری و به سرعت تذکر نداده و برخورد نمی کند و اجازه می دهد که سالک به مرور ایام پی به اشتباه خود برده و خود را اصلاح نماید.
من رونده راهم و تبلیغ..... وارث از خداوند درخواست می کند، به ایشان اجازه داده شود، عدل و داد را گسترش دهند و مانند پیامبر به امور مردم برسند. وقتی که این مقام (که پایین تر از مقام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده) به ایشان تفویض شد. ایشان اعمالی نیکو هم انجام خواهند داد، اما بدیهی است که قادر نبوده، در حد معصوم قرار گرفته، یا از آن رد شود.
اتحاد عبد و رب..... به مردم خطاب می کند که مبادا مرا با خدا و یا در کنار او تصور کنید. زیرا من بنده خدا هستم، در زمان حضرت امیر (علیه السلام) هم این داستان مصداق داشت. عده ای ایشان را تا مقام خدایی بالا بردند. اما حضرت کوشید، آنها را با پند و نصیحت اصلاح کرده و عقیده نادرست را از ذهن آنان دور کند. وارث در اینجا به مردم عادی نصیحت می کند که من بنده خدا هستم، هر چند رموز و اسراری در نزد من هست که در اختیار افرادی عادی نمی باشد. اما این عنایات هم به دلیل موقعیت او نیست، بلکه خواست خداوند جبار است و گویی در این گزینش هم نوعی جبر هست .
منظور این است که بعضی انسان های خاص مورد عنایت حضرت خداوند هستند. زیرا از سوی او گزینش شده اند. پس این نوعی جبر است. مثلا پیامبران که به خواست خداوند انتخاب می شوند.
پس از آن نویسنده وضع وارث را به عاشقی تشبیه می کند که در راه معشوق از همه چیز حتی مردم جدا شده و دنیا را به کناری نهاده و پشت در محبوب رفته و به تنهایی در را کوبیده است. در این لحظه حالتی فروتنانه می یابد و این تذکری برای همه عارفان واصل است که بدانند، حتی مقام عرفانی هم ممکن است انسان را از حق دور کند. پس از خداوند شکایت می کند و در واقع درد دلی است که چرا او به این وضع افتاده است.
حال این سئوال مطرح می شود که فرد در حین گفتگو به حضرت خداوند چگونه برخورد کرده و چه کلماتی را به کار گیرد که مناسب باشد؟
در هر نوع گفتگوی انسان با حضرت خداوند که به شکل نجوا، درخواست، رازونیاز و.....صورت می گیرد. مهم نیت آدمی در ایجاد رابطه و نزدیکی با خداوند است. اینکه انسان خدا را با ضمیر فرد یا جمع، اول شخص یا سوم شخص خطاب کند. شاید چندان مهم نباشد. زیرا خداوند چنان بر بندگانش مهربان است که معمولا این نوع برخورد را ناپسند نمی داند، چنان که در داستان موسی (علیه السلام) و شبان در مثنوی معنوی آمده است اما اگر فرد مهذبی که خود را تربیت کرده و اهل سیر و سلوک است قصد گفتگو و رازونیاز با حضرت حق را دارد. باید به نحوه گفتگو و سخن گفتن خود توجه کند و چنان سخن نگوید که از آن تعبیر به جسارت و بی ادبی شود. برای چنین افرادی کاربرد جملات و کلمات و نحوه تقاضا و سئوال مهم است و در صورت عدم توجه ممکن است موجب ثبت گناه در پرونده آنها گردد. اما برای افراد لاابالی یا افراد عادی، نحوه سخن گفتن شاید گناه تلقی نشود.
متن شعر مناجات اذن
گفتم:
ای که زاری من برای تو است
تا کی بی پناهی مرا می خواهی و ممانعت می کنی؟
تا کی به تجرد و فروتنی
وصال شما را طلب کنم؟
اندوه و حیرت من
و شتاب و راه جویی من
پیوسته بیدار و گریانم
حتی خوابگاهم به حال من می گرید
آه من شاهد من است
و درخشش ستارگان درخشان نیز
به من گفت: راست گفتی و
کدام کس را می طلبی؟ گفتم: شنیده ام را
غروب، مقصود من است و ظاهر من
راه را برای شروع در هم می پیچد
بیابان ها را قصد می کند
تا به سوی عزیز و شریف تر رود
ای هویداتر از هویدا!
تا کی می گویی و ممانعت می کنی
چشم های مرا به درخشش
جایگاه بلند نپوشان
کسی را که می خواهم به من ببخش
ای دارنده بزرگی و بلندپایگی
حجاب کو؟ پیوسته تو
چون مردمک چشم با من هستی
وقتی چهار دست و پا می خزیدم
امر نهان آشکار گردید
دانایی من به علم تو قائم است
همچنین چشم و گوش من
ای دل! تا کی نفس زدن و آه مرا
می شنوی، بشکاف
قلبم ذوب می شود دود آهم بالا می گیرد
به فزونی علاقه یی که به شما دارم
ای چشم! به نگاهی که از او
نصیب تو می شود، شفاعتم کن
علاقه و خواسته و اشکهایم را
به درب خانه او می ریزم
ای جان! از عشق بمیر
و برای معشوق پاره پاره شو
آرزومند اویم، امید است
که به رسم بلقع مرثیه بگوید
وقتی بر در او ایستادم
از ته دل آه کشیدم و زاری کردم
به گریه و مهرجویی و غصه
و گلوگیر شده جرعه غمش
معشوق گفت: کیست بر در خانه
گفتم: جوانی که مدعی عشق است
گفت: مدعی هستی؟ گواهی بر ادعای خود داری؟
گفتم: عشق و ناتوانی من گواه است
به سرور خود دروغ نمی گویم
گواهی اشکم برای من کافی است
بیداری و عقل از دست دادن و دردمندی
و بیماری من و مصیبت من
و نیز زندگی و توانایی من
مدعی هستم که ذات ذات تو است
سخن سخن تو است
و اراده مثل سخن، پس طلوع کن
ای چشم، امروز بر او گریه نکن
از روی آرزومندی، از بیخ برکن
اگر او ترک می کرد غیر او را
من بر او گریستم، پس بهره مند شو
سالک گفت: وقتی شعر مرا شنید که بازگوکننده چیزی بود که به سینه ام می کوفت و بر حقیقت امر من آگاه شد، درب برایم، بازگردید و حجاب برداشته شد و گفته شد: آنچه به تو می گویم بشنو و ای فرستاده! آنچه بر تو فرود آمد به مردم برسان (مائده / 67)
شرح شعر مناجات اذن
متن شعر واضح و روشن است تنها در بیتی که از رسم بلقع یاد شده باید گفت، بلقع فردی بود که در زمان محی الدین به مرثیه خوانی شهرت داشت و در مراسم عرفانی آن عصر به شکل بی نظیری برنامه اجرا می کرد. در بیت غروب منظور از غروب، اتمام عالم دنیا و سیر به سوی عالم معنا و موت است. منظور از بیابان هم عالم معناست. دریا عالم مادی و جهان است.

مناجات تقدیس

من خدای یگانه ام که افکار بر من احاطه ندارد، اسرار به من پایان نمی گیرد و بصیرت ها و چشم ها مرا در نمی یابد من لطیف و آگاهم، حکیم و توانایم، من چنانم که بودم، تو چه نباشی و چه باشی، مشرک شوی یا موحد، هر حالی رخ دهد، معدوم می کنم، چیزی را گم نمی کنم تا بیابم.
علم من به بسیط تو محیط و قدرتم در ترکیب تو پدید است، از پاک داشتن غیر پاکم. چگونه از تشبیه پاک نباشم؟ در شناخت کامل من ناتوانی است و آستان جلال من همان است.
مثل خردپذیری برای من نیست، خردها را راهی به آن نیست، خردها در بزرگی و کبریای من حیرت زده اند و اسرار به عرش ردای من طواف می کنند.
تو و من همچون حرف و معنی هستیم بلکه هردو معنی هستیم تو مثل خفی و منقول لفظی و لغوی و من یگانه جلی.
تو یک و من یگانه ام، یک در یک و به یک، وقتی فرد در فرد ضرب شود، رب می ماند و عبد فنا می گردد. این سر برونی برای تو و برای اهل معراج هاست. مضاعف نمی شود، تا برای آن که چشم بینا دارد، آشکار شود، جسمیت نیست مگر آنجا که فرق و جدایی باشد.
شرح مناجات تقدیس
در اینجا خداوند درباره خود می فرمایند: من خدای یگانه ای هستم که حتی افکار انسان ها نمی تواند به آن احاطه یابد. اگر انسان کاملی قادر به درک اسرار شود، باز توانایی ادراک کامل مرا ندارد. چشم دل و چشم جسم هم قادر به دیدن من نیست، من لطیف و آگاه، حکیم و توانا هستم. در حال چنانم که در گذشته بوده ام و تغییر و گذشت زمان بر من مؤثر نیست. وای وارث، که تو را مورد توجه و محبت خود قرار داده ام. بدان که اگر اراده کنم، در هر حالی که باشی، خواه موحد و خواه مشرک می توانم معدوم کنم. در آن حال هم باز چیزی از من پنهان نیست، تا در جستجوی آن برآیم (عدم برای معدوم معنا دارد نه برای پروردگار) علم من چنان است که وجود تو را در خود احاطه کرده و تنها گوشه ای از قدرت من، در خلقت تو به نمایش درآمده است. هیچ کس نمی تواند در پاکی من خلل وارد کند. پس چگونه انسان می تواند مرا تشبیه به چیزی نماید و جلال و عظمت من چنان است که هیچ کس قادر به شناخت کامل من نیست منظور این است که اگر بشر اسمایی را درباره خداوند به کار می برد، یا صفاتی از او را یاد می کند بداند و مطمئن باشد که مسمی واقعی آن نیست، زیرا این اسماء و صفات برای فهم و درک آدمی است، نه آن که انسان قادر به شناخت حضرت حق شده باشد. عقل و خرد هیچ کس قادر به درک خرد من نیست، تا بخواهد در مورد آن قیاس کند، یا مثال بزند. همه عقل ها در عظمت و بزرگواری من حیرانند و اسرار در آن می گردند عقول انسان ها نوری از جانب خداوند است و بسیار محدود و جزئی است، لذا قابلیت شناخت و احاطه بر عقل خداوند را ندارد. خداوند در اینجا به تحسین وارث می پردازد. می فرماید: تو و من، همچون حرف و معنی هستیم، خداوند معناست و وارث با درک آن کلمه مرا می آفریند و در بین بندگان خدا پخش می کند. در واقع کلام همان معناست. اما او در میان مردم پنهان است، هر چند کلمات خدا را هم در زمین جاری می سازد. تو یک هستی.....به مقام والای وارث دین محمدی صلی الله علیه و آله و سلم اشاره دارد که در بین مردم سرآمد است و خدا برای تمام هستی یگانه می باشد. یک در یک.....منظور آن است که وارث دنیا و آخرت خود را سامان داده است و با ادغام آن دو به خدا می رسد، وقتی هر دو به خوبی در کنار هم قرار گرفت، شناخت بهتر از خداوند میسر است. فرد در فرد.....اگر انسان یا وارث خود را به خوبی بشناسد، بعد به درک و حالی رسد که فقط خدا را دیده و حتی خود را فراموش کند به فنا می رسد، فنا مرحله آغازین در عرفان و آغاز راه است. زیرا تازه به جایی رسیده که علائق دنیوی او را آزار نمی دهد و امکان دیدن آن سو را یافته است. بعد از فنا مراحل زیادی وجود دارد، انتهای آن مقام حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است تا قبل از آن سالک باید حالات گوناگونی را تجربه کند تا به مقام عبد برسد
این سر بیرونی..... منظور اسراری است که در مراحل فوق در اختیار وارث می نهند، تا به فراخور حال از آنها بهره برده یا در اختیار دیگران قرار دهد. این اسرار به میزان معینی است و قابلیت افزایش ندارد. باید آنها را شناخت و سپس آنها را به نوعی تفسیر کرده و تا حد امکان ساده نمود و موارد مورد نیاز را در اختیار مردم قرار داد. نحوه بیان وارث فاقد ابهام و پیچیدگی بوده و تودرتو نمی باشد. با زبان پیچیده و دور از فهم مردم بیان نمی شود. زیرا به کمک آنها مردم می توانند، خود را شناخته، اصلاح کرده به سوی خدا بروند. این کتاب و قرآن از آن جمله است .
جسمیت نیست..... یعنی در آن مرحله که فنا صورت می گیرد، دیگر جسم و دنیا برای سالک اهمیت ندارد. به عبارت دیگر سالکی که به شناخت از خدا می رسد و خود را فراموش می کند. دیگر جسم و مسایل مادی او را آزار نمی دهد و به او فشار و محدودیت وارد نمی نماید تا آن که زمان مرگ فرارسد. آنگاه جسم و نفس نابود شده و او به جهان باقی رفته، با روح پاک خود از نعمت های وعده داده شده الهی بهره مند گردد.