فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

مناجت بادها و صدای زنگ ها و پر و بال ها

متن کتاب :
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود فراوان به محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان او و یاران
سالک گفت: بر پشت اسب نیک و گران بها سوار شدم و گفتم: ای رفیق و ای رفیق! و میان دقایق و لطایف و رقایق و معرف جدایی افکندم تا اسب در پیشگاه جرس ایستاد صدای الحان را به رویداد امتحان شنیدم، پوستم جمع شد و هرآنچه با من بود فرو ریخت.
آنگاه، تندبادهای آن بر من وزید و مرا به پر و بال هایش پوشاند و از من دور شد. عالم هایی دیدم که بر ما سوی الله فرو می افتاد همچون فرود آمدن بازها برای بروز و ظهور زخم ها و کشتار شکارها، در آنجا به گفته سالک و اصل و حاکم تمثل جستم که:
به سایه بال های او از روزگار خود پوشش گرفتم
چشم من روزگار مرا می بیند، در حالی که مرا نمی بیند
اگر از روزها سئوال شود که: اسم من چیست
و جایم کجاست؟ آنها نام و مکان مرا نمی دانند
سالک گفت: وقتی این تندبادها رفتند و غرش رعدها فرو نشست و پیشانی عرق کرد و از ترس و تفرقه آب می شدم، بال های خود را بر من گسترد و گفت: بادها رفتند.
این باد بر هر چه می وزید، آن را چون گرد و غبار پراکنده می ساخت و به سختی نابود می کرد چون آن باد غیرت بود و با صاحب خود دیگری را باقی نمی گذاشت، با شراری پرتاب می شد؟ نه باقی می گذارد و نه رها می سازد و پوست را سیاه می کند (المدثر29-28) ، در کتاب کریم تصریح کرده است که: وقتی باد بی فایده را به قوم عاد فرستادیم به هر چیز که می وزید، آن را وانمی گذاشت مگر اینکه می پوساند و ریزریز می کرد (الذاریات / 42-41)
این بال را برای دارندگان این مقام، محافظ و سپر قرار دادم و چه بسا آن ها را عاریه از حمایت و سپر ساختم و آن را پرتاب می کرد و وقتی بردارنده آن می گذشت به هر تیر راست و تیر پرداری می رسید به حاشیه های آن پر می آویخت و چه بسا تیری از آنها رها می شد و می افتاد و به قلب بعضی از اهل عنایت اصابت می کرد و او شادمان می گشت، دل های آنان شتابان به افکننده تیر میل می کرد، به شتابی که تیر به هدف مشخص خود دارد، در این وقت واجد و متواجد چنین می سرودند:
مرا به تیر عشق و اشتیاق زدی که
به دل سرگردان و بیماری اصابت کرد
و چنین بیت هایی.
وقتی آن تیرها به پر و بال ها می آویخت، آن که در زیر حمایت آن بود سالم می ماند پس از آن که به رفتن و تلف شدنش یقین می کرد و چه بسا دعوی او در وجد و اشتیاق به حضرت اوحی باطل می شد.
اگر دعوی او باطل شود، بر آنچه او را نمودیم، چیزی نمی افزاییم و او را با سرعت ممکن در اوحی فرود می آوریم و میان او و حضرت اوحی فاصله می شویم، و چه بسا وی در اندیشه خود خیال می کند که کلیدهای حضرت اوحی را در دست دارد، هرگز چنین نیست میان آن حضرت و او بیابان های وسیعی فاصله است، در آنجا گردن مرکب ها قطع می شود و به آنجا نمی رسند، در سرزمین آن، میان مژده و بیم سرگردان می مانند و آن آستان نسبت به آنها همچون محل آویختن خوشه پروین است.
اگر یکی از آنان از وجد خود شکایت کند، می گوید: مرگ بر تو، چیزی نادرست آوردی. وای بر او چه پاسخ برنده یی و چه کلام فجیعی؛ دیده می شوند، نمی بینند، طلب رحمت می کنند مورد ترحم قرار نمی گیرند، فریاد می کشند، پاسخ داده می شوند که گم شوید در آن و با من سخن نگویید (مؤمنون / 108) ، ما به ایشان ظلم نکردیم ولی ایشان به خود ستم کردند (نحل / 118)
سالک گفت: آنگاه گفت: حق به من گفت: آنجا آنچه دیدنی بود دیدی و به آنچه می خواستی رسیدی. به او گفتم: آری، دیدم مقداری از آنچه را می خواستم و رسیدم به کمی از آنچه آرزو داشتم، قسم به عزت تو، با حضرتی درنگ نمی کنم و با نگاهی نمی نگرم، چون هر جزئی از هستی یک حجاب و صفات اسباب است.
گفت: هر چه بخواهی، از آن تو و در شأن و اعتقاد تو است. به او گفتم: اکنون غم من زایل شد و شب هم و اندوه من روشن گردید و به سر آمد.
گفت: من تو را به قرارگاه و لب می رساندم. گفتم: مرا قرارگاهی نیست.
گفت: نه چنین است، گریزگاه نیست، نزد پروردگارت در آن روز آرامشگاه است (قیامه / 11) .
گفتم: خدا را می خواهم، چون در ربوبیت است که بنده احساس یگانگی می کند. به من گفت: راهی است که رفته نمی شود، همتی که نمی پیوندد و درک نمی شود، همت خود وامگذار مگر که هر حجابی را پاره کنی و هر پرده یی را از هم بدری و هر مانعی را محو و نابود کنی. تا ندا کند: به کجا؟ و اثر و عین از نداکننده فنا شود، آن همت در منزلی آرام نمی گیرد و از کوچ او عزلتگاهی یافته نمی شود.
من با هر سالک واصلی در مقامی نجوا می کنم، او می پندارد که به نهایت و پایان رسیده است، وقتی خطاب را می شنود، می گوید: اینجا مقام: به بنده اش وحی کرد است، به آن رسیدم؛ به تبلیغ از نزد او بازمی گردد و نمی داند: که خطاب حق، در حد اوست، جهت علاقه به میراث و کمال نبی صلی الله علیه و آله و سلم طلب بازگشت به عالم شهادت و مثال می کند و چه بسا در تمثیل ناتوان شده نقص او برایش آشکار می گردد، بازگشت را برای وصول و تحصیل می طلبد، راه را زیر پایش قطع می کنم.
تو را در هر حضرتی خواندم و در آن حضرت تو را با نگاهی میان خشم و لطف نگریستم، در همه این ها، سیر نمی شدی و قناعت نمی کردی، محیط نمی شدی و جمع نمی کردی و گویی: این قطره یی از دریاها و اندکی از بسیار است.
گفتم: چگونه بنده باید مولای خود را بشناسد؟ اگرچه من نگفته باشم که کلمات خدا پایان پذیر نیست، بنده اراده یی ندارد تا طلب بازگشت به عالم شهادت کند، جز این نیست که آن افادت و زیادت است، اگر آن بازگشت صورت گیرد، از توست نه از من، در عالم شهادت، سخن از تو است نه از من، و آن برای من حجت است و سنت های طریق برای من واضح. سوگند به عزتت اگر مرا تا ابد باقی گذاری افزونی می طلبم، می دانم که نهایت محال است چگونه از این حال برگردم.
اگر از من می خواهی که به عالم ملک بازگردم، شرط من بپذیر که در این هنگام چشم من آرام می یابد و خوشحال می شوم. گفت: شرط تو چیست؟ گفتم: نور من بر عالم ملک گسترده شود، آنان را به همت پیش برم و خود بیرون از عالم خالق باشم و باطن آنان را به قلب تو بخوانم و خود در گنجینه غیب تو پنهان باشم در عالم خلق، اثر را می یابند و عین را نمی بینند این می طلبند و نمی یابند همت هایشان زیاد و نام هایشان نیرومند می شود و من در مقام راهنمایی و هدایت، صاحب بدایت و نهایت باشم و ریزریز کنم و به من پاره کنند، طلب کنند و نرسند، چنان که تو طلب می شوی ولی با چیزی نمی پیوندی.
اگر این شرطهای من صحیح است و این پیوند قوی است، من بساط را بگسترم و میان غم و شادی (قبض و بسط) سیر کنم.
فرمود: تا آستان أوحی بر رو، تو را در آن به آنچه می شود، می خوانم و سر قلم و نون را در آنجا به تو می بخشم تا به چیزی بگویی باش، بشود (بقره / 117) .
شرح مناجات بادها و صدای زنگ ها و پر و بال ها
سالک گفت: بر پشت..... یعنی به دانش جدیدی رسیده است که ویژگی مهم آن صدای جرس یا زنگ است. عارف در اینجا به درک حالت خاصی رسیده که تصور می کند، با تمام سلولهای خود خدا را حس می کند. در این وضع گویی تمام بدن او صدای زنگ را می شنود، گویی زنگ خطر است. پس جرس نوعی سیر است که مانند صدای باد و زنگ درک می شود.
منظور از اسب وسایلی است که برای طی طریق وارث لازم بوده تا برای رسیدن به هدف از آن بهره برداری کند. دقایق و لطایف چیزهایی است که برای شناخت لازم است. دقایق دیدن ظرافت ها و نکته هاست که باید در طول سیر از نظر دور نداشت. باید همه چیز را شناسایی، دسته بندی، تفکیک کرد تا علوم و معارف به دست آید. با چنین مقدماتی است که سالک به جرس می رسد. آنگاه در لحظه آخر با شنیدن صداها احساس می کند که به نهایت سیر رسیده است. در آنجا دچار خوف و ترس (پوست جمع شده) می شود، خود را فراموش می کند.
آنگاه تندبادهایی..... سالک عشق به خدا را چون تندبادی حس کرده که او را در خود گرفته، سبکبال نموده، او را با خود می برد، در برخی از حالات خلسه، انسان سالک حس می کند، در تونلی خاص قرار گرفته که چون گردباد در خود می پیچد و او را با خود بالا می برد، در اینجا هم سالک حس کرده که این گردباد او را و قلبش را با خود بالا می برد. در حین حرکت، در حالی که عوامل ناخالص و دنیوی و ناپاک از او کنده می شود. وی با سرعتی زیاد به سوی خدا می رود، گویی که عقاب برای کندن و بردن شکار هجوم برده، شکار را گرفته، با سرعتی غیرقابل تصور به آسمان می برد. سالک در این حال احساس پاکی کامل می کند. صفات الهی را درک می نماید. درک این حالات به مثابه نوعی از وحی است که سالک کوشیده خود را با آن تطبیق داده و ضمن درک عمیق با آنها احساس انس می کند. اما نتوانسته داوم بیاورد و زود بازگشته است.
به سایه بال ها...... به عنایت خداوند، به وارث نوعی پوشش معنوی عطا شد. که به کمک چشم لاهوتی قادر به دیدن آن وضعیت شده است.
مرا نمی بیند..... یعنی به جسم توجه ندارد. به عبارت دیگر در بیت اول شعر این مفهوم وجود دارد که چون سالک توانسته خود را پرورش دهد و دنیا را نادیده گیرد، موفق به باز کردن چشم خود شده است.
روزگار..... حالت هایی است که او طی کرده است و در عین حال زمان و مکان و دنیا یا خود قبلی اش را فراموش کرده و از همه چیز غافل می شود.
سالک گفت: وقتی این تندبادها..... بعد از درک آن عوالم به خود باز می گردد، به خود می اندیشد و از این بازگشت دچار ترس شده و عرق سرد بر بدنش می نشیند.
بال های خود را..... یعنی فرشته ای از جانب خدا به او نزدیک شده و می گوید: که زرق و برق دنیوی از تو دور شد، باد غیرت، یعنی هر چه از سوی خداست. اشتیاق به خدا تمام قیود دنیوی را نابود می سازد و به عکس توجه به غرایز و امور دنیوی و شهوانی هم، آدمی را سیاه می کند (مدثر28- 29) ، آن شور و شوق از یک سو سبب عصبانیت و ناراحتی او می شود که چرا به دنیا متوجه و مایل است. از سوی دیگر این حالت به کمک روح می آید به طوری که سالک می تواند و از آن پس به مسائل معنوی و الهی بپردازد. چنین گرایشی در زمان حیات و زندگی روی می دهد و از آن پس فقط خدا برای او مهم است و هر مانعی را ریزریز کرده حذف می کند (الذاریات -41 42)
این بال را..... این حالتی که خدا برای وی ایجاد کرده، در واقع چون سپر محافظی در برابر مادیات و ناملایمات زندگی است. این سپر همان هاله نوری است که در گرد بزرگان جمع شده و متمرکز می باشد.
عاریه کردن: یعنی چیزی را از سوی خدا به او امانت و عاریه داده اند. این سپر و هاله که از سوی خدا به انسان داده می شود، برای محافظت اوست و تنها برای کسانی است که لیاقت آن را داشته باشند اگرچه ممکن است شخصی در این مرحله، مقداری ناخالصی هم داشته باشد ولی اگر مورد عنایت خدا باشد آن مقدار بدی هم با آن پوشش، پاک شده و نابود می شود، زیرا هاله نورانی، ناخالصی را پاک می کند.
آن را پرتاب می کرده..... یعنی سالک می تواند از آن هاله به دیگران هم بدهد و آنها را خوشحال نماید. وقتی افراد مؤمن و مشتاق با علاقه تمام از هاله عارف بهره می گیرند، آنها هم به همان سرعت به شوق رسیده به تسبیح و حمد و ستایش خدا می پردازند و دل های آنها نیز با انوار حق روشن شود.
وقتی آن تیرها..... چنان که اشاره شد عارف بر اثر عنایت حضرت حق صاحب هاله ای نورانی در پیرامون خود می شود که مانند سپری او را محافظت کرده، او را گزند بلاها و افراد منفی حفظ کرده، در عین حال سبب جذب افراد مثبت و مؤمن به اوست. مؤمنان با شوق به سوی او رفته و حس می کنند، آن فرد همان کسی است که در جستجوی او بوده اند، افرادی که جذب سالک می شوند از نظر نیت متفاوت هستند، آنها که در خواست خود صادق بوده و اهل تظاهر نباشند با رسیدن به او به آرامش می رسند، اما ریاکاران، قادر به استفاده از انوار الهی نیستند و سرانجام با عمل زشتی که مرتکب می شوند، رسوا شده و از او دور می شوند. خداوند آنان را دوست ندارد و پس از مرگ هم سزای آنها را خواهد داد.
منظور از حضرت اوحی..... عزرائیل است. وقتی عزرائیل برای قبض روح می آید. گروه صادق از مؤمنان، راحت از دنیا می روند. اما افراد ریاکار، یا ظالم و دنیاطلب به سختی جان می دهند. متن کتاب در اینجا می تواند دارای دو تفسیر باشد. اشاره شد، گرچه انسان ناخالص و ریاکار در ابتدای کار از خود خلوص نشان می دهد، حتی به نزدیکی انوار هم می رسد، اما قادر به کسب آنها نیست، هر چند به دروغ در بین مردم مدعی می شود که او هم صاحب انوار است. اما مردم به دروغ او پی می برند. آنها در لحظه مردن هم دچار مشکل می شوند. اما مؤمنان واقعی وقتی به زمان مرگ می رسند، تصور می کنند که آنها از مرگ نمی ترسند، حتی گاهی زمان آن را حس می کنند. اما این خداست که میان آنها و مرگ فاصله ایجاد می کند که از مرگ نترسند، نباید تصور کرد خدا این فاصله را پر می کند، زیرا که آدمی، بعد از مرگ هم، قادر به دیدن حضرت حق هم نمی باشد. پس قدرت خدا باعث ایجاد جدایی میان ترس و مرگ مؤمن است و از روی مهربانی چنین کرده تا او ترس و عذاب مرگ را از خود دور کند.
خوشه پروین..... هنگامی که انسان از دنیا می رود، تا مدتی که تکلیف او معلوم نشده (7 یا40 روز) و جایگاه وی مشخص نیست، روح نوعی حالت سرگردانی دارد که در اینجا این وضع را به ستاره خوشه پروین تشبیه کرده که گویی در آسمان سرگردان و بلاتکلیف است. افرادی که می میرند، همه تا شب چهلم چنین وضعیتی دارند. پس ممکن است شروع به اعتراض و اظهار نگرانی و شکایت کنند. در این حال فرشته ها می گویند: مرگ بر تو این جمله حالت برخورد فرشتگان با مردگان تازه از دنیا رفته و عجول را نشان می دهد. شخص حس می کند، آنان تند برخورد می کنند که دیگر اعتراضی صورت نگیرد.
وای بر او..... خدا آنان را می بیند، اما آنان به دلیل ترس و اضطراب بیش از حد و عدم شناخت از وضعیت خود و چگونگی محاسبه اعمال واقعیات را درک نمی کنند وقتی اعمال آنان با دقت ارزیابی و محاسبه می شود، تازه می فهمند که به کجا وارد شده اند، می ترسند، شروع به عجز و ناله کرده، طلب عفو و رحمت برای اعمال خود دارند. اما هیچ کس به آنان توجه نمی کند. هر چه عجز و ناله کنند نه تنها فایده ندارد بلکه گاهی به آنان نهیب و تشر می زنند، یعنی آن قدر عجز و ناله می کنند که فرشتگان به تنگ آمده و به آنان می گویند گم شوید در آن و با من سخن نگوئید (مؤمنون 108)
سالک گفت: آنگاه گفت:..... فرشته ها به سالک گفتند، در حالت سیر متوجه شدی که انسان ها پس از مرگ و در حین محاسبه اعمال، چه عجز و ناله ای می کنند. اما وقتی این دوره تمام می شود، آنها که موفق بوده اند برایشان جایگاه مناسبی در نظر گرفته می شود. در این حال گویی به آرامش می رسند و دچار نوعی مستی می شوند، گویی شراب نوشیده اند. شوق و ذوق دارند، از لطف خدا به آنها انواری می رسد. تا سختی ناشی از دوران محاسبه آنها رفع گردد. وقتی آرام می شوند، می توانند بر خود مسلط گردند.
نفس به معنای هواست، در حالت محاسبه اعمال انسان، گویی فضای محیط و اطراف سنگین است و بر آنها فشار وارد می سازد. این فشار با فشار قبر متفاوت است. فشار قبر عبارت از مجموعه آزارها، محدودیت ها و فشارهایی است که فرد در ایام حیات خود به محیط و انسان های دیگر وارد کرده است. همه آنها جمع می شود، تا آن که خداوند در شب اول مردن، این فشارها را بر او برمی گرداند، تا مجازات را درک کند.
صاحب انفاس..... در پایان دوران محاسبه اعمال و بعد از آن که فشارهای جانبی بر مرده کم شده، حس می کند که فضا بازتر شده و از سطح فشار کاسته می شود. در این حال چون دنیای مادی وجود ندارد و تعلقات دنیوی هم از بین رفته است، بلافاصله بر خود مسلط شده، صاحب ادراک می شوند، ذوق معنوی در آنها بیشتر می شود. در این حال سالک درمی یابد که وعده خداوند تحقق یافت و آنچه که شایسته بود، به وی دادند، و این نکته از حالت فضا و تغییرات آن قابل درک است. جوان در اینجا می گوید: من راضی شدم، اما سوگند یاد می کند که به هیچ کس جز خداوند امید نبندد.
سالک درمی یابد آنچه تا کنون دیده است، چیزهای کوچکی بوده، اما در عین حال که شاکر است، می فهمد نباید خود را به چیزهای کوچک مشغول کند. زیرا که همان صفات هم در مراحلی به مثابه نوعی حجاب است که در مراحل گوناگون شناخت از خود بوجود می آید. پس باید از ملزوماتی بهره برد که سبب رفع حجاب است. در این مرحله است که خداوند می فرماید: تو را به مقام عرفانی خوبی خواهم رساند. لب بالاترین حد عرفانی است که برای یک انسان غیر معصوم در نظر گرفته شده است.
سالک می گوید: من آرام و قرار ندارم، جایی در دل خود ندارم که با آن به آرامش مورد نظر برسم. پاسخ می دهند: چون تو هنوز به خوبی خدا را نشناخته ای، نمی توانی آرام بگیری، وقتی شناخت عمیق و واقعی شود، آنگاه به هدف خواهی رسید.
سالک هنگامی مقام ربوبیت را درک می کند که معنای بندگی را فهمیده باشد، برای این کار باید خود را تربیت کند. یعنی ناچار است که ابتدا صفات الهی را در خود ملکه نماید. اما هر چه پیشرفت می کند، نیازمندی و فقر بیشتر به خدا را در خود احساس می کند و این مرحله بالاترین نقطه حرکت و تربیت برای سالک است. این سیر و حرکت تنها مختص جهان مادی نیست، هر چند آخرت شباهتی به دنیا ندارد که در آن سالک موظف است، مسافت و مسیر و زمانی خاص را برای تربیت خود طی نماید. اما شامل حالتی است که باید برای سالک مشخص شود، در آنجا نباید همت را از دست بدهد. باید بکوشد تا پرده های ابهام را کنار بزند و در این راه تمام تلاش خود را به کار بندد تا به جایی برسد که تنها حائلی میان انسان و خدا باقی بماند.
یک سئوال کلی این است: آیا انسان با وجود تعلق به جسم و دنیا، قادر است به سوی بندگی گام بردارد؟ آیا رسیدن به مرحله فنا بدون نادیده گرفتن جسم و روح امکان پذیر است؟ سالک موظف است تمام این حجاب ها را پاره کند، تا آن که سئوال شود تا کجا قصد حرکت داری؟ و در آن مرحله هم باید جسم و جان او فنا شده باشد. اما باز آرام و قرار نیست، در آن مرحله هم آرامش دیده نمی شود.
گاهی خداوند مکر خود را به کار می بندد، با سالک که تصور وصل یافته، نجوا می کند، سالک مغرور می شود، تصور می کند به پایان راه رسیده است. از سوی خداوند ندا می رسد، اینجا مقام القاء وحی است. بنده تصور می کند دیگر با خداوند مرتبط و متصل شده، پس ادامه نمی دهد، قصد بازگشت می کند تا به مردم پیام را برساند. خدا حد او را مشخص و محدود کرده است اما آن شخص متوجه نمی شود با آن نجوا به خود مغرور می شود و تصور می کند عنایت کامل در حق او شده است. وارث قصد بازگشت به زمین می کند تا اقدام به انجام وظیفه نماید، اما اشتباه او اینجاست که همه ابعاد را در نظر نگرفته و شاید به مسأله کم توجهی کرده است
به عبارت دیگر سالک برای شناخت خدا، نمی تواند تنها یک بعد و یا یک جنبه یا عنایات خاصی را در نظر بگیرد. اگر در گوشه ای خلوت بنشیند و به فکر اصلاح خود باشد، امکان حرکت ندارد او باید از تمام جهات و در همه زمینه ها غور و بررسی و حرکت نماید تا در این راه موفق شود .
اگر سالک در سلوک خود تنها به یک اشاره و یک عنایت یا دست یابی به یک صفت کمال قناعت و بسنده کرده و در همان مسیر گام بردارد، در واقع فریب خورده و گمراه شده است. زیرا او به تصور رسیدن به هدف اصلی و واقعی بوده اما چون همه جوانب را در نظر نگرفته است، از هدف دور شده و به بیراهه می رود. زیرا آن طور که باید خدا را نشناخته و بر اساس تخیل و توهم خود تصور شناخت از خدا را یافته است. برخی دیگر نیز به نوعی عجول و کم خبرند، می خواهند از همه چیز سر در آورند، در آن واحد به علوم متعددی (علوم غریبه) برسند. و هر چه خداوند به آنان عنایت می کند، باز سیراب نمی شوند، به آنچه دارند قناعت نمی کنند. زیرا می دانند هر چه را فرا بگیرند، به مثابه قطره ای در مقابل اقیانوس هاست. آنان این حالت را پس از مرگ جسمی هم دنبال می کنند و در آنجا به کار خود ادامه می دهند و از خدا می خواهند که آنان را به زمین بازگرداند تا مجددا به کار خود ادامه دهند.
بازگشت..... سالک به مرحله جدیدی رسیده است اما می فهمد که مسیر او درست نبوده است.
قطع می کند..... یعنی راه جدیدی را دنبال می کند. به عقب برنمی گردد تا مرور کند خدا در حد اشتیاق او عطا می کند، وقتی قانع شد، او را رها می کند. در هر مرحله ای سالک خدا را به نوعی می فهمد، او می داند که خدا بزرگوار است، اما چون لطف را درک نمی کند، عصبانی و درمانده می شود که چرا قادر به شناخت صحیح خداوند نیست. او می داند اراده اصلی از آن خداست. وارث در این مرحله عزم بازگشت دوباره به زمین دارد تا مردم را به دین خدا بخواند و خود نیز در مسیر تکامل برود. انسان دنبال فایده و زیان خواهی خویش است (افادت و زیادت) . او باید باور کند اگر دوباره به زمین بازگشت با اراده خداست نه خواست او اگر هم وارث به زمین بیاید، همه از عنایت و اراده اوست. اما پس از بازگشت باز قصد شناخت بیشتری دارد. می خواهد پس از بازگشت، کنترل جهان را به او بدهند، در عین آن که پنهان است مردم را هدایت کند. اثر یعنی نشانه های خدا و عین خود خداست. وارث می خواهد خداوند به او قدرتی بدهد که او در همه جا باشد. تا مردم به او نزدیک شوند، اما پس از نزدیکی قادر به شناخت او نباشند، اجازه می خواهد تا در میان مردم باشد، غم ها و شادی های آنان را در اختیار خود بگیرد و خداوند به او اجازه می دهد تا جایی که می خواهد بالاتر و جلوتر برود.

حضرت أوحی

متن کتاب :
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود به محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد
سالک گفت: از خود ربوده شدم و فنا گشتم، امور و اسراری روی داد که آنها را اقرار و انکار پوشانده بود، بالاتر از عبادت، باریک تر از اشارت؛ آن امور، نعت و وصف نمی شوند و حد و اتصافی ندارند.
نهایی ترین تعبیر از آنها این است که گفته شود: گفتم و گفت، مقام و حال از میان رفت مثل و ضد و مطلع و حدی باقی نمی ماند، بهشت و دوزخ رفت، تاریکی ها و روشنائی ها فانی شد، هر پهنا و بالشی فنا گردید، پر و بال و ملأ اشرفی نماند، پرسش و پاسخ یکی شد، نوشته و نوشتن زوال یافت، جواب دهنده همان جواب شنونده گشت، دریاها و سنگهایشان و باغ ها و شکوفه هایشان رفت، آسمان گذشت و انوار آن به تاریک دل بدل شد. بعد از رفتن عین و فنا، برای بقا به حق بازنگشتم، تا روح معنی قلب نفس را در پنهان فشرده سر اسرار یافتم هم آنچه را که دیروز آرزو می کردم به دست آوردم.
آنگاه حق مرا به تاج روشنایی و افسر درخشش تاجدار کرد و جامه کبریا بر من پوشاند و به من اجازه داد که بر دیگران اجازه دهم، و این امر بنابر شرطی بود که در مناجات آستان ریاح شرط کردم و پیمانی که در حضرت جرس و جناح بستم.
من امروز می خوانم و خوانده می شوم، راه می نمایم و راهنمایی می شوم، سیر می کنم و سیر داده می شوم، توکل می کنم و بر من توکل می شود. حق، هر حضرتی را که تحت علم من بود، به من بخشید، سالکان آنها را به نام من قطعه قطعه می کنند، و از من درنمی یابند جز آنچه را که خود در می یابم، احدی از ایشان مالک وجود من نمی شود مگر آنچه را که من مالکم، اگرچه آنان به من عنایت و در گذشته علم من سبقت و هدایت دارند، والا در دریای معارف شنا می کردند و در بیابان لطایف گام می زدند. خداوند راه را برایشان هموار کناد و اسرار تنزیل به آنان بیاموزاد.
باب اخبار به بعضی از چیزها که پرده ها برایم محدود ساخت تا روشن کنم اسراری که در حضرت أوحی برای من حاصل شد، برای کسانی از نیکان که پرسیده اند.
گفت: در آن چه چیزهایی از اشارات و رموز و درر هست؟
گفتم: یاقوت سرخ و زرد و عنبر سفید و سیاه و عود خوش و سبز گلگون ای ترجمان! ام الکتاب را نسبتی نیست بلکه آن پیشوای آشکار برای جهانیان است گروهی از مردم امام را می شناسند از وی پیروی کرده و او را بالا می برند، و گروهی او را نمی شناسند، پائین آورده رهایش می کنند، فاتحه الکتاب ریشه ثابتی است که شاخه آن در آسمان و میوه اش در هر زمان به اجازه پروردگارش داده می شود (ابراهیم / 24- 25) ، با اینکه از آب بی نیاز است. آن را مثانی گویند با توجه به مبانی و فاتحه گویند با توجه به راه روشن و ام القرآن گویند با توجه به کسی که خوی قرآنی گیرد.
سالک گفت: ترجمان، پیوسته از جواهر و درر قرآن، سوره سوره تا آخر آن از من می پرسید.
سالک گفت: وقتی سئوال ترجمان از جواهر و درر فرقان کامل شد بساط مناظره را برچید و باب محاصره را بست و در خواسته من متجلی شد و گفت: به دلخواه آمدی، تو کیمیایی و دلاور و جوانمرد و زیرکی، بر اسبی سواری که نمی لغزد و با شمشیری می زندی که می برد و کند نمی شود، این لوح در برابر تو است بخوان آنچه بر تو وحی شده است.
شرح متن حضرت أوحی
به نام خداوند بخشنده مهربان و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران او باد
سالک گفت: از خود ربوده..... سالک در مرحله جدیدی به مراتبی دست یافته که در طی آن لازم است به چیزهایی اعتراف کند و برخی امور را انکار نماید، و اینها در واقع نوعی امتحان و آزمایش تلقی می شده است. آزمایش به قدری ظریف و باریک بوده است که در مراحل اولیه هر کسی قادر به فهم آن نبوده و نیازمند دقت بسیار زیاد و ریزبینی مخصوص و استثنایی بوده است. در این مرحله آزمایشاتی که از سالک گرفته اند، اساسابا حواس عادی قابل رؤیت و کشف نبوده و نخواهد بود. اما به هر حال اگر با زبان بشر عادی سخن گفته شود، این است که در این مقام هر چه لازم بوده از درجه ایمانی ایشان پرسیده و پاسخ گرفته اند و ایشان از آزمون خود سربلند بیرون آمده است. اما در خلال آن آزمایش، محدودیت های دنیوی چون ظروف زمان و مکان از بین رفته، حتی ادراکی که از امور معنایی چون بهشت و دوزخ به شکل این جهانی و مادی داشته آنها هم تغییر کرده و حقیقت اصلی آن امور را فهمیده و ادراک می نماید. به عبارت دیگر از آنجا که همه انسان ها در این جهان محدود به دنیا بوده و دارای جسم و شهوات و حواسی هستند که به آنها قدرت شناخت و ادراک می دهد، لذا کمیت و کیفیت آگاهی آنها و میزان آن هم در ابعاد و اشکال این جهانی است. به عبارت دیگر آنان در این جهان عذاب هایی را تجربه کرده و یا دیده اند و بر اساس آن ناچارند که عذاب اخروی را قیاس و فهم کنند. اما واقعیت درک عذاب و پاداش جهان باقی برای انسان زنده قابل درک و فهم نمی باشد. اما به هر صورت مؤمنان می دانند که در آن جهان هم لطف و عذاب خداوندی شامل انسان ها خواهد شد. بدیهی است هر چه از سوی خداوند رحمان رحیم می رسد لطف و مهربانی است و غضب ناشی از اعمال و عملکرد انسان هاست. افراد ستمکار در این دنیا اگر به اندازه سر سوزنی به کسی آسیب رسانده یا موجودی را آزار دهند، نتیجه اعمال خود را با دقت عدالت بی نظیری خواهند دید.
هر پهنا و بالشی فنا گردید..... سالک به مرحله ای وارد شده که همه ویژگی هایی که مربوط به دنیا بوده و از آنها بهره مند می گردید، چون دیدن، شنیدن، حرف زدن، نوشتن، مال اندوزی، شهوات و خلاصه همه امور دنیوی جملگی به یک باره محو شده است. حتی آسمان که در دنیای خاکی بالای سر انسان است هم فانی گشته. این عبارات و تشبیهات در واقع تعریف و تشبیهی از حالت فنا به حساب می آید.
منظور از عین..... نوع شناختی که سالک قبل از این مرحله از خداوند داشته است را هم مثل بقیه چیزها کنار نهاده و شناخت جدیدی می یابد. به این ترتیب موفق می شود حقیقت اصلی نفس را بشناسد و به آرزوی دیرین خود دست یابد که من عرف نفسه فقد عرف ربه ، لذا درک جدیدی از خدا(تاج) می یابد و از جایگاه اصلی خداوند (کبریا) انواری به او می رسد و او را دربرمی گیرد و به او اجازه داده می شود که با انواری که دریافت کرده اند، روی رفتار و گفتار و کردار مردم اثر بگذارند.
و این توفیق که حاصل می شود به دلیل درخواستی بود که سالک در مناجات آستان ریاح کرده و اساس آن پیمانی است که در مرحله جرس و جناح بست. پس سالک می تواند مردم را به سوی خدا بخواند و از سوی خداوند هم فراخوانده شود. افراد را راهنمایی کند و خود نیز در صراط حمید باشد. با توان خود برخی افراد را به عوالم بالا و مصفا سیر دهد، در عین آن که خود نیز سیر کند. بر خداوند توکل کند و افراد بتوانند با کمک او توکل کنند. خداوند نیز نعمت های خود را بر او روز افزون کرده و در هر مرحله ای علم و قدرت بیشتری به او عطا نماید و او نیز بتواند به فراخور حال هر سالکی، بخشی از آن عطایا را به آنان بدهد. به عبارت دیگر سالک این قدرت را داشته که اگر چیزی را در نظر آورد، افراد پایین تر و زیر دست او هم آن را درک نمایند اما نه به اندازه او، بلکه در درجات پایین تر و کمتر از او درک کنند. هر چند که این پیروان از نظر معنوی پرهیزگار بوده و مقام خوبی هم داشته اند اما به هر حال موقعیت آنان به گونه ای نبوده که بتوانند خود را به پایه سالک برسانند، اما سالک از خداوند می خواهد که به آنان نیز توفیق بدهد تا آنان نیز بتوانند به مراتب بالاتر دست یابند.

مناجات اذن

به نام خداوند بخشنده مهربان
سالک گفت: چون اجازه داد به من که به غیر خود اجازه دهم و در موقف استوی نایستم و در خطاب از آستان کرسی نگذرم، چون آنجا قرارگاه تبلیغ عالی و میراث نبوی است، برای شما خبر دهنده و نهی و امر کننده ظاهر شوم.
بپرهیزید از اینکه گمان برید پیوند من به حضرت أوحی پیوند انیت است، در آن نیست مگر سروشی که وحی می شود (نجم / 4) ، برهان من بر این سخن، شناساندن خویش به شماست در گذشته و حتی اکنون؛ من رونده راهم و تبلیغ عدل را از او نپذیرفتم مگر به شرط و عهدی که گذشت. اتحاد عبد و رب را به من نسبت ندهید چون او مولی و من بنده ام. آنها رموز و اسرار است و خواطر و افکار به او نمی پیوندد، آنها نیست مگر موهبت های جبار که به بنده گنهکار می رسد، بزرگتر از آن است که جز به ذوق بتوان به او رسید و کسی که، چون من از عشق و شوق به آن از خود بی خبر شود، بدان می رسد.
سالک گفت: وقتی حق با من سالک تا این حضرت قدسیه منتهی شد، مرا از بندهای حریری برهنه کرد و برهنه بر در آن ایستانید که به زاری بر او رغبت ورزم و مرا به آنچه در آنجاست آگاه سازد تا نیاز من اثبات شود و کمرم بشکند.
وقتی دانستم چه می خواهد، صورت سرودن در جان من نقش شد، شادی به حرکت در آمد و پویندگی جان گرفت. در حالی که در آن را می کوفتم، همچون گفتار کسی که از وطن و دوستانش جدا مانده است.
شرح متن مناجات اذن
به نام خداوند بخشنده مهربان
در پیشگاه خداوند منان مقام 14 معصوم به قدری بالا و رفیع بوده که هیچ انسان دیگری حتی پیامبران اولوالعزم هم به این درجه نرسیده اند.
پس اگر کسی در مقامات معنایی و عرفانی سیر صعودی کند و هر چه بالاتر رود، باز دارای نواقص و گناهانی است و نمی تواند و نباید بگوید که من به کمال رسیده ام. زیرا به هر حال انسان محدود به کره زمین بوده و نیازها و شهوات همه روی حرکت کمالی انسان اثر منفی دارد فقط در چهارده معصومین است که این محدودیت نیست و با اذن خداوند آن بزرگواران به این مقام رسیدند، تا حجت بر انسان تمام شود.
از حضرت آدم (علیه السلام) تا حضرت رسول خاتم صلی الله علیه و آله و سلم، پیامبران به تدریج در نردبان تکامل بالا می آیند، زیرا بشر به دلایل متعدد قادر نبوده یک باره نردبان تکامل معنوی را طی کند، چرا که ظرفیت انسان محدود است و نمی تواند همه مطالب را در خود جمع کند و به رشد معنوی و عقلی و شخصیتی برسد.
سالک گفت: چون اجازه..... به وارث اجازه دادند (مثل بزرگواران از پیامبران و اولیاء) مردم را راهنمایی کنند که شامل تمام مردم بوده (استوی) در عین آن که خودشان هم در موقعیت زمینی نباشند و در خطاب از آستان کرسی (که مخصوص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است) نگذرند، یعنی خود را در حد شارع ندانند و فقط به عنوان تذکر دهنده به مردم و مبلغ دین قلمداد شوند. در اینجا باید دید که سالک در مقابل چه کسانی قرار دارد. گاهی مخاطب او مردم عادی هستند. در برخی موارد علما و دانشمندان و در جایی عارفان هستند. در رده های بالاتر پیامبران و اولیاء الهی و چهارده معصوم قرار دارند. پس مخاطب کیست؟ زیرا که مسأله و مأموریت تفاوت خواهد کرد.
سپس ادامه می دهد، گمان نکنید، ارتباط او با خداوند صرفا یک پدیده دنیوی و مادی است. این ارتباط فقط از طریق وحی است و از آن طریق قابل درک است.
ارتباط سالکان و عارفان با خداوند به هر درجه ای برسد. باید بیش از پیش در مقابل خداوند خاضع و با مردم مهربان تر باشند. نکته دیگر آن است که وقتی سالک در مراحل معنوی بالا رفت، خداوند مهربان در جهت ایجاد آرامش برای بنده و دادن استقلال به او کمتر تذکر و هشدار می دهد. مگر آن که بنده راه افراط را پیش گیرد و احتمال انحراف او جدی شود. چنان که در داستان همسر گزینی حضرت سلیمان است که تصمیم داشت صد فرزند پسر داشته باشد، لذا ازدواج های متعدد نمود، اما خداوند تبارک به ایشان تذکر دادند و آن حضرت هم از عمل خود پشیمان شد. پروردگار مهربان به قدری با گذشت است، که حتی رسیدن به مراحل ایمانی افراد را با زور و جبر نمی پسندد. در انجام عبادات و ریاضات هم شرط را توان و تمایل شخص قرار داده است و راضی نیست که بندگان او به خاطر انجام عبادات و فرایض خود را به رنج و سختی بیندازند. (منظور کسانی است که علاوه بر وظایف و اعمال عبادی مقرره قصد انجام عبادات مستحبی دارند) مگر آن که سالک خود علاقه مند باشد برای عبادات به بدن خود فشار آورده و سخت گیری کند. بنابراین وقتی سالک رشد یافت، خداوند او را دوست دارد و محترم می داند، پس اجازه می دهد شخص خود را کنترل کرده و در موقع لزوم خود را اصلاح نماید و در این موارد فوری و به سرعت تذکر نداده و برخورد نمی کند و اجازه می دهد که سالک به مرور ایام پی به اشتباه خود برده و خود را اصلاح نماید.
من رونده راهم و تبلیغ..... وارث از خداوند درخواست می کند، به ایشان اجازه داده شود، عدل و داد را گسترش دهند و مانند پیامبر به امور مردم برسند. وقتی که این مقام (که پایین تر از مقام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده) به ایشان تفویض شد. ایشان اعمالی نیکو هم انجام خواهند داد، اما بدیهی است که قادر نبوده، در حد معصوم قرار گرفته، یا از آن رد شود.
اتحاد عبد و رب..... به مردم خطاب می کند که مبادا مرا با خدا و یا در کنار او تصور کنید. زیرا من بنده خدا هستم، در زمان حضرت امیر (علیه السلام) هم این داستان مصداق داشت. عده ای ایشان را تا مقام خدایی بالا بردند. اما حضرت کوشید، آنها را با پند و نصیحت اصلاح کرده و عقیده نادرست را از ذهن آنان دور کند. وارث در اینجا به مردم عادی نصیحت می کند که من بنده خدا هستم، هر چند رموز و اسراری در نزد من هست که در اختیار افرادی عادی نمی باشد. اما این عنایات هم به دلیل موقعیت او نیست، بلکه خواست خداوند جبار است و گویی در این گزینش هم نوعی جبر هست .
منظور این است که بعضی انسان های خاص مورد عنایت حضرت خداوند هستند. زیرا از سوی او گزینش شده اند. پس این نوعی جبر است. مثلا پیامبران که به خواست خداوند انتخاب می شوند.
پس از آن نویسنده وضع وارث را به عاشقی تشبیه می کند که در راه معشوق از همه چیز حتی مردم جدا شده و دنیا را به کناری نهاده و پشت در محبوب رفته و به تنهایی در را کوبیده است. در این لحظه حالتی فروتنانه می یابد و این تذکری برای همه عارفان واصل است که بدانند، حتی مقام عرفانی هم ممکن است انسان را از حق دور کند. پس از خداوند شکایت می کند و در واقع درد دلی است که چرا او به این وضع افتاده است.
حال این سئوال مطرح می شود که فرد در حین گفتگو به حضرت خداوند چگونه برخورد کرده و چه کلماتی را به کار گیرد که مناسب باشد؟
در هر نوع گفتگوی انسان با حضرت خداوند که به شکل نجوا، درخواست، رازونیاز و.....صورت می گیرد. مهم نیت آدمی در ایجاد رابطه و نزدیکی با خداوند است. اینکه انسان خدا را با ضمیر فرد یا جمع، اول شخص یا سوم شخص خطاب کند. شاید چندان مهم نباشد. زیرا خداوند چنان بر بندگانش مهربان است که معمولا این نوع برخورد را ناپسند نمی داند، چنان که در داستان موسی (علیه السلام) و شبان در مثنوی معنوی آمده است اما اگر فرد مهذبی که خود را تربیت کرده و اهل سیر و سلوک است قصد گفتگو و رازونیاز با حضرت حق را دارد. باید به نحوه گفتگو و سخن گفتن خود توجه کند و چنان سخن نگوید که از آن تعبیر به جسارت و بی ادبی شود. برای چنین افرادی کاربرد جملات و کلمات و نحوه تقاضا و سئوال مهم است و در صورت عدم توجه ممکن است موجب ثبت گناه در پرونده آنها گردد. اما برای افراد لاابالی یا افراد عادی، نحوه سخن گفتن شاید گناه تلقی نشود.
متن شعر مناجات اذن
گفتم:
ای که زاری من برای تو است
تا کی بی پناهی مرا می خواهی و ممانعت می کنی؟
تا کی به تجرد و فروتنی
وصال شما را طلب کنم؟
اندوه و حیرت من
و شتاب و راه جویی من
پیوسته بیدار و گریانم
حتی خوابگاهم به حال من می گرید
آه من شاهد من است
و درخشش ستارگان درخشان نیز
به من گفت: راست گفتی و
کدام کس را می طلبی؟ گفتم: شنیده ام را
غروب، مقصود من است و ظاهر من
راه را برای شروع در هم می پیچد
بیابان ها را قصد می کند
تا به سوی عزیز و شریف تر رود
ای هویداتر از هویدا!
تا کی می گویی و ممانعت می کنی
چشم های مرا به درخشش
جایگاه بلند نپوشان
کسی را که می خواهم به من ببخش
ای دارنده بزرگی و بلندپایگی
حجاب کو؟ پیوسته تو
چون مردمک چشم با من هستی
وقتی چهار دست و پا می خزیدم
امر نهان آشکار گردید
دانایی من به علم تو قائم است
همچنین چشم و گوش من
ای دل! تا کی نفس زدن و آه مرا
می شنوی، بشکاف
قلبم ذوب می شود دود آهم بالا می گیرد
به فزونی علاقه یی که به شما دارم
ای چشم! به نگاهی که از او
نصیب تو می شود، شفاعتم کن
علاقه و خواسته و اشکهایم را
به درب خانه او می ریزم
ای جان! از عشق بمیر
و برای معشوق پاره پاره شو
آرزومند اویم، امید است
که به رسم بلقع مرثیه بگوید
وقتی بر در او ایستادم
از ته دل آه کشیدم و زاری کردم
به گریه و مهرجویی و غصه
و گلوگیر شده جرعه غمش
معشوق گفت: کیست بر در خانه
گفتم: جوانی که مدعی عشق است
گفت: مدعی هستی؟ گواهی بر ادعای خود داری؟
گفتم: عشق و ناتوانی من گواه است
به سرور خود دروغ نمی گویم
گواهی اشکم برای من کافی است
بیداری و عقل از دست دادن و دردمندی
و بیماری من و مصیبت من
و نیز زندگی و توانایی من
مدعی هستم که ذات ذات تو است
سخن سخن تو است
و اراده مثل سخن، پس طلوع کن
ای چشم، امروز بر او گریه نکن
از روی آرزومندی، از بیخ برکن
اگر او ترک می کرد غیر او را
من بر او گریستم، پس بهره مند شو
سالک گفت: وقتی شعر مرا شنید که بازگوکننده چیزی بود که به سینه ام می کوفت و بر حقیقت امر من آگاه شد، درب برایم، بازگردید و حجاب برداشته شد و گفته شد: آنچه به تو می گویم بشنو و ای فرستاده! آنچه بر تو فرود آمد به مردم برسان (مائده / 67)
شرح شعر مناجات اذن
متن شعر واضح و روشن است تنها در بیتی که از رسم بلقع یاد شده باید گفت، بلقع فردی بود که در زمان محی الدین به مرثیه خوانی شهرت داشت و در مراسم عرفانی آن عصر به شکل بی نظیری برنامه اجرا می کرد. در بیت غروب منظور از غروب، اتمام عالم دنیا و سیر به سوی عالم معنا و موت است. منظور از بیابان هم عالم معناست. دریا عالم مادی و جهان است.