فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

مناجات قاب قوسین

متن کتاب :
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و همه خاندان و یاران
سالک گفت: فرشته با نردبانی بلند بر من فرود آمد، با آن به عرش بلند بالا رفتم، وقتی مرا در قاب قوسین فرود آورد گفت: اثری را پس از عین نخواه، آنگاه در میان بال هایش پوشیده شد و با دو دنباله اش کنار کشید.
سالک گفت: چون نگریستم، ندا رسید: سلام گو تا به تو بازگردد، هر چه می خواهی بپرس، به تو بخشنده می شود. سلام کردم چنان که واجب بود و به احترام زانو زدم، سخنی از خود شنیدم، نه در من بود و نه در بیرون از من، می گفت:
آفرین و چه خوب که مرکب های فنا، آن گروه را
به پیشگاه بخشنده مهربان سیر می دهد
زمان را به یاد معشوقشان قطع کردند
و به سریرت های قرآن متخلق شدند
از پیامبر هاشمی نسب و برگزیده ارث بردند
آنان که اشرف اعراب از عدنان بودند
بر براق عشق در حرم آرزو سوار شدند
و به قدس نور و برهان سیر کردند
بر سنگ صفا ایستادند تا شیر هدایت
از منزل قرآن به سویشان روان شد
گوش تن هایشان را کوفتند
تا درهای آن باز شد و برایشان دو چشم پدید آمد
چشمی که دندان هایش به خنده درآمد
وقتی فرزندان خود را در بهشت رضوان دید
در شمالشان چشمی است که اشک آن روان است
وقتی که آنان را در شراره آتش بینند
لاهوت عیسای برگزیده بر آنان پدید آمد
روحی که بی نفس بود و جسم مادی نداشت
زیبایی به یوسف کمال یافت و آنگاه
به مقام ادریس والاشأن راه یافتند
طالب خلافت شدند، وقتی هارون را دیدند
که منزل های او آهنگ ستاره کیوان دارد
به خلافت میل کردند، وقتی که موسای کلیم
بخشنده را به آرزو رسیده دیدند
فرشتگان بزرگ آنان را سجده کردند
بی آن که به وجود خدای دومی اعتقاد داشته باشند
همتشان آنان را تا پیشگاه قرب برد
و به آستان قرب میهمان نوازی وارد شدند
صفات والای آنان کامل شد
و از سدره بالا رفتند
سیر آنان برای ذات بود
و با شهود ذات، بی اکوان، به ایشان خوشامد گفت
به او رسیدند و به عیان دیدند
آنچه از نهان سرالسر مخفی می داشتند
پاک است خدا و نام ها او مقدس است
و از فزونی و کاستی برتر است
شرح متن مناجات قاب قوسین
سالک گفت: افراد به روش های مختلف به سراغ خداوند رفته و او را صدا می کنند. وارث پس از طی درجات قبلی به مرحله جدیدی می رسد و خدا را می خواند. خداوند فرشته ای را مأمور کرده تا وی را به سوی خود بخواند. این به معنای مقام خوب سالک در نزد پروردگار عالم است. از نردبان پائین آمد تمثیل است. یعنی از طرف خدا آمد و گفت باید این راه را طی کنید. قاب قوسین محلی است که باید از آن سیر را شروع کند. فرشته به او می گوید: از آن به بعد نشانه ای از جهان مادی را نخواهد دید، سپس او را در اختیار خود گرفت و به مکانی برد که از طرف خداوند از وارث سئوال و جواب می شود و به او گفته می شود، هر چه از خدا به او رسد به مثابه نوعی بخشش است. یعنی هر چه بخواهی غیر از امور دنیوی به تو داده خواهد شد.
سالک ادای احترام و بندگی می کند، جوابی می شنود به طور دقیق در نمی یابد که این جواب از کدام ناحیه است؟ او فقط می داند، این صدا نه در درون اوست و نه در بیرون او قرار بدارد. این اشاره ای به حالت های سیر و مکاشفه است، هنگامی که فرد خود سیر می کند، یا دیگری را سیر می دهد. در مراحل اولیه هنوز از چشم و گوش و حواس عادی خود غافل نیست، در حالیکه معمولا در سیر مانند خواب چشم ها بسته است، اما انسان مانند حالت رؤیابینی، می داند که در حال دیدن جهانی است که با چشم عادی دیده نمی شود، اما کاملا واقعی است. او می شنود اما از راه گوش نیست، بلکه از راه گوش نفس یا دل است که می شنود، بقیه حواس نیز چنین است. پس نوعی زندگی و یا جهان را تجربه می کند که در حال عادی امکان آن وجود ندارد.
شرح متن شعر
آفرین و چه خوب..... مرکب های فنا، فنا در راه حق است. هنگامی که فنا رخ می دهد، گویی آدمی از مسیرهایی به طور واقعی فناء در حق را می آزماید تا به پیشگاه خداوند مهربان سیر کند.
زمانی را با به یاد..... آن حالتی است که سالک در آن محل زمان را متوقف دیده یا خداوند زمان را متوقف ساخته است. زیرا یکی از محدودیت های انسان ها زمان است که به آدمی فشار وارد می کند. خداوند این تنگی را رفع کرده تا سالک به درک و لذت بیشتر برسد، پس از توقف زمان، انواری که از ناحیه قرآن ساطع می شده سالک را به سوی او سیر می دهد.
از پیامبر هاشمی...... چیزهایی است که خداوند به پیامبر اکرم عطا فرموده و سالک هم از آن بهره می برد. هم چنان که برخی از بزرگان عرب بردند که همان معصومین (سلام الله علیها) برخی یاران ایشان بوده اند.
برای عشق..... سالک در موقعیتی بوده که به عطایای خداوند رسیده و بر آن تسلط یافته است.
در حین بهره برداری از عطایای الهی موفق شده عقل و ذوق خود را سیراب نماید. در این حال به نوعی خلوص و صفا رسیده و که به نوعی مطهر شده و توانسته از جانب قرآن هدایت یابد.
گوش تنهاشان..... در حالت سیر، گوش های عادی بسته می شود، گوش جان یا نفس باز می شود و موفق به شنیدن صداهای جدیدی می شود. پس ادراک وی از مسایل معنوی بالاتر رفت. دو چشم دیگر یافت در واقع چشم لاهوتی باز شد و توانست به کمک آنها ببیند و بشنود و سخن بگوید. سپس سالک دریافت که دست پروردگان او عاقبت بخیر شده و در بهشت جای دارند. یعنی عنایتی به سالک می شود که می تواند جهنم و بهشت را هم رؤیت نماید یا در آن به گردش بپردازد و با دیدن فرزندان و شاگردان خود شکر خدا را بجای آورد. شمال در قرآن به معنای جایی است که جایگاه اعمال و کارهای خوب است. وی با دیدن جاهای خوب به شوق و وجد آمده است و می بیند که انسان ها چگونه عاشقانه به عبادت پرداخته اند. در این مرحله است که از حالات حضرت عیسی به سالک دادند، تا نشانه های بیشتری از خدا را درک کند و این مرتبه بالاتری از مقامات بهشت است.
روحی که بی نفس...... انسان در دنیای مادی محدود به جسم است، اما پس از مرگ ابتدا جسم را از دست می دهد. سپس نفس را و پس از آن تبدیل به روح مجرد می شود. زیرا جسم و نفس هریک در مراحلی به کار حرکت انسان می آید. پس از مدتی از او کنده و جدا می شوند و از بین می روند. روح باقی است و لیاقت عالم باقی را دارد. در مراتب دیگری از سیر در بهشت جمال یوسف را مشاهده می کند که دارای مقامی عالی هستند. پس از آن مقام حضرت ادریس را درک می کند؛ ایشان هم از پیامبرانی است که در موقعیت زمانی و مکانی خود، مقامی والا در رشته و نصیبی از ایشان به سالک شود.
طالب خلافت...... هارون در زمان خودش از نظر حکومت و اقتدار زبانزد بوده و به کارش تسلط داشته است. او حکومت را مانند موم در دست می گرداند، از این اقتدار معنوی به سالک هم عطا شد. ستاره کیوان هاله ای در دور خود دارد هاله ای است که عارفان و سالکان بعد از عبادت و رازونیاز با خدا و تغییر مسیر زندگی به سوی حق، آن را بدست می آورند سالک هم بعد از عبادت و رازونیاز با خدا و تغییر مسیر زندگی به سوی حق هاله را بدست می آورد. یعنی سالک هم در اینجا چون صاحب مقام است، دارای هاله نورانی می شود.
به خلافت میل کردند..... وقتی این معانی روشن شد، چون خداوند بخشنده است. به او گفته شد، اینک هر چه بخواهد به او می بخشند وارث هم مقام خلافت آرزو کرده است. پس آن گاه بود که فرشتگان آدم را در خلافت سجده کردند، نه به دلیل خدابودن او بلکه چون خداوند دستور داده بود و در واقع آنان با سجده به عظمت خالق انسان سجده کردند. پس آن سجده شرک تلقی نمی شود. آیات سجده ای که در قرآن هست، در زمان خلق آدم قرائت شده است. لذا خوب است انسان با دیدن و شنیدن آیتها سجده کند. چنین بود که همت وارث و عنایت حضرت حق او را به عرش اعلی نزدیک کرد و به عنوان یک میهمان مورد عنایت و پذیرش قرار گرفت میهمان نوازی به معنای عطا و بخشش است که در این مقام هر چیز یا هرفرمانی و هر چه که به سالک اعطا می شود، نوعی میهمان نوازی تلقی می شود. در اینجا صفات سالک به صفات خدا نزدیک شد و همه آنها ملکه گردید. سدره درختی بلند در بهشت است که برای استفاده از میوه آن فرد باید دارای مقام بالایی باشد که بتواند از آن درخت استفاده کند.
از آنجا که حرکت سالک برای شناخت حق تعالی بود، پس توانست به مقام شهود ذات که همان مقام فرشتگان است برسد و مستقیم با خداوند تماس برقرار نماید. اکوان جمع کون است. یعنی در مقام بی جایی به او خوشامد گفتند و او را در مقامی که شایسته اش بود ستودند.

نگاه بانان زمین و هستی

متن کتاب :
سالک گفت: ای شکوفه عاشقان! و ای جمال وارثان به من بگو در سر راه خود به سوی ما، چه دیدی و با چه چیز بر ما وارد شدی؟
سالک گفت: وقتی از آب جدا شدم، به آسمان اول عروج داده شدم، آسمان را آراسته به ستارگان دیدم، برخی از آنها برای راهنمایی و بعضی برای راندن شیاطین مقامات خلفا و چراغ ظلمت ها را دیدم. آنها را بیست و هشت و آستان آنها را دوازده یافتم تا عدد چهل کامل شد، به من گفته شد: این ها منزل سالکان و سرچشمه حکمت مخلصان است. آنگاه هفت سکان خلفا را دیدم که در افلاک خدا را تسبیح می گفتند، آنها را بر هفت سپرده در کشتی آکنده حمل کردم (شعراء / 119) به ستاره جدی و فرقدان راهبر نگاه کردم، آنها را پیشوای جهانیان دیدم. آسمان اجسام را گشودم، آدم (علیه السلام) را دیدم، بر راست او یاره های قدم و بر چپ او سیاهان عدم بود، میان گریه جلال و خنده جمال برای دیدن نقص و کمال رفت وآمد می کرد، همه پیامبران را مرده و پراکنده دیدم.
جویای حقیقت شدم، به من گفته شد: باید از طریقت فانی شوی، چون کمال صورت برای معراج و خرد روی نمی دهد مگر اینکه به سدره المنتهی برسد، در آنجا حقیقت جان هاشان پایان می گیرد و مایه آفتاب هایشان کشف می گردد. آن نخستین مقام از مقامات سیصدگانه و فنای همه گروه هاست .
اما حقیقت ذات را، جز حق، کسی مشاهده نمی کند و غایت هر واصلی این است که معنا و حقیقت خود را مشاهده کند، غایت و پایانی نیست در آنچه پایان است و پایانی برای موارد آغاز نیست.
مرا به آسمان نفوس بالا بردند و از عالم محسوس نقل کردم، با مشاهده مسیح در صورت ها روح دمیده شد، گشایشی در آسمان و زمینی که بسته بودند، پدید آمد.
زبان به ستایش و نیایش گشودم، نیکی و بی نیازی به من عطا شد، یوسف (علیه السلام) را در آسمان جمال دل ها دیدم، مرا به موارد غیب ها پیوند داد، او را به شکری والا سپاس گفتم، مرا به جایگاهی بلند برد.
در آسمان چهارم ادریس (علیه السلام) را دیدم، سر از خیال و نیرنگ پاک شد، گفتم: این پایان و مقام کمال و روشنایی است، خلافت از امام را طلب کردم، به نزد هارون (علیه السلام) برشدم، به من گفتند: می دانی کیفر کسی که در مقام احسان طلب خلافت کند چیست؟ این است که همسخن خدای مهربان ریش او را بگیرد.
مرا به آسمان کلام پرکشیدند، موسی (علیه السلام) را دیدم، به من خوش آمد گفت و بر جایگاه دوستی و مدارا نشاند و آگاهم کرد، سپس گفت: من همسخن گوینده قدیم هستم، اگر الواح دیده نمی شد، من سرهای اشباح را نمی کشیدم، تو بنده گرامی و نزد ما بزرگ هستی.
به او گفتم: قصد دوستی دارم. گفت: آن مقام برای کسی است که نقص و خلل را از مردم باز دارد، گفتم:من چنانم. گفت: ای سالک به مرتبه هفتم بر رو که آسمان خلیلت و پایه دوستی بر آن قائم است، صاحب آسمان هفتم را دیدم تکیه کرده و پشت او به بیت المعمور بود، خرمی و شادی مرا فراگرفت، هرروز هفتاد هزار ملک داخل آن بیت می شد تا زنده شود کسی که زنده از دلیل است (انفال / 42) و هلاک شود هرکه هلاک شد.
در آسمان ششم یا در سدره مرا بر پای داشتند، دو رود ظاهر و دو رود باطن بود، دو رود ظاهر، فرات کتاب و نیل سنت و دو رود باطن، توحید و منت بود.
به سدره المنتهی رسیدم و گفتم: این، همان پایان است، رسول توفیق این آیه را بر من خواند: نیست از ما مگر برای او مقامی معلوم (صافات / 164) ، تو از فرود و فراز و از تعلق و پیشواز به مقام محمود و حضور شاهد و مشهود، ناگزیری.
آنگاه از آن سدره بلند ربوده و به کرسی شفعیت فرود آورده شدم و در آنجا آن وصیت درخشان را حفظ کردم.
سپس بال لطایف برایم ساخته شد بر پشت رفرف ها سوار شدم، به سیصد آستان گذشتم، به آنها یکبار هم نگاه نکردم، صدای قلم را از راست در لوح سینه های وارثان شنیدم، وقتی به صدا نزدیک شدم، به من گفته شد: روی به مقنعه بپوشان.
سالک گفت: زمانی که حق اعتقادی این لفظ را از من سالک شنید، مرا پوشاند و در جامه بندگی پیچید و به من گفت: ای بنده من! سخن را محدود مکن، من کلام می آموزانم و کلام از من است، کلام مرا غیر من مدان، زمین و آسمان من گنجایی مرا ندارد.
توضیح متن
انسان در مراحل سیر و سلوک می تواند ابتدا روح خود را صاف و نورانی کرده، سپس آن را بزرگ تر نماید به طوری که در هنگام سیر بتواند در عین زندگی در جهان در دو عالم حرکت کند و به این طریق می تواند، بسیاری از اطلاعات را به دست آورده و دریافت نماید. در نتیجه گاه ممکن است که سالک از خود هم سئوال کند و پاسخ بگیرد. پاسخ او از خودی است که در رابطه با پروردگار است. یکی از صفات پروردگار مکر است و آن زمانی برای سالک پیش می آید که مدتی از خود سئوال کند و پاسخ درست دریافت کند. بعد به خود مغرور شود و خودخواهی او سبب تکبر بر بندگان شود. آنگاه ممکن است خداوند برای تأدیب سالک مکر کند و برخی پاسخ ها و اطلاعات را به گونه دیگری طرح نماید. معنای مکر الهی با مکر مرسوم بندگان تفاوت دارد، انسان وقتی به چیزی عادت می کند، گاه خدا او را امتحان می کند، بینند که در شرایط متضاد دیگر هم او بنده خوبی باقی خواهد ماند یا آن که ناسپاس می شود.
وقتی از آب جدا شدم..... آب مظهر پاکی است سالک طهارت کرده در پاکی مادی و معنوی فرو رفته است. سپس توانسته وارد آسمان اول شود. در اینجا باید توجه داشت که آب با دریا تفاوت دارد. بعد از پاک شدن، به آسمان پرستاره می رسد. در آنجا متوجه می شود که برخی ستارگان وظیفه راهنمایی انسان ها و برخی برای راندن شیاطین هستند. سپس با بزرگان دین روبرو می شود.
راهنمای اول و همان وارث در موقعیت 28 (در میان بیست نفر در فلک هشتم) بوده و سپس 12 امام (علیه السلام) را دیده بعد چهل تن بزرگان ابدی در جهان را می بیند که در آن زمان همه در یک جا جمع شده و به فرمان خدا در اداره امور جهان همکاری و همراهی دارند. سپس به حضور هفت نفر می رسد که آنها راهنمای زمین و نگهدارنده آن هستند. وجود آنان چون ناخدای کشتی است. آنان راهنمای اولیه و اصلی انسان ها هستند که ابتدا در دوره حیات در زمین چنین بوده اند و پس از رفتن به عالم باقی هم رهبری معنوی دارند. پس از آن تعداد مشخصی از اولیاء الهی هستند که به عدد نامی از حق همواره در زمین حضور دارند. غیر از آنها هفت تن هم با مردم زمین ارتباط داشته و بر آن مسلط بوده و با انرژی خود آنها را هدایت و راهنمایی می کنند.
به ستاره جدی..... افلاک را توضیح می دهد. ستاره جدی موقعیتی نسبت به زمین دارد و از آنجا هم با جهان دیگر مرتبط است. سالک به آنجا رفته و سیری که در ارتباط با آفرینش این ستاره داشته، در مسیر این ستاره بزرگانی را دیده که سرور مردم بوده اند. در عین آن که در زمین هم بوده اند سپس در مسیر خود به آدم (علیه السلام) می رسد و می خواهد ببیند که آدم در کجا به وجود آمده است؟ سپس درمی یابد که آدمی دو راه کلی در پیش رو دارد. چپ یا راست، مثبت یا منفی. به عبارت دیگر یا فریب این دنیا را خورده، یا به سوی خدا می رود. گاهی ممکن است افرادی نوسان داشته که در هر لحظه به سویی گرایش یابند، گاه ممکن است با دوام تر برخورد کرده هر از گاهی به سوی انحراف روند افراد در این زمینه به روش های مختلفی رفتار می کنند و این رفتار تعیین کننده سرنوشت آنان است.
همه پیامبران را..... محی الدین در اینجا آفرینش پیامبران را توضیح می دهد که آنها در روی زمین آفریده شده اند در کره خاکی زیست کرده و مأموریت خود را به انجام رسانده اند، از آنجا که توانایی آنها در زمین به دلیل محدودیت جسمی کم بوده است. لذا آنها را به مرده تشبیه می کند. کلمه پراکنده به معنای آن است که آن بزرگواران در ادوار مختلف زمانی زندگی کرده و هیچ گاه با هم نبوده و همیشه تنها بوده اند و شاید هم در بین مردم خود تنها بوده و به دلیل عشق به خدا با عاشقان ماده امکان ارتباط زیادی نداشته اند.
جویای حقیقت شدم..... منظور از آفرینش انسان این است که فقط در جستجوی راهی برای حرکت و سیر خود باشد. زیرا در معنای کلی تنها یافتن راه چندان اهمیتی ندارد، مهم آن است که هدف مشخص شود و نهایت شناسایی گردد، در آن صورت یافتن راه چندان مشکل نخواهد بود و خطر گمراهی کمتر می شود. اگر قرار است هدف انسان خداوند متعال باشد، باید انسان خود را از قید و بندهای دنیا و ظواهر آن خلاص کند زیبایی کار عارف در دنیا آن است که به ظواهر توجه کند، اما به آنها وابسته نشود تا بتواند نفس را مهار کند. با مهار نفس می تواند توان کافی برای حرکت مستقیم را بیابد و هر چند در این راه هم، یک باره نمی توان به هدف رسید، باید به ترتیب مراتب و مراحلی را طی کند تا رستگار شود. مهم ترین مسأله آن است که سالک ابتدا حقیقت وجودی خود را کشف کند و به ادراک و شناخت مناسب از آفریدگار خود برسد. محی الدین مراتب و مراحل سیر را سیصد پله می داند. تا در نهایت به فنا برسد. هر چند رسیدن به فنا هم ضرورتا مستلزم شناخت ذات حق تعالی نیست، مگر آن که تلاش او جدی بوده و از همه چیز دست بشوید و اراده حق هم به آن تعلق گرفته باشد. اما بدیهی است که این کار انتها و پایانی ندارد. انسان هر چه پیشرفت کرده و به جلو برود باز کمبود دارد، خدا را ابتدا و انتهایی نیست و همیشه برای انسان ناشناخته خواهد ماند.
مرا به آسمان نفوس..... منظور از آسمان نفوس، این دنیاست. ایشان به مقامی می رسد که می تواند، از این سو، آن دنیا را هم ببیند، خداوند انواری به ایشان می تاباند، تا آن که فتوحاتی برای او صورت می گیرد. پس از آن سالک زبان به ستایش پروردگار می گشاید تا به او نیکی و غنای نفس عطا می شود. سپس راه یوسف (علیه السلام) را درک می کند و به این ترتیب بیشتر در عالم معنا وارد می شود آن گاه حضرت ادریس (علیه السلام) را درک می کند تا آن که به روش های آن بزرگواران آشنا شده و در هر مرحله ابهامات بیشتری رفع می شود. در این مرحله است که سالک مقام خلافت و جانشینی امام (علیه السلام) را طلب می کند. به او گفته می شود که خلافت رسیدن به قدرت است آیا او می داند رسیدن به خلافت چه نتیجه ای دارد؟ او متعهد شده بود برای رسیدن به خدا از مقام و دنیا دست بردارد، سالک وقتی دنبال اقتدار باشد، باز روی خود را به سوی دنیا برگردانده است. به این وسیله او را می ترسانند و می گویند که شایسته است که او از موسی (علیه السلام) سئوال کند سالک به نزد آن بزرگوار می رود، حضرت موسی پس از خوشامدگویی، به او می گوید: که من زمان های قبل را هم تجربه کرده ام. به او گفتم.
قصد دوستی..... منظور این که سالک وقتی مردم را دید، باید با دید منفی به آنها ننگرد به همه خوش بین بوده و حتی اگر با فرد خلافکاری روبرو شد به او بگوید که به شما اطمینان دارم، فردی که به این مقام می رسد باید به مردم با دیده تردید و شک ننگرد، خوش بینی تمام داشته باشد. امکان دارد چنین روشی گاه گاه موجب ضرر و زیان هم باشد اما در کل سودمند است، لذا هر چه انسان عارف تر باشد، کمتر زیان خواهد دید.
سپس به ویژگی آسمان هفتم نگاه می کند در این آسمان باید دوستی و صفات پروردگار را درک کند.
صاحب آسمان هفتم..... منظور صفات است، سالک آن حالات را درک کرده و به فرشته ای که وی را به این مقام رسانید، دلگرم و امیدوار بوده است. سالک با چشم لاهوتی موقعیت آسمان هفتم را درک می کند و می بیند که فرشته هایی هستند که به آنجا وارد شده و انرژی می گیرند. آنجا مرتبه ای است که معمولا افراد در زمان حیات نمی توانند به آن برسند مگر آن که فردی به شکل کامل به مرحله فنا رسیده و چیزی بدست آورد.
در حالی که در آسمان قبل، یعنی آسمان ششم، سالک دارای دو جنبه است. هم در جهان مادی است و هم توان ورود به عالم معنا را دارد. یعنی عملا او در هیچ کدام نیست و در هر دو هم هست. شایان ذکر است انسان تا وقتی دنیایی است یک جسم و یک روح دارد ولی وقتی قادر به سیر می شود روح او چنان گسترده می شود که گویی دارای دو جسم و روح می شود. جسم در مراحل بالاتری امکان سیر و نقل مکان توسط روح را دارد. سپس به سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اشاره می کند که در ظاهر کتاب و سنت را آورده اما در باطن به توحید و سپاسگذاری از خدا می رسد. وقتی سالک به سدره المنتهی می رسد که انتهایی ترین درجه انسان زنده در آسمان ششم است، در اینجا پیامی از خدا دریافت می شود، اگر فردی به این مرحله رسید و صفات در او ملکه نبود، از بندگان محسوب نخواهد شد. در آسمان ششم، انسان حتما باید خود را در آن مسیر وارد کند اگر جسم این دنیائی و آن دنیایی نتواند خود را با آن موقعیت تطبیق دهد، این کار نوعی بی احترامی به حضرت حق است. پس سالک باید برای تحقق این شرط اهتمام بیش از حد خود داشته باشد.
تو از فرود..... منظور شرایطی است که بر این مرحله حاکم است. یکی از این شرایط شاهدبودن است. به عبارتی واردین به آسمان ششم از پستی به بلندی، از نیستی به هستی می رسند تا به مقام شاهد دست یابند، که در قرآن کریم هم به آن اشاره شده است. منظور، شاهد آخرت بودن است که در کنار پیامبران و اولیاءالهی بر امور بندگان شهادت می دهد این کلمه به معنای شهید شدن در جنگ نیست.
آنگاه از آن سدره..... در مرحله بعد از مقام سدره جدا شده و به کرسی شفعیت می رسد. منظور حالتی است که انسان عارف یک فرشته با خود دارد که مخصوص اوست. البته این فرشته، غیر از آن دو فرشته است که هر کس با خود دارد، تا به حساب اعمال او رسیدگی کنند و بنویسند منظور از فرشته واحد، فرشته ای است که پس از طی مراتب و کسب درجه به سالک نزدیک می شود و در کنار او می ماند. چون فرشته ها در بارگاه ملکوتی و کبریایی هستند و هر کدام ویژگی ها و صفاتی برتر از انسان ها دارند، در نتیجه اگر آنها به انسانی نزدیک شدن و با او همراهی کنند، این همراهی در نهایت موجب رشد و تعالی هر دو آنها خواهد شد. سالک به این فرشته می رسد و پیام پروردگار را دریافت می دارد، که صفات الهی را در خود ملکه کند. بر اثر لطایف آن صفات الهی است، که سالک مجددا توان سیر یافته و به سرعت از پله های سیصدگانه عبور می کند. بدون آن که به مشکلی برخورد کند (نگاه کرده) .
منظور از صدای قلم آن است که فرشتگان او را راهنمایی می کردند. تا در راه راست وارد شود، یعنی به سوی خدا برود. وقتی دستورات گرفته شد. به سالک فرمان رسید که صورت نفسانی و جسمی خود را فراموش کند (روی از مقنعه) او هم چنین کرد، تا خدا او را در پناه خود گرفت و فرمود: که به این دنیا اکتفا نکن و قدرت خود را برای حکومت در آن به کار نبر، حتی ذکر را، زیرا ممکن است سالک ذکر بگوید تا دنیا را به دست آورد، پس باید دقت کرد، حرف ها و گفته ها برای تصاحب دنیا نباشد، ذکر باید برای خدا باشد، زیرا اوست که فرمان و آموزش ذکر می دهد. کلام هم باید برای او باشد که تمام هستی گنجایش او را ندارد.

مناجات ادوانی

متن کتاب :
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود خدا بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان او و یاران
سالک گفت: آنگاه بال فنا را برایم بوجود آورد و من به آستان ادوانی پرواز کردم وقتی به آستانه آن فرود آمدم و بر دیوارهای اسماء آن افتادم چنین سرودم:
از آنکه پیوسته می خواند
به آنکه جاودانه پاسخ می دهد
چشم هایم را بیدار گذاشتی و جدائی مرا به درازا کشاندی
وجد و نجابت را برایم به ارث نهادی
در عشق مرا تنها
و خسته و سرگردان گذاشتی
حق تعالی مرا گفت: آن اراده من است، تسلیم شو و اگر مقدرات من بر تو ادامه یافت، کار خود به من واگذار و تسلیم طلب کن.
ای سالک! می خواهم تو را از حضرت اوادنی باخبر و به آن مخصوصت سازم، آیا بر حقایق اشارات در آیات جواهر قرآن و مرواریدهای درخشان سوره سوره آن اطلاع یافتی؟ تا کمال صورت شایسته تو شود؛ تو را با زبان ترجمان، به واضحات و درخشندگی قرآن فرامی خوانم، چنانکه امام ابوحامد غزالی را در جواهر و مرواریدهای قرآنی فراخواندم، من آن را در زمان او پیشتاز میدان کردم و سر خورشید و ماه آن را بارز ساختم، بر آن منوال، در آن زمان اثری فراهم نیامده بود و تافته یی بافته نشده بود، تا زمان شادی بخش و دوره پایداری تو فرا رسید، ظریف تر از بافته او، برای تو بافتیم و تو را از غزل وجود و جد و هزل بافته او بالا بردیم؛ تو آن را به گونه استنباطی یافتی و جامه زیبای پاکدامنی و صفای رنگارنگ بر آن پوشاندی، مرواریدی بکر و دوشیزه یی بود که کس را یاری مس و لمس آن نبود، وجود فرق میان غزالی و تو (سالک) ، روشن و راه نظم و اتحاد شما آشکار است و آن فرق این است که ما در و جواهر را برای تو در یک رشته کشیدیم، و این نظم را برای او (غزالی) در آستانه فرقی دور از هم (نه جمع) بارز ساختیم و از این رو می بینی که واقف بر آن، ممکن است سری را که در آن نهادیم درنیابد و در مناجات تو سر نسبت ها و بلندی منصب سبب های آن پدیدار است. پس آنچه خدای مهربان، به زبان ترجمان از اسرار قرآن و گوهرهای فرقان و مرواریدهای سلوک و جواهر ملوک و سینه ریزها و گوهرهای صدف بحر و رمزهای کبریت احمر و درخشان ترین یاقوت ها، بر تو القا می کند، بشنو.
ای سالک! به درک دشواری های اسرار، گوش فراده و در درک بصیرت به دریافت مشرق نورها بکوش، از کلیت زمان بی پایان، به کلیت زمان بی آغاز فنا شو؛ ما سرچشمه اسرار را برای تو خلاصه و گزیده کردیم. هر کس ، جز تو، آن سرچشمه ها را طلب کند، محروم است، همه را در گوشه یی گرد آوردیم و بی مشقت به تو بخشیدیم. در دریای حضرت الهی فرو شو، قالب های گلی را رها کن؛ پوست با مغز، همچون جسم با قلب است، میان جایگاه اسرار و غیب ها و وزیدن گاه باد صبا و جنوب فرق بسیار است، از گزینش در معانی این اسرار، گزیری نیست، قصد تو طولانی بودن است یا اختصار؟ اینجا حضرت اوادنی است. در آن جز سر دقیق و معنی لطیف نیست. از آنجا برای مناجات امام ابوحامد، مرواریدها و فواید فرستاده شد.
به او گفتم: جوینده وقتی ارزش اشاره را فهمید، در عبارت، ایجاز و اختصار را پسندید، اگر از اهل تحصیل باشد، به تفصیل دست می یابد؛ پس معانی بسیار را در لفظ اندک از من بخواه و آنرا همچون طلای ناب خالص کن.
سالک گفت: حق تعالی به من گفت: آری، سخن را خاص و تو را از مقصد آگاه و مطلب را خلاصه می کنم و ما بر تو ترجمانی که اسرار کتاب را بر تو روشن سازد و پوست را از مغز جدا کند، می گماریم خدا با آدمی سخن نمی گوید مگر به وحی یا از پشت حجاب (شوری / 51) ، و به ترجمان امر کردیم که آنها را از تو بپرسد، در میان کشت و درو و سبیل و جهاد و تجلی و تحلی و بدایت و غایت و ارتقاء و لقاء و کشتن و چیدن و حرف و معنی و بازرگانی و سود و خوبی و رستگاری و کوفتن و گشودن و رفتن و رسیدن و مجمل و مفصل و زمین و آسمان و الفاظ و اشارات و امثال و این گونه اشارات حقیقی و رمزهای رسمی را مرتب کند تا رشته نظم و سلطنت پیوند گیرد.
سالک گفت: به حق گفتم: ای مولای من! چشم بنده نسبت به تو تیزبین است (..فبصرک الیوم حدید، ق / 22) ، اگر تو بنده را به حکمت و فضل گفتگو یاری کنی، به پاسخگویی درست توفیق می یابد.
به من گفت: ما تو را ولایت ندادیم مگر اینکه تأییدت کردیم، آنگاه به ترجمان خود گفت: نخستین چیزی که سر وحی و عصاره آن را می گشاید و درهای اسرار را برای سالک باز می کند فاتحه الکتاب است.
سالک گفت: من و ترجمان در مجلس به محاضره در آمدیم و فرش گفتگو گستردیم، ترجمان، دست از کار خود شست و گفت: از گوهرهای اسرار قرآن و سینه ریزهای آن پاسخ بگو.
شرح متن مناجات اوادنی
سالک گفت: سالک در موقعیتی قرار می گیرد که به فنای در راه خدا می رسد، این موقعیت یا محل اوادنی است که وقتی سالک به آن رسید، درمی یابد که حق تعالی همیشه انسان را به سوی خود می خواند و آدمی هم جاودانه به او پاسخ داده است. هر چند که به مدتی طولانی با چشم های باز جسمی و در هجرانی طولانی قادر به درک این حالت به طور کامل نبوده است. اما همواره حس کرده که شوق فراوانی برای رسیدن به او دارد و در این نیاز و شوق احساس تنهایی کرده و خود را سرگردان و خسته در جهان یافته است، اما همان شوق و نیاز او را به نجابت واداشته است.
از سوی خداوند به سالک ندا می رسد: که در مقابل اراده من باید تابع و تسلیم محض باشی، آیا می خواهی از حقایق این مرتبه (اوادنی) باخبر شوی؟ آیا کتاب قرآن را با دقت مطالعه کرده ای؟ و در خود ملکه نموده ای؟ تا به تو، بلاغت و شیوایی کلام اعطا شود؟ و بتوانی درک عظیمی از این کتاب آسمانی داشته باشی؟ چنان که امام ابوحامد غزالی را با جواهرات قرآن آشنا کردم و اسرار ماه و خورشید و چگونگی بوجود آمدن آنها را به او آموختم و او را پیشتاز زمانه خود کردم، امام ابوحامد با توجه به اینکه شفافیت دید به دنیای مادی و معنایی یافتند، در هنگام رازونیاز دنیای مادی را نمی دید و به سیر می افتاد و در خلوت خود به عالم معنا می رفت و ارتباط برقرار می کرد و انرژی می گرفت که بیشتر برای عالم معنوی و شب زنده داری و درک معانی اصلی قرآن به کار می برد. هر کلامی از قرآن را با سیری که می کرد مثل جنگی بود که هر کدام خواص ویژه ای داشته است و غزالی آنها را می شناخته است. ایشان برخی از این معانی را برای درمان بیماری ها بکار می برده است. مثلا جوانی کمرش شکسته بود، او را درمان کرد، جوان کوری را شفا داد. اما زیاد این کار را انجام نمی دادند تا کمتر به مسایل دنیا نزدیک شود. البته محی الدین اطلاع چندانی از وضع ابوحامد نداشته است.
حال به تو چیزهایی لطیف تر و ظریف تر از آنچه به غزالی داده شد، می دهیم. آنچه تو میگیری اصیل تر از دریافت غزالی است زیرا عنایات به غزالی جزئی و فرعی بوده است و تو می توانی آن را به صورتی نیکوتر و بهتر عرضه داری، اگر به غزالی چند جواهر داده شد، اما به تو جواهراتی دادیم که منظم و مرتب بود و می توانست در یک رشته جمع شود و نظم عمیق و لطیف آن سبب روشن شدن اسرار در مراتب و سلسله مراتب علل و عوامل هستی باشد. پس با دقت بر آنچه که از این علوم گرانقدر به تو القاء می شود توجه کن.
ای سالک به درک دشواری های..... پس به این اسرار پیچیده و دشوار توجه کن و از طریق شهود و بصیرت درونی از محل تابش اسرار و انوار الهی آگاه شو، که آنها را برای تو خلاصه کردیم، تو فارغ از زمان ابدی و ازلی در این معانی غوطه ور شو.
و این فنا را در جهان و دنیا و نیز در عقبی و در هر موقعیتی بپذیر. این اسرار مخصوص اولیاءالهی است. تو به سوی خداوند بیا و در دریای آن غوطه ور شو. چیزهایی را که در این جهان (قالب های گلی) آدمی را آزرده ساخته و محدود می کند رها کن. میان جسم و روح تفاوت بگذار. بدان هر کدام از آنها توان و ظرفیتی خاص دارند. از این رو هریک از آنها، از طریق خاص تغذیه خواهند شد. منبع یکی در جهان، دیگری در عالم معناست. آیا می خواهی اسرار را به تفصیل کسب کنی، یا آن که به اختصار می طلبی؟ سالک در اینجا می داند که دو روش برای دریافت اسرار وجود دارد، روش طولانی که فرد باید به تدریج با ملکه کردن اسماء و صفات حق و در طول ایام به آن علوم دست یابد، دوم آن که با کمترین زمان و توضیحی مختصر علم به او عنایت شود. لذا او روش اختصار را می پسندد و می گوید معنای بسیار را در لفظ کم می خواهد، در اینجا ظاهرا معلوم می شود که محی الدین به تنهایی در ارتباط با خداوند نبوده، بلکه فرد دیگری به شکل رابطه میان ایشان و خداوند بوده است که احتمالا امکان سیر و مکاشفه را ایجاد کرده است.
سالک گفت: حق تعالی به من گفت..... خداوند راهنمایی برای او قرار می دهد تا به او آموزش دهد و مسائل گوناگون را در هر زمینه های مادی و معنوی طرح نماید، تا محی الدین آنها را منظم و مرتب نماید.
سالک گفت: به حق..... منظور این است در اینجا سالک بیان کرده که درک من از خداوند زیاد است و می توانم در این زمینه موفق باشم. پاسخ می شنود که وقتی به کسی ولایت داده شد، به معنای آن است که او مورد تأیید حق بوده است، سپس به آن رابط فرمانی می رسد که اسرار فاتحه الکتاب را به او بگویند. زیرا این سوره اولین کلیدی است که قفل وحی و عصاره اسرار آن را می گشاید. سپس سالک در خدمت آن بزرگوار و معصوم می نشیند و آموزش می بیند.