فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

رفرف های بلند

متن کتاب :
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان و یاران
سالک گفت: آنگاه مرا به نشأه دیگر درآورد و این آیه را خواند: سپس فرستادگان خود را پیاپی فرستادیم (مؤمنون / 34) ، بال و پر لطایف را مرتب و همسان کردم، بر پشت پرندگان آسمانی سوار شدم و در فضای معارف به پرواز در آمدم، آن ها صد رفرف بود که به ملأاعلی و اشرف فراخوانده شده بودند:
از علم غیب شگفتی ها را به چشم دیدم
از یادآوری، در رأی کسی که آن ها را نگاه دارد، محفوظ است
نوای خوانندگان بر درخت سبز و پربرگ
شاد می کنند بلبلان غم را، هنگامی که غمگین باشند
تابندگان پرسنده از ذات های خود
در فرصتی بلورین بر ما نور می ریختند
از کوبیدن دست نار پستان ها بر تارها
دندان های زیبا و پاکشان از نهانگاه خود هویدا می شد
و از دمندگان جادو در شب تاریک
امید است که فردا روزگار به ایشان شکوهی بیابد
گروه های والایی دیدم که برقع داشتند
اگر اندوهگین بودند، آسمان بر زمین می نالید
سالک مسافری که بر راه مشخص و روشن
به سفری آسمانی می رود و در غیب والا نبوده است
هر که به سر حقیقت رسد خاموش می شود
اگر مسکین سخن گوید، مردم حمل بر ضعف می کنند
و کسی که در بیت المقدس به حال قیام کند
نه، نفس او تشنه می شود و نه سرش سیراب می گردد
و کسی که میان خلق در جای خود ایستاده است
ولی مرتبه او در غیب، مرتبه یی نمونه است
و کسی که میان راه پیدا و ظاهر باشد
دارای مکنت، برتر از هر برتری باشد
و شطح گویی که به حقیقت توجه نکند
ادعای او، وی را تا مرتبه هبا گوهر تاریکی پایین می آورد
تا بندگانی که در دلها می تابند
راه به معنی می نمایند، هرکه بپیوندد می بیند
عاشقی که سر عزیمت دلش را ربوده بود
و شوق از پای درآورنده، گرفتاری عشق او را نابود کرده بود
دارنده انفاسی که او را بر آتش آرزومندی ها
مسلط می بینم که قلبش بر آن کباب می شد
و پوشاننده سری که ضد آن بر وی آشکار شد
برای جویندگان، دیدنی های بقا ظاهر می شود
فاضلی که فضل شایسته وجود اوست
ولی در کف بخشنده او امیدی نیست
آقایی که ادیب روزگارش را تسلیم می کند
و با هرکه او را ببیند، به روش او با وی مقابله می کند
و کاردانی که ریاضت کشیده، برآمده است
به دندان نمودن، و نفرین فرامی خواند
و آراسته به صفاتی که
به اجساد روندگان راه بلا و مرگ، آواز می خواند
جلوه گری که طالب انس به کسی باشد که
به جسم خاکی او تن پوش و ردا بپوشاند
بیدار به جان کندنی که گویی
کور و ناتوان بر زمین افتاده است
راز تجلی در قلب او برپای است
به بیگانه، و دورافتاده درمان نمی شود
ببینده حقی که به حق برپای است
او را همتی است که فزونی ها و اندوخته ها را نابود می کند
کاشفی که در حقیقت تام و کامل است
و اگر خضر (علیه السلام) نبود قضا منصرف نمی شد
سرگردان و حیرت زده ای که درخشندگی ها و ظواهر او را به حیرت افکنده
به او می گویی: هرکه امروز پیش رفت، رستگار شد
نوشنده یی که تا قیامت سیراب نمی شود
و چشنده یی که لذت نوشیدن را نمی داند
غربتی که مکر در آن نهان است
و آتشی که در دل امعاء و احشا پنهان است
صاحب و جدی که از متواجد برپای است
وجد، وجود و خبر آن را برایش پدید می آورد
و بر آب رونده یی که اشاره به
عارفی دارد که برتر از گفتار و خرد است
آنکه روزی بال یقین خود را می گسترد
و بی هوی و هوس در هوا سیر و پرواز می کند
گشوده کفی که کف او بخیل است
و اگر وجود قبض و خودداری نبود، بخشش ستوده نمی شد
دارنده انسی که پیوسته شکوهمند است
و صاحب محوی که از نسیم لاغر و ضعیف گردید
دارنده اثباتی که جلال او بزرگ است
تاجی از دو پیکره و پای موزه یی از سهی دارد
سالک گفت: پیوسته با این پروازها پیش می روم، در تازگی های این زیبایی ها و لطایف می نگرم تا به آخر رسم و باطن آن را از ظاهرش بشناسم. پرسیدند که به کجا؟ گفتم به قاب قوسین ، جایی که چگونگی و کجایی در آن نیست و اسرار بر دارندگان چشم، واضح می شود
شرح متن رفرف های بلند
رفرف، یک موقعیت یا حالت معنوی است. در قرآن کریم هم از رفرف یاد شده است: متکئین علی رفرف حضر و عبقری حسان (رحمان - 76) در طبقات بالای بهشت، افراد بزرگواری که صاحب مقامات معنوی در جهان بوده اند، در محل های ویژه ای استقرار می یابند که به لحاظ موقعیت نسبت به دیگران برتری دارد و شاید هریک از آنها مظهر یکی از اسماء الهی است. بزرگترین و برترین این رفرف ها متعلق به پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است.
در اینجا سالک وارد مرحله ای دیگر شده است که مخصوص فرستادگان و رسولان و اولیاء الهی بوده است. در فضای معارف آن سیر می کند و در آنجا شاهد صد رفرف بهشتی است که در واقع نشانی از نام ها خداوند کریم است. منظور از پرندگان آسمانی هم ملکه شدن اسماء است.
توضیح اشعار
در عالم غیب سالک موفق به دیدار چیزهایی می شود که برای بهره برداری اهل دل به برخی از آنها می توان اشاره کرد.
نوای خوانندگان..... منظور نوای قرآن و کلام بزرگان است. آنان که به پایه، مقامی بزرگ در عالم معنا رسیده اند، هنگامی که در حال قبض هستند، با شنیدن این اصوات، احساس بسط و شادی می کنند. آنان از جمله کسانی اند که مدام در باب آفرینش وجود دنیا و چگونگی انجام وظایف خود کنجکاوی به خرج داده؛ خدا را شناخته به او ایمان کامل داشته اند، اما در عین حال در جهت شناخت بیشتر خداوند می کوشیدند، چنین تلاشی مرضی پروردگار بوده است.
نارپستان به معنای شور و شوق است، این افراد با شور و شوق بی پایان سئوال کرده و بدنبال کسب علم و آگاهی بیشتر بوده اند. تارها رشته های ارتباط نور مانند، میان انسان و خداست که در همه انسان ها وجود ندارد. برخی افراد که مستقیم به خدا وصل می شوند، چنان چه تلاش کنند این ریسمان ها را تقویت نمایند و به مقام محسن می رسند. پس معنای شعر این است که سالک به حضور این افراد رسیده و آنان در فرصت مناسب به او پاسخ می دادند، افرادی که با شور و شوق بسیار به ریسمان الهی چنگ زده و سپس یافته های خود را توضیح می دادند. انار میوه بهشتی است که در اختیار آن بزرگواران است.
و از دمندگان جادو..... سالک در باب آن افراد بهشتی توضیح بیشتر می دهد که آنان در شب تاریک برخاسته به ذکر و دعا و نماز شب می پردازند و انشاءالله که خداوند برای آنان پاداش بزرگی در نظر می گیرد.
انسان های والایی دیدم..... منظور افرادی است که در عین بزرگواری و تصاحب مقامات معنوی در میان مردم پنهان بوده و چهره واقعی خود را پوشانده اند تا علاوه بر خدمت به مردم، در میان آنها باشند. مقام آنان چنان والاست که اگر زمانی ناراحت شوند، آسمان بر زمین خشم خواهد گرفت. سالک در طی طریق خود به همه این موارد رسیده و درمی یابد که تاکنون چیزی نمی دانسته و همه دانش او در مقابل ندانسته ها، بسیار محدود و غیر قابل توجه است. پس از آن درمی یابد که نباید از آن دانش برای مردم سخن گوید، زیرا درک آن برای افراد عادی بسیار سخت است و ای بسا به جای آن که آنان را به راه راست هدایت کند، موجب انحراف و گناه بیشتر آنان گردد. پس سالک در این مرحله خاموش می شود و چنان به این رویه عادت می کند که مردم تصور می کند او چیزی برای بیان ندارد و اگر گاهی هم سخنی گفت، آنان گفته های وی را به عنوان سخنی ارزشمند و مهم تلقی نمی کنند. در مقابل سالک که در مقام شناخت قرار گرفته، آرام می شود و خود را از اشتغالات نفسانی دور می کند، زیرا می داند که در این مرحله چنان چه سخن بیش از حد گوید، یا بخواهد خود را به مردم معرفی نماید، دچار خسران و مشکل خواهد شد. سالک باید با رضا و رغبت چنین کاری را انجام دهد و باید باور کند، در پیشگاه خداوند منان، اگر فردی معمولی در مقام خدمت به بندگان قرار گیرد و از جایگاه خود راضی باشد بیشتر از عارفی که ناراضی است و مردم را ترک کرده، مقرب بوده و مقام والاتری خواهد داشت.
پس سالکی که هنوز زنده است و در صراط حمید گام برداشته و در مقام رضاست و به این کار هم ادامه می دهد و نمی خواهد که خداوند هر چه زودتر او را از دنیا ببرد، در پیشگاه خداوند شایسته تلقی می شود.
شطح گویی که به..... شطح سخنانی است که عارف در مقام وجد و بی خودی، در وصف حال و شدت وجد خود می گوید و شنیدن آن برای مردم عادی، ناخوشایند بوده و موجب سوءظن و تهمت و بدبینی می شود. لذا عارف باید در حین سخن گفتن به ویژه در حالت های بی خودی دقت زیادی داشته باشد، والا در بین مردم شهرت بدی یافته و به هبا می رسد. منظور از هبا، که در قرآن هم آمده است. در اصطلاح ماده ای است که از او صورت های مختلف اجسام در عالم شکل گرفته است. در اینجا هباء به معنی آن است که عارف کم توجه، از مقام عالی به دانی و از بالا به پائین سقوط خواهد کرد.
تابندگانی که بر...... منظور افرادی هستند که خداوند بر دلهای آنان نور می تاباند و آنان قادر به درک و حفظ آنها بوده و به اهمیت آن واقفند. آنان قادرند به راز حقیقت اصلی پی برده و به آن بپیوندند. این شناخت از خداوند، موجب شور و شوق است و بر اثر شور و اشتیاق، محبت و عشق پدیدار می گردد. این عشق سبب می شود که عاشق جز دیدار یار و تلاش برای رسیدن به او چیزی نخواهد و زندگی خود را به تمامی در پای آن بگذارد. هم چون مثالی که از پروانه و شمع گفته می شود، عاشق در آتش محبت و نیاز به او می سوزد و هنگامی که نشانی از او می یابد، آن را فاش نمی کند، تا اسرار بیشتری به او بدهند تا جایی که در انتها همه چیز برای او روشن شود. اما چنان چه اشاره شد شرط اصلی شکر و رضایت است. هستند افرادی که شایستگی لازم را نشان داده و طی طریق می کنند، اما از آنجا که برخی صبور نیستند یا عجول می باشند، به انحاء مختلف نارضایتی و کم صبری خود را نشان می دهند و به این ترتیب آنچه را که کسب کرده اند ضایع کرده و از بین می برند. حال اگر سالک به خداوند توکل کرده و هر چه را در سر راه دید، به خواست او دانست و همه کارهای خود را با رضایت تمام در جهت رضای خدا انجام داد و اگر خدا هم از او راضی باشد هر چیز و هر کس را که در سر راه او قرار می دهد، همه به نفع و مصلحت اوست و او را در جهت کمال سوق خواهند داد. زیرا به تعبیر مولانا جهان کوه و فعل آدمی به مثابه ندایی در آن است، اگر فردی با مردم خوش رفتار باشد، مردم هم با او رفتار خوبی خواهند داشت، به عکس اگر به مردم بد کند، در سر راه او بدی ها قرار خواهند گرفت. هر چند این فرد در طی طریق هم موفق بوده و بر اساس ریاضت و سختی کشیدن به مراحلی هم رسیده است، اما چون خشونت دارد، به مردم درشتی می کند، پرخاش گر و معترض و غرغروست. لذا مردم از او ناراضی شده و او را نفرین خواهند کرد.
سالک واقعی، در عین تحمل ریاضت برای پیشرفت، در زندگی مثل مردم عادی رفتار می کند، شبیه آنها لباس پوشیده، می خورد و می خوابد. به آنها فخر نمی فروشد، خود را بالاتر نمی داند. در عین حال زبون نیست و اجازه سوء استفاده از خود را به کسی نمی دهد. برخی سالکان هم هستند که تلاش می کنند، خود را نزد خداوند خوب جلوه دهند، اما چون هنوز شناخت کاملی از نفس خود ندارند، در نتیجه ممکن است نوعی توقع پنهانی از خدا داشته باشند، که مثلا در ازاء عبادات وی خدا جسم او را سالم و زیباتر نماید، یا نعمات دنیوی بیشتری نصیب آنها گردد.
بیدار به جان کندنی..... این قبیل افراد، وقتی با زحمت و جان کندن شب زنده داری کرده و نماز شب می خوانند و در انجام این وظایف چنان رفتار می کنند که گویی از سر اجبار است، در نتیجه رفتار آنان در نزد خدا شبیه کوری است که در وسط بیابانی به زمین خورده و پس از برخاستن، جهت خود را گم می کنند و نمی دانند که به کدامین سو روان شوند.
چنین سالکانی حتی اگر به اسرار دست یابند از آنجا که هنوز گرفتار حجاب های نفسانی هستند و متوسل به فعالیت های خودخواهانه می شوند و از بیگانه سراغ خویش می گیرند، موفق نخواهند شد.
بیننده حقی..... منظور آن است سالکی که از اسماء و صفات باری تعالی خبر دارد، راه را هم یافته است، در کار خود جهد و تلاش کافی هم دارد، اما به دلیل عدم توجه از اسباب و وسایل و چیزهایی که ممکن است سبب تکمیل تزکیه نفس و تحول در تربیت روحی او شود دوری کرده، یا با روش های خود آنها را نابود می کند. چنین سالکی هم در خطر قرار دارد. به عنوان مثال اگر می خواهد صابر شود، باید در عمل هم تمرین کند و در موقعیت های گوناگون خود را امتحان کند.
کاشفی..... جناب محی الدین در اینجا اشاره به انسان دارد که به دلیل خواست خدا می تواند کامل ترین موجودات جهان باشد. به این جهت اشرف مخلوقات نامیده می شود او به صورت بالقوه توان و استعداد لازم را برای رسیدن به کمال دارد، هم چنان که در شکل ظاهری هم دیده می شود و از زمانی که به دنیا می آید به تدریج مراحل کمالی خود را طی می کند. در اینجا منظور از خضر، حواست، زیرا اگر خداوند حوا و زن را نمی آفرید انسان هم به دنیا نمی آمد. خضر تشبیهی از حیات ممتد و طولانی است که توسط حضرت حوا و زایش او انسان امکان ادامه حیات را می یابد. ادامه حیات در عرصه زمین است که دارای جاذبه ها و زیبایی های فراوان است از این رو برای انسان خوشایند است و فریفته آن می شود و هنگامی که رسولان و اولیاء توسط خداوند به میان مردم اعزام می شوند، تا آنان را از عشق و علاقه مفرط به دنیا باز دارند و راه را از چاه به آنان نشان دهند و چگونگی انجام اوامر و دستورات الهی را در جهت رسیدن به خداوند بیان نمایند و به آنها گوشزد کنند که جهان فانی کدام است؟ و جهان حقیقی کدام؟ و بشارت دهند که اگر انسانی به سوی خداوند رفته و عبادت واقعی داشته باشد هیچ گاه از آن سیر نمی شود. آنان هنوز نمی دانند که تا چه حدی نعمت های جهان باقی تا چه حد برای انسان خوشایند است و اگر نشانه هایی از آن جهان می یابند، مانند قطره ای است که تنها به درد چشیدن می خورد با این داشته هاست که شور و شوق در مؤمنان بوجود می آید و آنان را از درون متحول کرده و به وجد و حرکت می اندازد، تا به سوی پروردگار باز گردند. انسانی که زمانی، نزدیک پروردگار خود بود، اما به زندگی در زمین وادار شد و به این ترتیب نوعی فاصله و جدایی میان وی و خالقش به وجود آمد، فاصله ای که دردناک است. برای کاستن از رنج این جدایی و دوری است که اعمال خاص و عبادات و طلب و جستجو معنا می دهد. با انجام این اعمال در واقع بشر از احساس تنهایی و غربت و درد دوری از خالق می کاهد و به آرامش می رسد.
صاحب و جدی..... خداوند خواسته است که آدمی زنده باشد و حرکت کند. شور و شوق و تلاش و وجد آدمی سبب می شود که به رابطه ای لطیف و ظریف پی برده و خدا را درک نماید و بر اثر آن به قدرت های خداوند آگاهی یافته و از آنها بهره گیرد، این درک همه جانبه نمی باشد. مثلا عارفی که می تواند بر روی آب حرکت نماید، حال خود را نمی تواند وصف نماید زیرا که عقل و خرد آدمی محدود است و به کمک آن نمی توان هر چیز را توضیح داده یا تفسیر کرد. ایمان سبب ایجاد یقین در سالک است و هر چه این یقین عمیق تر و قوی تر شود و نفس تحت کنترل دائمی قرار گیرد، آنگاه امکان حرکت به سوی بالا و پرواز روح میسر می شود. این نکته به معنای آن است که همه نمی توانند در این مسیر وارد شوند، زیرا در انسان تقوا و فجور الهام شده است، مثلا آدمی ذاتا خودخواه و خسیس است، اما با تربیت و تزکیه ممکن است آن دست بخیل را گشوده، بذل و بخشش نماید. به این جهت است که انسان بخشنده و کریم، ستودنی است، زیرا برخلاف طبیعت انسانی عمل می کند و به مقامی والا می رسد و رفتاری پر جلال و شکوه می یابد، در عین حال که در مقام محو، از الطاف خدا بهره مند شده و به فناپذیر بودن و ضعف خویش در برابر خدای ازلی و ابدی اقرار می کند. سالک وقتی جلال خدا را باور می کند و می پذیرد و در مقابل او خاضع است، می کوشد صفات او را در خود تقویت نماید. به این ترتیب از صفات الهی به او نصیبی می رسد و در میان مردم جلوه و جلال و شکوه می یابد و او در شکوه و جلال خدادادی شوق بیشتر برای رفتن به سوی حق یافته (پای موزه) و نفس و جسم خود را (دوپیکر) هماهنگ و همزمان به سوی او می برد و در این راه استوار و محکم و متین گام برمی دارد. سالک با مشاهده این رفرف ها به لطایفی رسیده و زیبایی های بیشتری را درک می کند. او می کوشد، تا حد ممکن با دور کردن تعلقات و توجه به معنا، حداقل شناخت ظاهری کاملی داشته باشد. از او پرسیدند، تا به کجا می خواهی ادامه دهی، می گوید تا قاب قوسین، جایی که نزدیک ترین نقطه به پروردگار است و دیگر بیش از آن امکان پذیر نباشد. تا جایی که آخرین حد ظرفیت و قابلیت آدمی برای درک و شناخت حضرت خداوند جل جلاله است.

مناجات قاب قوسین

متن کتاب :
به نام خداوند بخشنده مهربان
و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و همه خاندان و یاران
سالک گفت: فرشته با نردبانی بلند بر من فرود آمد، با آن به عرش بلند بالا رفتم، وقتی مرا در قاب قوسین فرود آورد گفت: اثری را پس از عین نخواه، آنگاه در میان بال هایش پوشیده شد و با دو دنباله اش کنار کشید.
سالک گفت: چون نگریستم، ندا رسید: سلام گو تا به تو بازگردد، هر چه می خواهی بپرس، به تو بخشنده می شود. سلام کردم چنان که واجب بود و به احترام زانو زدم، سخنی از خود شنیدم، نه در من بود و نه در بیرون از من، می گفت:
آفرین و چه خوب که مرکب های فنا، آن گروه را
به پیشگاه بخشنده مهربان سیر می دهد
زمان را به یاد معشوقشان قطع کردند
و به سریرت های قرآن متخلق شدند
از پیامبر هاشمی نسب و برگزیده ارث بردند
آنان که اشرف اعراب از عدنان بودند
بر براق عشق در حرم آرزو سوار شدند
و به قدس نور و برهان سیر کردند
بر سنگ صفا ایستادند تا شیر هدایت
از منزل قرآن به سویشان روان شد
گوش تن هایشان را کوفتند
تا درهای آن باز شد و برایشان دو چشم پدید آمد
چشمی که دندان هایش به خنده درآمد
وقتی فرزندان خود را در بهشت رضوان دید
در شمالشان چشمی است که اشک آن روان است
وقتی که آنان را در شراره آتش بینند
لاهوت عیسای برگزیده بر آنان پدید آمد
روحی که بی نفس بود و جسم مادی نداشت
زیبایی به یوسف کمال یافت و آنگاه
به مقام ادریس والاشأن راه یافتند
طالب خلافت شدند، وقتی هارون را دیدند
که منزل های او آهنگ ستاره کیوان دارد
به خلافت میل کردند، وقتی که موسای کلیم
بخشنده را به آرزو رسیده دیدند
فرشتگان بزرگ آنان را سجده کردند
بی آن که به وجود خدای دومی اعتقاد داشته باشند
همتشان آنان را تا پیشگاه قرب برد
و به آستان قرب میهمان نوازی وارد شدند
صفات والای آنان کامل شد
و از سدره بالا رفتند
سیر آنان برای ذات بود
و با شهود ذات، بی اکوان، به ایشان خوشامد گفت
به او رسیدند و به عیان دیدند
آنچه از نهان سرالسر مخفی می داشتند
پاک است خدا و نام ها او مقدس است
و از فزونی و کاستی برتر است
شرح متن مناجات قاب قوسین
سالک گفت: افراد به روش های مختلف به سراغ خداوند رفته و او را صدا می کنند. وارث پس از طی درجات قبلی به مرحله جدیدی می رسد و خدا را می خواند. خداوند فرشته ای را مأمور کرده تا وی را به سوی خود بخواند. این به معنای مقام خوب سالک در نزد پروردگار عالم است. از نردبان پائین آمد تمثیل است. یعنی از طرف خدا آمد و گفت باید این راه را طی کنید. قاب قوسین محلی است که باید از آن سیر را شروع کند. فرشته به او می گوید: از آن به بعد نشانه ای از جهان مادی را نخواهد دید، سپس او را در اختیار خود گرفت و به مکانی برد که از طرف خداوند از وارث سئوال و جواب می شود و به او گفته می شود، هر چه از خدا به او رسد به مثابه نوعی بخشش است. یعنی هر چه بخواهی غیر از امور دنیوی به تو داده خواهد شد.
سالک ادای احترام و بندگی می کند، جوابی می شنود به طور دقیق در نمی یابد که این جواب از کدام ناحیه است؟ او فقط می داند، این صدا نه در درون اوست و نه در بیرون او قرار بدارد. این اشاره ای به حالت های سیر و مکاشفه است، هنگامی که فرد خود سیر می کند، یا دیگری را سیر می دهد. در مراحل اولیه هنوز از چشم و گوش و حواس عادی خود غافل نیست، در حالیکه معمولا در سیر مانند خواب چشم ها بسته است، اما انسان مانند حالت رؤیابینی، می داند که در حال دیدن جهانی است که با چشم عادی دیده نمی شود، اما کاملا واقعی است. او می شنود اما از راه گوش نیست، بلکه از راه گوش نفس یا دل است که می شنود، بقیه حواس نیز چنین است. پس نوعی زندگی و یا جهان را تجربه می کند که در حال عادی امکان آن وجود ندارد.
شرح متن شعر
آفرین و چه خوب..... مرکب های فنا، فنا در راه حق است. هنگامی که فنا رخ می دهد، گویی آدمی از مسیرهایی به طور واقعی فناء در حق را می آزماید تا به پیشگاه خداوند مهربان سیر کند.
زمانی را با به یاد..... آن حالتی است که سالک در آن محل زمان را متوقف دیده یا خداوند زمان را متوقف ساخته است. زیرا یکی از محدودیت های انسان ها زمان است که به آدمی فشار وارد می کند. خداوند این تنگی را رفع کرده تا سالک به درک و لذت بیشتر برسد، پس از توقف زمان، انواری که از ناحیه قرآن ساطع می شده سالک را به سوی او سیر می دهد.
از پیامبر هاشمی...... چیزهایی است که خداوند به پیامبر اکرم عطا فرموده و سالک هم از آن بهره می برد. هم چنان که برخی از بزرگان عرب بردند که همان معصومین (سلام الله علیها) برخی یاران ایشان بوده اند.
برای عشق..... سالک در موقعیتی بوده که به عطایای خداوند رسیده و بر آن تسلط یافته است.
در حین بهره برداری از عطایای الهی موفق شده عقل و ذوق خود را سیراب نماید. در این حال به نوعی خلوص و صفا رسیده و که به نوعی مطهر شده و توانسته از جانب قرآن هدایت یابد.
گوش تنهاشان..... در حالت سیر، گوش های عادی بسته می شود، گوش جان یا نفس باز می شود و موفق به شنیدن صداهای جدیدی می شود. پس ادراک وی از مسایل معنوی بالاتر رفت. دو چشم دیگر یافت در واقع چشم لاهوتی باز شد و توانست به کمک آنها ببیند و بشنود و سخن بگوید. سپس سالک دریافت که دست پروردگان او عاقبت بخیر شده و در بهشت جای دارند. یعنی عنایتی به سالک می شود که می تواند جهنم و بهشت را هم رؤیت نماید یا در آن به گردش بپردازد و با دیدن فرزندان و شاگردان خود شکر خدا را بجای آورد. شمال در قرآن به معنای جایی است که جایگاه اعمال و کارهای خوب است. وی با دیدن جاهای خوب به شوق و وجد آمده است و می بیند که انسان ها چگونه عاشقانه به عبادت پرداخته اند. در این مرحله است که از حالات حضرت عیسی به سالک دادند، تا نشانه های بیشتری از خدا را درک کند و این مرتبه بالاتری از مقامات بهشت است.
روحی که بی نفس...... انسان در دنیای مادی محدود به جسم است، اما پس از مرگ ابتدا جسم را از دست می دهد. سپس نفس را و پس از آن تبدیل به روح مجرد می شود. زیرا جسم و نفس هریک در مراحلی به کار حرکت انسان می آید. پس از مدتی از او کنده و جدا می شوند و از بین می روند. روح باقی است و لیاقت عالم باقی را دارد. در مراتب دیگری از سیر در بهشت جمال یوسف را مشاهده می کند که دارای مقامی عالی هستند. پس از آن مقام حضرت ادریس را درک می کند؛ ایشان هم از پیامبرانی است که در موقعیت زمانی و مکانی خود، مقامی والا در رشته و نصیبی از ایشان به سالک شود.
طالب خلافت...... هارون در زمان خودش از نظر حکومت و اقتدار زبانزد بوده و به کارش تسلط داشته است. او حکومت را مانند موم در دست می گرداند، از این اقتدار معنوی به سالک هم عطا شد. ستاره کیوان هاله ای در دور خود دارد هاله ای است که عارفان و سالکان بعد از عبادت و رازونیاز با خدا و تغییر مسیر زندگی به سوی حق، آن را بدست می آورند سالک هم بعد از عبادت و رازونیاز با خدا و تغییر مسیر زندگی به سوی حق هاله را بدست می آورد. یعنی سالک هم در اینجا چون صاحب مقام است، دارای هاله نورانی می شود.
به خلافت میل کردند..... وقتی این معانی روشن شد، چون خداوند بخشنده است. به او گفته شد، اینک هر چه بخواهد به او می بخشند وارث هم مقام خلافت آرزو کرده است. پس آن گاه بود که فرشتگان آدم را در خلافت سجده کردند، نه به دلیل خدابودن او بلکه چون خداوند دستور داده بود و در واقع آنان با سجده به عظمت خالق انسان سجده کردند. پس آن سجده شرک تلقی نمی شود. آیات سجده ای که در قرآن هست، در زمان خلق آدم قرائت شده است. لذا خوب است انسان با دیدن و شنیدن آیتها سجده کند. چنین بود که همت وارث و عنایت حضرت حق او را به عرش اعلی نزدیک کرد و به عنوان یک میهمان مورد عنایت و پذیرش قرار گرفت میهمان نوازی به معنای عطا و بخشش است که در این مقام هر چیز یا هرفرمانی و هر چه که به سالک اعطا می شود، نوعی میهمان نوازی تلقی می شود. در اینجا صفات سالک به صفات خدا نزدیک شد و همه آنها ملکه گردید. سدره درختی بلند در بهشت است که برای استفاده از میوه آن فرد باید دارای مقام بالایی باشد که بتواند از آن درخت استفاده کند.
از آنجا که حرکت سالک برای شناخت حق تعالی بود، پس توانست به مقام شهود ذات که همان مقام فرشتگان است برسد و مستقیم با خداوند تماس برقرار نماید. اکوان جمع کون است. یعنی در مقام بی جایی به او خوشامد گفتند و او را در مقامی که شایسته اش بود ستودند.

نگاه بانان زمین و هستی

متن کتاب :
سالک گفت: ای شکوفه عاشقان! و ای جمال وارثان به من بگو در سر راه خود به سوی ما، چه دیدی و با چه چیز بر ما وارد شدی؟
سالک گفت: وقتی از آب جدا شدم، به آسمان اول عروج داده شدم، آسمان را آراسته به ستارگان دیدم، برخی از آنها برای راهنمایی و بعضی برای راندن شیاطین مقامات خلفا و چراغ ظلمت ها را دیدم. آنها را بیست و هشت و آستان آنها را دوازده یافتم تا عدد چهل کامل شد، به من گفته شد: این ها منزل سالکان و سرچشمه حکمت مخلصان است. آنگاه هفت سکان خلفا را دیدم که در افلاک خدا را تسبیح می گفتند، آنها را بر هفت سپرده در کشتی آکنده حمل کردم (شعراء / 119) به ستاره جدی و فرقدان راهبر نگاه کردم، آنها را پیشوای جهانیان دیدم. آسمان اجسام را گشودم، آدم (علیه السلام) را دیدم، بر راست او یاره های قدم و بر چپ او سیاهان عدم بود، میان گریه جلال و خنده جمال برای دیدن نقص و کمال رفت وآمد می کرد، همه پیامبران را مرده و پراکنده دیدم.
جویای حقیقت شدم، به من گفته شد: باید از طریقت فانی شوی، چون کمال صورت برای معراج و خرد روی نمی دهد مگر اینکه به سدره المنتهی برسد، در آنجا حقیقت جان هاشان پایان می گیرد و مایه آفتاب هایشان کشف می گردد. آن نخستین مقام از مقامات سیصدگانه و فنای همه گروه هاست .
اما حقیقت ذات را، جز حق، کسی مشاهده نمی کند و غایت هر واصلی این است که معنا و حقیقت خود را مشاهده کند، غایت و پایانی نیست در آنچه پایان است و پایانی برای موارد آغاز نیست.
مرا به آسمان نفوس بالا بردند و از عالم محسوس نقل کردم، با مشاهده مسیح در صورت ها روح دمیده شد، گشایشی در آسمان و زمینی که بسته بودند، پدید آمد.
زبان به ستایش و نیایش گشودم، نیکی و بی نیازی به من عطا شد، یوسف (علیه السلام) را در آسمان جمال دل ها دیدم، مرا به موارد غیب ها پیوند داد، او را به شکری والا سپاس گفتم، مرا به جایگاهی بلند برد.
در آسمان چهارم ادریس (علیه السلام) را دیدم، سر از خیال و نیرنگ پاک شد، گفتم: این پایان و مقام کمال و روشنایی است، خلافت از امام را طلب کردم، به نزد هارون (علیه السلام) برشدم، به من گفتند: می دانی کیفر کسی که در مقام احسان طلب خلافت کند چیست؟ این است که همسخن خدای مهربان ریش او را بگیرد.
مرا به آسمان کلام پرکشیدند، موسی (علیه السلام) را دیدم، به من خوش آمد گفت و بر جایگاه دوستی و مدارا نشاند و آگاهم کرد، سپس گفت: من همسخن گوینده قدیم هستم، اگر الواح دیده نمی شد، من سرهای اشباح را نمی کشیدم، تو بنده گرامی و نزد ما بزرگ هستی.
به او گفتم: قصد دوستی دارم. گفت: آن مقام برای کسی است که نقص و خلل را از مردم باز دارد، گفتم:من چنانم. گفت: ای سالک به مرتبه هفتم بر رو که آسمان خلیلت و پایه دوستی بر آن قائم است، صاحب آسمان هفتم را دیدم تکیه کرده و پشت او به بیت المعمور بود، خرمی و شادی مرا فراگرفت، هرروز هفتاد هزار ملک داخل آن بیت می شد تا زنده شود کسی که زنده از دلیل است (انفال / 42) و هلاک شود هرکه هلاک شد.
در آسمان ششم یا در سدره مرا بر پای داشتند، دو رود ظاهر و دو رود باطن بود، دو رود ظاهر، فرات کتاب و نیل سنت و دو رود باطن، توحید و منت بود.
به سدره المنتهی رسیدم و گفتم: این، همان پایان است، رسول توفیق این آیه را بر من خواند: نیست از ما مگر برای او مقامی معلوم (صافات / 164) ، تو از فرود و فراز و از تعلق و پیشواز به مقام محمود و حضور شاهد و مشهود، ناگزیری.
آنگاه از آن سدره بلند ربوده و به کرسی شفعیت فرود آورده شدم و در آنجا آن وصیت درخشان را حفظ کردم.
سپس بال لطایف برایم ساخته شد بر پشت رفرف ها سوار شدم، به سیصد آستان گذشتم، به آنها یکبار هم نگاه نکردم، صدای قلم را از راست در لوح سینه های وارثان شنیدم، وقتی به صدا نزدیک شدم، به من گفته شد: روی به مقنعه بپوشان.
سالک گفت: زمانی که حق اعتقادی این لفظ را از من سالک شنید، مرا پوشاند و در جامه بندگی پیچید و به من گفت: ای بنده من! سخن را محدود مکن، من کلام می آموزانم و کلام از من است، کلام مرا غیر من مدان، زمین و آسمان من گنجایی مرا ندارد.
توضیح متن
انسان در مراحل سیر و سلوک می تواند ابتدا روح خود را صاف و نورانی کرده، سپس آن را بزرگ تر نماید به طوری که در هنگام سیر بتواند در عین زندگی در جهان در دو عالم حرکت کند و به این طریق می تواند، بسیاری از اطلاعات را به دست آورده و دریافت نماید. در نتیجه گاه ممکن است که سالک از خود هم سئوال کند و پاسخ بگیرد. پاسخ او از خودی است که در رابطه با پروردگار است. یکی از صفات پروردگار مکر است و آن زمانی برای سالک پیش می آید که مدتی از خود سئوال کند و پاسخ درست دریافت کند. بعد به خود مغرور شود و خودخواهی او سبب تکبر بر بندگان شود. آنگاه ممکن است خداوند برای تأدیب سالک مکر کند و برخی پاسخ ها و اطلاعات را به گونه دیگری طرح نماید. معنای مکر الهی با مکر مرسوم بندگان تفاوت دارد، انسان وقتی به چیزی عادت می کند، گاه خدا او را امتحان می کند، بینند که در شرایط متضاد دیگر هم او بنده خوبی باقی خواهد ماند یا آن که ناسپاس می شود.
وقتی از آب جدا شدم..... آب مظهر پاکی است سالک طهارت کرده در پاکی مادی و معنوی فرو رفته است. سپس توانسته وارد آسمان اول شود. در اینجا باید توجه داشت که آب با دریا تفاوت دارد. بعد از پاک شدن، به آسمان پرستاره می رسد. در آنجا متوجه می شود که برخی ستارگان وظیفه راهنمایی انسان ها و برخی برای راندن شیاطین هستند. سپس با بزرگان دین روبرو می شود.
راهنمای اول و همان وارث در موقعیت 28 (در میان بیست نفر در فلک هشتم) بوده و سپس 12 امام (علیه السلام) را دیده بعد چهل تن بزرگان ابدی در جهان را می بیند که در آن زمان همه در یک جا جمع شده و به فرمان خدا در اداره امور جهان همکاری و همراهی دارند. سپس به حضور هفت نفر می رسد که آنها راهنمای زمین و نگهدارنده آن هستند. وجود آنان چون ناخدای کشتی است. آنان راهنمای اولیه و اصلی انسان ها هستند که ابتدا در دوره حیات در زمین چنین بوده اند و پس از رفتن به عالم باقی هم رهبری معنوی دارند. پس از آن تعداد مشخصی از اولیاء الهی هستند که به عدد نامی از حق همواره در زمین حضور دارند. غیر از آنها هفت تن هم با مردم زمین ارتباط داشته و بر آن مسلط بوده و با انرژی خود آنها را هدایت و راهنمایی می کنند.
به ستاره جدی..... افلاک را توضیح می دهد. ستاره جدی موقعیتی نسبت به زمین دارد و از آنجا هم با جهان دیگر مرتبط است. سالک به آنجا رفته و سیری که در ارتباط با آفرینش این ستاره داشته، در مسیر این ستاره بزرگانی را دیده که سرور مردم بوده اند. در عین آن که در زمین هم بوده اند سپس در مسیر خود به آدم (علیه السلام) می رسد و می خواهد ببیند که آدم در کجا به وجود آمده است؟ سپس درمی یابد که آدمی دو راه کلی در پیش رو دارد. چپ یا راست، مثبت یا منفی. به عبارت دیگر یا فریب این دنیا را خورده، یا به سوی خدا می رود. گاهی ممکن است افرادی نوسان داشته که در هر لحظه به سویی گرایش یابند، گاه ممکن است با دوام تر برخورد کرده هر از گاهی به سوی انحراف روند افراد در این زمینه به روش های مختلفی رفتار می کنند و این رفتار تعیین کننده سرنوشت آنان است.
همه پیامبران را..... محی الدین در اینجا آفرینش پیامبران را توضیح می دهد که آنها در روی زمین آفریده شده اند در کره خاکی زیست کرده و مأموریت خود را به انجام رسانده اند، از آنجا که توانایی آنها در زمین به دلیل محدودیت جسمی کم بوده است. لذا آنها را به مرده تشبیه می کند. کلمه پراکنده به معنای آن است که آن بزرگواران در ادوار مختلف زمانی زندگی کرده و هیچ گاه با هم نبوده و همیشه تنها بوده اند و شاید هم در بین مردم خود تنها بوده و به دلیل عشق به خدا با عاشقان ماده امکان ارتباط زیادی نداشته اند.
جویای حقیقت شدم..... منظور از آفرینش انسان این است که فقط در جستجوی راهی برای حرکت و سیر خود باشد. زیرا در معنای کلی تنها یافتن راه چندان اهمیتی ندارد، مهم آن است که هدف مشخص شود و نهایت شناسایی گردد، در آن صورت یافتن راه چندان مشکل نخواهد بود و خطر گمراهی کمتر می شود. اگر قرار است هدف انسان خداوند متعال باشد، باید انسان خود را از قید و بندهای دنیا و ظواهر آن خلاص کند زیبایی کار عارف در دنیا آن است که به ظواهر توجه کند، اما به آنها وابسته نشود تا بتواند نفس را مهار کند. با مهار نفس می تواند توان کافی برای حرکت مستقیم را بیابد و هر چند در این راه هم، یک باره نمی توان به هدف رسید، باید به ترتیب مراتب و مراحلی را طی کند تا رستگار شود. مهم ترین مسأله آن است که سالک ابتدا حقیقت وجودی خود را کشف کند و به ادراک و شناخت مناسب از آفریدگار خود برسد. محی الدین مراتب و مراحل سیر را سیصد پله می داند. تا در نهایت به فنا برسد. هر چند رسیدن به فنا هم ضرورتا مستلزم شناخت ذات حق تعالی نیست، مگر آن که تلاش او جدی بوده و از همه چیز دست بشوید و اراده حق هم به آن تعلق گرفته باشد. اما بدیهی است که این کار انتها و پایانی ندارد. انسان هر چه پیشرفت کرده و به جلو برود باز کمبود دارد، خدا را ابتدا و انتهایی نیست و همیشه برای انسان ناشناخته خواهد ماند.
مرا به آسمان نفوس..... منظور از آسمان نفوس، این دنیاست. ایشان به مقامی می رسد که می تواند، از این سو، آن دنیا را هم ببیند، خداوند انواری به ایشان می تاباند، تا آن که فتوحاتی برای او صورت می گیرد. پس از آن سالک زبان به ستایش پروردگار می گشاید تا به او نیکی و غنای نفس عطا می شود. سپس راه یوسف (علیه السلام) را درک می کند و به این ترتیب بیشتر در عالم معنا وارد می شود آن گاه حضرت ادریس (علیه السلام) را درک می کند تا آن که به روش های آن بزرگواران آشنا شده و در هر مرحله ابهامات بیشتری رفع می شود. در این مرحله است که سالک مقام خلافت و جانشینی امام (علیه السلام) را طلب می کند. به او گفته می شود که خلافت رسیدن به قدرت است آیا او می داند رسیدن به خلافت چه نتیجه ای دارد؟ او متعهد شده بود برای رسیدن به خدا از مقام و دنیا دست بردارد، سالک وقتی دنبال اقتدار باشد، باز روی خود را به سوی دنیا برگردانده است. به این وسیله او را می ترسانند و می گویند که شایسته است که او از موسی (علیه السلام) سئوال کند سالک به نزد آن بزرگوار می رود، حضرت موسی پس از خوشامدگویی، به او می گوید: که من زمان های قبل را هم تجربه کرده ام. به او گفتم.
قصد دوستی..... منظور این که سالک وقتی مردم را دید، باید با دید منفی به آنها ننگرد به همه خوش بین بوده و حتی اگر با فرد خلافکاری روبرو شد به او بگوید که به شما اطمینان دارم، فردی که به این مقام می رسد باید به مردم با دیده تردید و شک ننگرد، خوش بینی تمام داشته باشد. امکان دارد چنین روشی گاه گاه موجب ضرر و زیان هم باشد اما در کل سودمند است، لذا هر چه انسان عارف تر باشد، کمتر زیان خواهد دید.
سپس به ویژگی آسمان هفتم نگاه می کند در این آسمان باید دوستی و صفات پروردگار را درک کند.
صاحب آسمان هفتم..... منظور صفات است، سالک آن حالات را درک کرده و به فرشته ای که وی را به این مقام رسانید، دلگرم و امیدوار بوده است. سالک با چشم لاهوتی موقعیت آسمان هفتم را درک می کند و می بیند که فرشته هایی هستند که به آنجا وارد شده و انرژی می گیرند. آنجا مرتبه ای است که معمولا افراد در زمان حیات نمی توانند به آن برسند مگر آن که فردی به شکل کامل به مرحله فنا رسیده و چیزی بدست آورد.
در حالی که در آسمان قبل، یعنی آسمان ششم، سالک دارای دو جنبه است. هم در جهان مادی است و هم توان ورود به عالم معنا را دارد. یعنی عملا او در هیچ کدام نیست و در هر دو هم هست. شایان ذکر است انسان تا وقتی دنیایی است یک جسم و یک روح دارد ولی وقتی قادر به سیر می شود روح او چنان گسترده می شود که گویی دارای دو جسم و روح می شود. جسم در مراحل بالاتری امکان سیر و نقل مکان توسط روح را دارد. سپس به سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اشاره می کند که در ظاهر کتاب و سنت را آورده اما در باطن به توحید و سپاسگذاری از خدا می رسد. وقتی سالک به سدره المنتهی می رسد که انتهایی ترین درجه انسان زنده در آسمان ششم است، در اینجا پیامی از خدا دریافت می شود، اگر فردی به این مرحله رسید و صفات در او ملکه نبود، از بندگان محسوب نخواهد شد. در آسمان ششم، انسان حتما باید خود را در آن مسیر وارد کند اگر جسم این دنیائی و آن دنیایی نتواند خود را با آن موقعیت تطبیق دهد، این کار نوعی بی احترامی به حضرت حق است. پس سالک باید برای تحقق این شرط اهتمام بیش از حد خود داشته باشد.
تو از فرود..... منظور شرایطی است که بر این مرحله حاکم است. یکی از این شرایط شاهدبودن است. به عبارتی واردین به آسمان ششم از پستی به بلندی، از نیستی به هستی می رسند تا به مقام شاهد دست یابند، که در قرآن کریم هم به آن اشاره شده است. منظور، شاهد آخرت بودن است که در کنار پیامبران و اولیاءالهی بر امور بندگان شهادت می دهد این کلمه به معنای شهید شدن در جنگ نیست.
آنگاه از آن سدره..... در مرحله بعد از مقام سدره جدا شده و به کرسی شفعیت می رسد. منظور حالتی است که انسان عارف یک فرشته با خود دارد که مخصوص اوست. البته این فرشته، غیر از آن دو فرشته است که هر کس با خود دارد، تا به حساب اعمال او رسیدگی کنند و بنویسند منظور از فرشته واحد، فرشته ای است که پس از طی مراتب و کسب درجه به سالک نزدیک می شود و در کنار او می ماند. چون فرشته ها در بارگاه ملکوتی و کبریایی هستند و هر کدام ویژگی ها و صفاتی برتر از انسان ها دارند، در نتیجه اگر آنها به انسانی نزدیک شدن و با او همراهی کنند، این همراهی در نهایت موجب رشد و تعالی هر دو آنها خواهد شد. سالک به این فرشته می رسد و پیام پروردگار را دریافت می دارد، که صفات الهی را در خود ملکه کند. بر اثر لطایف آن صفات الهی است، که سالک مجددا توان سیر یافته و به سرعت از پله های سیصدگانه عبور می کند. بدون آن که به مشکلی برخورد کند (نگاه کرده) .
منظور از صدای قلم آن است که فرشتگان او را راهنمایی می کردند. تا در راه راست وارد شود، یعنی به سوی خدا برود. وقتی دستورات گرفته شد. به سالک فرمان رسید که صورت نفسانی و جسمی خود را فراموش کند (روی از مقنعه) او هم چنین کرد، تا خدا او را در پناه خود گرفت و فرمود: که به این دنیا اکتفا نکن و قدرت خود را برای حکومت در آن به کار نبر، حتی ذکر را، زیرا ممکن است سالک ذکر بگوید تا دنیا را به دست آورد، پس باید دقت کرد، حرف ها و گفته ها برای تصاحب دنیا نباشد، ذکر باید برای خدا باشد، زیرا اوست که فرمان و آموزش ذکر می دهد. کلام هم باید برای او باشد که تمام هستی گنجایش او را ندارد.