فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

باب نفس مطمئنه و دریای پر و مواج

متن کتاب :
سالک گفت: با فرستاده در راه روشن پیش رفتم تا به دریای مواج رسیدم و مشکل من به تمامی حل شد، در گرداب آن دریای بزرگ، کشتی عالم بسیط را دیدم، در وجود آن سفینه نظر کردم، به من گفته شد: باید با اندک و بسیار آن بسازی که این کشتی ازان عارفان است و معراج وارثان نبی در آن است. کشتیی دیدم با ذات روحانی و وسایل آسمانی، پایه هایش قدم کشتی نشینان و سکان آن آرامش دل آنان و غذایش لطایف و ستون هایش مواقف، پوشش آن یقین و سپاهش قوت و تمکین، بادبان هایش شریعت، مرکز ثقل و تعادل بخش آن طبیعت، طناب هایش اسباب، صندوق هایش گنجینه های خرد، ملوان هایش نقل، ناخدایش عقل، دریادارانش انفال، آبگیرش سالم بودن از رنج و نکال، تجارتش موارد، بارش اسرار و فواید، مقدم آن عنایت ازلی، مؤخرش پاکی همت ابدی از بلا و بدبختی؛ بخورش افکار، نسیمش اذکار، موجش احوال و دعایش اعمال بود؛ کشتیی که به ظهور الف از به نام خدا راندنش (هود / 41) تا بخوان به نام پروردگارت (علق / 1) پایانش در دریای مجاهده روان بود تا جان های عنایت را در ساحل مشاهده افکند. وقتی از دریای فریب گذشت و از گرداب بزرگ اغیار سلامت یافت، ناخدا بندبندگی کشتی مرا می کشید.
توضیح متن
سالک توضیح می دهد که راه می افتد و از فراز و نشیب های متعددی که تشبیه به موج دریا شده می گذرد، تا سرانجام به ساحل امن آرامش می رسد، در طول این مدت و در جریان برخورد با مسائل و مشکلات است که تمام آنچه مربوط به دنیا و آخرت است را درک و تجربه کرده است. تا آن که به کشتی می رسند که بتوانند با آن در عالم بسیط طی طریق کنند. به او تذکر می دهند که اگر چه این مسیر خطرات بسیار دارد، ولی او نباید ترس را به خود راه دهد. بلکه به عکس باید سختی هایی را به جان خریداری کند. سالک آن کشتی را توصیف می کند. که معنای آن روشن است.
کشتیی که به ظهور الف..... اشاره به ظهور حضرت آدم دارد که از بهشت رانده می شود. در اینجا الف به معنای آدم است که خدا به ایشان عنایت کرده و کتابی به او میدهد تا به کمک آن بعد از بهشت بتواند طی مسیر کرده و با حرکت در صراط مستقیم، مجددا به بهشت بازگردد. پایانش در دریای مجاهده.....منظور مراحلی است که انسان کامل طی می کند، تا بتواند در این دنیای پر نشیب و فراز خود را به محل آرامی برساند. بتواند با چشم لاهوتی آن جهان را مشاهده نماید. در واقع با اشاره به کشتی و لنگر می خواهد این نکته را بیان نماید، که اگر انسانی بتواند خود را از امور دنیوی برهاند، در واقع لنگر کشتی را کشیده و راهی شده است.
صدای شگفت آور خود را منظم بالا می برد:
وقتی که سر در دلم پدید آمد
هستیم فانی شد و ستاره ام غروب کرد
دل من به سر پروردگارم به گردش درآمد
و از رسم حس جسمانی غایب شدم
در مرکبی از عزم روشن خود
از او به یاری او به سوی او آمدم
قلعه های فکر خود را
در گردابی از علم نهان خود پراکندم
نسیم شوق من بر او وزید
و همچون تیر در دریا گذشت
دریای فرودین را پشت سر نهادم
کسی را که به نام نمی شناختم، آشکارا دیدم
گفتم: ای که! تا دلم تو را دید
هدف تیر محبت شدم
تو انس من و مهر روان منی
و در عشق نتیجه و ذخیره جان منی
توضیح شعر
وقتی سالک متوجه شد که باید پا در چه راهی بگذارد، آنگاه نور ضعیفی را دید، و جهت حرکت را شناخت، ستاره ام غروب کرد، یعنی به مراحل اولیه فنا رسید. لذا چیزهایی را که مربوط به دنیا بود به تدریج از او دور شده و توانست به جایی برسد که از دنیا کنده شده و آنگاه راه اصلی را به کمک حضرت حق یافت.
سالک برای رسیدن به خداوند به جنبه های مختلف کار توجه و تفکر کرده است، هدف فکری او (قلعه) وی را در میان گرفته و چون قلعه ای او را پوشانده بود، او به راه های مختلفی توجه می کند، خود را تعلیم می دهد و در نهایت روش و راه کارهای معنوی را برمی گزیند، ذوقی در او به وجود می آید که تمایل او را در رسیدن به خداوند بیشتر و قوی تر می نماید. پس تباهی و تاریکی و پستی دنیا را رها کرده، تا آن که به جایی می رسد و در آن محل، به انسان مورد نظر خود می رسد که مورد نظر اوست، به محض دیدن او می گوید، من از همان دیدار اول به تو علاقه مند شدم، تو محبوب و مأنوس من هستی، عشق به تو از اهداف من و برای جان من مفید است.
سالک می گوید: دنیا، مانند دریای مواجی است که هر انسانی را گرفتار خود می کند، اما او به کمک عنایات حضرت حق از آن رها شده و به سوی آسمان معنا می رود، سپس اشاره می کند که عناصر چهارگانه را باید شناخت و آن ها را تفکیک کرد.

بخش دوم: آسمان های معانی

آسمان اول - وزارت سر روحانیت آدم علیه السلام

آسمان نخست؛ (آسمان وزارت است، جایی که سر روحانیت آدم (علیه السلام) است .
سالک گفت: رسول توفیق، آسمان اجسام را برایم گشود و من سر روحانیت آدم (علیه السلام) را دیدم. بر راست وی مردم بهشت و بر سمت چپش مردم دوزخ، عاشقانه در آغوشش کشیدم و از شأن او پرسیدم، پاسخ داد: پسرکم! از سرزمین مغرب خارج شدم و قصد شهر یثرب (مقام محمدی) دارم، چهل شب گشتم، گشتن کسی که دامن در لودگی و مسخرگی می کشد، وقتی بدان جا رسیدم، اسباب و وسایطی که آرزوی آن ها را داشتم، در هم شکست، به یکی از دوستان خاص خود گفتم: در شهر شما دانشمندی هست که به او اعتماد کنم، یا مدرسی که در برابرش زانو به زمین زده بنشینم؟ گفت: در آن جا مدرسی اهل بحث و صاحب نظر و راستگو در نقل و خبر است که کنیه اش ابوالبشر (آدم) و در مسجد قمر مدرس است؛ کارش شگفت انگیز است و میان تو و او حجاب و مانعی نخواهد بود. چون کسی که از سرای موقتی بیرون آید یا از ترس رنج و تحمل بار سنگین بگریزد، از جای جستم و داخل در حلقه درس او شدم. در روحانیت نفس او نگریستم، او را پاک بهجت و خوش لهجت دیدم؛ به بزرگداشت من از جای برخاست و مرا به اکرام نشاند؛ چون نشستم به یاران خود گفت: این از بستگان من است. یاران چشم به من دوختند و مرا از جمله برادران و دوستان خود شمردند با این کار شرمنده شدم و ترس و وحشتی فراوان بر دلم نشست. به من گفت: از کجایی؟ گفتم: از مجمع البحرین و معدن القبضتین. گفت: پس تو از منی؟ گفتم: مقصود من تویی. گفت: به چه چیز مهیا شدی؟ گفتم:به جانی که ما را متحد سازد. گفتم: سرورم! امید فایده ای یا حکمت افزونی هست که فرود آیم و به مقاصد و معانی آن خو گیرم؟ گفت: بگیر، خداوند سینه تو را وسعت داد و دلت را روشن ساخت و انعام و احسان به تو را افزود. حق، مرا از من جذب کرد و مرا از من فانی کرد سپس همه را به من بخشید تا بار سنگین سلوک را با تنی ضعیف بتوانم کشید؛ وقتی خداوند حکم خلافت را به من سپرد و بر هر سر و حکمتی آگاهم ساخت، مرا به خود واگذاشت و آنچه در من بود پیش رویم نهاد و مرا دوست و برگزیده خود قرار داد، مرا رفیق خود و عرشش را تخت من ساخت، سلطنت را به خدمت و سلطان را به وزارت من برگزید؛ مدتی بدان صورت بر پای بودم، همانند خود در جهان دیدنی ندیدم، مرا به دو نیمه و امر مرا به دو بخش تقسیم کرد، سپس به من حیات بخشید و به آنچه از من پوشیده بود و به خوبی نمی دیدم، بینایم کرد. گفتم: این منم و جز من نیست: نیمی بر نیمی دیگر گروید، فرق ذات و صفت پدید آمد. گفتم: خدایا! این سایه کیست؟ گفت: وقتی با قلم بر لوح نوشتی و از پرتو خورشید بر نوشته تو فیضی رسد و آمیختگی از میان رفت و آن ها در چشم تو مجزا و روشن گشت، خواهی دانست که سایه برای چیست، سایه را برای تو آفریدم. چون با قلم در لوح قدم نوشتم، سر قدم در گونه عدم بر من روشن شد. اکنون آنچه آموختم تدریس می کنم و آنچه بر من تعلیم شد به ایشان تعلیم می دهم و می گویم:
توضیح آسمان اول
آسمان اول جایی است که وقتی سالک از دنیا کنده شده و تعلق به آن نداشت، وارد آن می شود. آسمان اول حالتی معنایی دارد، و در واقع برای فهم انسان عادی به این شکل تشبیه شده است، زیرا به بیان آوردن تجربیات عارفانه از طریق کلام عادی بسیار مشکل است. اگر بخواهیم تشبیه کنیم و آسمان اول را در مقامات دنیوی تعریف نماییم باید بگوییم، آسمان اول مثل رفتن کودک به کلاس اول دبستان است، که هنوز سواد ندارد، راه را بلد نیست، لذا باید کار کند، آموزش ببیند و مراحل ابتدایی را طی کند. در اینجا وزیر، فردی است که بتواند مسائل خود را حل کرده و جلو برود. در برخورد با موضوعات هم شخصا دارای ابتکار عمل بوده و با تلاش و ممارست، موانع را پشت سر نهد. بنابراین در کلاس اول زمینی، محدودیت بیشتر است، با این تفاوت که در کلاس اول آسمان، سالک توان لازم و کافی را برای حل مسائل خود دارد، هر چند در این مرحله هم باید مرشدی پا به جلو نهاده و سالک را راهنمایی کرده، تا بتواند از آنجا، ستارگان و ماه و کهکشان را دیده و دایره هستی را سیر نماید، سپس گامی به جلو نهاده و سر آدم (علیه السلام) را کشف و درک کند. در اینجا اسم آدم می تواند هم حضرت آدم و هم نوع انسان باشد. فرق نهادن میان کشف سر آدم به معنی آن است که توانسته میان انواع آدم ها، فرق بگذارد، سالک با درک این سر توانسته دریابد چرا گروهی آدم ها به چپ رفته و برخی به راه راست می روند. استاد در اینجا با توضیحاتی که به سالک می دهد او را قانع می کند. بعد از آن سالک، از مقام انسان در پیشگاه خداوند منان می پرسد. استاد پاسخ می دهد: انسان وقتی به دنیا وارد می شود، از سمت مشرق می آید، یعنی روح در او دمیده می شود، لذا تولد آدمی از شرق است. بعد از اتمام زندگی دنیایی که عمر او خاتمه می یابد و انسان قصد خروج می کند، باید از مغرب جان خارج شود، به عبارت دیگر وقتی عمر انسان به پایان رسید، از ناحیه غرب امکان عروج و تعالی از جهان را دارد. شهر یثرب که همان مدینه النبی یا شهر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است، مقصد و مأوای روحی سالک است. به معنای آن است که وقتی سالک از دنیای کثیف و مادی خارج شد. باید وارد یک سرزمین معنوی و پاک شود. برای رسیدن به این هدف سالک باید تحمل ریاضت کرده و چله نشینی کند، اما چون او در مراحل اولیه کار بوده همه چیز را ساده انگاشته حتی این مرحله را با شوخی برگزار می کند. او چون تجربه کافی نداشته است تصور می کرده در پایان این چهل روز به همه چیز خواهد رسید و تمام عنایات شامل حال او می گردد. ولی در پایان چهل روز درمی یابد که نه تنها به خواسته اش نرسیده بلکه از جای دیگر سر در آورده است. لذا شکسته حال و خاضع از دوستی سراغ دانشمند صاحب مقام و اهل حالی را می گیرد، او پاسخ می دهد. آن فرد در دنیا و صاحب جسم زنده است و در مسجد قمر تدریس می کند. مسجد قمر نوعی کنایه است، یعنی آموزش او در سطح بالایی بوده همراه با پاکی و معنویت می باشد و لقب او هم ابوالبشر است. این نام کنایه از آن است که گویا سالک در صدد دیدن یا ایجاد ارتباط با ارواح مقدس بوده است. اما متوجه می شود که باید به سراغ استادی زنده و در عالم مادی برود و بعد از اخذ آموزش هایی، مراحلی را طی کند.
سالک به سراغ او می رود، در حلقه درس او می نشیند، او را مردی به روحانیت قوی، پاک نفس و صریح اللهجه و خوش خلق می یابد، استاد هم به او احترام نهاده، با بزرگواری برخورد می کند و ضمن معرفی او به شاگردان، او را از وابستگان خود قلمداد کرده تا دیگران هم احترام بیشتری برای او قایل شوند. سالک از این حسن برخورد، شرمنده می شود. استاد از او می پرسد: اهل کجا هستی؟ او نام مجمع البحرین را می گوید. که کنایه از آن است که جهان دیده و پر تجربه است. معدن القبضتین یعنی آن که امور غیر مادی را هم می شناسد و آموزش های عرفانی را دیده است. استاد می پرسد: خود را برای چه مرحله ای آماده کرده ای؟ پاسخ می دهد: می خواهم روح و نفسم را با جسم متحد سازم و به یگانگی برسم، سالک ادامه می دهد: آیا می توانم امیدوار باشم که بهره ای از این آموزش ببرم؟ استاد پاسخ می دهد: آری، خداوند سینه تو را وسعت داده، دلت را روشن ساخته و انعام و احسان تو را افزون ساخته است، بدان که وقتی من پا در راه فنا نهادم، خدا مرا فانی ساخت، اما مجددا به من اختیار داد، و اسرار را به من آموزش داد. وقتی حجت بر من تمام شد، دیگر مرا به حال خود گذاشت، در این مرحله دیگر کسی را برای راهنمایی من نمی فرستد، بلکه سالک باید از آن پس خود مراقبت از خویشتن را بر عهده گیرد .
منظور از تعلیم اسماء در اینجا طی هفت مرحله عرفانی است، آموزش اسماء در واقع مرحله ابتدایی است، اما این مرحله ابتدایی اهمیت عمیق و همه جانبه را دارد، اگر سالک این مرحله را به درستی پشت سر بگذارد. می تواند با سرعت بقیه راه را طی نماید. زیرا ملکه شدن اسماء سبب افزایش چشم گیر در توان معنوی و جسمی است پس از این مرحله عارف مورد اعتماد خداوند می شود و خداوند از نیرو و قدرت خود به او عطا خواهد کرد.
فرق ذات و صفات پدید آمد..... صفات مانند یک سطح یا پایه قابل قبول در سلوک است که فرد باید با تلاش و ریاضت، خود را به آن برساند، اما ذات آن چیزی است که انسان در انتها به آن می رسد، وقتی انسان صفات را ملکه کرد، تازه راه را می یابد و حرکت آغاز می شود. سپس برای شناخت خدا می کوشد و درباره او سئوال می کند.
قلم بر لوح نوشتن..... به معنی ملکه کردن صفات الهی در سالک است. پس از آن است که سالک تفاوت میان انسان عادی و کامل را می فهمد، و درمی یابد که خدا عنایت ویژه ای به او داشته است، که به چنین مواهبی دست یافته، لذا بیش از پیش شاکر و سپاسگذار می شود.
سایه..... سایه نشانه ای از وجود خداوند منان است. زیرا سایه قابل درک و اخذ نیست، نشانه هایی که وجود خدا را به انسان نشان می دهد، به سایه تشبیه شده است. استاد توضیح می دهد که چگونه آرام آرام پیشرفت کرده و توانسته مسائل مختلف را از یکدیگر جدا کند. منظور از قدم در اینجا راه است. سر قدم، یعنی سر راه برای من روشن شد و توانستم مسیر حرکت تکاملی و عرفانی را بیابم. به عبارت دیگر به رازی که در مسیر و راه شناخت خدای تبارک و تعالی و چگونگی فنا وجود دارد پی بردم.
متن
ای ماه اسرار و ای کسی که تن پوشی از سندس سبز
به من پوشاندی (الانسان / 20)
با معشوق خاکی و خشک همصحبت شدی
اگر زبانه آتش نبود، خشک نمی شدی
زمانی گذرا در آن زندانی شدی
از همین روی زندان بان خوانده می شوی
در آنجا به علومی که در تو پیدا شد، سرآمد شدی
اگر آن نبود به ریاست نمی رسیدی
تو در هشت و بیست ساکنی
و بر ستارگان رونده و پنهان شده سیر می کنی (تکویر / 15)
بر کشتی شناوری از مس
که ساخته تهیدست است ره می نوردی
سالک گفت: از آنچه آدم (علیه السلام) به من سپرد شادمان شدم و به آنچه بخشید مسرور گشتم؛ آنگاه گفت: پیش بران و سبقت گیر تا آنچه از دید چشم ها نهان است در آسمان دوم بر تو روشن شود.
توضیح شعر
سندس هاله ای نورانی است که سبز روشن است و نوعی نور و انرژی است که مخصوص اولیاء الهی و بزرگان از اهالی بهشت است. البته در تمام انسان ها هاله هایی هست که خداوند به آنها عطا فرموده است. اما این هاله در اثر فعالیت های منفی و اعمال زشت حذف و ناپدید می شود، به عکس با انجام اعمال نیک و عبادات این هاله تقویت می شود. مردم جهان از دیرباز به وجود این هاله پی برده بودند. چنان که در تصویر عارفان و پیامبران و ائمه این هاله را ترسیم می کرده اند، اما از ماهیت و چگونگی عمل آن بی اطلاع بودند. هندی ها هم معتقدند که هر انسانی در بدن خود مراکزی از انرژی دارد، که در نقاط مختلف قرار دارد و مانند چرخ یا دندانه های درون ساعت در یکدیگر وارد می شوند. اختلال در هر یک از آنها می تواند تاثیرات منفی در کل سیستم بدن داشته و اعضاء بدن را از فعالیت بازداشته، یا بیمار سازد. اما نظر آنان عمدتا معطوف به انرژی در جسم است و مربوط به روح نیست. برخی افراد با عنایات ویژه خداوند و تلاش در جهت اعمال نیکو و عبادت این نور را تقویت می کند و به تدریج به مرحله ای می رسند که دیگر نور بر جسم آنها غلبه می کند. از آن پس جهان برای آنان غیر قابل تحمل می شود، اما به هر حال چون از اولیاء الهی هستند باید در جهان باقی مانده و تا زمان معین انجام وظیفه نمایند، آنان اعمال عادی بشر همچون ازدواج و خواب و غیره را دارند. زیرا همه آن اعمال بر اساس خواست و دستور خداست این امور تا حدودی آنان را وابسته به محیط می کند. به تدریج خداوند به آنان علومی (علوم غریبه و علوم مادی) را اعطا می کند. که تا بتوانند مسئولیت های سنگین نگهداری جهان (زندانبان) را بر عهده گیرند. اگر این علوم نباشد، امکان ایفای مسئولیت هم وجود ندارد. این افراد در حلقه ای هستند که مخصوص بزرگان دین است و ستاره آنان هم ستاره ای مخصوص است که اثرات وضعی بسیار مهمی بر جهان هستی دارد. تمام این اوصاف درباره اولیای الهی و وارثان دین محمدی صلی الله علیه و آله و سلم است. سالک وارث به تمام علوم مورد نیاز مجهز می شود. تا به ریاست مورد نظر می رسد. ستاره او در فلک هشتم، در موقعیت بسیار چشم گیری است، جایگاهی رفیع است و می تواند بر نفس انسان های زنده و ارواح کنترل داشته و با آنان ارتباط برقرار کند. سیر او با فلز مس بهتر است. هر انسانی به فلزی آشناتر است و همراه داشتن آن سبب سلامتی و سهولت رؤیا و سیر او خواهد شد. وارث مزبور، با فلز مس، قدرت سیر بیشتری می یابد و می تواند جسم و روح خود را قوی تر نموده و در انجام وظایف، توفیق بیشتری یابد.