فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

باب عقل و آمادگی برای سیر

متن کتاب :
سالک گفت: آنگاه ذات او از من پوشیده شد و صفاتش با من باقی ماند. در این میان خوابم برد و راز وجود انسانی من بیدار و برپا بود؛ فرستاده توفیق پیش من آمد تا به راه راست هدایتم کند. براق اخلاص با او بود، یال رستگاری و لگام نجات داشت؛ از آسمان محل من سر برآورد و به بستن و گشودن امر من پرداخت، با حربه آرامش سینه مرا شکافت و به من گفته شد: برای رفتن به مرتبه بالا آماده باش؛ قلب من در دستمالی بیرون آورده شد تا از دگرگونی در امان باشد، در تشت رضا به محل قضا افکنده شد و بهره شیطانی از آن دور گشت و به آب تو را بر بندگان من سلطه یی نیست (حجر / 42) شسته شد و به حکمت های توحید و ایمان تفرید پیچیده گشت، خادمان استواری و یاران تأیید به خدمتش در آمدند، به مهر وصل نشان خورد و به بهترین گروه پیوست، شکاف قلبم به سوزن انس و رشته تقدیس، از شوخ نفس دوخته شد. آنگاه مرا به جامه محبت پیچیده و در قنداقه براق قربت نهاد و از حرم اکوان به قدس دل سیر داد. از براق پیاده شدم و آن را به در مسجدالاقصی بستم و در محراب آن به رکوع پرداختم. رسول توفیق، از صخره صفا بانگی زد که ردای هوس از دوش من درافتاد، برایم شیر و شراب آوردند، میراث نبی را نوشیدم و شراب را ترک کردم. ترسیدم مباد که به مستی باده راز را کشف کنم و هرکه از من پیروی کند کور و گمراه شود. اگر به جای شیر و شراب، آب آورده می شد، آن را می نوشیدم چون گزیده میراث تمکین در این آیه است که: ای محمد! ما تو را برای رحمت به جهانیان فرو فرستادیم (انبیاء / 107 ) و اگر آشامیدن انگبین بود، کسی شریعت را از جانب او نمی گرفت، چون رازی در زنبور عسل نهفته که هلاک دل ها در آن است.
سالک گفت: از هوا در وادی مقدس برآمده و اشراف یافتم، فرستاده مرا گفت: پای موزه برکن و ناامید مباش. نعلین از پای درآوردم و در آمدم و شنیدم:
توضیح باب عقل و آمادگی برای سیر
سالک، جوان روحانی را به عنوان استاد خود برمی گزیند، و آموزش لازم را برای تزکیه و تربیت نفس و روح فرا می گیرد. تا جوان با نیروی خود، چشم لاهوتی سالک را باز می کند، و او را به عالم معنا سیر می دهد. ظاهرا جوان در این مرحله از او دور می شود،(14) اما سالک با روح او ارتباط برقرار کرده و باز در هدایت خود از او یاری می گیرد. پس از آن جوان فردی را برای راهنمایی سالک می فرستد. آن فرد انسانی کامل بوده (براق اخلاص ) که می توانست او را به سوی رستگاری و نجات هدایت نماید. او برای تربیت سالک کمر همت در میان می بندد. در اولین مرحله یادآوری می کند که برای انجام سیر باید آموخت که آرامش روحی چگونه حاصل می شود و تاکید می کند که آن، پایه لازم و بسیار ضروری برای سلوک است. زیرا بدون آرامش امکان تمرکز قوای مختلف نبوده و چشم لاهوتی باز نمی شود. سپس به طور مستقل، روح ایشان تحت آموزش قرار گرفت، تا بتواند مرحله ایجاد تفکیک میان جسم و روح را هم به درستی طی کند. زیرا لازم بود، روح، در مواقع خاص تحت تاثیر شرایط و نیازهای جسمی نباشد. در آموزش بعدی باید جسم و روح هر دو با هم به وضعیت خاص می رسیدند. پس از آن دستوراتی داده شد، تا تغذیه به شکل صحیح انجام گیرد، شایان ذکر است، در سیر و سلوک نوع غذا نقش مهمی در حرکت دارد، زیرا برخی غذاها تولید سم در بدن کرده و موجب کدورت روح و جسم می شوند برخی مانع تمرکزند، برخی دفع سموم می کنند بعضی سبب تمرکز و بعضی غذاها انرژی معنوی لازم را به بدن می رسانند. به این ترتیب همراه با تغذیه و ذکر و قرائت برخی سوره ها، جسم و روح، پاک و تطهیر و آماده می شوند، تا زمینه برای فعالیت آب حیات فراهم شود. آب حیات در واقع حالتی معنوی است که در بدن برخی اولیاء و بزرگان دینی است، که در افراد مزبور به اشکال گوناگون وارد می شود. یکی از ویژگی های آن این است که پس از خودسازی، دیگر شیطان نمی تواند به این افراد مسلط شود و از سوی دیگر سبب قدرت و امکان انبساط و توسعه روح و انجام امور خارق العاده است.
پس از آن سالک به مرحله بعدی راه می یابد و می تواند تفسیر واقعی و درستی از مفهوم توحید و ایمان و معاد را درک کند. آنگاه در مقام انسان خاص وارد شده، و به تدریج اجازه می یابد هر از گاهی در حلقه بزرگان دین و پیامبران در آید. که معمولا در مراسم گوناگون، از جمله اعیاد، تولد معصومین (علیهماالسلام) شهادت یا وفات یکی از آنان، در روی زمین و در یکی از مراکز مذهبی مهم صورت می گیرد. بعد از مدتی آن فرد مهر تایید خورده و به جمع عباد صالح وارد می شود. از این مرحله به بعد قلب سالک تطهیر شده و تمام آلودگی ها و کدورت ها از آن زدوده شده و نفس او کاملا پاک می شود. سپس برخی از اوصاف چون رحمت، رأفت، مهربانی، بخشندگی در او ملکه شده و فرد می تواند در صورت ضرورت به سادگی از زمین کنده شده و در همه جا به سیر و مکاشفه بپردازد.
رسیدن به این مرحله، هنگامی است که سالک دیگر قادر است در مواقع لزوم کاملا از دنیا کنده شده و می تواند براق را که حالتی چون تخت دارد و هنوز نشانه دلبستگی به دنیاست را رها کرده در مسجدالاقصی فرود آید، مسجدالاقصی اولین قبله مسلمانان بوده و مقامش از کعبه پایین تر است. در اینجا اشاره ظریف و لطیفی به این نکته است که سالک هنوز کاملا از دنیا کنده نشده و علائقی به دنیا دارد، اما در عین حال نشان از آغاز سیر عمیق وی هم دارد، شروع کار در طی طریق بزرگان، معمولا از مسجدالاقصی است، که ممکن است به تدریج به سمت مراحل بالاتر برود. زیرا نردبان عروج پله پله است و هیچ کس نمی تواند، یک شبه و یا یک باره طی طریق کرده و به مقصد نهایی برسد، زیرا که انسان سالک باید ضمن انجام اقدامات و فعالیت هایی، ظرفیت و امکان حرکت به بالا را در خویش فراهم نماید. قوای معنوی خود را ذخیره کند و پله پله از تبتل تا مقام فنا پیشرفت نماید.
به هر حال سالک پس از انجام رازونیاز و عبادت ویژه ای در مسجدالاقصی به تدریج موفق می شود، که جسم و روح خود را به طور کامل از امور دنیوی پاک کند. تا آن که از جهان باقی در جهت پذیرایی او شیر و شراب و آب آوردند، شیر نشانه ای از فضیلت و علم است و شراب نشانه جهش و حرکت و عشق می باشد. سالک شیر را می پذیرد، زیرا علم و فضیلت را موافق ذوق خویش می یابد. او می داند که آماده عشق و جهش نیست، پس شراب را رد می کند.
شاید ایشان در انتخاب شیر و عدم پذیرش شراب احساس ترس و دلهره داشته و تصور می کرده که اگر قدم در این راه بگذارد، دیگر امکان بازگشت ندارد. در واقع نشان می دهد که سالک هنوز متمایل و متوجه دنیا است و آن را دوست دارد. پس بیم آن داشته که به دلیل این وابستگی نتواند راه را به طور کامل ادامه دهد، در خوردن شراب ضروری بود سالک عقل را کنار نهاده و دیوانه وار دل به دریا زند. او فهمیده است اگر شراب را برگزیند، باید پا در پلکان عشق نهد، و بدون تامل و تفکر به سرعت از پله ها بالا رود و اینجاست که مفهوم شعر حافظ آسمان بار امانت نتوانست کشید، روشن می شود. وقتی خداوند موجودات را اعم از ملائک و جن و انس آفرید، امانت خود را عرضه کرد، فرشته ها نتوانستند بپذیرند، موجودات دیگر هم نتوانستند، زیرا عشق و فنا امری سخت و دشوار است.
تنها انسان کامل بود که پذیرفت، در این راه وارد شود، ورود به مرحله عشق و پانهادن در مسیر آن، مقدمه و مرحله ابتدایی فناست، زیرا راه عشق به مثابه مجموعه ای است که انسان را به فنا می رساند. در مرحله فنای کامل حتی عشق هم با قی نمی ماند، همه چیز از بین می رود، عشق هم ناپدید می شود، و وضعی به وجود می آید که با حواس موجود بشری به هیچ وجه قابل درک و توصیف نیست، به نوعی هستی در نیستی است و نیستی ای در هستی می باشد. در نیستی، فقط اوست، در هستی هم فقط اوست، در اینجاست که سالک هیچ عملی انجام نمی دهد، جز آنچه او می خواهد. برای مردم کارلی انجام نمی دهد مگر او بخواهد؛ نمی خورد مگر او بخواهد می خورد چون او می خواهد کینه دارد چون او دارد، مهربانی می کند. چون او اراده می کند، لباس می پوشد چون خواست اوست. یعنی هیچ اراده ای قبل از اراده او وجود ندارد، اما باید دانست که پاداش فنا، خود فنا نیست، هر چند در ظاهر رسیدن به فنا، به معنای نوعی رنج و عذاب است، مرارت و سختی است. اما وقتی سالک به آن مرحله رسید، از قید و بندها، می رهد. دیگر دنیا و مسائل آن او را رنج نمی دهد. هیچ چیزی در دنیا قادر نیست او را آزرده سازد. هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند سالک فانی را ناراحت کند، حتی اگر او را آتش بزنند. جسم او هم این سوختن را از جانب او و اراده او می داند. لذا از آتش زننده نمی رنجد، نمی هراسد، و اساسا به او نمی اندیشد، به قادر مطلق می اندیشد و رضایت او را می طلبد، فرد فانی در جهان در میان مردم زندگی می کند، با این ذهنیت و توجه که چون او می خواهد سالک در بین مردم باشد، پس می ماند، اگر به گردش برود، می داند او خواسته است. هر فعل یا فکر و کاری داشته باشد، قبل از انجام آن، در صدد تحقق و اجرای خواست و رضای اوست. در این مرحله انسان راضی است تا به راه مورد نظر خدا برود. او بیم از گمراهی ندارد زیرا به او الهام می شود که چه کاری بکند، و چه کاری نکند. او هیچ گاه بر سر دو راهی نخواهد ماند، زیرا خداوند، راه های مورد نظر خود را برای او روشن کرده و او را از تاریکی به سوی نور و روشنایی خود هدایت خواهد کرد.
برای سالک به جای شیر و شراب آب آوردند. شراب می توانست یک باره او را به سوی عالم بالا سوق دهد، اما چرا او آب را ترجیح داد؟ چون آب از آسمان به زمین می آید و نشانه از چیزی است که هر چند از بالاست اما برای دنیا و در دنیاست و در دنیا مصرف می شود. اینجا گزینش آب را با رحمت پیامبر یکسان گرفته است. زیرا به پیامبر گرامی اسلام هم وحی شده است که با رسالت خود رحمت را به جهانیان عرضه دارد. در جمله بعد شریعت به عسل تشبیه شده است. منظور آن است که اگر به جای عشق ملکوتی به خداوند، چیز دیگری عطا می شد، جاذبه زمین آن قدر زیاد بود که حتی پیامبران هم گاه دچار مشکل می شدند. زیرا در عسل خاصیتی است، که نشانه تعلق بشر به امور انسانی است. هم چنان که مگس در عسل گرفتار می شود، انسان هم در دنیا گیر می کند و به آن می چسبد و امکان پرواز خود را از دست می دهد. لازم به تذکر است که عسل خالص (بدون شکر) جنبه های معنوی را در انسان زیاد می کند. در تعبیر خواب هم رؤیای خوردن عسل همین تأویل را دارد.
سالک ادامه می دهد، که به تدریج از نفس خود دور شده و قدم در راه درست نهاد، پس از آن به او گفته شده که باید خود را از دنیا کنده و امیدوار باشد، که مشمول عنایت خاصه الهی است .
متن کتاب :
پای موزه در وادی بلند در آوردم
و به ب در وعده گاه در آمدم
و به ذ از ص غایب شدم
نه سیراب بودم و نه تشنه
به وصف خندان نیستم
و بر کوچ و توشه خود نمی گریم
انانیت من وقتی از میان رفت
که انانیت خدای یگانه از وادی پدید آمد
پس از دوگانگی به وجود او بیگانه شدم
و راننده و راهنما از میان رفت
هجران به وصل بدل شد
راهنما و سرودخوان شتران گرد هم آمدند
به دانایی و شیوایی سخن گفتم
و شهری و روستایی را مخاطب ساختم
توضیح معنای شعر
سالک وارد مرحله جدیدی می شود، دنیایی که کاملا از جهان مادی جداست. و در آن مرحله باید صفات باری تعالی در او ملکه شود مجموعه این اسماء و صفات که بیش از هزار عنوان و در سیصد مرحله است، باید به تدریج در سالک شکل گرفته در اثر تکرار به ضعیف، بالاتر از ضعیف، قبل از خوب، خوب، بعد خوب، قبل از متوسط، متوسط، قبل از عالی، عالی، بعد از عالی، قبل از ملکه و ملکه تغییر شکل دهد. این تغییرات در نفس و روح با چشم لاهوتی قابل رؤیت است. در ملکه شدن اسماء تنها ذکر زبانی کافی نیست، بلکه باید علاوه بر طاهر و منزه بودن بسیاری از اعمال مخالف معنی را ترک کرده و برخی اعمال موافق معنی ذکر را رعایت کند، تا آن صفات به طور واقعی در انسان پدیدار شود، و آدمی در نظر و عمل با آن صفت آراسته گردد. البته، چنان که اشاره شد برخی از اسماء و صفات پس از ملکه شدن، می توانند به تقویت اسماء و صفات جانبی هم کمک کنند، و دایره کامل کمال را به تدریج به وجود آورند، که در مرکز آن اسم اصلی قرار دارد.
و به ذ ذات..... یک حالت خاص عرفانی است، این حالت ویژه به کمک حضرت حق در سالک ملکه می شود و به او امکان طی طریق می دهد.
ص منظور آن است که سالک باید از اغیار و افراد ناپاک و نامحرم خود را پوشیده دارد، تا قادر به انجام برخی اعمال خارق عادت شود. زیرا تماس با افراد فوق الذکر اثر وضعی روی انسان داشته و او را مدام عقب می برد. یا اجازه پیشرفت نمی دهد. پس از این مرحله، سالک به جایی می رسد که دیگر تمناها و عطش اولیه را برای کسب حالات گوناگون حتی معنوی از دست داده و حرص و طمع او از میان رفته و به تدریج آرام می شود، زیرا حرص زدن برای کسب قدرت و کمالات معنوی در مراحل اولیه سلوک ممکن است آلوده به تمنای دنیوی بوده، از این رو علی رغم فعالیت های به ظاهر معنوی، اعمال وی در ذات خود جنبه دنیایی دارد یا آن که جنبه افزون طلبی داشته، مهم نیت سالک است چنین تعارض در نیت و عمل در واقع نوعی ناشکری و عدم رضایت به داده های خدا و عنایت ویژه او در حق سالک تلقی می شود. سالک باید به رضایت قلبی برسد، و به آنچه دارد شاکر گردد.
آب کم جو تشنگی آور به دست - تا بجوشد آبت از بالا و پست
مطالبه بیش از حد و تقاضا برای نیل به مقامات معنوی هم شبیه تلاش های انسان در کسب امور مادی و دنیوی است و نشانه ای از حرص و آز است که صفتی مذموم است، سالک در طی طریق، باید به نیازی برسد، تا ادعا و مطالبه ای نداشته باشد، و به آنچه که به او دادند، رضایت داده و راضی شود، در غیر این صورت دچار مشکل شده و از سیر و سلوک باز می ماند.
در ادامه در شعر آمده..... نه سیراب بودم نه تشنه. در واقع سالک به نوعی بی تفاوتی رسیده است که در بیت بعدی یک توصیف کاملا انسانی را ارائه می دهد سالک خود را از امور مادی و تمایلات آن رهانیده و به مرتبه ای رسیده که خودخواهی او از بین رفته است. در اینجا جناب محی الدین انانیت را برای خدای منان بکار برده، که تعبیر زیبایی نیست، و در آن بی احترامی وجود دارد و شاید نشانه ای در ضعف کلام در بیان معناست. پس از آن است که دیگر به جایی می رسند که خود سالک ظاهرا راه شناس شده و نیاز به راهنما از وجود ایشان رخت برمی بندد. آنگاه هجران به وصل منجر شد و به جایی رسید که ظاهرا سالک توانست خود هادی شود و برای هدایت دیگران اقدام نماید.

باب نفس مطمئنه و دریای پر و مواج

متن کتاب :
سالک گفت: با فرستاده در راه روشن پیش رفتم تا به دریای مواج رسیدم و مشکل من به تمامی حل شد، در گرداب آن دریای بزرگ، کشتی عالم بسیط را دیدم، در وجود آن سفینه نظر کردم، به من گفته شد: باید با اندک و بسیار آن بسازی که این کشتی ازان عارفان است و معراج وارثان نبی در آن است. کشتیی دیدم با ذات روحانی و وسایل آسمانی، پایه هایش قدم کشتی نشینان و سکان آن آرامش دل آنان و غذایش لطایف و ستون هایش مواقف، پوشش آن یقین و سپاهش قوت و تمکین، بادبان هایش شریعت، مرکز ثقل و تعادل بخش آن طبیعت، طناب هایش اسباب، صندوق هایش گنجینه های خرد، ملوان هایش نقل، ناخدایش عقل، دریادارانش انفال، آبگیرش سالم بودن از رنج و نکال، تجارتش موارد، بارش اسرار و فواید، مقدم آن عنایت ازلی، مؤخرش پاکی همت ابدی از بلا و بدبختی؛ بخورش افکار، نسیمش اذکار، موجش احوال و دعایش اعمال بود؛ کشتیی که به ظهور الف از به نام خدا راندنش (هود / 41) تا بخوان به نام پروردگارت (علق / 1) پایانش در دریای مجاهده روان بود تا جان های عنایت را در ساحل مشاهده افکند. وقتی از دریای فریب گذشت و از گرداب بزرگ اغیار سلامت یافت، ناخدا بندبندگی کشتی مرا می کشید.
توضیح متن
سالک توضیح می دهد که راه می افتد و از فراز و نشیب های متعددی که تشبیه به موج دریا شده می گذرد، تا سرانجام به ساحل امن آرامش می رسد، در طول این مدت و در جریان برخورد با مسائل و مشکلات است که تمام آنچه مربوط به دنیا و آخرت است را درک و تجربه کرده است. تا آن که به کشتی می رسند که بتوانند با آن در عالم بسیط طی طریق کنند. به او تذکر می دهند که اگر چه این مسیر خطرات بسیار دارد، ولی او نباید ترس را به خود راه دهد. بلکه به عکس باید سختی هایی را به جان خریداری کند. سالک آن کشتی را توصیف می کند. که معنای آن روشن است.
کشتیی که به ظهور الف..... اشاره به ظهور حضرت آدم دارد که از بهشت رانده می شود. در اینجا الف به معنای آدم است که خدا به ایشان عنایت کرده و کتابی به او میدهد تا به کمک آن بعد از بهشت بتواند طی مسیر کرده و با حرکت در صراط مستقیم، مجددا به بهشت بازگردد. پایانش در دریای مجاهده.....منظور مراحلی است که انسان کامل طی می کند، تا بتواند در این دنیای پر نشیب و فراز خود را به محل آرامی برساند. بتواند با چشم لاهوتی آن جهان را مشاهده نماید. در واقع با اشاره به کشتی و لنگر می خواهد این نکته را بیان نماید، که اگر انسانی بتواند خود را از امور دنیوی برهاند، در واقع لنگر کشتی را کشیده و راهی شده است.
صدای شگفت آور خود را منظم بالا می برد:
وقتی که سر در دلم پدید آمد
هستیم فانی شد و ستاره ام غروب کرد
دل من به سر پروردگارم به گردش درآمد
و از رسم حس جسمانی غایب شدم
در مرکبی از عزم روشن خود
از او به یاری او به سوی او آمدم
قلعه های فکر خود را
در گردابی از علم نهان خود پراکندم
نسیم شوق من بر او وزید
و همچون تیر در دریا گذشت
دریای فرودین را پشت سر نهادم
کسی را که به نام نمی شناختم، آشکارا دیدم
گفتم: ای که! تا دلم تو را دید
هدف تیر محبت شدم
تو انس من و مهر روان منی
و در عشق نتیجه و ذخیره جان منی
توضیح شعر
وقتی سالک متوجه شد که باید پا در چه راهی بگذارد، آنگاه نور ضعیفی را دید، و جهت حرکت را شناخت، ستاره ام غروب کرد، یعنی به مراحل اولیه فنا رسید. لذا چیزهایی را که مربوط به دنیا بود به تدریج از او دور شده و توانست به جایی برسد که از دنیا کنده شده و آنگاه راه اصلی را به کمک حضرت حق یافت.
سالک برای رسیدن به خداوند به جنبه های مختلف کار توجه و تفکر کرده است، هدف فکری او (قلعه) وی را در میان گرفته و چون قلعه ای او را پوشانده بود، او به راه های مختلفی توجه می کند، خود را تعلیم می دهد و در نهایت روش و راه کارهای معنوی را برمی گزیند، ذوقی در او به وجود می آید که تمایل او را در رسیدن به خداوند بیشتر و قوی تر می نماید. پس تباهی و تاریکی و پستی دنیا را رها کرده، تا آن که به جایی می رسد و در آن محل، به انسان مورد نظر خود می رسد که مورد نظر اوست، به محض دیدن او می گوید، من از همان دیدار اول به تو علاقه مند شدم، تو محبوب و مأنوس من هستی، عشق به تو از اهداف من و برای جان من مفید است.
سالک می گوید: دنیا، مانند دریای مواجی است که هر انسانی را گرفتار خود می کند، اما او به کمک عنایات حضرت حق از آن رها شده و به سوی آسمان معنا می رود، سپس اشاره می کند که عناصر چهارگانه را باید شناخت و آن ها را تفکیک کرد.

بخش دوم: آسمان های معانی