فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

توضیح باب حقیقت

سالک که مجذوب جوان الهی شده است. از او می خواهد که خود را معرفی نماید و جوان در قالب شعری خود را چنین تعریف می نماید:
ای سئوال کننده، تو تصور می کنی من کیستم؟ که این همه مورد توجه تو قرار گرفته ام (جوان در هنگام رسیدن به سالک، در قیافه ای آراسته و زیبا، و لباسی فاخر و صورتی نورانی بر او ظاهر شده بود.) من مانند کتابی هستم، اما باید توجه کنی که برای شناخت هر کتابی نباید به جلد آن توجه و بسنده کرد، بنابراین به ظاهر من توجه نکن و به درون و متن آن بنگر، که همه چیز در آن است. درست است که من جسمی دارم، اما این جسم فقط مانند پوسته ای مرا دربرگرفته است، واقعیت وجودی من به شکل فردی شایسته و انسانی کامل است که توسط این جسم و پوسته ظاهری برای همگان باز و آشکار است. درست مانند کوه طور که در گذشته محلی مقدس بوده و اهل عرفان و معنا می توانستند از آن الهام گرفته و خود را بسازند، (وجود آن جوان همچون کوه طور دارای اسرار و خواص متعددی برای بندگان خدا بوده است) خداوند وجود مرا گرامی می دارد، و به سبب شایستگی من در انجام وظایف و امور عبادی بوده است که خداوند منان در آسمان برای من قصری تدارک دیده، که خانه ای بلند و آباد و در سرالاسرار است. گرداگرد آن خانه مردم چون دریای مواجی در حرکت و چرخش هستند، آنان از زیبایی و انوار آن بهره برده و خداوند را شاکرند. گردش آنان به دور خانه سبب ایجاد ثواب برای آنان است.
نوشته علم به قلم های ارده است..... هر کسی نمی تواند کتاب وجود مرا بخواند تنها کسانی که خود را تربیت کرده و در صراط حمید گام می نهد، دارای قدرتی می شود که می تواند محتوای این کتاب را بفهمد. باید بدانی که مجموعه ای از شوق و اشتیاق دنیوی (نار) و کشش های معنوی (نور) است که این کتاب را بوجود آورده و به آن شکل می دهد، بنابراین آن که طالب اسرار است و گام در راه نهاده و توفیق یار او بوده و عنایت حق شامل او شود می تواند به متن کتاب دست یابد.
و سپس توضیح می دهد: شرط مهم و اساسی برای درک مضامین و معارف کتاب، آشنا بودن به اسرار نفس و روح است، هرکه بتواند آن را به شکل عمیق مطالعه کند، مسائلی از آن را کشف می نماید، و پس از آن به عین الیقین و ذات اقدس الهی می رسد. اما در هر صورت ضروری است که سالک خداوند را به درستی بشناسد. به عبارت دیگر شما در ظاهر جسم مرا می بینید و در واقع تمام وجود من نیست. من دارای قدرت زیادی هستم و به عنایت حضرت حق به انجام امور خارق العاده قادر شده ام، و در مقام یکی از اولیاء الهی است که می توانم ظلمات هستی را تبدیل به نور نمایم، و جهان در حرکت خود محتاج و نیازمند وجود من است، من مصداق اشرف مخلوقاتم، پس با دقت و تلاش زیاد سعی کن این کتاب را بخوانی و به کمک آن قادر به شناخت حق و باطل، شک و یقین و ظلم و ستم شوی.

اسماء و صفات

متن کتاب :
سالک گفت: جوانی روحانی مرا گفت: ای طالب! من خلیفه و وزیر کاتب هستم. خلیفه ذات در تدبیر کارها از کرسی صفات منم، من مثل هستم و تو مثال ؛ من جامه یی هستم زیبنده و کاتبی هستم که سر هر منقول و معقول را بر صفحات کاغذ عقل ها می نگارم، من وزیری هستم که بار تن ها را برای عرضه به والای بسیاردان بر دوش می کشم، ذاتم واحد و صفاتم متعدد است. اگر اسماء را می خواهی مرا سجده کن و بدان که اسم به مسمی ره می نماید و همه این ها در وجود تو است، به آنچه تو را بسنده است قناعت و از آنچه به تو ربطی ندارد خودداری کن. آنگاه به عجله برخاست.
شرح متن:
جوان روحانی به سالک توضیح می دهد که کسانی که تو به دنبالشان هستی، از خلیفه و وزیر و کاتب همه من هستم، صفات پروردگار در من متجلی است. هر چند که تو دچار اشتباه شده ای و خواسته ات را در چیز دیگر و جای دیگر می جویی، ولی اگر به دنبال شناختن خدا هستی، باید به دنبال من بیایی، چرا که من جزئی از او هستم، پاره ای از او هستم. در واقع من مثل اعلا می باشم، چون توانسته ام به عنایت حضرت حق به وجود اقدس الهی پی برده و به تکامل برسم اما تو هنوز در قالب مثال هستی، باید کار کنی، زحمت بکشی، و از خداوند مدد بخواهی که در این کار و کوشش به تو توجه کند و تو را یاری نماید.
من به خواست خداوند قادرم در عقول و نفوس تصرف کنم و اسراری از امور معقول و منقول را در آنها به وجود آورم. من انسان کاملی هستم که می کوشم، مردم را آماده رسیدن به خداوند نمایم.
خداوندی که ذات او واحد و صفات او متعدد است. اگر قصد داری که به علم اسماء دست یابی باید به من اقتدا کنی و تعلیم بگیری و اطاعت کنی. زیرا تو در نهایت تلاش خود و درک مفاهیم و اسرار اسماء سرانجام به جایی خواهی رسید که من رسیده ام. شادباش زیرا تو هم استعداد فراگرفتن این علوم را داری بدان که همه چیز در وجود خود تو مستتر است. باید بکوشی و مجاهدت نمایی تا به مقصود برسی. این نکته را همیشه به خاطر داشته باش، در این راه هر چه به تو رسید قانع باش و مطالبه بیش از حد نیاز از حضرت حق نکن، قناعت و صبوری در این راه شرط اصلی است
و بالبداهه چنین سرود:
بدان که آینده و رونده ای نیست
مگر برای امری که خدای توانا آن را خواسته است
ای بیننده آرایش! تو از خارج می نگری
زیور تو در انسانیت تو است
اصل و سرشت آن یکی است
فلک گردنده آن را دگرگون ساخته است
گویای ذات آن، باطن
و وصف کننده آن، ظاهر است
صورت پذیری اصل از ذات اوست
و عین صورت پیش از آن گذشته بود و وجود نداشت
بود ذات منوط به صورت آن است
و بود معنی خواسته خدای تواناست
حرکت ستارگان رونده و آینده
در عالم افلاک به دست اوست
احکامش را در مرکز روان می سازد
و عاقل و غیر عاقل در حیرتند
آفتابش در مشرق پیش می رود
و ماه کامل آن در مغرب غروب می کند
دریا بر ساحل خود موج می زند
ماه شکوفنده سبب مد آن می شود
خورشید در جهان هستی می کوشد
شاخه های سبز آن را نیایش می کنند
اگر جو به حرکت در آید
ابرهای باران ریز آن را ثنا می گویند
اگر سیرابی و رویشی باشد، از ذات اوست
که آغاز و انجام از ذات وی سیراب می گردد
دگرگونی من در اوصاف هستی در ذات اوست
و شرمندگی و فساد در ما هویداست
از آمیختگی اجسام در آفرینش چنین بر می آید که
دیده کوته بین آنها را چنان می بیند
خرد، از بود به بود و از
علم به عین حکمرانی قهار است
اگر زمین من به لرزه در آید
و اگر خورشید من تیره گردد، کیست که آن ها را جمع یا پراکنده سازد ؟
به حکمت مجهول بنگر که
میانجی بودن ما آن را پوشیده و مبهم کرده است
درود خدای یگانه بر او
نور درخشانی است که بر جان های ما می تابد
ماه کامل و خورشید درخشان به خوبی با هم ترتیب یافته اند
و آغاز و انجام با هم نظم گرفته اند
سالک گفت: وقتی سرودنش را کامل ساخت و با عصای معجزه خود بر آلت طرب نواخت، در برابرش به سجده افتادم و در حضورش به عبادت معتکف شدم و گفتم:
تو آرزو و مطلوب منی و همان رازی که تمنای آن را دارم.
توضیح شعر
آگاه باش که هیچ انسانی ابدی (رونده) نیست، هر انسانی یک بار می آید (آینده) و سپس به منزل باقی می شتابد و حیات جاوید می یابد (رونده) ، مهم این است که بدانی انسان در زمان حیات خود در زمین چه کرده است؟ گاهی خداوند از میان انسان ها گزینش می کند، و آنها را به عنوان پیامبر و معصومین، یا اولیاء خود بر می گزیند. در این صورت این افراد، بر اساس خواست خداوند قادر، به زندگی خود ادامه می دهند. این افراد استثناء هستند و مشمول عنایت و قوانین خاص می گردند، ای سالک، تو دیده ظاهربین خود را به کناری بگذار و توجه خود را از جسم و ظاهر من بردار، که به نظر تو زیبا و با ظاهری آراسته دیده می شوم. تو نباید به ظواهر و آرایش و صورت و قامت و تزئینات لباس من توجه کنی، آنچه در انسان مهم است، انسانیت اوست. جوهر انسان ها در اساس و سرشت پاک و سفید است. ولی در برخورد با دنیاست که شکل می گیرد و رنگ عوض می کند. به طوری که حتی انسان ها را در مواجهه با هم به اشتباه انداخته و بر اساس یک دیدگاه ظاهری است که دست به قضاوت و ارزش یابی نسبت به دیگری می زنند. در چنین حالی، به ویژه وقتی که ظاهر فردی زیبا و آراسته باشد، طرف مقابل او توجه بیشتری می کند، هر چند این زیبایی هم از جانب پروردگار جمیل و لطیف است. اما به هر حال انسان عادی فقط یک بار به دنیا می آید و در آن زندگی می کند و امتحان خود را پس می دهد و سپس به عالم باقی رفته و دیگر باز نمی گردد. به این جهت باید پذیرفت که هر صورتی خاص همان فرد است و با صورت های دیگر متفاوت می باشد. اما بر خلاف دیدگاه عوام، صورت ظاهر اهمیت چندانی ندارد، آنچه مهم است، صورت باطن و معنا است، این معنا هم در جسم هر فرد شکل گرفته و تکامل می یابد. تکامل در معنی هم محتاج عنایت و اراده خدای تواناست، خدایی که در دایره هستی عالم افلاک را با نظم و دقت بسیار اداره می کند و بر حرکت ستارگان رونده و آینده که هر یک وابسته به انسانی هستند، نظارت و کنترل همه جانبه دارد. علم و اسرار الهی در لوح محفوظ است که وجود هر انسان کاملی به آن آگاه است. در واقع احکام خداوند در مرکز آن وجود شریف صادر و روان می شود. زیرا صدور این احکام در زاویه و گوشه خاصی از وجود انسان نیست، بلکه در مرکز مثلث است. و این سر اگر کشف شود، عاقل و غیر عاقل در حیرت عمیقی فرو خواهند رفت.
آفتاب و مشرق کنایه از دنیاست، زیرا اکثر مردم تمایل زیادی به زندگی مادی و مواهب طبیعی و غیر طبیعی دارند. اما انسان وقتی به کمال می رسد (ماه کامل) که بمیرد، اما نه مرگ جسمی بلکه مرگ خود خواسته. مرگی که عارفان به دنبال آن هستند، تا بتوانند به کمک آن نفس را مهار کرده و در مقام اطاعت از فرامین خدا و اجرای دستورات حضرت حق درآیند، شاید نتوان دریا را به خوبی در اعماق و یا وسط آن درک کرد، زیرا حرکت دریا در کناره های آن مشهود است، به این دلیل است که می توان جزر و یا مد آن را در ساحل دید. رابطه انسان با دنیا، همچون رابطه ماه با زمین و دریا و ایجاد جزر و مد در آن است، انسان در دنیا می تواند مواضعی اتخاذ نماید که بر اساس و بنیاد آن، یا به سوی پروردگار خویش جهت گیری نماید، یا آن که به دامان دنیا بیفتد، آن ها که واقعیت هستی را شناخته اند، زنده و بیدار واقعی می شوند، و از نور حیات بهره مند گردیده و منشأ اصلی نور را ستایش خواهند کرد. در حرکت هایی که در بخشی از جو صورت می گیرد، ابرها جمع شده، متراکم می گردند و به صورت باران در آمده، و به رویش حیات کمک می کنند. اما جو و باران و ابر و رویش همه ظاهر و شکل قضیه هستند، اوست که حیات می دهد، اوست که به ابرها فرمان باریدن می دهد. حیات در هر شکل و صورت از اوست و وابسته به حضرت حق است. اگر تشنه کامی به آب می رسد و سیراب می شود اگر دانه ای به کمک قطره های باران می روید، با عنایت خداست. اول و آخر هر چیزی اوست. اگر در نفس و جسم آدمی تحولی هست، آن تغییر هم به خواست اوست. اما با همه این وابستگی نباید فراموش کرد، اگر خطایی از آدمی سر زد و دچار گناه شد، این گناه و زیان و خطا را باید فقط به خدا نسبت داد. پس از آن هم احساس توامان فساد و شرمندگی (ناشی از اعمالی که در قالب کفر و شرک و ناشکری دیده می شود) در دل انسان خطاکار و فراموشکار به وجود می آید. لذا باید با افعال و اعمال انسان به تنهایی و در مجموع توجه کرد، چرا که هر عملی حامل و حاوی اثر وضعی هم چنین کلی است، تک تک آفریده ها که به تعبیری مادی بوده و زمینی هستند دارای افعال و آثار خاصی هستند، که می توانند روی انسان های دیگر و به ویژه انسان ها مؤثر افتند، آن ها هر کدام انرژی و نور خاصی از خود ساطع می کنند. انسان کامل این انرژی ها را می شناسد. و از هر یک در جای خود استفاده خاص می کند، و از کنار آن ها بی توجه عبور نمی کند، مثلا عارف می داند هر درختی چه نوع انرژی به او می دهد، هر سنگ جواهر کدام انرژی را دارد، از زمین، ماه،خورشید، آسمان، ستارگان چگونه باید نیرو گرفت و آن را در امور مختلف از جمله در درمان، تمرکز، سیر و..... به کار برد.
بسیاری از انسان ها فقط به چشم ها و دیده خود بسنده می کنند، اینها افرادی کوته بین هستند، که جز محسوسات چیز دیگری را به رسمیت نمی شناسند. مایل نیستند، لذا نمی توانند، یا نمی خواهند به آنچه که در اصل حقیقت است و وجود اصلی است، آشنا شده و پی ببرند، این قبیل انسان ها بر اساس دیده های چشم، و ادراکات حس حکم کرده و حکومت می کنند. اما اگر قدری تعمق و تفکر کنند، می توانند به مسایلی پی ببرند، که آنان را بیشتر قادر می کند تا شناخت عمیق تر و لطیف تر یابند. چنان که انرژی قابل دیدن نیست، اما بشر با تامل و تفکر به آن پی برده و از آن استفاده می کند.
اگر بشر نسبت به داشته ها یا دانش خود دچار تزلزل گردد؟ و اگر دانش خود را از دست دهد و به جهل و گمراهی روی کند؟ چه کسی می تواند او را به حرکت در آورده و در مسیر صحیح وارد کند؟ پس ضروری است که سالک با دقت به اطراف خود بنگرد و تصور نکند مجموعه دانش او صحیح است. بلکه به دو پهلو بودن و ابهام موجود در محیط و دانش مادی پی برده و پس از آن علم واقعی را بشناسد. و بداند که دوگانگی انسان (حرکت او بین دنیا و عالم معنا) می تواند جهان را هم مبهم و تیره نماید. پس باید به نور واقعی حیات توجه کند، نوری که سبب نورافشانی و حرکت ماه و خورشید و ایجاد نظمی کامل در جهان از آغاز تا انجام است.
سالک گفت، وقتی شعر او را شنیدم. خدای را سجده کرده و در کنارش حمد خدای را به جا آوردم. و گفتم، تو آرزو و مطلوب منی.

باب عقل و آمادگی برای سیر

متن کتاب :
سالک گفت: آنگاه ذات او از من پوشیده شد و صفاتش با من باقی ماند. در این میان خوابم برد و راز وجود انسانی من بیدار و برپا بود؛ فرستاده توفیق پیش من آمد تا به راه راست هدایتم کند. براق اخلاص با او بود، یال رستگاری و لگام نجات داشت؛ از آسمان محل من سر برآورد و به بستن و گشودن امر من پرداخت، با حربه آرامش سینه مرا شکافت و به من گفته شد: برای رفتن به مرتبه بالا آماده باش؛ قلب من در دستمالی بیرون آورده شد تا از دگرگونی در امان باشد، در تشت رضا به محل قضا افکنده شد و بهره شیطانی از آن دور گشت و به آب تو را بر بندگان من سلطه یی نیست (حجر / 42) شسته شد و به حکمت های توحید و ایمان تفرید پیچیده گشت، خادمان استواری و یاران تأیید به خدمتش در آمدند، به مهر وصل نشان خورد و به بهترین گروه پیوست، شکاف قلبم به سوزن انس و رشته تقدیس، از شوخ نفس دوخته شد. آنگاه مرا به جامه محبت پیچیده و در قنداقه براق قربت نهاد و از حرم اکوان به قدس دل سیر داد. از براق پیاده شدم و آن را به در مسجدالاقصی بستم و در محراب آن به رکوع پرداختم. رسول توفیق، از صخره صفا بانگی زد که ردای هوس از دوش من درافتاد، برایم شیر و شراب آوردند، میراث نبی را نوشیدم و شراب را ترک کردم. ترسیدم مباد که به مستی باده راز را کشف کنم و هرکه از من پیروی کند کور و گمراه شود. اگر به جای شیر و شراب، آب آورده می شد، آن را می نوشیدم چون گزیده میراث تمکین در این آیه است که: ای محمد! ما تو را برای رحمت به جهانیان فرو فرستادیم (انبیاء / 107 ) و اگر آشامیدن انگبین بود، کسی شریعت را از جانب او نمی گرفت، چون رازی در زنبور عسل نهفته که هلاک دل ها در آن است.
سالک گفت: از هوا در وادی مقدس برآمده و اشراف یافتم، فرستاده مرا گفت: پای موزه برکن و ناامید مباش. نعلین از پای درآوردم و در آمدم و شنیدم:
توضیح باب عقل و آمادگی برای سیر
سالک، جوان روحانی را به عنوان استاد خود برمی گزیند، و آموزش لازم را برای تزکیه و تربیت نفس و روح فرا می گیرد. تا جوان با نیروی خود، چشم لاهوتی سالک را باز می کند، و او را به عالم معنا سیر می دهد. ظاهرا جوان در این مرحله از او دور می شود،(14) اما سالک با روح او ارتباط برقرار کرده و باز در هدایت خود از او یاری می گیرد. پس از آن جوان فردی را برای راهنمایی سالک می فرستد. آن فرد انسانی کامل بوده (براق اخلاص ) که می توانست او را به سوی رستگاری و نجات هدایت نماید. او برای تربیت سالک کمر همت در میان می بندد. در اولین مرحله یادآوری می کند که برای انجام سیر باید آموخت که آرامش روحی چگونه حاصل می شود و تاکید می کند که آن، پایه لازم و بسیار ضروری برای سلوک است. زیرا بدون آرامش امکان تمرکز قوای مختلف نبوده و چشم لاهوتی باز نمی شود. سپس به طور مستقل، روح ایشان تحت آموزش قرار گرفت، تا بتواند مرحله ایجاد تفکیک میان جسم و روح را هم به درستی طی کند. زیرا لازم بود، روح، در مواقع خاص تحت تاثیر شرایط و نیازهای جسمی نباشد. در آموزش بعدی باید جسم و روح هر دو با هم به وضعیت خاص می رسیدند. پس از آن دستوراتی داده شد، تا تغذیه به شکل صحیح انجام گیرد، شایان ذکر است، در سیر و سلوک نوع غذا نقش مهمی در حرکت دارد، زیرا برخی غذاها تولید سم در بدن کرده و موجب کدورت روح و جسم می شوند برخی مانع تمرکزند، برخی دفع سموم می کنند بعضی سبب تمرکز و بعضی غذاها انرژی معنوی لازم را به بدن می رسانند. به این ترتیب همراه با تغذیه و ذکر و قرائت برخی سوره ها، جسم و روح، پاک و تطهیر و آماده می شوند، تا زمینه برای فعالیت آب حیات فراهم شود. آب حیات در واقع حالتی معنوی است که در بدن برخی اولیاء و بزرگان دینی است، که در افراد مزبور به اشکال گوناگون وارد می شود. یکی از ویژگی های آن این است که پس از خودسازی، دیگر شیطان نمی تواند به این افراد مسلط شود و از سوی دیگر سبب قدرت و امکان انبساط و توسعه روح و انجام امور خارق العاده است.
پس از آن سالک به مرحله بعدی راه می یابد و می تواند تفسیر واقعی و درستی از مفهوم توحید و ایمان و معاد را درک کند. آنگاه در مقام انسان خاص وارد شده، و به تدریج اجازه می یابد هر از گاهی در حلقه بزرگان دین و پیامبران در آید. که معمولا در مراسم گوناگون، از جمله اعیاد، تولد معصومین (علیهماالسلام) شهادت یا وفات یکی از آنان، در روی زمین و در یکی از مراکز مذهبی مهم صورت می گیرد. بعد از مدتی آن فرد مهر تایید خورده و به جمع عباد صالح وارد می شود. از این مرحله به بعد قلب سالک تطهیر شده و تمام آلودگی ها و کدورت ها از آن زدوده شده و نفس او کاملا پاک می شود. سپس برخی از اوصاف چون رحمت، رأفت، مهربانی، بخشندگی در او ملکه شده و فرد می تواند در صورت ضرورت به سادگی از زمین کنده شده و در همه جا به سیر و مکاشفه بپردازد.
رسیدن به این مرحله، هنگامی است که سالک دیگر قادر است در مواقع لزوم کاملا از دنیا کنده شده و می تواند براق را که حالتی چون تخت دارد و هنوز نشانه دلبستگی به دنیاست را رها کرده در مسجدالاقصی فرود آید، مسجدالاقصی اولین قبله مسلمانان بوده و مقامش از کعبه پایین تر است. در اینجا اشاره ظریف و لطیفی به این نکته است که سالک هنوز کاملا از دنیا کنده نشده و علائقی به دنیا دارد، اما در عین حال نشان از آغاز سیر عمیق وی هم دارد، شروع کار در طی طریق بزرگان، معمولا از مسجدالاقصی است، که ممکن است به تدریج به سمت مراحل بالاتر برود. زیرا نردبان عروج پله پله است و هیچ کس نمی تواند، یک شبه و یا یک باره طی طریق کرده و به مقصد نهایی برسد، زیرا که انسان سالک باید ضمن انجام اقدامات و فعالیت هایی، ظرفیت و امکان حرکت به بالا را در خویش فراهم نماید. قوای معنوی خود را ذخیره کند و پله پله از تبتل تا مقام فنا پیشرفت نماید.
به هر حال سالک پس از انجام رازونیاز و عبادت ویژه ای در مسجدالاقصی به تدریج موفق می شود، که جسم و روح خود را به طور کامل از امور دنیوی پاک کند. تا آن که از جهان باقی در جهت پذیرایی او شیر و شراب و آب آوردند، شیر نشانه ای از فضیلت و علم است و شراب نشانه جهش و حرکت و عشق می باشد. سالک شیر را می پذیرد، زیرا علم و فضیلت را موافق ذوق خویش می یابد. او می داند که آماده عشق و جهش نیست، پس شراب را رد می کند.
شاید ایشان در انتخاب شیر و عدم پذیرش شراب احساس ترس و دلهره داشته و تصور می کرده که اگر قدم در این راه بگذارد، دیگر امکان بازگشت ندارد. در واقع نشان می دهد که سالک هنوز متمایل و متوجه دنیا است و آن را دوست دارد. پس بیم آن داشته که به دلیل این وابستگی نتواند راه را به طور کامل ادامه دهد، در خوردن شراب ضروری بود سالک عقل را کنار نهاده و دیوانه وار دل به دریا زند. او فهمیده است اگر شراب را برگزیند، باید پا در پلکان عشق نهد، و بدون تامل و تفکر به سرعت از پله ها بالا رود و اینجاست که مفهوم شعر حافظ آسمان بار امانت نتوانست کشید، روشن می شود. وقتی خداوند موجودات را اعم از ملائک و جن و انس آفرید، امانت خود را عرضه کرد، فرشته ها نتوانستند بپذیرند، موجودات دیگر هم نتوانستند، زیرا عشق و فنا امری سخت و دشوار است.
تنها انسان کامل بود که پذیرفت، در این راه وارد شود، ورود به مرحله عشق و پانهادن در مسیر آن، مقدمه و مرحله ابتدایی فناست، زیرا راه عشق به مثابه مجموعه ای است که انسان را به فنا می رساند. در مرحله فنای کامل حتی عشق هم با قی نمی ماند، همه چیز از بین می رود، عشق هم ناپدید می شود، و وضعی به وجود می آید که با حواس موجود بشری به هیچ وجه قابل درک و توصیف نیست، به نوعی هستی در نیستی است و نیستی ای در هستی می باشد. در نیستی، فقط اوست، در هستی هم فقط اوست، در اینجاست که سالک هیچ عملی انجام نمی دهد، جز آنچه او می خواهد. برای مردم کارلی انجام نمی دهد مگر او بخواهد؛ نمی خورد مگر او بخواهد می خورد چون او می خواهد کینه دارد چون او دارد، مهربانی می کند. چون او اراده می کند، لباس می پوشد چون خواست اوست. یعنی هیچ اراده ای قبل از اراده او وجود ندارد، اما باید دانست که پاداش فنا، خود فنا نیست، هر چند در ظاهر رسیدن به فنا، به معنای نوعی رنج و عذاب است، مرارت و سختی است. اما وقتی سالک به آن مرحله رسید، از قید و بندها، می رهد. دیگر دنیا و مسائل آن او را رنج نمی دهد. هیچ چیزی در دنیا قادر نیست او را آزرده سازد. هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند سالک فانی را ناراحت کند، حتی اگر او را آتش بزنند. جسم او هم این سوختن را از جانب او و اراده او می داند. لذا از آتش زننده نمی رنجد، نمی هراسد، و اساسا به او نمی اندیشد، به قادر مطلق می اندیشد و رضایت او را می طلبد، فرد فانی در جهان در میان مردم زندگی می کند، با این ذهنیت و توجه که چون او می خواهد سالک در بین مردم باشد، پس می ماند، اگر به گردش برود، می داند او خواسته است. هر فعل یا فکر و کاری داشته باشد، قبل از انجام آن، در صدد تحقق و اجرای خواست و رضای اوست. در این مرحله انسان راضی است تا به راه مورد نظر خدا برود. او بیم از گمراهی ندارد زیرا به او الهام می شود که چه کاری بکند، و چه کاری نکند. او هیچ گاه بر سر دو راهی نخواهد ماند، زیرا خداوند، راه های مورد نظر خود را برای او روشن کرده و او را از تاریکی به سوی نور و روشنایی خود هدایت خواهد کرد.
برای سالک به جای شیر و شراب آب آوردند. شراب می توانست یک باره او را به سوی عالم بالا سوق دهد، اما چرا او آب را ترجیح داد؟ چون آب از آسمان به زمین می آید و نشانه از چیزی است که هر چند از بالاست اما برای دنیا و در دنیاست و در دنیا مصرف می شود. اینجا گزینش آب را با رحمت پیامبر یکسان گرفته است. زیرا به پیامبر گرامی اسلام هم وحی شده است که با رسالت خود رحمت را به جهانیان عرضه دارد. در جمله بعد شریعت به عسل تشبیه شده است. منظور آن است که اگر به جای عشق ملکوتی به خداوند، چیز دیگری عطا می شد، جاذبه زمین آن قدر زیاد بود که حتی پیامبران هم گاه دچار مشکل می شدند. زیرا در عسل خاصیتی است، که نشانه تعلق بشر به امور انسانی است. هم چنان که مگس در عسل گرفتار می شود، انسان هم در دنیا گیر می کند و به آن می چسبد و امکان پرواز خود را از دست می دهد. لازم به تذکر است که عسل خالص (بدون شکر) جنبه های معنوی را در انسان زیاد می کند. در تعبیر خواب هم رؤیای خوردن عسل همین تأویل را دارد.
سالک ادامه می دهد، که به تدریج از نفس خود دور شده و قدم در راه درست نهاد، پس از آن به او گفته شده که باید خود را از دنیا کنده و امیدوار باشد، که مشمول عنایت خاصه الهی است .
متن کتاب :
پای موزه در وادی بلند در آوردم
و به ب در وعده گاه در آمدم
و به ذ از ص غایب شدم
نه سیراب بودم و نه تشنه
به وصف خندان نیستم
و بر کوچ و توشه خود نمی گریم
انانیت من وقتی از میان رفت
که انانیت خدای یگانه از وادی پدید آمد
پس از دوگانگی به وجود او بیگانه شدم
و راننده و راهنما از میان رفت
هجران به وصل بدل شد
راهنما و سرودخوان شتران گرد هم آمدند
به دانایی و شیوایی سخن گفتم
و شهری و روستایی را مخاطب ساختم
توضیح معنای شعر
سالک وارد مرحله جدیدی می شود، دنیایی که کاملا از جهان مادی جداست. و در آن مرحله باید صفات باری تعالی در او ملکه شود مجموعه این اسماء و صفات که بیش از هزار عنوان و در سیصد مرحله است، باید به تدریج در سالک شکل گرفته در اثر تکرار به ضعیف، بالاتر از ضعیف، قبل از خوب، خوب، بعد خوب، قبل از متوسط، متوسط، قبل از عالی، عالی، بعد از عالی، قبل از ملکه و ملکه تغییر شکل دهد. این تغییرات در نفس و روح با چشم لاهوتی قابل رؤیت است. در ملکه شدن اسماء تنها ذکر زبانی کافی نیست، بلکه باید علاوه بر طاهر و منزه بودن بسیاری از اعمال مخالف معنی را ترک کرده و برخی اعمال موافق معنی ذکر را رعایت کند، تا آن صفات به طور واقعی در انسان پدیدار شود، و آدمی در نظر و عمل با آن صفت آراسته گردد. البته، چنان که اشاره شد برخی از اسماء و صفات پس از ملکه شدن، می توانند به تقویت اسماء و صفات جانبی هم کمک کنند، و دایره کامل کمال را به تدریج به وجود آورند، که در مرکز آن اسم اصلی قرار دارد.
و به ذ ذات..... یک حالت خاص عرفانی است، این حالت ویژه به کمک حضرت حق در سالک ملکه می شود و به او امکان طی طریق می دهد.
ص منظور آن است که سالک باید از اغیار و افراد ناپاک و نامحرم خود را پوشیده دارد، تا قادر به انجام برخی اعمال خارق عادت شود. زیرا تماس با افراد فوق الذکر اثر وضعی روی انسان داشته و او را مدام عقب می برد. یا اجازه پیشرفت نمی دهد. پس از این مرحله، سالک به جایی می رسد که دیگر تمناها و عطش اولیه را برای کسب حالات گوناگون حتی معنوی از دست داده و حرص و طمع او از میان رفته و به تدریج آرام می شود، زیرا حرص زدن برای کسب قدرت و کمالات معنوی در مراحل اولیه سلوک ممکن است آلوده به تمنای دنیوی بوده، از این رو علی رغم فعالیت های به ظاهر معنوی، اعمال وی در ذات خود جنبه دنیایی دارد یا آن که جنبه افزون طلبی داشته، مهم نیت سالک است چنین تعارض در نیت و عمل در واقع نوعی ناشکری و عدم رضایت به داده های خدا و عنایت ویژه او در حق سالک تلقی می شود. سالک باید به رضایت قلبی برسد، و به آنچه دارد شاکر گردد.
آب کم جو تشنگی آور به دست - تا بجوشد آبت از بالا و پست
مطالبه بیش از حد و تقاضا برای نیل به مقامات معنوی هم شبیه تلاش های انسان در کسب امور مادی و دنیوی است و نشانه ای از حرص و آز است که صفتی مذموم است، سالک در طی طریق، باید به نیازی برسد، تا ادعا و مطالبه ای نداشته باشد، و به آنچه که به او دادند، رضایت داده و راضی شود، در غیر این صورت دچار مشکل شده و از سیر و سلوک باز می ماند.
در ادامه در شعر آمده..... نه سیراب بودم نه تشنه. در واقع سالک به نوعی بی تفاوتی رسیده است که در بیت بعدی یک توصیف کاملا انسانی را ارائه می دهد سالک خود را از امور مادی و تمایلات آن رهانیده و به مرتبه ای رسیده که خودخواهی او از بین رفته است. در اینجا جناب محی الدین انانیت را برای خدای منان بکار برده، که تعبیر زیبایی نیست، و در آن بی احترامی وجود دارد و شاید نشانه ای در ضعف کلام در بیان معناست. پس از آن است که دیگر به جایی می رسند که خود سالک ظاهرا راه شناس شده و نیاز به راهنما از وجود ایشان رخت برمی بندد. آنگاه هجران به وصل منجر شد و به جایی رسید که ظاهرا سالک توانست خود هادی شود و برای هدایت دیگران اقدام نماید.