فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

باب عین الیقین

متن کتاب :
سالک گفت: آن عین مرا فراخواند که: ای جوان! کجا می روی؟ گفتم: نزد امیر. گفت: بر تو است که به کاتب وزیر خدمت کنی، آن دو تو را به مرادت می رسانند تا حقیقت اعتقاد خود را بینی. به او گفتم: جای کاتب و وزیر کجاست؟ گفت: چشم فروبستن تو از تخت تکبر و برهنه شدنت از تعلقات مادی و جامه آرزومندی، و خلع شدن تو از امانت الهی و درنگ کردنت در مقام فرق و جدائی و ورود تو در طینت است؛ چون واحد را جز به واحد نتوان دید. در آنجا غیب و شاهد یکی می شود. غیبت او، حجاب تو از اوست. وزیر، تو را از آن حجاب به سوی او برمی کشد و یاری می دهد. وزیر، خلیفه وی در زمین و آسمان و دانای اسرار صفات و اسماء اوست، همه فرشتگان را به سجده خلیفه واداشته، از سجده ابلیس لعین باز داشته است: ابلیسی که از سجده سرپیچی کرد و حسد ورزید، حاسد معلوم شد و خلیفه یگانه باقی ماند. وی جانشین و سلطان و مجموعه حقایق شریفه است. اگر به او رسی و در آنجا فرود آیی، جایگاهت را گرامی و دوستی ات را محفوظ داشته تو را به محضر مولی درخواهد آورد.
شرح متن کتاب :
سالک گفت: آن موجود (عین) مرا به نزد خود دعوت کرد و سئوال نمود، که به کجا می روی؟ او جواب داد، به نزد امیر، پاسخ شنید: در ابتدای امر نزد امیر رفتن صحیح نیست. برای تو بهترین کار این است که، به نزد وزیر بروی. زیرا خلق و خوی تو با وزیران هماهنگ است، به علاوه از این راه زودتر به مقصود خواهی رسید. باید توجه داشت، در ایام قدیم معمولا وزرا، خردمند و کاردان و گاه در حیطه شغلی خود از نوابغ روزگار بودند. در عین آن که اکثر امور جاری هم زیر نظر آنان بود. در اینجا به طور تمثیلی به سالک تذکر می دهند، که یک باره نباید همه چیز را از خدا خواست. باید پله پله از مراتب پائین شروع کند، تا به تدریج به عارفان و اولیا، و ائمه معصومین (علیهماالسلام) و پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم برسد، پس در اینجا منظور از وزیر مقامات معنوی است، نه سیاسی.
سالک متوجه می شود، که باید جایگاه و مراتب مناسب خود را شناسایی کند، لذا می پرسد که: جای وزیر و کاتب کجاست؟
پاسخ می شنود: برای رسیدن و درک این مراتب ابتدا ضروری است تغییراتی در خصوصیات اخلاقی و نفسانی داده شود.
از جمله این ویژگی های اخلاقی آن است که سالک هیچ گاه خود را برتر و والاتر از بندگان خدا نبیند، و اگر زمانی متوجه شد که به هر دلیلی خود را از دیگران بالاتر دانسته و مثلا در خیال خود تختی فراهم کرده و بر آن نشسته و از آن بالا به مردم می نگرد، فورا آن را ویران کرده ضمن استغفار به میان مردم درآید، و فراموش نکند که او هم بنده ای از بندگان خداوند است، و اگر ارزشی هست در اراده و خواست حق تعالی نسبت به سالک است، نه در توهم و ادعاهای واهی افراد در بین یکدیگر. سالک اگر می خواهد که در نزد خداوند سرافراز و مأجور باشد، باید همواره در شکسته نفسی و فروتنی و تواضع پیشقدم و سرآمد گردد. در میان مردم با تواضع حرکت کند، آنان را حقیر نشمارد و به هیچ شکلی خود را برتر و بالاتر از آنان نشان ندهد در غیر این صورت در حجاب کبر فرورفته و از راه باز می ماند.
به این ترتیب از آنجا که تکبر سبب بروز بسیاری از تعلقات مادی است، سالک با حذف صفت رذیله تکبر از خویش، بخشی از تعلقات مادی را کنار زده و از آنها دور خواهد شد. دوری از این تعلقات نیز جامه نیاز و آرزو را از تن سالک بیرون آورده، او را به فنا می رساند.
مقصود از امانت الهی..... سالک باید به طور دائمی در شناسایی و محاسبه دقیق نفس خود بکوشد، تا به هدف اساسی از خلقت انسان پی ببرد. یعنی بداند چرا خداوند انسان را اشرف مخلوقات تعیین کرده است؟ و به او ابن امانت را داده است؟ اگر آدمی حامل امانت الهی است. آیا می تواند در آن تصرف کند؟ یا آن که موظف است آن را به شکلی که تحویل گرفته باز پس دهد. بنابر این انسانی که شایستگی می یابد، ابتدا صفات بد را از خود دور کرده سپس اسماء و صفات الهی را در خود جایگزین می کند، سالک در راه تربیت خود نباید از هیچ کوششی فروگذار کرده و با تمام قوا در فعالیت و خودسازی باشد. چنین انسانی، با عنایات الهی به مقام انسان کامل می رسد. و اوست که می تواند امانت الهی را شناسایی و در اختیار بگیرد و در پایان حیات آن را عودت دهد. حفاظت از این امانت به معنای نگهداری از کل هستی است. که همه آن ها برای استفاده بشر خلق شده است. پس اگر انسان ها مقام بندگی خود و بزرگی خالق را درک کنند، عبادات و نماز به جای آرند. از اعمال زشت دوری کرده، صفات رذیله را از خود پاک نمایند، در پیشگاه خدا مقام می یابند، و به انسان کامل بدل می شوند. نهایت کمال انسان غیر از معصومین (علیهماالسلام) در اولیاء الهی است که به عدد معینی در عصر و نسل خاص تجلی می کنند. آنان ستون های اصلی نگهدارنده جوامع در کل نظام هستی هستند و از سوی خداوند به ایفای نقش محوله در جهان می پردازند. گاه مسائل جزیی و عمدتا مسائل کلی را زیر نظر دارند. این بزرگواران هم در خود تفکر و تأمل هر روزی دارند، نفس و روح خود را می شناسند، و جویای راه های بهتری برای ارتباط و اتصال با حق تعالی هستند، تا از آن ها بهره برداری نمایند. اگر سالکی نتواند میان دنیا و آخرت، و جسم و روح فرق قائل شود، در عین آن که چگونگی ارتباط آن ها با یکدیگر را هم درک کند، امکان حرکت و پیشرفت به سوی توحید را نخواهد داشت. پس باید خود را از ظاهر و صورت و حتی صفات جدا و خلع کند.
آدمی با درک تفاوت و ارتباط میان عالم جسم و عالم معنا، پی به ارتباط و یگانگی آنها می برد، اول و آخر، ظاهر و باطن را درک می کند. برای درک معنا و باطن، جسم را جدا می کند، و به مقام فرق می رسد. او می داند، برای دیدن واحد، تنها باید واحد شد، و چشم لاهوتی را گشود و اصل و اساس جهان را هم دید، و به آن مشاهدات و به آن دیدن ایمان کامل داشت. در آنجاست که غایب ظاهر می شود، و سالک به شهود می رسد، و درمی یابد اگر غیب و غیبتی هست، اشکال از سوی آدمی است که قادر به دیدن نیست، برای رفع این اشکال است که خود را تربیت می کند و به تدریج به توان جدیدی دست می یابد. در مقام شاهد و شهود است که، غیب ظاهر می شود. در همین حال نیز میان این دو، فرق و تفاوت را حس و درک می کند، اگر امکان تفاوت و فرق را درک نکند بدون شک قادر به شناخت صحیح حق تعالی نخواهد بود. پس سالک هم میان غایب و شاهد، ارتباط برقرار می کند، و هم قادر به تفکیک آنها از هم هست. هنگامی که سالک به تربیت خود می پردازد. باید صابر باشد و عجله نکند. تربیت یکباره صورت نمی گیرد، و دفعی نیست، بلکه تدریجی و کند است. پس در این مراحل باید صفت صبر هم ملکه شود، و نیز امکان تطابق با تغییرات تدریجی در سالک به وجود آید. شکل و نوع تغییرات وابسته به ویژگی های سالک است. لذا اذکار و تمرینات هر فردی با دیگری متفاوت است اما وجه مشترک این است که محاسبه نفس، تفکر زیاد، صبور بودن، عجله نکردن، نوشتن برنامه همراه با تمرین عملی سبب می شود، سالک مستقیم و به تدریج به سوی هدف گام بردارد.
شایان ذکر است که این نوع حرکت سبب تقویت خوف و رجا در انسان هم هست. در این مدت ممکن است راه های مختلفی در پیش روی سالک پدیدار گردد. ابزارها، روش ها، امکانات، حجاب های بسیاری هست که اگر سالک به دقت هدف خود را شناسایی نکرده باشد. هر کدام می تواند، سبب دوری یا هلاکت سالک گردد. و این مشیت الهی است که انسان را مجبور ساخته، تا نتواند از هر راهی به سوی او رود. در این جبر، رموز و اسراری هست که هر فردی با توجه به حال و زمانه خویش، باید راه خود را شناسایی کند، و بداند در عین آن که کل هستی برای بهره برداری انسان آفریده شده است، اما بشر چند راه برای ایجاد سلطه و احاطه بر آن دارد، اول بخواهد امیال خود را ارضاء نماید، در آن صورت برده و بنده جهان خواهد شد، نه مسلط بر آن، دوم به دنبال علم جزیی و تخصصی باشد که در روزگار ما سخت رایج است، پس با دنبال کردن علم خاصی در صدد شناخت قوانین و روابط میان پدیده های علمی خاص باشد، که این روش هر چند، بهتر از روش قبلی است، اما باز کافی نیست و راه به مقصود نخواهد برد.
سوم آن است که همراه با روش دوم به درک کلی تر از جهان دست یابد و توحید را در همه امور مشاهده نماید و این روشی است که می تواند جوامع امروز جهان اسلام که گرفتار غربزدگی شده اند را کمک کرده و آنان را از انحراف نجات داده و در راه صحیح وارد نماید. امروزه بحث های بسیاری در مورد چگونگی استفاده از تکنولوژی غرب در عین جلوگیری از تهاجم فرهنگی آنان مورد توجه قرار داده اند. اما در نکته دوم ابهامات بسیاری وجود دارد، اول آن که باید پذیرفت، تهاجم فرهنگی به شکل صددرصد به پیروزی نمی رسد. چون قدرت ها و تفاوت های موجود در هر رده و جامعه ای بر اساس خواست خدا شکل گرفته است و هدف خداوند از ایجاد تفاوت آن بوده که افراد و جوامع یکدیگر را بشناسند. نه آن که این تفاوت ها مایه فخر و مباهات یا اعمال سلطه و زور و ظلم شود. دوم، اگر جامعه ای دارای هویت مشخص باشد، امکان ندارد در صدد جعل هویت دیگری برای خویش برآید. ممکن است برخی رفتارهای جزیی خود را اصلاح کند، یا تغییر دهد یا حتی تقلید نماید، اما در کلیت هویت خود را حفظ خواهد کرد. و اساسا امکان یکدستی فرهنگی در جهان وجود ندارد.
نکته دیگر: اسلام دینی کامل است و قرآن کتاب نور و هدایت است. و در آن هیچ شکی نیست، اما آیا جوامع مسلمان دستورات دینی خود را شناخته و بر اساس آن عمل می کنند؟ چرا دروغ رایج است و صدق و درستی و صراحت کم؟ چرا ریا و ظلم هست؟ چرا عدالت نیست؟ چرا دولت ها خود را خدمتگزار مردم نمی دانند، و قدرت و ثروت جامعه را به خود منحصر کرده اند؟ چرا کم فروشی هست؟ مال دوستی و زراندوزی از حد متعادل درگذشته و به اسراف رسیده است؟ چرا جان و مال و آبروی مسلمان حرمت ندارد؟ چرا مظلومان نسبت به ظالمین بی توجه هستند، و حتی به آنان تمکین کرده و یاری می رسانند؟ چرا مسلمانان اعمال عبادی خود را انجام نمی دهند؟ چرا زنا و اعتیاد و مشروب خواری هست؟ چرا توحید کامل نیست؟ اگر جوامع اسلامی بکوشند آداب و دستورات قرآن و سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و معصومین (علیهماالسلام) را رعایت کرده و ترویج دهند، آیا در وضعیت فعلی باقی خواهند ماند! آیا خطر تهاجم فرهنگی هست؟ آیا ستم گری و ستم پذیری از جوامع رخت برنخواهد بست؟ در عین حال دیده می شود که بسیاری از دستورات دین اسلام توسط جوامع غیر مسلمان مورد استفاده قرار گرفته و سبب اصلاح امور آنان شده است. پس بازسازی اخلاقی و فرهنگی موجب رشد و تعالی جوامع اسلامی خواهد شد.
نکته آخر توجه به تحول و تغییری است که در ماهیت و هدف سیاست روی داده است. دانشمندان بزرگ ما از جمله فارابی و خواجه نصیر، هدف سیاست را رسیدن جامعه به عدالت و کمال می دانسته اند. در این دیدگاه سیاست قدرت را در اختیار می گرفت تا اکثریت مردم و یا همگان را به جامعه فاضله هدایت نماید. در حالی که امروزه هدف سیاست کمال یا عدالت اجتماعی نیست، حداقل میان شعارها و عمل تفاوت بسیاری دیده می شود. در این جوامع هر کسی قصد دارد، از طریق نیل به قدرت مقاطع خاص فردی یا گروهی خود را تحقق بخشد. به این دلیل سیاست از هدف های جمعی و اجتماعی دور می شود. و به نوعی فردگرایی منفی سوق می یابد. به این جهت منافع و اصول و ارزش های عمومی و همگانی اصالت خود را از دست داده و در عمل رعایت نمی شود.
برای سالک خطرات متعددی هست. برای رفع و کشف این خطرات وزیر یاور خوبی است. وزیر انسان کامل است، انسان کامل، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین (علیهماالسلام) و اولیاء الهی هستند. وزیر، خلیفه و جانشین خداوند در زمین و آسمان است. انسان کامل به عنایت الهی پشت گرم شده و دانای اسرار گردیده و صفات الهی را در خود ملکه ساخته و از قدرت موجود در اسماء و چگونگی کاربرد آن ها مطلع است. و خداوند فرشتگان را به سجده به این گروه از آدمیان واداشته و متقابلا دستور داده است انسان از نزدیک شدن به شیطان و اطاعت از او برحذر باشد. شیطانی که لطافت لازم برای شناخت انسان کامل را نداشت از این رو قادر به درک عظمت آفرینش خالق در حق انسان نبود، پس خود را برتر دید، و از دستور خداوند سرپیچید، و به انسان حسد ورزید، حسادت ابلیس سبب انحراف و طرد وی گردید.
ابلیس مأمور شد از ابتدا تا انتهای جهان در میان انسان ها باقی بماند، هرکه را جویای جهان یافت، به سوی او رود، او را بفریبد، از فرمان و اطاعت خدا دور کند، و او را در صف یاران خود وارد کرده، و او را به بهره برداری و لذت بردن از جهان وادارد. گناه را برای او شیرین و عبادت و طاعت را ناگوار و تلخ نماید. و سرانجام او را در صف گنهکاران وارد نماید.
اما آن که فرمان حق را جویاست، به سوی انسان کامل می رود، پیامبر عظیم الشأن و معصومین (علیهماالسلام) را الگوی خود می نماید. می داند که آنان به سر منزل مقصود رسیده اند آنان به شناخت حق نایل شده، و نسبت به مردم و بندگان خدا مهربان و دلسوزند، آنان وزیرند. وزیر قادر است دست سالک را بگیرد، راهبر شود، راه را به او نشان دهد، و واسطه ای میان خدا و بنده باشد. زیرا بدیهی است که سالک به ویژه در مراحل اولیه قادر به سلوک نیست. نیازمند دستگیری و کمک است. پس باید کمک بگیرد، زیرا هر انحرافی ولو کوچک ممکن است سالک را از مسیر خود دور کند. پس نیاز به وزیر در هر صورتی موجود است. وزیر، بزرگان دینی هستند، که با خداوند ارتباط دارند. چنان که اشاره شد، بسیاری از مردم به دلیل اشتغال و علائق دنیوی، نحوه ارتباط با خدا و چگونگی آن را فراموش می کنند، پس در هنگام نیاز امکان تماس ندارند، مضطرب می شوند، به سوی بزرگان می روند. انسان در تشخیص اولیای الهی در عصر خود، ممکن است دچار مشکل باشد. اما در مورد معصومین (علیهماالسلام) شک ندارد، پس به آنان رجوع می کند. خلیفه یگانه، هم برای مردم راهبر است و هم برای سالک، سالک اگر اعمال خود را به درستی انجام دهد و در صراط حمید افتد سرانجام به هدف و خواست خود می رسد. خداوند و همه بزرگان در این راه به او یاری خواهند کرد. تا آن که در مغرب جان او را در جایگاهی فرود می آورند که والا و شایسته اوست.

باب صفت کلی روح

متن اصلی
سالک گفت: به عین الیقین گفتم: روح کلی را برایم وصف کن تا وقتی آن را دیدم بشناسم و چون به او رسیدم، سر به سجده فرود آرم. عین الیقین گفت: نه بسیط است و نه مرکب، قصد طریق نمی کند و میل انحراف ندارد، از امکان و از تقسیم پاک و از در آمدن در اجسام منزه است، حامل امانت الله و در برگیرنده صفات والاست. ماده او نسبت به اجسام مقابل خود، همچون نسبت ماده خلیفه گیرنده او نسبت به اوست. داخل در ذات و خارج از صفات نیست، صفتی از معروف است و صفت از موصوف جدا نمی شود، حادثی است که از قدیم بی نیاز صادر شده، سر پنهان و معنی بزرگ و گرامی را به وی بخشیده است، سایه ندارد و چیزی چون او نیست، آینه ای نورانی که حقیقت مصور خود را در آن می بینی، وقتی صورت خویش در آینه متجلی دیدی، بدان که آن مطلوب تو است و بدان که رسیده ای و باید حفظش کنی. پیوسته با همنشین رفیق در آفاق می گردم و بر اسب مراد می نشینم و بیابان های خراب را در می نوردم، بر شترهای نجیب سوار می شوم تا بادها بر بساط من بوزد، دریاها را در می نوردم و در طلب آن صورت شریف فراخوانده نزد خلیفه، حجاب ها و پرده ها را از هم می درم. از زمانی که از عین جدا شدم، صورتم بر من جلوه یی نکرد، تا تو را دیدم به راستی خود را دیدم، بگو تو کیستی و از کجایی؟
شرح باب صفت کلی روح
سالک مرحله عین الیقین را به پایان رساند. پله ای بالاتر رفت و به مرحله بعدی رسید، در اینجا او قصد شناخت روح را دارد. روح امر خداوند است و از سوی او در انسان ها دمیده شده است.
روح از دیر باز مورد توجه بشر بوده است. این توجه هنوز هم وجود دارد. روانشناسی امروز، فلسفه و عرفان از گذشته تاکنون کوشیده اند به نوعی به آن پاسخ دهند. هر چند که روانشناسان از دو قرن قبل دانسته اند نمی توان روح را زیر تیغ آزمایش علم تجربی برد، به این دلیل از توجه به او سرباز زده از بحث درباره آن خودداری کرده، و تنها به آثار و عوارض آن پرداختند.
عارفان و صوفیان کلمه روح را در آثار خود بسیار به کار برده اند و در باب آن توضیح داده اند در اینجا بد نیست به طور مختصر نظر آنان را بیان داریم. عزیزالدین نسفی در کتاب انسان کامل خود می نویسد:
بدان که اهل شریعت، حقیقت آدمی را که مدرک جزئیات و کلیات، و دانای خود پروردگار است روح انسانی می گویند، و اهل حکمت این حقیقت را نفس انسان گویند..... بدان که روح هرکه در مقام ایمان مفارقت کند، بازگشت او به آسمان اول باشد، روح هرکه در مقام عبادت مفارقت کند، بازگشت او به آسمان دویم باشد، در جمله مقامات همچنین می دان (یعنی) هر یک در هر مقام که مفارقت کند، بازگشت او به اهل آن مقام باشد و حیفی عظیم باشد که کسی به مقام اول خود نرسد و نتواند رسید، اما آن که در این قالب به (مقام) ایمان نرسد، بازگشت او به آسمان اول نخواهد بود، از هر کدام مرتبه که باشد.
عزیزالدین کاشانی گوید: بدان که شریف تر موجودی و نزدیک تر مشهودی به حضرت عزت، روح اعظم است که حق سبحانه و تعالی آن را به خود اضافت کرده است به لفظ من روحی و من روحنا، آدم کبیر و خلیفه اول و ترجمان الهی و مفتاح وجود و قلم ایجاد و جنت ارواح، همه عبارت از اوصاف اوست و اول صیدی که در شبکه وجود افتاد ذات او بود، و مشیت قدیمه او را به خلافت خود در عالم خلق نصب کرد و مقالید خزاین اسرار وجود به او تفویض نمود، و او را به تصرف در آن مأذون گردانید و از بحرالحیات نهری عظیم بر وی گشود، تا پیوسته از او استمداد فیض حیات می کند و بر اجزای کون افاضت می نماید و صور کلمات الهی را از مقر جمع اعنی ذات مقدس، به محل تفرقه که عالم خلق است می رساند. و از عین اجمال در اعیان تفصیل جلوه می دهد و کرامت الهی او را دو نظر بخشید: یکی از برای مشاهده جلال قدرت ازلی و دوم از برای ملاحظه جمالی حکمت لم یزلی. عبارت از نظر اول عقل فطری و مقبل آمد و نتیجه او محبت الهی، و عبارت از نظر دوم عقل خلقی مدبر، چنان که در خبر است: ثم قال له اقبل فاقبل، ثم قال له ادبر فادبر به او گفت روی آور، روی آورد، سپس گفت روی بگردان، و او روی برگردانید. و نتیجه او نفس کلی، و هر فیضی که روح اضافی، از عین جمع استمداد کند، نفس کلی آن را قابل گرداند و محل تفصیل آن شود، و میان روح اضافی و نفس کلی به سبب فعل و انفعال و قوت و ضعف نسبت ذکوریت و انوثت پدید آمد، و رسم تعاشق و تعانق ثابت شد و به رابطه امتزاج و واسطه ازدواج ایشان متولدات اکوان موجود گشتند و به دست قابله تقدیر از مشیمه غیب به عالم ظهور رسیدند. پس جمیع مخلوقات نتیجه نفس و روح آمد. و نفس نتیجه روح و روح نتیجه امر. چه حق تعالی روح را به خودی خود آفرید، بی هیچ سببی، که امر، اشارت بدان است. و جمله مخلوقات را به واسطه روح، که خلق عبارت از آن است الا له الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین. و چون لابد است که هر خلیفه ای مستجمع اوصاف مختلف بود، فضل الهی و کرم نامتناهی روح را در خلافت ایجاد، خلعت جمیع اسماء و صفات جمالی و جلالی خود در پوشانید، و در مسند آفرینش مکرم و موقر گردانید، و چون دایره تکوین به نقطه انتها رسید و بر نقطه ابتدا منطبق گشت، صورت روح در آیینه وجود آدم خاکی منعکس شد، و جمله اسماء و صفات الهی در او متجلی گشت. پس خطاب انی جاعل فی الارض خلیفه(3) در رسید. و آوازه خلافت آدم در ملاءاعلی منتشر شد و بر منشور خلافت او این توقیع آمد که: ان الله تعالی خلق آدم صورته(4) و بر لوای کرامت او این آیت ظاهر شد و علم آدم الاسماء کلها(5) وازمه تسخیر و اعنه تقدیر در قبضه تصرف او نهادند، و ملایکه را سجده او فرمودند. چه ملایکه را آن کمال جمعیت نبود که او را. از آن جهت که بعضی از ایشان مظهر صفات جمال اند و بس؛ و ایشان ملایکه لطف و رحمت اند. و بعضی مظهر صفت جلال و بس؛ و ایشان ملایکه قهر و عذابند. و عبارت از آن این آمد که خلقت ببدی لاجرم حق را به جمیع اسماء بشناخت و ملایکه حق را نشناختند الا بدان اسم که مظهر آن بودند؛ لا علم لنا الا ما علمتنا: (6) اشارت بدان است.
قیصری می نویسد: بدان که روح اعظم که در حقیقت روح انسانی است، مظهر ذات الهیه است از حیث ربوبیت. و از این رو است که حوم حائمی به حول آن، و روم رائمی به وصل آن ممکن نیست. دائر به حول جناب آن، به حیرت افتد و طالب نور جمال آن به استار مقید آید و کنه آن جز ایزد نداند وبدین معنی کسی جز او نرسد.
و بدان گونه که آن را مظاهر و اسمائی است در عالم کبیر همچون خرد نخستین و قلم اعلی و نود و نفس کلیه و لوح محفوظ و جز آن، مظاهر و اسمائی است که در عالم صغیر انسانی به حسب ظهورات و مراتب در اصطلاح اهل الله و غیر هم.
که عبارت است از سر، خفی، روح، قلب، کلمه، روع و فؤاد و صدر و عقل و نفس کقوله تعالی فانه یعلم السر و اخفی(7) قل الروح من امر ربی؛(8) ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب؛(9) و ما کذب الفواد ما رای؛(10) الم نشرح لک صدرک(11) و نفس ما سوی ها.(12) و در حدیث صحیح است که ان فی روح القدس نفث فی روعی و ان نفسا لن تموت حتی یستکمل رزق ها.
اما بودن آن سر بدین اعتبار است که مدرک انوار آن ارباب قلوبند و راسخین در علم بالله من دون غیر هم. و اما خفی از رهگذر خفاء حقیقت آن است بر عارفین و جز آن. و اما روح به اعتبار ربوبیت آن است مر بدن را با مصدریت حیات حسی و منبعیت فیضان آن بر جمیع قواء نفسانیه. و اما قلب از رهگذر تقلب آن است به میانه وجهی که به سوی حق است و وجهی که به سوی نفس حیوانیه است که بدان دو از حق استفاضت انوار کند. و بر نفس حیوانیه آنچه که از موجد خویش دریافته است به حسب استعداد آن افاضه کند. و اما کلمه به اعتبار ظهور کلمه در نفس رحمانی همچون ظهور کلمه در نفس انسانی. و اما فؤاد به اعتبار تاثیر آن است از مبدع خویش که فؤاد به لغت جرح و تاثیر است. و اما صدر به اعتبار وجهی است که به سوی تن است، از رهگذر مصدریت انوار و صدور از آن. و اما روع به اعتبار خوف و فزع از قهر مبدا قهار است، از آن روی که از روع برگرفته شده و معنای فزع. و اما عقل از رهگذر تعقل آن است به تعینی خاص با مدرکات و مضبوطات خویش و حصر آن بدانچه تصور می کند و اما نفس به اعتبار تعلق آن است با بدن و تدبیر آن؛ و به گاه ظهور افعال نباتیه از آن نفس نباتی خوانده شود، و به گاه ظهور افعال حیوانیه، نفس حیوانی؛ و آنگاه به اعتبار غلبه قوای حیوانیه بر قوای روحانیه نفس اماره، به گاه تلؤلؤ نور قلب از غیب بهر اظهار کمال خویش. و اندر یافت قوه عاقله، و وخامت عاقبت و فساد احوال خویش را نفس لوامه، از رهگذر لوم آن بر افعال خویش. و این مرتبت همچون مقدمه ای است ظهور مرتبت قلبیه را. و چون قلبی به چیرگی رسد و سلطان آن بر قوای حیوانیه پدیدار آید و نفس به اطمینان رسد، مطمئنه نامندش. و چون استعداد آن کمال یابد و نور و اشراق آن به قوت رسد و آنچه که در آن بالقوه بوده است پدیدار آید و آئینه ای گردد بهر تجلی الهی، قلب خوانندش، که مجمع البحرین است و ملتقی العالمین؛ و از این روی واسع حق بود و عرش الله گردد. بدان گونه که در خبر صحیح آمده است که: لا یسعنی ارضی و لا سمائی و یسعنی قلب عبدی المؤمن التقی النقی - و قلب المؤمن عرش الله. و معتبر چون حقیقت واحده معروضه بدین اعتبارات را اعتبار کند و بدین که آن جمله به حقیقت شیئی است یگانه حکم کند بدین حکم، صادق بود.(13)
نظر شارح کتاب در باب روح
خداوند منان پس از آفرینش جسم، نفس را به او عطا می کند، که دارای دو گرایش کلی یا جهت گیری اساسی است، هم می تواند آدمی را به سوی بدی ها سوق دهد و هم قادر است نیکوئی ها را به او الهام بخشد. پس از آن روح در بدن دمیده می شود. در افراد عادی روح و نفس در درون بدن بوده فاصله زیادی با یکدیگر ندارند، تنها در هنگام خواب است که نفس می تواند مقداری با بدن فاصله بگیرد. میزان فاصله مربوط به درجه رشد معنویت در افراد است. روح انرژی لازم برای حرکت بدن را تامین می کند به عبارت دیگر جسم و نفس به کمک انرژی روح قادر به فعالیت و حرکت در جهان هستند. این کار تا زمان مرگ ادامه دارد. و هنگامی که روح از بدن مفارقت می کند، جسم و نفس هم می میرند. پس از مرگ نفس مجددا زنده می شود تا به اعمال او رسیدگی کنند. نفس برای محاسبه حداکثر یک سال دیگر زنده است. و پس از آن دوباره می میرد. آنگاه روح به عالم باقی می شتابد، تا سزای عمل خود را دریافت کند. انسان در ایام حیات بر اساس مشورت با عقل به نفس گرایش خوب یا بد می دهد، زیرا نفس چنان که اشاره شد در چارچوب کلی خود، امکان حرکت به سوی تقوا یا فجور را دارد، اما لذات حاصله از تمایل نفسانی به روح می رسد و روح از نتایج اعمال در جهان بهره مند می شود.
پس از مرگ دوم نفس، روح نتیجه عملکرد بشر در زمین را دریافت کرده و پاداش یا مجازات نصیب او خواهد شد. به این ترتیب معاد نمی تواند جسمانی باشد. زیرا که جسم و نفس جنبه مادی داشته و حالت ابدی ندارند، لذا پس از مرگ انسان هم از بین می روند، پس از آن آنچه باقی است روح است که از جانب خداست. عذاب دائم یا بهشت فقط برای روح معنی دارد زیرا جسم و نفس نمی توانند به طور دائمی برقرار بمانند، مثلا تحمل عذاب ابدی بنمایند. بنابراین سخن آنان که معاد را جسمانی، یا هم روحانی و هم جسمانی تلقی کرده اند. سخن درستی نیست، و در عالم معنا این ارواح هستند که قابلیت دوام و بقای ابدی را دارند. از سوی دیگر اگر به فرض عذاب جهنم آتش معمولی باشد، آیا جسم قادر است به مدت طولانی در عذاب آتش باقی بماند پس عذاب برای روح معنی دارد.
از سوی دیگر بحث های مطرح شده از سوی فلاسفه و عرفا در باب عقل یا نفس کلی، هم هیچ استدلال قرآنی ندارد، و ریشه و رنگ و بوی آن در فلسفه یونانی است. خداوند منان در عالم ذر از ارواح انسان ها تعهد برای بندگی گرفته است. و آنان در آن جا متعهد به عبادت و بندگی شدند. اگر در دنیا مرتکب خلاف شدند، باید در عقبی هم مجازات اعمال زشت خود را تحمل نمایند. در سوره معارج نیز آیه شریفه دلالت دارد که در روز قیامت ارواح و فرشتگان در روزی که 50 هزار سال است، به طرف بالا خواهند رفت. به علاوه تمام آیات و روایات مربوط به نفس با دقت زیاد بیان شده است و انسان را برای شناخت و ترتیب و کنترل و حتی کشتن آن امر کرده. اما در برخورد با روح می فرماید اطلاعات بسیار کم است، و بسیاری درباره آن چیزی نخواهند فهمید، تنها عده ای قلیل آن را خواهند شناخت.
سالک در صدد است که روح را شناسایی کند و به واسطه آن خدا را سپاسگزاری نماید. اما روح پدیده ای مرموز و اسرارآمیز است، زیرا که خداوند خود آن را در آدمی دمیده است از این رو افراد معدودی قادر به شناخت برخی ابعاد و صفات روح هستند. اگر انسانی قادر باشد روح را بشناسد. یعنی خدا را به شکل کامل شناخته است در حالی که در مورد نفس مکرر تاکید به توجه و شناخت شده و شناخت آن برای انسان امکان پذیر است به عکس شناخت روح برای آدمی میسر و امکان پذیر نیست. شناخت انسان از خدا هم محدود و مقطعی است و تنها معصومین و بزرگان که حد و مرتبه ای والا داشته اند، می توانند به شناخت بیشتر از خداوند برسند، به این جهت به سالک گفته می شود که روح نه بسیط است، نه مرکب، قصد طریق نمی کند و میل انحراف ندارد، از مکان و تقسیم پاک و از در آمدن به اجسام منزه است. اما نفس چنین نیست.
در جمله بعد که می گوید حامل امانت الله و ماده او نسبت به اجسام مقابل خود..... در واقع نوعی تشبیه و تمثیل به کار برده شده است. به این معنی که سالک تذکر می دهد، اگر می خواهد در صراط حمید افتاده و طی طریق کند، تا به شناخت از حضرت حق برسد، یا به نزد وزیر رفته، در خدمت او در آمده، در مقام مشاور به تدریج کسب فیض کند، در این نکته ظرافتی وجود دارد و آن در مورد سن و تجربه انسان است. اگر فردی از جوانی خود را تربیت کند، هر چه سن او بالاتر برود، بر اساس هر آموخته، یا تجربه خود، درک و شناخت تدریجی و بهتری از خدا می یابد. گاهی گفته می شود، انسان از چهل سالگی قادر است خدا را بشناسد، و به سوی او برود، این سخن درست نیست، و هر چه مدت تلاش، برای درک و شناخت خدا به ایام جوانی و نوجوانی نزدیک شود، امکان موفقیت هم بیشتر خواهد شد.
داخل در ذات و خارج از صفات نیست..... به معنی آن است که نفس و روح و جسم از هم جدا نیستند، در عین آن که هیچ کدام هم عین هم نمی باشند، هر چیزی در جای خود است، اما میان آنها جدایی هم وجود ندارد، مانند صفت که نمی توان آن را از موصوف جدا کرد، در کل هیچ گاه این سه رکن از هم منفک و جدا نبوده و نیستند، تنها پس از مرگ جدائی بین آن ها ممکن می شود. این سه رکن وجود انسان را می توان به اتومبیلی تشبیه کرد که دارای راننده است، جسم آدمی ماشین، راننده نفس، عقل و انرژی لازم برای حرکت هم از طریق روح تامین می شود.
حادثی است..... سر پنهان آدم همان اشرف مخلوقات بودن اوست. این سر از جهتی پنهان و از جهتی آشکار است، اما رسیدن به این مرتبه از کمال نیازمند تلاش و تربیت و تهذیب نفس است. بدون زحمت و تلاش و خودسازی و همچنین عنایات خاصه حضرت پروردگار، این سر پنهان مانده، و به منصه ظهور نخواهد رسید. اما این اقدام و تلاش هم خود نیازمند نوعی توفیق است. در ادامه آمده است؛ سایه ندارد، یعنی رسیدن به آن مرحله، چیزی نیست که دارای قاعده و راه مشخص باشد، آدمی باید در ذات و نفس خویش تامل و تعمق نماید. عبادت خالصانه به جای آورده، در مقابله با هوس، تمناها، و تمایلات دنیوی خوددار بوده و به نوعی ریاضت ها را تحمل نماید، تا بتواند حجاب ها را کنار نهاده و آیینه نفس خود را که با کدورت های مختلف پوشیده شده صاف و صیقلی کند، تا امکان تجلی داشته باشد. اگر آیینه پاک و مصفا شد، انسان موفق می شود، از مرحله مقدماتی انجام عبادات (مرحله عبادات و اذکار و ریاضت ها) بگذرد و به تدریج قادر به درک و شناخت خود و انجام خالصانه دستورات الهی گردد. در آنجاست که آدم، به مقام اشرفیت می رسد و دستورات مستقیم حضرت حق را درمی یابد. پس از آن وارد مراحل جدیدتر می شود، اسرار دیگری را می آموزد، و به تلاش های جدید روی می آورد، و این امر همچنان ادامه خواهد داشت، به طوری که حتی پس از مرگ هم در عالم بالا، به این سیر تحولی و کمال یافته خود ادامه می دهد. چنان که در حال حاضر برای بزرگان در عالم غیب وجود دارد در آن مرحله هم سالک می کوشد مراحل جدید، مسافرت های بیشتر همراه با سختی را تحمل کند، تا نشانه های بیشتری از او دریافت نماید، و شناخت خود را عمق و غنا بخشد، این نکته رمزی از سفارش پیامبر گرامی اسلام است که از مسلمانان خواست تا به سفر بروند و همه جا را ببینند، زیرا مسافرت سبب ایجاد شناخت بیشتر و بهتر انسان می شود.
از زمانی که از عین جدا شدم..... منظور این است زمانی که سالک از سلطه جسم دور شد، درک بهتر از معنا یافت. تا زمانی که وی به صورت ظاهر می پرداخت، امکان شناخت واقع را نداشت، اما پس از آن که جوان روحانی را مشاهده کرد، حس کرد، که او یک فرد عادی نیست بلکه موجودی الهی است و می تواند سرمشقی برای او باشد، سالک فهمید که باید او را بشناسد و از او کمک بخواهد. زیرا که در عمل او آیت و جلوه ای حقیقی از پروردگار بود.

باب الحقیقه

سالک گفت: (جوان روحانی) چنین سرود و راه نمود:
ای پرسنده از من! که من در علم و تصویر کیستم ؟
من کتابی هستم که خدا آن را مسطور نامید
من نوشته ای هستم که آن را پوستی گشوده در برگرفته
در صفحه طور پیچیده و پراکنده است (طور / 1-6 )
خدا به گرامیداشت آن در آسمان
خانه یی بلند و آباد به سر سر بنا نهاده است
خداوند برای حفظ لطایف آن
دریای پری که بیت الله را طواف می کند، روان ساخته است
نوشته، علم به قلم های اراده است
که معنی نار و نور را در آن پوست و جلد نگاه می دارد
نفس، خانه و سر صدق ساکن آن خانه است
کمال جود به آن شهرت یافته است
من ردا و سری هستم
که ظلمت هستی را نورانی می کنم
به وجود من که از ذات الهی است بنگر
تا حق و یقین و باطل و ستم را دریابی