فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

شرح باب سفر قلب

جناب محی الدین توضیح می دهد. که از سرزمین اندلس به قصد یافتن سالکان راه رفته و صاحب اسرار به سوی بیت المقدس می آید. در این سفر وی به مقام تسلیم رسیده و راضی به رضای حق بوده، و توکل مدام را پیشه کرده و با خود عهد کرده بود که از هیچ تلاشی جهت رسیدن به خواسته فروگذار ننماید، تا شاید بتواند، به این طریق در سلک آن بزرگواران درآید.
روزی در زمان اقامت خود در شام، در حین ورود به مسجدی بود که ناگهان، با جوانی روبرو می شود. با سیمائی نورانی، و ذاتی روحانی که صفات الهی را در خود ملکه کرده بود، با دیدن او در می یابد، که آن جوان چون رودی روان از دانش است که به سرچشمه فعال انوار الهی متصل می باشد. باب آشنایی با او را می گشاید. و مدتی با هم در خلوت می مانند. حاصل این خلوت با آن جوان روحانی که محمد نام داشته است. مجموعه اصلی این کتاب را تشکیل می دهد.
جناب محی الدین از جوان سئوال می کند: که هدف شما چیست و چه مقصدی دارید؟ جوان به توضیح وضع خاص و نحوه ارتباط خود با خداوند می پردازد و چگونگی رسیدن به این حال را شرح می دهد.
محی الدین سئوال می کند: انسان چگونه می تواند خود را به خداوند نزدیک تر سازد؟ و برای رسیدن به این هدف از چه نقطه ای باید آغاز کند؟ چه اعمال و کارهایی لازم است، تا آن که سالک بتواند در مقامی قرار گیرد، تا مستقیم با خداوند مرتبط شود؟ در این راه چه مراحلی وجود دارد؟ موانع و حجاب های هر یک کدام است؟ برای حذف هر حجاب چه باید کرد؟ و اسرار هر حجاب چگونه آشکار می شود؟ و از هر حجاب چگونه باید به مرحله جدیدی از ادراک خداوند و توحید رسید؟ به عبارت دیگر سالک چگونه باید به پس هر پرده ای برسد؟ چگونه آن را بشناسد؟ چگونه آن را بردارد. و چگونه قادر به دیدن پشت پرده باشد؟ محی الدین اطمینان داشت که این کار امری صعب و دشوار است، اما آن را غیر عملی و غیر ممکن نمی دانست، چرا که جوان را می بیند که در این راه موفق شده است. پس دانست که او نیز باید مساعی خود را به کار بندد تا به او برسد. در امور عادی نیز چنین است، کما اینکه اگر کسی بخواهد سوارکاری را بیاموزد، تا وقتی به این کار مسلط نشده سوارکاری امری صعب و دشوار می نماید. اما هنگامی که با فنون و ریزه کاری های آن آشنا شد،به راحتی سوار شده و آن گاه به تندی در مسیر دلخواه می راند.
ایجاد رابطه میان خالق و مخلوق هم چنین است. البته خالق برای ایجاد ارتباط با بنده، مشکلی ندارد، خداوند با بندگان خود همیشه همراه است. از آنان جدا نیست، این بندگان او هستند که باید در زمین قادر به درک این مفهوم گردند. پس آدمی باید تلاش کرده، رنج و زحمت را تحمل کرده، و با ریاضت مستمر به ترتیب پرده ها و حجاب ها را کنار بزند. آرام آرام طی طریق کرده، به مقامات مختلف برسد. این پرده ها و حجاب ها در هر مرحله به شکلی است. اما در مقدمه ضروری است که سالک اول خود را بشناسد، تا قید و بندهای نفس و جسم را یافته، آنگاه در صدد حل مشکل بر آید. به عبارت دیگر از محدودیت ها و تمناهای جسم و نفس فارغ شود. پس از آن قادر است به جایی برسد، که امکان حرکت اولیه و پیشرفت در راه تکامل معنوی را داشته باشد. مجموعه این حرکت ها و پیشرفت ها نوعی حرکت دورانی متحدالمرکز است. چنان که سالک می کوشد، تا خلوتی فراهم کند و خود را بشناسد و تربیت نماید. تا آن که خود را به جایگاه جوان برساند. در این حال جوان را می بیند که موظف شده پس از طی طریق دوباره به میان مردم بازگردد، تا آنان را دستگیری و راهنمایی کند. لذا سالک وقتی از او کمک می خواهد تا به درک شناخت خدا نائل شود، جوان می گوید که من خواننده وجودم، یعنی او مطیع اوامر الهی است و هر چه انجام می دهد مطابق با خواست حق است. او از خود وجود مستقلی ندارد. نویسنده، او نیست، او تنها اراده حق را می جوید. سالک از جوان می پرسد: که به کدام سو عازم است؟ جوان می گوید: در طول زندگی خود به سفرهای زیادی رفته تا ضمن کسب معارف و تجربه، خود را تربیت کند. این سفرها، شامل سفرهای مادی و معنوی بوده است. دو مشرق و دو مغرب کنایه از جهان مادی و معنوی است، جوان اشاره می کند، که وی در طول سفرهای خود مردم را به سوی حق دعوت کرده و از آنان خواسته که، حجاب های جسمانی و معنوی را کنار گذارند. تا بتوانند به هدف اساسی از خلقت بشر که عبادت اوست برسند. سالک پاسخ داد، پاسخ شما نشان از سلطه معنوی دارد اما من در طول زندگی خود بیشتر با امور مادی و جسمی آشنا بوده و یک زندگی عادی داشته ام. ولی چون احساس کمبود و فقر می کنم، لذا در جستجوی معنا و حقیقت برآمده ام. بدان امید که به اسرار قرآن و صراط مستقیم برسم و از گمراهان نباشم.
جوان گفت: که اصلی ترین حجاب سیر و سلوک تو در خود توست. در آغاز باید آن را برطرف کنی تا بتوانی به هدف برسی، تو اگر قصد داری خدا را بشناسی و هدایت شوی باید از خود شروع کنی، خدا را از طریق من نمی توانی درک کنی، اگر کسی بخواهد مرا بشناسد، باید در موقعیت من باشد، اما موقعیت من یک وضعیت خاص و منحصر به فرد است، پس ضروری است، که ابتدا با شناسایی نفس خود، شروع کنی. حجاب ها را کنار بزنی، تا خورشید تو هم امکان درخشش یابد و تو را روشن کند.
متن کتاب
برایم چنین سرود و مرا متحیر ساخت:
من قرآن و سبع المثانی هستم
و جان جان هایم نه جان تن ها
لم در دانسته ام مقیم است
و او را می بینم و زبانم با شماست
با چشم خود به جسم من ننگر
و به معانی از ناز و نعمت بازگردد
ر دریای ذات ذات شنا کن
تا شگفتی های پدید آمده را به عیان بینی
و اسراری که به جان معانی پوشیده است
برای تو روشن شود
هر کسی اشاره را دریافت، باید در حفظ آن بکوشد
وگرنه به زودی با نیزه کشته می شود
همچون حلاج محبت که خورشید حقیقت
بر او نزدیک شد و پدید آمد
و گفت: من آن حقم که گذشت زمان
او را دگرگون نمی سازد
ای دوست! آگاهم کن که کجا می روی، تا راه را به تو بنمایم. از کجا می آیی و آروزی کجا را داری؟
توضیح متن
جوان شعری را قرائت کرد که موجب اعجاب و حیرت سالک شد: من قرآن و سبع المثانی(2) هستم: یعنی آن چنان با قرآن مأنوس شده ام که انوار آن نه تنها در روح من مؤثر افتاده است. بلکه به شکل هاله ای دور مرا گرفته است. منظور از سبع المثانی سوره مبارکه حمد است که بیش از چهل خاصیت و اثر مهم دارد. به همین دلیل خداوند منان آن را به مسلمانان عنایت کرده و به آنان دستور داده است که در ابتدای نمازها آن را قرائت نمایند. از سوی دیگر آن کس که قصد دارد، به اسرار باطنی و خواص سوره ها و آیات پی ببرد، باید ابتدا این سوره را در خود ملکه نماید. تا به تدریج حضرت خداوند اسرار بیشتری را به ایشان عنایت نماید. در اینجا منظور جوان آن بوده، که اگر به این مقامات معنوی بزرگ رسیده است. همه از فیض و مدد قرآن بوده است. ارتباط او با قرآن به اندازه ای است که میان آنان جدایی نیست، او معانی قرآن را که بطن در بطن است، در خود ملکه کرده و به آن ها آگاه است.
من جان جان ها..... هر چند من نیز چون همه انسان ها جان دارم، اما جان من، مانند همه مردم یک روح معمولی نیست، بلکه در ارتباط کامل با حضرت خداوند است. این نکته مهمی است .زیرا که حضرات معصومین (علیهماالسلام) و بزرگان و اولیای دینی که مورد توجه عامه مردم هستند، و از آنها توجه و درخواست و التماس دعا دارند، در واقع به دلیل ارتباط عمیق آن ها با خداست که مورد رجوع مردم هستند اگرچه خداوند بزرگ به همه انسان ها نزدیک است. اما افراد عادی که توجهی به امور دینی و الهی ندارند، و در مسایل دنیوی غرق می شوند، استعداد و قوای خود را در جهت ارتباط با خداوند تضعیف می کنند، به همین جهت تصور می کنند، که نمی توانند خواست خود را در نزد خداوند مطرح نمایند. لذا به بزرگان دین متوسل می شوند. اما باید توجه داشت، که این کار نباید تبدیل به شرک شود، زیرا بر اساس آیات صریح قرآن کریم، همه انسان ها بنده و محتاج به خداوند هستند. و هیچ شفاعتی پذیرفته نیست، مگر آن که خداوند بخواهد و اراده کند. آن بزرگواران هم که صاحب مقام غیر قابل تصوری در نزد خداوند می باشند. همه، بنده خداوند محسوب می شوند. پس مؤمنان باید در وهله نخست تقاضا و رازونیاز خود را با خداوند انجام دهند. و اگر هم به آنان رجوع کردند، باید از آن بزرگواران بخواهند که در نزد خداوند خواست آنان را طرح کنند .شاید به خاطر مقام آنان، اجابت گردد.
دلم در دانسته ام..... یعنی علم و دانش من کاملا در چارچوب ایمان قلبی است. حتی وقتی که در میان مردم هستم، با آنان سخن می گویم. از او پرهیز می کنم. و او را در نظر دارد. درست است که مانند همه مردم دارای جسم و تن هستم، اما به آنها توجه نکن، به روح من بنگر و به معانی که خداوند در وجود من نهاده و ارزانی داشته است، متوجه شو. در من جز خداوند چیزی نیست. او ذات ذات است. آنچه که در این ذات تو را مجذوب و دچار شگفتی می کند، از ناحیه حق تعالی است. اگر خدا را بشناسی، می توانی شگفتی و عظمت مخلوقاتش را درک کنی و پی به اسراری ببری که در دل هر معنی وجود دارد. اگر به چنین توان دست یابی، در واقع به ادراک خداوند نائل شده ای.
باید توجه داشت، پس از آن که خداوند عنایت کرد، و چنین توفیقی برای سالکی دست داد. ضروری است که مدام محاسبه نفس کند و زوایا و رفتارهای خلاف و خطای خود را بشناسد و مدام در پی اصلاح آنها باشد. در غیر این صورت گرفتار دنیا خواهد شد. توجه به دنیا سبب می شود، که عقل و روح دچار آلودگی گردد. اثر آلودگی در روح مانند تیر و نیزه ای است که به قلب و جسم آدمی فرو رفته و سبب مرگ او خواهد شد.
ای سالک اگر می خواهی مانند حلاج عاشق خداوند شوی، ضروری است، حالات و صفات الهی را در خود تقویت نمایی، و به جایی برسی که حق را در عیان و ظاهر هم درک کنی. به این ترتیب و از آن پس، هیچ چیز حتی گذشت زمان و مکان هم نمی تواند آن حال را از بین ببرد .
جوان پس از قرائت شعر از سالک می پرسد: حال به من بگو دیگر چه می خواهی؟ آیا می دانی چرا و چگونه خلق شده ای؟ و سرانجام به کجا خواهی رفت؟ در اینجا منظور از سؤال، رفتن به سفر عادی نیست، بلکه سؤال فلسفی و عرفانی است. و در واقع از مبدأ و معاد می پرسند، زیرا انسان باید با تفکر و تعمق بسیار مسأله مبدأ و معاد را برای خود روشن و حل کند. به همین جهت آیات بسیاری در قرآن کریم در این باره وجود دارد که مدام به انسان تذکر می دهد.

انواع حجاب نورانی و ظلمانی

متن کتاب
گفتم از خواری و پژمردگی می گریزم و می خواهم به مدینه رسول بروم در طلب مقامی والا و گوگرد سرخم. گفت: ای جوینده مثل من! سخن مرا نشنیده ای که: ای طالب طریق اسرار! به پشت سرت باز گردد که سر و مقصود در تو نهفته است. ای سر لطیف! میان تو و مطلوب تو، از لطیف و کثیف، سه حجاب هست: یکی از آن ها تاجی از یاقوت سرخ دارد که نزد اهل تحقیق حجاب نخستین است: و دوم تاجی از یاقوت زرد دارد که تکیه اهل تفریق بر آن است، سومی تاجی از یاقوت سیاه دارد که اهل برزخ در طریق بدان تکیه دارند.
یاقوت سرخ، نشانه ذات و یاقوت سیاه رمز صفات و یاقوت زرد، علامت افعال و حجاب و قطع انفعال است.
شرح متن
سالک پاسخ داد: من هم می خواهم از آلودگی ها، وابستگی ها و فقر دنیوی برهم .تعلقات نفسانی و مادی را کنار نهاده و به جایگاهی برسم که در آن پاکی و کمال مطلق حاکم است. قصد دارم به مقامی برسم که رسیدن به آن مشکل است. اما برای من حکم مطلوبی کم یاب را دارد ولی می دانم که نتیجه آن انس با خدا خواهد بود. جوان پاسخ داد: می دانم که تو قصد داری که چون من شوی. پس بکوش و به خویشتن خویش توجه کن، تا کاملا خود را بشناسی، زیرا قبل از رفتن در راه های پر رمز و راز عرفان، باید تمام زندگی خود را مرور کرده، به پشت سر خود بنگری و خود را در همه ابعاد ارزیابی کنی پس نقاط ضعف و قوت خویش را بشناس، و تاثیر رفتارهای قبلی خود را بر خواسته ها و عادات امروز دریاب. و ریشه و بن انگیزه ها را در اعمال خویش بیرون آر و ادراک کن که خوشایندها و ناخوشایندها در تو چگونه شکل می گیرد، نه آنگونه که بر زبان می آید، آن گونه که در ضمیر پنهان توست، آنگاه درمی یابی که محل نزاع و کشاکش تو با دستورات الهی کجاست؟ و موانع اصلی کدام است؟
در آنجا خواهی فهمید که میان تو و ادراک صحیح از حضرت حق سه مانع اصلی و بزرگ وجود دارد: که شامل حجاب های ظلمانی و نورانی است:
حجاب اول چون تاجی از یاقوت سرخ است، که نفس آن را برای تو زینت می دهد و حجابی بزرگ در توجیه اعمال به حساب می آید. یاقوت سرخ برای انسان عادی، ارزش زیادی دارد. پس می کوشد به هر طریق ممکن آن را به دست آورده، از آن حفاظت نماید. یاقوت سرخ نشانه ای از علایق دنیوی به هر شکل و صورت است. گرایش و عشق به دنیا اولین و بزرگترین حجاب هاست.
حجاب دوم، به شکل تاجی از یاقوت زرد بر سر نفس است. منظور جوان از اشاره به اهل تفریق، سالکانی هستند، که به نوعی شناخت از دو دنیا دست یافته اند، و تفاوت های میان آن دو را می شناسند. اما هنوز بندهای محکمی آنان را به دنیا اتصال داده است. هنوز کاملا از جهان کنده نشده اند، و اگر هم برای لحظاتی جدا می شوند، بلافاصله باز می گردند. برخی از صوفیان و دراویش چنین بوده و هستند. دانش آنان از آن سو، همراه با ایمان و یقین کامل نیست، پس به لحاظ نظری و ظاهر به آن سو گرایش دارند، گاهی هم متصل می شوند، اما در مجموع به دنیا وابسته اند. این حالت به ویژه برای بسیاری از سالکان امروزی هم وجود دارد، زیرا به دلیل پیوند با قدرت، یا روابط زیاد، و رفت و آمدها، احتمال تعلقات، و به ویژه ریا در معرض تهدید دائم و مهلک هستند. چنین اموری بندهای مادی آنان را محکم می کند. و خود حجاب است. برخی از آنان اساسا عرفان را برای شهرت و دنیای خود می آموزند.
حجاب سوم یاقوت سیاه است که کمیاب است، و منظور افرادی هستند که مقام دنیوی بالاتری دارند. اینان، کاملا خود را از دنیا جدا کرده و در واقع هیچ تعلق خاطر یا وابستگی مادی ندارند. برای آنان دنیا و هر چه در او هست، فاقد ارزش است. آنان در سایه زهد و ریاضت و تلاش بسیار توانسته اند، غرایز نفسانی را شناخته، هواها و امیال خود را تحت نظارت و راهبری کامل خویش در آورند. به نظر آنان مردم چون مار و اژدها هستند، که باید از آنها گریخت، پس گرایش به عالم برزخ یافته، از مردم دور می شوند، اما از آنجا که به دلیل داشتن جسم و نیازهای آن، به دنیا وابسته اند، پس تا زمان مرگ به حداقل امور قناعت کرده و جهان را تحمل می کنند. این عده هم گرفتار حجاب هستند، و بر خلاف ظاهر، حتی اگر صاحب قدرت و کرامتی باشند در دایره محجوبان قرار دارند.
پس می توان سالکان را در برخورد با نعمت های دنیوی در چند شاخه دید، گروه اول همان یاقوت زرد هستند، که عرفان و معنا را، برای استفاده نهایی از امور مادی می خواهند. آنان به دنیا علاقه دارند. اما به معنا هم توجه می کنند.
گروه دیگر آنان هستند که شاکرند و در امور خود تعادل پیشه کرده اند، آنان می دانند که خداوند بزرگ و رحمان جهان را برای استفاده انسان آفریده ولی دستور داده است، که اسراف نکنند، نه کاملا آن را رها کنند، نه کاملا به آن وابسته شوند، بلکه برای تامین نیازهای مشروع از آن استفاده کرده و لذت ببرند. در عین حال شاکر هم باشند. پس عرفان واقعی در صدد نفی و رد نعمت های الهی نیست، به همین جهت حتی در برخورد با مردم هم آنها را اژدهای فاسد نمی بینند، بلکه می دانند، خداوند به آن ها نعمت شناخت داده، پس باید به شکل متعادل به هدایت و راهنمایی مردم بپردازند. آنان را به سوی خدا دعوت کنند. و در صورتی که متوجه شدند، آنان قابل اصلاح نیستند، آنگاه از آنان دوری کنند. چنین سالکی، بهترین شیوه و روش را برگزیده است. در عین حال او می داند، باید مراقب خود نیز باشد. به میزان مورد نیاز برای خود وقت تعیین کرده، به خودسازی، محاسبه نفس، عبادت و ذکر هم می پردازد. چنین بنده ای شاکر است، که از توان و نیروی جسم و روح خود به درستی بهره برداری می نماید.
افراط و تفریط در سیر و سلوک هم مذموم است. پس جوان تذکر می دهد که باید حجاب های ظلمانی و نورانی را پشت سر نهاد. با خدا انس گرفته، از نعمت های او بدون وابستگی بهره برد، و مردم را نیز به سوی او دعوت کرد.
پس به طور خلاصه یاقوت سرخ نشانه ای از وابستگی به دنیا، زرد ایستادن مابین دنیا و آخرت و سیاه علامت کنده شدن و بریدن از دنیاست. در اینجا در جمله یاقوت سرخ و نشانه ذات منظور ذات و نفس انسان است. نفس انسان باید بتواند صفات پروردگار را در خود ملکه نماید. افعال و حجاب و قطع و انفصال مراحل مختلف سیر است.
متن کتاب :
آن گاه به من گفت: رفیق تو در این سفر کیست؟ گفتم: رفیقی راست بین و خوش خبر.
گفت: او رفیقی والاست و تو را در جایگاهی والا نگاه می دارد؟ گفتم: من این اصول را نمی شناسم ولی در طلب وصول هستم. همت خود را پیشوای خود ساختم و کوه طور را در برابر خود دیدم، شنیدم که: کسی مرا نمی بیند مگر سخنم را بشنود به روی در افتادم و تنم پاره پاره شد و در وادی طور رها شدم، پای موزه ها از پایم در آمد و توشه ام باقی ماند وقتی از هستی مادی چشم پوشیدم، به عین الیقین مأنوس گشتم.
شرح متن
جوان از سالک می پرسد: در سفر چه کسی همراه توست؟ سالک می گوید: که من در طلب وصول هستم، و در جستجوی کسی هستم که انسان عادی نباشد، زیرا فرد عادی، صفات و ذات او را در نمی یابد و ادراک نمی کند. تنها انسان های شایسته هستند، که قادر به شناسایی حضرت حق می باشند، سپس به ذکر مراحلی می پردازد که در سفر خود طی کرده است. از جمله به کوه طور اشاره می کند، که مدتی به آن جا رفته و مقیم گشته و بارها به او الهام شده و به مدد آن مکان ویژه، توانسته، خدا را درک کند. و امور دنیوی را فراموش نماید (پای موزه از پای در آمدن) و به درک وجود مطلق نائل گردد.

باب عین الیقین

متن کتاب :
سالک گفت: آن عین مرا فراخواند که: ای جوان! کجا می روی؟ گفتم: نزد امیر. گفت: بر تو است که به کاتب وزیر خدمت کنی، آن دو تو را به مرادت می رسانند تا حقیقت اعتقاد خود را بینی. به او گفتم: جای کاتب و وزیر کجاست؟ گفت: چشم فروبستن تو از تخت تکبر و برهنه شدنت از تعلقات مادی و جامه آرزومندی، و خلع شدن تو از امانت الهی و درنگ کردنت در مقام فرق و جدائی و ورود تو در طینت است؛ چون واحد را جز به واحد نتوان دید. در آنجا غیب و شاهد یکی می شود. غیبت او، حجاب تو از اوست. وزیر، تو را از آن حجاب به سوی او برمی کشد و یاری می دهد. وزیر، خلیفه وی در زمین و آسمان و دانای اسرار صفات و اسماء اوست، همه فرشتگان را به سجده خلیفه واداشته، از سجده ابلیس لعین باز داشته است: ابلیسی که از سجده سرپیچی کرد و حسد ورزید، حاسد معلوم شد و خلیفه یگانه باقی ماند. وی جانشین و سلطان و مجموعه حقایق شریفه است. اگر به او رسی و در آنجا فرود آیی، جایگاهت را گرامی و دوستی ات را محفوظ داشته تو را به محضر مولی درخواهد آورد.
شرح متن کتاب :
سالک گفت: آن موجود (عین) مرا به نزد خود دعوت کرد و سئوال نمود، که به کجا می روی؟ او جواب داد، به نزد امیر، پاسخ شنید: در ابتدای امر نزد امیر رفتن صحیح نیست. برای تو بهترین کار این است که، به نزد وزیر بروی. زیرا خلق و خوی تو با وزیران هماهنگ است، به علاوه از این راه زودتر به مقصود خواهی رسید. باید توجه داشت، در ایام قدیم معمولا وزرا، خردمند و کاردان و گاه در حیطه شغلی خود از نوابغ روزگار بودند. در عین آن که اکثر امور جاری هم زیر نظر آنان بود. در اینجا به طور تمثیلی به سالک تذکر می دهند، که یک باره نباید همه چیز را از خدا خواست. باید پله پله از مراتب پائین شروع کند، تا به تدریج به عارفان و اولیا، و ائمه معصومین (علیهماالسلام) و پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم برسد، پس در اینجا منظور از وزیر مقامات معنوی است، نه سیاسی.
سالک متوجه می شود، که باید جایگاه و مراتب مناسب خود را شناسایی کند، لذا می پرسد که: جای وزیر و کاتب کجاست؟
پاسخ می شنود: برای رسیدن و درک این مراتب ابتدا ضروری است تغییراتی در خصوصیات اخلاقی و نفسانی داده شود.
از جمله این ویژگی های اخلاقی آن است که سالک هیچ گاه خود را برتر و والاتر از بندگان خدا نبیند، و اگر زمانی متوجه شد که به هر دلیلی خود را از دیگران بالاتر دانسته و مثلا در خیال خود تختی فراهم کرده و بر آن نشسته و از آن بالا به مردم می نگرد، فورا آن را ویران کرده ضمن استغفار به میان مردم درآید، و فراموش نکند که او هم بنده ای از بندگان خداوند است، و اگر ارزشی هست در اراده و خواست حق تعالی نسبت به سالک است، نه در توهم و ادعاهای واهی افراد در بین یکدیگر. سالک اگر می خواهد که در نزد خداوند سرافراز و مأجور باشد، باید همواره در شکسته نفسی و فروتنی و تواضع پیشقدم و سرآمد گردد. در میان مردم با تواضع حرکت کند، آنان را حقیر نشمارد و به هیچ شکلی خود را برتر و بالاتر از آنان نشان ندهد در غیر این صورت در حجاب کبر فرورفته و از راه باز می ماند.
به این ترتیب از آنجا که تکبر سبب بروز بسیاری از تعلقات مادی است، سالک با حذف صفت رذیله تکبر از خویش، بخشی از تعلقات مادی را کنار زده و از آنها دور خواهد شد. دوری از این تعلقات نیز جامه نیاز و آرزو را از تن سالک بیرون آورده، او را به فنا می رساند.
مقصود از امانت الهی..... سالک باید به طور دائمی در شناسایی و محاسبه دقیق نفس خود بکوشد، تا به هدف اساسی از خلقت انسان پی ببرد. یعنی بداند چرا خداوند انسان را اشرف مخلوقات تعیین کرده است؟ و به او ابن امانت را داده است؟ اگر آدمی حامل امانت الهی است. آیا می تواند در آن تصرف کند؟ یا آن که موظف است آن را به شکلی که تحویل گرفته باز پس دهد. بنابر این انسانی که شایستگی می یابد، ابتدا صفات بد را از خود دور کرده سپس اسماء و صفات الهی را در خود جایگزین می کند، سالک در راه تربیت خود نباید از هیچ کوششی فروگذار کرده و با تمام قوا در فعالیت و خودسازی باشد. چنین انسانی، با عنایات الهی به مقام انسان کامل می رسد. و اوست که می تواند امانت الهی را شناسایی و در اختیار بگیرد و در پایان حیات آن را عودت دهد. حفاظت از این امانت به معنای نگهداری از کل هستی است. که همه آن ها برای استفاده بشر خلق شده است. پس اگر انسان ها مقام بندگی خود و بزرگی خالق را درک کنند، عبادات و نماز به جای آرند. از اعمال زشت دوری کرده، صفات رذیله را از خود پاک نمایند، در پیشگاه خدا مقام می یابند، و به انسان کامل بدل می شوند. نهایت کمال انسان غیر از معصومین (علیهماالسلام) در اولیاء الهی است که به عدد معینی در عصر و نسل خاص تجلی می کنند. آنان ستون های اصلی نگهدارنده جوامع در کل نظام هستی هستند و از سوی خداوند به ایفای نقش محوله در جهان می پردازند. گاه مسائل جزیی و عمدتا مسائل کلی را زیر نظر دارند. این بزرگواران هم در خود تفکر و تأمل هر روزی دارند، نفس و روح خود را می شناسند، و جویای راه های بهتری برای ارتباط و اتصال با حق تعالی هستند، تا از آن ها بهره برداری نمایند. اگر سالکی نتواند میان دنیا و آخرت، و جسم و روح فرق قائل شود، در عین آن که چگونگی ارتباط آن ها با یکدیگر را هم درک کند، امکان حرکت و پیشرفت به سوی توحید را نخواهد داشت. پس باید خود را از ظاهر و صورت و حتی صفات جدا و خلع کند.
آدمی با درک تفاوت و ارتباط میان عالم جسم و عالم معنا، پی به ارتباط و یگانگی آنها می برد، اول و آخر، ظاهر و باطن را درک می کند. برای درک معنا و باطن، جسم را جدا می کند، و به مقام فرق می رسد. او می داند، برای دیدن واحد، تنها باید واحد شد، و چشم لاهوتی را گشود و اصل و اساس جهان را هم دید، و به آن مشاهدات و به آن دیدن ایمان کامل داشت. در آنجاست که غایب ظاهر می شود، و سالک به شهود می رسد، و درمی یابد اگر غیب و غیبتی هست، اشکال از سوی آدمی است که قادر به دیدن نیست، برای رفع این اشکال است که خود را تربیت می کند و به تدریج به توان جدیدی دست می یابد. در مقام شاهد و شهود است که، غیب ظاهر می شود. در همین حال نیز میان این دو، فرق و تفاوت را حس و درک می کند، اگر امکان تفاوت و فرق را درک نکند بدون شک قادر به شناخت صحیح حق تعالی نخواهد بود. پس سالک هم میان غایب و شاهد، ارتباط برقرار می کند، و هم قادر به تفکیک آنها از هم هست. هنگامی که سالک به تربیت خود می پردازد. باید صابر باشد و عجله نکند. تربیت یکباره صورت نمی گیرد، و دفعی نیست، بلکه تدریجی و کند است. پس در این مراحل باید صفت صبر هم ملکه شود، و نیز امکان تطابق با تغییرات تدریجی در سالک به وجود آید. شکل و نوع تغییرات وابسته به ویژگی های سالک است. لذا اذکار و تمرینات هر فردی با دیگری متفاوت است اما وجه مشترک این است که محاسبه نفس، تفکر زیاد، صبور بودن، عجله نکردن، نوشتن برنامه همراه با تمرین عملی سبب می شود، سالک مستقیم و به تدریج به سوی هدف گام بردارد.
شایان ذکر است که این نوع حرکت سبب تقویت خوف و رجا در انسان هم هست. در این مدت ممکن است راه های مختلفی در پیش روی سالک پدیدار گردد. ابزارها، روش ها، امکانات، حجاب های بسیاری هست که اگر سالک به دقت هدف خود را شناسایی نکرده باشد. هر کدام می تواند، سبب دوری یا هلاکت سالک گردد. و این مشیت الهی است که انسان را مجبور ساخته، تا نتواند از هر راهی به سوی او رود. در این جبر، رموز و اسراری هست که هر فردی با توجه به حال و زمانه خویش، باید راه خود را شناسایی کند، و بداند در عین آن که کل هستی برای بهره برداری انسان آفریده شده است، اما بشر چند راه برای ایجاد سلطه و احاطه بر آن دارد، اول بخواهد امیال خود را ارضاء نماید، در آن صورت برده و بنده جهان خواهد شد، نه مسلط بر آن، دوم به دنبال علم جزیی و تخصصی باشد که در روزگار ما سخت رایج است، پس با دنبال کردن علم خاصی در صدد شناخت قوانین و روابط میان پدیده های علمی خاص باشد، که این روش هر چند، بهتر از روش قبلی است، اما باز کافی نیست و راه به مقصود نخواهد برد.
سوم آن است که همراه با روش دوم به درک کلی تر از جهان دست یابد و توحید را در همه امور مشاهده نماید و این روشی است که می تواند جوامع امروز جهان اسلام که گرفتار غربزدگی شده اند را کمک کرده و آنان را از انحراف نجات داده و در راه صحیح وارد نماید. امروزه بحث های بسیاری در مورد چگونگی استفاده از تکنولوژی غرب در عین جلوگیری از تهاجم فرهنگی آنان مورد توجه قرار داده اند. اما در نکته دوم ابهامات بسیاری وجود دارد، اول آن که باید پذیرفت، تهاجم فرهنگی به شکل صددرصد به پیروزی نمی رسد. چون قدرت ها و تفاوت های موجود در هر رده و جامعه ای بر اساس خواست خدا شکل گرفته است و هدف خداوند از ایجاد تفاوت آن بوده که افراد و جوامع یکدیگر را بشناسند. نه آن که این تفاوت ها مایه فخر و مباهات یا اعمال سلطه و زور و ظلم شود. دوم، اگر جامعه ای دارای هویت مشخص باشد، امکان ندارد در صدد جعل هویت دیگری برای خویش برآید. ممکن است برخی رفتارهای جزیی خود را اصلاح کند، یا تغییر دهد یا حتی تقلید نماید، اما در کلیت هویت خود را حفظ خواهد کرد. و اساسا امکان یکدستی فرهنگی در جهان وجود ندارد.
نکته دیگر: اسلام دینی کامل است و قرآن کتاب نور و هدایت است. و در آن هیچ شکی نیست، اما آیا جوامع مسلمان دستورات دینی خود را شناخته و بر اساس آن عمل می کنند؟ چرا دروغ رایج است و صدق و درستی و صراحت کم؟ چرا ریا و ظلم هست؟ چرا عدالت نیست؟ چرا دولت ها خود را خدمتگزار مردم نمی دانند، و قدرت و ثروت جامعه را به خود منحصر کرده اند؟ چرا کم فروشی هست؟ مال دوستی و زراندوزی از حد متعادل درگذشته و به اسراف رسیده است؟ چرا جان و مال و آبروی مسلمان حرمت ندارد؟ چرا مظلومان نسبت به ظالمین بی توجه هستند، و حتی به آنان تمکین کرده و یاری می رسانند؟ چرا مسلمانان اعمال عبادی خود را انجام نمی دهند؟ چرا زنا و اعتیاد و مشروب خواری هست؟ چرا توحید کامل نیست؟ اگر جوامع اسلامی بکوشند آداب و دستورات قرآن و سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و معصومین (علیهماالسلام) را رعایت کرده و ترویج دهند، آیا در وضعیت فعلی باقی خواهند ماند! آیا خطر تهاجم فرهنگی هست؟ آیا ستم گری و ستم پذیری از جوامع رخت برنخواهد بست؟ در عین حال دیده می شود که بسیاری از دستورات دین اسلام توسط جوامع غیر مسلمان مورد استفاده قرار گرفته و سبب اصلاح امور آنان شده است. پس بازسازی اخلاقی و فرهنگی موجب رشد و تعالی جوامع اسلامی خواهد شد.
نکته آخر توجه به تحول و تغییری است که در ماهیت و هدف سیاست روی داده است. دانشمندان بزرگ ما از جمله فارابی و خواجه نصیر، هدف سیاست را رسیدن جامعه به عدالت و کمال می دانسته اند. در این دیدگاه سیاست قدرت را در اختیار می گرفت تا اکثریت مردم و یا همگان را به جامعه فاضله هدایت نماید. در حالی که امروزه هدف سیاست کمال یا عدالت اجتماعی نیست، حداقل میان شعارها و عمل تفاوت بسیاری دیده می شود. در این جوامع هر کسی قصد دارد، از طریق نیل به قدرت مقاطع خاص فردی یا گروهی خود را تحقق بخشد. به این دلیل سیاست از هدف های جمعی و اجتماعی دور می شود. و به نوعی فردگرایی منفی سوق می یابد. به این جهت منافع و اصول و ارزش های عمومی و همگانی اصالت خود را از دست داده و در عمل رعایت نمی شود.
برای سالک خطرات متعددی هست. برای رفع و کشف این خطرات وزیر یاور خوبی است. وزیر انسان کامل است، انسان کامل، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین (علیهماالسلام) و اولیاء الهی هستند. وزیر، خلیفه و جانشین خداوند در زمین و آسمان است. انسان کامل به عنایت الهی پشت گرم شده و دانای اسرار گردیده و صفات الهی را در خود ملکه ساخته و از قدرت موجود در اسماء و چگونگی کاربرد آن ها مطلع است. و خداوند فرشتگان را به سجده به این گروه از آدمیان واداشته و متقابلا دستور داده است انسان از نزدیک شدن به شیطان و اطاعت از او برحذر باشد. شیطانی که لطافت لازم برای شناخت انسان کامل را نداشت از این رو قادر به درک عظمت آفرینش خالق در حق انسان نبود، پس خود را برتر دید، و از دستور خداوند سرپیچید، و به انسان حسد ورزید، حسادت ابلیس سبب انحراف و طرد وی گردید.
ابلیس مأمور شد از ابتدا تا انتهای جهان در میان انسان ها باقی بماند، هرکه را جویای جهان یافت، به سوی او رود، او را بفریبد، از فرمان و اطاعت خدا دور کند، و او را در صف یاران خود وارد کرده، و او را به بهره برداری و لذت بردن از جهان وادارد. گناه را برای او شیرین و عبادت و طاعت را ناگوار و تلخ نماید. و سرانجام او را در صف گنهکاران وارد نماید.
اما آن که فرمان حق را جویاست، به سوی انسان کامل می رود، پیامبر عظیم الشأن و معصومین (علیهماالسلام) را الگوی خود می نماید. می داند که آنان به سر منزل مقصود رسیده اند آنان به شناخت حق نایل شده، و نسبت به مردم و بندگان خدا مهربان و دلسوزند، آنان وزیرند. وزیر قادر است دست سالک را بگیرد، راهبر شود، راه را به او نشان دهد، و واسطه ای میان خدا و بنده باشد. زیرا بدیهی است که سالک به ویژه در مراحل اولیه قادر به سلوک نیست. نیازمند دستگیری و کمک است. پس باید کمک بگیرد، زیرا هر انحرافی ولو کوچک ممکن است سالک را از مسیر خود دور کند. پس نیاز به وزیر در هر صورتی موجود است. وزیر، بزرگان دینی هستند، که با خداوند ارتباط دارند. چنان که اشاره شد، بسیاری از مردم به دلیل اشتغال و علائق دنیوی، نحوه ارتباط با خدا و چگونگی آن را فراموش می کنند، پس در هنگام نیاز امکان تماس ندارند، مضطرب می شوند، به سوی بزرگان می روند. انسان در تشخیص اولیای الهی در عصر خود، ممکن است دچار مشکل باشد. اما در مورد معصومین (علیهماالسلام) شک ندارد، پس به آنان رجوع می کند. خلیفه یگانه، هم برای مردم راهبر است و هم برای سالک، سالک اگر اعمال خود را به درستی انجام دهد و در صراط حمید افتد سرانجام به هدف و خواست خود می رسد. خداوند و همه بزرگان در این راه به او یاری خواهند کرد. تا آن که در مغرب جان او را در جایگاهی فرود می آورند که والا و شایسته اوست.