فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

بخش اول: ابواب سیر و سلوک

باب سفر قلب

متن کتاب:
سالک گفت: از سرزمین اندلس به قصد بیت المقدس بیرون آمدم، تسلیم را مرکب و مجاهده را فرش و توکل را توشه ساختم. بر راه راست درآمدم و به جستجوی اهل وجود و تحقیق پرداختم بدین امید که در حدود این گروه ظاهر و بارز شوم.
سالک گفت: بر رودی روان و سرچشمه یی فعال و معتدل، جوانی دیدم که با ذات روحانی و صفات ربانی مرا می نگریست و به من توجه و اشاره داشت.
گفتم: ای عصام! چه چیز در دل داری؟ گفت: وجودی بی پایان. گفتم: سوار از کجا پدیدار می شود؟ گفت: از سر پرده دار. گفتم: چه چیز تو را به بیرون آمدن واداشت؟ گفت: آنچه تو را به درآمدن واداشت. گفتم:من جوینده ناپیدایم. گفت: من خواننده وجودم. گفتم: به کجا می روی؟ گفت: به جایی که نمی خواهم ولی به دو مشرق و دو مغرب و جایگاه دو گام گسیل شده ام تا هرکه را دیدم به خلع و کندن پای موزه امر کنم.
گفتم: این ها جان های معانی هستند و من تا این زمان جز ظرف ها و تن ها چیزی ندیده ام، امید است که حقیقت قرآن و فاتحه الکتاب باشد. گفت: تو حجاب خورشید خود هستی، نخست حقیقت خود را بشناس، سخن مرا کسی می فهمد که در جای من قرار گیرد و جز من کسی او را در آن مقام نمی نشاند؛ چگونه می خواهی حقیقت اسم های مرا بشناسی، که تو را تا آسمان من بالا می برد؟

شرح باب سفر قلب

جناب محی الدین توضیح می دهد. که از سرزمین اندلس به قصد یافتن سالکان راه رفته و صاحب اسرار به سوی بیت المقدس می آید. در این سفر وی به مقام تسلیم رسیده و راضی به رضای حق بوده، و توکل مدام را پیشه کرده و با خود عهد کرده بود که از هیچ تلاشی جهت رسیدن به خواسته فروگذار ننماید، تا شاید بتواند، به این طریق در سلک آن بزرگواران درآید.
روزی در زمان اقامت خود در شام، در حین ورود به مسجدی بود که ناگهان، با جوانی روبرو می شود. با سیمائی نورانی، و ذاتی روحانی که صفات الهی را در خود ملکه کرده بود، با دیدن او در می یابد، که آن جوان چون رودی روان از دانش است که به سرچشمه فعال انوار الهی متصل می باشد. باب آشنایی با او را می گشاید. و مدتی با هم در خلوت می مانند. حاصل این خلوت با آن جوان روحانی که محمد نام داشته است. مجموعه اصلی این کتاب را تشکیل می دهد.
جناب محی الدین از جوان سئوال می کند: که هدف شما چیست و چه مقصدی دارید؟ جوان به توضیح وضع خاص و نحوه ارتباط خود با خداوند می پردازد و چگونگی رسیدن به این حال را شرح می دهد.
محی الدین سئوال می کند: انسان چگونه می تواند خود را به خداوند نزدیک تر سازد؟ و برای رسیدن به این هدف از چه نقطه ای باید آغاز کند؟ چه اعمال و کارهایی لازم است، تا آن که سالک بتواند در مقامی قرار گیرد، تا مستقیم با خداوند مرتبط شود؟ در این راه چه مراحلی وجود دارد؟ موانع و حجاب های هر یک کدام است؟ برای حذف هر حجاب چه باید کرد؟ و اسرار هر حجاب چگونه آشکار می شود؟ و از هر حجاب چگونه باید به مرحله جدیدی از ادراک خداوند و توحید رسید؟ به عبارت دیگر سالک چگونه باید به پس هر پرده ای برسد؟ چگونه آن را بشناسد؟ چگونه آن را بردارد. و چگونه قادر به دیدن پشت پرده باشد؟ محی الدین اطمینان داشت که این کار امری صعب و دشوار است، اما آن را غیر عملی و غیر ممکن نمی دانست، چرا که جوان را می بیند که در این راه موفق شده است. پس دانست که او نیز باید مساعی خود را به کار بندد تا به او برسد. در امور عادی نیز چنین است، کما اینکه اگر کسی بخواهد سوارکاری را بیاموزد، تا وقتی به این کار مسلط نشده سوارکاری امری صعب و دشوار می نماید. اما هنگامی که با فنون و ریزه کاری های آن آشنا شد،به راحتی سوار شده و آن گاه به تندی در مسیر دلخواه می راند.
ایجاد رابطه میان خالق و مخلوق هم چنین است. البته خالق برای ایجاد ارتباط با بنده، مشکلی ندارد، خداوند با بندگان خود همیشه همراه است. از آنان جدا نیست، این بندگان او هستند که باید در زمین قادر به درک این مفهوم گردند. پس آدمی باید تلاش کرده، رنج و زحمت را تحمل کرده، و با ریاضت مستمر به ترتیب پرده ها و حجاب ها را کنار بزند. آرام آرام طی طریق کرده، به مقامات مختلف برسد. این پرده ها و حجاب ها در هر مرحله به شکلی است. اما در مقدمه ضروری است که سالک اول خود را بشناسد، تا قید و بندهای نفس و جسم را یافته، آنگاه در صدد حل مشکل بر آید. به عبارت دیگر از محدودیت ها و تمناهای جسم و نفس فارغ شود. پس از آن قادر است به جایی برسد، که امکان حرکت اولیه و پیشرفت در راه تکامل معنوی را داشته باشد. مجموعه این حرکت ها و پیشرفت ها نوعی حرکت دورانی متحدالمرکز است. چنان که سالک می کوشد، تا خلوتی فراهم کند و خود را بشناسد و تربیت نماید. تا آن که خود را به جایگاه جوان برساند. در این حال جوان را می بیند که موظف شده پس از طی طریق دوباره به میان مردم بازگردد، تا آنان را دستگیری و راهنمایی کند. لذا سالک وقتی از او کمک می خواهد تا به درک شناخت خدا نائل شود، جوان می گوید که من خواننده وجودم، یعنی او مطیع اوامر الهی است و هر چه انجام می دهد مطابق با خواست حق است. او از خود وجود مستقلی ندارد. نویسنده، او نیست، او تنها اراده حق را می جوید. سالک از جوان می پرسد: که به کدام سو عازم است؟ جوان می گوید: در طول زندگی خود به سفرهای زیادی رفته تا ضمن کسب معارف و تجربه، خود را تربیت کند. این سفرها، شامل سفرهای مادی و معنوی بوده است. دو مشرق و دو مغرب کنایه از جهان مادی و معنوی است، جوان اشاره می کند، که وی در طول سفرهای خود مردم را به سوی حق دعوت کرده و از آنان خواسته که، حجاب های جسمانی و معنوی را کنار گذارند. تا بتوانند به هدف اساسی از خلقت بشر که عبادت اوست برسند. سالک پاسخ داد، پاسخ شما نشان از سلطه معنوی دارد اما من در طول زندگی خود بیشتر با امور مادی و جسمی آشنا بوده و یک زندگی عادی داشته ام. ولی چون احساس کمبود و فقر می کنم، لذا در جستجوی معنا و حقیقت برآمده ام. بدان امید که به اسرار قرآن و صراط مستقیم برسم و از گمراهان نباشم.
جوان گفت: که اصلی ترین حجاب سیر و سلوک تو در خود توست. در آغاز باید آن را برطرف کنی تا بتوانی به هدف برسی، تو اگر قصد داری خدا را بشناسی و هدایت شوی باید از خود شروع کنی، خدا را از طریق من نمی توانی درک کنی، اگر کسی بخواهد مرا بشناسد، باید در موقعیت من باشد، اما موقعیت من یک وضعیت خاص و منحصر به فرد است، پس ضروری است، که ابتدا با شناسایی نفس خود، شروع کنی. حجاب ها را کنار بزنی، تا خورشید تو هم امکان درخشش یابد و تو را روشن کند.
متن کتاب
برایم چنین سرود و مرا متحیر ساخت:
من قرآن و سبع المثانی هستم
و جان جان هایم نه جان تن ها
لم در دانسته ام مقیم است
و او را می بینم و زبانم با شماست
با چشم خود به جسم من ننگر
و به معانی از ناز و نعمت بازگردد
ر دریای ذات ذات شنا کن
تا شگفتی های پدید آمده را به عیان بینی
و اسراری که به جان معانی پوشیده است
برای تو روشن شود
هر کسی اشاره را دریافت، باید در حفظ آن بکوشد
وگرنه به زودی با نیزه کشته می شود
همچون حلاج محبت که خورشید حقیقت
بر او نزدیک شد و پدید آمد
و گفت: من آن حقم که گذشت زمان
او را دگرگون نمی سازد
ای دوست! آگاهم کن که کجا می روی، تا راه را به تو بنمایم. از کجا می آیی و آروزی کجا را داری؟
توضیح متن
جوان شعری را قرائت کرد که موجب اعجاب و حیرت سالک شد: من قرآن و سبع المثانی(2) هستم: یعنی آن چنان با قرآن مأنوس شده ام که انوار آن نه تنها در روح من مؤثر افتاده است. بلکه به شکل هاله ای دور مرا گرفته است. منظور از سبع المثانی سوره مبارکه حمد است که بیش از چهل خاصیت و اثر مهم دارد. به همین دلیل خداوند منان آن را به مسلمانان عنایت کرده و به آنان دستور داده است که در ابتدای نمازها آن را قرائت نمایند. از سوی دیگر آن کس که قصد دارد، به اسرار باطنی و خواص سوره ها و آیات پی ببرد، باید ابتدا این سوره را در خود ملکه نماید. تا به تدریج حضرت خداوند اسرار بیشتری را به ایشان عنایت نماید. در اینجا منظور جوان آن بوده، که اگر به این مقامات معنوی بزرگ رسیده است. همه از فیض و مدد قرآن بوده است. ارتباط او با قرآن به اندازه ای است که میان آنان جدایی نیست، او معانی قرآن را که بطن در بطن است، در خود ملکه کرده و به آن ها آگاه است.
من جان جان ها..... هر چند من نیز چون همه انسان ها جان دارم، اما جان من، مانند همه مردم یک روح معمولی نیست، بلکه در ارتباط کامل با حضرت خداوند است. این نکته مهمی است .زیرا که حضرات معصومین (علیهماالسلام) و بزرگان و اولیای دینی که مورد توجه عامه مردم هستند، و از آنها توجه و درخواست و التماس دعا دارند، در واقع به دلیل ارتباط عمیق آن ها با خداست که مورد رجوع مردم هستند اگرچه خداوند بزرگ به همه انسان ها نزدیک است. اما افراد عادی که توجهی به امور دینی و الهی ندارند، و در مسایل دنیوی غرق می شوند، استعداد و قوای خود را در جهت ارتباط با خداوند تضعیف می کنند، به همین جهت تصور می کنند، که نمی توانند خواست خود را در نزد خداوند مطرح نمایند. لذا به بزرگان دین متوسل می شوند. اما باید توجه داشت، که این کار نباید تبدیل به شرک شود، زیرا بر اساس آیات صریح قرآن کریم، همه انسان ها بنده و محتاج به خداوند هستند. و هیچ شفاعتی پذیرفته نیست، مگر آن که خداوند بخواهد و اراده کند. آن بزرگواران هم که صاحب مقام غیر قابل تصوری در نزد خداوند می باشند. همه، بنده خداوند محسوب می شوند. پس مؤمنان باید در وهله نخست تقاضا و رازونیاز خود را با خداوند انجام دهند. و اگر هم به آنان رجوع کردند، باید از آن بزرگواران بخواهند که در نزد خداوند خواست آنان را طرح کنند .شاید به خاطر مقام آنان، اجابت گردد.
دلم در دانسته ام..... یعنی علم و دانش من کاملا در چارچوب ایمان قلبی است. حتی وقتی که در میان مردم هستم، با آنان سخن می گویم. از او پرهیز می کنم. و او را در نظر دارد. درست است که مانند همه مردم دارای جسم و تن هستم، اما به آنها توجه نکن، به روح من بنگر و به معانی که خداوند در وجود من نهاده و ارزانی داشته است، متوجه شو. در من جز خداوند چیزی نیست. او ذات ذات است. آنچه که در این ذات تو را مجذوب و دچار شگفتی می کند، از ناحیه حق تعالی است. اگر خدا را بشناسی، می توانی شگفتی و عظمت مخلوقاتش را درک کنی و پی به اسراری ببری که در دل هر معنی وجود دارد. اگر به چنین توان دست یابی، در واقع به ادراک خداوند نائل شده ای.
باید توجه داشت، پس از آن که خداوند عنایت کرد، و چنین توفیقی برای سالکی دست داد. ضروری است که مدام محاسبه نفس کند و زوایا و رفتارهای خلاف و خطای خود را بشناسد و مدام در پی اصلاح آنها باشد. در غیر این صورت گرفتار دنیا خواهد شد. توجه به دنیا سبب می شود، که عقل و روح دچار آلودگی گردد. اثر آلودگی در روح مانند تیر و نیزه ای است که به قلب و جسم آدمی فرو رفته و سبب مرگ او خواهد شد.
ای سالک اگر می خواهی مانند حلاج عاشق خداوند شوی، ضروری است، حالات و صفات الهی را در خود تقویت نمایی، و به جایی برسی که حق را در عیان و ظاهر هم درک کنی. به این ترتیب و از آن پس، هیچ چیز حتی گذشت زمان و مکان هم نمی تواند آن حال را از بین ببرد .
جوان پس از قرائت شعر از سالک می پرسد: حال به من بگو دیگر چه می خواهی؟ آیا می دانی چرا و چگونه خلق شده ای؟ و سرانجام به کجا خواهی رفت؟ در اینجا منظور از سؤال، رفتن به سفر عادی نیست، بلکه سؤال فلسفی و عرفانی است. و در واقع از مبدأ و معاد می پرسند، زیرا انسان باید با تفکر و تعمق بسیار مسأله مبدأ و معاد را برای خود روشن و حل کند. به همین جهت آیات بسیاری در قرآن کریم در این باره وجود دارد که مدام به انسان تذکر می دهد.