فهرست کتاب


جهان در پناه یازده اسم اعظم «شرح کتاب الاسری الی مقام الاسری »

عارف شیخ اکبر محی ‏الدین ابن ‏عربی شرح و توضیح:علی باقری (ح.ن)

شرح مقدمه

سپاس خداوندی را که روز را از شب تاریک جدا کرد، تا انسان در جهان ماده و عالم معنا بتواند راه را تشخیص دهد. برای درک صحیح و شناخت حق پیامبران و اولیای بزرگ را مأمور به هدایت کرد. تا چگونه زیستن را بر اساس هدف نهایی توحید بیاموزند.
سپاس بی آغاز..... از همان ابتدای خلقت، که خداوند دست به آفرینش زد، همه به نوعی حمد و سپاس خداوند را به جای می آورند، پس به این تعبیر سپاسگذاری از خداوند آغاز نداشت، حتی اولین فرشته ای که آفریده شد، در شکرگذاری از خداوند سجده کرد. زبان قدم یعنی آغاز خلقت و بیانی که آغاز خلقت را در نظر دارد.
سودبخش..... اگر انسان خدا را شاکر باشد، و این کار از روی اعتقاد و خلوص و با ادراک صورت گیرد، سبب شناخت بیشتر خدا می شود، و ارتباط را تقویت می کند. اگر بنده ای شاکر نباشد، خدا بر او خشم می گیرد، اگر به اندازه گوید مورد لطف واقع می شود، اگر بسیار گوید به کمال می رسد.
نوای قلم در..... اگر کسی بخواهد با خداوند رازونیاز صحیح داشته باشد، باید از طریق دل و نهان انجام دهد، نه به ظاهر.
نوشته با مرکب..... اگر کسی بخواهد خالصانه در راه او طی طریق کند. باید به قرآن رجوع کند معنای قرآن را بخواهد تا بتواند، آن را حس کند. آن کس که به قرآن نزدیک می شود باید با تمام وجود، و از صمیم قلب به آن نزدیک شود. این کار نیاز به دانش و فلسفه ندارد. زیرا قرآن کتاب همه انسان هاست، پس به همه خیر و برکت می رساند، و هیچ مؤمنی را بی پاسخ نمی گذارد. و از انوار خود به او می دهد.
پاک از وقت..... اگر کسی به قرآن انس گرفت، دیگر محدود به زمان و مکان نیست، خسته نمی شود، و با ذوق و شوق بسیار به بهره برداری از قرآن می پردازد، و این ذوق پایدار است و در هر دو جهان خواهد ماند.
آن دو بسته...... منظور نفس و روح است، اگر آدمی فقط به امور دنیوی بپردازد قفل نفس و روح باز نمی شود لذا نمی تواند، با خدا ارتباط یابد. اما اگر به سوی قرآن رود و خود را پاک نماید. قفل روح باز شده و مؤمن آن را با چیزهای پاک و خوب پر خواهد کرد. این پرکردن پایان ندارد.
به تمام ادراکات..... منظور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. که در کودکی یتیم بود. سواد نداشت، اما با عنایت خدا به جایی رسید که ادراک وسیعی از تمام جهان داشته باشد. به طوری که تمام دنیا و موجودات آن را تحت تسلط داشته است .و او بنده مورد عنایت و خاص خدا بود به معراج رفت و در قرآن هم به مقام ایشان تاکید شده و حضرت حق ایشان را ستوده و او را بهترین بنده خود دانسته است. معراج پیامبر گرامی دلیل دیگری بر مقام رفیع آن حضرت در میان سایر پیامبران است. لذا این کتاب نام خود را از آن معراج متبرک کرده و اخذ می نماید. منظور از الف خداوند تبارک و تعالی است. زیرا الف آغاز و ابتدای هر چیز است. این سخن در واقع بیانی رمزآلود می باشد. الف اولین حرفی است که حضرت حق به انسان آموخت. در همه جوامع که دارای حروف الفباء هستند، الف اول است و بعد از الف، ب است. سور قرآن کریم هم با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز می شود، همه چیز از سوی خداست و همه چیز به پروردگار باز می گردد. خدایی که آفریدگار است، منظور از جناب محی الدین از ب، بسم الله قرآنی است، هر چند قرآن دارای شأن و مقام و نور و ارزش بسیاری در جهان است. اما در نهایت قرآن هم از سوی خداست، و نباید آن را بت کرد، بلکه همواره به یاد داشت که قرآن وسیله ای برای رسیدن به حضرت حق می باشد، ب وسیله ای است برای رسیدن به الف، اما نمی تواند با الف مقایسه شود، لذا عارف به الف سپاسگزار است، نه به ب.
و درود به نخستین..... مراد انسان است، خداوند آدم را خلق کرد، و او را اشرف مخلوقات قرار داد. انسان در مقام اشرفیت خود، در کل هستی موجودی باارزش و والاست، پس به او درود می فرستد. از این منظر و در چرخه خلقت، اولین موجودی که با ارزش است، آدمی است زیرا می تواند با تلاش و جدیت و خودسازی، به بالاتری درجات کمال برسد، مقامی که هیچ یک از آفریده ها نمی توانند به آن دست یابند. اگر انسان خود را پرورش دهد و در جهت کمال رشد نماید، می تواند ارتباطی عمیق و همه جانبه با خداوند برقرار نماید، و به آنچه که نهایت هدف خلقت است برسد.از این رو مثل نامیده می شود، هیچ موجود دیگری را یارای آن نیست که به این مقام برسد .به این دلیل انسان در میان تمام آفریده ها، یک استثناء است. به عبارت دیگر، هیچ موجودی غیر از آدمی نمی تواند این چنین به آفریدگار خود نزدیک شود. تعبیر دیگری که می توان از مثل داشت، آن است که مثل یک حالت است. شاید هم مثلث باشد. مثلث همان انسان کامل است. که دارای سه ضلع متساوی است، بقیه موجودات یک و حداکثر دو ضلع دارند، مثلا در حیوانات جسم و نفس وجود دارد، اما نمی توانند به خدا وصل شوند، در گیاهان فقط جسم وجود دارد. و از نفس خبری نیست. از سوی دیگر موجودات غیر انسانی به دلایل متعدد نمی توانند از یک یا دو ضلع خود بهره کافی برد و مانند انسان از آن اضلاع به خوبی استفاده کنند.
انسان به ویژه انسان کامل، که دارای سه رکن است باید دارای ارکان مساوی و متعادل باشد، تا کمال یابد. اگر به هر یک از ارکان توجه کمتر یا بیشتر شود، سبب ضعف در کل و عدم دسترسی به کمال مطلق می شود. برخی از عرفا که توجه زیادی به جسم نداشته، یا حتی گاهی در تضعیف آن می کوشیدند، موجبات عدم تعادل را در خود فراهم می شناختند. زیرا تصور می کردند که زهد و ریاضت، به معنی آن است که نه تنها به نیازهای جسم توجه نشود. بلکه ضروری است تمام تمایلات و نیازهای جسمی سرکوب شده و نادیده گرفته شود. در حالی که منظور از زهد آن است که راحتی بیش از حد به بدن داده نشود، پرخوری نشود، یا استراحت زیاد و خواب فراوان سبب تنبلی جسم نگردد، این مفهوم با شکنجه دادن بدن و سرکوب غرایز و امیال متفاوت است. برای رسیدن به کمال، نیازهای عمومی جسم باید در حد متعادل و مشروع مرتفع گردد. تا بتواند، به حرکت عادی و مورد نیاز خود ادامه داده قدرت تعقل، تفکر، محاسبه و برنامه ریزی هم داشته باشد. در این صورت امکان سیر و سلوک واقعی و دست یابی به کمال وجود دارد. این روش اجازه خواهد داد که آدمی اشرف مخلوقات شده و به تعبیر محی الدین یگانه قسمت ناپذیر شود، به طوری که مثل و مانندی در عالم خلقت نداشته باشد. خداوند منان بعد از خلق انسان، از روح خود در او دمیده و وی را به قدرت و نعمت عقل مفتخر می گرداند. پس از ملکه کردن اسماء و صفات و تطهیر جسم و روح و نفس، آدمی شبیه به بلوری می شود که حتی می توان آن را به آئینه ای تشبیه کرد، که تصویری از خداوند را در خود نشان می دهد. کاربرد آیینه در اینجا نوعی تشبیه است، تا شفافیت و اهمیت موضوع درک شود. وقتی انسان در آیینه می نگرد. تصویر او در آیینه می افتد، انسان تصویر را می بیند، هر چند آن تصویر خود آن فرد نیست که در آیینه منعکس شده، اما غیر از او هم نیست، انسان کامل خود خدا نیست، اما در واقع جلوه ای از او را دارد. درست همانگونه که آدمی تصویر خود را در آیینه می بیند، در این حال می توان گفت که آن تصویر در آیینه همان انسان است، و هم می توان گفت که خود او نیست. وجود انسان هم کاملا همین حالت را دارد. انسان روح خود را از خدا گرفته، اما نمی توان گفت، این هم اوست، و نمی توان گفت که او هم نیست، در هر حال اگر آدمی بتواند صورت مثل، یا سه ضلع مثلث را متعادل و متساوی کند، به خدا نزدیک تر می شود. و اراده و خواست حضرت حق را در خود تحقق می بخشد. در چنین حالتی، نوعی ظرافت معنایی وجود دارد. انسان مقرب خدا و تابع اراده و قدرت او، به خود نیز مسلط می شود، و در واقع مالک خویش می گردد. از این رو خداوند، او را مالک و کلیددار یا خلیفه خود قرار می دهد. که بزرگوارترین آن حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم است. خداوند ایشان را برگزید تا راهنمای دیگر مردمان باشد.
خداوند منان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بر حجرالاسود و حرم اعظم حاکم کرد. حجرالاسود یک سنگ معمولی نیست، و دارای اسرار و مقاماتی است که تنها پیامبر اکرم و بزرگواران از اهل بیت عصمت و طهارت و اولیاء الهی از آن آگاه می باشند. آن سنگ دارای رموزات و الهامات بسیاری بوده، که همه توسط پیامبر اکرم کشف شده است. این نکات توسط مردم عادی قابل درک و فهم و استفاده نبوده و نمی باشد. این سنگ از زمان های دور در کعبه نصب شده و تا حال و اکنون و آینده هم در آنجا خواهد بود. اما تنها کسی که توانسته به طور کامل از نقش و اهمیت و خواص آن مطلع شود، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.
چاه زمزم هم یکی از اسرار و عجایب الهی در آن سرزمین مقدس است، آب آن شفابخش و محل چاه آن دارای اثرات و برکات زیادی است، که تنها برای محرمان و اولیاء الهی قابل کشف و شناخت بوده و هست. همین نکات در باب رکن یمانی و مقام ابراهیم هم وجود دارد. لذا اگر انسان خوب و شایسته ای توانست به این مفاهیم برسد، و به آن آشنا شده و انس بگیرد، در واقع به نوعی خود را هم خواهد دید، همچنین اگر انسان متوجه شد، فرد دیگری چون خود اوست، و اهل ایمان و عمل صالح است و در مقام بندگی است، گویی خود را دیده و گویی که پروردگار خود را دیده و شناخته است. بدیهی است که هر کسی به این مقام نرسد، بلکه آنان که قدم در راه پروردگار نهاده و استقامت می ورزند، و سرانجام با عنایت خداوند، و در صراط حمید وارد می شوند، و به اسرار دست می یابند. آنان افرادی شایسته اند که باید آنان را چونان آیینه ای دانست. که اسرار و انوار الهی را در خود دارد و منعکس می کنند. بدیهی است هرکه را اسرار حق آموختند، از او پیمان گرفته اند، تا آنها را به دست نااهلان نیندازند.
مقصود من در این نوشته گروه..... در اینجا منظور کتاب از صوفیان. صوفی به معنی مرسوم و متعارف نیست، زیرا که صفات بعدی ذکر شده آنان را بسیار محدود و معدود می نماید. صوفی دارای معراج عقلی، مقام روحانی، دارنده اسرار الهی و مراتب والای قدسی فقط می تواند، همان وارثان بر حق دین محمدی و در هر عصر و دوره باشد، آنان از سوی خداوند و زیر نظر حضرت صاحب (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مأمور به تقویت دین خدا در روی زمین هستند، و همواره مخفی و دور از چشم مردم بوده، اما در عین حال در بین آنان زندگی می کنند. دوام و بقای زمین و موجودات به وجود آنان وابسته است. آنان صاحب مقامات بزرگی هستند، به طوری که حالت های قبض و بسط آنها در محیط و کل جهان مؤثر است. آنان پس از به دنیا آمدن با خودسازی، اسماء و صفات الهی را در خود ملکه کرده، دارای قدرت سیر در عوالم مادی و معنوی می باشند. علم آن ها از سوی خداوند بوده به این جهت می توانند از عقل خود نهایت استفاده را ببرند، در عین حال که روح آنان روحانی و پاک است. لذا قادر به درک و فهم و حفظ اسرار الهی می شوند. به این جهت مقام آنها در بارگاه الهی بسیار والاست.
این کتاب که از طریق سیر و مکاشفه جمع آوری و تدوین و شرح شده، می کوشد پرده از برخی اسرار و رموزات بردارد، و در این باره مسائلی را طرح و بحث می نماید. هر چند که به اجبار می باید از ذکر برخی از اسماء حالات و مقامات نیز، خودداری کرده و آنها همچنان مرموز بماند، برخی از اشارات و موضوعات طرح شده در کتاب هم فقط توسط اهل آن درک و فهم شود. در مجموع از آنجا که متن کتاب حاصل نوعی سیر فردی و جمعی بوده است چنان که در جایی اشاره شده که سیر می کنم و سیر داده می شوم پس روش اصلی آن بهره برداری از عقل نورانی است، عقل نورانی و سیر تنها از طریق وارثان و اولیاء الهی امکان پذیر بوده و در اختیار آنان است. انجام این کارها، یا حتی درک مفاهیم و عناوین آن از طریق روش های علمی و تجربی و با استفاده از حواس پنجگانه بشری امکان پذیر نیست، بلکه باید از طریق جان به آن رسید. جانی که پاک است. سیری که عالم معنا و باطن را نشان می دهد. و از طریق تجربه علمی و مشاهده ظاهری میسور نمی باشد. بلکه مشاهده آنان به چشم لاهوتی است. چشمی که قادر است طبقات گوناگون آسمان معنا را ادراک و فهم کند و زبان و کلام و چشم ظاهری از شرح و بیان آن عاجز است.

بخش اول: ابواب سیر و سلوک

باب سفر قلب

متن کتاب:
سالک گفت: از سرزمین اندلس به قصد بیت المقدس بیرون آمدم، تسلیم را مرکب و مجاهده را فرش و توکل را توشه ساختم. بر راه راست درآمدم و به جستجوی اهل وجود و تحقیق پرداختم بدین امید که در حدود این گروه ظاهر و بارز شوم.
سالک گفت: بر رودی روان و سرچشمه یی فعال و معتدل، جوانی دیدم که با ذات روحانی و صفات ربانی مرا می نگریست و به من توجه و اشاره داشت.
گفتم: ای عصام! چه چیز در دل داری؟ گفت: وجودی بی پایان. گفتم: سوار از کجا پدیدار می شود؟ گفت: از سر پرده دار. گفتم: چه چیز تو را به بیرون آمدن واداشت؟ گفت: آنچه تو را به درآمدن واداشت. گفتم:من جوینده ناپیدایم. گفت: من خواننده وجودم. گفتم: به کجا می روی؟ گفت: به جایی که نمی خواهم ولی به دو مشرق و دو مغرب و جایگاه دو گام گسیل شده ام تا هرکه را دیدم به خلع و کندن پای موزه امر کنم.
گفتم: این ها جان های معانی هستند و من تا این زمان جز ظرف ها و تن ها چیزی ندیده ام، امید است که حقیقت قرآن و فاتحه الکتاب باشد. گفت: تو حجاب خورشید خود هستی، نخست حقیقت خود را بشناس، سخن مرا کسی می فهمد که در جای من قرار گیرد و جز من کسی او را در آن مقام نمی نشاند؛ چگونه می خواهی حقیقت اسم های مرا بشناسی، که تو را تا آسمان من بالا می برد؟