امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

جهاد حسینی(593)

در روایتی نقل شده است که وقتی مسلمانان در محضر مبارک پیغمبر (صلی الله علیه وآله) از جهادی پیروزمندانه برگشتند، حضرت فرمود: اصحابی، قد رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر.
ای یاران من، ما از جهاد کوچک برگشتیم، حالا نوبت جهاد اکبر است. جان به مرز زندگی و مرگ رفته بود، و در جهاد و جنگ قرار داشت، دو گروه به مرزهای زندگی و مرگ کشیده شده بودند. یکی برای دفاع از حق و حقیقت، دیگری هم برای دفاع از نژادپرستی و جاهلیت و عادات رسوب شده بی منطق و یا ضد منطق فرهنگ های رسوبی و یا دفاع از مال و منال بی اساس، یا دفاع از تخیلات یادگار روزگاران کهن. با این حال، پیامبر فرمود: آن جهاد اصغر (کوچک) است. حال، ببینیم جهاد بعدی چیست که در مقابل آن، اصغر (کوچک) است. در حقیقت، برداشتن دشمن از سر راه تکامل بشری و تنظیم جامعه برای پیشبرد تعقل و احساسات برین، جهاد اصغر است. پس جهاد اکبر چیست، که جهاد اصغر مقدمه آن بود که سنگ های سر راه را برداریم و موانع را بر طرف کنیم تا باشد که مایل به جهاد اکبر بشویم؟ قضیه همان مسأله مهمی است که به جهت مسامحه در آن و به جهت نادیده گرفتن آن تاریخ بشر به حدنصاب نمی رسد، و آن خودخواهی است. خودخواهی بشر را رها نمی کند. تمام آن مشقت ها و ناگواری ها و تمام آن بلاها و مصائب، برای آن بود که بتوانند خود و من تعدیل یافته برای بشر پیشنهاد کنند. این امر به قدری مهم است که حضرت فرمود: این کار، جهاد اکبر است، یعنی بزرگ ترین جهاد. در جهاد اصغر، انسان با دشمن بیرونی روبه روست. بسیار خوب، چون او می خواهد با زندگی این {شخص } بازی کند و آرمان های او را نقش بر آب کند، طبیعی است که در مقابل او می ایستد و جنگ و نزاع در می گیرد. آن کس که موافق حق است، حرکاتش جهاد شمرده می شود. ولی {جهاد با} دشمنی که در بیرون است و از سر تا پای آن خصومت می بارد، آسان است. حال، ما با دشمن درونی که با خود من آمیخته شده است، چگونه رویاروی شویم؟ به همین خاطر، جهاد اکبر نامیده می شود.
تیراندازی به بیرون از خویشتن، یا به یک درنده مثل پلنگ، ببر، یا سنگ زدن به یک افعی آسان است، اما در مقابل آن چه که می گوید: من، خود تو هستم، چه کار باید کرد؟ لذا، در دعاها و در منابع بزرگ، همه عرفای وارسته از خاک و گل و همه این فرهنگ سازان باعظمت بشری، همواره این مسأله را گوشزد می کنند که اگر خواستید به میدان تعدیل خودخواهی - یعنی جهاد اکبر - بروید، به طور ناگهانی هجوم نبرید.
{ابتدا} اعلان جنگ به تو می دهد و می گوید: آیا مرا مورد هدف قرار می دهی؟ مگر من خود تو نیستم؟ مگر 30 سال، 40 سال، 50 سال مدیریت زندگی تو را به عهده نگرفته بودم؟ لذا، می گوید، اگر دیدید کسی پیشرفت کرده و کمالی را به دست آورده است، حسادت نکنید. اگر حقی به دست شماست، آن حق را ادا کنید. هر کدام از این ها، مقدمه ای بسیار برازنده برای تعدیل خودخواهی است.
زمانی یکی از دوستان می خواست سیگار را ترک کند، زیرا خیلی سیگار کشیده بود. گفت: فلانی بعید می دانم بتوانم مبارزه کنم، چه کار کنم؟ از طرفی، ضرر آن را هم واقعا احساس می کنم. سن بالا می رود و سرفه ها تهدید می کند و اخطار جدی شروع شده است. در این مورد به او گفتیم ترک سیگار را با فاصله های معین شروع کند. مثلا فاصله بین دو سیگار که ده دقیقه می شد، به مدت یک ساعت یا بیشتر قرار بدهد. نفس مثل شیر است. اگر احساس کند که می خواهید به او زنجیر بزنید، درنده تر می شود. کمی زرنگ باشید. بعضی می گویند: من از فردا خودم را تعدیل می کنم. اگر {نفس } اجازه داد، بفرمایید. {این نفس } تاریخ بشریت را کلافه کرده است. آیا بشر این قدر در خودش قدرت می بیند که بگوید من از فردا خودم را تعدیل می کنم؟ ولی تدریجا این کار را بکنید. یکی از بزرگان انسان ساز تاریخ ما، تعبیر زیبایی دارد، می گوید: اول این پلیدی ها را از خود دور کنید. مثلا حسادت، خیانت و... را از خود دور کنید.
سپس می گوید: حال، اگر نوبت به خود رسید، یعنی اگر بنا شد که گلاویز شوید با آن خودی که به ما می گفت دوای تو من هستم، ولی درد من خودش بود! آن هم نه به مدت کم، بلکه سی، چهل سال خیلی مختصر! شما فقط این مقدار به خدا پناه ببرید و بگویید: خدایا، من می خواهم خودخواهی ام را تعدیل کنم، دستم را بگیر.
چرا درباره خواستن مال و مقام و شهرت و سایر امتیازات دنیا به سراغ خدا می روید و خدایا، ربنا، یارب... هم می گویید؟ در این مورد هم بگویید یا ربی؛ قدرت دشمن را که به قدر تمام جهان هستی است - و آن عبارت از من است - تعدیل کن. (منظورم از دشمن، خودخواهی است). لذا، می گوید: وقتی به طرف او پناه بردید، خداوند همان قوه ربانی را به شما عنایت می کند که به علی (علیه السلام) عنایت کرد و آن حضرت درِ خیبر را که طبیعی نبود، از جا کَند؛ با این که چهل نفر برای بلند کردن آن عاجز می شدند. آری، علی (علیه السلام) درِ خیبر را کَند، ولی با قدرت ربانی. به مبارزه تدریجی با خودخواهی بروید، ولی با قدرت ربانی و با توکل به خدا.
ببینید مولوی جنبه روانی انسان را چه قدر ملاحظه کرده است، زیرا اگر بخواهید به شدت با نفس مبارزه کنید، در برابر شما می ایستد. از او (نفس) می پرسید: چه می گویی؟ می گوید: هیچ. فقط همان را می گویم که پنجاه سال دمار از روزگارت درآوردم. می گوید: مگر چه کردم؟ آیا تو را با سواد نکردم؟ آیا به تو شهرت اجتماعی ندادم؟ آیا، آیا... آن قدر آیا به اندازه یک تسبیح می شمارد، که شما می گویید شما را به خیر، ما را هم به سلامت! این استاد انسان ساز (مولوی) می گوید: اگر احساس کردید که برای تعدیل خود خواهی به تدریج می توانید وارد عمل شوید، کم کم خواهید فهمید که باید به کجا رجوع کنید. می گوید: صفت بخل را بگدازید. حق پوشی را بگدازید، واقعیت گرایی را بگیرید. ضد واقعیت را بگدازید، سپس می گوید: اگر به آن مرحله رسیدید که آن که می خواهید به سویش تیراندازی کنید، خود شماست، در آن هنگام به خدا پناه ببرید.
ور تو نگدازی عنایت های او - خود گدازد ای دلم مولای او(594)
{وقتی که به خدا پناه بردید}، از همان لحظه، باران رحمت الهی باریدن می گیرد. حساس ترین دشمن این جاست (نفس است). چرا ما اصلا با خدا در این مورد سروکار نداریم؟ خدایا، سالیان عمر می گذرد، ولی این دشمن هم چنان در درون ما روز به روز قوی تر می شود. پروردگارا! کمک و یاوری بفرما.
همان گونه که در داستان خونین نینوا عرض کردم، خیلی از تحلیل ها را باید در نظر داشته باشیم، که هم در داخل، هم در خارج نوشته اند. هم برادران سنی و هم خود شیعه ها که بسیار خوب، مدافع مستقیم اصیل و قدیمی ترین مدافع این شرح و توضیح و تحلیل داستان نینوا هستند. به هر حال، خیلی ها دست به کار شده اند. با این حال، هنوز احساس می شود، روز به روز که ابعاد نیازهای بشری در زندگی بازتر و گسترده تر می شود، احتیاج به تحلیل این تاریخ بیشتر می شود.
در یکی از نمودهای بسیار حساس این داستان، ما با جهاد پسر امیر المؤمنین، ابوالفضل العباس (علیه السلام)، روبه رو هستیم. درباره جهاد اصغر، این مرد بزرگ، برادرش امام حسین فرمود: بنفسی انت. جانم به قربانت. این برادر نازنین حسین، این پسر نازنین امیرالمؤمنین، چنین مقام بالایی دارد. علاوه بر آن: و کان من اعبد بنی هاشم. {ابوالفضل (علیه السلام)} از عابدترین اولاد بنی هاشم بود. نه فقط یک مرد شجاع، بلکه پارسا، زاهد و نیز عارف بود. حرکات او این گونه نشان می دهد. جهاد اصغری که ایشان انجام داد، چنین نمایانگر است. در بعضی از تحلیل ها - همان گونه که قبلا نیز عرض کردم - هشیارانی هستند، والا آدم خیلی مأیوس می شد. گاهی اوقات از جایی، ناگهان مطلبی بیان می شود، که اصلا امید هم نمی رفت که از آن ناحیه درباره این حادثه، یک آموزندگی و یک هشدار بدهند که داستان، این قضیه را هم دارد. {درباره جهاد اصغر ابوالفضل } آن طور که دیدم و خود ما را نیز متوجه کرد، نوشته بود: جهاد این مرد در آن روز، هم چنین تکاپو و جدیت و احساس این که وظیفه، شدیدترین وظیفه ای است که تا آن روز متوجه او شده، در حرکات او بارز است. می گویند: حرکات این مرد در آن روز حاکی از این است، که قدرت تمام دنیا را در خود می دید و حرکت می کرد. این نمونه، جهاد اصغر اوست: {در موقع آوردن آب }، یکی از دستان او قطع شده، ولی ذره ای ناامید نشده است. دومین دست او نیز قطع شده، ولی به طور جدی کار خود را انجام داده است. لذا، در زیارت او چنین می خوانید: واحتسبت. حرکت تو، حسبه لله بود. هیچ هدفی مانند هدف گیری خدا، کاری به این بزرگی نمی تواند انجام بدهد. ما فقط می گوییم و گفتن آن خیلی آسان است. مخصوصا که می توان آن را با جملات ادبی زیبا هم بیان کرد. اما خود داستان و خود حادثه، عینا چه چیزی را نشان می دهد!؟ این شخص می گوید: {ابوالفضل } به طور جدی وارد دفاع از حسین شده بود. به طور جدی خواسته بود آب را ببرد، مثل این که تمام قدرت دنیا را تنها به او داده اند.
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار - تا زگلزار جهان رسم خزان برخیزد
ای اصحاب حسین، خداوند روی شما را سفیدتر کند. شما روی بشر را سفیدتر کردید و نشان دادید که این موجود، این استعداد و سرمایه را دارد. شما به ما امید بخشیدید. در این تاریخ تاریک، امید ما به شماست.
اخیرا تعبیری از یکی از بزرگ ترین شعرای عرب دیدم که البته ایشان شیعه هم نیست. بعضی ها می گویند بزرگ ترین شاعر عرب در دوران ماست، حتی شعر نو هم گفته است. می گوید: ما از رحم ایام می آییم، چون جوشش آب. از خیمه ذلت که دستخوش باد است، ما از درد حسین می آییم. {یعنی } ما را حسین به این راه انداخته است. همان گونه که گاندی گفت: ما چیزی جز همان که امام سوم شیعیان می گفت، نمی گوییم. شاعر عرب می گوید: از درد حسین و از رنج فاطمه زهرا (علیها السلام) می آییم. از احد و از بدر می آییم.
می آییم تا تاریخ {و چیزهای دیگر} را تصحیح کنیم. یعنی به بشریت نشان بدهیم که ارزش ها نمی تواند دستخوش هوی و هوس های شما قرار بگیرد. ای گردانندگان تاریخ! شما گردانندگان اصیل نیستید، تاریخ گرداننده دارد.
بیست و یک تمدنی که بشریت پشت سر گذاشته است - در این قرن و در این برهه از تاریخ - بروز و سقوط و اعتلای آن ها مربوط به تعدادی از علل است که هنوز به درستی کشف نشده است. شما از کجا می توانید بگویید یک انگشت از ماورای طبیعت، در چرخش این تاریخ تأثیر ندارد؟ این حوادث را به عنوان حوادث محاسبه نشده گفتن و خود را قانع ساختن به این کلمه، چاره کار نیست و چاره ساز سؤالات ما نمی باشد.
در طول تاریخ احساس می شود که گله انسان ها، شبان (چوپان) دارد.
در زیارت حضرت ابوالفضل است که:
بما صبرت و احتسبت و أعنت فنعم عقبی الدار(595)
به آن چه که صبر و بردباری کردی، و چه نیکوست سرانجام تو.
احتساب، حسبه لله. یعنی؛ ای عباس، ای ابوالفضل، فقط و فقط خدا در هدف گیری تو مطرح بود.
همان طور که عرض کردم، اگر در طول تاریخ دقت بفرمایید و تاریخ را ورق بزنید، هر گونه کار بزرگ و مفیدی برای همه بشریت، بدون هدف گیری ربانی انجام نشده است. یا حداقل، بقا و مفید بودن آن، موقعی شروع شده است که حسبه لله - یعنی فقط برای خدا؛ خالصا لوجه الکریم - بوده است. این موارد را شما می توانید در توضیح و تحلیل شخصیت برادر نازنین حسین در نظر بگیرید.
اشهد انک قد بالغت فی النصیحه واعطیت غایه المجهود(596)
گواهی می دهم که تو به راستی کوشش خود را در خیرخواهی کردی و نهایت تلاش خود را در این راه مبذول داشتی.
در این زیارت می خوانید: نهایت کوشش را، که دیگر فوق آن قابل تصور نیست، انجام دادی. این چه جهاد اکبری بود که او را به جهاد اصغر وادار کرد؟ ای جوانان عزیز و ای نونهالان باغ وجود! درس ما در این جلسه این بود: جهاد اصغری که تاریخ می گوید {چنین جهادی به خود} ندیده است. من دیدم که این شخص می نویسد: با اهمیت ترین فاجعه تراژدی کربلا، همین قضیه ابوالفضل است. با آن که به چشمان او تیر خورده، ولی هنوز تلاش خود را از دست نداده است. واقعا بهت آور است! خدایا، این روح انسانی چه سرمایه ای دارد؟ پروردگارا، عنایت فرما که بار دیگر به سراغ شناخت روح و جان آدمی برویم. ابوالفضل نهایت کوشش را انجام داد. غایه المجهود. غایت یعنی تلاشی بالاتر از آن نمی توان تصور کرد. این جهاد اصغر، ریشه در جهاد اکبر دارد. ابوالفضل (علیه السلام) در درون خود محاسبه کرده است که چه باید کرد: من با خدا که نماینده اش امروز حسین است، پیمان بسته ام و باید در این بیابان تنها و بی کمک، به این پیمان وفا کنم.
در زیارت او، روی وفاداری خیلی تأکید شده است: تو وفا کردی و وفادار بودی. ما حسینی ها هنگامی می توانیم بگوییم در مکتب حسین هستیم که به پیمان ها و عهدهایی که بسته ایم، وفا کنیم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در فرمان خویش به مالک اشتر رحمه الله فرمود:
و ان عقدت بینک و بین عدوک عقده، أو ألبسته منک ذمه، فحط عهدک بالوفاء، وارع ذمتک بالأمانه، و اجعل نفسک جنه دون ما اعطیت، فانه لیس من فرائض الله شی ء الناس أشد علیه اجتماعا، مع تفرق أهوائهم، و تشتت آرائهم، من تعظیم الوفاء بالعهود.(597)
و اگر میان خود و دشمن، معاهده ای منعقد نمودی یا از طرف خود، پناهندگی به او دادی، به معاهده خود به طور کامل وفا کن، و با کمال امانت، تعهد پذیرشِ پناهندگیِ او را مراعات نما، و نفس خود را در برابر عهدی که بسته ای سپر کن؛ زیرا عموم مردم در هیچ یک از واجبات الهی، با آن همه پراکندگی که در خواسته ها و نظریات خود دارند، مانند بزرگداشت وفا به معاهده ها اتفاق نظر ندارند.
مالکا، اگر با کسی یا قومی عهد و پیمان بستی، اگرچه دشمن توست، عهد را به آخر برسان و به آن وفا کن، زیرا شخصیت در گرو است. سلام الله علیک یا امیرالمؤمنین.
وقتی شما با زندگی اجتماعی پیمان بسته اید، که نظم را مراعات خواهید کرد، به آن وفا کنید، زیرا شخصیت در گرو {آن پیمان } است. همان طور که برای زندگی فردی، طبیعت از ما امضا گرفته، که اگر هوا سرد است، لباس ضخیم بپوشیم. سپس همان گونه که وفا به تعهدات حیات طبیعی از درون ما می جوشد، وفا به تعهدهای اجتماعی هم باید از درون ما بجوشد. می گوید: ابوالفضل وفا کرده است. شما این را به عنوان باعظمت ترین مدح و صفت در زیارت، برای این پسر نازنین امیرالمؤمنین می خوانید. حضرت علی (علیه السلام) فرمود: مالکا، تمام اقوام و ملل، با آن ایده ها و عقاید مختلف، و با آن همه مکاتب مختلف، به یک چیز مقید هستند، و آن وفا به تعهد است. اگر وفا به تعهد نباشد، زندگی اجتماعی مختل می شود. {اگر به تعهد وفا نکنید} جواب درون را چه می دهید؟ شما را به خدا بیایید این درس ها را از حسین فرابگیرید. دنیا و آخرت ما در فراگیری این درس هاست. گاهی می بینید که تعهدها چه قدر رنگ خود را می بازد. البته نه همه تعهدها، الحمدلله انسان های متعهد هم داریم.
چند سال پیش، من چند روزی در بیمارستان بستری بودم. روز آخر که پزشک معاینه می کرد تا مرا مرخص کند، به او گفتم گاهی بعضی از اعضای بدنم، مثل دست و پا درد می کند. او هم پس از گوش فرادادن به سخنان من، عاقبت گفت الحمدلله این ها چیزی نیست. همان پزشک گفت: گاهی بیماران قلبی که به این جا مراجعه می کنند، تشخیص می دهیم که باید بستری شوند، ولی واقعا وسایل کافی مثل تخت و... نداریم. وقتی می بینم وضع این بیمار اورژانسی است، اما می خواهد برود، نمی توانم نگاهم را از او قطع کنم و همان شب اعصاب من متزلزل می شود. این نمونه را پزشکی می گوید که تعهد الهی بسته است که طبیب است و درباره بیمار پیمان دارد، اگرچه خود او (بیمار) نفهمد!
مگر همه پیمان ها باید این گونه باشد که بگویید: من با شما پیمان بستم که به فرزند شما درس خواهم داد؟ یا مثلا؛ درباره این مطلب برای شما تحقیق خواهم کرد و مدت آن هم یک ماه و نیم است. البته محسوسات آن چنین است. به قدری شما تعهدهای نامحسوس دارید که به گفتن نمی آید؛ ولی در درون شما، آن تعهدها سر می کشند و به شما مدام چنین هشدار می دهند: عمل کن، وفا کن. این که خطاب به فرزند نازنین علی، ابوالفضل (سلام الله علیه) می گوید: تو وفا کردی، واقعا نیامده بود که آن جا هر دقیقه بگوید: یا اباعبدالله، ای برادر من، آقای من، من پیمان بسته ام و با شما خواهم بود. پیمان او فقط لفظی نبود، اگرچه همان شب عاشورا یک بار بلند شد و گفت: یا اباعبدالله! دست از تو بر نمی داریم. شاید کلمه پیمان را صراحتا گفته باشد، ولی پیمان او، پیمان قلبی بود، بر مبنای این که {حسین }، یگانه شخصیت الهی روزگار من است. با قطع نظر از این که برادر و آقای من است. همان گونه که قبلا عرض کردم، معاویه به یزید گفت: تا می توانی با حسین درگیر نشو، زیرا او محبوب ترین مردم نزد مردم است. {معاویه } با آن مذاق ها و با آن تفکرات و با آن خواسته های متضاد و متناقض، گفت: حسین محبوب ترین مردم نزد مردم است.
آن وقت خطاب به این بردار می گوییم: ای ابوالفضل به پیمان خود وفا کردی. کدام پیمان؟ همان پیمانی که عقل می گوید: دفاع از حق و حقیقت، به عهده هر کسی است که امکان آن را دارد. به راستی، شاید این عظمت های روحی را که ما تدریجا از دست می دهیم، شیرینی و لذت حیات ما بوده است!
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن - او که آموخت مرا بار دگر خندیدن
این لباس وجود و لباس هستی، باید ما را خیلی خندان کند. وفا به تعهدها و پیمان ها بسیار مهم است.
خدایی که گفت: کن، و جهان را از این خنده وجود شکری، شیرین کرد. پیمان همان خدایی که به من گفت: با وفا نمودن به پیمان، (تعهدها)، بخند. خنده، حلال تو باشد. با عمل به دستورهای من بخند.
نکند، این که روز نمی گذرد، صبح می خندد و عصر نرسیده، گریه او شروع می شود. من گمان نمی کنم که زندگی از طرف خدا، برای ما انسان ها این گونه تعبیر شود. یا فرض بفرمایید که صبح شاد بودیم، ولی هنگام عصر، اتفاق ناگواری پیش بیاید. اما درون حداقل بخندد و مسرتی داشته باشد، اگرچه؛
من همان جامم که گفت آن غمگسار - با دل خونین لب خندان بیار
یا با دلی خندان، ولو این که چشم اشکبار بیاوری. به هر حال، یکی از بزرگ ترین دلایلی که ما می توانیم از قهرمانان این داستان درس فرابگیریم، این است که اهمیت وفا {به تعهد} را به ما گوشزد می کنند.
پروردگارا! ما را از عمل و وفا به تعهدها برخوردار بفرما.
اجازه دهید توضیح دیگری هم بگویم. همان طور که عرض کردم، این جهاد اصغری که درباره حوادث کربلا گفته شده است، فاجعه انگیزترین حادثه اش، قضیه ابوالفضل است. چون مثل این که تمام قدرت دنیا را به او داده اند و گفته اند: دفاع کن و ذره ای هم تخلف نکن. این تعهد او از کجا بود؟ این {تعهد} از همان جهاد اکبر است. یعنی با خویشتن کار کرده است، و گرنه بدون کار کردن با خویشتن امکان پذیر نیست. تعارف کم کن و بر مبلغ افزای. ما باید در این باره دقت کنیم، که مقداری با خویشتن کار کنیم و به خودمان نهیب بزنیم.
مقداری با آن پدیده هایی که خودمان نمی خواهیم منعکس شود و آن ها را در آیینه ببینیم، مبارزه کنیم، تا بتوانیم مزه جهاد اکبر و در پی آن جهاد اصغر را بفهمیم. این پسر علی (علیه السلام) با خودش خیلی جهاد کرده، تا به چنین جهادی موفق شده است، که اگر هزار بار جان به او می دادند، باز در همان حادثه، جان به دست از حق و حقیقت دفاع می کرد. {حرکت ابوالفضل } در عمل و جریان حادثه این طور نشان می دهد. جمله هایی دیگر که باید درباره آن ها بحث شود:
اشهد لک بالتسلیم و التصدیق و الوفاء و النصیحه(598)
من شهادت می دهم که تو تسلیم بودی و تصدیق نمودی، و وفا و خیر خواهی و خیراندیشی بر شخصی که حق را در او (حسین) می دیدی، کردی.
این عبارت را نیز در زیارت می خوانیم:
اشهد انک لم تهن و لم تنکل و انک مضیت علی بصیره من أمرک(599)
شهادت می دهیم که هیچ سستی و نکول نکردی و از آن چه که روح ملکوتی تو به تو آموخته بود، عقبگرد نکردی و با بینایی حرکت کردی.
ما نمی خواهیم غیر از دیده ای - دیده تیزی، کشی،(600) بگزیده ای
امشب هم دعای ما این خواهد شد که خدایا! بر ما بصریت عنایت بفرما. خدایا! این چراغ نورانی که در دل ما به عنوان بصیرت روشن فرموده ای، خاموش مفرما.
اگر بصیرت باشد، این همه پشیمانی دیگر معنا ندارد. ما واقعا می توانیم در این دنیا با شکوفایی زندگی کنیم، والا خنده های تصنعی در حالی که درون در حال گریه و حال تیرگی باشد، به چه کار آید؟ درون باید بینایی داشته باشد، تا حرکات و سکنات قابل تفسیر باشد. می گوید: اشهد انک مضیت علی بصیره من امرک.
با بینایی حرکت کردی. من نمی خواهم بگویم در کارهای دنیوی و اخروی بنشینید تا یقین صددرصد برای شما حاصل شود. البته احتمال آن کم است. انسان با حقایق فاصله دارد. مثل فاصله تا قله سر به فلک کشیده دماوند، که به جهت دور بودن آن، چیز کوچکی به نظر می آید. من نمی خواهم عرض کنم که بنشینید و منتظر آن باشید که واقعیت را آن چنان که هست، ببینید. دوری واقعیت از ما، یک سلسله علل طبیعی دارد، مثل همان علل طبیعی که اگر به نزدیکی قله دماوند برویم - از دو کیلومتری، یا سه کیلومتری - یک قله سر به فلک کشیده است، ولی ما مقصر نیستیم که از این فاصله نگاه می کنیم. اما اگر از مکان بلندتری نگاه کنیم، طبیعی و قانونی و علمی است که به جهت این فاصله، قله دماوند را کوتاه ببینیم. لذا، این علت طبیعی در کوچک دیدن قله دماوند را از دور، بشر از شما می شنود. یکی از عرفای طنزگو می گوید: حالا که محدودیت حواس، دو عدد شاخ به شما داده است، لااقل این دروغ را نگویید که آن سفیدی که در قله دماوند می بینیم، شکر است. به همان قناعت کنیم که از دور، قله را کوچک و به صورت یک تپه می بینیم.
خود این مسأله در فاصله ما انسان ها با واقعیت ها کم نیست، منتها معذور و دور هستیم. اما با وجود دوری ما از واقعیات - ای برادران و خواهران عزیز - لااقل ده فرسنگ هم خودمان به عقب نرویم. {در آن دوری ما از واقعیات است } که خدا دست ما را می گیرد:
لا یکلف الله نفسا الا وسعها(601)
خدا هیچ نفسی را جز به مقدار طاقتش، مکلف نکرده است.
و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا لامبدل لکلماته(602)
مشیت پروردگار تو (عملش و کارش)، بر مبنای صدق و عدل است و هیچ چیزی کلمات او را تبدیل نمی کند.
خداوند عادل به من نمی گوید: با این چشم غیر مسلح، دماوند را همان طور ببین که از آن فاصله سه کیلومتری می بینی. مثلا کنار خط ریل راه آهن ایستاده ام. این دو ریل که در این جا می بینم، دو خط موازی با فاصله معین است. همین طور که در امتداد آن ها نگاه می کنم، رفته رفته به یک زاویه حاده، و سپس به یک خط تبدیل می شود. یعنی خطنما و زاویه حاده نما می شود. هیچ کس، نه طبیعت، نه جامعه و نه خدا، مرا محکوم نمی کند که شما این چرا آن گونه می بینید. طبیعت چشم، مسافت، مسأله نور از نظر فیزیکی این چنین است، که من باید این گونه ببینم.
به هر حال، می فرماید: انک مضیت علی بصیره من امرک. ان شاءالله کوشش کنیم تا بصیرت و بینایی، از دست ما نرود. وقتی که قصد ما قربت و اخلاص باشد، خداوند متعال به حد لازم و کافی، روشنایی خواهد بخشید:
یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا(603)
ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر تقوای الهی داشته باشید، خداوند برای شما نیروی تشخیص حق از باطل قرار می دهد.
خداوند می فرماید: ما نیروی تشخیص حق و باطل را به انسان ها داده ایم، به شرط این که قصد قربت و اخلاص در کار باشد. بر فاصله های طبیعی که با واقعیات داریم، ده کیلومتر هم خودمان اضافه نکنیم. به همان {فاصله }قناعت کنیم و در حد توانایی کوشش کنیم تا راه ما به واقعیات نزدیک تر شود. خدایا!
پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به اسرار بزرگ حادثه نینوا، ما را از این حادثه برای آموزش، برخوردار بفرما. نکند در روز قیامت خدا از ما باز خواست کند که من یک کتاب درسی به شما داده بودم، که نه به دانشگاه و نه به دبیرستان احتیاج داشت، آن هم داستان حسین من بود. همان گونه که ملاحظه کردید، آن شاعر بزرگ گفت: ما از کربلا می آییم تا تاریخ را تصحیح کنیم. من مدتی بسیار است که نام این شاعر بزرگ را شنیده بودم. خیلی شاعر زبردستی است و آن طور که شنیده ام، مثل این که اخیرا از دنیا رفته است.
برای تفسیر این کتاب، نیازی به این نیست که آدم مثلا از حوزه، اجازه اجتهاد داشته باشد، یا درس های دبیرستان را بخواند... یک تفسیر مختصر، شما را در این داستان و در این حادثه دانشمند می کند. آن وقت می توانید برای حرکت در این مسیر پرمعنا، ره توشه ای که سعادت شما را تأمین خواهد می کند، به دست بیاورید.
خدایا! این ره توشه را بر ما نصیب بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از بصیرتی که استعدادش را به ما لطف فرموده ای محروم مفرما.
آمین

حرکت باید کرد(604)

مسلما شب های بسیار زیاد و بی شماری در این منظومه سپری شده است. روز به دنبال شب و شب به دنبال روز و حوادثی در این دو قطعه زمان به نام روز و شب اتفاق افتاده است، که از نظر انسان های سطح نگر و ساده لوح، آن حوادث در عرصه هستی ظهور کرده و سپس از بین رفته است. هستی و نیستی از دیدگاه مردم ساده لوح، غیر از هستی و نیستی از دیدگاه صاحب نظران و آگاهان و هشیاران است. اگر از کسی بپرسید که داستان عاشورا، داستان نینوا، چه وقت اتفاق افتاده و چگونه صورت گرفت و به پایان رسید؟ مسلم است که دورنمایی در ذهن او نقش بسته است. با شنیده هایی بدون این که علل و قدرت جاودانگی آن را بداند، خواهد گفت: بلی، چنین چیزی اتفاق افتاده و در لابه لای تاریخ قرار گرفت. در صورتی که تردیدی در این نیست که با همه فراز و نشیب ها و تاریکی هایی که در تاریخ وجود دارد، آن چه که با حیات انسان ها سروکار دارد، ماندگار و باقی است، و نابودی ندارد؛ بر طبق آیه شریفه:
و أما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض کذلک یضرب الله الامثال(605)
اما آن چه که برای مردم سودمند است، در روی زمین پایدار می ماند، خداوند مثل ها را بدین گونه می آورد.
زمانی ما درباره عامل محرک تاریخ، اقوال و نظریات را جمع آوری نموده و در مورد آن ها بحث می کردیم. در این باره شاید به بیش از هجده نظریه درباره مسائل اقتصادی، شخصیت ها، مسائل سیاسی، مسائل و حوادث محاسبه نشده و... رسیدیم، اما یک حقیقت خیلی مجهول بود؛ این که هیچ کدام از این ها قانع کننده نیست. حقیقت مطلب این بود که هر یک از این نظریه ها، یک بعد را بیان می کند و قانع کننده نیست که تاریخ را این نظریه ها اداره کند. محیط طبیعی به جای خود باقی است. یا تحولات بسیاری در آن محیط طبیعی به وقوع پیوسته، در حالی که محیط و جزایر همان محیط و جزایر است، کوه ها همان کوه ها است، و بین النهرین همان بین النهرین است. پس چه حوادثی در آن ها اتفاق افتاده است؟ مثل همین داستان کربلا و داستان خونین نینوا که در بین النهرین اتفاق افتاده است. تا رسیدیم به این مسأله که عامل محرک تاریخ دو عنصر است:
عبارت از هر چیزی است که به حال بشر سودمند باشد. در هر لحظه اگر ما بخواهیم کتاب داستان حسین را باز کنیم، درسی برای فراگرفتن داریم که پایدار است. اگر هم در یک دوره، کمی فروکش کند تا رنگ آن را ضعیف کنند، یا آن را کم اهمیت جلوه دهند، ضعیف نمی شود. همان قدرتی که حیات ما انسان ها را با آن جوشش و فشار پیش می برد، همان قدرت، مبانی این داستان را پیش خواهد برد، زیرا؛ و أما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض است.
کمی عمیق تر و کمی صریح تر صحبت کنیم. اگر این داستان حذف شود و انگیزه این داستان، اصیل ترین انگیزه ها برای بقای زندگی بشر نباشد، چه داریم که بگوییم ای انسان ها، هشتاد سال هرگونه ناگواری و بدبختی را متحمل باشید و زندگی کنید. و آن ها هم بگویند کجا برویم؟ هدف چیست؟ چه عاملی باعظمت تر از این که در هر دوره، اگر خدای ناخواسته، یأس و نومیدی به سراغ انسان بیاید، می تواند با خواندن دو صفحه از داستان بگوید: من هستم و چون هستم، بیهوده نیستم. برای یک تنفس بیهوده، حادثه ای به این جدیت قابل تعقل نیست. بدین جهت که این داستان برای ما بارها تکرار شده است و ما مقداری از دور تماشا می کنیم، فکر می کنیم که فقط حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) با آن ها (یزیدیان) چنین صحبت کرد و تمام شد. یعنی؛ ما واقعا در متن جریان قرار نمی گیریم. در هر سال، چند روزی با کتاب ها یا با همین جلسات، انسی می گیریم و مقداری جان ما طراوت می گیرد و این معنا را احساس می کند که؛ جریان تاریخ و جریان زندگی انسان ها بی هدف نیست. و حقیقتا نمی دانم، چرا آن مقدار که این داستان حسین اهمیت دارد، به آن نمی پردازند؟ البته صدها جلد کتاب از برادران شیعه، برادران سنی، مسیحی و یهودی نوشته اند و خیلی پیرامون آن کار شده است، اما اگر دقت کنید، یک صدم آن چه که می بایست برای این حادثه، مغزها به جریان می افتاد، انجام نشده است. آیا تاکنون روی این مسأله کمی فکر کرده اید؟ به چه انگیزه ای درباره فلان تمدنی که در گوشه ای از زمین، زمانی درخشیدن گرفته است و سپس رو به زوال و فنا رفته، کتاب ها نوشته می شود؟ در صورتی که شاید برای بهره برداری اجتماعی و فردی امروز، آن تمدن خیلی مهم نباشد، ولی درباره آن، رساله های دکترا و فوق لیسانس باید نوشته شود. البته شنیدن داستان نینوا، ممکن است علمی را نصیب شما کند، ولی آن اثر که به دنبال آگاهی از این داستان باید در زندگی پدید آید، آن طور که باید و شاید دیده نمی شود. امام حسین (علیه السلام) فرمود:
فانی لا أری الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما(606)
من مرگ را جز سعادت، و زندگی با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگی نمی بینم.
صفحه اول این داستان، این است که ظلم نکنید. این داستان با خودخواهی نمی سازد. والا درباره حادثه ای به این عظمت، باید صدها برابر تحلیل و تحقیق شود، حتی رساله ها نوشته شود. اگرچه در مورد وقایع سال های قبل از 61 هجری، و این که از سال 61 هجری به بعد چه جریانی فقط با تکیه به این داستان اتفاق افتاده است، مطالبی نوشته اند. بعضی از خارجی ها هم نوشته اند که دیالمه برای عرضه اسلام، اصلا دست به شمشیر نبردند و تنها کاری که می کردند، این بود که کتاب داستان حسین را ورق می زدند و آن را بازگو می کردند. این قضیه بسیار دارای اهمیت بوده است. به نظر می رسد؛ به این قضیه با آن اهمیتی که ذات و هویت و فرهنگ خود قضیه اقتضا می کند، پرداخته نشده است. در تمام این حادثه، مسأله باید و من از خدا به شما خبر می دهم مطرح است.
و کل حی سالک سبیلی - وانما الامر الی الجلیل
و هر زنده ای راه مرا خواهد پیمود (خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جلیل ختم می شود.
هر دقیقه و هر لحظه این حادثه برنامه دارد و برنامه می دهد. حسین (علیه السلام) همان گونه که صورت به صورت فرزندش {علی اکبر} گذاشته، {همان طور هم }، صورت به صورت یک غلام رنگین گذاشته و عین همان محبت را به او هم نشان داده است. لذا، این ها با خودخواهی نمی سازد و اگر بشر می دانست که با تعدیل خودخواهی تاریخ خود را عوض خواهد کرد، چه کارها که نمی کرد! البته می داند، اما نمی تواند بپذیرد.
بشر دقیقا بارها در عمر خود آزمایش کرده است که هر وقت خودخواهی تعدیل می شود، روح او اوج می گیرد. آیا این امر تجربه نکرده است؟ مگر بشر از زندگی ای که پشت سر گذاشته، به من و شما خبر نداده است؟ هر کجا اخلاص در کار او بوده، پیشرفت صددرصد داشته و به لذتی فوق لذایذ هستی دست یافته است.
عمده مسأله همین است که اگر بشر در کار دقیق باشد و به طور دقیق به این مسأله توجه کند، دیگر محال است ظلم کند و حق دیگری را پایمال کند، محال است حقوق انسان ها را نادیده بگیرد، محال است ارتباطش را با خدا قطع کند، بلکه دائما مجاور خدا خواهد بود. البته در ابتدا، این کار به نظر مشکل می نماید. در صورتی که رهروان و سالکان راه حق و حقیقت، که مستقیما و با مشاهده حرکت کردند، این طور به ما اطلاع دادند که: نترسید، دامنه و آغاز این قله ای که شما می خواهید به آن برسید، سنگلاخ، تنگ و تاریک و پیچیده است، ولی هرچه که بالاتر بیایید، هموارتر می شود. پس اگر بناست شروع کنیم، مشکل چیست؟ من این مطلب را بارها عرض کرده ام که شما دوره کودکی خود را به یاد بیاورید، که مثلا پدرتان یک تومان داده بود تا آن را در راه مدرسه خرج کنید، اما شما یک تومان را به فقیر یا به یک نفر نابینا که در حال عبور از خیابان بود، دادید یا دست او را گرفتید و او را از خیابان رد کردید و بعد با خوشحالی گفتید: بابا، مادر، من یک تومان را به یک نفر فقیر دادم. بابا، من امروز دست یک نفر را گرفتم. در آن کار خیر، به قدری خوشحال بودید، مثل این که دنیا را به شما داده بودند و فکر می کردید چنین قدیم اصلا در تاریخ برداشته نشده است. یعنی شخصیت، روی این کار بسیار زیاد حساب می کند. البته حق و صحیح است، چون دیدگاه کوچک است. شما اولاد آدم وقتی بالا بیایید، اگر تمام پنج میلیارد و نیم نفوس روی زمین را نان بدهید، یا قدرت داشته باشید که همه آنان را به علم برسانید، ذره ای بار اضافه بر دوش خود نمی بینید، زیرا این قله چنین است. در حالی که رو به بالا می آیید، عظمت ها مثل نفس کشیدن است و چیز اضافی نیست. آیا تا به حال شنیده اید که در کره زمین یک نفر پیدا بشود و بگوید: آیا می دانید که من امروز نفس کشیده ام؟ بسیار خوب، اگر نفس نکشد، که همان جا در دم می افتد و از هم و غم دنیا راحت می شود.
یقین بدانید وقتی بالاتر بروید، اگر تمام دنیا از ارزش های شما استفاده کند و در جاذبیت شعاع انسانی شما قرار گیرد، هیچ فشاری بر شما نخواهد بود. لذا، این به مانند همان نفسی است که می کشید. من آدمی، جان آدمی، این کار را باید در این مرحله انجام بدهد، همان گونه که نفس می کشد. بیم و هراس بی جهت دارد کسی که بگوید: حال که راست گفتن را شروع کرده ام، پس زندگی من چه می شود؟ اگر به پیمان ها عمل کردم، زندگی من چه می شود؟ اگر واقعا برای جامعه خودم قدم برداشتم و گام از سوداگری ها بالاتر گذاشتم، و فقط برای ارزش های انسانی قدم برداشتم، زندگی من چه می شود؟ خیال می کند مشکل است، اما مشکل نیست.
اگر به صدرالمتألهین در کودکی می گفتند: اسفار را بنویس! می گفت: من و اسفار را نوشتن!؟ یا اگر به ابن سینا می گفتند: شما باید کتاب قانون، شفا، دانشنامه علائی را بنویسی. می گفت: من بنویسم؟ همین که راه افتادید، خواهید دید که اگر صد برابر این کارها را هم انجام دهید، کاری نکرده اید، فقط راه بیفتید.
تو پای به راه در نه و هیچ مگو - خود راه بگویدت که چون باید رفت
پیروزمندان تاریخ ننشسته اند تا دقایق حرکت را محاسبه کنند و این که از چه گردنه هایی عبور خواهند کرد. اگر شما اولاد آدم بخواهید، مانع ها مقتضی می شود. اگر نخواهید، مقتضی ها مانع می شود. اما {بشر} نمی خواهد، و می گوید: آخر می بینید... واقعا که... بله... به جهت این که نمی خواهد، فیلسوف می شود و در نفی آن، چنین فلسفه ها می بافد: من خودم نمی دانم مگر... شاید که... بعید نیست که... احتمال می رود که... به جای این {فلسفه بافی ها}، اگر حرکت کند و یک قدم بردارد، قدم دوم آسان تر می شود. گمان می رود، علت این که به فهم داستانی مثل داستان کربلا اقدام نمی کنند، این باشد که این داستان اولین کاری که خواهد کرد، این است که خواهد گفت: مبارزه با هوی و هوس را شروع کنید. نه این که لذت را از بین ببرید، بلکه آن را محدود کنید. دنیاپرستی را کنار بگذارید و در علاقه به دنیا، منطق قرار بدهید. علاقه بلی، ولی منطقی و عقلی. بسیار خوب، می خواهید در جامعه، حسن موقعیت داشته باشید، اما نه شهرت پرستی، حسن موقعیت خیلی خوب است، که مردم از شما استفاده کنند و به شما اطمینان پیدا کنند. لذا، همان طور که عرض کردم، نوشته بودند حتی به ذهن حسین بن علی خطور نمی کرد که بعد از او، نامش در صفحات تاریخ بماند. اگر از بقای نام انسان ها استفاده کنند که بگویند، پیشتازان شما این اشخاص هستند، ناامید نباشید. پرچم سفید تسلیم به نومیدی را پایین بیاورید، زیرا علی بن ابی طالب پیشرو ماست. این ها مطالب من نیست، بلکه نویسندگان بسیار زبردست از قرن ما گفته اند، اگرچه مسلمان هم نبودند.
مادامی که در جلوی کاروان ما انسان ها، علی ها حرکت می کنند، ای مرگ، ای نومیدی ها و ای یأس، هرگز ما پرچم سفید تسلیم برای تو برنخواهیم افراشت.
البته ایشان در عبارات خود، علیها می گوید: امثال این اشخاص، عده ای از اومانیست های اوایل این قرن هستند. مثل؛ جورج جرداق، شکیب ارسلان، جبران خلیل جبران و... که در رأس آنان جبران خلیل جبران بود. آن ها گفتند: وجود {امثال علی } برای ما باعث امید است که زندگی چیزی دارد و برای زندگی کردن می ارزد. آیا بالاتر از این وظیفه انسان ها می خواهید؟ عده ای خیال می کنند که ما از داستان کربلا باید بهره برداری کنیم و مثلا به فلان مسائل یا موضوعات با آن مفاهیم که ما به آن ها اهمیت می دهیم، توجه کنیم. بلی، درست است، آن ها هم اهمیت دارند، ولی در درجه دو. در درجه اول این است که {حادثه کربلا} برای زندگی ما هدف معین می کند. این مطلب را بارها عرض کرده ام و چون احساس می کنم که دانشجویان عزیز در جلسه تشریف دارند، مجددا می گویم:
یکی از نویسندگانی که درباره هدف زندگی کار کرد و به پوچی رسید، آلبرکامو است. شما با نام او آشنا هستید. او صریحا می گوید: فقط مذهب است که پاسخ آن، برای هدف زندگی به قوت خود باقی است.(607)
گوینده {عبارت مذکور} حافظ، سعدی، مولوی نیست، که بگویید حافظ در هدف حیات، هنر شعر را ایجاد کرده است. یا روحانی و کشیش هم نیست، بلکه نویسنده ای است که خودش هم در عالم تخیل به پوچی رسیده است. ای جوانان! دقت کنید، اگر مذهب را رها کنید و خدای ناخواسته رنگ آن مات شود، شما دیگر دلیلی نخواهید داشت که بگویید برای چه آمدید، از کجا آمدید، با کیستید، در کجا هستید، به کجا آمدید و به کجا می روید؟ در صورتی که از درون شما مثل جوشان ترین چشمه می جوشد که آمدن انسان به این دنیا، نه برای سه هزار کاسه آبگوشت و نه برای پانصد متر قماش و نه برای یک مقدار لذایذ و شهوات حیوانی است. اگر از درون خودتان صاف و شفاف فکر کنید، می گویید درست آمدیم و درست حرکت می کنیم و ما را در عالم، درست به وجود آوردند. مطلب ایشان (آلبرکامو) این است که؛ فقط مذهب است که پاسخگوی انسان است. این قضیه را آسان نگیرید و روی آن بیشتر فکر کنید، زیرا مسائل بسیاری پیرامون این قضایا مطرح است. آن مسائل را مطرح کنید و درباره آن بحث کنید. اما مبادا آن هدف و اصل را به جهت چند لفظ، فراموش کنید. آن دو بیت را بار دیگر بخوانید:
راه هموار است و زیرش دام ها - قحطی معنا میان نام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست - لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
فریب لفظهای شیرین را نخورید. حتی در منفی ترین قضایا تحقیق کنید. اما دو شرط دارد: 1- دور خودتان طواف نکنید. 2- کوشش کنید تا رو به واقعیت که می روید، جواب را پیدا کنید.
هدف زندگی در داستان نینوا شعله می کشد. امام حسین (علیه السلام) نه این که اشاره کند که من برای این قیام کرده ام، یا من برای این به مصیبت ها تن می دهم که چنین و... بلکه می گوید اصلا زندگی بدون این کاری که کرده ام، یا من انجام می دهم، به هدف نخواهد رسید. آن هدف چیست؟ انالله و اناالیه راجعون.(608) ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم. و اناللهاش، الیه راجعون را به عنوان هدف، برای شما اثبات می کند.
این یکی از سؤالاتی است که از شیخ محمود شبستری کردند. در آن زمان، شیخ محمود شبستری 27، یا 28 ساله بود. او از خراسان، حاصل خیزترین سرزمین ایران از نظر علم و حکمت و... بود. شبستری به سؤال کننده می گوید:
دگر گفتی مسافر کیست راه؟ - کسی کاو شد ز اصل خویش آگاه
گفتی در این دنیا کیست که سفر هدف دار می کند؟ مصرع اول سؤال است و مصرع دوم هم جواب آن.
گفتی مسافر الی الحق و مسافر رو به هدف کیست؟ جوابش، یک مصرع است: کسی کاو شد زاصل خویش آگاه. البته نمی دانم شبستری از جمله امیرالمؤمنین (علیه السلام) مطلع بوده، یا به ذهن او به نحوی فطری رسیده است.
علی (علیه السلام) فرمود:
ان لم تعلم من این جئت لا تعلم الی این تذهب
اگر ندانی از کجا آمده ای، نخواهی فهمید به کجا می روی.
از همان آغاز که گفته شد: ای حسین، ای عبدالله بن زبیر، ای عبدالله بن عمر، امیر (ولیدبن عتبه) شما را خواسته است، حیات و زندگی موج زده و تفسیر شدن سعادت شروع شده است. همان سعادتی که فیلسوفان، در شرق و در غرب، در گذشته و امروز درباره آن بحث می کردند. از همان آغاز که گفتند: ما مخفیانه نمی توانیم کاری انجام دهیم. حرکات شروع شده است.(609) هر کدام بوی هدف دارد، منتها مشام و بینی می خواهد. هر بینی، بینی نیست.
بینی آن باشد که آن بویی برد - بوی او را جانب کویی برد
از آن جا استشمام می شود که حسین بن علی خواسته است که سعادت بشری را برای انسان ها معنا کند.
عجیب هم این است که حادثه، ابعاد خیلی زیاد و متنوعی دارد. با هر نوع و بعد، در مقابل یک ضد ارزش زیر صفر قرار می گیرد. لشکریان حر در آن بیابان سوزان، تشنه به کاروان حسین رسیدند. کاروان حسین به مقدار کافی آب با خود برداشته بود. وقتی لشکر حر با آنان مواجه شد، حضرت فرمود: به آنان آب بدهید، حتی مقداری آب به اسبان آن ها بپاشید. آری، آنان (یزیدیان) می خواهند شما را تشنه بکشند، کاروان شما (حسینیان) چه می گوید؟ آیا حسین بن علی (علیه السلام) نمی دانست آنان برای چه آمده اند و در پی چه چیزی هستند؟ ای پسر علی، ای پسر آن شخصی که {در جنگ صفین } فرات را بر لشکریان معاویه گشود تا تشنه نمانند. ابتدا لشکریان معاویه آب را قطع کردند، اما {بعد از این که به دستور علی فرات به تصرف لشکریان ایشان در آمد}، علی گفت: آب را باید داد. اصلا ما چرا به این جا آمده ایم؟ برای احیای حقوق انسان ها در حیات. آب، حق حیات آن هاست. این اولین حق حقوق جهانی بشر است. توجه کنید، که چه طور جملات {علی و حسین } با هم همخوانی دارد. قسمت های مختلف این جریان بدین صورت قابل تحلیل است که:
حیات و زندگی بشری، قابل سوداگری نیست. هر انسان حقی دارد و حق او قابل اسقاط نیست. مسأله حیات حق فقهی نیست، بلکه حکم است.
یک کسی می گوید من نمی خواهم زنده باشم، و می خواهم خودکشی کنم. شما خیلی اشتباه می فرمایید. مگر حق حیات از آن توست که می خواهی خودکشی کنی؟ تو که خودت را زنده نکرده ای.
حکم حیات و حق حیات چیزی نیست که بتوانی از آن صرف نظر کنی. تنها کاری که می توانی انجام بدهی، این است که کالبد را بشکافی و خارج از نوبت روح را بالا بفرستی. در این مورد، تفاوت و عظمت فقه ما با سایر فقه ها و حقوق ها آشکار می شود. شما نمی توانید انتحار و خودکشی کنید:
و لا تقتلوا انفسکم ان الله کان بکم رحیما(610)
و به خودتان تعدی (خودکشی) نکنید. همانا خداوند به شما مهربان است.
خداوند می فرماید: شما (انسان ها) را دوست دارم، به خودتان تعدی نکنید. خدا جان شما را دوست دارد. در روایت معتبر آمده است که از امام صادق (علیه السلام) پرسیدند: یابن رسول الله، آیا کسی که خود را می کشد، مشمول قتل نفس است؟ آیا قاتل است؟ فرمود: بلی، مشمول همین آیه است که:
و من یقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فیها(611)
هر کس عمدا مؤمنی را بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود.
لذا، {امام حسین (علیه السلام) فرمود به لشکریان حر} آب بدهید، زیرا حق حیات در اختیار او نبود که آن را ببرد و بگوید به آنان آب ندهید. مصداق یکی از آن شعرهای زیبای حافظ است که می گوید:
یک نکته بیش نیست غم عشق و این عجب - کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر - یادگاری که در این گنبد دوار بماند
علی بن طعان محاربی می گوید: من دیر رسیدم و خیلی هم تشنه بودم. خود امام حسین هم نشسته بود.
حضرت به یکی از مشک ها اشاره کرد که بردار از آن استفاده کن. گفت من هم مشک را برداشتم و از بس دستپاچه بودم، هر چه گلوی مشک را می گرفتم، آب به روی زمین می ریخت. نمی توانستم اختیار مشک را طوری داشته باشم که آب بخورم. ابتدا حضرت فرمود: انخ الراویه سر مشک را این گونه بگیر. مثلا کج کن. می گوید: این گونه باز نتوانستم. خود حضرت بلند شد و آمد، مشک را طوری گرفت که من بتوانم آب بخورم. تا اگر با آن خواست هوی و هوس خودخواهانه بخواهد، به کشتن این مرد (حسین) اقدام کند! آیا این حق قابل اسقاط است. چون حق من است؟ شما حتی نمی توانید به خودتان اهانت کنید، چه رسد به این که خودکشی کنید. اگر کسی بگوید من می خواهم کرامت ذاتی، شرف و حیثیت خودم را بفروشم. پاسخ می دهیم: آن ها متعلق به جناب عالی نیست.
و لقد کرمنا بنی آدم(612)
بی تردید فرزندان آدم را گرامی داشتیم.
نا در عربی به معنای ما است. ما کیست؟ خداست. لذا، همان طور که می دانید، حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) در بعداز ظهر، جنگی غیرعادی کرد. می گویند تا آن موقع اصلا دیده نشده بود یک نفر که تمام بال و پرش به زمین ریخته و در حالی که صدای بچه ها از خیمه ها بلند است، با این شجاعت و دلاوری بجنگد. همه این پایمردی ها برای این بود که ذلیل نشود و او را اسیر نکنند که ذلت اسارت به خود ببیند.
چون عزت از آن او نبوده است.
و لله العزه و لرسوله و للمؤمنین(613)
و عزت از آن خدا و از آن پیامبر او و از آن مؤمنان است.
شاید آن تپه ها و تل هایی که از کشته شده ها در راه کرامت انسانی و شرف انسانی در این تاریخ می بینیم، کمتر از تل اجساد آن هایی که از جان دفاع می کردند نباشد. همان طور هم برای دفاع از جان، پشته پشته، تپه تپه، کوه کوه، در طول تاریخ در راه دفاع از شرف و حیثیت، کشته می بینیم. داستان کربلا نیز چنین است. اگر می خواهید از این داستان درس فرابگیرید، بگیرید.
پروردگارا! خداوندا! زبان ما عاجز است از شکر این که ما را در میان قوم و ملتی قرار داده ای که تا حدودی، شخصیت امام حسین برای آن ها شناخته شده است. این نعمت بزرگی است، چون نعمت مادی نیست.
و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها(614)
و اگر بخواهید نعمت های خداوندی را بشمارید، نمی توانید.
همین داستان کربلا چه اثری می تواند در ما داشته باشد؟ البته ان شاءالله اثر بالفعل هم در ما داشته باشد.
ان شاءالله که از این نعمت، درس فرابگیریم. تصور بفرمایید که الان در کدام نقاط دنیا چنین جلساتی با این آگاهی و هشیاری و اشراف به تاریخ تشکیل شده است؟ اینک، شما در حال اشراف به تاریخ، با یک فرد به نام حسین راز و نیاز می کنید، که نه فقط مجسمه عدالت است، بلکه از عدالت در بالاترین حد دفاع کرده است. او از آزادی مسؤولانه در حد بالا دفاع کرده است. آیا شما خیال می کنید در میان اقوام و ملل دیگر، به همین اندازه فرصت وجود دارد که به این مسائل فکر کنند؟ اکنون که در این مکان نشسته اید، آیا می دانید از درون شما چه می گذرد؟ آیا شما بالاتر از این نعمت و لطف خداوندی احساس می کنید؟ {این الطاف } نعمت جان و نعمت روح ماست. والا غذا و حیوانات هم می خورند و نعمت های مادی، فراگیر همه جانداران است. اما این نعت چه طور؟ این {نعمت } حتی فراگیر انسان ها هم نیست، مگر عده محدودی در این دنیا، که بنشینند و لحظاتی به یاد حق و حقیقت و به یاد عدالت، نفس برآورند و قهرمان بزرگ آن را به یاد بیاورند و یا حسین بگویند.
همان نکته که جلسه پیش درباره حضرت ابوالفضل عرض کردم که در آن جمله خطاب به او چه گفته شد!؟ گفته شد که ای برادر حسین؛ احتسبت...، وفا کردی و فقط محض خدا در نظر تو بود. چه حکمت ها، فلسفه ها و عرفان ها باید بیایند تا این قضیه را برای انسان ها قابل پذیرش بسازند که فقط برای خدا تلاش کنید و می توانید. ای اولاد آدم، چه نعمتی بالاتر از این می خواهید؟ خدایا! این نعمت را از دست ما مگیر.
پروردگارا! این نام را از جامعه ما محو مفرما. خدایا! همان گونه که آرمان حسین را جاودان قرار دادی، محبت ما را به او جاودان و پایدار بفرما.
پروردگارا! خداوندا! برای فهم این مسأله انسان ساز، خودت ما را یاری و یاوری بفرما.
خداوندا! پروردگارا! جوانان ما را برای ورود به این کلاس در سال آینده، بیشتر و جدی تر آماده بفرما.
پروردگارا! خدایا! این ساعت هایی را که بندگان تو آمدند و نشستند و با کمال اخلاص در عزای حسین شرکت کردند و مباحثی را استماع فرمودند، از همه ما قبول بفرما.
خداوندا! از همین شب ها، ره توشه ای برای شب ها و روزهای سالیان عمر ما بر ما عنایت بفرما.
پروردگارا! این حق گذشتگان بر ماست، حق پدران و مادران بر ماست که ما را با این فرهنگ بسیار عالی سازنده آشنا کردند. آنان را غریق رحمت بفرما.
پروردگارا! این توفیق را به ما عنایت بفرما که این فرهنگ سازنده انسانی را به نسل آینده تحویل بدهیم و منتقل کنیم.
آمین
... و این گونه بود که پس از این نگاه ها و دریافت ها و سخن های ناب در باب شخصیت نورانی حسین، نفس گرم علامه جعفری در سینه پر شورش توقف نمود، و او با انتظاری سرشار از امید به دیدار حسین بن علی (علیه السلام) به ملاقات مولایش شتافت:
سه ساعت قبل از فوت، استاد به دکتر غلامرضا جعفری اشاره ای می کند. این اشاره به معنای درخواستی از فرزند بود. اما به علت از دست رفتن قدرت تکلم استاد که بعد از سکته مغزی بر استاد عارض شده بود. فرزند متوجه درخواست پدر نمی شد... سرانجام پس از حدود یک ساعت، دکتر غلامرضا جعفری، منظور پدر را درک می کند. داخل کیف شخصی استاد، پلاکی بود که اسماء خداوند و نام ائمه (علیه السلام) حک شده بود. اطراف این پلاک را، پارچه سبزی فراگرفته بود که چند ماه قبل یکی از دوستان استاد، آن را در کربلا ضمن تبرک نمودن به ضریح امام حسین، به ایشان تقدیم کرده بود. مقصود استاد در آن لحظات عبور از پل دنیا به آخرت، همین پارچه سبز بود.
دکتر غلامرضا جعفری به سرعت عازم محلی می شود که کیف حضرت استاد در آن جا بود. زمان رفت و برگشت، یک ساعت به طول می انجامد و... هنگام ورود به اتاق استاد در بیمارستان، پرستار خبر فوت ایشان را می دهد.
دکتر جعفری بی تاب و متأثر از این که به موقع نتوانسته است درخواست استاد را اجابت کند، وارد اتاق می شود.
جسد علامه بر روی تخت بود و پارچه سفیدی آن را پوشانده بود... او با چشمانی اشکبار، پارچه سبز را به صورت استاد گذاشته و ناگهان... استاد چشمان خود را برای لحظاتی اندک باز نموده و پس از لبخندی پرمعنا، چشمانش را می بندد.(615)
پایان

...................) Anotates (.................
1) سوره ابراهیم، آیه 22.

2) سوره بقره، آیه 156
3) ایران و زمانی نسبتا طولانی در نجف اشرف که عمده تحصیلاتم در آن سرزمین شریف بود.

4) علم به کجا می رود؟ ماکس پلانک، ترجمه احمد آرام، ص 235.

5) دلیل این مطلب را ناصر خسرو قبادیانی قرن ها پیش چنین گفته است:
روزگار و چرخ و انجم سربه سر بازیستی - گرنه این روزِ درازِ دهر را فرداستی

6) توماس هابز، فیلسوف انگلیسی (1588 - 1679م).
الف - به حد افراط، مادی بود. ب - اجتماع را ماشینی می دانست که تنها قدرت مهندس یا فرمانروا می تواند آن را به کار اندازد. ج - اعلام داشت که: طبیعت اصلی انسانها یکسان نبوده و همه تبهکار و درنده خو هستند؛ د - فرمانروایا شاه باید دارای قدرتی نامحدود باشد.
خلاصه، باید مستبد باشد؛ ه انسان گرگ انسان است.
{بزرگان فلسفه، هنری توماس، ترجمه فریدون بدره ای، چاپ انتشارات علمی و فرهنگی، ص 409}
7) فریدریش ویلهلم نیچه، فیلسوف آلمانی (1844 - 1900 م). او معتقد بود:
الف - خطرناک باش و چنان زندگی کن که گویی در حال جنگ هستی. ب - آن که می خواهد آفریننده باشد، باید ابتدا ویران کننده باشد و همه ارزشهای کهن را در هم شکند. ج - خدایان کهن مرده اند و دیگر خدایی وجود ندارد. فقط ابر مرد وجود دارد.د - برای ابر مرد، فقط اصل اخلاقیِ طبقات وجود دارد و نه اصل اخلاقیِ توده ها. یعنی توده مردم باید مورد بهره برداریِ طبقات قرار بگیرند. ه جمعی از مردم باید نابود شوند تا یک ابر مرد بوجود بیاید {همان مأخذ، ص 407}
8) در تاریخ 15 - 10 سپتامبر 1989 م. سمپوزیومی در وانکوور - کانادا با شرکت در حدود 20 نفر از دانشمندان جهان تشکیل شد.
موضوع بحث در این سمپوزیوم بقا در قرن بیست ویکم بود. در این سمپوزیوم از مردم جوامع دنیا خواسته شده است که به طور دسته جمعی بکوشند تا قرن بیست ویکم آخرین قرن تاریخ زندگی بشر نباشد. ر.ک: {پیام خرد، محمدتقی جعفری، ص 59}

9) منظور ما از جهانی بودن داستان حسین (علیه السلام) این است که حقایق و واقعیاتی که در سلسله علل و نتایج و ارزش های این حادثه دیده می شود، اختصاصی به یک سرزمین، نژاد یا فرهنگ خاصی ندارد، زیرا این حادثه، حادثه ای انسانی است که روشن ترین عرصه رویاروییِ دو گروه متضاد در برابر یکدیگر می باشد: 1- گروه حمایتگران حقِ محض. 2- گروه حمایتگران باطلِ محض.
10) امام حسین و ایران، کورت فریشلر.

11) همان مأخذ
12) معنای اصل احدی الحسنیین عبارت است از: زندگی با کرامت و شرف و عزت و یا مرگ با افتخار و سربلندی در راه وصول به هدف اعلای حیات.

13) لهوف، سیدبن طاووس، ص 62.
14) نفس المهموم، محدث قمی (ره)، نقل از مناقب ابن شهر آشوب، ص 43 - مقتل خوارزمی، ص 184.
15) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 3، ص 299 - اسدالغابه، ج 5، ص 20 - تاریخ، طبری، ج 4، ص 356 - سنن، ترمذی، ج 13، ص 197.
16) سوره آل عمران، آیه 19.
17) اگر برای شما دینی نیست و از معاد نمی ترسید، {اقلا} آزادمردانی در دنیا باشید.

18) نفس المهموم، محدث قمی، ص 149 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 302 و کتب معتبره مقاتل.
19) سموالمعنی فی سموالذات، عبدالله العلایلی، ص 117 - الارشاد، شیخ مفید، ج 2، صص 100 - 102.
20) نفس المهموم، محدث قمی، ص 113.
21) نیکولودی برناردودئی ماکیاولی، فیلسوف ایتالیایی (1469 - 1527 م). او صریحا می گفت که خط مشی زندگی، بی شرافتی است و شاه فوق تمام قیودات و الزاماتِ مردم عادی است. خلاصه نظرات او بدین قرار است:
الف همیشه در پی سود باش. ب جز خود، هیچ کس را محترم مدار. ج بدی کن، اما چنان وانمود کن که خوبی می کنی. د حریص باش و هر چه را می توانی تصاحب کن. ه خسیس باش. و خشن و درنده خوی باش. ز دیگران را فریب بده. ح دشمنان و حتی دوستانت را بکش. ط در رفتار با مردم، به زور متوسل شو. ی تمام کوشش خود را در راه جنگ متمرکز کن. {بزرگان فلسفه، هنری توماس، ترجمه فریدون بدره ای، چاپ انتشارات علمی و فرهنگی، ص 373 - ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، محمدتقی جعفری، ج 5، صص 199 - 213.}
22) بزرگترین نقصی که کنار هم چیدنِ رویدادهای بشری به عنوان تاریخ در علوم انسانی دارد، این است که اغلب نمودهای رفتاری فیزیکی که از بشر صادر می گردد، منحصر به یک چیز مشخص نیست، بلکه یک یا چند علت از علل محتمل می تواند آن ها را به وجود بیاورد. به عنوان مثال، ما در تواریخ می خوانیم که جنگ هایی میان ایران و یونان به وقوع پیوسته است. اما این جنگ ها، یا علت اقتصادی داشته یا علت انتقام جویی، یا تضادهای ایدئولوژیکی یا اختلافات زمینی و یا غرور و کبر زمامداران و یا سلطه جویی، حال، برای فهم حقیقت این جنگ ها، کدام یک از علل مزبور را باید به حساب بیاوریم؟
23) نفس المهموم، ص 151 و 152، نقل از معانی الاخبار از امام محمدباقر (علیه السلام).

24) سوره اعراف، آیه 179.
25) سوره نساء، آیه 97.
26) حیات: طبیعت و منشأ تکامل آن، آ. ای. اپارین، ترجمه هاشم بنی طرفی، ص 183.
27) همان مأخذ، ص 299.

28) نهج البلاغه، نامه شماره 62.
29) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 9، ص 492.
30) همان مأخذ، ج 12، ص 93.

31) سوره حجرات، آیه 13.
32) سوره اعراف، آیه 85 - سوره هود، آیه 85 - سوره شعرا، آیه 183.
33) کش نافذ، زیبا.
34) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری،ج 14، ص 112.
35) سوره اسراء، آیه 70.

36) دیوان شمس
37) سوره بقره، آیه 115.
38) کامل الزیارات، محمدبن قولویه، ص 75.

39) مقدمه تئوری کلی و فلسفه حقوق، کلوددوپاکیه، ترجمه ذوالمجد، ص 352. مضمون این جمله با اشکال مختلف در بعضی از روایات معصومین (علیه السلام) آمده است.
40) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 3، ص 200.
41) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، محمدتقی جعفری، ج 5، صص 180 - 181.
42) النقض، عبدالجلیل قزوینی، صص 65 و 66.

43) برای تحقیق در منابع این خباثت ها، مراجعه فرمایید به: مروج الذهب، مسعودی، ج 3، صص 17 - 19. تاریخ الخلفاء، سیوطی، صص 139 و 40. الامامه و السیاسه، ابن قتیبه دینوری، ج 1، صص 220 - 232. الاخبارالطوال، دینوری، ج 1، صص 220 - 237.
تاریخ یعقوبی، ج 2، صص 223 و 224. السیره الحلبیه، ج 1، صص 195 - 199.تاریخ طبری، ج 4، ص 370. تذکره الخواص، صص 298 و 299. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 3، ص 310. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 470.
44) ممکن است در این مورد، سؤالی به نظر بیاید که نباید بی پاسخ بماند. سؤال این است که اگر یک شخصیت، ذاتا به دور از امکان دستبردِ عوامل ظلمت و آلودگی های حیوانی قدم به این دنیا بگذارد، دیگر چه نیازی به تعلیم و تربیت دارد، زیرا او با یک شخصیت ساخته شده، وارد عالم هستی شده است؟ پاسخ این سؤال از این قرار است:
منظور از طهارت و نزاهت و نورانیت ذاتی، کاشته شدن بذر آن ها در درون این گونه شخصیت هاست که بعدها به وسیله پیشوایان الهی و عقل سلیم و وجدان ناب می روید و به فعلیت می رسد، نه این که آن شخصیت ها با کمالِ به فعلیت رسیده به دنیا می آیند. از جمله دلایل روشن برای اثبات این معنی، سخن امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که می رماید:
وقد علمتم موضعی من رسول الله (صلی الله علیه وآله) - بالقرابه القریبه، و المنزله الخصیصه. وضعنی فی حجره و أنا ولد {ولید} یضمنی الی صدره، ویکنفنی فی فراشه، و یمسنی جسده، و یشمنی عرفه. و کان یمضع الشی ء ثم یلقمنیه، و ما وجد لی کذبه فی قول، ولا خطله فی فعل. و لقد قرن الله به - صلی الله علیه و اله) - من لدن أن کان فطیما أعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم، و محاسن أخلاق العالم، لیله و نهاره. ولقد کنت أتبعه اتباع الفصیل أثر أمه، یرفع لی فی کل یوم من أخلاقه علما، ویأمرنی بالاقتداء به.
شما موقعیت مرا با پیامبر (صلی الله علیه و اله) از جهت خویشاوندی نزدیک و مقام مخصوص می دانید. آن حضرت مرا در کودکی روی دامن خود می نشاند و به سینه خود می چسبانید و در رختخواب خود جای می داد و بدن مبارکش را به من می سود و از بوی خوشِ خود، مشام مرا نوازش می داد و گاهی چیزی را با دهان مبارکش تبرک می فرمود و به من می خورانید. او دروغی از من در گفتار و خطایی در کردار نیافت. خداوند متعال از آن موقع که آن حضرت از شیر گرفته شد، با عظمت ترین فرشته ای از فرشتگانش را موکل ساخت تا آن حضرت را در مسیر ارزش ها و اخلاق نیکوی عالم شب و روز به حرکت درآورد. من از آن حضرت مانند بچه شتر که دنبال مادرش می رود پیروی می کردم. از هر روز نشانی از اخلاق به من ارائه می داد و دستور می فرمود که از آن تبعیت کنم...
{نهج البلاغه، خطبه 192}
در این جملات، تأثیر تعلیم و تربیت در به فعلیت رسیدن کمال ذاتیِ هر دو بزرگوار (پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام)) با کمال وضوح دیده می شود.

45) مصباح از صفوان جمال، نقل از محدث قمی (ره) زیارت هفتم امام حسین (علیه السلام).
46) لمعه من بلاغه الحسین (علیه السلام): خطب، رسایل، مواعظ، السید مصطفی آل الأعتماد، انتشارات اعلی، کربلا، ص 71. الاتحاف، ص 25 - حلیه الاولیاء، ج 2، ص 39 - قمقام، ص 353.
47) نفس الهموم، محدث قمی، صص 41 و 42.
48) ابوالشهداء، عباس محمود عقاد، ص 73.
49) مقتل، خوارزمی، ص 181.
50) تاریخ طبری، ج 4، صص 309 و 310 - الکامل، ابن اثیر، ج 3، ص 283.
51) ر.ک: پرتوی از عظمت حسین (علیه السلام)، لطف الله صافی، صص 124 - 135.
52) سمو المعنی فی سمو الذات، ص 139.
53) الاصابه، ج 1 - 1724، ص 333.
54) این شخص از ظاهریین فقها بوده و غیر از محی الدین ابن عربی، صاحب فصوص و فتوحات است. در کتب تراجم برای این که این دو نفر را از همدیگر جدا کنند، نخستین را ابن العربی (باال) و دومین را ابن عربی (مجرد از ال) ضبط کرده اند.
55) مقدمه ابن خلدون، ص 171.
56) اگر چه شکل ارتباطهای چهارگانه با سوالات شش گانه متفاوت است، ولی با یک دقت نظر می توان وحدت آن ها را در معنی درک نمود: - ارتباط انسان با خویشتن، دو سؤال: من کیستم؟ و برای چه آمده ام؟ را در بر دارد. ارتباط انسان با خدا، سه سؤال: از کجا آمده ام؟ و به کجا می روم؟ و برای چه آمده ام؟ را در بر دارد. و ارتباط انسان با جهان هستی، سؤال در کجا هستم؟ را در بر دارد. و ارتباط انسان با همنوع خود، سؤال با کیستم؟ را در بر دارد.
57) ممکن است این توهم پیش بیاید که مورخ هر اندازه هم بخواهد، بدون تأثر از عقاید و اصول پیش ساخته خود، وقایع را ثبت نماید، باز نمی تواند از پذیرفته شده های قبلیِ خود به کلی چشم پوشی کند. و این همان قضیه است که در توضیح عامل سوم از عوامل سه گانه شناخت و داوری صحیح درباره هر حادثه بزرگ تاریخ که به انگیزگی ارزش ها به وجود آمده است بیان شد. پاسخ این توهم همان گونه که در توضیح عامل سوم متذکر شده ایم، این است که اگر شخص مورخ، ایمان خود را به یک فرد {یا به هر موضوعی }، در عینیت یا شکل و صورت و عوامل آن حادثه دخالت بدهد غلط است؛ زیرا حادثه ای که در عرصه هستی نمودار شده است، عینیت و شکل و صورت و عوامل طبیعی خاص خود را دارد که باید با کمال امانت در تاریخ ثبت شود، ولی این محافظت منافاتی با تحلیل ها و تفسیرها و توضیحات و علت یابی های عمیق ندارد و برای برخورداری از حوداث تاریخی مخصوصا حادثه کربلا، فعالیت های مزبور ضرورت کامل دارد.
58) در میان شیعیان، مردم ایران زمین، هم از نظر کمیت و هم از نظر کیفیت، سهم بسیار با اهمیتی در شور و عشق به خاندان عصمت داشته و موقعیتی بسیار جدی در رابطه با مکتب اهل بیت (علیه السلام) دارند. البته این به آن معنا نیست که تشیع و عشق و علاقه به دودمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) منحصر به آنان باشد.
59) الامام علی - صوت العداله الانسانیه، جورج جرداق، ج 1، ص 364.
60) همان مأخذ.

61) نفس المهموم، ص 135.
62) مطالعه کنندگان ارجمند می توانند این مقدمه را پس از مطالعه و بررسی چند بحث از این کتاب، مورد توجه و دقت قرار بدهند.
63) احیای فکر دینی در اسلام، محمد اقبال لاهوری، ترجمه احمد آرام، صص 161 و 162.
64) همان، صص 168 و 169.
65) سوره نساء، آیه 1.
66) سوره انعام، آیه 98.
67) بعضی از متفکران فقط به بیان تساوی و وحدت قناعت می کنند و دلیل و انواع آن را نمی آورند. منتسکیو در کتاب روح القوانین ص 724، چنین می گوید: حقوق بشر، به یک تعبیر، حقوق مدنی دنیاست؛ یعنی همان طور که در یک کشور هر فردی از حقوق مدنی برخوردار است، در جهان، هر ملتی از حقوق بشریت برخوردار است، و در قبال این حقوق، هر ملتی در جهان حکم یک فرد را در جامعه بشری دارد.
ولی همان گونه که در این مبحث تساوی ها از دیدگاه اسلام ملاحظه می کنیم، با نظر به معقول بودن ضرورتِ حقوق طبیعی و تساوی های دوازده گانه که اسلام درباه انسان ها مطرح کرده است، فقط ادیان الهی - که اسلام مبلغ متن اصلیِ آن ها (دین ابراهیمی) است - می توانند تشکل خانوادگی همه انسان ها را در یک مجموعه جهانی مطرح سازند.
68) سوره روم، آیه 40.
69) سوره ذاریات، آیه 56.
70) سوره سجده، آیه 9.
71) سوره بقره، آیه 31.
72) سوره بقره، آیه 285.
73) سوره شوری، آیه 13.
74) سوره اسراء، آیه 70.
75) سوره حجرات، آیه 13.
76) سوره نساء، آیه 1.
77) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 3، ص 158.
78) سوره حجر، آیه 26.
79) سوره نحل، آیه 4.
80) سوره حجر، آیه 29؛ سوره ص، آیه 72. و نفخت فیه من روحی (و از روح خود در او دمیدم).
81) سوره حدید،آیه 17.
82) سوره قیامت، آیات 14، 15.
83) سوره قیامت، آیه 2.
84) سوره مائده، آیه 32.
85) سوره حجرات، آیه 10.
86) سوره مریم، آیه 96.
87) اصول کافی، محمدبن یعقوب کلینی، ج 2، ص 166. و ترجمه و شرح سیدجواد مصطفوی، ج 3، ص 242.
88) حقوق بشر، دکتر مبشری، ص 21.
89) سوره نساء، آیه 59.
90) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 13، صص 293 - 299.
91) الاعلام، زرکلی، ج 8، ص 172.
92) همان مأخذ ص 173 - تاریخ الخلفا، سیوطی، ص 195 - البدایه، ج 8، ص 143، نقل از مقتل الحسین، عبدالرزاق مقرم، ص 121.
93) همان مآخذ.
94) مقدمه تاریخ، ابن خلدون، ص 205.
95) بخاری در صحیح خود از عکرمه، و مسلم و طبرانی و ترمذی و حاکم و احمد در مسند خود، روایت مذکور را نقل نموده است.
حافظ جلال الدین سیوطی، روایت مزبور را از اخبار متواتر محسوب نموده است. نقل از النصائح الکافیه لمن یتولی معاویه، السید محمدالعوی الحسینی، صص 22 و 23 - سیره ابن هشام، ج 2، ص 114- السیره الحلبیه، ج 2، ص 76.
96) انصاب الاشراف، البلاذری، به نقل از النصائح الکافیه، صص 25 و 26.
97) این که گفتیم: معاویه، پیشتاز مکتب ماکیاولی، برای آن است که پیش از آن که کتاب شهریار ماکیاولی نوشته شود، اندرز او را به کار بسته بود که می گوید: اگر سیاستمدار طالب انجام دادن کارهای عظیم است، نباید در سیاست پایبند عهد خویش باشد و به قول خود وفا کند. {به اتفاق همه تاریخ نویسان، معاویه تمام عهدهایی را که با امام حسن مجتبی (علیه السلام) بسته بود، با کمال بی اعتنایی به آن اصول و قواعد اسلامی که فریاد می زنند به عهدهایی که می بندید وفادار باشید، زیر پا گذاشت.}، بلکه واجب است خصلت روباه و درنده خوییِ شیر را در خود فراهم آورد.
{بیسمارک - سید حسین مصطفوی، صص 37 و 38}
حال، نمونه ای از دو خصلت مذکور را در معاویه می بینیم: ابن عون می گوید: گاهی به معاویه گفته می شد: سوگند به خدا ای معاویه، باید با ما راست و صحیح رفتار کنی والا ما تو را راست و درست می نماییم. معاویه می پرسید با چه چیزی مرا راست و صحیح می نمایید؟
پاسخ می دادند: با چوب، معاویه می گفت: حال که چنین است، ما هم راست و درست می شویم. این است خونسردیِ روبه صفتانه.
اکنون خصلت درندگی را توجه کنیم: او با این که به چند نفر از باتقواترین و باعظمت ترین شخصیت های اسلامی (حجربن عدی، شریک بن شداد حضرمی، صیفی بن فسیل شیبانی، قبیصه بن ضبیعه عبسی، محرزبن شهاب منقری، کدام بن حیان عنزی و عبدالرحمن ابن حسان عنزی) محکم ترین امان را داده بود که ضرری به آنان نرساند، همه آنان را به فجیع ترین شکل به قتل رسانید.
{النصائح الکافیه، ص 71، نقل از تواریخ معتبر}
مسعودی می گوید: معاویه برای کشتن عباس بن ربیعه هاشمی، دو نفر لخمی را تحریک کرده بود که در جنگ های صفین او را بکشند.
در این داستان بود که عمروبن عاص، به معاویه می گوید: من می دانم که حق با علی بن ابی طالب است، و ما (من و تو، پیروان ما) بر ضد حق هستیم...
{همان مأخذ، نقل از تاریخ مروج الذهب مسعودی }
آن خصومت نابکارانه که معاویه با علی (علیه السلام) به راه انداخت، با اعتراف صریحِ او و عمروبن العاص به حق بودن علی (علیه السلام) یا ناشی از چند شخصیتی بودنِ او و یا از نفاق و مکرپردازی های او بود که نه تنها اسلام، بلکه هیچ یک از ادیان و مکتب های انسانی آن را تجویز نمی کند.
98) تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 199.
99) تاریخ صفین، نصربن مزاحم، چاپ دوم مصر، صص 119 و 120 - مروج الذهب، مسعودی، چاپ مصر (سعادت) ج 3، صص 21 و 22 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 284 - جمهره رسائل العرب، احمد زکی صفوت، ج 1، صص 545 و 546.
100) مقدمه ابن خلدون، ص 216 - تاریخ یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، ج 2، ص 220.
101) همان مأخذ، ص 241.
102) تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 203.
103) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 16، ص 46.
104) معاویه در سخنانش می گوید: ...ثم خلفه رجلان محفوظان و ثالث مشکور و بین ذلک خوض طال ما عالجناه مشاهده و مکافحه و معاینه و سماعا و ما اعلم منه مافوق ما تعلمان.
{مخاطب سخنان معاویه، ابن عباس و امام حسین (علیه السلام)}
سپس دو مرد محفوظ و سومی مشکور به جای پیامبر نشستند و در این اثنا، فرو رفتن ها بود که مدت زیادی می خواستیم آن ها را حل کنیم، چه از نظر مشاهده و چه از نظر مبارزه و دیدن و شنیدن، و من درباره سومی جز آن که می دانید، چیزی نمی دانم.
{همان مأخذ، ص 194}
در مقابل صراحتِ مکتب اسلام در همه قلمروهای فردی و اجتماعی و مادی و معنوی، امثال جملات مذکور را به اضافه کردار خارجی معاویه، تنها با دو کتاب مطارحات و شهریار ماکیاولی می توان تفسیر کرد.
یعقوبی در صف حیله گری و مکر پردازی معاویه چنین می گوید: و کان اکثر فعله المکر والحیله اکثر کارهای معاویه از روی مکر و حیله بوده است.
{تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 238
105) الامامه و السیاسه (الخلفاءالراشدون)، ابن قتیبه دینوری، ج 1، صص 195 و 196. ارتکاب یزید به فسق و فجور و لاابالی گری هایش در تمامی منابع معتبر اسلامی و در همان مأخذ و تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 220 ثبت شده است.
106) همان مأخذ، ج 1، ص 192.
107) همان مأخذ، ج 1، ص 197.
108) همان مأخذ، ج 1، ص 193.
109) مقدمه تاریخ، ابن خلدون، ص 216.
110) تاریخ یعقوبی، ج 2، صص 250 و 251.
111) نفس المهموم، مرحوم محدث قمی، ص 38.

112) همان مأخذ، ص 47.
113) نهج البلاغه، نامه شماره 53، عهدالامام للمالک الاشتر النخعی.
114) الکامل فی التاریخ، عزالدین ابوالحسن محمدبن عبدالکریم بن عبدالواحد شیبانی (ابن اثیر)، ج 4، ص 14.
115) نهج البلاغه، خطبه 3.
116) احیاءالعلوم، غزالی، ج 3، ص 152.
117) سوره آل عمران، آیه 15.
118) سوره شوری، آیه 38.
119) نهج البلاغه، خطبه 216.

120) الکامل فی التاریخ، ابن الاثیر، ج 4، صص 14 و 15.

121) همان مأخذ، ص 15.
122) مقدمه ابن خلدون، ص 216.
123) نفس المهموم، ص 41.
124) همان مأخذ، ص 42.
125) همان مأخذ، ص 16 - سموالمعنی فی سموالذات، عبدالله العلایلی، صص 113 و 114.
126) نفس المهموم، ص 42.
127) همان مأخذ.
128) آل هاشم برای به دست آوردن ملک و ریاست، بازی کرد، نه خبری آمده و نه وحی ای نازل شده است!

129) همان مأخذ، ص 42 نقل از کتاب مناقب، ابن شهر آشوب.
تبصره: به این جهت که هدف اساسی ما از تألیف این کتاب، تفسیر و تحلیلی پیرامون شهادت شهید فرهنگ پیشرو انسانیت امام حسین بن علی (علیه السلام) است، لذا درباره حوادث مربوط به عبدالله بن زبیر وعبدالله بن عمر و دیگر کسانی که توانایی اظهار نظر درباره سلطنت یزید داشتند به تحقیق و بررسی نمی پردازیم، زیرا آن هدف گیری الهی و آن تلاش و تکاپو و تصمیم به فداکاری که امام حسین (علیه السلام) برای احیای اسلام در نظر داشت، در دیگران وجود نداشت. کوشش ما در این کتاب - همان گونه که ملاحظه می فرمایید - نشان دادن درخشان ترین چهره ای است که در طول تاریخ بشریت برای حفظ ارزش های اعلای انسانیت با تحمل سخت ترین مصیبت ها که تاریخ نظیر آن را ندیده است، خود را فدا کرده است.
130) نفس المهموم، محدث قمی، صص 42 و 43.
131) همان مأخذ، و الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، صص 16 و 17.
132) بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، ج امام حسین (علیه السلام).
133) سوره بقره، آیه 54.
134) نفس المهموم ص 357.
135) مرحوم محدث قمی این نامه را از محمدبن یعقوب کلینی در کتاب وسائل از حمزه بن حمران نقل کرده است.
136) نفس المهموم، صص 43 و 44.
137) همان مأخذ.
138) همان مأخذ، ص 45.
139) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، صص 19 و 20.
140) ابن خلدون در مقدمه تاریخ، ص 216 و 217 می گوید: حسین (علیه السلام) در این که یقین داشت شایسته ترین شخصیت برای حکومت است درست فکر می کرد، ولی در این که فکر می کرد می تواند با یزید مقابله کند به خطا رفته بود.
ابن خلدون به اضافه این که در فصل 53 از مقدمه، اطلاع ائمه (علیه السلام) را از غیب می پذیرد، از هدف امام حسین (علیه السلام) بر مبنای احدی الحسنیین غفلت می ورزد.
141) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، صص 19 و 20.
142) نفس المهموم، محدث قمی، ص 46.
143) سوره آل عمران، آیات 124 و 125.
144) سوره جن، آیات 26 و 27.
145) ر.ک: تفسیر المیزان، علامه طباطبایی (رحمه الله علیه)، تفسیر دو آیه مذکور در سوره جن.
146) دلائل النبوه، ص 202 - الجامع الصغیر، جلال الدین سیوطی، ج 1، ص 12 و نقل از حیله الاولیاء.
147) ر.ک: ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، محمدتقی جعفری، ج 16، صص 294 و 299.
148) حسن بن علی الناصر و حسن بن زید ملقب به داعی.
149) محمدبن عبدالله المحض.
150) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 7، صص 47 - 50.
151) اصطلاح حیات معقول مأخوذ از سه توصیف درباره حیات حقیقی است که در قرآن مجید آمده است:
توصیف یکم - من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیاه طیبه، (هر کس از صنف مرد یا زن عمل صالح انجام بدهد، در حالی که با ایمان است، او را با حیات طیبه احیا می کنیم).
{سوره نحل، آیه 97}
توصیف دوم - لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بینه، (تا آنان که هلاک می شوند هلاک آنان و آنان که توفیق حیات حقیقی می یابند، حیات آنان مستند بر دلیل روشن گردد).
{سوره انفال، آیه 42}
توصیف سوم - قل ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین. (به آنان بگو نماز و عبادات و زندگی و مرگ من، از آن خداوند، پروردگار عالمیان است).
{سوره انعام، آیه 162}
152) نفس المهموم، ص 116.
153) این حقیقتی است که دانشمندان خردمند شرق و غرب در آن اتفاق نظر دارند. به عنوان نمونه، سانتهیلر در مقدمه کتاب اخلاق نیکوماکوس ارسطو صریحا می گوید:
اگر ابدیتی پشت سر این دنیا پذیرفته نشود، این زندگانی معمایی ناگوشودنی خواهد ماند.
آناتول فرانس در کتاب باغ اپیکور ص 31 می گوید:
قدرت و نیکوکاری ادیان است که به آدمی علت وجود و عواقب کار را تعلیم می دهد. وقتی که ما اصول عقاید فلسفه الهی را طرد نماییم - چنان که تقریبا ما همه در این عصر علم و آزادی چنین فکر می کنیم - وسیله دیگری باقی نمی ماند که بدانیم چرا به دنیا آمده ایم و به چه کار به این جهان قدم گذاشته ایم. راز سرنوشت، جملگی ما را در اسرار نیرومند خود احاطه کرده است، و واقعا باید به هیچ چیز نیندیشیم تا ابهام غم انگیز زندگی را احساس نکنیم. و در جهالت مطلق از علت وجودی ماست که ریشه غم و اندوه ما وجود دارد. آلام جسمی و روحی، شکنجه های روح و احساسات و خوشبختی سفلگان، نکبت و ادبار درستکاران، همه این ها باز قابل تحمل می شد چنان چه به فلسفه آن ها پی می بردیم و به یک مشیت الهی معتقد بودیم. شخص مؤمن از شکنجه ها و عذاب های روحی خود لذت می برد و بیدادگری ها و سختگیری هایی که دشمنانش نسبت به او روا می دارند {البته در مواردی که توانایی دفاع از خویشتن را نداشته باشد}، برایش دلچسب و گوارا جلوه می کند. حتی خطاها و گناهانی که از او سر می زند، از وی سلب امید نمی کند، اما در دنیایی که هرگونه شعله ایمان خاموش شد، حتی درد و مرض هم معنای خود را از دست داده و دیگر به جز شوخی های زشت و مسخرگی های شومی تلقی نمی شود.
154) سوره روم، آیه 7.
155) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 505.
156) همان مأخذ.
157) بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 44، ص 139، چاپ بیروت.
158) سوره انعام، آیه 162.
159) سوره رعد، آیه 39.
160) سوره قصص، آیه 21.
161) همان سوره، آیه 22.
162) سوره فاتحه، آیات 4 و 5.
163) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، ص 20، با اندک تفاوت با نقل مرحوم محدث قمی.
164) شماره نامه هایی که برای دعوت امام حسین (علیه السلام)، به کوفه برای آن حضرت ارسال شده است، مورد اختلاف است. بعضی از ناقلان این داستان، شماره نامه ها را بیش از هزار ثبت نموده اند.
165) نفس المهموم، به نقل از شیخ مفید - الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، صص 20 و 21.
166) همان مأخذ، ص 50. امام حسین علیه السلام) در پاسخ عبدالله بن مطیع که پرسیده بود به کجا می روی؟ آن حضرت فرمود: اما حالا به مکه، و سپس از خدا طلب خیر خواهم کرد. به نظر می رسد، آن طلب خیر همین بود که آن حضرت بعد از نماز، میان رکن و مقام انجام داد.
167) سوره بقره، آیه 260.
168) نفس المهموم، به نقل از شیخ مفید، ص 50 - الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، ص 21.
169) بزرگ ترین و قوی ترین حیوانی که می تواند بر دیگر جانوران مسلط شود و آن ها را قربانی زندگی مطلوب خود نماید.
170) در این جا مجبوریم به یک مطلب بسیار اساسی اشاره کنیم: این نظریه که زندگی مردم باید بر مبنای فرهنگ پیشرو استوار باشد نه فرهنگ پیرو، حق تعیین کیفیت زندگی مطلوب را از مردم سلب نمی کند و بنابراین دموکراسی معقول را نفی نمی کند، بلکه می کوشد سطح شخصیت مردم را از نظر آرمان ها و معارف به آن حد از رشد برساند که بتوانند مصالح و مفاسد خود را در مجرای حیات معقول تشخیص بدهند و در این مجرا زندگی کنند.
171) سوره انعام، آیه 115.
172) سوره یونس، آیه 13.
173) قاضی ابوبکرابن العربی، متوفای سال 540 ه ق از علمای اندلس، در کتاب العواصم من القواصم، ص 232، عباراتی به شرح زیر دارد:
ولو عظیمها و ابن عظیمها و شریفها و ابن شریفها الحسین وسعه بینه اوضیعته اوابله ولو جاء الخلق یطلبونه لیقوم بالحق و فی جملتهم ابن عباس و ابن عمر لم یلتفت الیهم و حضره ما انذر به النبی (صلی الله علیه وآله) و ما قال فی اخیه و رأی انها خرجت عن اخیه و معه جیوش الارض و کبارالخلق یطلبونه فکیف ترجع الیه باوباش الکوفه؟!
اگر حسین بن علی که بزرگ این امت و پسر بزرگ امت و عالی ترین شخصیت امت و پسر عالی ترین شخصیت امت بود، در خانه خود مانده بود و یا به زراعت یا دامداری پرداخته بود، و به فرض این که مردم و حتی ابن عباس و عبدالله بن عمر از او درخواست می کردند که برای حق قیام کند، از آنان نمی پذیرفت و توجه به فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می کرد (که از انگیزش فتنه بیم داده بود) و به خاطر می آورد که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از (صلح) حسن بن علی ستایش کرده، و اگر به این نکته توجه می نمود که حسن بن علی با آن همه نیروی نظامی که در اختیار داشت، حکومت و خلافت را از دست داد، در این صورت چگونه حسین بن علی می تواند به کمک اراذل و اوباش کوفه، خلافت را قبضه کند؟ (اگر حسین بن علی به این مطالب توجه می کرد، چنین حادثه ای تأسف آور رخ نمی داد).
174) سوره انعام، آیه 162.
175) این همان پوچ گرایی است که از یادگارهای بعضی از یونانیان باستان بوده و در رباعیات منسوب به خیام هم آمده است:
یک چند به کودکی به استاد شدیم - یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید - از خاک برآمدیم و بر باد شدیم
176) نفس المهموم، ص 53 و 55.
177) تاریخ مذکور را مسعودی در مروج الذهب نقل کرده است.
178) نفس المهموم، صص 50 و 51 - الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 4، صص 21 و 22.
179) نفس المهموم، ص 51.
180) همان مأخذ، ص 52.
181) احتمال می رود سخن ناشایست نعمان از دیدگاه یزید، همان جمله آخر در سخنرانی نعمان باشد که گفت: ناتوانی با رضایت و اطاعت خداوندی بهتر است از زورمندی در معصیت خداوندی. و احتمال دیگر همان است که ابن قتیبه دینوری در کتاب الامامه والسیاسه، ج 2، ص 4 نقل کرده است که: پسر دختر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) برای ما محبوب تر از پسر بحدل است. نام مادر یزید، میسون دختر بحدل کلبیه است.
182) نفس المهموم، ص 56.
183) همان مأخذ، صص 52 و 53.
184) مرحوم محدث قمی از ابن صباغ مالکی در الفصول المهمه نقل می کند:
وقتی که ابن زیاد به نزدیکی کوفه رسید، با وضع ناشناس و در لباس اهل حجاز، شبانه داخل کوفه شد و راه خود را از طرف بیابان پیش گرفت {تا مردم گمان کنند او حسین (علیه السلام) است } و از میان مردم که می گذشت، به او سلام می کردند و برای احترام می ایستادند و می گفتند: مرحبا به فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله).
{نفس المهموم، ص 57.}
185) نفس المهموم، ص 58.
186) ر.ک: تفسیر و نقد تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 343.
187) این جریان پس از اطلاع حضرت مسلم از آمدن عبیدالله و شنیدن تهدیدات او اتفاق افتاده است که اینک در بالا متذکر می شویم.
188) سوره توبه، آیه 6.
189) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 3، ص 388، چاپ دار صار، دار بیروت.
190) نفس المهموم، ص 144.
191) در صورتی که فاصله زمانی برای وقوع جرم طولانی باشد، احتمال عدم بروز جرم یک امر طبیعی است.
192) سوره رعد، آیه 39.
193) نفس المهموم، ص 58.
194) همان مأخذ، صص 58 و 59.
195) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 3، ص 388، چاپ دار صار، دار بیروت.
196) همان مأخذ، صص 60 و 61.
197) قسطیَ بن لوقا از فلاسفه و مترجمین دوران نهضت ترجمه فلسفه به عربی بوده است.
198) اگر چه احتمال می رود مقصود شاعر مسأله معاد باشد، ولی با یک نظر دقیق تر، معمای تبدل جماد به حیات در هر دو نقطه آغاز و انجام یکی است.
199) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 8، ص 360.
200) سوره جمعه، آیه 6.
201) سوره فجر، آیات 27 و 28.
202) نهج البلاغه، خطبه 5.
203) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 505.
204) همان مأخذ.
205) همان مأخذ، ج 7، ص 121

206) سوره روم، آیه 7.
207) شعر از مرحوم سرگرد نگارنده (رحمةالله علیه) است.
208) سوره عنکبوت، آیه 64.
209) سوره انفال، آیه 24.
210) سوره عنکبوت، آیه 64.
211) سموالمعنی فی سموالذات، عبدالله العلایلی، ص 115 - لهوف، سیدبن طاووس، ص 26.
212) همان مأخذ.
213) همان مأخذ.
214) یکی از شاگردان سقراط.
215) مقدمه، ابن خلدون، ص 216.
216) سوره فجر، آیات 27 و 28.
217) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 483.
218) سوره اعراف آیه 85 - سوره هود، آیه 85 - سوره شعراء، آیه 183.
219) امام حسین (علیه السلام) و حماسه کربلا، ترجمه کتاب لواعج الاشجان، علاه سیدمحسن امین، ص 260، چاپ سال 1366 - الحسین (علیه السلام)، ابن عساکر، صص 216 - 218.
220) زنبق دره، اونوره، بالزاک، ص 69.
221) سیر حکمت در اروپا، محمدعلی فروغی، ص 157.
222) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 7، ص 513.
223) سوره فجر، آیات 27 و 28.
224) سوره بقره، آیه 156.
225) سوره علق، آیه 8.
226) سوره نازعات، آیه 44.
227) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 6، صص 379 - 406.
228) مقتل خوارزمی، ج 2، ص 5 - لهوف، سیدبن طاووس، ص 26.
229) نفس المهموم، قمی، صص 237 و 238 - الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، چاپ 1387 ه ق بیروت، ج 3، ص 286.
230) همان مأخذ.
231) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 3، ص 388، چاپ دار صار، دار بیروت.
232) سوره یونس، آیه 62.
233) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 2، ص 515.
234) اما بشریت من حیث المجموع به کجا باید برود؟ هر بار که به مقصد می رسد، به او مشتبه می شود و در وجود خویش یک نوع سرگردانی حس می کند. تلاش به مقصد را دوست دارد، ولی خود نفس رسیدن را نمی خواهم کاملا نفی کنم، خیلی مضحک است اگر چنین باشد. یعنی که نفس وصول را نمی خواهد، ولی چه می توان کرد که خلاصه بگویم: بشر طبیعتا و از نظر خصیصه هایش، مضحک و خنده دار است و از تمام جهات که در نظرش بگیریم و توجهش کنیم، سرگردان است.
{یادداشت های زیرزمینی، داستایوسکی، ص 64.}
235) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 116.
236) همان مأخذ، ج 6، ص 252. اشاره به آیه 124، سوره طه:
و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیامه اعمی
و هر کس از یاد من روی بگرداند، در حقیقت، زندگی تنگ {و سختی } خواهد داشت و روز رستاخیز او را نابینا محشور می کنیم.
237) ر.ک: همین کتاب، ص 389.
238) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 735.
239) همان مأخذ، ج 7، ص 513.
240) یادداشت های زیرزمینی، داستایوسکی، ص 64.
241) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 3، ص 633.
242) همان مأخذ، ج 5، ص 417.
243) تاریخ علوم، پی یر روسو، ص 693 - 695.
244) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 3، ص 635.
245) همان مأخذ، ج 7، ص 512.
246) شاعر توانای عرب، از همین مضمون درباره خود استفاده کرده است.
247) تولستوی.
248) ر.ک: تقسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 810.
249) همان مأخذ، ج 14، ص 49.
250) سوره اعراف، آیه 12.
251) همان سوره، آیه 13.
252) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 343.
253) انما قتله الذین جاوابه. کسانی عمار را کشتند که او را به این جا آوردند.
الامامه و السیاسه، ص 106.
254) فالنبی (صلی الله علیه وآله) قتل حمزه حین ارسله الی قتال الکفار. بنابراین توجیه، باید گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) حمزه را کشت، آن هنگام که او را به سوی نبرد با کافران فرستاد.
نور الابصار، شبلنجی، ص 89.
255) نهج البلاغه، خطبه 130.
256) سوره سبا، آیه 46.
257) احیاءالعلوم، غزالی، ج 3، ص 152.
شب هفتم محرم، 6/4/1372.
258) نهج البلاغه، خطبه 182.
259) همان مأخذ.
260) همان مأخذ.
261) نهج البلاغه، خطبه 216.
262) سوره آل عمران، آیه 159.
263) سوره شوری، آیه 38.
264) سوره حجرات، آیه 13.
265) سوره اسراء، آیه 70.
266) سوره ص، آیه 26.
267) سوره اسراء، آیه 81.
268) سوره نساء، آیه 58.
269) سوره اعراف، آیه 85 - سوره هود، آیه 85 - سوره شعرا، آیه 183.
270) وسق تقریبا 40 کیلوگرم است.
271) وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج 2، ص 118.
272) سوره فاتحه، آیه 6.
273) همان سوره، آیه 5.
274) ر.ک. تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 3، ص 292.
275) سوره نوح، آیات 13 و 14.
276) ر.ک تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 3، ص 633.
277) زنبق دره، اونوره بالزاک، ص 93.
278) نهج البلاغه، نامه شماره 47.
279) سوره مریم، آیه 41.
280) هیمه: هیزم.
281) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 3، ص 200.
282) من مبارزه را از شهیدان عاشورا آموختم. گاندی.
{قیام جاودانه، محمدرضا حکیمی، ص 87.}
283) آقا میرزا مهدی حائری.
284) یوهان کپلر، دانشمند آلمانی (1571 - 1630م)، اولین کسی بود که علم به معنای امروزی را تأسیس و به طور تجربی ثابت کرد. او با کشف قوانین حرکات سیارات در منظومه شمسی، نظریات جهان شناختی بطلمیوسی را که مبنی بر تقدیس مدارات سیارات و افلاک آسمانی قرار داشت و خداوندان آن ها را به حرکت درمی آوردند، مردود شناخت و قوانین حرکات سیارات را با سه قانون زیر توضیح داد: الف - مدار حرکت سیارات، بیضی بوده و خورشید در یکی از کانون های آن قرار دارد. ب - شعاع واصل بین خورشید و هر سیاره در زمان های مساوی، مساحت های مساوی را جاروب می کند. ج نسبت مربع زمانی با مدت زمان حرکت انتقالی یک سیاره، نسبت مستقیم با مکعب فواصل آن ها از خورشید دارد. {زندگانی دانشمندان بزرگ، ایزاک آسیموف،ت. محمود مصاحب، ج 1،ص 260}.
285) او برای کسریِ خرج خود، دست {احتیاج } به این و آن دراز می کرد
{علم به کجا می رود؟ ماکس پلانک، ص 294}
286) Weltharmonie، چاپ آلمان.
287) ر.ک: تکاپوی اندیشه ها، مجموعه مصاحبه ها، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 85، چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
288) همان مأخذ، ص 153.
289) نهج البلاغه، خطبه 221.
290) الاتحاف، ص 25 - حلیه الاولیاء، ج 2، ص 39 - قمقام، ص 353.
291) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 7، ص 121.
292) همان مأخذ، ج 8، ص 360.
293) سوره رعد، آیه 24.
294) مفاتیح الجنان، دعای حضرت البوالفضل (علیه السلام).
295) کش نافذ، زیبا.
296) ر.ک تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 14، ص 112.
297) سوره بقره، آیه 186.
298) سوره مؤمن، آیه 60.
299) سوره بقره، آیات 155 تا 157.
300) معانی الاخبار، شیخ صدوق، صص 288 و 289.
301) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 11، ص 356.
302) سوره زمر، آیه 10.
303) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 483.
304) همان مأخذ، ج 1، ص 100.
305) ر.ک: رسول ترک، آزادشده امام حسین (علیه السلام)، محمدحسن سیف اللهی، انتشارات جمکران، چاپ سال 1379.
306) تاریخ طبری، ج 5، ص 420 و 421- نفس المهموم، قمی، ص 232 و 233.
307) سوره فاتحه، آیه 6.
308) همان سوره، آیه 7.
309) همان سوره، آیه 5.
310) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 14، ص 265.
311) سوره احزاب، آیه 33.
312) سوره زمر، آیه 42.
313) Reflex
314) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 12، ص 392.
315) همان مأخذ، ج 1، ص 669.
316) سوره نساء، آیه 40.
317) سوره ابراهیم، آیه 4.
318) شب ششم محرم، 25/3/1373. 1- ر.ک: همین کتاب، ص 27.
319) سوره اسراء، آیه 82.
320) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 5، ص 275.
321) سوره هود، آیه 15.
322) سوره آل عمران، آیه 152.
323) نفس المهموم، محدث قمی، صص 191 و 192 - الکامل، ابن اثیر، ج 3، صص 280 و 281 - ارشاد، شیخ مفید، صص 82 و 83.
324) شب هفتم محرم، 26/3/1373. 1- من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا آمده ام؟ با کیستم؟ برای چه آمده ام؟ به کجا خواهم رفت؟
325) الاتحاف، ص 25؛ حلیه الاولیاء، ج 2، ص 39؛ قمقام، ص 353.
326) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1،ص 401.
327) سوره انعام، آیه 162.
328) سوره رحمن، آیه 29.
329) سوره نساء، آیه 93.
330) نفس المهموم، محدث قمی، ص 149 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 302.
331) سوره نساء، آیه 97.
332) ر.ک: تکاپوی اندیشه ها، مجموعه مصاحبه ها، ج 1، ص 85، چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
333) میر عماد، خطاط معروف قزوینی.
334) سوره رعد، آیه 17.
335) کیا شکوه.
336) ذرات بسیار کوچک در اتم، که عمر آن ها، یک ده میلیاردم ثانیه است.
337) شب هشتم محرم، 27/3/1373.
1- ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 7، ص 513.
338) نهج البلاغه، خطبه 27.
339) اخلاق نیکوماخوس (نیکوماکوس)، ص 21 - ترجمه از یونانی به فرانسه، توسط بارتلمی سانتهیلر.
340) republic
341) سوره مؤمنون، آیه 71.
342) ر.ک: همین کتاب، ص 49.
343) ادیسون.
344) سوره روم، آیه 7.
345) قدرت، برتراند راسل، به نقل از موسولینی، ص 70 و 71 - ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، محمدتقی جعفری، ج 6، صص 69 و 70.
346) ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحرای عرفات (شرح دعای عرفه)، محمدتقی جعفری، ص 119.
347) همان مأخذ، ص 121.
348) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 12، ص 93.
349) سوره نجم، آیه 42.
350) البته مغز آن انسانی که بدن محدود و درون خود را به مدیریت گرفته، و دنیا را مثل بدن خود اداره می کند و می تواند اداره کند، همین یک شی ء خیلی کوچک است در مقابل فعالیت های بی نهایت بزرگ.
351) سوره نحل، آیه 120.
352) سوره صافات، آیه 102.
353) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 2، ص 440.
354) احیاءالعلوم، غزالی، ج 3، ص 152.
355) مومین مثل موم در مقابل حرارت ذوب می شود.
356) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 14، ص 112.
357) شب نهم محرم، 28/3/1373. 1- سوره روم، آیه 7.
358) سوره محمد (صلی الله علیه وآله)، آیه 36.
359) حیات: طبیعت و منشأ تکامل آن، اپارین، ترجمه هاشم بنی طرفی، ص 347.
360) سوره عنکبوت، آیه 64.
361) سوره لقمان، آیه 33.
362) سوره حدید، آیه 20.
363) ر.ک: در محضر حکیم علامه جعفری، ص 110، مؤسسه علامه جعفری.
364) پسیکولوژی (علم الروح) - اکمل تجلیات روح، تقی ارانی، صص 201 و 202.
365) سوره روم، آیه 7.
366) نهج البلاغه، خطبه 29 - ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، محمدتقی جعفری، ج 6، صص
211 - 214.
367) الاشارات و التنبیهات، ابن سینا، ج 2، ص 254.
368) سوره نوح، آیه 8.
369) اشارات، ابن سینا، مقامات العارفین.
370) نفس المهموم، ص 227 - تاریخ طبری، ج 5، ص 418 - الکامل، ابن اثیر، چاپ 1387 ه.ق بیروت، ج 3، ص 285.
371) همان مأخذ.
372) سوره مدثر، آیه 38.
373) سوره ضحی، آیه 11.
374) سوره مدثر، آیه 38.
375) سوره نجم، آیات 39 و 40.
376) سوره یوسف، آیه 76.
377) سوره ضحی، آیه 11.
378) سوره ذاریات، آیه 18.
379) نهج البلاغه، نامه شماره 53 (فرمان مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر).
380) سوره بقره، آیه 194.
381) نفس المهموم قمی، ص 227 - بحارالانوار، مجلسی، ج 44، صص 392 و 393.
382) نفس المهموم، ص 227 - تاریخ طبری، ج 5، ص 418 - الکامل، ابن اثیر، چاپ 1387 هق، چاپ بیروت، ج 3، ص 285.
383) همان مأخذ.
384) همان مأخذ.
385) نفس المهموم، قمی، ص 227 و 228 - الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 3، ص 285، چاپ 1387 هق بیروت.
386) تاریخ طبری، ج 5، صص 419 و 420 - لهوف، ص 40.
387) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ص 285 - نفس المهموم، قمی، ص 228 - نهایه الارب، النویری، ج 20، صص 434، 435.
388) نفس المهموم، قمی، صص 228 و 229 - الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، چاپ 1387 هق، بیروت، ج 3، ص 285.
389) سوره صافات، آیه 102.
390) در تاریخ طبری، نام هُوَی و در ارشاد شیخ مفید، نام جون، وابسته ابوذر غفاری ذکر شده است.
391) تاریخ طبری، ج 5، صص 420 و 421 - نفس المهموم، قمی، صص 232 و 233.
392) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 343.
393) همان مأخذ. ج 10، ص 242.
394) ر.ک: همین کتاب، ص 31.
395) امام حسین و ایران، کورت فریشلر.
396) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 483.
397) من مبارزه را از شهیدان عاشورا آموختم. گاندی.
{قیام جاودانه، محمدرضا حکیمی، ص 87}
398) یادداشت های زیرزمینی، داستایوسکی، ص 64.
399) لهوف، سید بن طاووس، ص 104.
400) نفس المهموم، محدث قمی، ص 149 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 302.
401) سوره اسراء، آیه 70.
402) مقدمه ابن خلدون. ص 216.
403) شب نهم محرم، 17/3/1374 1- سوره بقره، آیه 156.
404) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 3، ص 282 - مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 74.
405) همان مأخذ.
406) همان مأخذ.
407) مقدمه تئوری کلی و فلسفه حقوق. کلوددوپاکیه، ترجمه ذوالمجد، ص 352.
408) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 6، ص 499.
409) سن امام حسین (علیه السلام) به هنگام شهادت، پنجاه و هفت سال بوده است.
410) المجموعه الکامله، جبران خلیل جبران، ص 598.
411) ذرات بسیار کوچک در اتم، که عمر آن ها، یک ده میلیاردم ثانیه است.
412) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 12، ص 93.
413) شب دهم محرم، 18/3/1374. 1- بحارالانوار، علامه مجلسی. ج 44، ص 365، چاپ بیروت.
عبارت فامهلهم الله فاخذهم... در بحارالانوار، بدین صورت ذکر شده است: فلم یعجل الله علیهم بل اخذهم...
414) همان مأخذ.
415) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 125.
416) سوره مدثر، آیه 38.
417) گوینده واقعه، مرحوم احمد اولی از اهالی مراغه است، و داستان مربوط به سال های دهه 50 می باشد.
418) برخی قربانی.
419) ر.ک تکاپوی اندیشه ها، مجموعه مصاحبه ها، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 85، چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
420) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 10 / ص 16.
421) سوره بقره، آیه 255.
422) سوره رحمن، آیه 29.
423) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 2، ص 429.
424) سوره نجم، آیه 39.
425) سوره واقعه، آیات 10 و 11.
426) سوره انشقاق، آیه 6.
427) سوره فاتحه، آیه 5.
428) همان سوره، آیه 2.
429) همان سوره، آیه 3.
430) شب دوازدهم محرم، 20/3/1374
ر.ک: تفسیر و نقد تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 145.
431) ر.ک: بررسی و نقد نظریات دیوید هیوم، محمدتقی جعفری، چاپ سال 1379، ص 14 - 16.
432) تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 3، ص 81.
433) ر.ک: همین کتاب، ص 130.
434) سوره جن، آیه 27.
435) بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 44، ص 365، چاپ بیروت.
436) قز ابریشم.
437) بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 44، ص 139، چاپ بیروت.
438) نهج البلاغه، نامه شماره 47.
439) جزو مصطلحات عرفانی قرار گرفته است.
440) -
441) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 11، ص 284.
442) همان مأخذ، ج 1، ص 505.
443) سوره اسراء، آیه 36.
444) ر.ک.تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 4، ص 307.
445) یا نفس لولا مطمعی... ای من، اگر امیدی برای ابدیت نداشتم... ر.ک: همین کتاب، ص 397.
446) سوره حشر، آیه 19.
447) حیات، طبیعت، منشأ و تکامل آن، اپارین، ترجمه هاشم بنی طرفی، ص 183.
448) نفس المهموم، محدث قمی، ص 149 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 302.
449) یعنی ادبیات جاهلیت، ادبیات مخزرم، ادبیات مولد، که از نظر معنا مهم نیست و فقط الفاظ زیبایی پشت سر هم قرار گرفته و به عنوان سبعه معلقه، خودش را ارائه کرده است.
450) سوره رعد، آیه 11.
451) البته حیات در زندان ها و زندگی در بدبختی ها هم زندگی است، ولی شایسته زندگی نیست.
452) السیاسه، ارسطو، ترجمه سانتهیلر از یونانی به فراسنه، و از فرانسه به عربی به وسیله احمد لطفی سید، ص 20.
453) همان ماخذ.
454) همان ماخذ.
455) همان مأخذ.
456) همان مأخذ.
457) همان مأخذ.
458) با اساتید یکی از بزرگ ترین کشورهای دنیا که بحث می کردیم، به این جانب گفتند که علوم انسانی پشت صحنه است.
459) السیاسه، ارسطو، ترجمه سانتهیلر از یونانی به فراسنه، و از فرانسه به عربی به وسیله احمد لطفی سید، ص 20.
460) سوره حشر، آیه 19.
461) سوره طه، آیه 124.
462) الامام علی، صوت العداله الانسانیه، جورج جرداق، چاپ اول، ص 19.
463) سوره مؤمن، آیه 39.
464) سوره انعام، آیه 162.
465) وقتی جملات یاران حسین بن علی (علیه السلام) را به خاطر می آورم، از شناخت خودم درباره زندگی شرمنده می شوم، که خدایا! آیا این زندگی است که ما شناختیم؟ آیا این زندگی است که ما درباره خودمان سراغ داریم؟
466) سوره مائده، آیه 32.
467) فم دهان.
468) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 1، 698.
469) همان مأخذ.
470) همان مأخذ. ج 1، ص 483.
471) همان مأخذ. ج 6، ص 636.
472) سوره بقره، آیه 7.
473) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 6، ص 637.
474) سوره نحل، آیه 120.
475) السیاسه، ارسطو، ترجمه سانتهیلر از یونانی به فرانسه، و از فرانسه به عربی به وسیله احمد لطفی سید، ص 20.
476) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 14، ص 265.
477) اخلاق و مذهب، محمدتقی جعفری، ص 13، چاپ سال 1379.
478) روبرت هوگوت جاکسون.
479) حقوق در اسلام، هربرت ج. لیسبنی، ترجمه مجید خدوری، ص ب - ج.
480) السیاسه، ارسطو، ترجمه سانتهیلر از یونانی به فرانسه، و از فرانسه به عربی به وسیله احمد لطفی، سید، ص 20.
481) سوره بقره، آیه 156.
482) Behaviourism
483) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 8، ص 95.
484) تحقیق ماللهند، ترجمه منوچهر صدوقی سها، چاپ پژوهشگاه علوم انسانی سال 1363.
485) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 1، ص 100.
486) همان مأخذ.ج 1، ص 736.
487) همان مأخذ. ج 3، ص 635.
488) این عبارت از توماس هابز است.
489) ر.ک ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، محمدتقی جعفری، ج 12، ص 125.
490) سوره اسراء، آیه 70.
491) سوره حجرات، آیه 13.
492) اشارات، ابن سینا، مقامات العارفین.
493) سوره مائده، آیه 8.
494) اصول کافی، محمدبن یعقوب کلینی، ج 2، ص 166. ترجمه و شرح سید جواد مصطفوی، ج 3، ص 242.
495) شب دهم محرم، 7/3/1375
سوره بقره، آیه 156.
496) این کلمه به دو صورت خوانده می شود: آل بویه یا آل بویه.
497) احتمالا این مطالب در سیره ابن هشام هم نقل شده است.
498) فتوح البلدان، ابوالعباس احمدبن جابری (بلاذری)، ص 187.
499) تمدن اسلام و عرب، گوستاولوبون، ترجمه فخر داعی گیلانی، صص 156 - 159.
500) با وقایع اجتماعی، مانند شی ء باید رفتار کرد.
{قواعد روش جامعه شناسی، دورکیم، ترجمه علی محمد کاردان، ص 38}
501) سوره نجم، آیات 3 و 4.
502) سوره مائده، آیه 67.
503) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 13، ص 141.
504) ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحرای عرفات (شرح دعای عرفه)، محمدتقی جعفری. ص 142.
505) قدرت، برتراند راسل، به نقل از موسولینی، صص 70 و 71 - ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، محمدتقی جعفری، ج 6، صص 69 و 70.
506) الامام و السیاسه الخلفاء الراشدون، ابن قتیبه دینوری، ج 1، صص 195 و 196.
ارتکاب یزید به فسق و فجور و لاابالی گری هایش، در تمامی منابع معتبر اسلامی در ماخذ مذکور و هم چنین در تاریخ یعقوبی ج 2، ص 220 ثبت شده است.
507) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 274.
508) الامام علی - صوت العداله الانسانیه، جورج جرداق، ص 19 - چاپ اول.
509) سوره عصر، آیه 3.
510) شب هفتم محرم، 23/2/1376. 1- ر.ک: همین کتاب، ص 27.
511) سوره ابراهیم، آیه 120.
512) روزنامه اطلاعات، شنبه 26 آذر ماه 1345 شماره 12159، به نقل از مجله تایم چاپ آمریکا.
513) سوره کهف، آیه 23 و 24.
514) سوره رعد، آیه 39.
515) راویه در زبان اهل حجاز، نام شتری است که مشک آب را بر روی آن بار می کنند. در زبان عراق، به مشکی می گویند که در آن آب باشد. لذا، به همین علت، وی منظور امام را از انخ الراویه (شتر را بخوابان) نمی فهمد تا این که امام حسین (علیه السلام) به او می گوید: انخ الجمل شتر را بخوابان.
516) سوره اسراء، آیه 70.
517) شب هشتم محرم، 24/2/1376. 1- سوره کهف، آیه 59.
518) ر.ک: همین کتاب، ص 404.
519) سوره اسراء، آیه 33.
520) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 10، ص 425.
521) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 13، ص 60.
522) حنفه پیمانه.
523) همان ماخذ، ج 14، ص 540.
524) منظور استاد، سیدمحمد حسین طباطبایی، کودک حافظ کل قرآن است.
525) نهج البلاغه، نامه شماره 53 (فرمان مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر).
526) سوره بقره، آیه 194.
527) همان سوره، آیه 179.
528) ر.ک: تفسیرو نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 12، ص 449.
529) همان مأخذ، ج 9، ص 445.
530) الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 99 - نفس المهموم، قمی، صص 238 و 239 - تاریخ طبری، ج 5، ص 423.
531) سوره ابراهیم، آیه 27.
532) سوره اسراء، آیه 70.
533) -
534) ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحرای عرفات (شرح دعای عرفه)، محمدتقی جعفری، ص 94.
535) سوره رعد، آیه 39.
536) سوره حدید، آیه 23.
537) اپیکتت.
538) ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحرای عرفات (شرح دعای عرفه)، محمدتقی جعفری، ص 94.
539) همان مأخذ. ص 98.
540) سوره مؤمن، آیه 60.
541) سوره بقره، آیه 186.
542) ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحرای عرفات (شرح دعای عرفه)، محمدتقی جعفری، ص 101.
543) سوره فاتحه، آیه 5.
544) نهج البلاغه، خطبه 179.
545) ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحرای عرفات (شرح دعای عرفه)، محمدتقی جعفری، ص 103.
546) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 1، ص 325.
547) تهلیل لا اله الا الله.
548) امام حسین (علیه السلام) و حماسه کربلا، ترجمه کتاب لواعج الاشجان، علامه سید محسن امین، ص 424.
549) شب دهم محرم، 26/2/1376 1- سوره عصر، آیه 3.
550) نفس المهموم، قمی، ص 227 - بحارالانوار، مجلسی، ج 44، صص 392 و 393.
551) تاریخ طبری، ج 5، ص 418، - نفس المهموم، ص 227 - الکامل، ابن اثیر، چاپ 1387هجری قمری بیروت، ج 3، ص 285.
552) درباره این داستان دو روایت گفته شده است.
553) توحید، شیخ صدوق، ص 41.
554) تاریخ طبری، ج 5، ص 418 - نفس المهموم، ص 227 - الکامل، ابن اثیر، چاپ 1387 هجری قمری، بیروت، ج 3، ص 285.
555) همان مأخذ.
556) بینوایان، ویکتورهوگو، چاپ نهم، ص 672.
557) لهوف، سیدبن طاووس، ترجمه فهری، ص 110 و 111 - نفس المهموم، قمی، ص 275 - تاریخ طبری، ج 5، ص 441.
558) نهج البلاغه، خطبه 119.
559) همان مأخذ، خطبه 5.
560) سوره بقره، آیه 156.
561) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 2، ص 231.
562) ر.ک: همین کتاب ص 139.
563) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 4، ص 428.
564) تانستمی توانستمی.
565) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 4، ص 428.
566) همان مأخذ، ص 429.
567) شب هفتم محرم، 13/2/1377
568) سوره جمعه، آیه 6.
569) ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحرای عرفات (شرح دعای عرفه) محمدتقی جعفری، ص 147.
570) الوافی، فیض کاشانی، ج 3، ص 7 - حقایق، فیض کاشانی، ص 103.
571) ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحرای عرفات (شرح دعای عرفه)، محمدتقی جعفری، ص 121.
572) الامامه والسیاسه (الخلفاء الراشدون)، ابن قتیبه دینوری، ج 1، صص 195 و 196.
573) سوره اعراف، آیه 85 - سوره هود، آیه 85 - سوره شعرا، آیه 183.
574) قز ابریشم.
575) سوره فاتحه، آیه 5.
576) همان سوره، آیه 6.
577) مولع حریص، مشتاق
578) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 5، ص 349.
579) سوره قصص، آیه 7.
580) همان مأخذ.
581) شب هشتم محرم، 14/2/1377.
582) سوره فجر، آیات 27 و 28.
583) سوره بقره، آیات 155 و 156.
584) سوره رعد، آیه 24.
585) بنا به نقل صدرالمتألهین در اسفار از افلاطون.
586) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، ج 8، ص 445.
587) شرح بحرالعلوم، دفتر سوم، ص 234 - شرح انقروی، دفتر سوم در تفسیر.
588) مقتل خوارزمی، ج 2، ص 5 - لهوف، ص 26 - سموالمعنی فی سموالذات، عبدالله العلایلی، ص 115.
589) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 1، ص 275.
590) همان مأخذ، ص 82.
591) همان مأخذ، ص 504.
592) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، صص 189 - 229.
593) شب نهم محرم، 25/2/1377.
594) ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی. محمدتقی جعفری، ج 1، ص 325.
595) مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی (ره)، زیارت حضرت عباس (علیه السلام).
596) همان مأخذ.
597) نهج البلاغه، نامه شماره 53.
598) مفاتیح الجنان، دعای حضرت عباس (علیه السلام).
599) همان مأخذ.
600) کش نافذ، زیبا.
601) سوره بقره، آیه 286.
602) سوره انعام، آیه 115.
603) سوره انفال، آیه 29.
604) شب دهم محرم، 16/2/1377.
605) سوره رعد، آیه 17.
606) الاتحاف، ص 25 - حلیه الاولیاء. ج 2، ص 39 - قمقام، ص 353.
607) روزنامه اطلاعات، شنبه 26 آذر ماه 1345 شماره 12159، به نقل از مجله تایم چاپ آمریکا.
608) سوره بقره، آیه 156.
609) موقعی که ولیدبن عتبه، امام حسین و آن دو نفر را برای بیعت با یزید احضار کرد، امام حسین (علیه السلام) گفت: من گمان نمی کنم تو به بیعت پنهانی من با یزید قناعت کنی. و تو می خواهی بیعت من آشکارا باشد تا مردم بدانند. ولید گفت: بلی امام حسین (علیه السلام) فرمود: پس وقتی که صبح شد، نظر مرا در این باره می بینی. {نفس المهموم، محدث قمی، صص 41 و 42}.
610) سوره نساء، آیه 29.
611) همان سوره، آیه 93.
612) سوره اسراء، آیه 70.
613) سوره منافقون، آیه 8.
614) سوره ابراهیم، آیه 14.
615) ر.ک: فیلسوف شرق، صص 211 و 212، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.