امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

عظمت حسینی(567)

قل یا أیها الذین هادوا ان زعمتم أنکم أولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین(568)
بگو ای کسانی که به دین یهود گرویده اید، اگر گمان می کنید دوستان خداوندی شمایید نه سایر مردم، پس مرگ را آرزو کنید اگر راست می گویید.
بحث جلسه پیش، این بود که علل وحشت از مرگ چیست و چرا این وحشت، دامان انبیا و ائمه و اولیاءالله را نگرفت و آنان بیم و هراسی از مرگ نداشتند؟ همان گونه که قبلا عرض شد، از دیدگاه یکی از بزرگان (ابن سینا) سه انگیزه را بیان کردیم. انگیزه سوم را دوباره عرض می کنم که چرا بشر از مرگ می ترسد؟ ایشان می گوید:
{انسان جاهل } گمان می کند که وقتی بدن او در زیر خاک پوسیده و متلاشی شد، ذات، شخصیت، من و جان هم نابود می شود. البته جای تأسف است که جان به این عزیزی و روح به این باارزشی از بین برود.
یک ترس او از خود نابود شدنش است که فکر می کند با مرگ همه چیز واقعا تمام می شود. دیگری هم این است که اگر مغز آدمی معتدل کار کند و اگر (این اگر مهم است) وضع روانی اش معتدل باشد، بقا را در خود احساس می کند، زیرا چیزی که در آن جا هست، ماندگار است. اگرچه حقیقت آن را هم نفهمد و نداند که آن چه که در درون اوست، حان و شخصیت و روح نامیده می شود، حتی من هم نامیده می شود. این ها (شخصیت و روح) هرچه باشند، فنا به آن ها راه ندارد، زیرا از ماده گرفته نشده اند که اگر ماده را از آن ها بگیرند، از ادامه کار باز بمانند.
بقا ندارد عالم و گر بقا دارد فناش گیر - که حق چون بقای ذات تو نیست
ای فرزند آدم، به درونت توجه کن و ببین آیا آن حقیقت که می یابی، رفتنی است؟ یک علت بیم و هراس و دهشتی که در هنگام تصور مرگ به انسان ها روی می آورد، این است که از درون به او گفته می شود: باور نکن که من نابود بشوم. منشأ من این عناصر نبود که اگر عناصر از بین برود و خاک شود، من مضمحل بشوم. عناصر، مرکب آن (روح) بود که در دار دنیا چند صباحی آن را نگه داشت و آماده ورود به ابدیت کرد. بقای ذات آدمی مربوط به این ماده نبود که اگر متلاشی شد، جان هم متلاشی بشود. والا آیا امکان داشت که جلوی این درنده را گرفت؟ که تاریخش این قدر طول بکشد؟ اگر فقط جنبه طبیعت خود را به کار می انداخت و احتمال این را نمی داد که روزی پس از این روزها است، و وقتی ابدیت برای بشر مطرح نباشد، همه چیز برای او ممکن است. این را تاریخ بشریت نشان می دهد. هر قدر هم ما بخواهیم بشر را تبرئه کنیم، تاریخ قبول ندارد. به هر حال، این امر به طور نامحسوس، کار خود را در درون بشر انجام می دهد.
یا سبو یا خم می، یا قدح باده کنند - یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
چند روز می توان کسی را فریب داد؟ چند روز انسان می تواند خودش را فریب بدهد؟ همیشه چند بیت زیبا را من زمزمه می کنم، که یکی از آن ها بیت زیر است. شاعر در این بیت غوغا کرده است. در طول تاریخ، بیتی که به عنوان یک نشانه ثابت فرهنگ بشری این قدر عمر کند، واقعا کم است.
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستی - گر نه این روز دراز دهر را فرداستی
اگر بشر فردایی نداشته باشد، این دنیا رقاص خانه است. یعنی اگر هر کس نبرد، نکشت، نزد و غارت نکرد، باخته است! ولی فقط قوانین نیست که دست بشر را این طور بسته باشد. اگرچه کیفرها و مجازات ها مؤثر بوده و واقعا مؤثر است، اما اصل، آن اندیشه ای است که در درون انسان ها می گوید: آیا واقعا من در این جا تمام می شوم؟ باور نمی کنم! مخصوصا در موقعی که آرامش باشد و جان، کمی دقیق و صاف درباره خودش فکر کند، از خود می پرسد: آیا کار من در این جا تمام می شود؟ منی که تمام هستی را در یک مشت دریافت می کنم، منی که به هستی مشرف می شوم، آیا من در این جا نابود می شوم؟ این مسأله در ذهن بشر قاطع نیست. لذا، حتی یکی از متفکرانی که درباره مذهب رأی مثبت ندارد، می گوید: ما هیچ دلیلی نداریم که وقتی مغز بشری متلاشی شد، شخصیت او هم نابود می شود. احتمال بقای شخصیت او خیلی هم قوی است. گوینده این سخن (برتراند راسل)، شکاک درجه یک قرن ماست، که من درباره انتقاد از شک ایشان، رساله ای در حدود سی، چهل صفحه در مقدمه نقد و بررسی سخنان ایشان نوشته ام، که شک ایشان از کجاست و چیست؟
برای این گونه اشخاص، ما سؤالی بدین صورت مطرح می کنیم: این گوینده این مطلب، شما که می گویید یقین نیست که وقتی مغز آدم متلاشی شد، تمام موجودیت او از بین برود، و احتمالا شخصیت و نفس او باقی بماند، ما فقط یک سؤال داریم. سؤال یک طلبه و یک دانشجو چنین است: پس شما پنجاه درصد احتمال می دهید که زندگی بشر در این جا تمام نمی شود. ما می خواهیم ارزیابی کنیم که در مقابل این پنجاه درصد احتمال چه کنیم؟ آیا می توان گفت ان شاءالله بز بود؟ نه تنها با احتمال پنجاه درصد، بلکه یک درصد، این احتمال در مورد چیست؟ آیا مورد احتمال، گم شدن یک دستمال است؟ یا احتمال گم شدن دو صفحه کاغذ است؟ یا احتمال این که شخصی به شما یک ناسزا بگوید؟ نخیر، احتمال این است که حقیقت تو باقی و پایدار و جاودانی است! این احتمال از صد هزار یقین به این که اگر بخواهم از لیوان آب بخورم، از دستم می افتد و می شکند، مهم تر است. آیا شما یقین دارید؟ داشته باشید. بحث شکستن یک لیوان مطرح نیست.
آدم نمی فهمد که بشر این گونه مسائل را چگونه برای خودش حل کرده است. البته مغز او حل نکرده، بلکه هوی و هوس برای او حل کرده است. مغز می گوید شما خودت می گویی به احتمال پنجاه درصد این بشر باقی می ماند، در صورتی که در محتمل های مهم، یک درصد نیز کارساز است. به عنوان مثال؛ احتمال بدهید این مسجد دو راه دارد. فرض کنید اگر از آن راه بروید، به شخصیت شما اهانتی خواهد شد که تا مرگ گریبان شما را فشار خواهد داد. با توجه به این اهانت، آیا از آن راه می روید؟ حتی به احتمال یک درصد، نه صددرصد، از آن راه نمی روید، زیرا محتمل و موضوع مهم است. حتی اگر احتمال یک در هزار باشد، به آن توجه می کنید و اهمیت می دهید. ولی آن چه ما احتمال می دهیم چیست؟ به هر حال، این شخص (متفکر) می گوید من شک دارم. می گوییم شک خود را داشته باش. اصلا نیاز به شک نیست، احتمال است، زیرا در شک، پنجاه درصد است که انسان می گوید من می مانم و این کارهای من، روزی مورد سؤال قرار خواهد گرفت. چه رسد به یک، دو، سه، چهل و نه، پنجاه درصد. خدایا! پروردگارا! مغز و روان ما را در مقابل این مسأله حیاتی، از انحراف نگه دار.
بنابراین، انگیزه سوم ترس بشر از مرگ، این بود که بشر گمان می کند که وقتی بدن پوسید و متلاشی شد، ذات او هم از بین می رود. همان گونه که عرض شد، چنین گمان نکنید. کسی که چنین ترسی دارد، به بقای نفس جاهل است. جاهل است به کیفیت معاد که چگونه برمی گردد. در حقیقت، این شخص از مرگ نمی ترسد، بلکه جاهل است به آن چه که باید بداند. چیز مهمی را از دست داده و علم به یک چیز خیلی مهم ندارد. جاهل است به چیزی که روی آن جهل از او نخواهد گذشت. {به او خواهند گفت: }می خواستی بیندیشی و فکر کنی!
انگیزه چهارم - انگیزه کسی است که گمان می کند همراه مرگ دردی است بزرگ، غیر از دردهای بیماری ها، که او را سخت اذیت خواهد کرد. ابن سینا می گوید: این گمان، گمان صحیحی نیست. همان طور که می دانید، ابن سینا طبیب هم بوده و کتاب قانون را در پزشکی نوشته است. می گوید ما نمی دانیم که چه می شود و در درد چه می گذرد. ولی آن چه که مسلم است، به تدریج که قوا از کار می افتند، با از کار افتادن هر کدام، حیرت و حالت عجیبی به انسان دست می دهد، اگرچه درد او به آن شدت نباشد. جناب آقای ابن سینا، مجرد این که ما نمی دانیم آیا درد مرگ سخت تر از بعضی از دردهای بیماری ها در حال زندگی است، کافی نیست. به جهت این که وقتی قوا یک به یک از کار بیفتد، هر یک از آن ها خودش شبیه به یک جان کندن است. در این مورد باید دقت داشته باشیم. این مطلب را از ابن سینا نمی پذیریم.
انگیزه پنجم - آن شخص، به دلیل عذاب و کیفری که احتمال می دهد دنبال مرگ باشد، از مرگ می ترسد.
پس او از کار خود می ترسد، از مرگ نمی ترسد. تو (انسان) در این جا از مرگ نمی ترسی، بلکه از خودت می ترسی. تو که احتمال می دهی که به دنبال مرگ، کیفرها و عذاب و عِقاب باشد، علت آن که خود به خود یا از آسمان نمی آید، پس دروغ نگو، دزدی، خیانت و ظلم نکن، رابطه ات را با خدا قطع نکن. اگر احساس کردی که این مقام از آن تو نیست، و شخصی دیگر بهتر از تو می تواند در این مقام مدیریت نکن. اگر احساس کردی که این مقام از آن تو نیست، و شخصی دیگر بهتر از تو می تواند در این مقام مدیریت کند، لطف کن و بلند شو بگو: شما بفرمایید جای من، و دیگر از عِقاب و عذاب بعد از مرگ نترس. سخن ابن سینا در این مورد خیلی روشن بوده و خوب استدلال کرده است. خداوند ما را نیافریده است که به ما عذاب بدهد.
هدف از خلقت بشر، این نبوده است که بیافریند و عِقاب کند.
من نکردم خلق تا سودی کنم - بلکه تا بر بندگان جودی کنم
آن شهید دار بقا، آن افتخار ارزش های انسانی که حسین بن علی نامیده می شود، در دعای عرفه چنین عرض می کند: - البته جوان ها کمی دقت کنید، این جمله را که از امام حسین (علیه السلام) نقل می کنم، در سرنوشت شما اثر می گذارد - الهی، تو بی نیازتر از آن هستی که سودی از خود تو به تو برسد، کجا مانده که سودی از طرف من به تو عاید گردد؟(569) آیا با این الله اکبرهایم به تو سود برسانم؟
صلوات الله علیک یا ابا عبدالله. به حق نشسته ایم به یاد تو. به حق، در هر سال چند روز و چند شب به یاد تو می نشینیم، ای یاد تو در اعماق جان ما. ای نام تو بالاترین فریاد عدالت در مفهوم آن. من جمله ای به عظمت این عبارت امام حسین (علیه السلام) ندیده ام. برای توضیح به جوان ترها مجبورم مثال بزنم:
آدم ساده ای گاوش بیمار شده بود. نذر کرد و گفت: خدایا! اگر گاوم خوب بشود، سه روز روزه می گیرم.
او چه کار کرد؟ برای این که مثلا دل خدا را به دست بیاورد، جلوتر روزه گرفت و گفت، من این سه روز روزه را پیشاپیش می گیرم، تا گاوم بهبود یابد. روزه را گرفت، اما گاو او مرد. شب هنگام به خانه آمد و دید که گاو، دراز به دراز در طویله افتاده است. از طویله بیرون آمد. روی خود را به طرف آسمان گرفت و گفت: آیا این درست است که من سه روز روزه بگیرم و آن وقت تو گاوم را بگیری؟ من روزه گرفته بودم که گاوم زنده بماند. حالا که مرد، فردا، پس فردا، رمضان می رسد - ماه رمضان! که آن جا ما روزه خواهیم گرفت، خدا لذت خواهد برد که؛ به به! بنده های من برای من روزه گرفتند! - اگر سه روز از جاهای تر و تمیز آن را (یعنی روزهای 19، 21، 23) نخورم، فلان فلان هستم. آن وقت می فهمی! آیا هم روزه بگیرم و هم گاوم بمیرد؟
در ذهن مردم ساده، عبادت، مثل انجام کاری برای خداست. اگر تمام عالم هستی در مقابل خدا تمرد کند و کفران بورزد، به دامان پاک ربوبی او گردی ننشیند. اگر تمام دنیا به عظمت روحی پیغمبر آخرالزمان محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) باشد، به خداوند چه می افزاید؟ ببینید حسین بن علی چه عرض می کند: خدایا، تو بزرگ تر و تو غنی تر از آنی که خودت به خودت سود برسانی، آیا من به تو سود برسانم؟ لذا، بعد از این، ان شاء الله عبادت شما - که البته همین طور هم بوده است - معنای دیگری پیدا می کند که نماز می خوانیم نه برای تجارت و نه...، یعنی مزه آن را می چشیم.
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) عرض می کرد:
ما عبدتک خوفا من نارک ولا طمعا فی جنتک بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک(570)
خداوندا! تو را به جهت ترس از دوزخ تو و برای طمع در بهشت تو نپرستیده ام، بلکه تو را شایسته عبادت دیدم و تو را پرستیدم.
من با تو سوداگری نمی کنم، حتی نه به قصد این که انبساط روحی پیدا کنم. اگرچه راه را درست برویم، آن نورانیت و شکوفایی درون پیش می آید، اما حتی آن را قیمت قرار ندهیم. قیمت این الله اکبر، بالاتر از هستی و انبساط روح ماست. با خداوند متعال سوداگری و تجارت نکنیم.
اعثم کوفی شعری دارد، که من گاهی به دوستان عرض می کنم، اگر بعضی ها بخواهند این کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دریابند که؛ من برای تو عبادت می کنم و نه ترس از جهنم دارم و نه طمع بهشت، این شعر اعثم را درباره امام حسین (علیه السلام) در نظر بگیرند:
یابن النبی المصطفی یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه
تبکیک عینی لا لاجل مثوبه - لکنما عینی لاجلک باکیه
ای پسر پیامبر، ای پسر علی مرتضی، ای پسر بتول پاک (فاطمه)، چشمم گریه می کند (برای تو ناله می کنم، برای تو می گریم.) اما نه برای پاداش، نه برای این که ثوابی به دست آورم. (با خودت کار دارم).
روحم متوجه خود توست. گریه فقط برای خود توست.
واقعا امام حسین عجب فرهنگی شکوفا کرد. یا اباعبدالله، نامت جاودان باد، که هست. اگرچه حتی در آن شهادت، در این مصیبت بی نظیر تاریخ که از جان قبول کردی، نظرت این نبود که بعد از تو، نام تو در دنیا باقی بماند. این را می گویند اخلاص! حسین نه تنها مال دنیا نخواست، بلکه حتی به فکرش خطور نکرد که بعد از او بگویند یا حسین. اما گفته اند یا اباعبدالله، صفای تو بی نهایت بود و دنیا را لرزاندی. دنیا همیشه نام تو را خواهد گفت و با نام تو، امید به ابدیت خواهد داشت. گاهی به فکر بعضی از جوانان ما چنین می رسد که؛ در تاریخ میلیون ها نفر کشته شده اند، چرا شما به امام حسین این قدر اهمیت می دهید؟ دقت کنید: امام حسین (علیه السلام) با این که چنین تقربی به خدا داشت، اما باعظمت ترین سخن را در رابطه انسان با خدا گفته است که: خدایا! اگر تمام عبادات من بی نهایت باشد، سودی به تو نخواهد رسید. یعنی این {عبادت } مربوط به خودم است. این عظمت را داشته باشید. یا:
ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهرلک؟(571)
آیا حقیقتی غیر از تو، آن روشنایی را دارد که بتواند تو را بر من آشکار بسازد؟
حداقل دهان به دهان، این حرف ها به مردم رسیده بود. معاویه برای همین به پسرش گفت: درباره حسین احتیاط کن. او مثل عبدالله بن زبیر و... نیست. او محبوب ترین مردم در نزد مردم است. توجه کنید:
ساعاتی چند در بعدازظهر {روز عاشورا}، امام حسین روی خاک افتاد. چون نماز را خواند و یک مقدار ایستادگی فرمود که اسیر نشود. خیلی کوشش و تلاش کرد که به هیهات مناالذله تحقق ببخشد. وقتی بدن مبارکش به روی خاک افتاد، در تاریخ هست که؛ و مکث ساعه طویلا مدت زیادی روی خاک بود.
لحظاتی نسبتا طولانی بر روی خاک بود و حرکت نداشت و کسی را هم نمی توانست بزند. زخم ها هم از نظر طبیعی، تقریبا کار حضرت را ساخته بود. اطراف او، تمام گردانندگان شقی و پلید داستان خونین نینوا ایستاده بودند و کسی جرأت نمی کرد کار او را تمام کند. آیا در هیچ یک از کشتارهای دنیا این چنین است که دشمن در برابر آنان باشد و کسی هم جرأت نکند جلو برود؟ چرا نمی توانستند جلو بروند؟ چون در دلشان می فهمیدند این مرد (حسین) کیست. خدا نکند که انسان تحت تأثیر تلقینات، راه مستقیم خود را گم کند. جوانان دقت کنید، تلقینات مؤثرند. اثر کار را نگاه می کنند، اما نمی توانند کاری انجام دهند. چنین چیزی در تاریخ دیده نشده است. یکی از آن خبیث ها که شاید خبیث ترین فرد کربلا و داستان نینوا بود، به فرد دیگری {که نام او ابو جنوب بود}، گفت: برو جلو و او را راحت کن. او هم در پاسخ گفت: ای کاش این نیزه را در چشم تو فرو می بردم و این سخن را از تو نمی شنیدم. خودت برو. یعنی تمام گردانندگان این ماجرا و نماینده تمام چهل هزار نفر، هفت، هشت، ده نفر بودند که آن جا به مدت چند ساعت ایستاده بودند و نمی دانستند چه کار کنند، زیرا حسین بن علی را می شناختند. به همین دلیل آن وضع پیش آمده بود. اگرچه حسین بن علی از نظر سیاست بازی ماکیاولی علیه معاویه بود، اما خود معاویه گفته بود که با این مرد کاری نداشته باشید، او محبوب ترین مردم در نزد مردم است. امام حسین به معاویه گفت: مغزت را سیاست بازی چند روزه نگیرد. باید آن موقع که کار از کار گذشته بود، بیدار شده بودی و به پسرت می گفتی مواظب باش.
روزی که {معاویه } به مدینه آمد و در جمع بزرگان مهاجرین و انصار شمشیر کشیده شد که با یزید بیعت کنید، حسین هم نشسته بود. مگر حسین نگفت برای تو بس است، مشکت را پر کرده ای. آیا مگر حسین تو را متنبه و آگاه نکرد؟ همان روز می خواستی بگویی بنشینید و در شورا، پیشتاز، رهبر، پیشوا، حاکم، حکمفرما و فرمانروا برای خودتان تعیین کنید. امام حسین (علیه السلام) در مدینه خطاب به معاویه چنین فرمود:
آیا می خواهی مردم را درباره فرزندت یزید بفریبی؟! گویی تو می خواهی چیز پوشیده ای را توصیف کنی، یا توضیحی درباره چیزی که از دیده ها غایب است بدهی، یا مطلبی را می گویی که تنها تو درباره آن دانا هستی و کسی چیزی درباره آن نمی داند.
یزید، خود حقیقت خویشتن را که رأی و عقیده اش را اثبات کند، فاش ساخته است. تو درباره یزید سخنانی را بگو که او بر خود پذیرفته و شخصیتش آن را نشان می دهد: زندگی او درباره سیر و سیاحت در سگ هایی است که به یکدیگر هجوم می آورند، او عمر خود را با کنیزهای خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپری کرده است.
این کار را رها کن، بس است برای تو و بال سنگینی که به گردن گرفتی و این که تو خدا را با آن و زر و وبال ملاقات کنی برای تو کفایت می کند. سوگند به خدا، همواره کار تو زدن یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم، با ستم بوده است. دیگر مشک های خود را پر کرده ای، بس است، میان تو و مرگ چیزی جز چشم به هم زدن نمانده است...(572)
گاهی بشر خیلی قیافه عجیبی از خود نشان می دهد! حسین بن علی او را بیدار کرد و سخنان مهمی به او گفت، ولی او هیچ جوابی نتوانست بدهد. حسین بن علی این را هم فرمود که: بس است. مشکت را پر کرده ای و دیگر می خواهی به آن طرف (ابدیت) بروی. دیگر در حال مرگ هستی. آیا این مطالب در تو {معاویه } اثر کرد؟ می بایست دو روزه اثر کند. نکند امروز هم از روی غرض های سیاسی و دنیوی و مادی، این سخنان را می گویی؟ چه کسی را می خواهی فریب بدهی؟ معاویه این سخنان را می فهمید. آن روز هم می دانست، ولی خیال می کرد که می توان با شمشیر، دل های مردم را تصرف کرد. دل های مردم با شمشیر تصرف نمی شود. شمشیر، فقط دست و پای انسان را می برد. شمشیر استخوان های انسان را تکه تکه می کند، اما به دل راه ندارد. حواستان جمع باشد. در تاریخ دیده نشده است که شمشیر به قلوب آدمیان راه یابد و آرمان آنان را عوض کند و عقیده و روحشان را تغییر بدهد.
{پس همان گونه که عرض شد}، کسی که از مرگ می ترسد، به جهت احتمال کیفر و عِقاب است که آن طرف به حساب او خواهند رسید. عبارت ابن سینا چنین است: فلیس یخاف الموت بل یخاف العقاب، او (انسان) از مرگ نمی ترسد، بلکه از عذاب می ترسد. آیا از عذاب می ترسید؟ پس مقدمه آن را به وجود نیاورید. خون را به حق نریزید. مال را ناحق به یغما نبرید، اگرچه طرف مقابل نفهمد. ارزش کار انسان ها را به آن ها بدهید، اگرچه خودشان نفهمند که ارزش کار آنان چیست. چرا از عِقاب می ترسید؟ با پیشانی باز و با سر برافراشته به پیشگاه خداوندی وارد شوید.
ولا تبخسوا الناس اشیائهم(573)
و کالای مردم را از ارزش میندازید.
حیله گری راه نیندازید و ارزش کار و کالا را بدهید. اگر کسی مضطر باشد، به جهت این که عائله اش را اداره کند، شما به جای پنجاه هزار تومان اگر پنج هزار تومان هم بدهید، قبول خواهد کرد، اما می دانید که این مقدار، قیمت حقیقی کار او نیست. {اگر ارزش واقعی کار را پرداخت نکنید، مسلم است که } دنبالش عِقاب است. این روایت در کافی آمده است: شخصی خوابی دیده بود و می خواست آن را برای او تعبیر کنند. به او گفتند و به نزد امامان معصوم برو و از آنان بپرس، آن ها معادن علم هستند. بالاخره به حضرت صادق (علیه السلام) گفت: یابن رسول الله من خوابی دیدم. فرمود: بگو. عرض کرد: در همسایگی ما شخصی هست - مثل این که حضرت هم او را می شناخت - دیشب در خواب دیدم که او سوار اسبی چوبی شده و خودش هم چوب شده است و در مقابل من می لرزد. حضرت فرمود: از خدا بترس! این شخص (همسایه) مضطر شده و می خواهد چیزی از خانه خود را بفروشد، تو هم فهمیده ای که مشتری غیر از تو ندارد و قیمت آن را پایین آورده ای. حیات او را خشکانده ای. عذاب به دنبال آن است. حال، خودتان بررسی بفرمایید و ببینید آیا وضع ما این گونه است؟ بعضی از بزرگان می گویند:
زان حدیث تلخ می گویم تو را - تا ز تلخی ها فرو شویم تو را
اگرچه تلخ است، اما آن ها را باید بشویم. احادیث اهل بیت، ما را شست و شو می دهد.
پزشکان هم می گویند: نزدیکی های اختصار که کم کم انسان به پل مرگ نزدیک می شود، امواج و فرکانس هایی در مغز دیده می شود. مقداری از آن امواج، زمان کودکی را نشان می دهد. سپس آغاز جوانی، جوانی، میانسالی، بعد هم پیری و کهنسالی. مثل این که تمام اعمال او از مقابل چشمانش رژه می روند. حتی یکی از روان شناسان که جنبه دینی هم نداشت، صحت گفتار پزشکان را تأیید کرده و گفته بود: مغز، موج های متنوع را نشان می دهد. حال که این گونه است، چرا از مرگ بترسیم؟ از این بترسیم که ما قیمت کار را درست نداده ایم. حتی بعضی اوقات شنیده می شود که کسی می گوید زرنگی کردم. می گوید:
می دانید چه کار کردم؟ قیمت فلان کالا را دو هزار تومان پایین آوردم. اسم مبارزه با خویشتن را، زرنگی و زیرکی گذاشته است. {در ارزش کار و کالا} یا قیمت واقعی آن را پرداخت کنید و یا معامله نکنید.
این هم یکی از انگیزه های ترس مردم از مرگ است که ابن سینا واقعا خوب متوجه شده است. او می گوید شخص از عذاب بعد از مرگ می ترسد، والا مرگ ترس ندارد.
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن زخود ترسا نه از وی هوشدار
روی زشت توست نی رخسار مرگ - جان تو هم چون درخت و مرگ برگ
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و قز(574) دری خود رشته ای
مرگ حسین بن علی هم نوعی مرگ است، اما چند قرن است که مشغول انسان سازی است، زیرا زندگی او، زندگی ای بود که ثمرش چنین مرگی باشد که این گونه صدها هزار نفر مانند شما اینک نشسته اند و قلب هر یک از آنان، پر از نور و عظمت است. افتخار به این که من موجودی هستم، که در صف جلوی من حسین حرکت می کند. آیا افتخار نمی کنید؟
یابن النبی المصطفی - یابن الولی المرتضی
یابن البتول الزاکیه - تبکیک عینی لالاجل مثوبه
ای پسر پیغمبر، ای پسر علی مرتضی، (حسین) چشمم بر تو گریه می کند، ولی نه برای ثواب.
اگر در مورد گریه ها و ناله ها بر حسین دقت کنید، می بینید از علاقه ای است که به خود حسین دارید. این را بالا ببرید، می شود: خدایا، من تو را برای معامله عبادت نمی کنم. شما هم با حسین معامله نمی کنید.
البته، معامله را {حسین } خودش می داند چه کار کند. ان شاءالله در سعادت دنیا و آخرت به ما کمک خواهد کرد. اما می بینید شما نظری ندارید، ولی به دنبال آن، {پاداش و اجر} می آید.
تبکیک عینی لالاجل مثوبه - لکنما عینی لاجلک باکیه
چشمم بر تو گریه می کند، ولی نه برای ثواب و پاداش.
این جمله را در نظر بگیرید و از این راه بروید. انسان می تواند زود به خدا برسد. این درسی است از حسین که توجه به ذات ارزش را به شما تعلیم داده است. به ذات خود توجه کنید. عین همین حرکت را در الله اکبر، یا در ایاک نعبد(575) {بارالها} تنها تو را می پرستیم، می توانید مشاهده کنید و بگویید که خدایا، دیگر نظری به بهشت ندارم، اگرچه بهشت، ثواب و پاداش بزرگی است که به بندگانت وعده فرموده ای، اما دیگر، مسأله بالاتر از این است:
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند - عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
آری، قصر و حورالعین خیلی هم در حد بالا هست، اما من موقعی که می گویم؛ اهدنا الصراط المستقیم،(576) ما را به راه راست هدایت فرما، دیگر به قصرها و حور نظری ندارم.
انگیزه ششم - بعضی ها گمان می کنند که در ابدی زندگی کردن در دنیا، لذتی هست. لذا، از مرگ می ترسند. همان گونه که بچه در شکم مادر، از بیرون آمدن می ترسد. هرچه تحریکات جنینی انجام می گیرد، بچه امتناع دارد. نمی داند که از آن جایگاه تنگ و تاریک به کجا وارد می شود. هشتاد میلیارد سال یا صد میلیارد سال نوری را نمی داند. عین این جنین بزرگی که اکنون ما در آن قرار داریم - یعنی طبیعت - این هم مادر بزرگ ماست. بشر از دنیا دست بر نمی دارد و می خواهد شیرخوار بماند. 70 - 80 سال، مدام شیر می خورد. مولوی شعر خیلی لطیفی دارد که می گوید:
شیر ده ای مادر مؤمن ورا - واندر آب افکن میندیش از بلا
هر که در روز الست آن شیر خورد - هم چو موسی شیر را تمییز کرد
گر تو بر تمییز طفلت مولعی(577) - این زمان یا ام موسی ارضعی(578)
والقیه فی الیم(579)
و او را به دریا بیافکن.
اگر بخواهی به رشد برسی، کم کم شیر را کنار بگذار. سپس من و شخصیت را به دریا رها کن. ای مادر موسی غصه نخور، او را می گیرند:
انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین(580)
او را به تو بر می گردانیم، در حالی که از پیغمبران شده است.
گر تو بر تمییز طفلت مولعی - این زمان یا ام موسی ارضعی
ای مادر موسی، او را شیر بده و رهایش کن. آن قدر این نفس را به پستانت نچسبان!
خواهی بدانی معنی حب الوطن را - یک چند از خود دور کن مایی و من را
این شعر سروده مرحوم حاج شیخ علی اکبر نوغانی رحمه الله از علمای بسیار بزرگ در مشهد است. من خدمتشان رسیده بودم. علما و عملا، از آن انسان های تکامل یافته بود.
این طفل نورس را ز شیر دایه برگیر - بسپار با مامش تو جان خویشتن را
مرغ دلت چون شد اسیر دام صیاد - خوش می سراید قصه مور و لگن را
با یاد کویش می دود اشکم به دامن - جیحون کند یک سر همه تل و دمن را
اگر صلاح باشد، استخاره کنید و اگر خوب آمد، رابطه خود را با عالم ماده و مادیات تعدیل کنید. شما ساخته شده برای جای دیگر هستید. این جا را محکم و دقیق، از نظر علم و از نظر صنعت داشته باشید، ولی روح و شخصیت شما اسیر نباشد.
خداوند مرحوم نوغانی را رحمت کند. ایشان خیلی ها را در مشهد تربیت نمود. این مرد بزرگ، از قدرت سازندگی بالایی برخوردار بود. خدایا! از امثال آنها نصیب جامعه ما بفرما و آن ها را که از این دنیا رفتند، غریق رحمت بفرما.
چند بیت هم از نظامی گنجوی درباره مرگ که تعبیر زیبایی است، عرض می کنم می گوید: آغاز جوانی بود، جوان شدم، بعد میانسالی و مدام از حالی به حالی دیگر...
از حال و به حال اگر بگردم - هم بر رق اولین نوردم
حرکت و درنوردیدن من، بر قانون ازلی توست. چرا دستپاچه شوم؟ اگر به پیری برسم. همان قانون مرا به پیری رسانده است که مرا از رحم مادر بیرون آورده و برای من، لذایذ و عظمت ها را قابل دریافت کرده است.
این ادبیات را ان شاءالله در نظر داشته باشید. شما با وجود این ادبیات، درباره زندگی و مرگ می خواهید دست گدایی را به سوی کدام فرهنگ دراز کنید؟
بی حاجتم آفریدی اول - آخر نگذاری ام معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم - کان راه به توست می شناسم
هم وجدانم می گوید این راه برای توست و هم انبیا خبر داده اند:
این مرگ، نه باغ و بوستان است - کاو راه سرای دوستان است
تا چند کنم ز مرگ فریاد - چون مرگ از اوست مرگ من باد
این مرگ، نه مرگ است، بلکه باغ و بوستان است. ما در این ادبیات چه داریم! چیست آن چه که در ادبیات شما گفته نشده است؟ فرزندان را تحریک و تشویق کنید که به این ادبیات، دقیق توجه کنند. ما نمی گوییم فقط بینوایان ویکتور هوگو، چرم ساغری بالزاک، آثار تولستوی و... را بخوانید، اما این موارد هم در ادبیات ما وجود دارد.
تا چند کنم ز مرگ فریاد - چون مرگ از اوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رای است - این مرگ نه مرگ نقل جای است
اگر دقیق نگاه کنم... انتقال از جایی به جایی دیگر است. از کجا به کجا؟
از خوردگهی به خوابگاهی - وز خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که به بزم توست راهش - گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم - خوش خسبم و شادمانه خیزم
انالله و انا الیه راجعون. چرا گونه های حسین در روز عاشورا قرمز نشود؟ چون معنای مرگ را می دانست. مورخان می گویند: از کسانی که در آن جا حاضر بودند، روایت شده و گفته اند که ما هیچ مصیبت زده ای را به این نشاط ندیده بودیم. بدان جهت که حیات به آن حد اعلای ابتهاج صعود کرده است، مرگ هم در حد اعلای ابتهاج دیده می شود.
پروردگارا! این حسین را از دست ما مگیر.
خداوندا! ما را موفق بدار کا این سرمایه بزرگ را به اولادمان و به نسل آینده تحویل بدهیم.
پروردگارا! از درس هایی که این مرد قرن هاست نه تنها به مسلمانان، بلکه به بشریت عنایت می فرماید، ما را هم بهره مند و برخوردار بفرما.
آمین

شکوفایی حسینی(581)

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه(582)
ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام (به یاد خدا) امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود و او از تو راضی است.
حقیقت این است که با دقت لازم و کافی در زندگی ما انسان ها، این مسأله اثبات می شود که خسارات زیادی که ما در زندگانی متحمل می شویم، خیلی مربوط به جهل ما نیست، مخصوصا در جوامعی که از تمدن، فرهنگ و علم بهره ای برده اند. یا جو جامعه شان اصولی را پذیرفته است و می دانند که دروغ درست نیست، دروغگویی اطمینان در جامعه را از بین می برد، یا مثلا حق کشی بالاخره جامعه را مختل می کند.
البته این گونه مسائل کلی و ابتدایی را نمی گوییم. این مسائل عمومی است و کم و بیش در تمدن ها هست، مخصوصا تمدن اسلامی که به طور همه جانبه و فراگیر، جوامع بشری را زیر پوشش خود قرار داده است.
برای یک زندگی نه در حد خیلی اعلا از کمال و دانش، بلکه برای یک زندگی که انسان پشیمانی کم داشته باشد، بفهمد چه می کند و نگرانی و دلهره کمتر داشته باشد، ما معلوماتی را داریم، یا می توانیم به دست بیاوریم. اگر شما فردا بخواهید به کاری اقدام کنید، جای تردید نیست که انسان هایی در جامعه هستند که اگر خود شما به آن قضیه که می خواهید اقدام کنید واقف نباشید، شما را روشن می کنند. {قطعا} انسان هایی یافت می شوند، زیرا جامعه، جامعه متمدن است. پس در همین حدود علم و معرفت را، ما می توانیم در زندگی اجتماعی به دست بیاوریم. پس نقص ما در کجاست؟ گرفتاری ما از کجا ناشی می شود، که حتی با وجود همان مقدار علم و معرفت، نقص داریم؟ اگر درست دقت بفرمایید، نقص ما در مسأله اراده است. ما در میدان اراده، سست هستیم. در انتخاب و اختیار و میدان باز کردن برای شخصیت برتری جو و شخصیت کمال جو، سست به میدان می آییم. در حقیقت، حتی جوان ها و انسان های معمولی ما که خیلی دانشگاه دیده و حوزه دیده نیستند، قطعا می دانند که بالاخره ظلم، در کوچک ترین پدیده، نتیجه خواهد داشت. با این حال، احساس می شود که وحشت از ظلم را آن چنان که باید نمی بینیم. این مسأله جای سؤال دارد. یا عظمت عدالت را همه ما می دانیم، اما چرا در قرار گرفتن در موقعیت هایی که باید عدالت بورزیم، یک می خواهم شخصی از هوی و هوس سر می کشد و عدالت را زیر غباری که تیزبین ترین چشم هم شاید آن را نبیند، مخفی می کند؟ همان طور که عرض کردم، این معلول این نیست که ما نمی دانیم عدالت خوب است و عدالت ضرورت دارد. مسأله این است که آن را چنان حیاتی تلقی نمی کنیم که به مجرد این که دیدیم عدالت در این مورد احتیاج دارد، بدون توقف، اراده نموده و حرکت کنیم. در حدود 150 آیه در قرآن مجید، درباره اراده ذکر شده است. اهمیت اراده را ملاحظه بفرمایید که چه قدر اهمیت دارد. چنان که صبر و شکیبایی در مقابل حوادث ناگوار، اثر ویژه و به خصوص دارد.
و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انالله و اناالیه راجعون(583)
و مژده بده شکیبایان را، همان کسانی که چون مصیبتی به آنان برسد، می گویند: ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم.
{در زندگی }، شکیبایی و صبر بسیار مؤثر است. همان طور که در آیات قرآن ملاحظه فرموده اید، وقتی می خواهند عده ای به بهشت وارد بشوند، به آنان گفته می شود:
سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار(584)
درود بر شما به {پاداش } آن چه صبر کردید. راستی چه نیکوست فرجام آن سرای.
درود بر شما به خاطر صبری که در مقابل لذایذ انجام دادید. {مثلا} مقام پیش آمد و وقتی دیدید که اهل آن نیستید، گفتید خداحافظ. و اگر استخاره هم خوب آمد، گفتید: برو این دام بر مرغ دگر نه.
جوانان عزیز، صبر دو مورد دارد: - البته این جمله معترضه است - چون ما می خواهیم شکوفایی اراده و اختیار را در کلاس حسینی یاد بگیریم، ان شاء الله دقت بفرمایید:
1- صبر در مصیبت ها. {مثلا} خدای ناخواسته آدم بیمار است، اگر صبر نکند، چه کار باید بکند؟ نزد طبیب می رود و پس از معالجه، کار خود را انجام می دهد. صبر در مقابل درد و ناله ها و سوزش ها، طبیعی است، البته اگر بگوید:
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد - ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است - به ارادت بکشم درد که درمان هم ازوست
{اگر به چنین مقامی برسد}، حقیقت این است که این شخص، راه را طی کرده و او سالک است. او واقعا طعم کمال را چشیده که حتی غم، اندوه، درد و ناله را از او می داند و خوشحال هم هست. چون صبر در مورد دردها و ناگواری ها که اجباری است، عظمت و سازندگی آن، مانند صبر در مواقع لذت ها نیست.
آن جا (صبرهای اختیاری) سکوی پرواز است.
2- صبر در مقابل لذت ها. این نوع صبر، صبر اختیاری است. در این جا، شخصیت نفسی می کشد و در مقابل غرایز به میدان می آید و به غرایز حیوانی می گوید: کنار بروید، حالا نوبت من است، منی که با خدا آشنایی دارم. می گویند: سودجویی و شهرت اجتماعی لذت دارد. در آن هنگام شخصیت باید بگوید: من شهرت اجتماعی را نمی خواهم، زیرا ممکن است این شهرت مرا منحرف کند و من برای حفظ اعتبار اجتماعی که اگر بی پایه باشد و آن هم چند صباحی بیش نیست، شخصیتم را نابود نمی کنم. جای پرواز در این جاست. مورد دیگر، صبر در مقابل جریان شهوت است {مخصوصا} که اگر مانعی هم وجود نداشته باشد. خدا می داند اختیار در این جا چه چهره ای به شما اولاد آدم نشان می دهد، که با اراده و اختیار، برای ارتکاب به این شهوت، شخصیت را تباه نکردید.
مت بالا راده تحیی بالطبیعه(585)
با اراده بمیر، تا با طبیعت، زنده جاویدان بمانی.
این کلام از چند قرن پیش از میلاد عیسی (علیه السلام) در جو فرهنگ پیشرو بشری با شما حرکت کرده تا به این جا رسیده است. مت: مقصود از بمیر، مردن طبیعی نیست، یعنی غرایز را مهار کن و بگذار شخصیت برای خودش میدان بگیرد. لذا، صبر در مقابل لذایذ واقعا سکوی پرواز است، زیرا شما ممکن است در تلخی ها که خدای ناخواسته پیش می آید، به اجبار صبر کنید و چاره ای هم ندارید، اما در صبر مقابل لذت ها، می گویید: می توانستم انجام بدهم و انجام ندادم. یا می توانستید انجام بدهید، اما انگیزه را از خودتان کنار زدید.
چون دوم بار آدمیزاده بزاد - پای خود بر فرق علت ها نهاد(586)
خدایا! بر تعداد این هشیاران در جامعه ما بیافزا. تعداد این هشیاران کم است و کمتر هم می شود. روایت در حدیث قدسی چنین است:
عن عیسی بن مریم (علیه السلام): لن یلج ملکوت السموات من لم یولد مرتین(587)
از حضرت عیسی بن مریم (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: کسی که دوبار زاییده نشود، به ملکوت آسمان ها وارد نمی شود.
آدمی یک بار از کانال دو موجود به نام پدر و مادر قدم به دنیا می گذارد. اما تولد حقیقی، موقعی است که شخصیت آماده اراده باشد و بگوید: آن را می خواستم، اما او از من نیازمندتر بود، آن را به او دادم.
این جاست که پای خود را بر علت ها و انگیزه ها می نهد.
چون دوم بار آدمیزاده بزاد. ما تولد دوم می خواهیم. از آن موقع که شخصیت کمال جو و شخصیت ارزش طلب شما، گام در عرصه زندگی می گذارد، این جاست که می گویند:
چون دوم بار آدمیزاده بزاد - پای خود بر فرق علت ها نهاد
گاهی در تاریخ، گذشت ها و فداکاری هایی دیده می شود، که آدم می گوید: خدایا، آیا اینان بشر هستند؟
آیا این ها از آسمان آمدند یا از زمین روییدند؟ آنان چه کردند که بر هوی و هوس خویش مسلط شدند؟
دوباره در این دنیا پاکیزه زاییده شدند، نه از اسپرم و اوول.
وقتی بر روی علت ها پاگذاشت و گفت: نه! این جواب های منفی، گاهی مزه باشد به هستی می دهد.
بقا و جاودانگی حسین بن علی، مربوط به دو - سه جواب منفی به مورد است. می گویند: {یا حسین } می خواهند به شما مقام بدهند. می گوید: نه! مقام چیست؟ من باید باشم تا از مقام استفاده کنم. اگر چنین مقامی را بپذیرم، من نیستم و نابودم. می گویند: شهرت شما عالمگیر می شود. می گوید: چگونه عالمگیر می شود؟ آیا با فساد؟ همان گونه که در مقابل آن شخص (یزید) ایستاده ام؟ شهرت بعضی از اشخاص عالمگیر است، اما در نمایشگاه فساد و در نمایشگاه جنایتکاران. تاریخ برای بشر، دو نمایشگاه آماده کرده است: یک نمایشگاه برای تبهکاران، جنایتکاران و خود فریبان که ابتدا خود را و سپس جوامع را می فریبند. یک نمایشگاه هم برای دادگران و انسان های کمال یافته و برای انسان هایی که شخصیتشان از اختیار بهره برداری کرده است. بهره برداری از اختیار یعنی چه؟ یعنی؛ پای خود بر فرق علت ها نهاد.
به شما می گویند: در سی، چهل سال بقیه عمر خود، آقایی خواهی کرد. می گویید: خود طبیعی من آقایی خواهد کرد، اما این آقایی به قیمت نابودی شخصیت ملکوتی من تمام خواهد شد. این چه نوع زندگی و آقایی است؟ بدین جهت، ما از این شهدای راه انسانیت و از این مسافران بسیار بزرگ دار بقا، باید این مسأله را فرابگیریم که آنان اختیاراً نه یا بلی می گویند. من شاید بارها این مطلب را در بعضی از درس ها عرض کرده ام. خاطر شریف آقایان و یا خواهران باید باشد که همه ما می گوییم: من خودم اختیار داشتم. اختیار مالم را داشتم. {مثلا} چیزی را به قیمت یکصد هزار تومان خریده بودم، اما به ده هزار تومان فروختم. چه جبری بالاتر از این که ریال، اختیار حقیقی را از دست انسان گرفته و به این که اختیار دارد، دل خوش است؟! به هر حال، مسأله: اشتری ام لاغر و هم پشت ریش است. پشتم هم زخم است. این ادعای من مدعی است، که همیشه الحمدلله با ادعا زندگی می کنم.
اشتری ام، لاغر و هم پشت ریش - ز اختیار هم چو پالان شکل خویش
پالان است، اختیار کجا بود! چرا پالان است؟ زیرا همان فرمولی است که پدران ما به ما یاد دادند. {که انسان } با یک کشمش گرمی با یک غوره سردی اش می کند. آیا این اختیار است؟ آیا این شخص از اختیار برخوردار شده است؟ او را یک کشمش گرم می کند و یک غوره هم سرد می کند، سپس می گوید: من در این باره اختیار داشتم! از سبیل و ریش لرزان خنده می گیرد مرا.
با چهره و قیافه ای مخصوص چنان می گوید اختیار دارم، که آدم باور می کند اختیار دارد. شخصیت و من بیچاره هم - به اصطلاح مظلومانه - در گوشه ای از درون نشسته و جز این که به کارهای انسان با چشم تعجب نگاه کند، کاری نمی کند.
اشتری ام لاغر و هم پشت ریش - ز اختیار هم چو پالان شکل خویش
واقعا عجب هشیارانی هستند، که می فهمند. گیرم که خارم، آن هم خار بد، اما خار از پی گل، زیست و حیات دارد. اگر گلی نبود، خار هم مفهوم نداشت. صراف زر هم می نهد جو در سر مثقال ها. در مقابل اشخاصی که در آتش جهل غوطه ورند، چنین اشخاص با فهم و هشیار نیز در تاریخ وجود دارند، که انسان نفسی می کشد و می گوید خدایا شکر!
این کجاوه، گه شود این سو کشان - آن کجاوه گه شود آن سو کشان
یک کشمش او را به آن طرف می برد و یک غوره او را به این طرف می آورد.
بفکن از من، حمل ناهموار را - تا ببینم روضه انوار را
که ببینم اختیار چیست؟ واقعا جای دعاست، که خدایا: بفکن از من حمل ناهموار را. این پالان را خودت از پشت من بردار. از گرمی و سردی یک کشمش و غوره، لذت می برد و درک هم نمی کند، اما غافل از این که اصلا مسأله اراده و درک مطرح نیست. اگر انسان با اختیار بگوید الله اکبر، یا با اختیار به عیادت یک بیمار برود و ناله او را کم کند؛ ارزش دارد. نه این که اگر بیمار بهبود یافت و از بیمارستان مرخص شد، به عیادت او برود. یا اگر شخص بیمار که متمول است بگوید: شما به عیادت من آمدید و با پولی یا... کار او را جبران کند. این ها معامله است.
به هر حال - همان طور که عرض شد - عظمت حادثه خونین نینوا، بر مبنای این واحدها و عوامل است.
یکی از واحدهای آن چنین است: اگر هر لحظه، دست حسین (علیه السلام) را می گرفتید و می گفتید ای پسر پیغمبر (صلی الله علیه وآله)، آیا برای برداشتن قدم بعدی مجبور هستی؟ پاسخ می گرفتید: نخیر. زیرا قطب نمای وجدان او دقیقا کار می کند و اراده با شخصیت در حرکت است. اکنون خودتان تفسیر کنید به خاطر چه کسی {با اختیار} در این مکان نشسته اید؟ لذا، نوشته اند که تا صبح عاشورا و تا آخرین لحظات که {حسین } قدرت داشت، دارای اختیار بود که بازگردد و بگوید من برگشتم.
تعدادی از تحلیل گران تاریخ اسلام، نیز تعدادی از خارجی ها، این تعبیر را گفته اند که: این مرد (حسین) تا موقع افتادن به زمین، دارای اختیار بود و به هر شکلی می توانست از معرکه، جان به در ببرد. آیا درس خوبی در این جلسه {از حسین } خواندیم؟ آیا ان شاءالله درباره این درس فکر خواهیم کرد؟ که بلکه در دنیا از اراده آزاد و از اختیار بتوانیم استفاده کنیم و نگذاریم عمر ما با جبر و شبه جبر سپری شود. تا نگوییم:
مثل این که زندگی ما به پوچی می گذرد و تمام زندگی که انسان در آن اختیار نداشته باشد، جبر است. به قول بعضی از ادبای خیلی خوش ذوق: سبد شب در سبد روز می اندازد و سبد روز هم در سبد شب می اندازد و می گوید برو جلو. هفتاد یا هشتاد سال عمر چنین گذشت... مسلم است که چنین زندگی، مزه و طعم زندگی حقیقی را نخواهد داد. بنابراین، یک عظمت در داستان آموزنده امام حسین (علیه السلام)، مسأله اختیار و آزادی است، با آن خطبه اول که در مکه قرائت فرمود:
الحمدلله و ماشاءالله و لاقوه الا بالله و صلی الله علی رسوله، خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف و خیر لی مصرع انا لاقیه، کانی باوصالی تقطعها عسلان الفلوات بین النواویس و کربلا فیملان اکراشا جوفا و اجربه سغبا، لا محیص عن یوم خط بالقلم، یرضی الله عنابرضانا اهل البیت، نصبر علی بلائه و یوفینا اجور الصابرین، لن یشذ عنا رسول الله لحمته، بل هی مجموعه لهم حظیره القدس، تقربهم عینه و تنجزبهم وعده، الا فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا فانی راحل مصبحا انشاءالله(588)
سپاس برای خداست که آن چه را بخواهد می شود، و جز او تکیه گاهی نیست و درود او بر پیامبرش باد.
مرگ بر اولاد آدم، مانند گردن بندی است که به دور گردن زن جوان پیچیده است. اشتیاقم زیاد است به دیدن نیاکان، بزرگان و گذشتگانم. مانند اشتیاق یعقوب به دیدن یوسف.
ای اطرافیان من، بدانید که برای من خوابگاهی آماده شده است و من آن را خواهم دید. و گویا می بینم که چگونه خونم در کربلا ریخته شده است و شکم حریصان سیر شده و جیب آنان پر گشته است. البته از چنین سرنوشتی که رضای خدا در آن است، خشنود هستیم و از هر بلایی که در راه او پیش بیاید صبر می کنیم (استقبال می کنیم) و در جوار او پاداش استقامت خود را می یابیم. ما پاره تن پیغمبریم که به زودی در حظیره القدس به حضورش می شتابیم و باعث روشنی چشم او می شویم، در حالی که رسالت مقدس را به پیش برده و به مسؤولیت بزرگمان عمل نموده ایم. اینک، آگاه باشید! کسی که می خواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد. ان شاءالله.
ماشاءالله، یعنی آن چه که او می خواهد در این حادثه بزرگ گرفتار آن شوم، چیزی است که خدا خواسته است.
ماشاءالله، رو به حادثه ای قدم بر می دارم که او خواسته است. آیا در این جا، اختیار من شکوفا نمی شود؟ آیا از روی جبر می روم؟
ماشاءالله، او می خواهد که شخصیت من، با اختیار در این حادثه شکوفا شود و به بار بنشیند.
الا فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا الی لقاءالله نفسه فلیرحل معنا فانی راحل مصبحا انشاءالله.
آگاه باشید! کسی که می خواهد دلش را در راه ما وارد عرصه هستی کند و می خواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد، ان شاءالله.
ان شاءالله! یعنی؛ من مشیت را با کمال اختیار به مشیت او وابسته کردم.
به هر حال، این یکی از درس های بسیار مهم داستان نینواست. ملاحظه فرموده اید که غالبا در جلسات دانشگاهی، یا حوزوی و... مسأله جبر و اختیار مطرح می شود، ولی خیلی زیاد سراغ شخصیت را از نظر این که شخصیت در این جا چه کاره است، نمی گیرند. این همه ادیان الهی، این همه وارستگان تاریخ و برازندگان اولاد آدم، تمام تلاششان بر این است که بگویند: شخصیت خود را تقویت کنید. شخصیت اگر تقویت شود، اسیر یک کشمش و یک غوره نمی شود. {شخصیت اگر تقویت شود}، اسیر یک مقام چند روزه دنیا نمی شود و در میان انتخاب انگیزه ها کلافه نمی شود. پس ما از برکات این حادثه بزرگ که جلوه گاه اختیار انسانی است و در آن لذت و الم کنار گذاشته شده، و حتی مفاهیم به هم خورده است، در می یابیم که فقط انسان و قرار گرفتن او در پیشگاه کمال، و حرکت به سوی کمال، با کمال اختیار مطرح است!
خوب است که ما در این گونه موارد، از چنین حادثه ای، تعاریف علمی خود را در علوم انسانی انتخاب کنیم، نه از چند نفر انسان معمولی که می گویند: می خواهم. {که البته } نه می خواهم آنان مبنا دارد و نه نمی خواهم آنان. هم چنین، نه آزادی و نه جبر آنان مبنا دارد. دوباره عرض می کنم: آموزندگی این داستان این جاست که در هر موقعیتی - چه در مسیر {مکه تا کربلا}، چه در صحبت های امام حسین (علیه السلام) - موجب اجباری برای موقعیت بعدی نیست: چنان که باید چنین کاری بشود! چون هیچ چاره ای ندارم و اختیار هم ندارم البته ممکن است عبارت چاره ای ندارم، باید بروم، مطرح باشد، ولی آن را در موردی به کار می برند که انسان در جاذبه آرمان اعلی حرکت می کند و می گوید برای حرکت در این مسیر ملزم هستم. در بحث از اختیار، به مسؤولیت و پشیمانی هم باید توجه کرد. ما احساس مسؤولیت و احساس پشیمانی داریم. اگر کارهای ما بر مبنای جبر است، پس پشیمانی یعنی چه؟
زاری ما شد دلیل اضطرار - خجلت ما شد دلیل اختیار
گر نبودی اختیار این شرم چیست؟ - وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟(589)
وقتی که به شما می گویند: چرا این کار زشت را مرتکب شدید؟ احساس شرم می کنید. این دریغ و خجلت و آزرم چیست؟ معلوم می شود که ما اختیار داریم. گاهی بازی با کلمات، ما را از خود حقیقت بر کنار می کند.
قضیه ای را عرض می کنم که ان شاءالله برای جوان ترها، مبدأ مطالعات باشد. ما در قضیه جبر و اختیار، دو پرونده داریم:
1- پرونده علمی آن است. از حالا تا یک ماه، دو ماه، تا قیامت بنشینید و از نظر علمی بحث کنید. نظام (سیستم) باز است. به شرط این که فقط دور خودتان طواف نکنید و دو تا کلمه، شما را بیچاره نکند. حتی اگر هم نتوانید اختیار را اثبات کنید، در این مسیر که برای اثبات کردن اختیار می روید، دسته گل هایی به شما خواهند داد! و اظهار تعجب خواهید کرد.
گفت معشوقم تو بودستی نه آن - لیک کار از کار خیزد در جهان(590)
{مثلا} می خواستیم برویم و یک لیوان آب خوردن برداریم، چون هدف خالصانه بود، به آن نرسیدیم.
فرض کنید لیوان آب هم آن جا نبود، اما یکی از راه رسید و گفت: در علیت، این مسأله مطرح است، آیا حواس شما جمع است یا نه؟ فایده این {که ناگهان مسأله علیت در موقع آب آوردن برای شما مطرح شد}، صد مرتبه از خود اختیار بالاتر است. بسیاری از اکتشافات از این قبیل بوده است. چنان که کشف اشعه ایکس )x( را از رونتگن دیدیم. او هم در راه بود، {یعنی اتفاقا در مسیر رونتگن قرار گرفت }، اما سرنوشت علم بشر را عوض کرد. چند مورد از این اکتشافات در سر راه بود، در حالی که کاشف، مسیر دیگری را می پیمود. برای اختیار، هر چه قدر می خواهید بحث کنید، اما به شرط آن که پیمان ببندید به دور خودتان طواف نکنید. اگر استخاره خوب آمد، دور خودتان طواف نکنید. فقط نگویید چون من گفتم، پس این حرف من اعتبار دارد. حرکت و راه خود را ادامه دهید. اگر کسی سخن حق را گفت، دست او را هم ببوسید و بگویید حقیقت را برای ما روشن کردی.
2- تصور بفرمایید که همگی ما توسط یک سلسله حلقه های جبری زنجیری به این جا رسیده ایم. پدر و مادر ما جبرا ما را به دنیا آورند. یا جبرا در عمرمان خوردیم و آشامیدیم. حتی یک تسبیح دست بگیرید و بگویید جبر، جبر. در این مورد، مسأله ای را مطرح می کنم تا پرونده عملی جبر و اختیار ختم شود.
ما در این موقعیت که قرار گرفته ایم - به قول آن ها که می گویند جبرا به این جا رسیده ایم - اگر شما می دانید که قدمی که بعدا می خواهید بردارید، یا مثلا تا یک دقیقه دیگر این جلسه ادامه دارد و من چیزی خواهم گفت، اگر قبلا جبر مادیات و خودخواهی ها بدین جا کشانده بود، آن را کنار بگذارم و بگویم، این انسان ها که هم اکنون با آن ها روبه رو هستم، به طرح این مسأله نیاز دارند - اگرچه بعدا خود آنان بروند و تحقیق کنند. نه این که جواب آنان را من بدهم - برای موقعیت بعدی، با این نیت و اراده زیبا حرکت کنید و نام آن را جبر به توان بی نهایت بگذارید. اما شما لطف بفرمایید و قدم را بردارید.
یک مثال دیگر؛ شما در یک آبادی، یا در شهر کاری انجام می دهید، که انگیزه های مادی، یا انگیزه های طبیعی و غیره دارد. شما اگر توانستید، خودتان را برای موقعیت بعدی آماده کنید و از جبر ماده و مادیات، خودتان را نجات بدهید و با انگیزه ارزشیابی وجدان و انگیزه الهی، قدم بردارید. اگر نتوانستید، با شما کاری نداریم، در این حال شما مجبورید! اما اگر می توانید، نیت خود را انسانی کنید و بگویید بسیار خوب، من پزشک هستم و چند بیمار را، تا روزی یک بیمار اضافی هم می توانم ببینم. فقط و فقط برای این که انسانم، فقط و فقط برای این که درد بیماران را کم کنم. فقط به این نیت، این پزشک عزیز ما این قدم را بردارد و نام آن را جبر بگذارد، اما قدم را بردارد. این هم پرونده عملی جبر و اختیار است. این الفاظ را نمی توان در مقابل اختیار و قدم برداشتن در راه عظمت ها، بهانه قرار داد. به هر حال، طرح این بحث را هم ضروری دیدم. غالبا می بینیم در سؤالاتی که از ما پرسیده می شود، مسأله جبر و اختیار مثلا در رتبه سوم قرار دارد. مثلا رتبه اول فلان مسأله و رتبه دوم فلان مسأله است. اما این جبر و اختیار، چه در دانشگاه ها، چه در حوزه ها و چه در جلسات معمولی، به طور فراوان مطرح می شود. لذا، همان گونه که عرض کردم، جبر و اختیار دو پرونده دارد. یکی این که پرونده علمی دارد. یعنی مدت ها می توانید بنشینید و درباره آن بحث کنید، که قطعا به اختیار می رسید. دیگری هم اگر فرضا نرسیدید، و دور خودتان طواف نکردید، خیلی چیزها نصیب شما می شود. نظیر آن را عرض می کنم:
خانم دکتر وان وایک از اساتید جامعه شناسی و اهل هلند بود و سال ها قبل، به جلسات درس من می آمد. روز اول به ایشان گفتم، شرط اول این است که شما با حجاب شرعی بیایید. البته مقدار و حدود آن را نیز گفتم. روز سوم گفت: من این درسی که می بینم، اگر بگویید لحاف به سرت بینداز، من لحاف را به سرم می اندازم و این تهران شما را می گردم، سپس در جلسات این درس با آقایان و خانم ها شرکت می کنم. آن موقع من شرح مثنوی را درس می گفتم. از جمله مسائلی که با خانم دکتر وان وایک مطرح کردم. این بود که به او گفتم: من نمی گویم شما مطالب این مرد (مولوی) را قبول کنید، اختیار در دست خودتان است.
واقعیات و حقایق، نه با شک و یقین من زیر و رو می شود، نه با شک و یقین شما. اما من می خواهم یک مسأله را به شما غربی ها پیشنهاد کنم: کاری نداشته باشید این اشخاص چه ادعایی می کنند. ممکن است ادعای آنان برای شما مشکوک باشد و مورد قبول نباشد. اما دقت کنید که آن ها از مسیرهایی که حرکت می کنند، برای بشر چه ارمغان ها می چینند و می آورند. مثلا فرض کنید که مولوی، در مسأله عذاب قبر این گونه گفته است - البته به عنوان مثل عرض می کنم - شما هم آن را قبول ندارید، اما در مسیر خود، این گونه گفته است:
در عدم هست ای برادر چون بود - ضد اندر ضد خود مکنون بود
آیا می دانید که مبنای فلسفه هگل، بر همین استوار است؟ آیا می توانیم این را از شما خواهش کنیم که دقت کنید چه چیزی از مغز این شخص (مولوی) تراوش کرده است؟ با این که ممکن است شما آن مدعا را که دنبال می کند، قبول نکنید.
فرض کنید که می خواهد یک مسأله دینی خودش را که اسلام است، اثبات کند و همین مسیری را که طی می کند، نکته ها را تند تند می ریزد. یا حقایق است که با دامنش می افشاند و می رود و قطعا به همان مراد هم شما می رسید، مگر این که اشتباه کرده باشد. بنده هم در حدود صد مورد اشتباهات ایشان را نوشته ام.
اما دقت کنید چه می گوید. مثلا مولوی درباره شیر و خرگوش، مطالبی را بیان می کند، اما مقصود او چنین است:
در ره آمد بعد تأخیر دراز - تا به گوش شیر گوید یک دو راز
تا چه با پهناست این دریای عقل - تا چه باژرفاست این سوادی عقل
عقل پنهان است و ظاهر عالمی - صورت ما موج یا از وی نمی(591)
اشعار او با همین یک بیت، جزو بزرگ ترین فلسفه های تاریخ شد؛ آن هم مثل این که گردو را در برابر کودکان می اندازد و می گوید بچه ها، شما هم بازی کنید. زمانی این کتاب (مثنوی) به عنوان کتاب های قدیمی، دور انداخته شده بود! به عنوان این که کتاب های قدیمی، اکنون به درد نمی خورند! اخیرا یک نفر که از یکی از کشورهای بزرگ دنیا آمده بود و می گفت: یکی از پرفروش ترین کتاب ها، همین کتاب قدیمی آقای مولوی است و می خواهند دانشگاهی فقط برای شناخت مولوی بنا کنند.
البته ما نگفتیم که همه ادعاهای او را قبول داریم. ما باید عاشق مطالب مفید و سازنده او باشیم. مولوی در آن قضیه التزام کردن {آن مرد الهی } خادم را جهت تیمار حیوان (الاغ) و تخلف نمودن آن خادم، یک جمله بسیار ظریف گفته است:
{آن مرد الهی } رو به خادم کرده و گفت: برو برای چارپای من، کاه و جو آماده کن تا آن حیوان بی زبان هم سیر شود. خدمتگزار گفت: لاحول و لا قوه الا بالله، من در این کار سابقه طولانی دارم (می دانم که بایستی به چارپایی که از راه رسیده است، رسیدگی کرده و غذای او را فراهم ساخت).
مرد الهی: ای خدمتگزار عزیز، چون چارپای من پیر شده و دندان هایش سست است، به آن جو که به چارپا خواهی داد، کمی آب بپاش و تر کن. خدمتکار گفت: لاحول... تو به من این حرف ها را یاد می دهی؟
دیگران این ترتیب ها را درباره چارپایان، از من می آموزند. مرد الهی گفت: پالانش را بردار و جراحتی در پشت دارد، به آن جراحت داروی منبل بگذار. خدمتکار گفت: لاحول... این حکمت گویی ها را رها کن، برای ما تاکنون صد هزار مهمان آمده است، ما خودمان می دانیم که چه باید کرد. ما وظیفه خود را می شناسیم و عمل می کنیم و همه مهمانان از دودمان ما راضی برمی گردند.
مرد الهی گفت: به آن چارپا آب هم بده. خدمتکار گفت: لاحول... من از این گفته های تو شرمنده می شوم. مرد الهی گفت: جوها را که به چارپای خواهی داد، کاه کم داشته باشد، خدمتکار گفت: لاحول... بیا آقای مهمان این سخن ها را کوتاه کن. (من همه این ها را می دانم.) مرد الهی گفت: جای این چارپا را در طویله از سنگ و پشکل پاک کن و اگر دیدی جایش تر است، کمی خاک خشک در آن جا بریز تا خشک شود. خدمتکار در جواب گفت: لاحول... ای مهمان عزیز! ای پدر من! تو هم توجه داشته باش. لاحول و لاقوه الا بالله بگو و با کسی که او را فرستاده و مأمور خود می دانی، این قدر پرگویی مکن. مرد الهی گفت:
شانه ای پیدا کن و پشت خر را بخاران. خدمتکار در جواب گفت: لاحول... ای پدر عزیز! ای میهمان گرامی!
کمی شرم داشته باش (من همه این ها را می دانم). مرد الهی گفت: پار دم حیوان را کمی کوتاه تر ببند تا پای حیوان در آن بند نشود که به زمین بغلتد. خدمتکار در جواب گفت: لاحول... پدر عزیز! این اندازه سخن زیاد مگو، تو می خواهی از شیر استخوان پیدا کنی؟ مگر در شیر استخوانی پیدا می شود!...
آن مرد الهی در حال وسوسه و گفتگو با خویشتن به سر می برد، اما آن حیوان بینوا در حالی بود که ای کاش نصیب دشمنان بوده باشد. حال آن حیوان بی زبان چنین بود: در میان خاک ها و سنگ ها در غلتیده، پالانش کج شده و پالانش پاره شده بود. شب را گرسنه به صبح رسانیده و گرفتار آن چنان مصیبتی شده بود که گویی جان می کند و در حال تلف شدن است.
آن حیوان تمام آن شب را با ناله و زاری به سر برده و می گفت: خداوندا! از جو دست برداشتم و جو نمی خواهم، حداقل یک مشت کاه به من برسان. زبان حال آن بینوا به شیوخ که شب برای خود مجمع و حلقه ای ترتیب داده بودند این بود که به من رحمی کنید، من از دست آن خدمتکار خام شوخ می سوزم. در فراق کاه و جو، تا بامداد ناله ها کرد و شیون ها سر داد. آن حیوان بیچاره، تا صبحگاه از جوع البقر (کسی که هر چه می خورد و سیر نمی شود) به این پهلو و به آن پهلو می گشت.
هنگامی که صبح روشن شد، آن خدمتکار به سر وقت حیوان بینوا رسید و فورا پالان را پیدا کرده و بر پشت او نهاد. خدمتکار بنای حیله گری خر فروشان را گذاشت که با نیش (سیخونک زدن) و وارد ساختن زخم به حیوان بی زبان، او را به حرکت و شتاب وادار می کنند که حیوان، چالاک نمودار می شود. با آن حیوان مانند سگ رفتار کرد. آری، خر از درد نیش جست و خیز می کرد، اما زبانی نداشت که درد خود را بازگو کند...
خر جهنده گشت از تیزی نیش - کو زبان تا خر بگوید حال خویش؟(592)
آن مرد الهی، صبحگاه سوار خر شده و به راه افتاد، اما حیوان بینوا و گرسنه به زمین می افتاد و مردم در بلند کردن او می کوشیدند و می گفتند: این حیوان بی زبان، بیمار است و نمی تواند درد خود را ابراز کند. یکی جلو می آمد و گوش آن حیوان را می گرفت و می پیچید. دیگری دست به دهان حیوان می انداخت و می گفت شاید بیماری حیوان مربوط به دهان اوست. سومی پای حیوان را بلند کرده و می گفت شاید سنگی در میان نعل و پایش فرو رفته است. چهارمی به چشم های حیوان خیره شده بود که علت بیماری او را تشخیص دهد.
هنگامی که از همه این معاینه ها و معالجه ها مأیوس شدند، از شیخ پرسیدند این حیوان چه مرضی دارد؟ تو مگر دیروز نمی گفتی این یک حیوان سالم و قوی است؟ ولی آن مرد الهی که به واقعیت قضیه متوجه شده بود، به آنان گفت: آری، خری که دیشب تمام غذای او لاحول و لاقوه الا بالله بوده که آن خدمتکار تبهکار به او خورانیده است، شب گذشته را با تسبیح به صبح رسانیده است و امروز هم چنان که می بینید در حال سجده می باشد.
خر جهنده گشت از تیزی نیش - کو زبان تا خر بگوید حال خویش؟
اگرچه شما اصل قضیه را اصلا قبول نکنید، ولی توجه کنید به این که جان، مسأله ای است که شش هزار و سیصد بار در دیوان شمس، کله این مرد را کلافه کرده است. اوست که می گوید: کو زبان تا خر بگوید حال خویش. زبان ندارد که بگوید در چه حالی است.
بنابراین، آقایان و خواهران دقت کنید: کاری با آن نداشته باشید که مدعای مولوی را نمی پذیرید. البته اگر بترسید که به عقیده شما صدمه بخورد و مختل شود، به دنبال آن نروید. اگر این آمادگی را در خودتان احساس می کنید که اگرچه مدعای او اشتباه باشد. ولی در راه، این گل ها که آنان می چینند بسیار قابل توجه است، به دنبال آن بروید. اگر مربی داشته باشید که چه بهتر، تا مربی در هر مورد که اشتباهی دید، به شما بگوید: این موارد اشتباه است. به شرطی که مربی، رهبر و راهنما باشد. ولی این که آن چه که او (مولوی) در نظر گرفته درست نیست، کافی نیست. مطالب بسیاری در این انسان های بزرگ دیده می شود، که همین طور می گویند و بیرون می ریزند. طرح همه داستان ها بهانه بوده، اما مقصود آنان، مطالب مهم و پندآمیز است.
امام حسین (علیه السلام) در دعای عرفه می گوید: و اوقفنی علی مراکز اضطراری، خدایا مرا آگاه کن که در کجا مضطرم. در کجا مجبورم و در کجا اختیار دارم. او هم از خدا کمک می خواهد. مسأله اختیار بسیار اهمیت دارد. و اوقفنی علی مراکز اضطراری، خدایا! در آن جاهایی که جبر می خواهد مرا گرفتار کند و مسأله را دگرگون خواهد کرد. مرا، مطلع بساز. این است که شما به یاد این مرد، سال های سال در طول عمر خود، الحمدلله نشسته اید و استفاده ها کرده اید.
خداوندا! ما را از اختیار در راه خیر و کمال برخوردار بفرما.
خدواندا! جوانان ما را از گمراهی محفوظ بفرما.
خداوندا! در درون جوانان، عشق و محبت به علم و معرفت و اخلاص را روز به روز بیفزا.
خداوندا! در این زندگانی چند روزه دنیا، شخصیت ما را از تباه شدن، محفوظ بفرما.
خداوندا! پروردگارا! ما را در راهی که خودت برای ما صلاح دیده ای، یاری و یاوری بفرما.
خداوندا! اراده محکم جوانان ما را تقویت بفرما. پروردگارا! در تصمیم گیری ها، در گزینش های مسیر زندگی، دست جوانان ما را بگیر.
خداوندا! پروردگارا! ما رااز این درس های بزرگی که به وسیله حسین بر ما القا فرموده ای، برخوردار بفرما.
آمین

جهاد حسینی(593)

در روایتی نقل شده است که وقتی مسلمانان در محضر مبارک پیغمبر (صلی الله علیه وآله) از جهادی پیروزمندانه برگشتند، حضرت فرمود: اصحابی، قد رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر.
ای یاران من، ما از جهاد کوچک برگشتیم، حالا نوبت جهاد اکبر است. جان به مرز زندگی و مرگ رفته بود، و در جهاد و جنگ قرار داشت، دو گروه به مرزهای زندگی و مرگ کشیده شده بودند. یکی برای دفاع از حق و حقیقت، دیگری هم برای دفاع از نژادپرستی و جاهلیت و عادات رسوب شده بی منطق و یا ضد منطق فرهنگ های رسوبی و یا دفاع از مال و منال بی اساس، یا دفاع از تخیلات یادگار روزگاران کهن. با این حال، پیامبر فرمود: آن جهاد اصغر (کوچک) است. حال، ببینیم جهاد بعدی چیست که در مقابل آن، اصغر (کوچک) است. در حقیقت، برداشتن دشمن از سر راه تکامل بشری و تنظیم جامعه برای پیشبرد تعقل و احساسات برین، جهاد اصغر است. پس جهاد اکبر چیست، که جهاد اصغر مقدمه آن بود که سنگ های سر راه را برداریم و موانع را بر طرف کنیم تا باشد که مایل به جهاد اکبر بشویم؟ قضیه همان مسأله مهمی است که به جهت مسامحه در آن و به جهت نادیده گرفتن آن تاریخ بشر به حدنصاب نمی رسد، و آن خودخواهی است. خودخواهی بشر را رها نمی کند. تمام آن مشقت ها و ناگواری ها و تمام آن بلاها و مصائب، برای آن بود که بتوانند خود و من تعدیل یافته برای بشر پیشنهاد کنند. این امر به قدری مهم است که حضرت فرمود: این کار، جهاد اکبر است، یعنی بزرگ ترین جهاد. در جهاد اصغر، انسان با دشمن بیرونی روبه روست. بسیار خوب، چون او می خواهد با زندگی این {شخص } بازی کند و آرمان های او را نقش بر آب کند، طبیعی است که در مقابل او می ایستد و جنگ و نزاع در می گیرد. آن کس که موافق حق است، حرکاتش جهاد شمرده می شود. ولی {جهاد با} دشمنی که در بیرون است و از سر تا پای آن خصومت می بارد، آسان است. حال، ما با دشمن درونی که با خود من آمیخته شده است، چگونه رویاروی شویم؟ به همین خاطر، جهاد اکبر نامیده می شود.
تیراندازی به بیرون از خویشتن، یا به یک درنده مثل پلنگ، ببر، یا سنگ زدن به یک افعی آسان است، اما در مقابل آن چه که می گوید: من، خود تو هستم، چه کار باید کرد؟ لذا، در دعاها و در منابع بزرگ، همه عرفای وارسته از خاک و گل و همه این فرهنگ سازان باعظمت بشری، همواره این مسأله را گوشزد می کنند که اگر خواستید به میدان تعدیل خودخواهی - یعنی جهاد اکبر - بروید، به طور ناگهانی هجوم نبرید.
{ابتدا} اعلان جنگ به تو می دهد و می گوید: آیا مرا مورد هدف قرار می دهی؟ مگر من خود تو نیستم؟ مگر 30 سال، 40 سال، 50 سال مدیریت زندگی تو را به عهده نگرفته بودم؟ لذا، می گوید، اگر دیدید کسی پیشرفت کرده و کمالی را به دست آورده است، حسادت نکنید. اگر حقی به دست شماست، آن حق را ادا کنید. هر کدام از این ها، مقدمه ای بسیار برازنده برای تعدیل خودخواهی است.
زمانی یکی از دوستان می خواست سیگار را ترک کند، زیرا خیلی سیگار کشیده بود. گفت: فلانی بعید می دانم بتوانم مبارزه کنم، چه کار کنم؟ از طرفی، ضرر آن را هم واقعا احساس می کنم. سن بالا می رود و سرفه ها تهدید می کند و اخطار جدی شروع شده است. در این مورد به او گفتیم ترک سیگار را با فاصله های معین شروع کند. مثلا فاصله بین دو سیگار که ده دقیقه می شد، به مدت یک ساعت یا بیشتر قرار بدهد. نفس مثل شیر است. اگر احساس کند که می خواهید به او زنجیر بزنید، درنده تر می شود. کمی زرنگ باشید. بعضی می گویند: من از فردا خودم را تعدیل می کنم. اگر {نفس } اجازه داد، بفرمایید. {این نفس } تاریخ بشریت را کلافه کرده است. آیا بشر این قدر در خودش قدرت می بیند که بگوید من از فردا خودم را تعدیل می کنم؟ ولی تدریجا این کار را بکنید. یکی از بزرگان انسان ساز تاریخ ما، تعبیر زیبایی دارد، می گوید: اول این پلیدی ها را از خود دور کنید. مثلا حسادت، خیانت و... را از خود دور کنید.
سپس می گوید: حال، اگر نوبت به خود رسید، یعنی اگر بنا شد که گلاویز شوید با آن خودی که به ما می گفت دوای تو من هستم، ولی درد من خودش بود! آن هم نه به مدت کم، بلکه سی، چهل سال خیلی مختصر! شما فقط این مقدار به خدا پناه ببرید و بگویید: خدایا، من می خواهم خودخواهی ام را تعدیل کنم، دستم را بگیر.
چرا درباره خواستن مال و مقام و شهرت و سایر امتیازات دنیا به سراغ خدا می روید و خدایا، ربنا، یارب... هم می گویید؟ در این مورد هم بگویید یا ربی؛ قدرت دشمن را که به قدر تمام جهان هستی است - و آن عبارت از من است - تعدیل کن. (منظورم از دشمن، خودخواهی است). لذا، می گوید: وقتی به طرف او پناه بردید، خداوند همان قوه ربانی را به شما عنایت می کند که به علی (علیه السلام) عنایت کرد و آن حضرت درِ خیبر را که طبیعی نبود، از جا کَند؛ با این که چهل نفر برای بلند کردن آن عاجز می شدند. آری، علی (علیه السلام) درِ خیبر را کَند، ولی با قدرت ربانی. به مبارزه تدریجی با خودخواهی بروید، ولی با قدرت ربانی و با توکل به خدا.
ببینید مولوی جنبه روانی انسان را چه قدر ملاحظه کرده است، زیرا اگر بخواهید به شدت با نفس مبارزه کنید، در برابر شما می ایستد. از او (نفس) می پرسید: چه می گویی؟ می گوید: هیچ. فقط همان را می گویم که پنجاه سال دمار از روزگارت درآوردم. می گوید: مگر چه کردم؟ آیا تو را با سواد نکردم؟ آیا به تو شهرت اجتماعی ندادم؟ آیا، آیا... آن قدر آیا به اندازه یک تسبیح می شمارد، که شما می گویید شما را به خیر، ما را هم به سلامت! این استاد انسان ساز (مولوی) می گوید: اگر احساس کردید که برای تعدیل خود خواهی به تدریج می توانید وارد عمل شوید، کم کم خواهید فهمید که باید به کجا رجوع کنید. می گوید: صفت بخل را بگدازید. حق پوشی را بگدازید، واقعیت گرایی را بگیرید. ضد واقعیت را بگدازید، سپس می گوید: اگر به آن مرحله رسیدید که آن که می خواهید به سویش تیراندازی کنید، خود شماست، در آن هنگام به خدا پناه ببرید.
ور تو نگدازی عنایت های او - خود گدازد ای دلم مولای او(594)
{وقتی که به خدا پناه بردید}، از همان لحظه، باران رحمت الهی باریدن می گیرد. حساس ترین دشمن این جاست (نفس است). چرا ما اصلا با خدا در این مورد سروکار نداریم؟ خدایا، سالیان عمر می گذرد، ولی این دشمن هم چنان در درون ما روز به روز قوی تر می شود. پروردگارا! کمک و یاوری بفرما.
همان گونه که در داستان خونین نینوا عرض کردم، خیلی از تحلیل ها را باید در نظر داشته باشیم، که هم در داخل، هم در خارج نوشته اند. هم برادران سنی و هم خود شیعه ها که بسیار خوب، مدافع مستقیم اصیل و قدیمی ترین مدافع این شرح و توضیح و تحلیل داستان نینوا هستند. به هر حال، خیلی ها دست به کار شده اند. با این حال، هنوز احساس می شود، روز به روز که ابعاد نیازهای بشری در زندگی بازتر و گسترده تر می شود، احتیاج به تحلیل این تاریخ بیشتر می شود.
در یکی از نمودهای بسیار حساس این داستان، ما با جهاد پسر امیر المؤمنین، ابوالفضل العباس (علیه السلام)، روبه رو هستیم. درباره جهاد اصغر، این مرد بزرگ، برادرش امام حسین فرمود: بنفسی انت. جانم به قربانت. این برادر نازنین حسین، این پسر نازنین امیرالمؤمنین، چنین مقام بالایی دارد. علاوه بر آن: و کان من اعبد بنی هاشم. {ابوالفضل (علیه السلام)} از عابدترین اولاد بنی هاشم بود. نه فقط یک مرد شجاع، بلکه پارسا، زاهد و نیز عارف بود. حرکات او این گونه نشان می دهد. جهاد اصغری که ایشان انجام داد، چنین نمایانگر است. در بعضی از تحلیل ها - همان گونه که قبلا نیز عرض کردم - هشیارانی هستند، والا آدم خیلی مأیوس می شد. گاهی اوقات از جایی، ناگهان مطلبی بیان می شود، که اصلا امید هم نمی رفت که از آن ناحیه درباره این حادثه، یک آموزندگی و یک هشدار بدهند که داستان، این قضیه را هم دارد. {درباره جهاد اصغر ابوالفضل } آن طور که دیدم و خود ما را نیز متوجه کرد، نوشته بود: جهاد این مرد در آن روز، هم چنین تکاپو و جدیت و احساس این که وظیفه، شدیدترین وظیفه ای است که تا آن روز متوجه او شده، در حرکات او بارز است. می گویند: حرکات این مرد در آن روز حاکی از این است، که قدرت تمام دنیا را در خود می دید و حرکت می کرد. این نمونه، جهاد اصغر اوست: {در موقع آوردن آب }، یکی از دستان او قطع شده، ولی ذره ای ناامید نشده است. دومین دست او نیز قطع شده، ولی به طور جدی کار خود را انجام داده است. لذا، در زیارت او چنین می خوانید: واحتسبت. حرکت تو، حسبه لله بود. هیچ هدفی مانند هدف گیری خدا، کاری به این بزرگی نمی تواند انجام بدهد. ما فقط می گوییم و گفتن آن خیلی آسان است. مخصوصا که می توان آن را با جملات ادبی زیبا هم بیان کرد. اما خود داستان و خود حادثه، عینا چه چیزی را نشان می دهد!؟ این شخص می گوید: {ابوالفضل } به طور جدی وارد دفاع از حسین شده بود. به طور جدی خواسته بود آب را ببرد، مثل این که تمام قدرت دنیا را تنها به او داده اند.
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار - تا زگلزار جهان رسم خزان برخیزد
ای اصحاب حسین، خداوند روی شما را سفیدتر کند. شما روی بشر را سفیدتر کردید و نشان دادید که این موجود، این استعداد و سرمایه را دارد. شما به ما امید بخشیدید. در این تاریخ تاریک، امید ما به شماست.
اخیرا تعبیری از یکی از بزرگ ترین شعرای عرب دیدم که البته ایشان شیعه هم نیست. بعضی ها می گویند بزرگ ترین شاعر عرب در دوران ماست، حتی شعر نو هم گفته است. می گوید: ما از رحم ایام می آییم، چون جوشش آب. از خیمه ذلت که دستخوش باد است، ما از درد حسین می آییم. {یعنی } ما را حسین به این راه انداخته است. همان گونه که گاندی گفت: ما چیزی جز همان که امام سوم شیعیان می گفت، نمی گوییم. شاعر عرب می گوید: از درد حسین و از رنج فاطمه زهرا (علیها السلام) می آییم. از احد و از بدر می آییم.
می آییم تا تاریخ {و چیزهای دیگر} را تصحیح کنیم. یعنی به بشریت نشان بدهیم که ارزش ها نمی تواند دستخوش هوی و هوس های شما قرار بگیرد. ای گردانندگان تاریخ! شما گردانندگان اصیل نیستید، تاریخ گرداننده دارد.
بیست و یک تمدنی که بشریت پشت سر گذاشته است - در این قرن و در این برهه از تاریخ - بروز و سقوط و اعتلای آن ها مربوط به تعدادی از علل است که هنوز به درستی کشف نشده است. شما از کجا می توانید بگویید یک انگشت از ماورای طبیعت، در چرخش این تاریخ تأثیر ندارد؟ این حوادث را به عنوان حوادث محاسبه نشده گفتن و خود را قانع ساختن به این کلمه، چاره کار نیست و چاره ساز سؤالات ما نمی باشد.
در طول تاریخ احساس می شود که گله انسان ها، شبان (چوپان) دارد.
در زیارت حضرت ابوالفضل است که:
بما صبرت و احتسبت و أعنت فنعم عقبی الدار(595)
به آن چه که صبر و بردباری کردی، و چه نیکوست سرانجام تو.
احتساب، حسبه لله. یعنی؛ ای عباس، ای ابوالفضل، فقط و فقط خدا در هدف گیری تو مطرح بود.
همان طور که عرض کردم، اگر در طول تاریخ دقت بفرمایید و تاریخ را ورق بزنید، هر گونه کار بزرگ و مفیدی برای همه بشریت، بدون هدف گیری ربانی انجام نشده است. یا حداقل، بقا و مفید بودن آن، موقعی شروع شده است که حسبه لله - یعنی فقط برای خدا؛ خالصا لوجه الکریم - بوده است. این موارد را شما می توانید در توضیح و تحلیل شخصیت برادر نازنین حسین در نظر بگیرید.
اشهد انک قد بالغت فی النصیحه واعطیت غایه المجهود(596)
گواهی می دهم که تو به راستی کوشش خود را در خیرخواهی کردی و نهایت تلاش خود را در این راه مبذول داشتی.
در این زیارت می خوانید: نهایت کوشش را، که دیگر فوق آن قابل تصور نیست، انجام دادی. این چه جهاد اکبری بود که او را به جهاد اصغر وادار کرد؟ ای جوانان عزیز و ای نونهالان باغ وجود! درس ما در این جلسه این بود: جهاد اصغری که تاریخ می گوید {چنین جهادی به خود} ندیده است. من دیدم که این شخص می نویسد: با اهمیت ترین فاجعه تراژدی کربلا، همین قضیه ابوالفضل است. با آن که به چشمان او تیر خورده، ولی هنوز تلاش خود را از دست نداده است. واقعا بهت آور است! خدایا، این روح انسانی چه سرمایه ای دارد؟ پروردگارا، عنایت فرما که بار دیگر به سراغ شناخت روح و جان آدمی برویم. ابوالفضل نهایت کوشش را انجام داد. غایه المجهود. غایت یعنی تلاشی بالاتر از آن نمی توان تصور کرد. این جهاد اصغر، ریشه در جهاد اکبر دارد. ابوالفضل (علیه السلام) در درون خود محاسبه کرده است که چه باید کرد: من با خدا که نماینده اش امروز حسین است، پیمان بسته ام و باید در این بیابان تنها و بی کمک، به این پیمان وفا کنم.
در زیارت او، روی وفاداری خیلی تأکید شده است: تو وفا کردی و وفادار بودی. ما حسینی ها هنگامی می توانیم بگوییم در مکتب حسین هستیم که به پیمان ها و عهدهایی که بسته ایم، وفا کنیم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در فرمان خویش به مالک اشتر رحمه الله فرمود:
و ان عقدت بینک و بین عدوک عقده، أو ألبسته منک ذمه، فحط عهدک بالوفاء، وارع ذمتک بالأمانه، و اجعل نفسک جنه دون ما اعطیت، فانه لیس من فرائض الله شی ء الناس أشد علیه اجتماعا، مع تفرق أهوائهم، و تشتت آرائهم، من تعظیم الوفاء بالعهود.(597)
و اگر میان خود و دشمن، معاهده ای منعقد نمودی یا از طرف خود، پناهندگی به او دادی، به معاهده خود به طور کامل وفا کن، و با کمال امانت، تعهد پذیرشِ پناهندگیِ او را مراعات نما، و نفس خود را در برابر عهدی که بسته ای سپر کن؛ زیرا عموم مردم در هیچ یک از واجبات الهی، با آن همه پراکندگی که در خواسته ها و نظریات خود دارند، مانند بزرگداشت وفا به معاهده ها اتفاق نظر ندارند.
مالکا، اگر با کسی یا قومی عهد و پیمان بستی، اگرچه دشمن توست، عهد را به آخر برسان و به آن وفا کن، زیرا شخصیت در گرو است. سلام الله علیک یا امیرالمؤمنین.
وقتی شما با زندگی اجتماعی پیمان بسته اید، که نظم را مراعات خواهید کرد، به آن وفا کنید، زیرا شخصیت در گرو {آن پیمان } است. همان طور که برای زندگی فردی، طبیعت از ما امضا گرفته، که اگر هوا سرد است، لباس ضخیم بپوشیم. سپس همان گونه که وفا به تعهدات حیات طبیعی از درون ما می جوشد، وفا به تعهدهای اجتماعی هم باید از درون ما بجوشد. می گوید: ابوالفضل وفا کرده است. شما این را به عنوان باعظمت ترین مدح و صفت در زیارت، برای این پسر نازنین امیرالمؤمنین می خوانید. حضرت علی (علیه السلام) فرمود: مالکا، تمام اقوام و ملل، با آن ایده ها و عقاید مختلف، و با آن همه مکاتب مختلف، به یک چیز مقید هستند، و آن وفا به تعهد است. اگر وفا به تعهد نباشد، زندگی اجتماعی مختل می شود. {اگر به تعهد وفا نکنید} جواب درون را چه می دهید؟ شما را به خدا بیایید این درس ها را از حسین فرابگیرید. دنیا و آخرت ما در فراگیری این درس هاست. گاهی می بینید که تعهدها چه قدر رنگ خود را می بازد. البته نه همه تعهدها، الحمدلله انسان های متعهد هم داریم.
چند سال پیش، من چند روزی در بیمارستان بستری بودم. روز آخر که پزشک معاینه می کرد تا مرا مرخص کند، به او گفتم گاهی بعضی از اعضای بدنم، مثل دست و پا درد می کند. او هم پس از گوش فرادادن به سخنان من، عاقبت گفت الحمدلله این ها چیزی نیست. همان پزشک گفت: گاهی بیماران قلبی که به این جا مراجعه می کنند، تشخیص می دهیم که باید بستری شوند، ولی واقعا وسایل کافی مثل تخت و... نداریم. وقتی می بینم وضع این بیمار اورژانسی است، اما می خواهد برود، نمی توانم نگاهم را از او قطع کنم و همان شب اعصاب من متزلزل می شود. این نمونه را پزشکی می گوید که تعهد الهی بسته است که طبیب است و درباره بیمار پیمان دارد، اگرچه خود او (بیمار) نفهمد!
مگر همه پیمان ها باید این گونه باشد که بگویید: من با شما پیمان بستم که به فرزند شما درس خواهم داد؟ یا مثلا؛ درباره این مطلب برای شما تحقیق خواهم کرد و مدت آن هم یک ماه و نیم است. البته محسوسات آن چنین است. به قدری شما تعهدهای نامحسوس دارید که به گفتن نمی آید؛ ولی در درون شما، آن تعهدها سر می کشند و به شما مدام چنین هشدار می دهند: عمل کن، وفا کن. این که خطاب به فرزند نازنین علی، ابوالفضل (سلام الله علیه) می گوید: تو وفا کردی، واقعا نیامده بود که آن جا هر دقیقه بگوید: یا اباعبدالله، ای برادر من، آقای من، من پیمان بسته ام و با شما خواهم بود. پیمان او فقط لفظی نبود، اگرچه همان شب عاشورا یک بار بلند شد و گفت: یا اباعبدالله! دست از تو بر نمی داریم. شاید کلمه پیمان را صراحتا گفته باشد، ولی پیمان او، پیمان قلبی بود، بر مبنای این که {حسین }، یگانه شخصیت الهی روزگار من است. با قطع نظر از این که برادر و آقای من است. همان گونه که قبلا عرض کردم، معاویه به یزید گفت: تا می توانی با حسین درگیر نشو، زیرا او محبوب ترین مردم نزد مردم است. {معاویه } با آن مذاق ها و با آن تفکرات و با آن خواسته های متضاد و متناقض، گفت: حسین محبوب ترین مردم نزد مردم است.
آن وقت خطاب به این بردار می گوییم: ای ابوالفضل به پیمان خود وفا کردی. کدام پیمان؟ همان پیمانی که عقل می گوید: دفاع از حق و حقیقت، به عهده هر کسی است که امکان آن را دارد. به راستی، شاید این عظمت های روحی را که ما تدریجا از دست می دهیم، شیرینی و لذت حیات ما بوده است!
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن - او که آموخت مرا بار دگر خندیدن
این لباس وجود و لباس هستی، باید ما را خیلی خندان کند. وفا به تعهدها و پیمان ها بسیار مهم است.
خدایی که گفت: کن، و جهان را از این خنده وجود شکری، شیرین کرد. پیمان همان خدایی که به من گفت: با وفا نمودن به پیمان، (تعهدها)، بخند. خنده، حلال تو باشد. با عمل به دستورهای من بخند.
نکند، این که روز نمی گذرد، صبح می خندد و عصر نرسیده، گریه او شروع می شود. من گمان نمی کنم که زندگی از طرف خدا، برای ما انسان ها این گونه تعبیر شود. یا فرض بفرمایید که صبح شاد بودیم، ولی هنگام عصر، اتفاق ناگواری پیش بیاید. اما درون حداقل بخندد و مسرتی داشته باشد، اگرچه؛
من همان جامم که گفت آن غمگسار - با دل خونین لب خندان بیار
یا با دلی خندان، ولو این که چشم اشکبار بیاوری. به هر حال، یکی از بزرگ ترین دلایلی که ما می توانیم از قهرمانان این داستان درس فرابگیریم، این است که اهمیت وفا {به تعهد} را به ما گوشزد می کنند.
پروردگارا! ما را از عمل و وفا به تعهدها برخوردار بفرما.
اجازه دهید توضیح دیگری هم بگویم. همان طور که عرض کردم، این جهاد اصغری که درباره حوادث کربلا گفته شده است، فاجعه انگیزترین حادثه اش، قضیه ابوالفضل است. چون مثل این که تمام قدرت دنیا را به او داده اند و گفته اند: دفاع کن و ذره ای هم تخلف نکن. این تعهد او از کجا بود؟ این {تعهد} از همان جهاد اکبر است. یعنی با خویشتن کار کرده است، و گرنه بدون کار کردن با خویشتن امکان پذیر نیست. تعارف کم کن و بر مبلغ افزای. ما باید در این باره دقت کنیم، که مقداری با خویشتن کار کنیم و به خودمان نهیب بزنیم.
مقداری با آن پدیده هایی که خودمان نمی خواهیم منعکس شود و آن ها را در آیینه ببینیم، مبارزه کنیم، تا بتوانیم مزه جهاد اکبر و در پی آن جهاد اصغر را بفهمیم. این پسر علی (علیه السلام) با خودش خیلی جهاد کرده، تا به چنین جهادی موفق شده است، که اگر هزار بار جان به او می دادند، باز در همان حادثه، جان به دست از حق و حقیقت دفاع می کرد. {حرکت ابوالفضل } در عمل و جریان حادثه این طور نشان می دهد. جمله هایی دیگر که باید درباره آن ها بحث شود:
اشهد لک بالتسلیم و التصدیق و الوفاء و النصیحه(598)
من شهادت می دهم که تو تسلیم بودی و تصدیق نمودی، و وفا و خیر خواهی و خیراندیشی بر شخصی که حق را در او (حسین) می دیدی، کردی.
این عبارت را نیز در زیارت می خوانیم:
اشهد انک لم تهن و لم تنکل و انک مضیت علی بصیره من أمرک(599)
شهادت می دهیم که هیچ سستی و نکول نکردی و از آن چه که روح ملکوتی تو به تو آموخته بود، عقبگرد نکردی و با بینایی حرکت کردی.
ما نمی خواهیم غیر از دیده ای - دیده تیزی، کشی،(600) بگزیده ای
امشب هم دعای ما این خواهد شد که خدایا! بر ما بصریت عنایت بفرما. خدایا! این چراغ نورانی که در دل ما به عنوان بصیرت روشن فرموده ای، خاموش مفرما.
اگر بصیرت باشد، این همه پشیمانی دیگر معنا ندارد. ما واقعا می توانیم در این دنیا با شکوفایی زندگی کنیم، والا خنده های تصنعی در حالی که درون در حال گریه و حال تیرگی باشد، به چه کار آید؟ درون باید بینایی داشته باشد، تا حرکات و سکنات قابل تفسیر باشد. می گوید: اشهد انک مضیت علی بصیره من امرک.
با بینایی حرکت کردی. من نمی خواهم بگویم در کارهای دنیوی و اخروی بنشینید تا یقین صددرصد برای شما حاصل شود. البته احتمال آن کم است. انسان با حقایق فاصله دارد. مثل فاصله تا قله سر به فلک کشیده دماوند، که به جهت دور بودن آن، چیز کوچکی به نظر می آید. من نمی خواهم عرض کنم که بنشینید و منتظر آن باشید که واقعیت را آن چنان که هست، ببینید. دوری واقعیت از ما، یک سلسله علل طبیعی دارد، مثل همان علل طبیعی که اگر به نزدیکی قله دماوند برویم - از دو کیلومتری، یا سه کیلومتری - یک قله سر به فلک کشیده است، ولی ما مقصر نیستیم که از این فاصله نگاه می کنیم. اما اگر از مکان بلندتری نگاه کنیم، طبیعی و قانونی و علمی است که به جهت این فاصله، قله دماوند را کوتاه ببینیم. لذا، این علت طبیعی در کوچک دیدن قله دماوند را از دور، بشر از شما می شنود. یکی از عرفای طنزگو می گوید: حالا که محدودیت حواس، دو عدد شاخ به شما داده است، لااقل این دروغ را نگویید که آن سفیدی که در قله دماوند می بینیم، شکر است. به همان قناعت کنیم که از دور، قله را کوچک و به صورت یک تپه می بینیم.
خود این مسأله در فاصله ما انسان ها با واقعیت ها کم نیست، منتها معذور و دور هستیم. اما با وجود دوری ما از واقعیات - ای برادران و خواهران عزیز - لااقل ده فرسنگ هم خودمان به عقب نرویم. {در آن دوری ما از واقعیات است } که خدا دست ما را می گیرد:
لا یکلف الله نفسا الا وسعها(601)
خدا هیچ نفسی را جز به مقدار طاقتش، مکلف نکرده است.
و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا لامبدل لکلماته(602)
مشیت پروردگار تو (عملش و کارش)، بر مبنای صدق و عدل است و هیچ چیزی کلمات او را تبدیل نمی کند.
خداوند عادل به من نمی گوید: با این چشم غیر مسلح، دماوند را همان طور ببین که از آن فاصله سه کیلومتری می بینی. مثلا کنار خط ریل راه آهن ایستاده ام. این دو ریل که در این جا می بینم، دو خط موازی با فاصله معین است. همین طور که در امتداد آن ها نگاه می کنم، رفته رفته به یک زاویه حاده، و سپس به یک خط تبدیل می شود. یعنی خطنما و زاویه حاده نما می شود. هیچ کس، نه طبیعت، نه جامعه و نه خدا، مرا محکوم نمی کند که شما این چرا آن گونه می بینید. طبیعت چشم، مسافت، مسأله نور از نظر فیزیکی این چنین است، که من باید این گونه ببینم.
به هر حال، می فرماید: انک مضیت علی بصیره من امرک. ان شاءالله کوشش کنیم تا بصیرت و بینایی، از دست ما نرود. وقتی که قصد ما قربت و اخلاص باشد، خداوند متعال به حد لازم و کافی، روشنایی خواهد بخشید:
یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا(603)
ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر تقوای الهی داشته باشید، خداوند برای شما نیروی تشخیص حق از باطل قرار می دهد.
خداوند می فرماید: ما نیروی تشخیص حق و باطل را به انسان ها داده ایم، به شرط این که قصد قربت و اخلاص در کار باشد. بر فاصله های طبیعی که با واقعیات داریم، ده کیلومتر هم خودمان اضافه نکنیم. به همان {فاصله }قناعت کنیم و در حد توانایی کوشش کنیم تا راه ما به واقعیات نزدیک تر شود. خدایا!
پروردگارا! تو را سوگند می دهیم به اسرار بزرگ حادثه نینوا، ما را از این حادثه برای آموزش، برخوردار بفرما. نکند در روز قیامت خدا از ما باز خواست کند که من یک کتاب درسی به شما داده بودم، که نه به دانشگاه و نه به دبیرستان احتیاج داشت، آن هم داستان حسین من بود. همان گونه که ملاحظه کردید، آن شاعر بزرگ گفت: ما از کربلا می آییم تا تاریخ را تصحیح کنیم. من مدتی بسیار است که نام این شاعر بزرگ را شنیده بودم. خیلی شاعر زبردستی است و آن طور که شنیده ام، مثل این که اخیرا از دنیا رفته است.
برای تفسیر این کتاب، نیازی به این نیست که آدم مثلا از حوزه، اجازه اجتهاد داشته باشد، یا درس های دبیرستان را بخواند... یک تفسیر مختصر، شما را در این داستان و در این حادثه دانشمند می کند. آن وقت می توانید برای حرکت در این مسیر پرمعنا، ره توشه ای که سعادت شما را تأمین خواهد می کند، به دست بیاورید.
خدایا! این ره توشه را بر ما نصیب بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از بصیرتی که استعدادش را به ما لطف فرموده ای محروم مفرما.
آمین