امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت

نویسنده : علامه محمدتقی جعفری

شهادت حسینی

در با ارزش ترین کتاب هایی که در طول قرون و اعصار در دسترس بشر قرار گرفته و بعضی از آن ها خیلی {در سطح } بالاست، یعنی واقعا مطلب برای گفتن داشتند و تا حدودی انسان را شناخته اند و درباره انسان حرف هایی زدند، مطالبی جاودانه وجود دارد. از میان مطالب مفید و حقایقی که در این کتاب های جاودانی و ابدی نوشته شده و نویسندگان نشان داده اند که وقتی این مطالب را می نوشتند تمام درونشان توفانی بوده، مسأله مرگ است.
بشر با حساسیت بسیار عجیبی، مطالبی را در مورد مرگ بیان کرده است. بعضی از آن ها حقیقتا جالب هستند. جمله ها به قدری عالی و به قدری رؤیایی و ملکوتی است که آدم احساس می کند، گوینده، گوشه ای از زندگی را فهمیده که برای مرگ چنین اهمیتی قایل است. زمانی که می خواستیم این جملات را {درباره مرگ } جمع آوری کنیم، بیش از صد مورد جمع آوری شد. بشر وقتی که مسأله مرگ را می خواهد مطرح کند، شورش و هیجانی عجیب در درون پیدا می کند. مخصوصا وقتی که می خواهد معنای خاموش شدن زندگی را بفهمد: چه بادی به این چراغ {زندگی } خورد که خاموش شد؟ خاموش شدن این چراغ یعنی چه؟ در آیات شریفه، همان طور که ملاحظه فرموده اید، به مسأله حیات و موت اشاره شده و خیلی بااهمیت مطرح شده است. هم چنین در نهج البلاغه، در سخنان مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره مرگ، تابلوهایی دیده می شود که بهت آور است. انسان وقتی که با دقت مطالعه می کند، می گوید خدایا! این مرد چند بار رفته و برگشته است؟ این مرد چند بار با قیافه حقیقی مرگ روبه رو شده است؟ ممکن است بعضی ها گمان کنند که مثلا حضرت در عالم شهود ملاحظه فرموده است که مرگ یعنی چه، و با آن مقام بسیار والای علم و معرفت و حکمت که داشته اند، در حالات شهود این چهره را مشاهده فرموده اند. این امر ممکن است و نمی توان منکر شد، اما یک مطلب هست که انسان اطمینان دارد که در آشنایی علی (علیه السلام) با مرگ بسیار مؤثر بوده و آن شناخت خود زندگی است. چرا این را مورد توجه قرار ندهیم؟ حقیقت این است که انسان هایی که با زندگی آشنایی پیدا کردند، مرگ برای آن ها یک چهره مبهم و ناشناس نیست و نخواهد بود. البته هر دو امر با هم قابل جمع است. می توانیم این دو احتمال را در نظر بگیریم که علی (علیه السلام)، هم در اوج عالم شهودی که به حال مبارکش دست می داد، مرگ را ملاحظه فرموده و هم در نتیجه شناخت زندگی، با مرگ آشنا شده است، چون وقتی کسی زندگی را شناخت، مرگ، خودش را به او نشان می دهد. دلیل آشنایی امیرالمؤمنین با مرگ، جملات بسیار عجیب در نهج البلاغه است. گاهی علی (علیه السلام) سوگند خورده و می فرماید:
والله لولا رجائی الشهاده عند لقائی العدو - ولو قد حم لی لقاؤه - لقربت رکابی ثم شخصت عنکم(558)
و به خدا سوگند، اگر در موقع رویارویی با دشمن، امید شهادت نداشتم - که در آن رویارویی، مرگ برای من مقدر باشد - مرکبم را حاضر می کردم، سپس از شما مردم جدا می گشتم.
یعنی؛ قسم به خدا، وارد عرصه جنگ و جهاد نمی شوم، مگر به امید آن که کالبد را در همین جایگاه ماده و مادیات رها کرده و پرواز کنم. به امید شهادت است که وارد میدان می شوم. در جای دیگر فرموده است:
والله لابن أبی طالب آنس باالموت من الطفل بثدی أمه(559)
سوگند به خدا، انس فرزند ابوطالب با مرگ، بیش از انس کودک شیر خوار است به پستان مادرش.
یا موقعی که آن ضربت نهایی به مغز مبارکشان اصابت می کند، می فرماید:
فزت برب الکعبه
به خدای کعبه قسم، رها شدم (نجات پیدا کردم.)
این آشنایی با مرگ، مربوط به آشنایی با زندگی است. بیایید برای این که مرگ به ما دهن کجی نکند یا به یاد مرگ بودن، ما را ناراحت نکند، یک بار دیگر برای شناخت زندگی بیندیشیم. این تفکرات، زود به نتیجه می رسد و مشکل نیست. فقط انسان باید احساس و دریافت کند که: انالله و انا الیه راجعون.(560) ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم. نه این که یک آیه از قرآن بخواند - که البته آن هم ثواب دارد - نه این که بخواهد فصاحت و زیبایی این آیه را درک کند - که خیلی زیباست - فصاحت {جملات قرآن } به گونه ای است که حتی ما که عرب نیستیم، اگر کمی از ادبیات عربی و از محتوای آیه اطلاع داشته باشیم، می توانیم بفهمیم که این سخن، ساخت آن ریگزار عربستان نیست. انالله و انا الیه راجعون. این کجا و آن فرهنگ کذایی که می گفت ما از این قبیله هستیم، کجا؟ آن فرهنگ که می گفت ما نژادمان این است: یا می کشیم یا کشته می شویم. یا ما خونخواهی می کنیم، یا آن ها خونخواهی می کنند.
انالله و اناالیه راجعون. فاصله بی نهایت است. از کجا به کجا؟ کدام آسانسوری، بشر را از این جا بکشد و به بالا ببرد؟ با کدام سرعت؟ با سرعت بی نهایت.
در دوران جاهلیت، پیوندهای قبیله ای چنان بود که هر عضو قبیله می گفت: من وطنم این جاست. من چنینم و چنانم:
و ما انا الا من غزیه ان غوت - غویت و ان ترشد غزیه ارشد
من از قبیله غزیه هستم. اگر غزیه گمراه است، من هم گمراه هستم. اگر غزیه رستگار است، من هم رستگارم. (من چنین هستم.)
این فرهنگ را ببینید، سپس بگویید: انالله و انا الیه راجعون. اصلا قابل تصور نیست. فاصله آن قدر زیاد است که مغز را مضطرب می کند. اگر بزرگان عرب قدرت داشتند، در آن زمان که پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) همه آنان را متزلزل کرده بود و فرهنگ و آقایی را از دست آنان می گرفت، اگر دست پیغمبر را می گرفتند و {به اعراب } می گفتند این هم استاد شماست، غائله ختم می شد. نتوانستند کسی را پیدا کنند که بالاتر از او سخن بگوید.
این خیلی آسان بود که بگویند شما مطالبی را که بیان می کنید، معلم و مربی و یا استاد شما این شخص است.
آیا فرمول انالله و انا الیه راجعون را که جمله ای مافوق آن برای بشر وجود ندارد، می توان از آن فرهنگ سراغ گرفت؟ آیا می توان از آن فرهنگ زمینی پست چنین نتیجه ای گرفت؟ بنابراین، مسأله مرگ در منابع اسلامی به طور جدی مطرح است. بعضی از جوامع امروزی، به مرگ اعتنا ندارند و اصلا درباره مرگ بحث نمی کنند. البته تاریخ و سابقه بی اعتنایی به مرگ کمی جدید است، والا می بینیم که مثلا تا صد سال پیش، نویسنده های بزرگ دیگر کشورها هم درباره مرگ تعبیرات عجیبی دارند. معلوم است که درون آن ها موج عجیبی بوده است. در یکی از دفترهای مثنوی، مولوی درباره حضرت صالح (علیه السلام) تابلویی از مرگ را چنین ترسیم کرده است:(561)
مردم، سخنان این پیغمبر بزرگ و این برگزیده خدا را گوش ندادند و او آنان را نفرین کرد.
خودخواهی ها و خودکامگی ها، دود از دودمانشان در آورده بود. دیگر صالح را چگونه بشناسند؟ غیر از خودشان کسی را نمی شناختند. خداوند متعال فرمود که - به اصطلاح ما - کمی هم صبر کن. چنان که به حضرت نوح (علیه السلام) فرمود صبر کن و عجله نکن. بعد از این که حضرت صالح به کلی مأیوس شد، خداوند فرمود روز اول از شهر بیرون برو. روز اول هوا زرد شد. روز دوم قرمز شد. روز سوم سیاه شد و آن روز، روز عزا بود. همه مردم، تک تک افتادند. حضرت صالح از سرزمین خود بیرون رفت. بعد از چند روز که مراجعه کرد، مشاهده نمود تمام شمع ها خاموش است. گویی چراغی به نام چراغ زندگی در این دیار هرگز وجود نداشته و روشن نبوده است. اول شروع کرد: ای زبانتان کج، ای مغزتان کج، ای دستتان کج، ای پایتان کج، مگر من به شما نمی گفتم، مگر من به شما پند نمی دادم، مگر نصیحت نمی کردم؟ حتی مگر تهدید نکردم، که دنباله این {اعمال شما} عذاب است؟ اما گوش فراندادید. باز خطاب و توبیخ کرد. یک وقت احساس کرد که در درونش چیز دیگری موج می زند. تعجب کرد که این موج چیست؟ فکر کرد که خودش آنان را به کشتن داده است و او مرگ را بر سر این مردم فرود آورده است. از خود پرسید این چه حالی است؟
ناگهان بر این مردم که تک تک افتاده بودند، احساس ترحم کرد. تا دیروز، آرزوها و امیدها در مغز داشتند.
تا دیروز، محبت ها به یکدیگر داشتند، و امروز گویی این ها در این دنیا نفس نکشیده اند. سکوت! ترحم او را فرا گرفت و در درون خود با خدا به راز و نیاز پرداخت. خدایا، این ها را من به کشتن دادم! این ترحم چیست؟ این ها کسانی هستند که دستشان کج، پایشان کج، سخنشان کج، مغزشان کج، روحشان کج و جانشان کج بود. این چه جای ترحم است؟ این معنا را احساس کرد که ای صالح، آنان با دست تو خاموش شدند. کمی فکر کن، که مبادا نفرین تو نابجا بوده و عجله کرده باشی. ای صالح، حیات و زندگی اینان را، بر باد مرگ سپردی و اکنون همه آنان با سکوتی ابدی به خاک افتاده اند.
این فرمول انالله و انا الیه راجعون، پاسخگویی تمام این ناراحتی هاست. آرامش بخش وحشت و اضطرابی که در موقع مرگ سراغ انسان ها را می گیرد، فقط همین جمله انالله و انا الیه راجعون است. جمله دوم هم ندارد. همان گونه که برای بیان هدف و فلسفه زندگی، غیر از این جمله ای نداریم و نخواهیم داشت.
نه این که تا حال این را نگفته ام و بعد از این خواهم گفت. اگر زندگی و معنای زندگی این است که ما با آن در ارتباط هستیم، ما زنده ها این (انالله ...) را می چشیم و با آن آشنا هستیم. این برای خود انسان یقین است.
جوانان عزیز دقت کنند و در مطالعات بعدی هم خیلی با حواس جمع مطالعه کنند. فقط این جمله جوابگوست: انالله و اناالیه راجعون. والا آن چه که وسیله خود زندگی طبیعی است، نمی تواند برای زندگی هدف باشد، آن هم در حد معنای والای آن که بگکوییم: من اگر آزاد مطلق بشوم که این کار را بکنم یا آن کار را نکنم، به هدف زندگی می رسم. بسیار خوب، شما آزاد هستید. شما این توانایی را دارید که هر کاری مایل باشید، انجام دهید. آیا این {توانایی }، هدف شما محسوب می شود؟ یا این که فقط علم، هدف است؟ یا این که من فکر می کنم، مغز من به عظمت جام جهان نمایی است که در افسانه ها آمده و تمام هستی در آن منعکس است؟ حال، با این معرفت و با این علم جهان شمول که هستی در آن منعکس است، من چه کار کرده ام و بالاخره نتیجه اش چیست؟ مفاهیمی از جمله ثروت، شهرت، زیبایی و... تا به حال برای فلسفه زندگی گفته شده است، اما هیچ کدام قانع کننده نیست. فقط و فقط همین انالله و انا الیه راجعون مهم است، به شرط این که بشر بشنود. اگر نشنود، به چه کسی ضرر می رسد؟ ضرر فقط متوجه خود بشر است. {بشر باید} بشنود که زندگی به این عظمت، نمی تواند هدف خود را در پایین پیدا کند. چنان که تاکنون نتوانسته است پیدا کند.
برای توجیه لذایذ اپیکوری و لذایذ خودخواهی در این زندگانی، بشر را در پایین گرفتار نکنید، زیرا این امر شایان تمجید نیست. چون می دانیم از این جا برای او بهره ای نخواهد بود که زندگی چیست؟ آیا آش دهن سوزی بود یا نه؟ گاهی یک درد آن، یک عمر لذت را نابود می کند. گاهی بعضی از دردها به قدری زهرآگین و شرنگ زاست که انسان می گوید اگر مرا مخیر می کردند با این تلخی ها، آیا هفتاد، هشتاد سال لذت می خواهی یا نه؟ می گفتم مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان! این هم نوعی زندگی است. مخصوصا اگر کسی آگاهی هم داشته باشد که در همین حال که درون او از خنده لبریز است، فقرهایی هم وجود دارد که انسان های گرسنه و برهنه را در حال جان کندن نگه داشته است، اما او در حال خنده است. یا در آن حال که کسی در لذایذش غوطه ور است - بدون آن که متوجه باشد - ارواحی در آتش جهل شعله ور هستند.
اگر آدمی به این مسائل توجه کند، آیا واقعا لذت او در این دنیا عمیق می شود؟ {قطعا} نمی شود. با این احتمال تلخی ها، چه طور امکان دارد در این جا از شکم حیات، فلسفه و هدف درآورد؟ به هر حال، اگر در مسأله مرگ دقت بفرمایید، خیلی از متفکران بزرگ، مخصوصا اگر کمی شامه جان شناسی هم داشته باشند، در مقابل مرگ زانوهای بشر را لرزانده اند.
با دیدگان فرو بسته، لب بر جام زندگی نهاده ایم و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو می ریزیم، اما روزی فرا می رسد که دست مرگ، نقاب از دیدگان بر می دارد و هر آن چه را که در زندگانی، مورد علاقه شدید ما بود، از ما می گیرد. فقط آن وقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده است و ما از روز نخست، از این جام، جز باده خیال ننوشیده ایم.
چون انالله او (انسان) درست نیست. لله را ندارد، تا با الیه ختم کند و قضیه تمام شود. کسی که به انالله و انا الیه راجعون توجه ندارد، اگر از او بپرسید، از کجا آمده ای؟ می گوید نمی دانم؛ یک نر و ماده بودند که از آن ها به وجود آمده ام. واقعا استدلال او چنین خواهد شد. آن نر و ماده هم به نر و ماده قبلی حواله خواهند کرد.
پس انسان چگونه می تواند درباره زندگی، با قیافه ای زیبا بیندیشد و لذایذ زندگی را زیر پا بگذارد و از تلخی زندگی به مرگ، نجات پیدا کند؟ چرا تمام آن امیدها، آرزوها و احساسات به یکباره سکوت و رکود پیدا می کند؟ چرا زانوهای بشر در مقابل مرگ می لرزد؟
ابن سینا رساله ای به نام رساله دفع الغم من الموت دارد، که رساله ای است درباره دفع اندوه از مرگ، و رساله خیلی ذی قیمتی است. ایشان شش انگیزه و دلیل برای ترس از مرگ بیان کرده است، که با لطف خدا عرض خواهم کرد:(562)
انگیزه اول - انسان نمی داند مرگ چیست. چون هر انسان همان گونه که تولد را یک بار می بیند، مرگ را هم یک بار می بیند. یعنی انسان نمی داند درد مرگ چه قدر است؟ نمی داند احساسات و مشاعر انسان، مغز و ذهن آدمی، هم چنین اعصاب آدمی چه وضعیتی پیدا می کند؟ این پرچمدار علم و معرفت - ابن سینا - می گوید: پس شما از مرگ نمی ترسید، بلکه از جهلتان می ترسید که نمی دانید مرگ چیست. به قول آن شاعر: من نگفتم جهل من گفت، آن مگیر. فردی به کسی که مربی او بود و واقعا می خواست او را از مرگ نجات بدهد، دشنام می داد. او را در ظاهر اذیت می کرد تا مرگ را از او دور کند. بعد از این که احساس کرد او را از مرگ نجات داده است، گفت: آیا شما آن ناسزاهایی را که من می دادم، می شنیدید؟ مربی گفت: بلی، می شنیدم. گفت: ای عزیز، ای زنده کننده من، ای ملک حیات، ای نماینده خدا، واقعا آن مطالب ناشایستی را که می گفتم، می شنیدی؟ آه چه کنم؟ من نگفتم، جهل من گفت آن مگیر(563). گفت: بر من اعتراض مکن. نادانی من آن ناسزاها را داد. ای مربیان و ای معلمان، گاهی جهل انسان های مورد تعلیم و تربیت شما، باعث می شود که به شما اهانت کنند، اما شما کار تربیتی خود را انجام بدهید.
شمه ای زین حال اگر دانستمی - گفتن بیهوده کی تانستمی(564)
اگر می دانستم که شما می خواهید مرا از مرگ نجات بدهید:
بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال - گر مرا یک رمز می گفتی ز حال
لیک خاموش کرده می آشوفتی - خامشانه بر سرم می کوفتی(565)
بیایید کمی ظرفیت و تحمل پیدا کنیم. بیایید کمی درونمان را گسترش بدهیم و در مقابل هر تنشی، با تنش جواب ندهیم. بیایید هر آتشی را که می خواهد شعله ور شود، با آتش خاموش نکنیم، بلکه با آب خاموش کنیم. مثلی در فارسی داریم که: او خر خودش را می راند، یعنی او مشغول کار خودش است و اصلا توجه به شما ندارد. گفت:
می شنیدم فحش و خر می راندم - رب یسر زیر لب می خواندم(566)
از سبب گفتن مرا مقدور نه - ترک تو گفتن مرا میسور نه
در زیر لب می گفتم خدایا! خودت آسان کن. خدایا! آیا این ها انسانند؟ به راستی انسان چه قدر بزرگ می شود و چه قدر عظمت پیدا می کند! برای نجات دادن انسانی، هزاران اهانت می شود، سپس می گوید:
من نگفتم، جهل من گفت آن مگیر. این جا هم ایشان (مولوی) می گوید از جهل بترسید. چون می گویید ماهیت مرگ را ما نمی شناسیم و نمی دانیم در هنگام مرگ چه می شود. بسیار خوب، برای نادانی ات گریه کن.
چاره نادانی، کلافه شدن نیست. شناخت زندگی، مرگ را برای شما آشنا خواهد ساخت؛ همان گونه که حسین بن علی (علیه السلام) با مرگ و شهادت آشنا بود. تمام این ها را طی سالیان طولانی می شنوید و خودتان هم در تواریخ می خوانید.
این سخن یک بچه است: احلی من العسل. حسین بن علی به قاسم بن الحسن گفت: ای فرزند برادرم، مرگ را چگونه می بینی؟ پاسخ داد: احلی من العسل، از عسل شیرین تر. چنین پاسخی در این سن بر اثر تماس و قرار گرفتن در شعاع جذابیت حسین بود. بچه هم که معصوم نیست، البته معصوم زاده و امام زاده است و مقام شامخی دارد، ولی به طور ذاتی معلومات به او نداده بودند. او در همان چند صباح که از مدینه راه افتاد و در خدمت عمویش بود، احساس کرد که زندگی و مرگ معنایی بالاتر از این ها دارد. در همان چند روز، درسی را که می بایست بخواند، خواند. یا در کلمات خود امام حسین، می بینید مرگ چگونه مطرح می شود، زیرا جاهل نیست و می داند مرگ چیست.
انگیزه دوم - سختی دل کندن و چنگال برداشتن از این مادیات، که انسان چنگ را در آن فرو برده و نمی تواند آن را از این ماده و مادیات بیرون بکشد. ابن سینا می گوید: انگیزه دوم ترس بشر از مرگ، عبارت از تلخی و سختی دل کندن علایق از ماده و مادیات است، که واقعا هم همین طور است. این دیگر یک بحث علمی و فلسفی دشوار نیست، بلکه انسان با مراجعه به خویشتن، آن را احساس می کند. چاره آن نیز خیلی روشن است. ریاضت هم نمی خواهد، بلکه بر چیزی که شرعا به دست انسان رسیده است، باید مالک باشد، ولی بداند که کلید چیز به دست آمده باید در دست او باشد، نه کلید انسان در دست آن، شما باید مالک آن باشید. در روایتی از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آمده است که فرمود:
ولو ان رجلا احب حجرا لحشره الله معه
اگر مردی یک سنگ را دوست داشته باشد (و محبتش نسبت به آن سنگ شدید باشد)، با همان محشور خواهد شد.
گاهی انسان به سنگ یا به آن چه که مورد علاقه اوست، تبدیل می شود. بشر بر مبنای همان مورد علاقه، مسخ می شود.
گر در دل تو گل گذرد گل باشی - ور بلبل بی قرار، بلبل باشی
تو جزئی و او کل است اگر روزی چند - اندیشه کل پیشه کنی کل باشی
چرا سنگ می شوید؟ بعضی ها تبدیل به ساختمان می شوند. ساختمان برای سکونت است، نه برای پرستش. بعضی به ریال تبدیل می شوند. حال، اگر بخواهیم جان آشفته آن اشخاص را تعریف کنیم، جان آشفته آنان پول یا ساختمان شده است! در صورتی که، نوش جان کسی باد اگر مالک پول باشد، البته در حدود مشروع آن. دست کندن از آن زیبایی ها و چنگال را بیرون کشیدن از این زیبایی ها و شهرت های جهانی مهم است. دیوید هیوم می گوید:
اکنون که دیگر عمرم به آخر می رسد، ناراحتی روده هایم و معده ام مرا اذیت می کند، اما شهرتم خیلی عالم گیر شده است.
انسان خیال می کند که بت فقط همان {سنگ و چوب } است. می گوید: شهرتم خیلی اوج گرفته، اگرچه مزاجم در حال افول است. اگر موارد مذکور را تحلیل کنید، معنای احلی من العسل را خواهید فهمید. یا آن طور استقبال امام حسین از شهادت و مرگ یعنی چه؟ برای کسی که میانسال بوده و حتی پیر هم نشده بود. حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) 57 سال داشت. بچه شیرخوار داشت و تقریبا اوایل میانسالی ایشان بود، با این حال می بینید که مرگ برای ایشان چه معنایی دارد.
انگیزه سوم - {انسان } نمی داند که پشت سر مرگ چه خبر است. {ترس از این دارد که } نکند به خاطر آن چه که انجام داده است، مورد سؤال قرار بگیرد. در این دنیا، همه زندگی را با یک بلی، نه خیر، گرچه، ممکن است، شاید، بعید نیست و...، گذرانده است. زندگی در این دنیا را با شوخی گذرانده است و می گوید نکند در آن جا، کار را جدی بگیرند. می ترسد از این که چنین باشد. این که ترس ندارد، جدی بگیرید تا جدی نخورید. حقیقتا به دستورهای الهی رفتار کنید و به ریش مرگ بخندید. به جای این که مرگ به ریش شما بخندد، شما به ریش مرگ بخندید. انسان وقتی واقعا حق و حقوق انسان های دیگر را ادا کرد، خنده نباید از درون او قطع شود. اگرچه روزی، دردی او را بگریاند. این گریه از چشم است، ولی دل در حال خنده است.
یکی از عرفای بزرگ، مرحوم آقا میرزا هادی حائری رحمةالله که ما سالیانی توفیق دیدار ایشان را داشتیم، بیمار شد و ایشان را به بیمارستان برده بودند. آخرین کسالت او بود و یک روز مانده بود که از دنیا برود. من تلفن کردم تا حال ایشان را جویا شوم. فرزند ایشان گوشی را برداشت و بعد گوشی را به ایشان داد. من سلام کردم و گفتم آقا حالتان چه طور است؟ درست مثل یک آدم 25 ساله در میان ناز و نعمت و هیجان پاسخ داد. اصلا مثل این که هنوز سر پل مرگ نرسیده است. در صورتی که سر پل در حال عبور بود. گفت: حال را می فرمایید یا مزاج را؟ گفتم هر دو را بفرمایید. گفت: اما مزاج تمام شده و دیگر بقایی ندارد و آخرین لحظات من است. ولی فلانی، آن خنده ای که در درون من از موقع بلوغ شروع شده است، هنوز هم وجود دارد. می خندم و از این دنیا می روم. آن مسرت و سرور هنوز در دلم هست و خاموش نشده است.
آیا مرگ برای این مرد، ترسناک و وحشتناک است؟ نخیر، زیرا احساس کرده که مرگ چیست و آن خنده کار خودش را کرده است. با احساس این که من در این مسیر قرار گرفته ام: از انالله به مسیر و انا الیه راجعون. پس چرا نخندد؟ چرا حتی گریه را پیغام الهی نداند؟
خنده از لطفت حکایت می کند - گریه از قهرت شکایت می کند
این دو پیغام مخالف در جهان - از یکی دلبر روایت می کند
گریه بر مزاجی که آخرین لحظات خود را می گذراند و با آن خنده درونی که با یکدیگر نزاع نداشتند. مزاج انسان تمام می شود و مسلما درد را احساس می کند. در هنگام سکرات، دانه دانه آن چه را که به او داده اند، پس می گیرند. رکود شروع می شود. پاها و دست ها از حس می افتد، اما مسلما آن خنده نمی گذارد که آه بکشد و بگوید مثلا الان پا از حس افتاده است. خدایا! پروردگارا! چند شبی و چند روزی در هر سال، با آشنای زندگی و مرگ در تماس قرار می گیریم. همین طور که ملاحظه فرموده اید، این تماس هم برای مردم ما جدی است. لذا، توقع و انتظار می رود که ان شاءالله از این چند روز، درس های بزرگی فرا گرفته بشود.
خدایا! ما را از برکات این چند روز درس بزرگ محروم مفرما. پروردگارا خداوندا! جوانان ما را در آشنایی با حسین یاری و یاوری بفرما. پروردگارا! حکمت این نهضت بزرگ، حکمت این جانفشانی بزرگ، حکمت اصیل این معرفی زندگی و مرگ را بر ما قابل درک بفرما. خداوندا! جوانان عزیز ما را برای یک آینده روشن و درخشان آماده بفرما. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
یا اباعبدالله! تا عمر داریم، شب ها و روزها به یاد تو خواهیم بود. البته نه فقط همین شب ها و روزها، بلکه هرگاه انسان و انسانیت برای ما مطرح شود، خواهیم گفت پیشرو ما حسین بن علی چنین کرد و چنین برای ما درس گفت: خداوندا! ما را از درس های حسینی برخوردار بفرما.
آمین

عظمت حسینی(567)

قل یا أیها الذین هادوا ان زعمتم أنکم أولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین(568)
بگو ای کسانی که به دین یهود گرویده اید، اگر گمان می کنید دوستان خداوندی شمایید نه سایر مردم، پس مرگ را آرزو کنید اگر راست می گویید.
بحث جلسه پیش، این بود که علل وحشت از مرگ چیست و چرا این وحشت، دامان انبیا و ائمه و اولیاءالله را نگرفت و آنان بیم و هراسی از مرگ نداشتند؟ همان گونه که قبلا عرض شد، از دیدگاه یکی از بزرگان (ابن سینا) سه انگیزه را بیان کردیم. انگیزه سوم را دوباره عرض می کنم که چرا بشر از مرگ می ترسد؟ ایشان می گوید:
{انسان جاهل } گمان می کند که وقتی بدن او در زیر خاک پوسیده و متلاشی شد، ذات، شخصیت، من و جان هم نابود می شود. البته جای تأسف است که جان به این عزیزی و روح به این باارزشی از بین برود.
یک ترس او از خود نابود شدنش است که فکر می کند با مرگ همه چیز واقعا تمام می شود. دیگری هم این است که اگر مغز آدمی معتدل کار کند و اگر (این اگر مهم است) وضع روانی اش معتدل باشد، بقا را در خود احساس می کند، زیرا چیزی که در آن جا هست، ماندگار است. اگرچه حقیقت آن را هم نفهمد و نداند که آن چه که در درون اوست، حان و شخصیت و روح نامیده می شود، حتی من هم نامیده می شود. این ها (شخصیت و روح) هرچه باشند، فنا به آن ها راه ندارد، زیرا از ماده گرفته نشده اند که اگر ماده را از آن ها بگیرند، از ادامه کار باز بمانند.
بقا ندارد عالم و گر بقا دارد فناش گیر - که حق چون بقای ذات تو نیست
ای فرزند آدم، به درونت توجه کن و ببین آیا آن حقیقت که می یابی، رفتنی است؟ یک علت بیم و هراس و دهشتی که در هنگام تصور مرگ به انسان ها روی می آورد، این است که از درون به او گفته می شود: باور نکن که من نابود بشوم. منشأ من این عناصر نبود که اگر عناصر از بین برود و خاک شود، من مضمحل بشوم. عناصر، مرکب آن (روح) بود که در دار دنیا چند صباحی آن را نگه داشت و آماده ورود به ابدیت کرد. بقای ذات آدمی مربوط به این ماده نبود که اگر متلاشی شد، جان هم متلاشی بشود. والا آیا امکان داشت که جلوی این درنده را گرفت؟ که تاریخش این قدر طول بکشد؟ اگر فقط جنبه طبیعت خود را به کار می انداخت و احتمال این را نمی داد که روزی پس از این روزها است، و وقتی ابدیت برای بشر مطرح نباشد، همه چیز برای او ممکن است. این را تاریخ بشریت نشان می دهد. هر قدر هم ما بخواهیم بشر را تبرئه کنیم، تاریخ قبول ندارد. به هر حال، این امر به طور نامحسوس، کار خود را در درون بشر انجام می دهد.
یا سبو یا خم می، یا قدح باده کنند - یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
چند روز می توان کسی را فریب داد؟ چند روز انسان می تواند خودش را فریب بدهد؟ همیشه چند بیت زیبا را من زمزمه می کنم، که یکی از آن ها بیت زیر است. شاعر در این بیت غوغا کرده است. در طول تاریخ، بیتی که به عنوان یک نشانه ثابت فرهنگ بشری این قدر عمر کند، واقعا کم است.
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستی - گر نه این روز دراز دهر را فرداستی
اگر بشر فردایی نداشته باشد، این دنیا رقاص خانه است. یعنی اگر هر کس نبرد، نکشت، نزد و غارت نکرد، باخته است! ولی فقط قوانین نیست که دست بشر را این طور بسته باشد. اگرچه کیفرها و مجازات ها مؤثر بوده و واقعا مؤثر است، اما اصل، آن اندیشه ای است که در درون انسان ها می گوید: آیا واقعا من در این جا تمام می شوم؟ باور نمی کنم! مخصوصا در موقعی که آرامش باشد و جان، کمی دقیق و صاف درباره خودش فکر کند، از خود می پرسد: آیا کار من در این جا تمام می شود؟ منی که تمام هستی را در یک مشت دریافت می کنم، منی که به هستی مشرف می شوم، آیا من در این جا نابود می شوم؟ این مسأله در ذهن بشر قاطع نیست. لذا، حتی یکی از متفکرانی که درباره مذهب رأی مثبت ندارد، می گوید: ما هیچ دلیلی نداریم که وقتی مغز بشری متلاشی شد، شخصیت او هم نابود می شود. احتمال بقای شخصیت او خیلی هم قوی است. گوینده این سخن (برتراند راسل)، شکاک درجه یک قرن ماست، که من درباره انتقاد از شک ایشان، رساله ای در حدود سی، چهل صفحه در مقدمه نقد و بررسی سخنان ایشان نوشته ام، که شک ایشان از کجاست و چیست؟
برای این گونه اشخاص، ما سؤالی بدین صورت مطرح می کنیم: این گوینده این مطلب، شما که می گویید یقین نیست که وقتی مغز آدم متلاشی شد، تمام موجودیت او از بین برود، و احتمالا شخصیت و نفس او باقی بماند، ما فقط یک سؤال داریم. سؤال یک طلبه و یک دانشجو چنین است: پس شما پنجاه درصد احتمال می دهید که زندگی بشر در این جا تمام نمی شود. ما می خواهیم ارزیابی کنیم که در مقابل این پنجاه درصد احتمال چه کنیم؟ آیا می توان گفت ان شاءالله بز بود؟ نه تنها با احتمال پنجاه درصد، بلکه یک درصد، این احتمال در مورد چیست؟ آیا مورد احتمال، گم شدن یک دستمال است؟ یا احتمال گم شدن دو صفحه کاغذ است؟ یا احتمال این که شخصی به شما یک ناسزا بگوید؟ نخیر، احتمال این است که حقیقت تو باقی و پایدار و جاودانی است! این احتمال از صد هزار یقین به این که اگر بخواهم از لیوان آب بخورم، از دستم می افتد و می شکند، مهم تر است. آیا شما یقین دارید؟ داشته باشید. بحث شکستن یک لیوان مطرح نیست.
آدم نمی فهمد که بشر این گونه مسائل را چگونه برای خودش حل کرده است. البته مغز او حل نکرده، بلکه هوی و هوس برای او حل کرده است. مغز می گوید شما خودت می گویی به احتمال پنجاه درصد این بشر باقی می ماند، در صورتی که در محتمل های مهم، یک درصد نیز کارساز است. به عنوان مثال؛ احتمال بدهید این مسجد دو راه دارد. فرض کنید اگر از آن راه بروید، به شخصیت شما اهانتی خواهد شد که تا مرگ گریبان شما را فشار خواهد داد. با توجه به این اهانت، آیا از آن راه می روید؟ حتی به احتمال یک درصد، نه صددرصد، از آن راه نمی روید، زیرا محتمل و موضوع مهم است. حتی اگر احتمال یک در هزار باشد، به آن توجه می کنید و اهمیت می دهید. ولی آن چه ما احتمال می دهیم چیست؟ به هر حال، این شخص (متفکر) می گوید من شک دارم. می گوییم شک خود را داشته باش. اصلا نیاز به شک نیست، احتمال است، زیرا در شک، پنجاه درصد است که انسان می گوید من می مانم و این کارهای من، روزی مورد سؤال قرار خواهد گرفت. چه رسد به یک، دو، سه، چهل و نه، پنجاه درصد. خدایا! پروردگارا! مغز و روان ما را در مقابل این مسأله حیاتی، از انحراف نگه دار.
بنابراین، انگیزه سوم ترس بشر از مرگ، این بود که بشر گمان می کند که وقتی بدن پوسید و متلاشی شد، ذات او هم از بین می رود. همان گونه که عرض شد، چنین گمان نکنید. کسی که چنین ترسی دارد، به بقای نفس جاهل است. جاهل است به کیفیت معاد که چگونه برمی گردد. در حقیقت، این شخص از مرگ نمی ترسد، بلکه جاهل است به آن چه که باید بداند. چیز مهمی را از دست داده و علم به یک چیز خیلی مهم ندارد. جاهل است به چیزی که روی آن جهل از او نخواهد گذشت. {به او خواهند گفت: }می خواستی بیندیشی و فکر کنی!
انگیزه چهارم - انگیزه کسی است که گمان می کند همراه مرگ دردی است بزرگ، غیر از دردهای بیماری ها، که او را سخت اذیت خواهد کرد. ابن سینا می گوید: این گمان، گمان صحیحی نیست. همان طور که می دانید، ابن سینا طبیب هم بوده و کتاب قانون را در پزشکی نوشته است. می گوید ما نمی دانیم که چه می شود و در درد چه می گذرد. ولی آن چه که مسلم است، به تدریج که قوا از کار می افتند، با از کار افتادن هر کدام، حیرت و حالت عجیبی به انسان دست می دهد، اگرچه درد او به آن شدت نباشد. جناب آقای ابن سینا، مجرد این که ما نمی دانیم آیا درد مرگ سخت تر از بعضی از دردهای بیماری ها در حال زندگی است، کافی نیست. به جهت این که وقتی قوا یک به یک از کار بیفتد، هر یک از آن ها خودش شبیه به یک جان کندن است. در این مورد باید دقت داشته باشیم. این مطلب را از ابن سینا نمی پذیریم.
انگیزه پنجم - آن شخص، به دلیل عذاب و کیفری که احتمال می دهد دنبال مرگ باشد، از مرگ می ترسد.
پس او از کار خود می ترسد، از مرگ نمی ترسد. تو (انسان) در این جا از مرگ نمی ترسی، بلکه از خودت می ترسی. تو که احتمال می دهی که به دنبال مرگ، کیفرها و عذاب و عِقاب باشد، علت آن که خود به خود یا از آسمان نمی آید، پس دروغ نگو، دزدی، خیانت و ظلم نکن، رابطه ات را با خدا قطع نکن. اگر احساس کردی که این مقام از آن تو نیست، و شخصی دیگر بهتر از تو می تواند در این مقام مدیریت نکن. اگر احساس کردی که این مقام از آن تو نیست، و شخصی دیگر بهتر از تو می تواند در این مقام مدیریت کند، لطف کن و بلند شو بگو: شما بفرمایید جای من، و دیگر از عِقاب و عذاب بعد از مرگ نترس. سخن ابن سینا در این مورد خیلی روشن بوده و خوب استدلال کرده است. خداوند ما را نیافریده است که به ما عذاب بدهد.
هدف از خلقت بشر، این نبوده است که بیافریند و عِقاب کند.
من نکردم خلق تا سودی کنم - بلکه تا بر بندگان جودی کنم
آن شهید دار بقا، آن افتخار ارزش های انسانی که حسین بن علی نامیده می شود، در دعای عرفه چنین عرض می کند: - البته جوان ها کمی دقت کنید، این جمله را که از امام حسین (علیه السلام) نقل می کنم، در سرنوشت شما اثر می گذارد - الهی، تو بی نیازتر از آن هستی که سودی از خود تو به تو برسد، کجا مانده که سودی از طرف من به تو عاید گردد؟(569) آیا با این الله اکبرهایم به تو سود برسانم؟
صلوات الله علیک یا ابا عبدالله. به حق نشسته ایم به یاد تو. به حق، در هر سال چند روز و چند شب به یاد تو می نشینیم، ای یاد تو در اعماق جان ما. ای نام تو بالاترین فریاد عدالت در مفهوم آن. من جمله ای به عظمت این عبارت امام حسین (علیه السلام) ندیده ام. برای توضیح به جوان ترها مجبورم مثال بزنم:
آدم ساده ای گاوش بیمار شده بود. نذر کرد و گفت: خدایا! اگر گاوم خوب بشود، سه روز روزه می گیرم.
او چه کار کرد؟ برای این که مثلا دل خدا را به دست بیاورد، جلوتر روزه گرفت و گفت، من این سه روز روزه را پیشاپیش می گیرم، تا گاوم بهبود یابد. روزه را گرفت، اما گاو او مرد. شب هنگام به خانه آمد و دید که گاو، دراز به دراز در طویله افتاده است. از طویله بیرون آمد. روی خود را به طرف آسمان گرفت و گفت: آیا این درست است که من سه روز روزه بگیرم و آن وقت تو گاوم را بگیری؟ من روزه گرفته بودم که گاوم زنده بماند. حالا که مرد، فردا، پس فردا، رمضان می رسد - ماه رمضان! که آن جا ما روزه خواهیم گرفت، خدا لذت خواهد برد که؛ به به! بنده های من برای من روزه گرفتند! - اگر سه روز از جاهای تر و تمیز آن را (یعنی روزهای 19، 21، 23) نخورم، فلان فلان هستم. آن وقت می فهمی! آیا هم روزه بگیرم و هم گاوم بمیرد؟
در ذهن مردم ساده، عبادت، مثل انجام کاری برای خداست. اگر تمام عالم هستی در مقابل خدا تمرد کند و کفران بورزد، به دامان پاک ربوبی او گردی ننشیند. اگر تمام دنیا به عظمت روحی پیغمبر آخرالزمان محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) باشد، به خداوند چه می افزاید؟ ببینید حسین بن علی چه عرض می کند: خدایا، تو بزرگ تر و تو غنی تر از آنی که خودت به خودت سود برسانی، آیا من به تو سود برسانم؟ لذا، بعد از این، ان شاء الله عبادت شما - که البته همین طور هم بوده است - معنای دیگری پیدا می کند که نماز می خوانیم نه برای تجارت و نه...، یعنی مزه آن را می چشیم.
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) عرض می کرد:
ما عبدتک خوفا من نارک ولا طمعا فی جنتک بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک(570)
خداوندا! تو را به جهت ترس از دوزخ تو و برای طمع در بهشت تو نپرستیده ام، بلکه تو را شایسته عبادت دیدم و تو را پرستیدم.
من با تو سوداگری نمی کنم، حتی نه به قصد این که انبساط روحی پیدا کنم. اگرچه راه را درست برویم، آن نورانیت و شکوفایی درون پیش می آید، اما حتی آن را قیمت قرار ندهیم. قیمت این الله اکبر، بالاتر از هستی و انبساط روح ماست. با خداوند متعال سوداگری و تجارت نکنیم.
اعثم کوفی شعری دارد، که من گاهی به دوستان عرض می کنم، اگر بعضی ها بخواهند این کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دریابند که؛ من برای تو عبادت می کنم و نه ترس از جهنم دارم و نه طمع بهشت، این شعر اعثم را درباره امام حسین (علیه السلام) در نظر بگیرند:
یابن النبی المصطفی یابن الولی المرتضی یابن البتول الزاکیه
تبکیک عینی لا لاجل مثوبه - لکنما عینی لاجلک باکیه
ای پسر پیامبر، ای پسر علی مرتضی، ای پسر بتول پاک (فاطمه)، چشمم گریه می کند (برای تو ناله می کنم، برای تو می گریم.) اما نه برای پاداش، نه برای این که ثوابی به دست آورم. (با خودت کار دارم).
روحم متوجه خود توست. گریه فقط برای خود توست.
واقعا امام حسین عجب فرهنگی شکوفا کرد. یا اباعبدالله، نامت جاودان باد، که هست. اگرچه حتی در آن شهادت، در این مصیبت بی نظیر تاریخ که از جان قبول کردی، نظرت این نبود که بعد از تو، نام تو در دنیا باقی بماند. این را می گویند اخلاص! حسین نه تنها مال دنیا نخواست، بلکه حتی به فکرش خطور نکرد که بعد از او بگویند یا حسین. اما گفته اند یا اباعبدالله، صفای تو بی نهایت بود و دنیا را لرزاندی. دنیا همیشه نام تو را خواهد گفت و با نام تو، امید به ابدیت خواهد داشت. گاهی به فکر بعضی از جوانان ما چنین می رسد که؛ در تاریخ میلیون ها نفر کشته شده اند، چرا شما به امام حسین این قدر اهمیت می دهید؟ دقت کنید: امام حسین (علیه السلام) با این که چنین تقربی به خدا داشت، اما باعظمت ترین سخن را در رابطه انسان با خدا گفته است که: خدایا! اگر تمام عبادات من بی نهایت باشد، سودی به تو نخواهد رسید. یعنی این {عبادت } مربوط به خودم است. این عظمت را داشته باشید. یا:
ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهرلک؟(571)
آیا حقیقتی غیر از تو، آن روشنایی را دارد که بتواند تو را بر من آشکار بسازد؟
حداقل دهان به دهان، این حرف ها به مردم رسیده بود. معاویه برای همین به پسرش گفت: درباره حسین احتیاط کن. او مثل عبدالله بن زبیر و... نیست. او محبوب ترین مردم در نزد مردم است. توجه کنید:
ساعاتی چند در بعدازظهر {روز عاشورا}، امام حسین روی خاک افتاد. چون نماز را خواند و یک مقدار ایستادگی فرمود که اسیر نشود. خیلی کوشش و تلاش کرد که به هیهات مناالذله تحقق ببخشد. وقتی بدن مبارکش به روی خاک افتاد، در تاریخ هست که؛ و مکث ساعه طویلا مدت زیادی روی خاک بود.
لحظاتی نسبتا طولانی بر روی خاک بود و حرکت نداشت و کسی را هم نمی توانست بزند. زخم ها هم از نظر طبیعی، تقریبا کار حضرت را ساخته بود. اطراف او، تمام گردانندگان شقی و پلید داستان خونین نینوا ایستاده بودند و کسی جرأت نمی کرد کار او را تمام کند. آیا در هیچ یک از کشتارهای دنیا این چنین است که دشمن در برابر آنان باشد و کسی هم جرأت نکند جلو برود؟ چرا نمی توانستند جلو بروند؟ چون در دلشان می فهمیدند این مرد (حسین) کیست. خدا نکند که انسان تحت تأثیر تلقینات، راه مستقیم خود را گم کند. جوانان دقت کنید، تلقینات مؤثرند. اثر کار را نگاه می کنند، اما نمی توانند کاری انجام دهند. چنین چیزی در تاریخ دیده نشده است. یکی از آن خبیث ها که شاید خبیث ترین فرد کربلا و داستان نینوا بود، به فرد دیگری {که نام او ابو جنوب بود}، گفت: برو جلو و او را راحت کن. او هم در پاسخ گفت: ای کاش این نیزه را در چشم تو فرو می بردم و این سخن را از تو نمی شنیدم. خودت برو. یعنی تمام گردانندگان این ماجرا و نماینده تمام چهل هزار نفر، هفت، هشت، ده نفر بودند که آن جا به مدت چند ساعت ایستاده بودند و نمی دانستند چه کار کنند، زیرا حسین بن علی را می شناختند. به همین دلیل آن وضع پیش آمده بود. اگرچه حسین بن علی از نظر سیاست بازی ماکیاولی علیه معاویه بود، اما خود معاویه گفته بود که با این مرد کاری نداشته باشید، او محبوب ترین مردم در نزد مردم است. امام حسین به معاویه گفت: مغزت را سیاست بازی چند روزه نگیرد. باید آن موقع که کار از کار گذشته بود، بیدار شده بودی و به پسرت می گفتی مواظب باش.
روزی که {معاویه } به مدینه آمد و در جمع بزرگان مهاجرین و انصار شمشیر کشیده شد که با یزید بیعت کنید، حسین هم نشسته بود. مگر حسین نگفت برای تو بس است، مشکت را پر کرده ای. آیا مگر حسین تو را متنبه و آگاه نکرد؟ همان روز می خواستی بگویی بنشینید و در شورا، پیشتاز، رهبر، پیشوا، حاکم، حکمفرما و فرمانروا برای خودتان تعیین کنید. امام حسین (علیه السلام) در مدینه خطاب به معاویه چنین فرمود:
آیا می خواهی مردم را درباره فرزندت یزید بفریبی؟! گویی تو می خواهی چیز پوشیده ای را توصیف کنی، یا توضیحی درباره چیزی که از دیده ها غایب است بدهی، یا مطلبی را می گویی که تنها تو درباره آن دانا هستی و کسی چیزی درباره آن نمی داند.
یزید، خود حقیقت خویشتن را که رأی و عقیده اش را اثبات کند، فاش ساخته است. تو درباره یزید سخنانی را بگو که او بر خود پذیرفته و شخصیتش آن را نشان می دهد: زندگی او درباره سیر و سیاحت در سگ هایی است که به یکدیگر هجوم می آورند، او عمر خود را با کنیزهای خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپری کرده است.
این کار را رها کن، بس است برای تو و بال سنگینی که به گردن گرفتی و این که تو خدا را با آن و زر و وبال ملاقات کنی برای تو کفایت می کند. سوگند به خدا، همواره کار تو زدن یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم، با ستم بوده است. دیگر مشک های خود را پر کرده ای، بس است، میان تو و مرگ چیزی جز چشم به هم زدن نمانده است...(572)
گاهی بشر خیلی قیافه عجیبی از خود نشان می دهد! حسین بن علی او را بیدار کرد و سخنان مهمی به او گفت، ولی او هیچ جوابی نتوانست بدهد. حسین بن علی این را هم فرمود که: بس است. مشکت را پر کرده ای و دیگر می خواهی به آن طرف (ابدیت) بروی. دیگر در حال مرگ هستی. آیا این مطالب در تو {معاویه } اثر کرد؟ می بایست دو روزه اثر کند. نکند امروز هم از روی غرض های سیاسی و دنیوی و مادی، این سخنان را می گویی؟ چه کسی را می خواهی فریب بدهی؟ معاویه این سخنان را می فهمید. آن روز هم می دانست، ولی خیال می کرد که می توان با شمشیر، دل های مردم را تصرف کرد. دل های مردم با شمشیر تصرف نمی شود. شمشیر، فقط دست و پای انسان را می برد. شمشیر استخوان های انسان را تکه تکه می کند، اما به دل راه ندارد. حواستان جمع باشد. در تاریخ دیده نشده است که شمشیر به قلوب آدمیان راه یابد و آرمان آنان را عوض کند و عقیده و روحشان را تغییر بدهد.
{پس همان گونه که عرض شد}، کسی که از مرگ می ترسد، به جهت احتمال کیفر و عِقاب است که آن طرف به حساب او خواهند رسید. عبارت ابن سینا چنین است: فلیس یخاف الموت بل یخاف العقاب، او (انسان) از مرگ نمی ترسد، بلکه از عذاب می ترسد. آیا از عذاب می ترسید؟ پس مقدمه آن را به وجود نیاورید. خون را به حق نریزید. مال را ناحق به یغما نبرید، اگرچه طرف مقابل نفهمد. ارزش کار انسان ها را به آن ها بدهید، اگرچه خودشان نفهمند که ارزش کار آنان چیست. چرا از عِقاب می ترسید؟ با پیشانی باز و با سر برافراشته به پیشگاه خداوندی وارد شوید.
ولا تبخسوا الناس اشیائهم(573)
و کالای مردم را از ارزش میندازید.
حیله گری راه نیندازید و ارزش کار و کالا را بدهید. اگر کسی مضطر باشد، به جهت این که عائله اش را اداره کند، شما به جای پنجاه هزار تومان اگر پنج هزار تومان هم بدهید، قبول خواهد کرد، اما می دانید که این مقدار، قیمت حقیقی کار او نیست. {اگر ارزش واقعی کار را پرداخت نکنید، مسلم است که } دنبالش عِقاب است. این روایت در کافی آمده است: شخصی خوابی دیده بود و می خواست آن را برای او تعبیر کنند. به او گفتند و به نزد امامان معصوم برو و از آنان بپرس، آن ها معادن علم هستند. بالاخره به حضرت صادق (علیه السلام) گفت: یابن رسول الله من خوابی دیدم. فرمود: بگو. عرض کرد: در همسایگی ما شخصی هست - مثل این که حضرت هم او را می شناخت - دیشب در خواب دیدم که او سوار اسبی چوبی شده و خودش هم چوب شده است و در مقابل من می لرزد. حضرت فرمود: از خدا بترس! این شخص (همسایه) مضطر شده و می خواهد چیزی از خانه خود را بفروشد، تو هم فهمیده ای که مشتری غیر از تو ندارد و قیمت آن را پایین آورده ای. حیات او را خشکانده ای. عذاب به دنبال آن است. حال، خودتان بررسی بفرمایید و ببینید آیا وضع ما این گونه است؟ بعضی از بزرگان می گویند:
زان حدیث تلخ می گویم تو را - تا ز تلخی ها فرو شویم تو را
اگرچه تلخ است، اما آن ها را باید بشویم. احادیث اهل بیت، ما را شست و شو می دهد.
پزشکان هم می گویند: نزدیکی های اختصار که کم کم انسان به پل مرگ نزدیک می شود، امواج و فرکانس هایی در مغز دیده می شود. مقداری از آن امواج، زمان کودکی را نشان می دهد. سپس آغاز جوانی، جوانی، میانسالی، بعد هم پیری و کهنسالی. مثل این که تمام اعمال او از مقابل چشمانش رژه می روند. حتی یکی از روان شناسان که جنبه دینی هم نداشت، صحت گفتار پزشکان را تأیید کرده و گفته بود: مغز، موج های متنوع را نشان می دهد. حال که این گونه است، چرا از مرگ بترسیم؟ از این بترسیم که ما قیمت کار را درست نداده ایم. حتی بعضی اوقات شنیده می شود که کسی می گوید زرنگی کردم. می گوید:
می دانید چه کار کردم؟ قیمت فلان کالا را دو هزار تومان پایین آوردم. اسم مبارزه با خویشتن را، زرنگی و زیرکی گذاشته است. {در ارزش کار و کالا} یا قیمت واقعی آن را پرداخت کنید و یا معامله نکنید.
این هم یکی از انگیزه های ترس مردم از مرگ است که ابن سینا واقعا خوب متوجه شده است. او می گوید شخص از عذاب بعد از مرگ می ترسد، والا مرگ ترس ندارد.
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار - آن زخود ترسا نه از وی هوشدار
روی زشت توست نی رخسار مرگ - جان تو هم چون درخت و مرگ برگ
گر به خاری خسته ای خود کشته ای - ور حریر و قز(574) دری خود رشته ای
مرگ حسین بن علی هم نوعی مرگ است، اما چند قرن است که مشغول انسان سازی است، زیرا زندگی او، زندگی ای بود که ثمرش چنین مرگی باشد که این گونه صدها هزار نفر مانند شما اینک نشسته اند و قلب هر یک از آنان، پر از نور و عظمت است. افتخار به این که من موجودی هستم، که در صف جلوی من حسین حرکت می کند. آیا افتخار نمی کنید؟
یابن النبی المصطفی - یابن الولی المرتضی
یابن البتول الزاکیه - تبکیک عینی لالاجل مثوبه
ای پسر پیغمبر، ای پسر علی مرتضی، (حسین) چشمم بر تو گریه می کند، ولی نه برای ثواب.
اگر در مورد گریه ها و ناله ها بر حسین دقت کنید، می بینید از علاقه ای است که به خود حسین دارید. این را بالا ببرید، می شود: خدایا، من تو را برای معامله عبادت نمی کنم. شما هم با حسین معامله نمی کنید.
البته، معامله را {حسین } خودش می داند چه کار کند. ان شاءالله در سعادت دنیا و آخرت به ما کمک خواهد کرد. اما می بینید شما نظری ندارید، ولی به دنبال آن، {پاداش و اجر} می آید.
تبکیک عینی لالاجل مثوبه - لکنما عینی لاجلک باکیه
چشمم بر تو گریه می کند، ولی نه برای ثواب و پاداش.
این جمله را در نظر بگیرید و از این راه بروید. انسان می تواند زود به خدا برسد. این درسی است از حسین که توجه به ذات ارزش را به شما تعلیم داده است. به ذات خود توجه کنید. عین همین حرکت را در الله اکبر، یا در ایاک نعبد(575) {بارالها} تنها تو را می پرستیم، می توانید مشاهده کنید و بگویید که خدایا، دیگر نظری به بهشت ندارم، اگرچه بهشت، ثواب و پاداش بزرگی است که به بندگانت وعده فرموده ای، اما دیگر، مسأله بالاتر از این است:
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند - عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
آری، قصر و حورالعین خیلی هم در حد بالا هست، اما من موقعی که می گویم؛ اهدنا الصراط المستقیم،(576) ما را به راه راست هدایت فرما، دیگر به قصرها و حور نظری ندارم.
انگیزه ششم - بعضی ها گمان می کنند که در ابدی زندگی کردن در دنیا، لذتی هست. لذا، از مرگ می ترسند. همان گونه که بچه در شکم مادر، از بیرون آمدن می ترسد. هرچه تحریکات جنینی انجام می گیرد، بچه امتناع دارد. نمی داند که از آن جایگاه تنگ و تاریک به کجا وارد می شود. هشتاد میلیارد سال یا صد میلیارد سال نوری را نمی داند. عین این جنین بزرگی که اکنون ما در آن قرار داریم - یعنی طبیعت - این هم مادر بزرگ ماست. بشر از دنیا دست بر نمی دارد و می خواهد شیرخوار بماند. 70 - 80 سال، مدام شیر می خورد. مولوی شعر خیلی لطیفی دارد که می گوید:
شیر ده ای مادر مؤمن ورا - واندر آب افکن میندیش از بلا
هر که در روز الست آن شیر خورد - هم چو موسی شیر را تمییز کرد
گر تو بر تمییز طفلت مولعی(577) - این زمان یا ام موسی ارضعی(578)
والقیه فی الیم(579)
و او را به دریا بیافکن.
اگر بخواهی به رشد برسی، کم کم شیر را کنار بگذار. سپس من و شخصیت را به دریا رها کن. ای مادر موسی غصه نخور، او را می گیرند:
انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین(580)
او را به تو بر می گردانیم، در حالی که از پیغمبران شده است.
گر تو بر تمییز طفلت مولعی - این زمان یا ام موسی ارضعی
ای مادر موسی، او را شیر بده و رهایش کن. آن قدر این نفس را به پستانت نچسبان!
خواهی بدانی معنی حب الوطن را - یک چند از خود دور کن مایی و من را
این شعر سروده مرحوم حاج شیخ علی اکبر نوغانی رحمه الله از علمای بسیار بزرگ در مشهد است. من خدمتشان رسیده بودم. علما و عملا، از آن انسان های تکامل یافته بود.
این طفل نورس را ز شیر دایه برگیر - بسپار با مامش تو جان خویشتن را
مرغ دلت چون شد اسیر دام صیاد - خوش می سراید قصه مور و لگن را
با یاد کویش می دود اشکم به دامن - جیحون کند یک سر همه تل و دمن را
اگر صلاح باشد، استخاره کنید و اگر خوب آمد، رابطه خود را با عالم ماده و مادیات تعدیل کنید. شما ساخته شده برای جای دیگر هستید. این جا را محکم و دقیق، از نظر علم و از نظر صنعت داشته باشید، ولی روح و شخصیت شما اسیر نباشد.
خداوند مرحوم نوغانی را رحمت کند. ایشان خیلی ها را در مشهد تربیت نمود. این مرد بزرگ، از قدرت سازندگی بالایی برخوردار بود. خدایا! از امثال آنها نصیب جامعه ما بفرما و آن ها را که از این دنیا رفتند، غریق رحمت بفرما.
چند بیت هم از نظامی گنجوی درباره مرگ که تعبیر زیبایی است، عرض می کنم می گوید: آغاز جوانی بود، جوان شدم، بعد میانسالی و مدام از حالی به حالی دیگر...
از حال و به حال اگر بگردم - هم بر رق اولین نوردم
حرکت و درنوردیدن من، بر قانون ازلی توست. چرا دستپاچه شوم؟ اگر به پیری برسم. همان قانون مرا به پیری رسانده است که مرا از رحم مادر بیرون آورده و برای من، لذایذ و عظمت ها را قابل دریافت کرده است.
این ادبیات را ان شاءالله در نظر داشته باشید. شما با وجود این ادبیات، درباره زندگی و مرگ می خواهید دست گدایی را به سوی کدام فرهنگ دراز کنید؟
بی حاجتم آفریدی اول - آخر نگذاری ام معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم - کان راه به توست می شناسم
هم وجدانم می گوید این راه برای توست و هم انبیا خبر داده اند:
این مرگ، نه باغ و بوستان است - کاو راه سرای دوستان است
تا چند کنم ز مرگ فریاد - چون مرگ از اوست مرگ من باد
این مرگ، نه مرگ است، بلکه باغ و بوستان است. ما در این ادبیات چه داریم! چیست آن چه که در ادبیات شما گفته نشده است؟ فرزندان را تحریک و تشویق کنید که به این ادبیات، دقیق توجه کنند. ما نمی گوییم فقط بینوایان ویکتور هوگو، چرم ساغری بالزاک، آثار تولستوی و... را بخوانید، اما این موارد هم در ادبیات ما وجود دارد.
تا چند کنم ز مرگ فریاد - چون مرگ از اوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رای است - این مرگ نه مرگ نقل جای است
اگر دقیق نگاه کنم... انتقال از جایی به جایی دیگر است. از کجا به کجا؟
از خوردگهی به خوابگاهی - وز خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که به بزم توست راهش - گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم - خوش خسبم و شادمانه خیزم
انالله و انا الیه راجعون. چرا گونه های حسین در روز عاشورا قرمز نشود؟ چون معنای مرگ را می دانست. مورخان می گویند: از کسانی که در آن جا حاضر بودند، روایت شده و گفته اند که ما هیچ مصیبت زده ای را به این نشاط ندیده بودیم. بدان جهت که حیات به آن حد اعلای ابتهاج صعود کرده است، مرگ هم در حد اعلای ابتهاج دیده می شود.
پروردگارا! این حسین را از دست ما مگیر.
خداوندا! ما را موفق بدار کا این سرمایه بزرگ را به اولادمان و به نسل آینده تحویل بدهیم.
پروردگارا! از درس هایی که این مرد قرن هاست نه تنها به مسلمانان، بلکه به بشریت عنایت می فرماید، ما را هم بهره مند و برخوردار بفرما.
آمین

شکوفایی حسینی(581)

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه(582)
ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام (به یاد خدا) امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود و او از تو راضی است.
حقیقت این است که با دقت لازم و کافی در زندگی ما انسان ها، این مسأله اثبات می شود که خسارات زیادی که ما در زندگانی متحمل می شویم، خیلی مربوط به جهل ما نیست، مخصوصا در جوامعی که از تمدن، فرهنگ و علم بهره ای برده اند. یا جو جامعه شان اصولی را پذیرفته است و می دانند که دروغ درست نیست، دروغگویی اطمینان در جامعه را از بین می برد، یا مثلا حق کشی بالاخره جامعه را مختل می کند.
البته این گونه مسائل کلی و ابتدایی را نمی گوییم. این مسائل عمومی است و کم و بیش در تمدن ها هست، مخصوصا تمدن اسلامی که به طور همه جانبه و فراگیر، جوامع بشری را زیر پوشش خود قرار داده است.
برای یک زندگی نه در حد خیلی اعلا از کمال و دانش، بلکه برای یک زندگی که انسان پشیمانی کم داشته باشد، بفهمد چه می کند و نگرانی و دلهره کمتر داشته باشد، ما معلوماتی را داریم، یا می توانیم به دست بیاوریم. اگر شما فردا بخواهید به کاری اقدام کنید، جای تردید نیست که انسان هایی در جامعه هستند که اگر خود شما به آن قضیه که می خواهید اقدام کنید واقف نباشید، شما را روشن می کنند. {قطعا} انسان هایی یافت می شوند، زیرا جامعه، جامعه متمدن است. پس در همین حدود علم و معرفت را، ما می توانیم در زندگی اجتماعی به دست بیاوریم. پس نقص ما در کجاست؟ گرفتاری ما از کجا ناشی می شود، که حتی با وجود همان مقدار علم و معرفت، نقص داریم؟ اگر درست دقت بفرمایید، نقص ما در مسأله اراده است. ما در میدان اراده، سست هستیم. در انتخاب و اختیار و میدان باز کردن برای شخصیت برتری جو و شخصیت کمال جو، سست به میدان می آییم. در حقیقت، حتی جوان ها و انسان های معمولی ما که خیلی دانشگاه دیده و حوزه دیده نیستند، قطعا می دانند که بالاخره ظلم، در کوچک ترین پدیده، نتیجه خواهد داشت. با این حال، احساس می شود که وحشت از ظلم را آن چنان که باید نمی بینیم. این مسأله جای سؤال دارد. یا عظمت عدالت را همه ما می دانیم، اما چرا در قرار گرفتن در موقعیت هایی که باید عدالت بورزیم، یک می خواهم شخصی از هوی و هوس سر می کشد و عدالت را زیر غباری که تیزبین ترین چشم هم شاید آن را نبیند، مخفی می کند؟ همان طور که عرض کردم، این معلول این نیست که ما نمی دانیم عدالت خوب است و عدالت ضرورت دارد. مسأله این است که آن را چنان حیاتی تلقی نمی کنیم که به مجرد این که دیدیم عدالت در این مورد احتیاج دارد، بدون توقف، اراده نموده و حرکت کنیم. در حدود 150 آیه در قرآن مجید، درباره اراده ذکر شده است. اهمیت اراده را ملاحظه بفرمایید که چه قدر اهمیت دارد. چنان که صبر و شکیبایی در مقابل حوادث ناگوار، اثر ویژه و به خصوص دارد.
و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انالله و اناالیه راجعون(583)
و مژده بده شکیبایان را، همان کسانی که چون مصیبتی به آنان برسد، می گویند: ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم.
{در زندگی }، شکیبایی و صبر بسیار مؤثر است. همان طور که در آیات قرآن ملاحظه فرموده اید، وقتی می خواهند عده ای به بهشت وارد بشوند، به آنان گفته می شود:
سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار(584)
درود بر شما به {پاداش } آن چه صبر کردید. راستی چه نیکوست فرجام آن سرای.
درود بر شما به خاطر صبری که در مقابل لذایذ انجام دادید. {مثلا} مقام پیش آمد و وقتی دیدید که اهل آن نیستید، گفتید خداحافظ. و اگر استخاره هم خوب آمد، گفتید: برو این دام بر مرغ دگر نه.
جوانان عزیز، صبر دو مورد دارد: - البته این جمله معترضه است - چون ما می خواهیم شکوفایی اراده و اختیار را در کلاس حسینی یاد بگیریم، ان شاء الله دقت بفرمایید:
1- صبر در مصیبت ها. {مثلا} خدای ناخواسته آدم بیمار است، اگر صبر نکند، چه کار باید بکند؟ نزد طبیب می رود و پس از معالجه، کار خود را انجام می دهد. صبر در مقابل درد و ناله ها و سوزش ها، طبیعی است، البته اگر بگوید:
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد - ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است - به ارادت بکشم درد که درمان هم ازوست
{اگر به چنین مقامی برسد}، حقیقت این است که این شخص، راه را طی کرده و او سالک است. او واقعا طعم کمال را چشیده که حتی غم، اندوه، درد و ناله را از او می داند و خوشحال هم هست. چون صبر در مورد دردها و ناگواری ها که اجباری است، عظمت و سازندگی آن، مانند صبر در مواقع لذت ها نیست.
آن جا (صبرهای اختیاری) سکوی پرواز است.
2- صبر در مقابل لذت ها. این نوع صبر، صبر اختیاری است. در این جا، شخصیت نفسی می کشد و در مقابل غرایز به میدان می آید و به غرایز حیوانی می گوید: کنار بروید، حالا نوبت من است، منی که با خدا آشنایی دارم. می گویند: سودجویی و شهرت اجتماعی لذت دارد. در آن هنگام شخصیت باید بگوید: من شهرت اجتماعی را نمی خواهم، زیرا ممکن است این شهرت مرا منحرف کند و من برای حفظ اعتبار اجتماعی که اگر بی پایه باشد و آن هم چند صباحی بیش نیست، شخصیتم را نابود نمی کنم. جای پرواز در این جاست. مورد دیگر، صبر در مقابل جریان شهوت است {مخصوصا} که اگر مانعی هم وجود نداشته باشد. خدا می داند اختیار در این جا چه چهره ای به شما اولاد آدم نشان می دهد، که با اراده و اختیار، برای ارتکاب به این شهوت، شخصیت را تباه نکردید.
مت بالا راده تحیی بالطبیعه(585)
با اراده بمیر، تا با طبیعت، زنده جاویدان بمانی.
این کلام از چند قرن پیش از میلاد عیسی (علیه السلام) در جو فرهنگ پیشرو بشری با شما حرکت کرده تا به این جا رسیده است. مت: مقصود از بمیر، مردن طبیعی نیست، یعنی غرایز را مهار کن و بگذار شخصیت برای خودش میدان بگیرد. لذا، صبر در مقابل لذایذ واقعا سکوی پرواز است، زیرا شما ممکن است در تلخی ها که خدای ناخواسته پیش می آید، به اجبار صبر کنید و چاره ای هم ندارید، اما در صبر مقابل لذت ها، می گویید: می توانستم انجام بدهم و انجام ندادم. یا می توانستید انجام بدهید، اما انگیزه را از خودتان کنار زدید.
چون دوم بار آدمیزاده بزاد - پای خود بر فرق علت ها نهاد(586)
خدایا! بر تعداد این هشیاران در جامعه ما بیافزا. تعداد این هشیاران کم است و کمتر هم می شود. روایت در حدیث قدسی چنین است:
عن عیسی بن مریم (علیه السلام): لن یلج ملکوت السموات من لم یولد مرتین(587)
از حضرت عیسی بن مریم (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: کسی که دوبار زاییده نشود، به ملکوت آسمان ها وارد نمی شود.
آدمی یک بار از کانال دو موجود به نام پدر و مادر قدم به دنیا می گذارد. اما تولد حقیقی، موقعی است که شخصیت آماده اراده باشد و بگوید: آن را می خواستم، اما او از من نیازمندتر بود، آن را به او دادم.
این جاست که پای خود را بر علت ها و انگیزه ها می نهد.
چون دوم بار آدمیزاده بزاد. ما تولد دوم می خواهیم. از آن موقع که شخصیت کمال جو و شخصیت ارزش طلب شما، گام در عرصه زندگی می گذارد، این جاست که می گویند:
چون دوم بار آدمیزاده بزاد - پای خود بر فرق علت ها نهاد
گاهی در تاریخ، گذشت ها و فداکاری هایی دیده می شود، که آدم می گوید: خدایا، آیا اینان بشر هستند؟
آیا این ها از آسمان آمدند یا از زمین روییدند؟ آنان چه کردند که بر هوی و هوس خویش مسلط شدند؟
دوباره در این دنیا پاکیزه زاییده شدند، نه از اسپرم و اوول.
وقتی بر روی علت ها پاگذاشت و گفت: نه! این جواب های منفی، گاهی مزه باشد به هستی می دهد.
بقا و جاودانگی حسین بن علی، مربوط به دو - سه جواب منفی به مورد است. می گویند: {یا حسین } می خواهند به شما مقام بدهند. می گوید: نه! مقام چیست؟ من باید باشم تا از مقام استفاده کنم. اگر چنین مقامی را بپذیرم، من نیستم و نابودم. می گویند: شهرت شما عالمگیر می شود. می گوید: چگونه عالمگیر می شود؟ آیا با فساد؟ همان گونه که در مقابل آن شخص (یزید) ایستاده ام؟ شهرت بعضی از اشخاص عالمگیر است، اما در نمایشگاه فساد و در نمایشگاه جنایتکاران. تاریخ برای بشر، دو نمایشگاه آماده کرده است: یک نمایشگاه برای تبهکاران، جنایتکاران و خود فریبان که ابتدا خود را و سپس جوامع را می فریبند. یک نمایشگاه هم برای دادگران و انسان های کمال یافته و برای انسان هایی که شخصیتشان از اختیار بهره برداری کرده است. بهره برداری از اختیار یعنی چه؟ یعنی؛ پای خود بر فرق علت ها نهاد.
به شما می گویند: در سی، چهل سال بقیه عمر خود، آقایی خواهی کرد. می گویید: خود طبیعی من آقایی خواهد کرد، اما این آقایی به قیمت نابودی شخصیت ملکوتی من تمام خواهد شد. این چه نوع زندگی و آقایی است؟ بدین جهت، ما از این شهدای راه انسانیت و از این مسافران بسیار بزرگ دار بقا، باید این مسأله را فرابگیریم که آنان اختیاراً نه یا بلی می گویند. من شاید بارها این مطلب را در بعضی از درس ها عرض کرده ام. خاطر شریف آقایان و یا خواهران باید باشد که همه ما می گوییم: من خودم اختیار داشتم. اختیار مالم را داشتم. {مثلا} چیزی را به قیمت یکصد هزار تومان خریده بودم، اما به ده هزار تومان فروختم. چه جبری بالاتر از این که ریال، اختیار حقیقی را از دست انسان گرفته و به این که اختیار دارد، دل خوش است؟! به هر حال، مسأله: اشتری ام لاغر و هم پشت ریش است. پشتم هم زخم است. این ادعای من مدعی است، که همیشه الحمدلله با ادعا زندگی می کنم.
اشتری ام، لاغر و هم پشت ریش - ز اختیار هم چو پالان شکل خویش
پالان است، اختیار کجا بود! چرا پالان است؟ زیرا همان فرمولی است که پدران ما به ما یاد دادند. {که انسان } با یک کشمش گرمی با یک غوره سردی اش می کند. آیا این اختیار است؟ آیا این شخص از اختیار برخوردار شده است؟ او را یک کشمش گرم می کند و یک غوره هم سرد می کند، سپس می گوید: من در این باره اختیار داشتم! از سبیل و ریش لرزان خنده می گیرد مرا.
با چهره و قیافه ای مخصوص چنان می گوید اختیار دارم، که آدم باور می کند اختیار دارد. شخصیت و من بیچاره هم - به اصطلاح مظلومانه - در گوشه ای از درون نشسته و جز این که به کارهای انسان با چشم تعجب نگاه کند، کاری نمی کند.
اشتری ام لاغر و هم پشت ریش - ز اختیار هم چو پالان شکل خویش
واقعا عجب هشیارانی هستند، که می فهمند. گیرم که خارم، آن هم خار بد، اما خار از پی گل، زیست و حیات دارد. اگر گلی نبود، خار هم مفهوم نداشت. صراف زر هم می نهد جو در سر مثقال ها. در مقابل اشخاصی که در آتش جهل غوطه ورند، چنین اشخاص با فهم و هشیار نیز در تاریخ وجود دارند، که انسان نفسی می کشد و می گوید خدایا شکر!
این کجاوه، گه شود این سو کشان - آن کجاوه گه شود آن سو کشان
یک کشمش او را به آن طرف می برد و یک غوره او را به این طرف می آورد.
بفکن از من، حمل ناهموار را - تا ببینم روضه انوار را
که ببینم اختیار چیست؟ واقعا جای دعاست، که خدایا: بفکن از من حمل ناهموار را. این پالان را خودت از پشت من بردار. از گرمی و سردی یک کشمش و غوره، لذت می برد و درک هم نمی کند، اما غافل از این که اصلا مسأله اراده و درک مطرح نیست. اگر انسان با اختیار بگوید الله اکبر، یا با اختیار به عیادت یک بیمار برود و ناله او را کم کند؛ ارزش دارد. نه این که اگر بیمار بهبود یافت و از بیمارستان مرخص شد، به عیادت او برود. یا اگر شخص بیمار که متمول است بگوید: شما به عیادت من آمدید و با پولی یا... کار او را جبران کند. این ها معامله است.
به هر حال - همان طور که عرض شد - عظمت حادثه خونین نینوا، بر مبنای این واحدها و عوامل است.
یکی از واحدهای آن چنین است: اگر هر لحظه، دست حسین (علیه السلام) را می گرفتید و می گفتید ای پسر پیغمبر (صلی الله علیه وآله)، آیا برای برداشتن قدم بعدی مجبور هستی؟ پاسخ می گرفتید: نخیر. زیرا قطب نمای وجدان او دقیقا کار می کند و اراده با شخصیت در حرکت است. اکنون خودتان تفسیر کنید به خاطر چه کسی {با اختیار} در این مکان نشسته اید؟ لذا، نوشته اند که تا صبح عاشورا و تا آخرین لحظات که {حسین } قدرت داشت، دارای اختیار بود که بازگردد و بگوید من برگشتم.
تعدادی از تحلیل گران تاریخ اسلام، نیز تعدادی از خارجی ها، این تعبیر را گفته اند که: این مرد (حسین) تا موقع افتادن به زمین، دارای اختیار بود و به هر شکلی می توانست از معرکه، جان به در ببرد. آیا درس خوبی در این جلسه {از حسین } خواندیم؟ آیا ان شاءالله درباره این درس فکر خواهیم کرد؟ که بلکه در دنیا از اراده آزاد و از اختیار بتوانیم استفاده کنیم و نگذاریم عمر ما با جبر و شبه جبر سپری شود. تا نگوییم:
مثل این که زندگی ما به پوچی می گذرد و تمام زندگی که انسان در آن اختیار نداشته باشد، جبر است. به قول بعضی از ادبای خیلی خوش ذوق: سبد شب در سبد روز می اندازد و سبد روز هم در سبد شب می اندازد و می گوید برو جلو. هفتاد یا هشتاد سال عمر چنین گذشت... مسلم است که چنین زندگی، مزه و طعم زندگی حقیقی را نخواهد داد. بنابراین، یک عظمت در داستان آموزنده امام حسین (علیه السلام)، مسأله اختیار و آزادی است، با آن خطبه اول که در مکه قرائت فرمود:
الحمدلله و ماشاءالله و لاقوه الا بالله و صلی الله علی رسوله، خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف و خیر لی مصرع انا لاقیه، کانی باوصالی تقطعها عسلان الفلوات بین النواویس و کربلا فیملان اکراشا جوفا و اجربه سغبا، لا محیص عن یوم خط بالقلم، یرضی الله عنابرضانا اهل البیت، نصبر علی بلائه و یوفینا اجور الصابرین، لن یشذ عنا رسول الله لحمته، بل هی مجموعه لهم حظیره القدس، تقربهم عینه و تنجزبهم وعده، الا فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا فانی راحل مصبحا انشاءالله(588)
سپاس برای خداست که آن چه را بخواهد می شود، و جز او تکیه گاهی نیست و درود او بر پیامبرش باد.
مرگ بر اولاد آدم، مانند گردن بندی است که به دور گردن زن جوان پیچیده است. اشتیاقم زیاد است به دیدن نیاکان، بزرگان و گذشتگانم. مانند اشتیاق یعقوب به دیدن یوسف.
ای اطرافیان من، بدانید که برای من خوابگاهی آماده شده است و من آن را خواهم دید. و گویا می بینم که چگونه خونم در کربلا ریخته شده است و شکم حریصان سیر شده و جیب آنان پر گشته است. البته از چنین سرنوشتی که رضای خدا در آن است، خشنود هستیم و از هر بلایی که در راه او پیش بیاید صبر می کنیم (استقبال می کنیم) و در جوار او پاداش استقامت خود را می یابیم. ما پاره تن پیغمبریم که به زودی در حظیره القدس به حضورش می شتابیم و باعث روشنی چشم او می شویم، در حالی که رسالت مقدس را به پیش برده و به مسؤولیت بزرگمان عمل نموده ایم. اینک، آگاه باشید! کسی که می خواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد. ان شاءالله.
ماشاءالله، یعنی آن چه که او می خواهد در این حادثه بزرگ گرفتار آن شوم، چیزی است که خدا خواسته است.
ماشاءالله، رو به حادثه ای قدم بر می دارم که او خواسته است. آیا در این جا، اختیار من شکوفا نمی شود؟ آیا از روی جبر می روم؟
ماشاءالله، او می خواهد که شخصیت من، با اختیار در این حادثه شکوفا شود و به بار بنشیند.
الا فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا الی لقاءالله نفسه فلیرحل معنا فانی راحل مصبحا انشاءالله.
آگاه باشید! کسی که می خواهد دلش را در راه ما وارد عرصه هستی کند و می خواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد، ان شاءالله.
ان شاءالله! یعنی؛ من مشیت را با کمال اختیار به مشیت او وابسته کردم.
به هر حال، این یکی از درس های بسیار مهم داستان نینواست. ملاحظه فرموده اید که غالبا در جلسات دانشگاهی، یا حوزوی و... مسأله جبر و اختیار مطرح می شود، ولی خیلی زیاد سراغ شخصیت را از نظر این که شخصیت در این جا چه کاره است، نمی گیرند. این همه ادیان الهی، این همه وارستگان تاریخ و برازندگان اولاد آدم، تمام تلاششان بر این است که بگویند: شخصیت خود را تقویت کنید. شخصیت اگر تقویت شود، اسیر یک کشمش و یک غوره نمی شود. {شخصیت اگر تقویت شود}، اسیر یک مقام چند روزه دنیا نمی شود و در میان انتخاب انگیزه ها کلافه نمی شود. پس ما از برکات این حادثه بزرگ که جلوه گاه اختیار انسانی است و در آن لذت و الم کنار گذاشته شده، و حتی مفاهیم به هم خورده است، در می یابیم که فقط انسان و قرار گرفتن او در پیشگاه کمال، و حرکت به سوی کمال، با کمال اختیار مطرح است!
خوب است که ما در این گونه موارد، از چنین حادثه ای، تعاریف علمی خود را در علوم انسانی انتخاب کنیم، نه از چند نفر انسان معمولی که می گویند: می خواهم. {که البته } نه می خواهم آنان مبنا دارد و نه نمی خواهم آنان. هم چنین، نه آزادی و نه جبر آنان مبنا دارد. دوباره عرض می کنم: آموزندگی این داستان این جاست که در هر موقعیتی - چه در مسیر {مکه تا کربلا}، چه در صحبت های امام حسین (علیه السلام) - موجب اجباری برای موقعیت بعدی نیست: چنان که باید چنین کاری بشود! چون هیچ چاره ای ندارم و اختیار هم ندارم البته ممکن است عبارت چاره ای ندارم، باید بروم، مطرح باشد، ولی آن را در موردی به کار می برند که انسان در جاذبه آرمان اعلی حرکت می کند و می گوید برای حرکت در این مسیر ملزم هستم. در بحث از اختیار، به مسؤولیت و پشیمانی هم باید توجه کرد. ما احساس مسؤولیت و احساس پشیمانی داریم. اگر کارهای ما بر مبنای جبر است، پس پشیمانی یعنی چه؟
زاری ما شد دلیل اضطرار - خجلت ما شد دلیل اختیار
گر نبودی اختیار این شرم چیست؟ - وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟(589)
وقتی که به شما می گویند: چرا این کار زشت را مرتکب شدید؟ احساس شرم می کنید. این دریغ و خجلت و آزرم چیست؟ معلوم می شود که ما اختیار داریم. گاهی بازی با کلمات، ما را از خود حقیقت بر کنار می کند.
قضیه ای را عرض می کنم که ان شاءالله برای جوان ترها، مبدأ مطالعات باشد. ما در قضیه جبر و اختیار، دو پرونده داریم:
1- پرونده علمی آن است. از حالا تا یک ماه، دو ماه، تا قیامت بنشینید و از نظر علمی بحث کنید. نظام (سیستم) باز است. به شرط این که فقط دور خودتان طواف نکنید و دو تا کلمه، شما را بیچاره نکند. حتی اگر هم نتوانید اختیار را اثبات کنید، در این مسیر که برای اثبات کردن اختیار می روید، دسته گل هایی به شما خواهند داد! و اظهار تعجب خواهید کرد.
گفت معشوقم تو بودستی نه آن - لیک کار از کار خیزد در جهان(590)
{مثلا} می خواستیم برویم و یک لیوان آب خوردن برداریم، چون هدف خالصانه بود، به آن نرسیدیم.
فرض کنید لیوان آب هم آن جا نبود، اما یکی از راه رسید و گفت: در علیت، این مسأله مطرح است، آیا حواس شما جمع است یا نه؟ فایده این {که ناگهان مسأله علیت در موقع آب آوردن برای شما مطرح شد}، صد مرتبه از خود اختیار بالاتر است. بسیاری از اکتشافات از این قبیل بوده است. چنان که کشف اشعه ایکس )x( را از رونتگن دیدیم. او هم در راه بود، {یعنی اتفاقا در مسیر رونتگن قرار گرفت }، اما سرنوشت علم بشر را عوض کرد. چند مورد از این اکتشافات در سر راه بود، در حالی که کاشف، مسیر دیگری را می پیمود. برای اختیار، هر چه قدر می خواهید بحث کنید، اما به شرط آن که پیمان ببندید به دور خودتان طواف نکنید. اگر استخاره خوب آمد، دور خودتان طواف نکنید. فقط نگویید چون من گفتم، پس این حرف من اعتبار دارد. حرکت و راه خود را ادامه دهید. اگر کسی سخن حق را گفت، دست او را هم ببوسید و بگویید حقیقت را برای ما روشن کردی.
2- تصور بفرمایید که همگی ما توسط یک سلسله حلقه های جبری زنجیری به این جا رسیده ایم. پدر و مادر ما جبرا ما را به دنیا آورند. یا جبرا در عمرمان خوردیم و آشامیدیم. حتی یک تسبیح دست بگیرید و بگویید جبر، جبر. در این مورد، مسأله ای را مطرح می کنم تا پرونده عملی جبر و اختیار ختم شود.
ما در این موقعیت که قرار گرفته ایم - به قول آن ها که می گویند جبرا به این جا رسیده ایم - اگر شما می دانید که قدمی که بعدا می خواهید بردارید، یا مثلا تا یک دقیقه دیگر این جلسه ادامه دارد و من چیزی خواهم گفت، اگر قبلا جبر مادیات و خودخواهی ها بدین جا کشانده بود، آن را کنار بگذارم و بگویم، این انسان ها که هم اکنون با آن ها روبه رو هستم، به طرح این مسأله نیاز دارند - اگرچه بعدا خود آنان بروند و تحقیق کنند. نه این که جواب آنان را من بدهم - برای موقعیت بعدی، با این نیت و اراده زیبا حرکت کنید و نام آن را جبر به توان بی نهایت بگذارید. اما شما لطف بفرمایید و قدم را بردارید.
یک مثال دیگر؛ شما در یک آبادی، یا در شهر کاری انجام می دهید، که انگیزه های مادی، یا انگیزه های طبیعی و غیره دارد. شما اگر توانستید، خودتان را برای موقعیت بعدی آماده کنید و از جبر ماده و مادیات، خودتان را نجات بدهید و با انگیزه ارزشیابی وجدان و انگیزه الهی، قدم بردارید. اگر نتوانستید، با شما کاری نداریم، در این حال شما مجبورید! اما اگر می توانید، نیت خود را انسانی کنید و بگویید بسیار خوب، من پزشک هستم و چند بیمار را، تا روزی یک بیمار اضافی هم می توانم ببینم. فقط و فقط برای این که انسانم، فقط و فقط برای این که درد بیماران را کم کنم. فقط به این نیت، این پزشک عزیز ما این قدم را بردارد و نام آن را جبر بگذارد، اما قدم را بردارد. این هم پرونده عملی جبر و اختیار است. این الفاظ را نمی توان در مقابل اختیار و قدم برداشتن در راه عظمت ها، بهانه قرار داد. به هر حال، طرح این بحث را هم ضروری دیدم. غالبا می بینیم در سؤالاتی که از ما پرسیده می شود، مسأله جبر و اختیار مثلا در رتبه سوم قرار دارد. مثلا رتبه اول فلان مسأله و رتبه دوم فلان مسأله است. اما این جبر و اختیار، چه در دانشگاه ها، چه در حوزه ها و چه در جلسات معمولی، به طور فراوان مطرح می شود. لذا، همان گونه که عرض کردم، جبر و اختیار دو پرونده دارد. یکی این که پرونده علمی دارد. یعنی مدت ها می توانید بنشینید و درباره آن بحث کنید، که قطعا به اختیار می رسید. دیگری هم اگر فرضا نرسیدید، و دور خودتان طواف نکردید، خیلی چیزها نصیب شما می شود. نظیر آن را عرض می کنم:
خانم دکتر وان وایک از اساتید جامعه شناسی و اهل هلند بود و سال ها قبل، به جلسات درس من می آمد. روز اول به ایشان گفتم، شرط اول این است که شما با حجاب شرعی بیایید. البته مقدار و حدود آن را نیز گفتم. روز سوم گفت: من این درسی که می بینم، اگر بگویید لحاف به سرت بینداز، من لحاف را به سرم می اندازم و این تهران شما را می گردم، سپس در جلسات این درس با آقایان و خانم ها شرکت می کنم. آن موقع من شرح مثنوی را درس می گفتم. از جمله مسائلی که با خانم دکتر وان وایک مطرح کردم. این بود که به او گفتم: من نمی گویم شما مطالب این مرد (مولوی) را قبول کنید، اختیار در دست خودتان است.
واقعیات و حقایق، نه با شک و یقین من زیر و رو می شود، نه با شک و یقین شما. اما من می خواهم یک مسأله را به شما غربی ها پیشنهاد کنم: کاری نداشته باشید این اشخاص چه ادعایی می کنند. ممکن است ادعای آنان برای شما مشکوک باشد و مورد قبول نباشد. اما دقت کنید که آن ها از مسیرهایی که حرکت می کنند، برای بشر چه ارمغان ها می چینند و می آورند. مثلا فرض کنید که مولوی، در مسأله عذاب قبر این گونه گفته است - البته به عنوان مثل عرض می کنم - شما هم آن را قبول ندارید، اما در مسیر خود، این گونه گفته است:
در عدم هست ای برادر چون بود - ضد اندر ضد خود مکنون بود
آیا می دانید که مبنای فلسفه هگل، بر همین استوار است؟ آیا می توانیم این را از شما خواهش کنیم که دقت کنید چه چیزی از مغز این شخص (مولوی) تراوش کرده است؟ با این که ممکن است شما آن مدعا را که دنبال می کند، قبول نکنید.
فرض کنید که می خواهد یک مسأله دینی خودش را که اسلام است، اثبات کند و همین مسیری را که طی می کند، نکته ها را تند تند می ریزد. یا حقایق است که با دامنش می افشاند و می رود و قطعا به همان مراد هم شما می رسید، مگر این که اشتباه کرده باشد. بنده هم در حدود صد مورد اشتباهات ایشان را نوشته ام.
اما دقت کنید چه می گوید. مثلا مولوی درباره شیر و خرگوش، مطالبی را بیان می کند، اما مقصود او چنین است:
در ره آمد بعد تأخیر دراز - تا به گوش شیر گوید یک دو راز
تا چه با پهناست این دریای عقل - تا چه باژرفاست این سوادی عقل
عقل پنهان است و ظاهر عالمی - صورت ما موج یا از وی نمی(591)
اشعار او با همین یک بیت، جزو بزرگ ترین فلسفه های تاریخ شد؛ آن هم مثل این که گردو را در برابر کودکان می اندازد و می گوید بچه ها، شما هم بازی کنید. زمانی این کتاب (مثنوی) به عنوان کتاب های قدیمی، دور انداخته شده بود! به عنوان این که کتاب های قدیمی، اکنون به درد نمی خورند! اخیرا یک نفر که از یکی از کشورهای بزرگ دنیا آمده بود و می گفت: یکی از پرفروش ترین کتاب ها، همین کتاب قدیمی آقای مولوی است و می خواهند دانشگاهی فقط برای شناخت مولوی بنا کنند.
البته ما نگفتیم که همه ادعاهای او را قبول داریم. ما باید عاشق مطالب مفید و سازنده او باشیم. مولوی در آن قضیه التزام کردن {آن مرد الهی } خادم را جهت تیمار حیوان (الاغ) و تخلف نمودن آن خادم، یک جمله بسیار ظریف گفته است:
{آن مرد الهی } رو به خادم کرده و گفت: برو برای چارپای من، کاه و جو آماده کن تا آن حیوان بی زبان هم سیر شود. خدمتگزار گفت: لاحول و لا قوه الا بالله، من در این کار سابقه طولانی دارم (می دانم که بایستی به چارپایی که از راه رسیده است، رسیدگی کرده و غذای او را فراهم ساخت).
مرد الهی: ای خدمتگزار عزیز، چون چارپای من پیر شده و دندان هایش سست است، به آن جو که به چارپا خواهی داد، کمی آب بپاش و تر کن. خدمتکار گفت: لاحول... تو به من این حرف ها را یاد می دهی؟
دیگران این ترتیب ها را درباره چارپایان، از من می آموزند. مرد الهی گفت: پالانش را بردار و جراحتی در پشت دارد، به آن جراحت داروی منبل بگذار. خدمتکار گفت: لاحول... این حکمت گویی ها را رها کن، برای ما تاکنون صد هزار مهمان آمده است، ما خودمان می دانیم که چه باید کرد. ما وظیفه خود را می شناسیم و عمل می کنیم و همه مهمانان از دودمان ما راضی برمی گردند.
مرد الهی گفت: به آن چارپا آب هم بده. خدمتکار گفت: لاحول... من از این گفته های تو شرمنده می شوم. مرد الهی گفت: جوها را که به چارپای خواهی داد، کاه کم داشته باشد، خدمتکار گفت: لاحول... بیا آقای مهمان این سخن ها را کوتاه کن. (من همه این ها را می دانم.) مرد الهی گفت: جای این چارپا را در طویله از سنگ و پشکل پاک کن و اگر دیدی جایش تر است، کمی خاک خشک در آن جا بریز تا خشک شود. خدمتکار در جواب گفت: لاحول... ای مهمان عزیز! ای پدر من! تو هم توجه داشته باش. لاحول و لاقوه الا بالله بگو و با کسی که او را فرستاده و مأمور خود می دانی، این قدر پرگویی مکن. مرد الهی گفت:
شانه ای پیدا کن و پشت خر را بخاران. خدمتکار در جواب گفت: لاحول... ای پدر عزیز! ای میهمان گرامی!
کمی شرم داشته باش (من همه این ها را می دانم). مرد الهی گفت: پار دم حیوان را کمی کوتاه تر ببند تا پای حیوان در آن بند نشود که به زمین بغلتد. خدمتکار در جواب گفت: لاحول... پدر عزیز! این اندازه سخن زیاد مگو، تو می خواهی از شیر استخوان پیدا کنی؟ مگر در شیر استخوانی پیدا می شود!...
آن مرد الهی در حال وسوسه و گفتگو با خویشتن به سر می برد، اما آن حیوان بینوا در حالی بود که ای کاش نصیب دشمنان بوده باشد. حال آن حیوان بی زبان چنین بود: در میان خاک ها و سنگ ها در غلتیده، پالانش کج شده و پالانش پاره شده بود. شب را گرسنه به صبح رسانیده و گرفتار آن چنان مصیبتی شده بود که گویی جان می کند و در حال تلف شدن است.
آن حیوان تمام آن شب را با ناله و زاری به سر برده و می گفت: خداوندا! از جو دست برداشتم و جو نمی خواهم، حداقل یک مشت کاه به من برسان. زبان حال آن بینوا به شیوخ که شب برای خود مجمع و حلقه ای ترتیب داده بودند این بود که به من رحمی کنید، من از دست آن خدمتکار خام شوخ می سوزم. در فراق کاه و جو، تا بامداد ناله ها کرد و شیون ها سر داد. آن حیوان بیچاره، تا صبحگاه از جوع البقر (کسی که هر چه می خورد و سیر نمی شود) به این پهلو و به آن پهلو می گشت.
هنگامی که صبح روشن شد، آن خدمتکار به سر وقت حیوان بینوا رسید و فورا پالان را پیدا کرده و بر پشت او نهاد. خدمتکار بنای حیله گری خر فروشان را گذاشت که با نیش (سیخونک زدن) و وارد ساختن زخم به حیوان بی زبان، او را به حرکت و شتاب وادار می کنند که حیوان، چالاک نمودار می شود. با آن حیوان مانند سگ رفتار کرد. آری، خر از درد نیش جست و خیز می کرد، اما زبانی نداشت که درد خود را بازگو کند...
خر جهنده گشت از تیزی نیش - کو زبان تا خر بگوید حال خویش؟(592)
آن مرد الهی، صبحگاه سوار خر شده و به راه افتاد، اما حیوان بینوا و گرسنه به زمین می افتاد و مردم در بلند کردن او می کوشیدند و می گفتند: این حیوان بی زبان، بیمار است و نمی تواند درد خود را ابراز کند. یکی جلو می آمد و گوش آن حیوان را می گرفت و می پیچید. دیگری دست به دهان حیوان می انداخت و می گفت شاید بیماری حیوان مربوط به دهان اوست. سومی پای حیوان را بلند کرده و می گفت شاید سنگی در میان نعل و پایش فرو رفته است. چهارمی به چشم های حیوان خیره شده بود که علت بیماری او را تشخیص دهد.
هنگامی که از همه این معاینه ها و معالجه ها مأیوس شدند، از شیخ پرسیدند این حیوان چه مرضی دارد؟ تو مگر دیروز نمی گفتی این یک حیوان سالم و قوی است؟ ولی آن مرد الهی که به واقعیت قضیه متوجه شده بود، به آنان گفت: آری، خری که دیشب تمام غذای او لاحول و لاقوه الا بالله بوده که آن خدمتکار تبهکار به او خورانیده است، شب گذشته را با تسبیح به صبح رسانیده است و امروز هم چنان که می بینید در حال سجده می باشد.
خر جهنده گشت از تیزی نیش - کو زبان تا خر بگوید حال خویش؟
اگرچه شما اصل قضیه را اصلا قبول نکنید، ولی توجه کنید به این که جان، مسأله ای است که شش هزار و سیصد بار در دیوان شمس، کله این مرد را کلافه کرده است. اوست که می گوید: کو زبان تا خر بگوید حال خویش. زبان ندارد که بگوید در چه حالی است.
بنابراین، آقایان و خواهران دقت کنید: کاری با آن نداشته باشید که مدعای مولوی را نمی پذیرید. البته اگر بترسید که به عقیده شما صدمه بخورد و مختل شود، به دنبال آن نروید. اگر این آمادگی را در خودتان احساس می کنید که اگرچه مدعای او اشتباه باشد. ولی در راه، این گل ها که آنان می چینند بسیار قابل توجه است، به دنبال آن بروید. اگر مربی داشته باشید که چه بهتر، تا مربی در هر مورد که اشتباهی دید، به شما بگوید: این موارد اشتباه است. به شرطی که مربی، رهبر و راهنما باشد. ولی این که آن چه که او (مولوی) در نظر گرفته درست نیست، کافی نیست. مطالب بسیاری در این انسان های بزرگ دیده می شود، که همین طور می گویند و بیرون می ریزند. طرح همه داستان ها بهانه بوده، اما مقصود آنان، مطالب مهم و پندآمیز است.
امام حسین (علیه السلام) در دعای عرفه می گوید: و اوقفنی علی مراکز اضطراری، خدایا مرا آگاه کن که در کجا مضطرم. در کجا مجبورم و در کجا اختیار دارم. او هم از خدا کمک می خواهد. مسأله اختیار بسیار اهمیت دارد. و اوقفنی علی مراکز اضطراری، خدایا! در آن جاهایی که جبر می خواهد مرا گرفتار کند و مسأله را دگرگون خواهد کرد. مرا، مطلع بساز. این است که شما به یاد این مرد، سال های سال در طول عمر خود، الحمدلله نشسته اید و استفاده ها کرده اید.
خداوندا! ما را از اختیار در راه خیر و کمال برخوردار بفرما.
خدواندا! جوانان ما را از گمراهی محفوظ بفرما.
خداوندا! در درون جوانان، عشق و محبت به علم و معرفت و اخلاص را روز به روز بیفزا.
خداوندا! در این زندگانی چند روزه دنیا، شخصیت ما را از تباه شدن، محفوظ بفرما.
خداوندا! پروردگارا! ما را در راهی که خودت برای ما صلاح دیده ای، یاری و یاوری بفرما.
خداوندا! اراده محکم جوانان ما را تقویت بفرما. پروردگارا! در تصمیم گیری ها، در گزینش های مسیر زندگی، دست جوانان ما را بگیر.
خداوندا! پروردگارا! ما رااز این درس های بزرگی که به وسیله حسین بر ما القا فرموده ای، برخوردار بفرما.
آمین